شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۷

آدم‌های عوضی و اشتباهی

چون این سوءتفاهم پیش آمده بود که آیا کتاب «آدم‌های عوضی» و «آدم‌های اشتباهی» یکی هستند یا این‌که نسبتی با هم دارند یا ندارند، این چند خط را می‌نویسم:
کتاب آدم‌های عوضی مجموعه‌ی داستانی است که نشر مروارید سال ۹۳ چاپ اول آن را منتشر کرده است.
کتاب آدم‌های اشتباهی را نشر نیماژ سال ۹۶ منتشر کرده است.
شباهت‌های این دو کتاب چیست؟
هر دو کتاب مجموعه‌ی داستان هستند.
هر دو داستانی هم‌نام با عنوان کتاب ندارند.
هر دو وضعیتی را ترسیم می‌کند که آدم‌ها در وضیعتی عوضی یا اشتباهی قرار می‌گیرند.

در پاسخ به سوال یا سوءتفاهم‌هایی که پرسیده شده باید عرض کنم؛
خانوم شیوا مقانلوی عزیز نویسنده و مترجم نام‌آشنایی هستند و این شباهت حتما و تنها به این دلیل بوده که او داستان‌ها یا کتاب آدم‌های عوضی یا نقدهایی را که روی کتاب نوشته شده، فراموش کرده یا قبلا تا به امروز نخوانده است.
به همین دلیل شباهت نام‌گذاری آدم‌های اشتباهی و آدم‌های عوضی پیش آمده، که البته اگر مشورت من در آن سال با نشر مروارید نبود و بین آدم‌های عوضی و آدم‌های اشتباهی، دست بر قضا عنوان دوم را برمی‌گزیدیم الان دوتا کتاب داشتیم با یک عنوان اما به قلم دو نویسنده!
باز خدا را شکر که ناشرها یکی نیست.
و صد البته که خانوم مقانلو برای این قلم عزیز و محترم است و این توضیح واضحات وبلاگی هم بابت رفع سوءتفاهمی است که پیش آمده بود.



جمعه، مهر ۱۳، ۱۳۹۷

سی‌سالگی روزی خالی از همه بود
یک چهاردیواری بود. یک‌مترونیم در دومتر
بیست و یکی دو روز بود که زندگی‌ام در همین در و دیوار خلاصه می‌شد.
۴ اسفند ۱۳۹۱ چشم از جهان فرو بسته بودم
با چشم‌بند مشکی پارچه‌ای
و انگشت اشاره‌ای که از جوهر استامپ سرخ بود
و خط خورشید که از لای نرده کماکان زرد بود

شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۷

کلمه‌های من کبوترهای چاهی‌اند


تمام من را چند می‌خری آقا؟
تا بتوانم به آینه و آب و آرزو مهاجرت کنم
من لابه‌لای سیمان و خیابان و دستان شما غریبه‌ام
تمام من را چند می‌خری خانم؟
می‌خواهم از رقابت بی‌پایان پول و پرستیژ در شهر شما دست بکشم
می‌خواهم - بخندید به من - به خواب‌های کودکی‌ام
که هر روز هفته‌اش جمعه و‌ خنده و ترانه بود
پرواز کنم

کلمه‌های من کبوترهای چاهی‌اند
تمام من را چند می‌خرید آی با شمام
من مومن به رنگین‌کمان و قاصدکم هنوز
نذر باران و گندم و شوق نخستین بوسه و بوی دارچین کنید مرا

کلمه‌های من کبوترهای چاهی‌اند
در بازار مکاره‌ی خیابان مولوی شما ترسیده‌اند

نذر پرنده کنید مرا
جایی کنار مین‌های خنثی‌نشده بکاریدم
کلمه‌های من کبوترهای چاهی‌اند

دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۷

قسمتی از داستان بلند برویم سیدمهدی آش بخوریم

برای رشد کردن نباید از روی هم رد بشویم. اگر از روی کسی رد شدید برگردید و معذرت‌خواهی کنید و از زمین بلندش کنید. اگر کسی از روی شما رد شد منتظر نباشید برگردد و معذرت بخواهد و شما را بلند کند.
خودتان بلند شوید و یاد بگیرید پرواز کنید. 


قسمتی از داستان بلند برویم سیدمهدی آش بخوریم

شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۷

روایت چهلم از خاورمیانه

دوست داشت درخت شود
جوانه بزند
و در امنیتش لانه کنند پرندگان
زیر سایه‌اش بیارامند رهگذران
و تنش سندی باشد بر عشق‌های آتشین و نام‌های نوبرانه‌ی عاشقانه

حالا دستش بند باتونی است
که عاشقان را فراری می‌دهد
رهگذاران را می‌زند
پرندگان را می‌کشد

وقتی عاشقان و رهگذران و پرندگان را می‌تاراند
خسته می‌شود
باتون را به درخت تکیه می‌دهد تا خستگی در کند
چشمش به دو نام می‌افتد که کنار قلبی روی درخت نقش بسته‌اند
نام خودش را به یاد می‌آورد
و صورت خودش را روی تن درخت می‌بیند
به باتون نگاه می‌کند
و صورت معشوقش را روی تن باتون می‌بیند
باتون را می‌بوسد
لب‌هاش زبری پلاستیک فشرده را لمس می‌کند
باتون را می‌بوسد
لب‌هاش زبری پلاستیک فشرده را لب‌های نازک معشوقش می‌بیند
قلبش فشرده می‌شود
پوست پلاستیک باتون سخت‌شده را در دستانش حس می‌کند
می‌خواهد گریه کند
درخت شود
جوانه بزند
پرندگان و رهگذران و عاشقان را دوست داشته باشد
باتون او را می‌بوسد
در گوشش زمزمه می‌کند که گریه نکن
گریه نمی‌کند
باتون می‌گوید گریه نکن من را ببوس
من را ببوس و پرندگان و رهگذران و عاشقان را ببین که حاضرند پایت را ببوسند...

یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۷

محمدعلی موحد پُز دادنی است


چند روز پیش تلفن ما زنگ خورد و آقای آموزگار، رییس اتحادیه ناشران، که پشت تلفن بود گفت: گوشی... و گوشی را داد دست کسی که گفت: سلام من  محمدعلی موحد هستم.
من فکر کردم از این شوخی سرکاری‌هاست. یا آن طرف صدا را گذاشته‌اند تا پخش شود که بخندند. معلوم بود هیچ‌وقت محمدعلی موحد با چهل‌تا کتاب اساسی و درست و حسابی و ۹۵ سال سن به من زنگ نمی‌زند. پس تیزبازی درآوردم و سریع گفتم: الکی. و خندیدم که یعنی دست شما را رو کردم.
صدای پشت تلفن اما ابریشمی‌تر و نازک‌تر از آن بود که لحن من غبار رویش بنشاند. گفت: محمدعلی موحد هستم پسرم.
گفتم: آقای موحد واقعی؟
گفت: بله.
گفتم: همان که ادبیات فارسی را ما با تصحیح او خوانده و درک کرده‌ایم؟
گفت: خواستم بهت تبریک بگویم.
گفتم: تنها دلیلی که ممکن است محمدعلی موحد به من تبریک بگوید این است که بابا شده باشم! وگرنه باقی آثار من در برابر آثار ادبی شما بی‌ادبی محسوب می‌شود.
محمدعلی موحد گفت: البته بابا شدن اثر فاخر آدم محسوب می‌شود! هر آینه شنیدم عروسی کرده‌ای. مبارک است. کتاب مثنوی معنوی را برایت تحشیه کردم.
همان‌لحظه زنگ خانه به صدا درآمد و دویدم در را باز کردم و پیک خوش‌خبری کتاب تازه از تنور چاپ درآمده و امضاشده مثنوی معنوی را که نشر هرمس منتشر کرده است، داد دستم و مشتلق گرفت و رفت. در صفحه تقدیم کتاب با رنگ آبی و خطی درخشان نوشته شده بود:




