Thursday، October 29، 2009

تیتر این است که این خبر را همین‌طوری نوشتم که مثلا بگویم حالم خوب است وگرنه دروغ چرا

حس خوبی دارد وقتی می‌بینی یک کتاب‌فروشی در فضای اینترنت جایی دارد و امکان تماشای کتاب‌هایش را هم برای مخاطبش فراهم کرده. این حس خوب را با مالیدن موس‌تان روی کتاب‌فروشی  بیدگل در خیابان انقلاب و شهر کتاب شهرک غرب (ابن سینا) تجربه کنید، برای تماشای کتاب دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند.
...
این خبر را همین‌طوری نوشتم.
که مثلا گفته باشم همه چیز خوب است.
که مثلا گفته باشم طبیعی‌ست که دوستانی از ما گرفتار و در حبس باشند، که هادی حیدری معلوم نیست به چه جرمی باید آب خنک بخورد، که مثلا گفته باشم هادی رفیق شفیقی بوده و نبودنش حس تلخ و بدی ایجاد کرده برای من و دوستان مشترکم، که مجله کمیک‌استریپ "جدید" دو روز است که آمده روی کیوسک و سردبیرش، هادی حیدری، نیست که ورقش بزند و ببیندش و خستگی‌اش را در کند.
که مثلا گفته باشم مجوز آخرین کتابم را که مجموعه‌ای از طنزهای روزنامه‌ی اعتماد ملی (ستون فال قهوه) بود، وزارت ارشاد مجوز انتشار نداده است و لابد من هم عین خیالم نیست، هست؟
که مثلا گفته باشم حالم خوب است، که مثلا گفته باشم همه‌چیز او.کی است، که مثلا یک ماسک بزرگ به صورتم زده باشم و خندیده باشم... که خندانده باشم.

که مثلا

به‌خاطر پاییز نیست
به افق چشم‌ها نگاه کن
همه‌ی نگاه‌ها ابری‌ست
ابری که فقط هر وقت حوصله کند
به بهانه‌ی یک رعد و برق کوفتی
دوست دارد که
ببارد و
ببارد و
ببارد و
خر صاب‌مرده‌ی شادی را به گل بنشاند

(برای هادی حیدری نازنین)