یک توضیح کوچک
من هنوز هم دلم میسوزد که عباس معروفی، اعتبار و وزنهی داستان فارسی، در ایران نیست و این نبودن او به حتم برای داستان و ادبیات ما پرهزینه خواهد بود.
اما یک حقیقت و واقعیت ساده وجود دارد که این غصه دلیل آن نمیشود آشکارا نگویم که این دو یادداشت را که دربارهی طنز صاحب این قلم نوشته است، بسیار دوست دارم و به آن افتخار میکنم.
این یادداشتها را، که برای من از لحاظ ارزشگذاری ادبی طنزهایم بسیار قابل اعتنا است - و از گفتن این حقیقت ابایی ندارم - ، برای اطلاعرسانی عمومیتر برای مخاطب این رسانه و برای رهایی از شر فیلترشکن آوردهام اینجا.
این توضیح هم اضافه نیست که عباس معروفی سالهاست که خارج از ایران زندگی میکند و در نوشتار خود، آن چیزی را که داخل کشور خط قرمز مینامند، لحاظ نمیکند.
این توضیح واضحات را دادم که مخاطب این رسانه، از عبارات و اصطلاحات و مفاهیمی که در متن پیش رو هست، جا نخورد و هول نشود و فکر نکند که من قصد آشوب و تشویش اذهان عمومی و اخلال در ترافیک و تحریک به قصد تشویش در سر میپروانم. باور بفرمایید!
...
(یاداشت و فایل صوتی)
خميازهی وزير فرهنگ!
با این که نرخ دیالوگ بین دولت و هنرمند را همواره نظام جمهوری اسلامی تعیین کرده و آن هم جز خشونت و توهین و حذف و کتک و کشتن نبوده، ولی هنرمندان تلاش کردهاند با تعامل و مدارا به این کارزار وارد شوند.
کلمهی مدارا نخستین بار از سوی محمد مختاری مطرح شد، در مقالهای با عنوان «تمرین مدارا و ذهنیت انتقادی» که در گردون شماره 31 در ايران انتشار يافت.
محمد مختاری شاعر، نقد را حق اهل قلم میشناسد و بر مدارا نیز تأکید میورزد. اما هم او یکی از قربانیان این دیالوگ است. رژیم به شکل توهینآمیزی او را میکشد و جسدش را در بیابان رها میکند.
میگویم رژیم، به این خاطر که همان گروه حالا بر مسند قدرت تکیه زدهاند. اگر روزی آنها بخشی از وزارت اطلاعات و گروهی سرخود نام گرفتند، امروز اما تمامی قدرتاند و آن دیگران که روزی در مسند قدرت بودند، بخشی از نظام و گروهی سرخود نام گرفتهاند. بنابراین ما با نظام جمهوری اسلامی طرفیم. نظامی که در پاسخ به نامهها و خواستها و مدارای اهل قلم، همواره پاسخی جز توهین و کشتار و خشونت نداشته است.
با این همه هنرمندان بازهم بر شیوهی خود اصرار ورزیده اند و با اندیشهی مدارا سعی کردهاند در میدان بمانند. این روزها که بازار کتابهای در محاق مانده رونق گرفته، تازهترین نامهای که با همین تمرین مدارا و ذهنیت انتقادی در جامعهی ما مطرح شده، نامهی پوریا عالمی است که به سبک و سیاق طنزهای خودش نگاشته شده است. نامهای که از همان کتاب در محاق افتادهاش جدا نیست، و هنرمند را سخن چنین باید.
===============
نامهی پوريا عالمی
آقای وزیر جدید وزارت مفخم فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت فخیمه، سلام
من اهل تعامل هستم و این نامه را برای شما می نویسم، به چهار دلیل.
یک، اگر من شرایط آقای فلانی را داشتم حتماً با معاون و شخص رئیس جمهور دیدار خصوصی می کردم تا مشکلم حل شود.
دو، الآن دیپلماسی مملکت بر پیک بادپا استوار است و همه دارند برای هم نامه می نویسند.
سه، شما به هر حال وزیر فرهنگی. آدم که مشکل فرهنگی داشته باشد، اول به وزیر رو بزند بهتر از این است که برود دادگاه عریضه بنویسد.
چهار، اگر برای شما نامه ننویسم چه کار کنم؟ بنویسم و چاپ نکنم؟ نمی شود که.