اشک توی چشم‌هام جوشید و گفتم: آقای موحد... اگر بدانید که من در آستانه سنکوپ هستم.
محمدعلی موحد گفت: شیرینی کلماتت در این سال‌ها از تلخی ایام کاست.
گفتم: چطور این‌قدر دست و دل باز هستید در مهربانی؟ ما نه تنها از کار کسی تعریف نمی‌کنیم بلکه تا جایی که خدا یاری کند می‌زنیم اثر و صاحب اثر را له می‌کنیم. شما چطوری این‌قدر سخاوتمندید در بذل و بخشش کلمات‌تان؟ ما می‌دانیم که شما این کلمات را با چه وسواس و دقتی در این ۹۵ سال دست‌چین کرده‌اید.
محمدعلی موحد گفت: از تلخی ایام کاست.
بغض کردم. اشک ریختم. نوک انگشتانم را کشیدم روی خط نازک محمدعلی موحد که سرشار از شکفتن و خلق کردن و کلمه بود. از ته دل آرزو کردم کاش سخاوت او در مهربانی عالم‌گیر شود و من هم بلد شوم شبیه او دیگران و کارشان را ببینم. آرزو کردم کاش شبیه او پادشاه ادبیات باشم که همه کلمات در مشت او است اما همچون درویشی بی‌نیاز کلمه‌ها را با دیگران قسمت کنم. آرزو کردم کاش شبیه محمدعلی موحد شبیه خودم باشم.
اینجا بود که بر اثر هیجان زیاد قلب من ایستاد. حق بدهید به قطره که با نوازش آفتاب محو شود. هم‌اینک نیز از بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان دارم این کلمات را می‌نویسم و به کلمات و نظر محمدعلی موحد می‌نازم و پز می‌دهم که محمدعلی موحد چیزی پز دادنی است!

روزنامه شرق

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۶

گاهی غم
در لبی است که می‌خنداند
گاهی درد
در دستی است که برای نوشتن
قلم شده است
گاهی آزادی
در کاردی است که به استخوان پرنده رسیده است
من تفاوت آفتاب و ذغالم
سجع خونین کبک و کباب و کباب کبک
کاسه‌ی آبم که به زور به گوسفند می‌خورانند قبل قتل
سطر به سطر موسیقی ظریف پنهانی‌ام لابه‌لای کلمات دستور ساطور و دست
بزمم در سرآغاز لکنتی دسته‌جمعی؛ بزم رزم
من مردی ساده‌ام آمیخته به کلماتی ساده‌تر
مردی سوخته‌ام که به آفتاب آویخته‌ام
گاهی دستم نمی‌رود به آفتاب
گاهی پایم نمی‌رود به محراب
گاهی دستم قلم شده برای نوشتن
گاهی که پایم را از آرزو بریده‌اند
زمستان ۹۶
پوریا عالمی

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۶

شما دعوتید به...

شما دعوتید به
رونمایی و نقد  مجموعه شعر
معاهده‌ی نوشیدن چای
اثر پوریا عالمی
با حضور و سخنرانی:
حافظ موسوی
و سوسن شریعتی

سه‌شنبه ۱۰ بهمن ساعت ۶ عصر

کتابفروشی هنوز

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۶

جناب نیویورکر ۵ قرون؟!







باید هم نیویورکر «سلیقه» ادبی و فرهنگی و هنری ایجاد کند، وقتی بی‌وقفه و یک‌نفس تا اینجا دویده. باید هم وقتی داستان کوتاه دیگر مورد پسند ناشران بزرگ (و خوانندگان جهان؟) نیست و به داستان کوتاه به سادگی دست رد می‌زنند، هنوز انتشار یک داستان کوتاه در نیویورکر مسیر زندگی حرفه‌ای یک نویسنده را تغییر می‌دهد و اسمش را سر زبان‌ها می‌اندازد. باید هم این‌طور باشد، آن‌هم درست در حالی که ما در سال ۱۳۹۶ انتشار شماره ۱۰ ماهنامه و شماره ۱۰۰ هفته‌نامه و شماره ۱۰۰۰ روزنامه را جشن می‌گیریم و رکورد محسوب می‌کنیم که هنوز نبسته‌اند ما را یا نبسته‌ایم خودمان را، هنوز خواننده داریم یا هنوز ورشکسته نشده‌ایم... درست در این دلهره مطبوعات و عدد اندک خواننده و ضعف قلم و اندیشه نویسنده و روزنامه‌نگار - که دوام نداشته است که قوام بیابد - بد نیست نگاه کنیم به تعدادی از روی جلدهای شب عیدیِ جناب نیویورکر که از ۱۷ فوریه ۱۹۲۵ به بهای ۱۵ سنت منتشر شده تا الان در سال ۲۰۱۷ که هر نسخه‌ی چاپی‌اش را می‌فروشد ۸.۹۹ دلار. 
علاوه بر مقایسه استمرار کار فرهنگی، شاید بد نباشد برای مقایسه وضعیت اقتصادی، مثال بیاوریم که مثلا روزنامه کاوه در سال ۱۳۰۳ در تهران هر نسخه ۵ قران فروخته می‌شد و روزنامه شرق الان در سال ۱۳۹۶ هر نسخه‌اش ۲۰۰۰ تومان است. 
محض اطلاع امروزه واحد قران فاقد ارزش پولی است.
تا نظر شما چه باشد.

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۶

ما مردم دندانه‌های چرخ‌دنده‌ایم
دولت‌ها پدال گاز را فشار می‌دهند
فریاد نمی‌زنیم
همدیگر را می‌سابیم
به هم گل‌آویز می‌شویم
و ماشین زمان پیش می‌رود

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۶





عروسكى به تو ميدهند تا منفجرت كنند
به آغوشت ميكشند تا منهدمت كنند
كودكى با كمربند انتحارى پدر مهربانش ميدود به سمت جمعيت و...
       (كمربند چندسال ديگر اندازه ات ميشود بابا
  • پدر كمى قبل از انفجار به گوش بچه اش گفته بود)
.
كسى معناى آغوش و بازى و دوستت دارم را در لغتنامه مخدوش كرده است
كه همه چيز در اين سرزمين شعله ور ميشود
.
از چشمِ اين روزها خون ميچكد
تاريخ سر به زانو گذاشته و صيحه ميكشد
و به مردمى مينگرد كه چاقويشان را در پهلوى آفتاب فرو ميكنند

با حمايت سازمان ملل
خاورميانه با تيغى استريليزه 
به جان رگش مى افتد تا كار را يكسره كند؛
رودخانه ها را خون برميدارد
و نفت سرخ ميشود

هيتلر را كسى قلمه زده است به كجاى تاريخ خدا ميداند
مردى درون من است كه
دارد ميخراشد كلمه ى صلح را با ناخن

