تحریریهی ایراندخت، واقعا بدون اکبر منتجبی، مثل یه تیم بدون کاپیتان، خسته و ساکت و افسرده است.
Monday، February 08، 2010
بعضی از طنزهای هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 47
اوپن بوک
درک مطلب آقا شجونی
1- آقا شجونی در برنامهی "دیروز امروز فردا رو بیخیال، خودمون رو عشق است"، گفت: «اگر سران فتنه میان مردم آفتابی شوند، لنگه کفش میخورند.» (کلا اگر این جمله را بتوانید شکلش را بکشید پنج نمره میگیرید.)
در همین رابطه کارشناسان دلسوز، که به ناپدید شدن کفش آقا احمدینژاد در تبریز اشاره کردند، با بیان اینکه اون کفش هنوز پیدا نشده و ممکن است دشمنان با دسیسهچینی و طبق نقشهی سوروساینا، از اون لنگه کفش برای مقاصد خود سوءاستفاده کنند، پیشاپیش هر گونه ارتباط معنایی، ماهوی، ابزاری را بین این کفش با لنگه کفشی که ممکن است در اجتماعات به سمت سران فتنه پرتاب شود، تکذیب کردند. همچنین با توجه به شیوع گفتمان پرتاب لنگه کفش به سمت افراد سیاسی در جهان، قرار است از دفعهی بعد هر جا که مسوولین حاضر میشوند مردم و مدعوین به خصوص خبرنگارن از پوشیدن کفش منع شوند و با پای برهنه در صحنه حاضر شوند.
2- آقا شجونی گفته است: «به من گفتند كه شما تندرو هستيد و اعمال تند انجام ميدهيد كه من در پاسخ به آنها گفتم من تند نيستم و اين شماييد كه كند هستيد» اگر آقا شجونی کند باشد خصوصیات یک چیز تند را بدون رسم شکل بنویسید. (دو نمره)
3- آقا شجونی گفته: «همانطوري كه عمل جراحي يك فرد را نجات ميدهد عمل جراحي جامعه هم يك اجتماع را نجات ميدهد.» به نظر شما با توجه به وخامت حال بیمار، گویندهی این جمله کدام راه جراحی را برای عمل جراحی انتخاب کرد: (یک و نیم نمره)
الف- جویدن خرخرهی بیمار
ب- جویدن خرخرهی عامل بیماری
پ- پایین کشیدن کرکرهی اتاق عمل
ت- پایین کشیدن کرکرهی بیمار
ث- پایین کشیدن عامل بیماری
ج- همهی موارد بهعلاوهی استفاده از تیم تخصصی و مجرب بیهوشی هنگام عمل
4- با توجه به درک مطلب جملهی قبل نظر کدام کمیسیون پزشکی را برای عمل جراحی جامعه بهتر میدانید؟ (بیست و پنج صدم نمره)
الف- آقایان اطبا شجونی، شریتمداری. آقا زاکانی هم متخصص بیهوشی باشد.
ب- آقایان اطبا زاکانی، شریعتمداری. متخصص بیهوشی لازم ندارد.
..............................................................
قال شهرداری
رابطهی تونل آقا قالیباف، تلویزیون آقا ضرغامی و شعارهای آقا میرحسینی
یک مدتی در خیابانهای تهران پارچههایی نصب شده بود که رویش نوشته بود "توحید، رسالتی دیگر" نه تنها من و ملت، باقی مردم هم اول خیال کردند این جمله یک "قال" دارد و یک حدیثی چیزی است. اما وقتی اینور آنور پارچه را نگاه میکردی میدیدی به جای اسم و منبع حدیث فوق، خود شهرداری تهران است و منظور از توحید در این جمله تونل و منظور از رسالت یک تونل دیگر است. یعنی معنای این حدیث بدون استفاده از ایما و اشاره و استعاره و شکلکهای دیگر میشود این؛ «قال شهرداری تهران: تونل ما، همان تونل اونهاست!» خب این از این.
اما هفتهی گذشته بعد از بیست و دوبار که اعلام شده بود قرار است تونل توحید افتتاح شود، اتفاقات بامزهای افتاد. تلویزیون ضرغامیاینا که تصمیم گرفته بود یک حالی هم به آقا قالیباف بدهد، به صورت زنده مشغول پخش مراسم افتتاح بود که مردم به صورت خودجوش شروع به شعاردادن کردند. این شعارها اشارهی مستقیمی بود به آقا میرحسین موسوی که آقا ضرغامی در این اواخر به صورت مستقیم و غیرمستقیم مشغول گلکاری ایشان است. قصه اینجا بامزه میشود که یکی از دانشمندان جوان تلویزیون، برای جلوگیری از این بیناموسی و بیاخلاقی و ساختارشکنی و اینا در برنامهی زنده، افتتاح تونل را قطع و به جای آن یک برنامهی حیات وحش را پخش کرد.
پیشنهاد میشود برای جلوگیری از این بیعفتیها، یک گروه حوادث غیرمترقبه در صدا و سیما مستقر شود.
..............................................................
نامهنگاری
نامهرسون نیگام کرد، یواشکی نگام کرد
آیا فکرش را میکردید که آقا احمد خاتمی، میانجیگری هم کند؟ خودتان را سرزنش نکنید، نه تنها شما و ملت، حتا مردم هم اصلا خیالش را نمیکردند. اما ببینید قضیه چقدر باید جدی باشد که آقا احمد خاتمی بلند شود برود، حالا شاید هم تلفن زده باشد به آقا رفسنجانی و گفته باشد «با توجه به اینکه شاعر گفته همهچی آرومه همهچی آرومه، شما هم بیخیال نامه نوشتن دربارهی آقا یزدی شو. حالا او یه حرفی زده که جامعه از یکنواختی دربیاد و یه تکانی بخوره، اما شما که نباهاس یه حرفی بزنی که جامعه که همهچیش آرومه همهچیش آرومه، ناآرام شه.»
به گفتهی تحلیلگران، نامآوران، دلاروان و ورزشکاران تا به حال یک همچین منطق جفت و جوری در دنیا دیده نشده است. به گفتهی آگاهان که اعلام کردند فعلا از چیزی آگاهی خاصی ندارند، آقا رفسنجانی در واکنش به میانجیگری آقا احمد خاتمی گفته: «حالا که نامه رو نوشتم.»
..............................................................
خوشه
سرکاری راهی برای حل بیکاری
یک راه برای اینکه جامعه را از فقر رهایی ببخشید این است که در طول دوران مسوولیتتان با طرح مسائل پیچیدهی ریاضی و فرمولهای شونصد مجهولی، ذهن آدمهای فقیر و بیبضاعت را تقویت کنید و مشغول نگه دارید. به زبان ساده اگر نمیتوانی برای مردم کار درست کنی بهتر است که بگذاریشان سر کار. یعنی چی؟ یعنی این؛
از آن اول که ما یادمان است قرار بود سهام عدالت بدهند. سهام عدالت هم اینطوری حساب میشد؛ جذر حقوق دریاقتی ضربدر میانگین سن بچههای آدم تقسیم بر تعداد موهای ریخته شده رادیکال کسینوس زاویهی فقر که جواب به دست آمده را در دلتای درآمد ارزی نانومتری میکنیم، هر چه به دست آمد میشود مقدار سهام عدالت. که همین مقدار هم تلورانس دارد. یعنی دم انتخاب هفتاد هزار تومان است، اما بعد از انتخابات هجده نوزده هزار تومان اعلام میشود.
این از پیچیدگی اول. کل فامیل چهار سال در کارگروههای تخصصی مشغول حساب کتاب سهامشان بودند، حالا پیچیدگی دوم به وجود آمده. یکی دو هفتهای است که مردم با کلکوریتر مشغول دو دوتا چهارتا کردن هستند که خوشهشان چیست. این بحث خوشه چون خیلی پیچیدهتر از نظریات فلسفی آقا رحیم مشایی است، برای همین فعلا بیخیالش میشویم.
Saturday، February 06، 2010
آقای استانبولی
آقای استانبولی منتقد میشود
آقای استانبولی که خیلی کتاب دوست دارد و از چهرهی اجتماعی خوبی هم برخوردار است، تصمیم گرفته است یک رمان دو جلدی بنویسد. وی همچنین تمایل خود را برای ایراد نقدهای فرهنگ و ادب اعلام کرده است.
..............................................................
آقای استانبولی گنجانده میشود
آقای استانبولی معتقد است آمادگی و گنجایش خیلی زیادی برای کتاب دارد.
...
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 48
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 48
Labels: آقای استانبولی
آموزش گام به گام نقد ادبی
ویژهی منتقدان مطبوعات و حومه
با توجه به اینکه وضعیت گل و بلبلی مملکت به جلسات نقد ادبی کشیده شده است، بر آن شدیم نقد ادبی را برای نوآموزان، رهپویان، قلندران، کشتیگیران، کشتیکچکاران، نامآوران، نامداران، جویای نامها و باقی بدنسازان و اینا، به صورت گام به گام آموزش دهیم.
اول- برای نقد ادبی نیاز داریم که یک میز داشته باشیم تا آدمها پشت آن بنشینند و حرف بزنند. اما چون ممکن است منتقدان فرقهای ظاهری میز و رینگ را تشخیص ندهند، پیشنهاد میشود دور تا دور میز را طنابکشی کنیم.
دوم- بعد از میز نیاز به منتقد داریم.
اما منتقد چیست؟ منتقد یک شی است؟ نه، اما میتواند از عینک به عنوان یک شی استفاده کند. منتقد یک ضدماده است؟ نه، اما میتواند هنگام نقد کردن، ضدمادههای زیادی از خودش تولید کند. منتقد باید کتاب خوانده باشد؟ نه، اما میتواند کتاب را خریده باشد یا هدیه گرفته باشد. منتقد باید با نظریههای ادبی آشنا باشد؟ نه، اما بهتر است هر چند وقت یکبار سخنان قصار ارسطو، سقراط، گالانت، میتسوپیشی گالانت، دهنمکی، هدیه تهرانی، نیکول کیدمن، ممدآقا بقال سرکوچهی فرویداینا، و باقی بزرگان را که در سایتهای دوستیابی با رنگ صورتی و به صورت چشمکزن نوشته میشود، بخواند. منتقد قهرمان مسابقات کشتیکچ است؟ نه، اما طبیعتا اگر به چند فن نینجوتسو مسلط باشد بهتر است.
منتقد باید نظریهپرداز ادبی باشد؟ بله. حتما. اصولا منتقدهای ما نظریهپرداز هستند. نظریهپردازهای ما نویسندهی رمان هستند. نویسندههای ما کاندید نمایندگی مجلس هستند و غیره. (برای همین است که میگوییم مملکت گل و بلبل است دیگر)
سوم – بعد از اینکه میز و منتقد را آماده کردیم، در ابتدا منتقدین را پشت میز تعبیه میکنیم تا به مردم لبخند بزنند.
چهارم – برای نقد کردن نیاز به یک چیزی داریم. مثلا چه چیزی؟ یک چیزی دیگر، حالا شما خیال کن کتاب. اما یادتان باشد این موضوع بحث ما نیست، موضوع این است که ما حرفهای دلمان، نظریات ادبی و بیادبیمان و در کل دق دلیمان را باید پشت میز و میکروفون خالی کنیم.
پنجم – وجود یک صاحب اثر، در صورت دسترسی، برای اینکه فضای جلسهی نقد را طبیعیتر جلوه دهیم لازم است.
...
خب. حالا برویم سر آموزش نقد کردن. شما برای اینکه یک کتاب را نقد کنید لازم است که در طول راه و داخل ماشین کتاب را چندبار باز و بسته کنید و عنوان داستانها را بخوانید. البته بهتر است به شیوهی بیشتر منتقدان مطبوعاتی، سه صفحه اول، سه صفحه آخر و دو صفحه از وسط کتاب را بخوانید تا کمتر وقتتان گرفته شود.