آقای وزیر، بنده تا به حال دو کتاب مستقل، یعنی یک مجموعه داستان و یک مجموعه طنز و یک کتاب به عنوان مؤلفـ همکار درباره طنز و کاریکاتور منتشر کردهام. یک مجموعه طنز، یک مجموعه داستان کوتاه، یک رمان و یک داستان کودک هم دست ناشر دارم که شاید تا الآن برای گرفتن مجوز به وزارت متبوع شما فرستاده شده باشد یا مشغول صفحه آرایی باشد، یا شاید هم مثل هر کتاب دیگری در خواب زمستانی چندماههی بررسی، لای پروندهای بدن نحیف و کاغذیشان از خستگی کوفته شده باشد.
در چند کتاب دیگر هم چند تک اثر از من کنار دیگرانی منتشر شده است. اینها را برای این بازگو کردم که آقای وزیر بداند مثلاً من همین الآن از اتوبوس پیاده نشدهام و از ترمینال دربست نگرفتهام تا اینجا، و خلاصه کار و بارم همین روزنامهنگاری و نوشتن کتاب است. برویم سر اصل قضیه.
آقای وزیر، از قدیم هم گفتهاند و در کتابهای آداب زناشویی و همسرداری (که این قبیل کتابها با مجوز همان وزارتخانه در رنگها و اندازههای مختلف بارها و بارها منتشر و تجدید چاپ میشود،) هم آمده است که اگر مردی نسبت به عیال یا عیالی نسبت به همسرش سرد بود و نخواست یا نتوانست شادیشان را با هم تقسیم کنند، یا در شادی هم سهیم شوند، بهتر است و پسندیدهتر است و منصفانهتر و انسانیتر است که با روی خوش و ذره ذره جواب منفی به دیگری بدهد یا دست رد به سینه طرف مقابل بزند. البته اگر همین ترکیب، «دست رد به سینه کسی زدن» را در کتابی بنویسیم، لابد دوستان تذکر میدهند و زیر محل قرارگیری دست خط قرمز می کشند!
حالا و با این اوصاف اگر قرار باشد به صاحب اثری اعلام کنند کتابش با حذف، اصلاح، تغییر، تعدیل و اینها مواجه شده است، پسندیده است که محترمانه گفته شود و یکباره و از اساس کل اثر لغو مجوز نشود. اما برادر من! چطور می شود یک کتاب را در یک حرکت و بعد از مدتها دست دست کردن «غیرقابل چاپ» اعلام کرد، آن هم کتابی که مجموعهای است از یادداشتهای منتشرشده در یک روزنامهی سراسری؟
آقای وزیر، نمیدانم شما خوانندهی اعتماد ملی بودید یا نه. و نمیدانم ستون فال قهوه را می خواندید یا نه. و نمیدانم اگر طنزهای من را خواندهاید، خندیدهاید یا نخندیدهاید. اگر خندیدهاید که قضیه حل است و چاپ کتابش خلق خدا را میخنداند. اگر هم نخواندهاید و نخندیدهاید هم که اصلاً مشکلی نیست، بهتر است کتاب چاپ شود و شما یک نسخهاش را بگذارید در جیب کاپشن یا کتتان و هر وقت جلسه و سفر و بازدید سرزده نداشتید، با خواندن آن طنزها بخندید، چون خنده بر هر درد بیدرمان دواست و با این دوا و درمان کردن ممکن است وزارت متبوعتان هم به سمت شاد کردن دل مردم و هنرمندان و نویسندگان میل پیدا کند.
آقای رئیس فرهنگ، من دل نگرانیام این بود که دولت عوض شود و نتیجهی انتخابات طور دیگری اعلام شود و مثلاً آقا میرحسین یا آقا کروبی رئیس جمهور شوند. چون اگر آنها رئیس جمهور بودند به حتم وزارت ارشادشان به ستون «فال قهوه» مجوز کتاب نمیداد تا مبادا کارشان ریختن نمک بر زخم دولتیهای پیش از خود تعبیر شود. اما از این تعجب میکنم که دولت همان دولت است و بدنهی دولت هم همان. پس چطور طنزی که در همین دولت نوشته شده و به عملکرد همین دوره پرداخته است، در همین دوره و با همین سیاستها مجوز نمیگیرد؟
اصلاً درست است که من این نوشته ها را نگه دارم تا بعدها چاپ کنم؟ مردم نمیگویند این دولت که شعار نقدپذیری و شفافیت و آزادی بیان و از این دست چیزها میدهد، به یک کتاب طنز مجوز نداد؟ من جواب مردم را چه بدهم؟ اگر گفتند توی کتابت مگر چه بوده، چه بگویم؟ بگویم نوشتههای ضاله بوده؟ نوشتههای شیطانی بوده؟ بد نیست بگویم مجموعه یادداشتهای طنزی بوده که یک بار قبلتر، بدون آنکه به جای خاصی بربخورد، در مطبوعات منتشر شده بوده؟
شما اگر جواب من را بدهید من هم جواب مردم را می دهم. از خدا پنهان نیست از مردم چه پنهان، من هم مثل شما دغدغه پاسخگویی به مردم را دارم.