روى سنگى كه جاى ملحفه رويش كشيده اند

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۶

اردیبهشت ۹۶

ما برای رسیدن به یک شب روشن خنده در خیابان
بسیار گریستیم
روزهای تاریک در خانه

در خنده روشن آن شب
از ما
نام‌هایی نبودند
در خنده زار گریستیم


اردیبهشت 96

دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۵

درباره پوریا عالمی


ابراهیم نبوی 

طنزپژوهی




پوریا عالمی در سال ۱۳۶۱ در تهران به دنیا آمد. اما خانواده او پس از چندی کوچ کردند به شهرک اندیشه. خودش می گوید: « ‫بعد که بزرگ‌تر شدم و روی پای خودم ایستادم، هر روز سوار ماشین‌های “اندیشه آزادی” می‌شدم‬. ‫و شب هم با “آزادی اندیشه” برمی‌گشتم خانه‬! ‫می‌دانی که آزادی در ایران نام بزرگ‌ترین چیز است و البته بزرگ‌ترین چیز در ایران یک میدان خیلی بزرگ است.» او تا سن هفده هجده سالگی به تجربه هنرهای گوناگون مانند موسیقی، نقاشی، طراحی و مجسمه سازی پرداخت. « منتها دیدم اگر یک موسیقی خوب بشنوم، بیشتر لذت می‌برم تا مثلا خودم ساز بزنم.‬ ‫یا دیدن یک نقاشی و یک اثر هنری بیشتر برایم جالب بود تا این‌که خودم آن را خلق کرده باشم‬. ‫البته توی این تجربیاتم موفقیت‌های کم و بیشی هم داشتم،‬ ‫ولی هجده نوزده سالم که بود دیگر پایم به مطبوعات باز شد‬.» ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
پوریا عالمی در هجده سالگی به مدت دو سال در کتابخانه‌های عمومی کتابداری می‌کرد. در خانه کتاب به اندازه کافی وجود داشت، می گوید: « ‫توی خانه‌مان یک کتابخانه خوب بود‬. ‫توی دوران راهنمایی‬ ‫مادرم کتاب‌های صمد بهرنگی را گفت نخوان‬، ‫اما گذاشت دم دست‬. ‫خب من خواندم‬. ‫بعد کتاب‌های جیبی صادق هدایت را گفت نخوان‬، ‫و البته آن‌ها را هم گذاشت دم دست و جلوی کتابخانه‬. ‫در نتیجه خب من وقتی دوم راهنمایی بودم بیشتر داستان‌های کوتاه هدایت را خوانده بودم‬. ‫وقتی بزرگتر شدم و دوست‌هام را می‌دیدم یا با دانشجوها گپ می‌زدم، فکر کردم خیلی کتاب خواندم‬.» خودش معتقد است پس از خواندن کتاب های گوناگون به ادبیات علاقمند شد و آن را دنبال کرد. در همین دوران آثار شریعتی را هم می‌خواند و خودش معتقد است که « بهترین راه برای این که جوانان به جای ادبیات و هنر و علم، فقط به سیاست فکر کنند، و همه چیز را در راه سیاست قربانی کنند، خواندن مجموعه آثار شریعتی است.» ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
پوریا عالمی از بچگی مشتری پروپاقرص کیهان بچه‌ها و دانشمند و دانستنی‌ها و گل آقا بود و مجموعه نشریات انتشارات سروش را می‌خواند. مدتی با نشریه گل آقا که در دوران جوانی او منتشر می‌شد، از طریق نامه ارتباط داشت، تا زمانی که تصمیم گرفت سری به دفتر جادویی و رویایی گل آقا برود و شخص کیومرث صابری را ببیند. می‌گوید: « برای‌شان کاریکاتور می‌فرستادم‬. ‫ولی وقتی برای اولین بار رفتم دفتر گل‌آقا و آقای صابری را دیدم‬، ازم ‫پرسید: چه کار می‌کنی؟‬ ‫گفتم: می‌نویسم‬”» بعد دیده بود همه آدمهایی که در نشریه گل آقا کار می‌کنند، می‌نویسند، بلافاصله گفته بود: « کتابداری هم می‌کنم.» کیومرث صابری به او گفته بود: « یعنی می‌توانی به کتابخانه ما هم سروسامان بدهی؟» پاسخ مثبت پوریا باعث شد تا پای او به گل آقا باز بشود. او سالها به دفتر مجله گل آقا می‌رفت، و عنوان شغلی‌اش « مسئول کتابخانه» بود، اما خودش می‌گوید، « من فقط دو سه ماه توی کتابخانه کار کردم و کتاب‌ها را سر و سامان دادم‬. ‫باقی وقتم را داشتم و آنجا کتاب می‌خواندم.‬» ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
در گل آقا بود که پوریا عالمی با طنزنویس بزرگی مانند کیومرث صابری رابطه برقرار کرد و پس از مدتی با عمران صلاحی که به مجله گل آقا رفت و آمد داشت، دوست شد. دیدن آدم‌هایی مانند عمران صلاحی که فروتنی جزو لاینفک وجودش بود، هم می‌توانست او را برای نوشتن جسور کند و هم اخلاق حرفه‌ای یک انسان بزرگ و یک طنزنویس منحصر بفرد را بیاموزد. « همیشه فکر می‌کنم که ‫کیومرث صابری فرصت حضور به من داد‬ ‫و عمران صلاحی جسارت حضور‬.» پوریا عالمی معتقد است که « بهترین دوره کاری‌ام در گل آقا بود.» در آنجا او با طنزنویسان بسیاری آشنا شد. همنشینی پوریای نوزده ساله با افرادی مانند منوچهر احترامی که در سن شصت هفتاد سالگی تازه به اوج کارش رسیده بود، می‌توانست برای او آموزنده باشد. شاید مدرسه گل آقا جز آموزش طنز به او شناخت بهتر و بیشتری می‌داد، بخصوص اینکه حضور شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی از گروه‌های مختلف دانش و فهم سیاسی او را به عنوان طنزنویس می‌افزود: « توی گل‌آقا من ترسم از آدم‌گنده‌ها ریخت.‬ ‫یعنی مثلا‬ آن فاصله‌ی بعیدی که در ذهن آدم است نسبت به هنرمندان و نویسندگانی که دوستشان دارد‬ ‫و حتا نسبت به سیاستمدارها‬، برای من در گل‌آقا ریخت. ‫توی گل‌آقا من آیدین آغداشلو، ناصر ایرانی، هوشنگ مرادی کرمانی، ولایتی، موسوی لاری و خیلی‌های دیگر را دیدم‬.» به این خیلی‌های دیگر افرادی مانند سیدمحمد خاتمی، عطاء الله مهاجرانی، مسجد جامعی و احمدرضا احمدی را می‌توان افزود. پس از مدتی کار در گل آقا، پوریا عالمی بدون اینکه مشکل خاصی داشته باشد، بنا به مقتضای شغلی از گل آقا بیرون آمد. او یکی از مهم‌ترین نتایج و فواید کارش در گل آقا را دوستی‌اش با بزرگمهر حسین‌پور می‌داند. ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
عالمی پس از بیرون آمدن از گل آقا با محمد قوچانی که تیم ضمیمه‌های روزنامه همشهری را اداره می‌کرد، آشنا شد. این دوران اولین کار جدی محمد قوچانی به عنوان سردبیر یک نشریه بود. او در این کار به قول خودش « با شیوه‌ای دیگر و نو روزنامه نگاری آشنا شدم. ‫یعنی آن چیزی را که از روزنامه‌نگاری نو همیشه می‌خواندم، توانستم از نزدیک ببینم‬.» در آن روزنامه عالمی طنزنویسی روزنامه‌ای را آغاز کرد. در همان جا با « عمران صلاحی» گفتگو کرد که آن گفتگو برای همیشه جزو کارهای بااهمیت او باقی ماند. اگر چه خودش آن گفتگو را « غیرحرفه‌ای می داند.» او در ضمیمه همشهری دو صفحه مستقل طنز داشت. پس از این که تیم قوچانی به شرق رفت تا روزنامه جدیدی به نام شرق را در بیاورد، عالمی به کار با آن تیم ادامه نداد.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
پوریا عالمی در سال ۱۳۸۰ اولین بازی فکری‌اش را طراحی کرد. یک بازی فکری به نام « شنل قرمزی» که داستانی مستقل با نوشته پوریا عالمی و صفحه بازی کاملا کمیک استریپ بود که توسط بزرگمهر حسین پور طراحی و اجرا شده بود.
انتشار کتاب « قصه کوتوله ها و درازها»ی ابراهیم نبوی و رضا عابدینی روی کار پوریا عالمی تاثیر گذاشت و در سال ۱۳۸۸ کتاب مشترکی با توکا نیستانی منتشر کرد با عنوان « دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند.» او در این کتاب به سوی « تجربه‌ی متفاوتی در معرفی نوعی طنز مفهومی‌تر رسید که صرفا قصد خنداندن ندارد. در این داستان‌ها سعی کرد مفاهیم و قراردادهای اجتماعی روشنفکری و عامیانه، همچنین قالب‌ها و ساختارهای داستان‌نویسی، و البته فضا و پزهای رایج جامعه‌ی فرهنگی و ادبی، را دستمایه‌ی طنزش قرار دهد.» بعدا همین کار را پوریا عالمی در کتاب « تفنگ بازی» ادامه داد و آن کتاب را به « کوتوله ها و درازها»ی ابراهیم نبوی و رضا عابدینی تقدیم کرد. کوتوله ها و درازها کتابی بود که براساس نوشته های ابراهیم نبوی و طرح های رضا عابدینی در سال ۱۳۷۹ منتشر شده بود و در میان طرفداران طنز مدرن دوستدارانی پیدا کرده بود.
پوریا عالمی به کارش به عنوان طنزنویس ادامه داد، او هم به کار طنز مطبوعاتی پرداخت و هم به تجربه های دیگری در حوزه طنز رسید. به خاطر نوشته‌های طنزش بازداشت و زندانی شد و نوشته‌هایش در میان مردم طرفداران فراوانی پیدا کرد. 
کاتیا فولمر پژوهشگر آلمانی طنز ایران در کتابش جز به سه طنزنویس یعنی کیومرث صابری فومنی، عمران صلاحی و ابراهیم نبوی به پوریا عالمی نیز پرداخته است و در کتاب خود که به آلمانی منتشر کرده، کارهای پوریا را بررسی کرده است.


یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۵

آسانسورچی و سانسورچی پوریا عالمی

ابراهیم نبوی طنزپژوهی







کتاب آس‌آن‌سور‌چی پوریا عالمی به چاپ پنجم رسیده و مثل سایر کارهایش موفق و خوش استقبال است. او طنزنویسی خوش فکر، داستان نویسی توانا و شاعری با ایماژهای زیباست. مجموعه داستان « آدمهای عوضی» او به‌واقع داستان کوتاه است و رگه‌های طنز در آن هست و نه بسیار، اما از نظر فنی داستان‌های خوبی است. تفنگ بازی او نیز مجموعه خوبی از مینیمال‌های طنز است که با تصویرسازی مهدی کریم زاده منتشر شده و نمونه طنز روشنفکرانه است.
اما آسانسورچی مجموعه طنزهای ژورنالیستی اوست. در آغاز کتاب نوشته است: « من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم.» آن طور که پوریا در مقدمه کتاب نوشته است آسانسورچی صفحه طنزی بود که به دعوت بزرگمهر حسین پور در چلچراغ راه افتاد. این نوشته‌ها که غالبا مواجهه راوی با شخصیت‌های مختلف و گوناگون است، در کتاب گرد آمده و اثری ماندنی و خواندنی را ساخته است.
پوریا نوشته: « برخلاف باقی نویسندگان و روزنامه نگاران، تا الآن هیچ‌کدام از مجموعه آثار پیوسته مطبوعاتی این قلم، شانس نداشته غول مرحله‌ی آخر را رد کند و مجوز انتشار بگیرد. الآن هم که این سطر را نوشتم با خودم گفتم این مجموعه هم مثل باقی کارها، باید بگذاری توی کشو. اگر الآن دارید این سطور را می‌خوانید یعنی کتاب آسانسورچی در نشر خوب مروارید چاپ شده و این معجزات و طلسم شکسته شده است. پس لطفا کمپوت بگیرید و بیایید ملاقات من؛ البته در بیمارستان را عرض می‌کنم. چون حتما بعد از این چند سال به یکی از کتاب‌هایم مجوز داده باشند، از تعجب سکته خواهم کرد.»
آسانسورچی مجموعه ۵۱ نوشته است، اگر مطلب آخری یعنی « چه بلایی بر سر آسانسورچی آمد؟» که یکی از بهترین طنزهای پوریاست، به مطالب اضافه کنیم، می‌شود یک دست ورق ۵۲ تایی که می‌توان با آن پوکر بازی کرد. اینکه کدام یک از شخصیت‌های مطالب آسانسور شاه هستند یا بی بی یا سرباز یا ده لو خوشگله، هنوز معلوم نیست، اما شخصیت‌های این نوشته‌ها همه به خوبی تعریف شده و به زیبایی به طنز آمده‌اند.
پوریا در توضیح ستون آسانسورچی نوشته است: « یادم رفت بگویم که آسانسورچی یک صفحه‌ی ثابت بود که به موضوعات کلی جامعه می‌پرداخت. خبرهای هر داستان در خودش مستور است و خیال کردم اگر به خبر اصلی سوا اشاره نکنیم، بهتر باشد. این طوری می‌فهمیم در سال هشتاد و هشت، هشتاد و نه که آسانسورچی چاپ می‌شد حال و هوای کلی‌مان چطوری بود؛ چطوری بود؟ « انحرافی»»





آسانسور و ایرج میرزا

این نوشته تقدیم شده به بلوار ایرج میرزای مشهد که قرار بود اسمش عوض شود یا عوض شد و یا اصولا از اول بیخودی چنین اسمی روی آن گذاشته شد.