- سپس لازم است به صورت قضاقورتکی چندجمله از داستانها را انتخاب کنیم و زیرشان خط بکشیم. باید توجه کنیم که این جملهها فاقد قانعکنندگی باشد.
سوال- چطور قانع نشویم؟
جواب- شما یک جمله را بدون آنکه به نقش آن در داستان یا در پاراگراف توجه کنید (خب چون داستان را کامل نخواندهاید)، همچنین بدون اینکه دوجمله قبل و بعدش را بخوانید (خب چون جملهها را قضاقورتکی انتخاب کردهاید) به عنوان جملهای که شما را قانع نکرده است مثال میزنید. بعد به عنوان دلیل لبخند میزنید. (کلا لبخند زدن در این چندسال یک راهکار به جای دلیل آوردن شده است. خجالت نکشید، لبخند بزنید. رییسجمهور و وزیر و رییس فدراسیون و اینا که در جواب سوالات لبخند میزنند، خب شما چیتون کمتر است؟ آ قربون پسر، شما هم به عنوان یک منتقد عزیز لبخند بزنید. آفرین)
- بعد از ادلهی مهم لبخند، میتوانید یک نظریهی ادبی، روانشانسی، زمینشناسی، هوافضا یا هر چیز دیگری را که در مجلهی کیهانبچههای این هفته دربارهاش خواندهاید، به صورت خیلی قشنگ برای حضار و علاقهمندان تعریف کنید.
- هنگام تعریف اینچیزها چندتا تکمضراب هم از ارسطو، سقراط، گالانت، میتسوپیشی گالانت، دهنمکی، هدیه تهرانی، نیکول کیدمن، ممدآقا بقال سرکوچه فرویداینا، و باقی بزرگان بین حرفهایتان به زبان بیاورید. (منبع این جملات را قبلا گفتیم کجاست. توی سایتهای دوستیابی با رنگ صورتی چشمک میزند.)
- یک راه کلی هم این است که در نقد یک ارتباط بین گوزن و شقایق ایجاد کنید. که این شیوه فقط از متخصصان برمیآید. شما در آغاز راه از توانایی ایجاد ارتباط بیم گوزن و شقایق ناتوانید. نگران نباشید. با کمی تلاش میتوانید این کار را هم بعد از یکی دو سال به ثمر بنشانید.
- خب. این کارها را که کردید دیگر چی کار کنید؟ هیچی دیگر باید دوباره به نقدی که به نقدتان گرفته میشود لبخند به قاعده بزنید.
- وقتی این کارها را انجام دادید، در واقع نقدتان تمام شده و دیگر نقد ندارید. برای همین به پشتی صندلی تکیه میدهید و میگویید: «آخیش. دیگه ندارم.» مجری از شما میپرسد: «دیگه نداری؟» شما میگویید: «نه دیگه ندارم.» مجری میگوید: «توی راه وانمیسیمها! مطمئنی دیگه نداری؟» شما میگویید: «یه دقه صبر کن... چرا چرا... هنوز یه ذره دارم!» و در آخر باقی نقدتان را به عنوان جمعبندی صادر بفرمایید.
- در انتها همچنین میتوانید بلند بگویید: «نفسکش!» اگر نفسکش بود که نفسش را بگیرید. اگر نبود باز هم لبخند بزنید.
- خسته نباشید. جلسهی نقد تمام شد.
...
پیشنهاد:
- به نشر چشمه پیشنهاد میشود برای جلسات نقد کتابی که برگزار میکند با توجه به میزان ضرباتی که از بالا و پایین به سمت مولف وارد میشود، بلیط مسابقات کشتیکچ بفروشد.
- همچنین پیشنهاد میشود بعد از چاپ کتاب، یک دفترچهی دفاع شخصی به مولف اثر هدیه کند.
- با اینکه این آموزش گام به گام ربطی به چیزی ندارد (ندارد؟ ما نمیدانیم) اما از آقایان امیرحسین خورشیدفر و شهریار وقفیپور و باقی نظریهپردازان و پهلوانان، دعوت میشود در مناظرههای رو به فردا شرکت کنند.
- همچنین از منتقدان عزیزی که به جای نقد کتاب، تسلط کاملی به گلکاری طرف مقابل دارند، برای زیباسازی معابر شهری با حقوق مکفی، به عنوان کارشناس دعوت به عمل میآید.
...
به گفتهی کارشناسان صراحت در نقد خوب است، اما همین کارشناسان معتقد هستند برای یک نقد خوب، بد هم نیست اگر کتاب را کامل خوانده باشیم.
.
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 47 - هفدهم بهمن 1388
.مرتبط:
آقای استانبولی در کتابفروشی
با توجه به اینکه وضعیت گل و بلبلی مملکت به جلسات نقد ادبی کشیده شده است، بر آن شدیم نقد ادبی را برای نوآموزان، رهپویان، قلندران، کشتیگیران، کشتیکچکاران، نامآوران، نامداران، جویای نامها و باقی بدنسازان و اینا، به صورت گام به گام آموزش دهیم.
اول- برای نقد ادبی نیاز داریم که یک میز داشته باشیم تا آدمها پشت آن بنشینند و حرف بزنند. اما چون ممکن است منتقدان فرقهای ظاهری میز و رینگ را تشخیص ندهند، پیشنهاد میشود دور تا دور میز را طنابکشی کنیم.
دوم- بعد از میز نیاز به منتقد داریم.
اما منتقد چیست؟ منتقد یک شی است؟ نه، اما میتواند از عینک به عنوان یک شی استفاده کند. منتقد یک ضدماده است؟ نه، اما میتواند هنگام نقد کردن، ضدمادههای زیادی از خودش تولید کند. منتقد باید کتاب خوانده باشد؟ نه، اما میتواند کتاب را خریده باشد یا هدیه گرفته باشد. منتقد باید با نظریههای ادبی آشنا باشد؟ نه، اما بهتر است هر چند وقت یکبار سخنان قصار ارسطو، سقراط، گالانت، میتسوپیشی گالانت، دهنمکی، هدیه تهرانی، نیکول کیدمن، ممدآقا بقال سرکوچهی فرویداینا، و باقی بزرگان را که در سایتهای دوستیابی با رنگ صورتی و به صورت چشمکزن نوشته میشود، بخواند. منتقد قهرمان مسابقات کشتیکچ است؟ نه، اما طبیعتا اگر به چند فن نینجوتسو مسلط باشد بهتر است.
منتقد باید نظریهپرداز ادبی باشد؟ بله. حتما. اصولا منتقدهای ما نظریهپرداز هستند. نظریهپردازهای ما نویسندهی رمان هستند. نویسندههای ما کاندید نمایندگی مجلس هستند و غیره. (برای همین است که میگوییم مملکت گل و بلبل است دیگر)
سوم – بعد از اینکه میز و منتقد را آماده کردیم، در ابتدا منتقدین را پشت میز تعبیه میکنیم تا به مردم لبخند بزنند.
چهارم – برای نقد کردن نیاز به یک چیزی داریم. مثلا چه چیزی؟ یک چیزی دیگر، حالا شما خیال کن کتاب. اما یادتان باشد این موضوع بحث ما نیست، موضوع این است که ما حرفهای دلمان، نظریات ادبی و بیادبیمان و در کل دق دلیمان را باید پشت میز و میکروفون خالی کنیم.
پنجم – وجود یک صاحب اثر، در صورت دسترسی، برای اینکه فضای جلسهی نقد را طبیعیتر جلوه دهیم لازم است.
...
خب. حالا برویم سر آموزش نقد کردن. شما برای اینکه یک کتاب را نقد کنید لازم است که در طول راه و داخل ماشین کتاب را چندبار باز و بسته کنید و عنوان داستانها را بخوانید. البته بهتر است به شیوهی بیشتر منتقدان مطبوعاتی، سه صفحه اول، سه صفحه آخر و دو صفحه از وسط کتاب را بخوانید تا کمتر وقتتان گرفته شود.
- سپس لازم است به صورت قضاقورتکی چندجمله از داستانها را انتخاب کنیم و زیرشان خط بکشیم. باید توجه کنیم که این جملهها فاقد قانعکنندگی باشد.
سوال- چطور قانع نشویم؟
جواب- شما یک جمله را بدون آنکه به نقش آن در داستان یا در پاراگراف توجه کنید (خب چون داستان را کامل نخواندهاید)، همچنین بدون اینکه دوجمله قبل و بعدش را بخوانید (خب چون جملهها را قضاقورتکی انتخاب کردهاید) به عنوان جملهای که شما را قانع نکرده است مثال میزنید. بعد به عنوان دلیل لبخند میزنید. (کلا لبخند زدن در این چندسال یک راهکار به جای دلیل آوردن شده است. خجالت نکشید، لبخند بزنید. رییسجمهور و وزیر و رییس فدراسیون و اینا که در جواب سوالات لبخند میزنند، خب شما چیتون کمتر است؟ آ قربون پسر، شما هم به عنوان یک منتقد عزیز لبخند بزنید. آفرین)
- بعد از ادلهی مهم لبخند، میتوانید یک نظریهی ادبی، روانشانسی، زمینشناسی، هوافضا یا هر چیز دیگری را که در مجلهی کیهانبچههای این هفته دربارهاش خواندهاید، به صورت خیلی قشنگ برای حضار و علاقهمندان تعریف کنید.
- هنگام تعریف اینچیزها چندتا تکمضراب هم از ارسطو، سقراط، گالانت، میتسوپیشی گالانت، دهنمکی، هدیه تهرانی، نیکول کیدمن، ممدآقا بقال سرکوچه فرویداینا، و باقی بزرگان بین حرفهایتان به زبان بیاورید. (منبع این جملات را قبلا گفتیم کجاست. توی سایتهای دوستیابی با رنگ صورتی چشمک میزند.)
- یک راه کلی هم این است که در نقد یک ارتباط بین گوزن و شقایق ایجاد کنید. که این شیوه فقط از متخصصان برمیآید. شما در آغاز راه از توانایی ایجاد ارتباط بیم گوزن و شقایق ناتوانید. نگران نباشید. با کمی تلاش میتوانید این کار را هم بعد از یکی دو سال به ثمر بنشانید.
- خب. این کارها را که کردید دیگر چی کار کنید؟ هیچی دیگر باید دوباره به نقدی که به نقدتان گرفته میشود لبخند به قاعده بزنید.
- وقتی این کارها را انجام دادید، در واقع نقدتان تمام شده و دیگر نقد ندارید. برای همین به پشتی صندلی تکیه میدهید و میگویید: «آخیش. دیگه ندارم.» مجری از شما میپرسد: «دیگه نداری؟» شما میگویید: «نه دیگه ندارم.» مجری میگوید: «توی راه وانمیسیمها! مطمئنی دیگه نداری؟» شما میگویید: «یه دقه صبر کن... چرا چرا... هنوز یه ذره دارم!» و در آخر باقی نقدتان را به عنوان جمعبندی صادر بفرمایید.
- در انتها همچنین میتوانید بلند بگویید: «نفسکش!» اگر نفسکش بود که نفسش را بگیرید. اگر نبود باز هم لبخند بزنید.
- خسته نباشید. جلسهی نقد تمام شد.
...
پیشنهاد:
- به نشر چشمه پیشنهاد میشود برای جلسات نقد کتابی که برگزار میکند با توجه به میزان ضرباتی که از بالا و پایین به سمت مولف وارد میشود، بلیط مسابقات کشتیکچ بفروشد.
- همچنین پیشنهاد میشود بعد از چاپ کتاب، یک دفترچهی دفاع شخصی به مولف اثر هدیه کند.
- با اینکه این آموزش گام به گام ربطی به چیزی ندارد (ندارد؟ ما نمیدانیم) اما از آقایان امیرحسین خورشیدفر و شهریار وقفیپور و باقی نظریهپردازان و پهلوانان، دعوت میشود در مناظرههای رو به فردا شرکت کنند.