آقای وزیر،
یک نفر داشت خمیازه میکشید، یک نفر دیگر گفت: «حالا که دهانت باز است، احمدآقا رو هم صدا کن».
حالا که من این نامه را برای حل شدن مشکل مجوز انتشار کتاب «فال قهوه»، انتشارات روزنه، تاریخ انتشار ۱۳۸۸ نوشتم، و با شما وزیر محترم فرهنگ و ارشاد آشنایی بههم زدهام و کلی با هم از اول این نامه تا آخرش درددل فرهنگی کردهایم و خندیدهایم و گریه کردهایم، میخواهم بگویم اگر هنوز گزارش کتابهای لغو مجوزی این سالها را روی میزتان نگذاشتهاند، بخواهید تا فردا آن را برایتان بیاورند و یک نگاهی بهش بیندازید.
راستش خیلی کتابها و خیلی نویسندهها، مثل مردم این سرزمین هنوز به فردا امید دارند و منتظر یک گشایش سادهاند. در پایان نامه اگر از حال من خواسته باشید، باید بگویم من خوبم و به همراه اهالی فرهنگ منتظر پاسخ شما میمانم.
پوریا عالمی، آبان ۱۳۸۸
....
(یادداشت و فایل صوتی)
روزانه در فرصت طنز
بخشی از ادبیات، بویژه ادبیات مقاومت هر جامعهای، با زبان طنز بیان میشود. گرچه در فضای امنیتی، طنز معمولاً لباس آهنین میپوشد، ولی در لباس آهنین نمیتوان کلمات ظریف و لطیف و گل و بلبل تولید کرد. گاه کلمات طنز میتواند چنان در عمق جان خواننده بنشیند که: «آخ قربون دهنت، زدی توی خال»!و گاه این کلمات فرصتی به مردم میدهد که نفسی بکشند.
جامعه اما در شرایط سخت به طنز رو میآورد و چون فرهنگ عامه امضای خاصی پای نوشتهها و گفتهها ندارد، حد و مرزی هم در میزان تندی و صراحتاش وجود ندارد.
زمانی که تراژدی به اوج میرسد، کمدی آغاز میشود. و طنز یک رشته از کمدی است که در آثار نویسندگان، طنزپردازان و نیز مردم کوچه و بازار نمود مییابد. گونهی دیگر طنز با عنوان جوک در افواه تولید میشود و بین مردم میچرخد. هر چقدر شرایط سختتر باشد، دندانهای طنز و جوک گزندهتر و تندتر است. فرهنگ عامه حتا واژهسازی میکند، فرهنگسازی میکند، واژهها و ترکیبهایی میسازد و معنا میکند که بتواند سختی روزگار را تحمل کند.
یکی از نمونهها واژگان و ترکیبهایی است که در همین چند روز تولید شده و مورد استفاده قرار گرفته است. مثلاً:
طرف خیلی صدا و سیماست: یعنی طرف خیلی خالی میبندد یا واقعیت را برعکس نشان میدهد.
یارو خیلی کامران نجفزاده است: این اصطلاح که چه عرض کنم، این فحش خیلی کاربرد دارد. چون چندین لنترانی را هم در خود جای میدهد. یعنی طرف خیلی دغل، شارلاتان، وطنفروش، بدبخت، خاک برسر، بیهمهچیز، دوقرانی و عقدهی متحرک است.
طرف از اون تأیید رهبری شدههاست: یعنی میخواهند به ما زورچپونش کنن.
قضیه خیلی بیست و سی یه: این برمیگردد به برنامهی بیست و سی صدا و سیما که یعنی قضیه خیلی بندتنبانی و آبدوغی است.
حرفت در حد بیست و چهار میلیون رأی احمدینژاد بود: یعنی خیلی دروغات گنده بود، یک کم کوچکترش کن که باورمان بشود.
مگه وزارت کشوره؟: یعنی مگر خم رنگریزی است، یا حوض نقاشی است که مرد صورتگر بندازند توش و چیتوز بکشند بیرون.
یارو خیلی نوکیاست: یعنی از آن خبرچینهای دبش است یا یک خائن حرامزاده است.
مثل جنبش سبز میمونه: یعنی دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره.
حساب طنزپردازان و طنزنویسان اما جداست. آنها چیزهایی در ترکیب جامعه و چهرهی سیاستمداران مییابند که بتوانند دفرمهاش کنند و یا با بزرگنماییاش تصویر دیگری برای شادکردن جامعه و برای ایجاد فضای تحمل بسازند. طنز هنری است که سازندهاش به شادی و سرخوشی و تحمل جامعهاش میاندیشد.