طبقه‌ی همکف
در باز شد و ایرج میرزا سوار آسانسور شد. در آسانسور بسته شد. آب دهانم را قورت دادم. البته من فوبیای فضای بسته ندارم. یا حتی از روح هم نمی‌ترسم، اما راستش مثل هر آدم ادبیات خوانده‌ای وقتی خیال کردم باید با ایرج میرزا در کابین آسانسور تنها بمانم، بدجوری هول برم داشت. رفتم توی فکر که وقتی ایرج میرزا از آسانسور پیاده شود، آیا سر ذوق می‌آید و قصیده‌ی دیگری به دیوان اشعارش اضافه می‌کند؟ و لابد قصیده‌ای با عنوان « اون پسر آسانسوریه!»
زیر چشمی نگاهی به ایرج میرزا و در بسته‌ی آسانسور انداختم و فکر کردم « پسر نترس! اگه قراره تو بهانه‌ای بشی که برگی به برگ‌های زرین ادبیات فارسی اضافه بشه، نه تنها ترس نداره، حتی باید به خودت و اینا افتخار کنی!»



طبقه‌ی اول
خطر از بیخ گوشم گذشته بود. گفتم: « ببخشین استاد! خیلی تو فکرین. من خیال کردم در نظر دارین روی قصیده جدیدی کار کنین!»
ایرج میرزا گفت: « پسرجان! تازه نکیر و منکر کارشان با بنده تمام شده بود که دیدم یک پرونده اخلاقی برایم در خیابان‌های مشهد نصب کرده‌اند. تازه از این لجم درآمده که اسم من را از روی آن بلوار برداشته‌اند و جایش اسم آل احمد را گذاشته‌اند.»
گفتم: « حتما آن بابایی که به اسم شما گیر داده بوده کتاب‌های آل احمد را نخوانده… حالا کجا؟»
گفت: « دنبال برگه‌ی سوء پیشینه!»



طبقه‌ی دوم
یک آقایی وارد آسانسور شد و گفت: « من پیک موتوری‌ام. یک بسته از جنوب تهران آوردم. کجا باید تحویل بدم؟»
رنگ از روی ایرج میرزا پرید و خودش را جمع و چور کرد و آن ورتر ایستاد.(…)
من زیرلبی گفتم: « همه از ایرج میرزا می‌ترسیدن، ببین اوضاع دنیا چقدر عوض شده که ایرج میرزا از این یارو پیک موتوری‌یه که از اون‌ور تهران اومده می‌ترسه.»



طبقه‌ی سوم
پیک موتوری طبقه‌ی سوم پیاده شد و رفت پی کارش. ایرج میرزا گفت: « بی زحمت برگرد طبقه‌ی همکف.»
قبل از این‌که دکمه‌ی طبقه همکف را فشار بدهم، گفتم: « استاد! مگه قرار نبود از اسم و رسم‌تون دفاع کنید؟!»
ایرج میرزا سری تکان داد و گفت: « پسرجان! توی این دور و زمونه اگه من برگردم زیر یک خروار خاک از هر لحاظ که حساب می‌کنم جام امن تره!»



در سایت حلزون

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵

طرح گلوله در گالری



به قول حافظ موسوی شاعر، «اینجا خاورمیانه است و این لکنته که از میان خون ما می‌گذرد تاریخ است.»
این لکنته باعث لکنت ما می‌شود؛ صدای گلوله در خیابان، صدای ضجه در میدان، صدای موشک بالاسر شهر، رد خونی که جای جاده ابریشم را گرفته است. چکه چکه... رد دو پوتین نظامی روی برف آغشته به خون در سراسر تاریخ. هراس چکمه. هراس صدای رژه چکمه‌پوش‌ها. مردم پاپتی، مردم شاعر، مردم عاشق‌پیشه، مردم خاورمیانه با دوتار و عود و تنبور به جنگ شمشیر و تیر و درفش رفته‌اند.
فرمان ستاره‌دارهای حلبی بر دوش به حمله به حلب طلایی در قلب خاورمیانه. عراق. افغانستان. سوریه. مصر. ترکیه و... هر کدام با تاریخی به وسعت تاریخ. با فرهنگ قدیمی ناب. با سردیس و تندیس‌های چندهزار ساله. با قصه‌های هزار و یک شبی که خواب را از چشم ما ربوده است. چطور از این همه نقش و نگاره بر در و دیوار و ظرف و ظروف ظریف پر قصه و تاریخ، نفرت جوانه زده است و حالا میوه‌های این درخت پاگرفته، به خون نشسته است؟
صدای گلوله در گالری. پای گلوله از زیرگذر به نگارخانه رسیده است. کشیدن نقش خشم، نقش نفرتی که شلیک گلوله هم آرامش نمی‌کند، جای به دست گرفتن قلم؛ کلت کوچکی در دست، جای نقش بستن روی بوم سفید؛ روی پیراهن سفید سفیر. نقاش بعد از نقاشی کارش تمام می‌شود و قلم را غلاف می‌کند و بوم را به سینه‌کش دیوار می‌چسباند. این مرد اما بعد از شلیک باید فریاد بزند. چیزی در گلوی اوست که گلوله برای گفتنش کفاف نمی‌دهد.
چیزی درون این نقش و نگار روی دیوارهای قدیمی فرهنگ خاورمیانه است که در گرافیتی‌های روی دیوارهای پایین‌شهری خاورمیانه نیست. خشم. خون. خس. و خس خس گلوی مردم اشک‌آورخورده. رنگ‌های طبله‌کرده آبله درد هستند. خاورمیانه درد دارد. پا به ماه است؟ او هر بار به درد رسیده جای جنین، جنگ به دنیا آورده است. این جنین درد این بار در رحم تنگ و تاریک نیز با خونریزی جنگ در میان خیابان به دنیا خواهد آمد؟ ناف این زن را مگر به جنگ بریده‌اند؟
به قول حافظ موسوی، اینجا خاورمیانه است و این لکنته که از میان خون ما می‌گذرد پژواک صدای پای گلوله را در ستون طنز روزانه روزنامه‌ای شرقی، تا ابد می‌پیچاند. این هراس مردم از جنگ و این هوس مردم‌ستیزانه جنگ از سر این خاورمیانه، خاور دور مانده از خبرهای خوش، دور باد.


تصویرسازی از: ناهید قهرمانی
عکس از: خبرگزاری‌ها

شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۵

بلند فکر می‌کنم

فیس‌بوک، اینستاگرام، توئیتر... همه و همه شبیه یک فروشگاه بسیار بزرگ هستند. تو در طبقه‌ی شلوغ و کوچکی خودت را جا می‌دهی و تصور می‌کنی داری از تمام فروشگاه بهره می‌بری. سپس با دستان خالی یا با جیب‌های خالی و بسیار تنهاتر از قبل از این فروشگاه بزرگ بیرون می‌روی و به سمت خانه‌ات قدم برمی‌داری.
وبلاگ‌ها اما شبیه دکان‌های پراکنده در شهر بودند. ممکن بود چند وبلاگ همسو را کنار هم سر بزنی، چنان‌که به راسته پرنده‌فروش‌ها در مولوی، راسته ابزارفروش‌ها در حسن‌آباد، راسته تاناکورا در گمرک و... سر بزنی. اما از این موضوع مطمئن بودی که تو داری از تمام شهر بهره می‌‌بری و هنگامی که به سمت خانه باز می‌گشتی می‌دانستی شهر بدون تو چیزی را کم خواهد داشت.



پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۵

یک گزارش واقعی از بیمارستان دولتی

دیروز رفته بودم بیمارستان دولتی. بابای سوفیا از دست سماجت و خواستگاری‌های پی در پی من سکته کرده بود و نیاز به کولونوسكپى داشت. من حدس زدم بیمارستان دولتی باید شلوغ باشد به همین دلیل ساعت را زنگ گذاشتیم و ۷ صبح رفتیم که دیدیم ملت از دیشب جلوی در بیمارستان خوابیده‌اند. رفتیم تو. هر چند دقیقه یک‌بار من می‌آمدم بیرون و سریع برمی‌گشتم تو. بابای سوفیا گفت چیزی شده؟ گفتم نه، می‌رم بیرون نفس می‌گیرم و میام. لامصب عین آتش‌سوزی است؛ همه اکسیژن مصرف شده. رفتیم توی صف پذیرش. صف پذیرش مثل جلوی در مترو بود. یعنی ملت هل می‌دادند که بروند تو. فرقش این بود که سوراخ پذیرش از سوراخ در مترو کوچکتر است.
جلوی پذیرش ایستاده بودم تو شلوغی، که احساس نزدیکی خاصی با پشت سری کردم؛ نگاه کردم دیدم آقایی قدر غول مرحله آخر پشت سرم است و چسبیده به من. گفتم ببخشید این‌قدر شلوغ است که من احساس کردم شما خیلی به من نزدیک شدید. غول مرحله آخر گفت بله، من هم حس نزدیکی خاصی به شما داشتم. یک قدم کشید عقب که متوجه شدم بدون این‌که خودم، خودم را بخارانم دارد خوشم می‌آید و پام دارد خاریده می‌شود. نگاه کردم دیدم دست یک آقایی از این‌ور توی جیب عقب من است. آقاهه تا من را دید گفت ببخشید دنبال دستم می‌گشتم، توی جیب شما نیست. دستش را پیدا کرد و از جیب من در آورد. توی دستش کیف پول من بود. گفت چه خوش‌شانس هستی شما، این کیف شما هم افتاده بود توی جیب‌تان. کیفم را که او از ته جیبم پیدا کرده بود ازش گرفتم و تشکر کردم. ازدحام زیادی بود. یکهو جلوی ما خالی شد. چون دونفر که برای مشکل ارتوپدی آمده بودند لای دست و پا از دست رفتند. من از مسوولان بیمارستان تشکر کردم که سرعت عمل دارند و جای اینکه مردم در عرض شصت سال یا زیر عمل از دست بروند، کاری می‌کنند که در همان سرسرای بیمارستان و زیر دست و پا از بین بروند. بعد از پذیرش رفتم سمت صندوق که شبیه پخش کردن قیمه نذری بود. مردم هجوم می‌آوردند و فکر می‌کردند الان صندوق تمام می‌شود یا کارتخوان بیمارستان پر می‌شود و دیگر پول این‌ها را نمی‌گیرد.
بعد از صندوق رفتم دنبال بابای سوفیا که دیدم همان‌طور که بوده به صورت منجمد ایستاده، چون اصلا نتوانسته بوده از جاش جنب بخورد. گفتم برانکارد بیاورید. که همه خندیدند و گفتند شوخی قشنگی بود. دنبال ویلچر گشتم که نگهبان جلوی در گفت ما از این مسخره‌بازی‌ها نداریم. رییس بیمارستان گفت ما اعتقاد داریم مریض باید روی پای خودش بایستد.
رفتیم کولونوسكپى کنیم. توی بیمارستان‌های دولتی این‌طوری است که هر چیزی از جایی که شما قرار دارید شش کیلومتر دورتر است. هر کسی هم شما را می‌فرستد زیر زمین برگه‌ها را کپی کنید. کپی‌ها را باید برگردانید. بعد طرف شما را می‌فرستد به صندوق. هر طبقه چند بخش دارد که این بخش‌ها صندوق‌هایشان حتما در طبقات دیگر و یا در حیاط و یا سر کوچه است.
بعد از چند ساعت بالا و پایین کردن، بابای سوفیا را رساندم جلوی درکولونوسكپى.
جلوی درکولونوسكپى شبیه روز رای‌گیری و توی شعبه وزارت کشور است. همه چسبیده‌اند به شیشه، که لای در باز شوند و بروند تو.
ما کمی لای مردم و مردم کمی لای ما ماندند تا به هر حال نوبت‌مان شد. به ما گفتند برای این‌که مساله‌ای پیش نیاید پزشک خانم برای شما در نظر گرفتیم. من گفتم ببخشید بابای سوفیا تا آنجا که من می‌دانم مرد است. مسوول بخش گفت یعنی شما بیشتر از دکتر ما می‌فهمید؟ واقعا که. من هیچی نگفتم.
بابای سوفیا را خواستیم بفرستیم تو که تازه گفتند هنوز داروخانه نرفتید. بابای سوفیا را گذاشتم لای درکولونوسكپى و بعد سریع رفتم داروخانه و داروخانه گفت اول نسخه را بروید زیرزمین کپی کنید بعد بیایید بروید صندوق داروخانه که چهارتا ساختمان آن‌طرف‌تر است، با مترو دو ایستگاه بیشتر نیست.
خلاصه برگشتم و داروها را دادم دست بابای سوفیا که دوباره جلوش را گرفتند و گفتند بابای سوفیا لباس ندارد. بابای سوفیا گفت یعنی من لختم؟ گفتند نه، لباس مخصوص. رفتم دوباره داروخانه و لباس مخصوص را گرفتم و بردم زیرزمین از لباس مخصوص کپی گرفتم و برگشتم.
بابای سوفیا لباس مخصوص را پوشید و مجبور شد پشت به دیوار خودش را از بین جمعیت به در کولونوسكپى برساند. متاسفانه جای لباس عوض کردن توی بیمارستان‌های دولتی یک‌طوری است. یعنی لابد دیدند مردم این‌قدر به هم حس نزدیکی می‌کنند و توی هم ایستاده‌اند، دیگر یک لباس عوض کردن که این‌قدر ادا ندارد.
بابای سوفیا را نگهبان جلوی در طوری که آدم را قاچاقی از مرز رد می‌کنند، سریع رد کرد تو و در را بست.
گفتم ببخشید من همراه بیمارم. نگهبان گفت همراه بیمار که توی جیبش است و قاه قاه خندید.
ما همراه‌های بیمار پشت در ایستادیم و مجبور شدیم همدیگر را همراهی کنیم.
از بابای سوفیا مدت‌ها خبری در دست نبود. هر چند وقت یکبار یکی را روی برانکارد می‌آوردند که تکان نمی‌خورد. یک کسی که لباس سفید تنش بود و معلوم بود آنجا ایستاده که جای خالی دکتر احساس نشود، می‌گفت ببخشید که مرد. بعدی. یک خانواده اعتراض کرد و شبه‌دکتر گفت یعنی مریض شما از کیارستمی مهم‌تر بود؟ برم جلوی در بیمارستان به مهرجویی فحش بدم راحت شید؟
ما هیچی نگفتیم. بیمارستان در ایران شبیه مجلس است. یعنی از همه استان‌ها حضور دارند. 
معلوم نیست توی استان‌های دیگر دقیقا امکانات در چه حدی است که برای درمان، برای تحصیل، برای پرواز خارجی، برای چاپ کتاب، برای ساخت فیلم، برای بقالی باز کردن و حتا برای شهردار شدن، همه از شهرهای دیگر به تهران می‌آیند؟