- همچنین از منتقدان عزیزی که به جای نقد کتاب، تسلط کاملی به گلکاری طرف مقابل دارند، برای زیباسازی معابر شهری با حقوق مکفی، به عنوان کارشناس دعوت به عمل میآید.
...
به گفتهی کارشناسان صراحت در نقد خوب است، اما همین کارشناسان معتقد هستند برای یک نقد خوب، بد هم نیست اگر کتاب را کامل خوانده باشیم.
.
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 47 - هفدهم بهمن 1388
.مرتبط:
آقای استانبولی در کتابفروشی
Wednesday، February 03، 2010
بعضی از طنزهای هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 46
سوادآموزی
یک زمانی توی کتابهای درسی یک حکایتی بود که از لقمان پرسیدند ادب از که آموختی؟ لقمان اشاره کرده بود که وزیر آموزش و پروش گفته است «به کسی ربطی ندارد که معلمان چقدر حقوق می گیرند و چرا کم میگیرند.» و بعد هم اضافه کرده بود «به تو چه که من ادب از کی آموختم بیتربیت.» ما از این حکایت نتیجه میگیریم که اگر این حکایت هنوز توی کتابهای درسی وجود دارد، برای حفظ شان وزارت آموزش و پرورش هم کشده، آن را با وایتکس پاک کنند که هیچ اثری هم ازش نماند.
آقا حمیدرضا حاجی بابایی همچنین اضافه کرده «خبرنگاران هر گاه بیکار می شوند یاد موضوع استخدام و حق و حقوق معلمان می افتند.» در همین رابطه خبرنگاران گفتند: «ما هر وقت بیکار میشیم میریم توی صف که سهام عدالتمون رو بگیریم. چی کار با شما داریم؟»
آقا حاجی بابایی هم گفت: «مگر ما از شما سؤال می کنیم که شما چقدر حقوق می گیرید؟» خبرنگاران هم گفتند: «ما که نگفتیم شما چقدر حقوق میگیری، پرسیدیم چرا معلمها حقوق نمیگیرند. یا اگه میگیرند دیر و زود میگیرند. یا اگه دیر و زود میگیرند چرا کم میگیرند. یا چرا دم انتخابات که میشه بیشتر میگیرن.»
آقا بابایی خبر «30 هزار دانش آموز معتاد در کشور وجود دارد»، را رد کرده و گفته: «کسی که این خبر کذب را منتشر کرده چرا نگفته است 30 هزار و یک نفر؟» جواب: «لابد توی مدرسه فقط شمردن تا سی هزار رو بهشون یاد دادن. بعد که که میخواستن برسند به سی هزار و یک، معلمشون تعدیل نیرو شده و رفته پی کارش.»
البته این حرفها که به ما که هیچی، حتا به شما هم ربطی ندارد.
بحث کارشناسی سی.دی خام خریداریم
آقا احمدینژاد به جای سی.دی بودجه سال 89 یک سی دی خام به علی لاریجانی داد.
در همین رابطه نظر چند کارشناس و چند آدم جویای کار را دربارهی تفاوت سی.دی خام یا سی.دی بودجه سال 89 جویا شدیم:
کارشناس اقتصادی: به نظر ما سی.دی خام ارزشش بیشتره، چون همینطور ندید مطمئنی که دویست و پنجاه تومن میارزه.
کارشناس اجتماعی: من فکر میکنم سی.دی خام برای مردم و بطن جامعه کاربرد بیشتری داره. چون میشه از آینهی ماشین آویزانش کرد و باهاش پز داد.
کارشناس فرهنگی: به نظر من سی.دی خام خوبه. چون میشود روش فیلم رایت کرد.
کارشناس مسایل اخلاقی: خدا رو شکر که سی.دی خام بوده. به هر حال سی.دی خام از سی.دیهای بیناموسی و بیتربیتی که به قیمت هزار تومن سر چهارراهها فروخته میشه خیلی بهتره.
کارشناس همینطوری: سی.دی ات رو نبینم قناری!
کارشناس مجلس (موافق): با توجه به اهمیت این سی.دی خام در روابط دیپلماتیک جهانی، که به حتم جهان را تحت تاثیر خود قرار خواهد داد، ما قرار است کمیسیون بررسی به انواع سی.دی خام را در مجلس راهاندازی کنیم و دکترین خامولوژی را در جهان نهادینه کنیم.
کارشناس مجلس (مخالف): یک آقایی جلوی مجلس به من مراجعه کرد و گفت: «اون سی.دی خام رو میشه بدید به من؟» من گفتم: «برای یادگاری میخوای؟» آن آقا گفت: «یادگاری چییه بابا؟ میخوام بفروشمش لااقل دویست سیصد تومن دستم رو بگیره، بتونم بچههام رو با اتوبوس ببرم توی سطح شهر بچرخونم.»
قضا و قدری با تشکر و اینا
از اینطرف بانکها قرار است بیشتر از پانزده میلیون تومان در روز نپردازند، از اونطرف مدتی است برای تودیع قرار وثیقهی آزادی روزنامهنگاران و سیاستمداران، پول نقد اعلام میکنند. حالا دو دو تا چهارتا دیگه؟ اگر مثلا چهارصد میلیون قرار وثیقه برای کسی اعلام شود، خانوادهی بنده خدا اگر قرار باشد بروند و روزی پانزده میلیون تومان از بانک بگیرند که همینطوری الکی الکی بیست و هفت روز طول میکشد! مستدعی است قاضی محترم پیش از اعلام قرار وثیقه، بخشنامههای جدید بانکی را مطالعه فرماید. با تشکر. جمعی از بستگان و بازماندگان.
امتحان نهایی درک مطلب آقا حداد عادلاینا
آقا حداد عادل گفته جریان فتنه روی 22 بهمن حساب نکند!
اول اینکه هنوز کسی بیانیه نداده است. فردا سند نیاورند و نگویند کی و کی ملت را دعوت کردند به خیابان که باز هم آشوب شود. جریان چیست؟ (یک نمره) دوم اینکه اصلا مگر قرار بوده باز هم خبری شود که آقا حداد گفته قرار است خبری شود؟ (یک و نیم نمره) سوم اینکه مگر صدا و سیما اعلام نکرده فتنه خوابیده است؟ (بیست و پنج صدم نمره) معلوم شد آقا حداد تلویزیون ضرغامیاینا را اصلا نگاه نمیکند. لطفا منابع خبری ایشان را نام ببرید. (دو نمره)
آقا حداد در ادامه گفته «غربیها هیچ دلیلی را برای فشار بیشتر به ایران ندارند به فرض چند تحریم علیه ایران وضع شود اما این ملت حقوق خود را از دست نخواهد داد چون طرفین وجاهت بین المللی ندارند.»اول اینکه این "طرفین وجاهت قانونی ندارند" دقیقا یعنی کی و کی؟! لطفا طرفین را نام ببرید. (دو نمره) دوم اینکه جدی جدی این تحریمها تبدیل شده به کاغذپاره، دیگه حتا آقا حداد هم قضیه را جدی نمیگیرد. لطفا تحریم کنید. (دو و نیم نمره، رسم شکل نیم نمره)
چهرهی هفته
چهرهی اول
مطمئنا اگر کسی بتواند در یک روز هم بگوید «هاشمی رفسنجانی را لت و پار نکنیم.» و هم اینکه به اوباما بگوید «کاکاسیاه!» شایسته است به عنوان چهرهی هفته معرفی شود. اولین سلیبرتی هفته کسی نیست جز؛ لاریجانی. البته جوادشون.
چهرهی دوم
وقتی محبوبیت کسی اینقدر زیاد است که وقت سخنرانیاش ملت به سمت کیک و نسکافه هجوم میبرند و نصف سالن خالی میشود، به حتم یکی از مهمترین چهرههای هفته است. با این اوصاف چهره فرهنگی ما چه کسی میتواند باشد غیر از محمد حسینی، وزیر ارشاد.
چهرهی سوم
بهترین تقدیر و تشکر از یک مدیر ورزشی این است که او را رییس سازمان شیلات کنیم! (و این مهم توسط دولت انجام شد که دستشان درد نکند، جامعهی ورزش هم دعاگو است.) به همینخاطر هیات ژوری، علیآبادی را به ععنوان چهرهی سوم معرفی میکنیم.
.
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 46 - دهم بهمن 1388
Tuesday، February 02، 2010
اکران خصوصی شمقدری در فنجان قهوه
فال قهوه
.آقا جواد، توی فنجانت یک طوفان شن به راه افتاده با بودجه میلیاردی. آنورتر بهروز افخمی را میبینیم که دارد بشکنزنان لب یک چیزی را زمزمه میکند. چی میگوید؟ (ما میدانیم.) گوش تیز میکنیم (حالا میدانیم) او دارد میخواند: آن فیلم که از هنر بری بود طوفان شن شمقدری بود.
توی فنجان تو یک دوربین افتاده. این یک دوربین محرم است (که درست معلوم نیست هندیکم است یا چی) این دوربین علاوه بر خاصیت محرمیت و اشراقیت، امکان ویژهی ضبط نور دور و بر افراد را دارد. خودت یکجا گفتی که با همین دوربین امکان تماشای نور رییسجمهوری را داری. (این قضیه را واقعا ما نمیدانیم. خودت میدانی.)
آقا شمقدری! جواد جان! توی فالت میبینم که در زمان آقا صفار هرندی، مخالف همهچیز بودی. حتا علاوه بر اینکه مخالف همهچیز بودی مخالف سینما هم بودی. حتا میگفتی «میتوان مثل خیلی از کشورها سینما را حذف کرد!» اما این طالع تو نیست. توی فالت معلوم است که یا از اینور بام میافتی یا از آنور. فنجان قهوهات میگوید تو که یک روزی میگفتی سینما را باید حذف کرد، حالا آستینها را بالا زدی و با کمک آقا مشایی داری همهی فیلمهای حذفی را مجوز میدهی. حالا کاری به "به رنگ ارغوان" نداریم. کار را به جایی میکشانی که "نامزد آمریکایی من" هم مجوز میگیرد. خیلی دقت کن آقا جواد. طالعت فراز و نشیب زیاد دارد.
آقا شمقدری، این چی است توی فنجانت؟ وای چقدر قشنگ! باز هم آقا صفار افتاده. اصلا انگار شما دوتا، دوتا روح هستید در دو بدن. منتها چون جفتتان به روح اعتقاد دارید، به همدیگر خیلی علاقه ندارید. در راستای همین علاقهی قلبی است که توی صدا و سیمای آقا ضرغامیاینا، تو میگویی: «آقا احمدینژاد، آقا صفار هرندی را تحمل میکند.»
آدم وقتی میبیند وضعیت مملکت و گفتمان در حد گل و بلبلی خودش را کشیده بالا، از شادی در پوستش نمیگنجد و اشک پیروزی در چشمم دایره میزند.
چه بختی داری تو. چه طالعی. آقا شمقدری یکجا گفتی در هر سمتی که رییسجمهور بخواهد حاضرم خدمت کنم، حتا جاروکشی. منتها میشوی معاونت سینمایی. شاید برای همین است که توی فنجانت کمی گرد و خاک در سینما میبینم.
جواد جان، بابا، توی فنجانت یک یالا یالا رقص و شادی هم افتاده. برای همین تو از یالا یالا رقص و شادی نه تنها در سینما، که حتا در مهدکودکها هم ناراضی هستی. حالا مهدکودک چه ربطی به امور فرهنگی و سینمایی مملکت دارد ما و باقی کارشناسان نفتی، سر درنیاوردیم. اگر راست میگویی پس چرا دربارهی یالا یالا رقص و شادی که آقا مشایی هم آنجا حضور داشت، چیزی نگفتی؟
توی فنجانت یک سخنرانی میبینم که در مورد حجاب و اینا صحبت میکنی. بهتر است این حرفهایی را که در آن سخنرانی میزنی خودت در اینترنت سرچ کنی و بخوانی. به قول وزیر آموزش و پرورشتان، این چیزها به ما مربوط نیست. (یعنی واقعا همچین حرفهایی زدی؟ یعنی همکارت همچین حرفی زده؟ جریان چقدر پیچیده است.)