یکی از طنزنویسان ارزشمند معاصر پوریا عالمی است. او هر روز یک ستون در روزنامهی اعتماد ملی دارد که طنزهایش را مینویسد. یک نمونه از کارهای جالب او را نقل میکنم:
آموزش برنزه کردن در ایرانچون مسئله امروز ایران حواشی انتخابات نیست، و چون مشكل امروز دولت مهرورز نهم و دهم و اینا، سقوطهای پیدرپی هواپیماهای روسی نیست، و چون دردسر اقتصاد امروز ایران تحریمهای جورواجور و چندمرحلهای و بلوكهكردن پولهای ایران در اروپا نیست، و چون در كل مملكت كماكان در وضعیت شدید گل و بلبل به سر میبرد، ما امروز به مهمترین مشغله ذهنی مردم و مسئولان و دلسوزان و اینا پرداختهایم؛ راههای برنزه كردن در ایران.
برای برنزه كردن كمهزینه میتوانید:بیست و پنجم هر ماه، ترجیحاً خرداد ماه، از میدان انقلاب تا میدان آزادی پیادهروی كنید. توجه كنید هر چه تعدادتان بیشتر باشد، یعنی بین دو تا سه میلیون نفر، بیشتر و بهتر برنزه میشوید.
رأی بدهید. رأی دادن ارتباط مستقیمی با برنزه شدن پوست دارد. چون از فردای آن باید از ساعت ۱۲ ظهر در خیابانها دنبال رأیتان بیایید.
لباسهای شخصیتان را بپوشید و با در دست گرفتن جسم سخت یا گذاشتن كلاه مخصوص سر چهارراهها و در میدانهای اصلی شهر تمام ساعات بعدازظهر را آفتاب مستقیم بگیرید. یادتان باشد فقط آفتاب بگیرید و جو نگیردتان. چون ممكن است به طرف باقی شهروندان با جسم سخت حمله كنید. در كل اگر دقت كنید بیشتر این برادران پوستهای به شدت برنزه شدهای دارند!
در خیابان به حالت سكوت تجمع كنید. در این حالت ماشینهایی كه برای رفاه حال عمومی در نظر گرفته شدهاند به شما آب میپاشند. وقتی پوستتان خوب خیس شد، آفتاب پوستتان را برنزه میكند.
در حالت قبلی ممكن است كسانی دنبال شما كنند. شما هم مجبور به فرار كردن شوید. این كار باعث میشود پوستتان از همه طرف آفتاب بخورد و حسابی برنزه شوید.
به مدت ۲۰ روز تا یك ماه، به دنبال برادرتان یا فرزندتان از كهریزك به تپههای دركه و حومه، از آنجا به پزشك قانونی، از آنجا به دادگاه انقلاب، از آنجا به قوه قضائیه، و در كل از آنجا به اینجا، از اینجا به اونجا مراجعه كنید. مهرورزی مسئولان مربوطه باعث میشود شما ساعتها پشت در بمانید و آفتاب بگیرید. این سیاست كه برای برنزاسیون مردم در پیش گرفته شده است، پوست شما را در ابتدا كلفت و سپس برنزه میكند.
یك راه این است كه پیه كار سیاسی را به تنتان بمالید. در این حالت نه تنها برنزه میشوید، ممكن است از ته بسوزید.
میتوانید روبهروی پارك ملت همینطوری در حالت سكوت بایستید. اینطوری از چند جهت برنزه میشوید.
پیشنهاد میشود در زیرزمین خانهتان به فناوری هستهای دست پیدا كنید. قرار گرفتن در تشعشعات هستهای شما را برنزه و قشنگ میكند. و در ضمن یك دانشمند به دانشمندان جوان مملكت اضافه میكند.
در استقبالهای مردمی و خودجوش، از ساعت ۸ نه، از ساعت ۹ نه، از ساعت ۱۰ شركت كنید و زیر آفتاب سوزان سفرهای شهرستانی برنزه و برشته شوید.
یك راه هم این است كه با آقا رحیم مشایی برای صله رحم به بلاد خارجه سفر كنید و آفتاب تابان و سوزان آنجا را به پوست و جان بخرید. ایضاً سفر به تركیه و اینا با آقا مشایی توصیه میشود.
یك راه ساده این است كه اگر پول دارید سولاریوم كنید و دردسرهای بالا را نكشید.
اگر اینطوری برنزه نشدید، شبها برنامه «بیست و سی» را ببینید. با دیدن این برنامه گُر میگیرید و برافروخته میشوید. گُرگرفتگی و برافروختگی پوست، روح، روان، اعصاب و اینا را، همه را باهم یكهو برنزه میكند.