به نظر ما مسوولان حق دارند که می‌گویند جمعیت ایران کم است چون جمعیت ایران توی تهران متمرکز شده است. خلاصه بابای سوفیا را کولونوسكپىشده از لای در تحویل گرفتیم و با یک حالت کولونوسكپى‌وار از لای جمعیت ردش کردیم و آوردیم بیرون جلوی در.
جلوی در بیمارستان چندتا نعش‌کش ایستاده بود. پرسیدم ببخشید آژانس کجاست؟
نعش‌کش‌ها گفتند ما این‌جا از این مسخره‌بازی‌ها نداریم. اصولا از اینجا که می‌آیند بیرون یا آمبولانس می‌خواهند که مریض‌شان را ببرند یک بیمارستان دیگر، یا نعش‌کش می‌خواهند که بیمار را ببرند قبرستان. شما هم حالا که نیاز به این دوتا ندارید دیگر خودتان را لوس نکنید و با مترو برگردید. 
فرق بیمارستان دولتی با خصوصی می‌دانی چیست؟ بیمارستان دولتی پولت را نمی‌گیرند اما وقتت را می‌گیرند. اما در بیمارستان خصوصی اول پولت را می‌گیرند بعد دیگر می‌سپارندت دست خدا.

وصیت
سوفیا... سوفیا... من تا دیروز سالم بودم ولی از دیروز که بابات را بردم بیمارستان، دچار بیماری‌های عفونی، شکستگی دنده، گم شدن کیف پول، بیماری‌ها مقاربتی، بیماری‌های مغزی و از همه مهم‌تر بیماری‌های روانی شدم. حالا چه کار کنم؟

چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۵

قهوه‌ی قجری دوران من

قهوه‌ی قجری دوران من نه در فنجانی چینی که در شبکه‌های اجتماعی سرو می‌شود. نه هر شب یک‌قطره؛ هر لحظه یک‌قطره. نه به دست دیگری که به دست خودم.
نادانی‌ام را با نادانی همگانی به اشتراک می‌گذارم. آنچه در انبان دانش من است دستاورد سال‌های مطالعه و تماشای دنیاست. در سال‌های گذشته سوار اتوبوسی شده‌ام که هر بار هر کسی کنارم نشسته یا غری به دنیا زده یا فحشی به سیاستمداری داده یا تکه‌ی کوچکی از شعری بلند یا سطر خُردی از کتابی سترگ را به زبان آورده، من هم لایکش کرده‌ام. بعد او که پیاده شده من هر چه از حرف او یادم مانده برای دیگری که روی صندلی او نشسته به زبان آورده‌ام. دیگری لایکم کرده. و من صندلی‌ام را عوض کرده‌ام. همین.
نه غم‌های من اینجا جان گرفت تا تبدیل به درکی از دنیا شود، نه شادی‌های من چنان شد که تبدیل به ترانه‌ای خیابانی شود. من با دست‌های به وسع خود پُر سوار این اتوبوس شدم و حالا با دستانی خالی از این اتوبوس پیاده می‌شوم. اما می‌دانم کمی دیگر... در ایستگاهی دیگر... سوار قطار دیگری می‌شوم... شاید هم این اعتیاد به سم مکرر و مستمر باز به همین قطارها برم گرداند.
قهوه‌ی قجری می‌نوشم و بر نادانی‌ام چشم می‌بندم تا مرگ ذره‌ذره‌ام را نبینم.

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۵

ادبیات تطبیقی ما و شاملو

هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به فیس‌بوک نشسته‌ام
که به اینستاگرام نشسته‌ام
که به توئیتر نشسته‌ام
که کلا نشسته‌ام

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۵

مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
زبانم گرفته است
و به تته‌پته افتاده‌ام و می‌ترسم نام شما را به زبان بیاورم
مثل کارگری بدون ضامن معتبر
پیاده به سمت ترمینال برمی‌گردم
مثل نارنجکی که خودش را نگه داشته
مثل مردی که خودش را نگه داشته
مثل بچه‌ای که خودش را نگه داشته
که به خانه برسد تا بترکد
- دارم می‌ترکم کی این شهر خلوت می‌شه؟
مردی
جای این‌که کمر همت ببندد
کمربند نارنجکش را سفت می‌کند و
در راه رفتن به بهشت
پل‌های پشت سرش را خراب می‌کند و
من
مثل اتوبوسی بی‌نام و بی‌هوس
روی پل
بی‌هوا به هوا می‌روم
- یارو واسه این‌که بره بهشت زندگی بچه‌م رو با بمب فرستاد فرستاد هوا.
: ایشالا قبول جفت‌شون باشه.
- چپ و راست مسابقه گذاشته‌ند واسه بهشت.
: بفرمایید خرما... دهنتون رو شیرین کنید.
- ببینم دهن شما هم مزه کافور می‌ده یا از حلواشه؟
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
دندان روی جگر گذاشته‌ام اما
روزی با دهان باز نامت را فریاد می‌کشم
.
ابرها
گلها
بوها
چشمها
هيچ يك واقعى نبود
آسمان شلوار جين خدايان بود
زمين جاسوئيچى كوچكى كه به حلقه كمربندش انداخته


اين روزها در بدنم
دنبال نشانه made in china هستم

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۴

نزديكتر بيا كبريت‌فروش من

ها نكن
دخترك زيباى كبريت‌فروش
از دست خدا هم كارى ساخته نيست
يخ اين مردم با هاى تو باز نمى‌شود
.
دخترك زيبا
زمستان دست به كار شده
تا دستهاى تو يخ بزند و دستهاى من به كارى بيايد
نزديكتر بيا كبريت‌فروش من
نزديكتر
من پاسبان آخرين شعله زمين
در چشمان توام

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۴

ٰفارسی‌ام بر خلاف فارسی شما بیشتر اوقات سی و یک حرف دارد

ٰفارسی‌ام بر خلاف فارسی شما بیشتر اوقات سی و یک حرف دارد. نون فارسی‌ام با آرد سهمیه و وارداتی پخت می‌شود پس هر از گاهی دستم به نون می‌رسد تا جمله‌ای بسازم که بوی گندم بدهد. در فارسی‌ام نانوا، بی‌نون آوایی‌ست ضعیف که از دور به گوش می‌رسد و می‌ایستد سر چهارراه و شیشه‌ی اتومبیل‌ها را دستمال می‌کشد. در فارسی‌ام گاهی هم که نون هست به‌قدری کم است و به قدری دیر است که بیات شده است، پس زحمت شما و کلمات چرا؟ باید جای جمله، سر سفره بگذارمش. باید سفره را بگسترم با نون گیرم که فارسی‌ام بر خلاف فارسی شما بیشتر اوقات سی و یک حرف داشته باشد.