آقا جواد، خودمانیم، فالت خیلی بامزه است. تو آخه چطوری یک نفری راجعبه این همهچیز اظهارنطر کردی؟ این نظریهات دربارهی ورود خانمها به ورزشگاهها چی بود؟ آن آماری که گفتی پنج هزار نفر دختر با لباس پسرانه توی ورزشگاه صد هزار نفره همیشه حضور دارند را از کجا درآوردی؟ یعنی کی رفته شمرده؟ خودت گفتی یک نفرشان را به چشم خودت دیدی؟ اون چهار هزار و نهصد و نود و نه دختر دیگر را که با لباس پسرانه میروند ورزشگاه، آنها را چه کسی دیده؟! نگو پدر جان. میگویی آمار نده. آمار میدهی به گنجایش مطلب دقت کن. آ قربون تو.
آقا توی فنجانت کفشهای آقا احمدینژاد هم افتاده که توی تبریز گم شد.
گوشهی قهوهی ته فنجانت، یک معجزه افتاده! البته تو فیلم تبیغاتیای را که برای انتخابات آقا احمدینژاد ساختی، معجزه خواندی. پس با این اوصاف، چون گوشهی فنجانت عکس یک فیلم وی.اچ.اس افتاده، پس لابد تصویر معجزه است. آیا فیلم تبلیغاتی انتخابات معجزه است؟ (ما نمیدانیم.)
سرنوشت دربارهالی را هم من توی فال تو میبینم. چرا تو دقیقا همانموقعی دربارهی اکران این فیلم حرف میزنی به صورت قضاقورتکی، آقا هرندی در سفر خارجی است؟ این موضوعی است بین خودتان دو نفر.
آن گوشهی فنجان را نگاه! به به. سلام آقا فرمانآرا. آقا شما گفتید توی دورهی معاونت آقا شمقدری دیگر فیلم نمیسازید و اینا. جریان چی است آقا شمقدری؟ چرا به هر کسی از صمیم قلب علاقه داری، تلپ میافتد توی فالت؟ آیا تو دوست زیاد داری؟ آیا تو را زیاد دوست دارند؟ (ما نمیدانیم.)
آقا فنجان تو، فنجان نوآوری است. توی فنجانت یک نوآوری دیگر هم معلوم است که تمام جشنوارههای سینمایی جهان را دستخوش تغییر قرار خواهد داد. کدام نوآوری؟ همین که داورهای جشنواره را معرفی نمیکنی خیلی کار نو و قشنگی است آفرین. شاید اصلا داور ندارد این جشنواره. دارد؟ ندارد؟ (ما نمیدانیم.)
...
خلاصهاش این که در کل یک کم مراقب خودت باش.
.
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 46 - دهم بهمن 1388
.آقا جواد، توی فنجانت یک طوفان شن به راه افتاده با بودجه میلیاردی. آنورتر بهروز افخمی را میبینیم که دارد بشکنزنان لب یک چیزی را زمزمه میکند. چی میگوید؟ (ما میدانیم.) گوش تیز میکنیم (حالا میدانیم) او دارد میخواند: آن فیلم که از هنر بری بود طوفان شن شمقدری بود.
توی فنجان تو یک دوربین افتاده. این یک دوربین محرم است (که درست معلوم نیست هندیکم است یا چی) این دوربین علاوه بر خاصیت محرمیت و اشراقیت، امکان ویژهی ضبط نور دور و بر افراد را دارد. خودت یکجا گفتی که با همین دوربین امکان تماشای نور رییسجمهوری را داری. (این قضیه را واقعا ما نمیدانیم. خودت میدانی.)
آقا شمقدری! جواد جان! توی فالت میبینم که در زمان آقا صفار هرندی، مخالف همهچیز بودی. حتا علاوه بر اینکه مخالف همهچیز بودی مخالف سینما هم بودی. حتا میگفتی «میتوان مثل خیلی از کشورها سینما را حذف کرد!» اما این طالع تو نیست. توی فالت معلوم است که یا از اینور بام میافتی یا از آنور. فنجان قهوهات میگوید تو که یک روزی میگفتی سینما را باید حذف کرد، حالا آستینها را بالا زدی و با کمک آقا مشایی داری همهی فیلمهای حذفی را مجوز میدهی. حالا کاری به "به رنگ ارغوان" نداریم. کار را به جایی میکشانی که "نامزد آمریکایی من" هم مجوز میگیرد. خیلی دقت کن آقا جواد. طالعت فراز و نشیب زیاد دارد.
آقا شمقدری، این چی است توی فنجانت؟ وای چقدر قشنگ! باز هم آقا صفار افتاده. اصلا انگار شما دوتا، دوتا روح هستید در دو بدن. منتها چون جفتتان به روح اعتقاد دارید، به همدیگر خیلی علاقه ندارید. در راستای همین علاقهی قلبی است که توی صدا و سیمای آقا ضرغامیاینا، تو میگویی: «آقا احمدینژاد، آقا صفار هرندی را تحمل میکند.»
آدم وقتی میبیند وضعیت مملکت و گفتمان در حد گل و بلبلی خودش را کشیده بالا، از شادی در پوستش نمیگنجد و اشک پیروزی در چشمم دایره میزند.
چه بختی داری تو. چه طالعی. آقا شمقدری یکجا گفتی در هر سمتی که رییسجمهور بخواهد حاضرم خدمت کنم، حتا جاروکشی. منتها میشوی معاونت سینمایی. شاید برای همین است که توی فنجانت کمی گرد و خاک در سینما میبینم.
جواد جان، بابا، توی فنجانت یک یالا یالا رقص و شادی هم افتاده. برای همین تو از یالا یالا رقص و شادی نه تنها در سینما، که حتا در مهدکودکها هم ناراضی هستی. حالا مهدکودک چه ربطی به امور فرهنگی و سینمایی مملکت دارد ما و باقی کارشناسان نفتی، سر درنیاوردیم. اگر راست میگویی پس چرا دربارهی یالا یالا رقص و شادی که آقا مشایی هم آنجا حضور داشت، چیزی نگفتی؟
توی فنجانت یک سخنرانی میبینم که در مورد حجاب و اینا صحبت میکنی. بهتر است این حرفهایی را که در آن سخنرانی میزنی خودت در اینترنت سرچ کنی و بخوانی. به قول وزیر آموزش و پرورشتان، این چیزها به ما مربوط نیست. (یعنی واقعا همچین حرفهایی زدی؟ یعنی همکارت همچین حرفی زده؟ جریان چقدر پیچیده است.)
آقا جواد، خودمانیم، فالت خیلی بامزه است. تو آخه چطوری یک نفری راجعبه این همهچیز اظهارنطر کردی؟ این نظریهات دربارهی ورود خانمها به ورزشگاهها چی بود؟ آن آماری که گفتی پنج هزار نفر دختر با لباس پسرانه توی ورزشگاه صد هزار نفره همیشه حضور دارند را از کجا درآوردی؟ یعنی کی رفته شمرده؟ خودت گفتی یک نفرشان را به چشم خودت دیدی؟ اون چهار هزار و نهصد و نود و نه دختر دیگر را که با لباس پسرانه میروند ورزشگاه، آنها را چه کسی دیده؟! نگو پدر جان. میگویی آمار نده. آمار میدهی به گنجایش مطلب دقت کن. آ قربون تو.
آقا توی فنجانت کفشهای آقا احمدینژاد هم افتاده که توی تبریز گم شد.
گوشهی قهوهی ته فنجانت، یک معجزه افتاده! البته تو فیلم تبیغاتیای را که برای انتخابات آقا احمدینژاد ساختی، معجزه خواندی. پس با این اوصاف، چون گوشهی فنجانت عکس یک فیلم وی.اچ.اس افتاده، پس لابد تصویر معجزه است. آیا فیلم تبلیغاتی انتخابات معجزه است؟ (ما نمیدانیم.)
سرنوشت دربارهالی را هم من توی فال تو میبینم. چرا تو دقیقا همانموقعی دربارهی اکران این فیلم حرف میزنی به صورت قضاقورتکی، آقا هرندی در سفر خارجی است؟ این موضوعی است بین خودتان دو نفر.
آن گوشهی فنجان را نگاه! به به. سلام آقا فرمانآرا. آقا شما گفتید توی دورهی معاونت آقا شمقدری دیگر فیلم نمیسازید و اینا. جریان چی است آقا شمقدری؟ چرا به هر کسی از صمیم قلب علاقه داری، تلپ میافتد توی فالت؟ آیا تو دوست زیاد داری؟ آیا تو را زیاد دوست دارند؟ (ما نمیدانیم.)
آقا فنجان تو، فنجان نوآوری است. توی فنجانت یک نوآوری دیگر هم معلوم است که تمام جشنوارههای سینمایی جهان را دستخوش تغییر قرار خواهد داد. کدام نوآوری؟ همین که داورهای جشنواره را معرفی نمیکنی خیلی کار نو و قشنگی است آفرین. شاید اصلا داور ندارد این جشنواره. دارد؟ ندارد؟ (ما نمیدانیم.)
...
خلاصهاش این که در کل یک کم مراقب خودت باش.
.
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 46 - دهم بهمن 1388
Sunday، January 31، 2010
Saturday، January 30، 2010
مناظره در آسانسور
من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصهی بالا و پایینرفتنهام رو براتون تعریف میکنم
.
قبل از آسانسورسواری
این آسانسور روی هوا است. قبلا هم گفتم الان هم میگویم. یک کسانی جلوی دهن من را گرفتهاند که این برگهای تاریخ را منتشر نکنم. چه کسانی؟ گزارشگران تلویزیون و بیست و سیاینا؟ نعخیر. سرمقالهنویسها و نویسندگان تلفن خوانندگان کیهان؟ نعخیر. خبرنویسان فارس؟ نخیر. به قول شاعر: «من از دست رقیبان چون بنالم داداش من؟ که با من هر چه کرد آن آشنا البته با حفظ موازین عرفی و اخلاقی جامعه کرد.» آقا جان، عموجان، مدیرمسوولجان، چرا اجازه نمیدهید از فضای باز، کاملا باز مملکت استفاده کنیم و خاطرات بالا و پایین کردنهایمان را در این آسانسور برای ملت تعریف کنیم؟ چرا توی این اسناد تاریخی اینقدر دست میبرید و جعل تاریخ میکنید و تحریف میکنید وقایع را؟ درست است که من هم مورخ هستم، اما اسمم خسرو نیست. مراعات کنید لطفا.
طبقهی همکف؛ استقلال و سایپا
با توجه به اینکه فضای گفتوگو و اینا در جامعه ایجاد صدا، انواع صدا و در نتیجه جامعهی چندصدایی را میکند، مدیریت محترم آسانسور، تفقد کرده، بذل و بخشش کرده، از کیسهی خلیفه بخشیده و تصمیم گرفته برای خالی نبودن عریضه هم که شده، فضای آسانسور را در اختیار موافقان و معترضان قرار دهد که با هم به صورت پلیآف، فوتبال بازی کنند. در همین راستا بود که در آسانسور باز شد و آقا کواکبیان و آقا شریعتمداری وارد آسانسور شدند.
آقا کواکبیان در حالی که روی ماه آقا شریعتمداری را میبوسید گفت: «ای عامل فتنه.»
آقا شریعتمداری در حالی که آقا کواکبیان را با فوران عشق و دوستی به آغوش میکشید گفت: «ای دروغگو.»
آقا کواکبیان در حالی که به زور شیرینی میگذاشت دهان منور آقا شریعتمداری گفت: «من سند دارم... دروغگو خودتی.»
