زل زدهام به این عکس. ما آدمهای قرن چهاردم خورشیدی در سرزمین ایرانزمین دیگر عادت کردهایم به شنیدن خبرهای بد. و وقتی خبر خوب از راه میرسد عادت کردهایم به ریختن اشک. چون عادت نداریم به این جنس از خبر. چون عادت نداریم به خنده. چون دلهره مثل یک مقولهی ژنی از پدر به پسر و از مادر به دختر خودش را تکثیر کرده. هر دفعه هم عمیقتر و تیزتر. چون عادت کردهایم به خبرهای بد. به دلهره.
وقتی خبر خوب از راه میرسد اما، ما آدمهای قرن چهاردم خورشیدی این سرزمین، رسم داریم که لبخند بزنیم، هر چند با اشک روی گونهها.
...
زل زدهام به این عکس تازه. که مثل نان تازه بوی زندگی میدهد.
زل زدهام به روزهایی که روی تقویم خط میخورند.
زل زدهام به هادی، دوست خوب این سالها.
زل زدهام به باران و یاد لبخند هادی میافتم، که قند توی دلش آب میشد وقتی از پشت تلفن باران برایش شیرینزبانی میکرد.
خوش آمدی پسر.