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۴

اصلاح‌طلبان یواش یا اصلاح‌طلبان جوان؟


یا چرا من در انتخابات شرکت می‌کنم اما به شیوه خودم

.
ببینید ما بالاخره در انتخابات شرکت می‌کنیم چون داریم توی این کشور زندگی می‌کنیم، اما فهرست سی‌نفره‌ای که به اسم اصلاح‌طلبان منتشر شد با ما همان کاری را کرد که سیب با نیوتن کرد. یعنی چنان کوبید توی سر ما که ما چشم‌مان کامل باز شد و این چیزها را مشاهده کردیم:
+
- اصلاح‌طلبی چیزی شبیه حمام شیخ بهایی است. یعنی یک شمع کوچک بود که یک خزینه را گرم می‌کرد، الان شمعش خاموش است و خزینه سرد شده. انتخابات به انتخابات هم یکی می‌گوید باید شمعش را عوض کنیم، باید باتری به باتری‌ش کنیم، باید لوله‌کشی گاز کنیم، باید ذغالی‌ش کنیم، باید نفتی‌ش کنیم... ما هم حرفی نداشتیم. منتها امسال دیدیم اساتید دارند با کاسه آب می‌آورند بریزند توی خزینه که گرم شود.
+
- ما به هر حال در انتخابات شرکت می‌کنیم. اما این‌که لباس بایرن مونیخ را تن بازیکنان تیم خجستگان کنیم، تیم بایرن مونیخ نمی‌شود. حالا ما لباس اصلاح‌طلبی را تن اساتید کردیم و فرستادیم‌شان مجلس، چه می‌‌شود؟ هیچی. در بزنگاه‌ها چه کار می‌کنند؟ هیچی، همان‌کاری را می‌کنند که در این هفهشده سال کردند. یعنی مثل مانیتور که دست نزنی می‌رود روی اسکرین سیور، اساتید می‌روند روی اسکرین سیور و پیداشان نمی‌شود کرد. والا. ما که حاضریم توی تیم‌مان یک علی کریمی داشته باشیم، جای این‌که ده‌تا استاداسدی داشته باشیم. 
+
- ما به هر حال در انتخابات شرکت می‌کنیم اما باور کنید تیم پرسپولیس هم در وضعیت بدی باشد و شش‌تا اخراجی داشته باشد و دوتا هم زخمی و سه‌تا هم حذفی، نمی‌شود که رفت کاپیتان تیم استقلال را برداشت آورد این‌ور، تنش لباس پرسپولیس کرد. حالا شده حکایت علی مطهری. علی مطهری به نظر ما بهترین نماینده این دوره بوده، او بوده که حرفش را ایستاده و زده و هزینه‌اش را هم داده. اما به جان خودمان، او کاپیتان محافظه‌کاران بوده. الان دارند شش و بش می‌کنند کجای زمین بگذارندش و هنوز بازی تمام نشده که بین دو فصل تصمیم بگیرد تیمش را عوض کند. ما به هر حال در انتخابات شرکت می‌کنیم و به علی مطهری هم رای قاطع می‌دهیم اما نه به عنوان اصلاح‌طلب. اصلاح‌طلبی شعارهای خودش را دارد. بابا این دلاور عزیزمان تا دیروز تو تیم مقابل بوده و هنوز هم شعارهایی که می‌دهد ربطی به اصلاح‌طلبی ندارد. فردا می‌آید وسط مجلس و به اسم اصلاح‌طلبی یک دفعه می‌گوید دیدید دید... آبیته... بابا این‌ور قرمز پوشیدند. طرف آبی توی خونش است. دست خودش نیست. اگر فردا قصه نشد.
+
- ما به هر حال در انتتخابات شرکت می‌کنیم اما یک‌طوری هم نگوییم اولین بار است که اصلاح‌طلبان به اجماع رسیدند. تیم ستارگان جهان که ارنج نشده، بازی در حد مقدماتی و استانی است و ما هم البته به پیشرفت پله به پله اعتقاد داریم. یعنی می‌گویم نگوییم داریم تیم ستارگان جهان را می‌فرستیم وسط زمین، بعد از شموشک همان شش دقیقه اول شش‌تا بخورند و بیایند بیرون.
+
- بعد هم آدم تماشا به عکس این سی نفر می‌کند می‌ریزد به هم و بغض می‌کند. این دوست عزیزمان با پلیور سبز آن وسط... بله... با شمام... آقا این چندسال کجا بودید؟ آخرین بار که دیده شدید مجلس ختم بوده؟ با همین پلیور؟ دوتا هم تئاتر رفتید، دوتا سینما. خسته نباشید. کل عملکرد اصلاح‌طلبانه‌تان توی این شش سال همین بود؟ اگر به این می‌گویند اصلاح‌طلبی که پسردایی ما از شما خفن‌تر است و همه تئاترها را می‌رود. بابا محمد خاتمی نه تریبون دارد نه رسانه، تکلیفش با اصلاح‌طلبی مشخص است؛ تکلیف مردم هم باهاش. تقی به توقی هم خورده موضع گرفته. به نظر ما شما محض نمونه نشان بدهید اگر دوتا موضع گرفتید در این مدت؟ یعنی اصلا دیدید چی شد؟ چی بودیم الان چی شدیم؟ خلاصه بعضی‌ها انتخابات به انتخابات حالت عارفانه پیدا می‌کنند و می‌آیند وسط. دست‌شان درد نکند. من همان‌قدر که قاطع به علی مطهری اصولگرا رای می‌دهم همان‌قدر محکم هم به این دلاوران رای نمی‌دهم. منتها حتما برای تئاترمان دعوت می‌کنم پلیور قشنگه را بپوشند و تشریف بیاورند. البته اگر با ما هم مثل باقی اساتید قهر نکرده باشند.
+
- البته ما به هر حال در انتخابات شرکت می‌کنیم و رای هم می‌دهیم که اصولگراهای تندرو کمتر وارد مجلس شوند. اما یک‌طوری هم رای ندهیم که اصلاح‌طلب‌های در حالت پارک‌دوبل، وارد مجلس شوند. ما دیگر کف کفش به اصلاح‌طلب کندرو رای می‌دهیم. یعنی معلوم باشد دارد حرکت می‌کند نه این‌که منتظر باشد خود به خود چیزها اصلاح شود، او بیاید عکسش را بگیرد و برود.
+
- البته ما به هر حال در انتخابات شرکت می‌کنیم چون یک شانس این انتخابات این است که به اصلاح‌طلبانی که خسته شده بودند و بدشان هم نمی‌آمد دوباره وارد کارزار سیاست نشوند خسته نباشید بگوییم. در نتیجه چشم جامعه هم به چهره‌های جوان روشن می‌شود. البته منظور ما جوان‌گرایی است و جوان‌گرایی هم با بچه‌بازی فرق دارد. که خوشبختانه همه چندتا خاطره خوب بچه‌بازی و ادا اطوار از اساتید اصلاح‌طلب توی ذهن دارند که ما دیگر آن را یادآوری نمی‌کنیم.
+
- خلاصه ما به هر حال در انتخابات شرکت می‌کنیم. به بخش زیادی از فهرست خبرگان مردم و بخشی از فهرست اصلاح‌طلبان تهران هم رای می‌دهیم. اما یک‌طوری تبلیغ نکنیم که اصلاح‌طلبان به صحنه باز گشته‌اند. به نظر ما همین‌طور مودب بگوییم که "محافظه‌کاران عجیب" یا "اصلاح‌طلبان یواش" مثل همین چندسال در حال ادامه مسیر هستند، خیلی هم عالی است و مردم هم واقعا می‌آیند در انتخابات شرکت می‌کنند و به همین دوستان و دلاوران رای می‌دهند و باز دور هم چندسال دیگر خوشیم. خلاصه‌اش این‌که توی روانشناسی کودک می‌گویند به بچه نگویید نوشابه... نوشابه... بعد بهش آب کرفس بدهید. چون بچه می‌فهمد و قهر می‌کند.