آقا شریعتمداری در حالی که تاجی از گل بر سر آقا کواکبیان میگذاشت گفت: «همهش طبق نقشه بوده... همه جاسوس آمریکان... البته بلانسبت شما، دورت بگردم، ولی همهتون سر و ته یک کرباسید... همهتون ایادی اجنبی هستید.»
آقا کواکبیان در حالی که دست و پای آقا شریعتمداری را طلا میگرفت گفت: «شما که علم غیب داری و پیشگویی چرا یک هفته قبل نگفتی که این جاسوسها ردصلاحیت بشند و فقط خودتون بمونید و لاغیر.»
آقا شریعتمداری در حالی که لبخندی به قاعده میزند میگوید: «دارم برات.»
مجری که گل از گلش شکفته به دوربین لبخند میزند و میگوید: «دیدید که آقا کواکبیان هم با حرفهای آقا شریعتمداری موافق است. منتها میگوید چرا سران فتنه جریان خودشان را از جاسوسها جدا نمیکنند.»
طبقهی اول؛ بایرن مونیخ و شموشک
در همین راستای بالا بود که در باز شد و آقا جواد اطاعت و آقا زاکانی وارد آسانسور شدند. آقا اطاعت که به عنوان لژیونر چند وقت پیش و در فصل نقل و انتقالات از اعتماد ملی به بنیاد باران رفته، با توپ پر وارد زمین سبز آسانسور شد و به صورت حداکثری به دروازهی حریف حمله کرد.
شاید به همین خاطر بود که داور مسابقه، یعنی آقای مجری که قرار بود بیسر و صدا گوشهی آسانسور بایستد، به عنوان دروازهبان و مدافع تیم آقا زاکانی ظاهر شد. زاکانی که در این چندماه مدت زیادی روی نیمکت نشسته بود نه دفاعی بازی کرد و نه تهاجمی. اما هر بار که توپ افتاد دستش، زد زیر توپ و توپ را به اوت فرستاد. آقای مجری که دلش برای آقا زاکانی شکسته بود خودش به تنهایی مثل یک داور عادل به دروازهی آقا اطاعت حمله کرد.
حالا اینها هی توپ را شوت میکنند این طرف و آن طرف. تماشاچیهایی که در آسانسور رفت و آمد دارند و این مناظره – فوتبال را میبینند زیر لب به قضایای غیرافلاطونی اگزوز خاور و شیر سماور و برگزارکنندکان مسابقه اشاره میکنند.
طبقهی دوم؛ گل کوچیک در زمین خاکی
در راستای بالا که تیم آقا زاکانی و آقای مجری و آقا ضرغامیاینا، همه با هم، شونصد – هیچ زمین مسابقه را ترک کردند و تماشاچیها در طول هفته شعار میدادند: «شونصدتاییهاش.. شونصدتاییهاش... » آقا ضرغامی و شرکا عقلشان را یککاسه کردند و تصمیم گرفتند مسابقات را از حد بوندس لیگا، در حد مسابقات گل کوچیک که در زمینخاکیهای کیلومتر 24 جادهی قلیآباد کتول برگزار میشد، بالا (یا پایین؟ ما نمیدانیم.) بکشند.
شاید به خاطر این تصمیمها و چیزهای دیگری که روح ما خبر ندارد، بود که در آسانسور باز شد و با حضور افتخاری آقا بجنوردی و آقا حسینیان بازی دوستانهای که نیم ساعت هم وقت اضافه آورد، برگزار شد. در فاصلهی این بازی، آقای مجری که از هیجان بازی راضی نبود و لبخندش کم شده بود، یک ربعی چرت زد.
طبقهی سوم؛ فیفا دوهزار و چند
کار که به گل کوچیک و زمین خاکی کشید، آسانسور خلوت شد. تماشاچیها و باقی مسافران آسانسور هم که دیدند کار از بوندس لیگا در حد بازیهای تیم لولهپولیکای قلیآباد سفلی، نزول کرده، بیخیال پیگیری مسابقه شدند و باز کامپیوترهاشان را روشن کردند، کانکت شدند و فیلترشکن را راه انداختند و بازی فیفا دوهزار و چند را به صورت آنلاین ادامه دادند.
.
منتشرشده در هفتهنامهی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شمارهی 376
.
قبل از آسانسورسواری
این آسانسور روی هوا است. قبلا هم گفتم الان هم میگویم. یک کسانی جلوی دهن من را گرفتهاند که این برگهای تاریخ را منتشر نکنم. چه کسانی؟ گزارشگران تلویزیون و بیست و سیاینا؟ نعخیر. سرمقالهنویسها و نویسندگان تلفن خوانندگان کیهان؟ نعخیر. خبرنویسان فارس؟ نخیر. به قول شاعر: «من از دست رقیبان چون بنالم داداش من؟ که با من هر چه کرد آن آشنا البته با حفظ موازین عرفی و اخلاقی جامعه کرد.» آقا جان، عموجان، مدیرمسوولجان، چرا اجازه نمیدهید از فضای باز، کاملا باز مملکت استفاده کنیم و خاطرات بالا و پایین کردنهایمان را در این آسانسور برای ملت تعریف کنیم؟ چرا توی این اسناد تاریخی اینقدر دست میبرید و جعل تاریخ میکنید و تحریف میکنید وقایع را؟ درست است که من هم مورخ هستم، اما اسمم خسرو نیست. مراعات کنید لطفا.
طبقهی همکف؛ استقلال و سایپا
با توجه به اینکه فضای گفتوگو و اینا در جامعه ایجاد صدا، انواع صدا و در نتیجه جامعهی چندصدایی را میکند، مدیریت محترم آسانسور، تفقد کرده، بذل و بخشش کرده، از کیسهی خلیفه بخشیده و تصمیم گرفته برای خالی نبودن عریضه هم که شده، فضای آسانسور را در اختیار موافقان و معترضان قرار دهد که با هم به صورت پلیآف، فوتبال بازی کنند. در همین راستا بود که در آسانسور باز شد و آقا کواکبیان و آقا شریعتمداری وارد آسانسور شدند.
آقا کواکبیان در حالی که روی ماه آقا شریعتمداری را میبوسید گفت: «ای عامل فتنه.»
آقا شریعتمداری در حالی که آقا کواکبیان را با فوران عشق و دوستی به آغوش میکشید گفت: «ای دروغگو.»
آقا کواکبیان در حالی که به زور شیرینی میگذاشت دهان منور آقا شریعتمداری گفت: «من سند دارم... دروغگو خودتی.»
آقا شریعتمداری در حالی که تاجی از گل بر سر آقا کواکبیان میگذاشت گفت: «همهش طبق نقشه بوده... همه جاسوس آمریکان... البته بلانسبت شما، دورت بگردم، ولی همهتون سر و ته یک کرباسید... همهتون ایادی اجنبی هستید.»
آقا کواکبیان در حالی که دست و پای آقا شریعتمداری را طلا میگرفت گفت: «شما که علم غیب داری و پیشگویی چرا یک هفته قبل نگفتی که این جاسوسها ردصلاحیت بشند و فقط خودتون بمونید و لاغیر.»
آقا شریعتمداری در حالی که لبخندی به قاعده میزند میگوید: «دارم برات.»
مجری که گل از گلش شکفته به دوربین لبخند میزند و میگوید: «دیدید که آقا کواکبیان هم با حرفهای آقا شریعتمداری موافق است. منتها میگوید چرا سران فتنه جریان خودشان را از جاسوسها جدا نمیکنند.»
طبقهی اول؛ بایرن مونیخ و شموشک
در همین راستای بالا بود که در باز شد و آقا جواد اطاعت و آقا زاکانی وارد آسانسور شدند. آقا اطاعت که به عنوان لژیونر چند وقت پیش و در فصل نقل و انتقالات از اعتماد ملی به بنیاد باران رفته، با توپ پر وارد زمین سبز آسانسور شد و به صورت حداکثری به دروازهی حریف حمله کرد.
شاید به همین خاطر بود که داور مسابقه، یعنی آقای مجری که قرار بود بیسر و صدا گوشهی آسانسور بایستد، به عنوان دروازهبان و مدافع تیم آقا زاکانی ظاهر شد. زاکانی که در این چندماه مدت زیادی روی نیمکت نشسته بود نه دفاعی بازی کرد و نه تهاجمی. اما هر بار که توپ افتاد دستش، زد زیر توپ و توپ را به اوت فرستاد. آقای مجری که دلش برای آقا زاکانی شکسته بود خودش به تنهایی مثل یک داور عادل به دروازهی آقا اطاعت حمله کرد.
حالا اینها هی توپ را شوت میکنند این طرف و آن طرف. تماشاچیهایی که در آسانسور رفت و آمد دارند و این مناظره – فوتبال را میبینند زیر لب به قضایای غیرافلاطونی اگزوز خاور و شیر سماور و برگزارکنندکان مسابقه اشاره میکنند.
طبقهی دوم؛ گل کوچیک در زمین خاکی
در راستای بالا که تیم آقا زاکانی و آقای مجری و آقا ضرغامیاینا، همه با هم، شونصد – هیچ زمین مسابقه را ترک کردند و تماشاچیها در طول هفته شعار میدادند: «شونصدتاییهاش.. شونصدتاییهاش... » آقا ضرغامی و شرکا عقلشان را یککاسه کردند و تصمیم گرفتند مسابقات را از حد بوندس لیگا، در حد مسابقات گل کوچیک که در زمینخاکیهای کیلومتر 24 جادهی قلیآباد کتول برگزار میشد، بالا (یا پایین؟ ما نمیدانیم.) بکشند.
شاید به خاطر این تصمیمها و چیزهای دیگری که روح ما خبر ندارد، بود که در آسانسور باز شد و با حضور افتخاری آقا بجنوردی و آقا حسینیان بازی دوستانهای که نیم ساعت هم وقت اضافه آورد، برگزار شد. در فاصلهی این بازی، آقای مجری که از هیجان بازی راضی نبود و لبخندش کم شده بود، یک ربعی چرت زد.
طبقهی سوم؛ فیفا دوهزار و چند
کار که به گل کوچیک و زمین خاکی کشید، آسانسور خلوت شد. تماشاچیها و باقی مسافران آسانسور هم که دیدند کار از بوندس لیگا در حد بازیهای تیم لولهپولیکای قلیآباد سفلی، نزول کرده، بیخیال پیگیری مسابقه شدند و باز کامپیوترهاشان را روشن کردند، کانکت شدند و فیلترشکن را راه انداختند و بازی فیفا دوهزار و چند را به صورت آنلاین ادامه دادند.
.
منتشرشده در هفتهنامهی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شمارهی 376
Tuesday، January 26، 2010
طنزهای هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 45
رد پا
تغییر کاربری آقا مرتضوی
توی این مملکت هر کسی برای خودش یک چیزی دارد. مثلا ممدآقا بقال سر کوچه، برای خودش بقالی دارد و هر چی که دلش بخواهد در آن میفروشد و هر قیمتی هم دلش بخواهد به هر مشتریای میگوید. یا مثلا آقا مراد، برای خودش میوهفروشی دارد. میوههای له و لوردهاش را کیلویی خداد تومن میدهد دست ما، تپلهایش را به قیمت نارمک میدهد به نهاد رییسجمهوری. یا مثلا آقا مرتضوی که یک موقعی برای خودش دادگاه داشت و مطبوعات را باز و بسته میکرد، الان تغییر کاربری داده، زده توی کار مبارزه با قاچاق. خلاصه دولتیها، به عنوان خستهنباشی گفتن به گزارش مجلس، یک میز قشنگ برای آقا مرتضوی گذاشتهاند آنگوشهی دولت.). از هفتهی پیش هم که مجلس گفت آقا رد پات توی کهریزک دیده شده، آقا مرتضوی که یک عمر همه چیز را تایید میکرد، بالاخره یک چیز را تکذیب کرد و گفت: «ما که پامون رد نداره.» و اضافه کرد: «خب اگه ردی هم از آدم یه جایی بمونه که نباهاس گندهش کرد. باید با تاید و ریکا و داروهای نظافت دیگه درست و حسابی پاکش کرد.» کارشناسان که قانع نشده بودند، گفتند: «پس این رد چییه؟» و یک ردی را توی کهریزک به خبرنگاران نشان دادند. البته کارشناسان پیشبینی میکنند قضیهی آقا مرتضوی را که ده دوازده سال قضیهی همه را پیشبینی میکرد، کماکان نمیشود پیشبینی کرد.
تغییر کاربری آقا مرتضوی
توی این مملکت هر کسی برای خودش یک چیزی دارد. مثلا ممدآقا بقال سر کوچه، برای خودش بقالی دارد و هر چی که دلش بخواهد در آن میفروشد و هر قیمتی هم دلش بخواهد به هر مشتریای میگوید. یا مثلا آقا مراد، برای خودش میوهفروشی دارد. میوههای له و لوردهاش را کیلویی خداد تومن میدهد دست ما، تپلهایش را به قیمت نارمک میدهد به نهاد رییسجمهوری. یا مثلا آقا مرتضوی که یک موقعی برای خودش دادگاه داشت و مطبوعات را باز و بسته میکرد، الان تغییر کاربری داده، زده توی کار مبارزه با قاچاق. خلاصه دولتیها، به عنوان خستهنباشی گفتن به گزارش مجلس، یک میز قشنگ برای آقا مرتضوی گذاشتهاند آنگوشهی دولت.). از هفتهی پیش هم که مجلس گفت آقا رد پات توی کهریزک دیده شده، آقا مرتضوی که یک عمر همه چیز را تایید میکرد، بالاخره یک چیز را تکذیب کرد و گفت: «ما که پامون رد نداره.» و اضافه کرد: «خب اگه ردی هم از آدم یه جایی بمونه که نباهاس گندهش کرد. باید با تاید و ریکا و داروهای نظافت دیگه درست و حسابی پاکش کرد.» کارشناسان که قانع نشده بودند، گفتند: «پس این رد چییه؟» و یک ردی را توی کهریزک به خبرنگاران نشان دادند. البته کارشناسان پیشبینی میکنند قضیهی آقا مرتضوی را که ده دوازده سال قضیهی همه را پیشبینی میکرد، کماکان نمیشود پیشبینی کرد.
.......................................................
لباس ملی
معذب هستم
آقا محمود احمدینژاد گفت: «در مورد همین كت و شلوار؛ من خودم در واقع از پوشیدن آن معذب هستم.» به گفتهی کارشناسان نصف مردان جهان که تحت عذاب شدید این حربهی استکبار و استعمار پیر بودند، بعد از شنیدن این خبر عنان اختیار از دست داده و با درآوردن کت و شلوارشان خود را از این عذاب بزرگ وارهانیدند. به گزارش خبرگزاریها گروههای اعتراضی با تجمع اعتراضی روبهروی سازمان ملل، مرحله به مرحله کت و شلوارشان را درآورده و در اقدامی نمادین آن را آتش زدند.
آقا احمدینژاد عالمانه اضافه کرد: « من عالمانه به شما میگویم لباسهای اقوام گوناگون ایرانی چه زنانه و مردانه به لحاظ طبی بسیار سالم و مفید و با شرایط اقلیمی و آب و هوایی ما مناسب است.» و بعدش هم گفت: « آیا ما نمیتوانیم براساس لباسهای مختلفی كه در كشورمان در بین اقوام مختلف وجود دارد، طراحی مناسبی را برای لباس مردان انجام دهیم.» کارشناسان که شلوارهای خمرهای و شش پیلی خود را از گنجه در میآوردند، گفتند: «چرا میتوانیم!»
در همایش "من از کت و شلوار بدم میآید" که در ژنو برگزار شد، مطرح شد: «پوشیدن لباس رسمی در کل آدم را معذب میکند و راه چارهی آن پوشیدن لباس راحتی است. بیایید همه با هم خودمان را راحت کنیم.» به گزارش ما شرکتکنندگان در این همایش با پیژامههای راه راه آبی و زیرشلواریهای ماماندوز جلسه را ترک کردند.
معذب هستم
آقا محمود احمدینژاد گفت: «در مورد همین كت و شلوار؛ من خودم در واقع از پوشیدن آن معذب هستم.» به گفتهی کارشناسان نصف مردان جهان که تحت عذاب شدید این حربهی استکبار و استعمار پیر بودند، بعد از شنیدن این خبر عنان اختیار از دست داده و با درآوردن کت و شلوارشان خود را از این عذاب بزرگ وارهانیدند. به گزارش خبرگزاریها گروههای اعتراضی با تجمع اعتراضی روبهروی سازمان ملل، مرحله به مرحله کت و شلوارشان را درآورده و در اقدامی نمادین آن را آتش زدند.
آقا احمدینژاد عالمانه اضافه کرد: « من عالمانه به شما میگویم لباسهای اقوام گوناگون ایرانی چه زنانه و مردانه به لحاظ طبی بسیار سالم و مفید و با شرایط اقلیمی و آب و هوایی ما مناسب است.» و بعدش هم گفت: « آیا ما نمیتوانیم براساس لباسهای مختلفی كه در كشورمان در بین اقوام مختلف وجود دارد، طراحی مناسبی را برای لباس مردان انجام دهیم.» کارشناسان که شلوارهای خمرهای و شش پیلی خود را از گنجه در میآوردند، گفتند: «چرا میتوانیم!»
در همایش "من از کت و شلوار بدم میآید" که در ژنو برگزار شد، مطرح شد: «پوشیدن لباس رسمی در کل آدم را معذب میکند و راه چارهی آن پوشیدن لباس راحتی است. بیایید همه با هم خودمان را راحت کنیم.» به گزارش ما شرکتکنندگان در این همایش با پیژامههای راه راه آبی و زیرشلواریهای ماماندوز جلسه را ترک کردند.
..........................................................
مشاغل آزاد
تلویزیون غیرانتفاعی آقا ضرغامی
آقا عزت ضرغامی برای خودش هم صدا دارد هم سیما. یعنی اگر صداش را نشنویم، سیماش جلوی چشممان سبز میشود (البته سبز صدا و سیمایی، هیچ ربطی به جنبش سبز ندارد.) اگر سیماش را نبینیم، سر و صدا میکند و صداش درمیآید.
خلاصه شش هفت ماه، هر چه ملت گفتند نره، آقا ضرغامی توی بیست و سی و اینا، میگفت مادهست. بعد هم عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه شروع میکردند به دوشیدن. البته اینقدر دوشیدند که اگر هم ماده بود، شیرش تا الان خشک شده بود.
به گزارش خبرنگار ما، ماهی را هر وقت از آب بگیری ممکن است نفله شده باشد، اما به هر حال لیز است. برای همین آقا ضرغامی در یک عصر زمستانی، تصمیم گرفت یک تکانی به تلویزیون غیرانتفاعیاش بدهد، که یک کمی هم ملت نفع ببرند. به گفتهی کارشناسان ممکن است مجسمهی آقا ضرغامی را که تصمیم گرفته هفتهای نیم ساعت در یک مناظره، حرف ملت را پخش کند، به عنوان نماد بخشش و ایثار روبهروی جام جم نصب کنند. ملت بعد از این اقدام فردینمحور آقا ضرغامی گفتند: «عزت عزته عزت» در همین رابطه یا یک رابطهی دیگر بود که کارشناسان گفتند: «این اتفاق در صدا و سیمای ضرغامیاینا، هر دو هزار سال یکبار میافتد، برای همین سفت بچسبیدش.»
تلویزیون غیرانتفاعی آقا ضرغامی
آقا عزت ضرغامی برای خودش هم صدا دارد هم سیما. یعنی اگر صداش را نشنویم، سیماش جلوی چشممان سبز میشود (البته سبز صدا و سیمایی، هیچ ربطی به جنبش سبز ندارد.) اگر سیماش را نبینیم، سر و صدا میکند و صداش درمیآید.
خلاصه شش هفت ماه، هر چه ملت گفتند نره، آقا ضرغامی توی بیست و سی و اینا، میگفت مادهست. بعد هم عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه شروع میکردند به دوشیدن. البته اینقدر دوشیدند که اگر هم ماده بود، شیرش تا الان خشک شده بود.
به گزارش خبرنگار ما، ماهی را هر وقت از آب بگیری ممکن است نفله شده باشد، اما به هر حال لیز است. برای همین آقا ضرغامی در یک عصر زمستانی، تصمیم گرفت یک تکانی به تلویزیون غیرانتفاعیاش بدهد، که یک کمی هم ملت نفع ببرند. به گفتهی کارشناسان ممکن است مجسمهی آقا ضرغامی را که تصمیم گرفته هفتهای نیم ساعت در یک مناظره، حرف ملت را پخش کند، به عنوان نماد بخشش و ایثار روبهروی جام جم نصب کنند. ملت بعد از این اقدام فردینمحور آقا ضرغامی گفتند: «عزت عزته عزت» در همین رابطه یا یک رابطهی دیگر بود که کارشناسان گفتند: «این اتفاق در صدا و سیمای ضرغامیاینا، هر دو هزار سال یکبار میافتد، برای همین سفت بچسبیدش.»
........................................................
مناظره 1
حالا یه خرده شل کن
نه تنها من و ملت، که حتا مردم هم از کار عوامل پشت صحنهی آقا ضرغامیاینا سر در نمیآورند. البته آنهایی هم که سر درآوردند، تلویزیون در بیست و سیاینا، دور سرشان دایرهی قرمز کشید و گفت اینها را به ما معرفی کنید که به عنوان ایادی فتنه بفرستیمشان اوین، اگر هم جا نبود بفرستیمشان کهریزک و باقی قضایا.
اما از این حرفها که بگذریم (چون تجمع بیش از دو نفر در سطح شهر ممنوع است باید همهش هی بگذریم.)، به نظر دانشمندانی که سالها روی اخلاق و رفتار سختپوستان تحقیق کردهاند، رفتار تلویزیون مثل جوجه تیغی، "شل کن سفت کن" است. یعنی وقتی عصبانی است سفت میکند و تیغهایش حالت تهاجمی میگیرد و با سرعت قل میخورد و هر چی سر راهش است زیر میگیرد و میرود و تیرش را به هر طرفی پرتاب میکند. حالا این تیغ به کی بخورد و کجا فرو برود، صدایش بعدا در میآید. بعد وقتی شش هفت ماه، تیغ پرت کرد و خسته شد، (در واقع وقتی دیگر تیغی برایش نماند تا پرت کند) همینطوری یهویی، شل میکند و از حالت تهاجمی خارج میشود و تیغهایش از تیزی به سیاست نرم نغییر رویه میدهند و کت و شلوارش را تن میکند و میگوید: «حالا بیا بشین ببینیم شش ماه پیش چی میگفتی.»
اونوفت شما، من، ملت و حتا مردم در همان حالی که داریم تیغها را از اینجا و اونجا با درد و خونریزی میکشیم بیرون، و البته جای تیغهای قبلی هم هنوز خوب نشده، میگوییم: «ما هم توی این شش ماه داشتیم همین را میگفتیم که بیا بشینیم دو کلام با هم اختلاط کنیم.»
بعد ما چون خیلی آدمهای منطقیای هستیم، و اهل تساهل و تسامح و اینا هستیم، میرویم و جوجه تیغی را با عشق در آغوش میکشیم. (آخ. آوووخ. واخ. آخ... اینها صدای اولین برخورد نزدیک با تلویزیون آقا عزتاینا است و ربطی به جوجه تیغی ندارد. لطفا به گیرندههاتان دست نزنید.)
مناظره 2
چطور مناظره کنیم؟
- برای مناظره کردن در تلویزیون به یک موافق دو آتشهی دولت، یک موافق یک آتشهی دولت و یک مجری سوخته شده در دولت نیاز داریم تا دربارهی حقوق جنبش سبزی که هیچکدامشان از اساس قبولش ندارند، با هم مناظره کنند.
- برای مناظره کردن در تلویزیون به یک موافق دو آتشهی دولت، یک مخالف میرحسین موسوی و یک مجری سوخته شده در دولت نیاز داریم تا با هم بر سر اینکه میرحسین عامل اجنبی است و جزو سران فتنه است، با هم به توافق برسند.
- برای مناظره کردن در تلویزیون به یک موافق دو آتشهی دولت، یک موافق میرحسین و یک مجری سوخته شده در دولت نیاز داریم، تا وقتی مجری لبخندهای به قاعده معناگرای خود را میزند، ما هم به عنوان ملت برای لحظاتی دور هم شاد باشیم.
- به نظر شما همان مناظرههای انتخابات را هر شب بعد از اخبار سراسری، پخش مجدد کنند، جذابیتش بیشتر نیست؟
- برای ضیط تاملات تنهایی که زحمت کشیدند و عوامل پشت صحنه تا درکه رفتند، بیزحمت یک تک پا هم بروند همان دور و برها چندتا مناظره با آقا بهزاد و رفقا ضبط کنند، ببینیم حرف آنها چیست. قربون دستتون!
- این آقای مجریشون، شما را یاد حکایتهای سعدی نمیاندازد؟
روح
به نفع خودشه نه من
دنیا سرشار از ناشناختههاست. در همین راستا بود که جهان هستی هفتهی گذشته یکبار دیگر به آشناییزدایی با محسن کوهکن در مجلس پرداخت. آقا کوهکن دربارهی اتهام محاربه گفته: «قانون می گوید فرد 20 روز وقت دارد تشخیص دهد اعتراض کند یا خیر، حالا اگر این 20 روز به پنج روز کاهش یابد اتفاق خاصی نمی افتد.» ملت پرسیدند: «خب خیالمون راحت شد! ما فکر کردیم اتفاق خاصی میافته.» آقا کوهکن گفت: «نه جون شما. نمیافته.» ملت گفتند: «به روح اعتقاد داری؟» آقا کوهکن گفت: «اتفاقا برای روح مرحومی که به این جرم اعدام میشود هم خیلی خوب است. چون تشریفات و کارهای پس از مرگش 15 روز جلوتر انجام میشود.» آقا کوهکن در انتها گفت: «این 15 روز به نفع خودشونه نه من!» ملت گفتند: «بمیریم الهی.» کارشناسان در رابطه با یک چیز بیربط دیگر گفتند: «در شورای شهر، بین اینکه مجسمهی آقا کوهکن یا آقا ضرغامی را به عنوان نماد از خود گذشتگی بسازند، فعلا اختلاف نظر است!»
جشنواره
بیکایمانوردی در جشنواره!
برای داغ کردن جشنوارهی فیلم و اینا، یا به هر دلیل دیگر، هر روز یک فیلم توقیفی را دارند مجوز میدهند. این روند از "به رنگ ارغوان" شروع شده تا عشق و عاشقی من رو کشتی "کتاب قانون" و حالا هم خبر رسیده "نامزد آمریکایی من" رفع توقیف شده! خدا رحم کند! من فقط نگرانم اگر همینطوری پیش برود دو تا فیلم بیکایمانوردی هم در بخش خارج از مسابقه به نمایش دربیاید یا چه میدانم وسط بعضی از این فیلمها مثل آن وی.اچ.اسهای قدیمی چندتا صحنه باشد که آدم مجبور بشود هی بزند جلو. هی بزند عقب. آقا ما کوتاه آمدیم، پا میشویم میآییم توی جشنواره فیلم میبینیم، لازم باشد برای داوری هم میآییم! ولی رحم کنید! دیگر به هر فیلمی مجوز ندهید! آقا یکی بره جلوشون رو بگیره اینجا خانواده نشسته!
باقی مطالب؛
فال قهوهی رحیم مشایی + آگهیهای مادر رجب
حالا یه خرده شل کن
نه تنها من و ملت، که حتا مردم هم از کار عوامل پشت صحنهی آقا ضرغامیاینا سر در نمیآورند. البته آنهایی هم که سر درآوردند، تلویزیون در بیست و سیاینا، دور سرشان دایرهی قرمز کشید و گفت اینها را به ما معرفی کنید که به عنوان ایادی فتنه بفرستیمشان اوین، اگر هم جا نبود بفرستیمشان کهریزک و باقی قضایا.
اما از این حرفها که بگذریم (چون تجمع بیش از دو نفر در سطح شهر ممنوع است باید همهش هی بگذریم.)، به نظر دانشمندانی که سالها روی اخلاق و رفتار سختپوستان تحقیق کردهاند، رفتار تلویزیون مثل جوجه تیغی، "شل کن سفت کن" است. یعنی وقتی عصبانی است سفت میکند و تیغهایش حالت تهاجمی میگیرد و با سرعت قل میخورد و هر چی سر راهش است زیر میگیرد و میرود و تیرش را به هر طرفی پرتاب میکند. حالا این تیغ به کی بخورد و کجا فرو برود، صدایش بعدا در میآید. بعد وقتی شش هفت ماه، تیغ پرت کرد و خسته شد، (در واقع وقتی دیگر تیغی برایش نماند تا پرت کند) همینطوری یهویی، شل میکند و از حالت تهاجمی خارج میشود و تیغهایش از تیزی به سیاست نرم نغییر رویه میدهند و کت و شلوارش را تن میکند و میگوید: «حالا بیا بشین ببینیم شش ماه پیش چی میگفتی.»
اونوفت شما، من، ملت و حتا مردم در همان حالی که داریم تیغها را از اینجا و اونجا با درد و خونریزی میکشیم بیرون، و البته جای تیغهای قبلی هم هنوز خوب نشده، میگوییم: «ما هم توی این شش ماه داشتیم همین را میگفتیم که بیا بشینیم دو کلام با هم اختلاط کنیم.»
بعد ما چون خیلی آدمهای منطقیای هستیم، و اهل تساهل و تسامح و اینا هستیم، میرویم و جوجه تیغی را با عشق در آغوش میکشیم. (آخ. آوووخ. واخ. آخ... اینها صدای اولین برخورد نزدیک با تلویزیون آقا عزتاینا است و ربطی به جوجه تیغی ندارد. لطفا به گیرندههاتان دست نزنید.)
.......................................................
مناظره 2
چطور مناظره کنیم؟
- برای مناظره کردن در تلویزیون به یک موافق دو آتشهی دولت، یک موافق یک آتشهی دولت و یک مجری سوخته شده در دولت نیاز داریم تا دربارهی حقوق جنبش سبزی که هیچکدامشان از اساس قبولش ندارند، با هم مناظره کنند.
- برای مناظره کردن در تلویزیون به یک موافق دو آتشهی دولت، یک مخالف میرحسین موسوی و یک مجری سوخته شده در دولت نیاز داریم تا با هم بر سر اینکه میرحسین عامل اجنبی است و جزو سران فتنه است، با هم به توافق برسند.
- برای مناظره کردن در تلویزیون به یک موافق دو آتشهی دولت، یک موافق میرحسین و یک مجری سوخته شده در دولت نیاز داریم، تا وقتی مجری لبخندهای به قاعده معناگرای خود را میزند، ما هم به عنوان ملت برای لحظاتی دور هم شاد باشیم.
- به نظر شما همان مناظرههای انتخابات را هر شب بعد از اخبار سراسری، پخش مجدد کنند، جذابیتش بیشتر نیست؟
- برای ضیط تاملات تنهایی که زحمت کشیدند و عوامل پشت صحنه تا درکه رفتند، بیزحمت یک تک پا هم بروند همان دور و برها چندتا مناظره با آقا بهزاد و رفقا ضبط کنند، ببینیم حرف آنها چیست. قربون دستتون!
- این آقای مجریشون، شما را یاد حکایتهای سعدی نمیاندازد؟
.......................................................
روح
به نفع خودشه نه من
دنیا سرشار از ناشناختههاست. در همین راستا بود که جهان هستی هفتهی گذشته یکبار دیگر به آشناییزدایی با محسن کوهکن در مجلس پرداخت. آقا کوهکن دربارهی اتهام محاربه گفته: «قانون می گوید فرد 20 روز وقت دارد تشخیص دهد اعتراض کند یا خیر، حالا اگر این 20 روز به پنج روز کاهش یابد اتفاق خاصی نمی افتد.» ملت پرسیدند: «خب خیالمون راحت شد! ما فکر کردیم اتفاق خاصی میافته.» آقا کوهکن گفت: «نه جون شما. نمیافته.» ملت گفتند: «به روح اعتقاد داری؟» آقا کوهکن گفت: «اتفاقا برای روح مرحومی که به این جرم اعدام میشود هم خیلی خوب است. چون تشریفات و کارهای پس از مرگش 15 روز جلوتر انجام میشود.» آقا کوهکن در انتها گفت: «این 15 روز به نفع خودشونه نه من!» ملت گفتند: «بمیریم الهی.» کارشناسان در رابطه با یک چیز بیربط دیگر گفتند: «در شورای شهر، بین اینکه مجسمهی آقا کوهکن یا آقا ضرغامی را به عنوان نماد از خود گذشتگی بسازند، فعلا اختلاف نظر است!»
...........................................................
جشنواره
بیکایمانوردی در جشنواره!
برای داغ کردن جشنوارهی فیلم و اینا، یا به هر دلیل دیگر، هر روز یک فیلم توقیفی را دارند مجوز میدهند. این روند از "به رنگ ارغوان" شروع شده تا عشق و عاشقی من رو کشتی "کتاب قانون" و حالا هم خبر رسیده "نامزد آمریکایی من" رفع توقیف شده! خدا رحم کند! من فقط نگرانم اگر همینطوری پیش برود دو تا فیلم بیکایمانوردی هم در بخش خارج از مسابقه به نمایش دربیاید یا چه میدانم وسط بعضی از این فیلمها مثل آن وی.اچ.اسهای قدیمی چندتا صحنه باشد که آدم مجبور بشود هی بزند جلو. هی بزند عقب. آقا ما کوتاه آمدیم، پا میشویم میآییم توی جشنواره فیلم میبینیم، لازم باشد برای داوری هم میآییم! ولی رحم کنید! دیگر به هر فیلمی مجوز ندهید! آقا یکی بره جلوشون رو بگیره اینجا خانواده نشسته!
باقی مطالب؛
فال قهوهی رحیم مشایی + آگهیهای مادر رجب
رحیم مشایی در فنجان قهوه
وضعیت گل و بلبلی مملکت چند دلیل دارد. یک دلیل عمدهاش همین بلند قدی آقا اسفندیار رحیم مشایی است که بعد از ابنسینا در تاریخ بیسابقه بوده است. این هفته فال قهوهی این بلندمرد و این مرد بلند را نگاه کردیم.
...
توی فنجانت که یکجورهایی شبیه سیاست داخلی و خارجی دولت است، یک سنگ بزرگ افتاده است که معلوم نیست کی آن را انداخته اما هزارتا عاقل دارند زور میزنند نمیتوانند درش بیاورند. آیا تو خودت سنگ میاندازی؟ آیا هر چاهی ببینی یک سنگ میاندازی تویش؟ آیا تو در کل اول میاندازی بعد می بینی کجا افتاده؟ (ما نمیدانیم.)
توی فنجانت یک کشتی افتاده. این کشتی خیلی بزرگ است. کلی حیوان و جک و جانور دارند سوارش میشوند. صبر کن! چه جالب! توی فنجانت کشتی نوح افتاده. حضرت نوح با 950 سال عمر نتوانست مديريت جامع كند چرا كه عدالت را ايجاد نکرده است. (این توی فنجانت نیفتاده از قول خودت توی خبرگزاریها افتاده!) با توجه به نظرات کارشناسی تو، آیا حضرت نوح 950 سال عمر کرد، منتها چون وقتش را صرف ساختن کشتی کرد دیگر فرصت نکرد مدیریت جهانی کند؟ (ما نمیدانیم.) البته ممکن است او قصد داشته با این کشتی سفر استانی برود، اما چون طوفان شد و سیل آمد، مجبور شد سفر استانیاش را به تعویق بیندازد. توی فنجانت میبینم که حضرت نوح از اینکه نتوانسته با عملکردش در مدیریت، دکترین مدیریت جهانی شما را پیش ببرد، نمیخواهد در این مورد حرف بزند. نوح دارد سوار کشتی میشود، جک و جانورها هم سوار میشوند. نوح در کشتی را میبندد. خیلیها میمانند پشت در. (آیا تو هم آنجایی؟ آیا من آنجایم؟ آیا همهی ما آنجاییم؟ خیلی شلوغ است! چیزی معلوم نیست.) طوفان شروع میشود. نوح از پشت پنجرهی کشتی دارد برای تو و دیگران دست تکان میدهد و لبخند میزند و آرام آرام دور میشود. توی فنجانت میبینم که داری پشت سر کشتی میدوی و فریاد میزنی: «منو با خودت ببر... منو با خودت ببر...»
آقا مشایی توی فنجانت میبینم که نمیخواهی فلسفی صحبت کنی میخواهی ذوقی حرف بزنی. آیا وقتی حرف میزنی ذوق میکنی؟ آیا وقتی ذوق میکنی حرف میزنی؟ (ما نمیدانیم.) خلاصه توی فنجانت میبینم که علاوه بر انبیا چیزهای کیهانی دیگر هم افتاده است. یک رسید میبینم! که قضیهی تتمهی حساب انسان و پروردگار در آن مشخص شده است! توی فنجانت میبینم که از روی همین فاکتور و رسید که به دست تو میرسد، یک روز میگویی: «خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفريد. خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفريد!» آیا تو چند واحد علوم خفیه و علوم غیبیه هم پاس کردهای؟ چیزهایی میدانی که ما نمیدانیم؟ (واقعا ما نمیدانیم! شما میدانی؟)
چه فنجانی داری تو! همهش وسط آن، معنویت هی میرود و هی میآید. هی میرود هی میآید. بزرگراه هشت باندهای است که همهی راهها در آن از آسمانها شروع میشود و از دوربرگردان میدان توحید دور میزند و میافتد در بزرگراه نواب و از آنجا یک راست میرود تا میدان پاستور، یک چرخی میزند و دوباره در کیلومتر 16 میافتد در لاین آسمانها. در همین رفت و آمدها بین آسمان و زمین است که تو از شیشهی دودی ماشینات فرشتهها را میبینی که در آسمان ایران پرواز میکنند.
ای اسفندیار! ای رحیم! ای مشایی! آخه آدم هر چیزی که میبیند نمیآید فردایش پشت تریبون بگوید. اصلا ما میگوییم قبول! تو همهی این چیزها را که میگویی میبینی، ولی پدر جان به قول شاعر «آن را که خبر شد خبری باز نیامد.»
این گوشهی فنجانت هم یک اسراییل میبینم که آقا احمدینژاد دارد با پاککن پاکش میکند اما تو داری با مردمش دوستی میکنی. الان تکلیف مردم اسراییل هم روشن نیست. نمیدانند روی دوستی تو حساب کنند یا پاک شوند.
توی فنجانت میبینم که یک مرتاض افتاده. مرتاض را میزنیم کنار. یک معبد و اشرام در پس کوههای هیمالیا افتاده. معبد را هم میزنیم کنار. یک کم آنورتر لای درختها توی یک جنگل ناشناخته یک مرد هپروتی افتاده. هپروتی را هم میزنیم کنار. حالا اسراییل هیچی، آن را هم که زده بودیم کنار. خب اگر قرار باشد هر چی توی فال تو میبینیم بزنیم کنار، هر کدامش هم یا خط قرمز است، یا مصلحت نیست راجعبهاش حرف بزنیم... این چه وضعیت فال قهوهای است؟ پس چه میماند برای گفتن؟ چه گیری کردیمها.
آن گوشهی فنجانت یک خبرنگار ترکیه هم افتاده به چه قشنگی که دارد از تو دربارهی پوشش زنان و دریا و کنار دریا و وسط دریا و چی و چی سوال میپرسد. تو میگویی ایران آزاد است. اگر حجابت را برداری هیچ مقام دولتی به تو تذکر نخواهد داد! نظریاتی دربارهی مشروبات الکلی و مایو و اینا هم توی فنجانت افتاده که چون ما اهل رعایت خطوط قرمز هستیم و محافظهکارانه پیش میرویم و کاری به این کارها نداریم و از همه مهمتر چون این مجله را خانوادهها میخوانند، ما این قضیه را هم زیرسبیلی در میکنیم. ما رعایت خانواده را میکینم، آقا مشایی شما هم یک کم ملاحظه کن!
یک مجلس رقص و نینای نای افتاده. چندنفر هم دارند همچین همچین میکنند و کتاب عزیز و محترم و مقدس را میآورند. ای آقا... این چه فالی است؟ هر حرفی که یک عمر آدم رویش نمیشود به زبان بیاورد را همه را که در این فال نوشتیم! (آقای سردبیر اجازه بدهید باقی این فال را نگیرم.)
...
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 45 - سوم بهمن 1388
.
باقی طنزهای شمارهی 45 ایراندخت را اینجا بخوانید
...
توی فنجانت که یکجورهایی شبیه سیاست داخلی و خارجی دولت است، یک سنگ بزرگ افتاده است که معلوم نیست کی آن را انداخته اما هزارتا عاقل دارند زور میزنند نمیتوانند درش بیاورند. آیا تو خودت سنگ میاندازی؟ آیا هر چاهی ببینی یک سنگ میاندازی تویش؟ آیا تو در کل اول میاندازی بعد می بینی کجا افتاده؟ (ما نمیدانیم.)
توی فنجانت یک کشتی افتاده. این کشتی خیلی بزرگ است. کلی حیوان و جک و جانور دارند سوارش میشوند. صبر کن! چه جالب! توی فنجانت کشتی نوح افتاده. حضرت نوح با 950 سال عمر نتوانست مديريت جامع كند چرا كه عدالت را ايجاد نکرده است. (این توی فنجانت نیفتاده از قول خودت توی خبرگزاریها افتاده!) با توجه به نظرات کارشناسی تو، آیا حضرت نوح 950 سال عمر کرد، منتها چون وقتش را صرف ساختن کشتی کرد دیگر فرصت نکرد مدیریت جهانی کند؟ (ما نمیدانیم.) البته ممکن است او قصد داشته با این کشتی سفر استانی برود، اما چون طوفان شد و سیل آمد، مجبور شد سفر استانیاش را به تعویق بیندازد. توی فنجانت میبینم که حضرت نوح از اینکه نتوانسته با عملکردش در مدیریت، دکترین مدیریت جهانی شما را پیش ببرد، نمیخواهد در این مورد حرف بزند. نوح دارد سوار کشتی میشود، جک و جانورها هم سوار میشوند. نوح در کشتی را میبندد. خیلیها میمانند پشت در. (آیا تو هم آنجایی؟ آیا من آنجایم؟ آیا همهی ما آنجاییم؟ خیلی شلوغ است! چیزی معلوم نیست.) طوفان شروع میشود. نوح از پشت پنجرهی کشتی دارد برای تو و دیگران دست تکان میدهد و لبخند میزند و آرام آرام دور میشود. توی فنجانت میبینم که داری پشت سر کشتی میدوی و فریاد میزنی: «منو با خودت ببر... منو با خودت ببر...»
آقا مشایی توی فنجانت میبینم که نمیخواهی فلسفی صحبت کنی میخواهی ذوقی حرف بزنی. آیا وقتی حرف میزنی ذوق میکنی؟ آیا وقتی ذوق میکنی حرف میزنی؟ (ما نمیدانیم.) خلاصه توی فنجانت میبینم که علاوه بر انبیا چیزهای کیهانی دیگر هم افتاده است. یک رسید میبینم! که قضیهی تتمهی حساب انسان و پروردگار در آن مشخص شده است! توی فنجانت میبینم که از روی همین فاکتور و رسید که به دست تو میرسد، یک روز میگویی: «خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفريد. خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفريد!» آیا تو چند واحد علوم خفیه و علوم غیبیه هم پاس کردهای؟ چیزهایی میدانی که ما نمیدانیم؟ (واقعا ما نمیدانیم! شما میدانی؟)
چه فنجانی داری تو! همهش وسط آن، معنویت هی میرود و هی میآید. هی میرود هی میآید. بزرگراه هشت باندهای است که همهی راهها در آن از آسمانها شروع میشود و از دوربرگردان میدان توحید دور میزند و میافتد در بزرگراه نواب و از آنجا یک راست میرود تا میدان پاستور، یک چرخی میزند و دوباره در کیلومتر 16 میافتد در لاین آسمانها. در همین رفت و آمدها بین آسمان و زمین است که تو از شیشهی دودی ماشینات فرشتهها را میبینی که در آسمان ایران پرواز میکنند.
ای اسفندیار! ای رحیم! ای مشایی! آخه آدم هر چیزی که میبیند نمیآید فردایش پشت تریبون بگوید. اصلا ما میگوییم قبول! تو همهی این چیزها را که میگویی میبینی، ولی پدر جان به قول شاعر «آن را که خبر شد خبری باز نیامد.»
این گوشهی فنجانت هم یک اسراییل میبینم که آقا احمدینژاد دارد با پاککن پاکش میکند اما تو داری با مردمش دوستی میکنی. الان تکلیف مردم اسراییل هم روشن نیست. نمیدانند روی دوستی تو حساب کنند یا پاک شوند.
توی فنجانت میبینم که یک مرتاض افتاده. مرتاض را میزنیم کنار. یک معبد و اشرام در پس کوههای هیمالیا افتاده. معبد را هم میزنیم کنار. یک کم آنورتر لای درختها توی یک جنگل ناشناخته یک مرد هپروتی افتاده. هپروتی را هم میزنیم کنار. حالا اسراییل هیچی، آن را هم که زده بودیم کنار. خب اگر قرار باشد هر چی توی فال تو میبینیم بزنیم کنار، هر کدامش هم یا خط قرمز است، یا مصلحت نیست راجعبهاش حرف بزنیم... این چه وضعیت فال قهوهای است؟ پس چه میماند برای گفتن؟ چه گیری کردیمها.
آن گوشهی فنجانت یک خبرنگار ترکیه هم افتاده به چه قشنگی که دارد از تو دربارهی پوشش زنان و دریا و کنار دریا و وسط دریا و چی و چی سوال میپرسد. تو میگویی ایران آزاد است. اگر حجابت را برداری هیچ مقام دولتی به تو تذکر نخواهد داد! نظریاتی دربارهی مشروبات الکلی و مایو و اینا هم توی فنجانت افتاده که چون ما اهل رعایت خطوط قرمز هستیم و محافظهکارانه پیش میرویم و کاری به این کارها نداریم و از همه مهمتر چون این مجله را خانوادهها میخوانند، ما این قضیه را هم زیرسبیلی در میکنیم. ما رعایت خانواده را میکینم، آقا مشایی شما هم یک کم ملاحظه کن!
یک مجلس رقص و نینای نای افتاده. چندنفر هم دارند همچین همچین میکنند و کتاب عزیز و محترم و مقدس را میآورند. ای آقا... این چه فالی است؟ هر حرفی که یک عمر آدم رویش نمیشود به زبان بیاورد را همه را که در این فال نوشتیم! (آقای سردبیر اجازه بدهید باقی این فال را نگیرم.)
...
منتشرشده در هفتهنامهی ایراندخت شمارهی 45 - سوم بهمن 1388
.
باقی طنزهای شمارهی 45 ایراندخت را اینجا بخوانید
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)




