نامه را اینجا بخوانید لطفا
Saturday، October 31، 2009
Thursday، October 29، 2009
تیتر این است که این خبر را همینطوری نوشتم که مثلا بگویم حالم خوب است وگرنه دروغ چرا
حس خوبی دارد وقتی میبینی یک کتابفروشی در فضای اینترنت جایی دارد و امکان تماشای کتابهایش را هم برای مخاطبش فراهم کرده. این حس خوب را با مالیدن موستان روی کتابفروشی بیدگل در خیابان انقلاب و شهر کتاب شهرک غرب (ابن سینا) تجربه کنید، برای تماشای کتاب دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند.
...
این خبر را همینطوری نوشتم.
که مثلا گفته باشم همه چیز خوب است.
که مثلا گفته باشم طبیعیست که دوستانی از ما گرفتار و در حبس باشند، که هادی حیدری معلوم نیست به چه جرمی باید آب خنک بخورد، که مثلا گفته باشم هادی رفیق شفیقی بوده و نبودنش حس تلخ و بدی ایجاد کرده برای من و دوستان مشترکم، که مجله کمیکاستریپ "جدید" دو روز است که آمده روی کیوسک و سردبیرش، هادی حیدری، نیست که ورقش بزند و ببیندش و خستگیاش را در کند.
که مثلا گفته باشم مجوز آخرین کتابم را که مجموعهای از طنزهای روزنامهی اعتماد ملی (ستون فال قهوه) بود، وزارت ارشاد مجوز انتشار نداده است و لابد من هم عین خیالم نیست، هست؟
که مثلا گفته باشم حالم خوب است، که مثلا گفته باشم همهچیز او.کی است، که مثلا یک ماسک بزرگ به صورتم زده باشم و خندیده باشم... که خندانده باشم.
که مثلا
بهخاطر پاییز نیست
به افق چشمها نگاه کن
همهی نگاهها ابریست
ابری که فقط هر وقت حوصله کند
به بهانهی یک رعد و برق کوفتی
دوست دارد که
ببارد و
ببارد و
ببارد و
خر صابمردهی شادی را به گل بنشاند
(برای هادی حیدری نازنین)
Saturday، October 24، 2009
یک دیپلمات در آسانسور
من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصهی بالا و پایینرفتنهام رو براتون تعریف میکنم
طبقهی همکف
در باز شد و یکی از سفیرهای یکی از کشورهای جهان که رابطهی خوبی با ایران دارد و مسوولانش با مسوولان ما اهل معاشرت هستند و خلاصه جلوی دوربین بگو و بخندی با هم دارند و همدیگر را هی بغل میکنند و اینا، سوار آسانسور شد. آقا! من را میگویی تا طرف را شناختم جیبم را سفت چسبیدم. جیب که هیچی، کیف جیبیام را هم محکم چسبیدم. نگاه کردم دیدم طرف به دکمههای آسانسور زل زده. گفتم: «دیگه به دکمههای آسانسور رحم کن!»
گفت: «ما به دکمههای آسانسور که هیچ، به دکمهی پیراهن شما که هیچ، به دکمهی شلوار شما هم رحم نکرد.»
یک چمدان به وزن چهار و نیم - پنج تن دستش بود. یک قسمتی از سیوسه پل از لای در چمدانش زده بود بیرون. ازش پرسیدم: «مستر کدوم طبقه میری؟»
گفت: «یک دور در ساختمان زد، بعد رفت پارکینگ.»
طبقهی اول
از قدیم اینطوری بود که ملت به سفارتخانهها پناه میبرند. البته یکعدهای هم عادت دارند از دیوار همچینجاهایی بالا بروند. اما اوضاع کمی فرق کرده، الان امنیت پشت شهرداری، از بعضی از سفارتخانهها بیشتر است. طوری که میگویند بهتر است وقتی میروید آنجا، چیز باارزشی مثل گردنبد و انگشتر و ساعت همراهتان نباشد چون روی هوا میزنند.
خلاصه طرف طبقهی اول پیاده شد. رفت یک دوری زد و آمد. باورتان نمیشود یکی از ستونهای تخت جمشید را زده بود زیر بغلش و به زور چپاندش داخل چمدان.
گفت: «برو طبقهی بعدی.»
طبقهی دوم
طبقهی دوم که پیاده شد کارش کمی طول کشید. وقتی آمد دیدم یک چیزی را کول کرده. نگاه کردم دیدم روستای اورامانات در کردستان است. گفتم: «ببخشید این رو برای چی میبرید؟»
گفت: «این برای شما ارزش نداشت، من آن را با خود برد، فروخت و با ولش از شما نفت خرید.»
طبقهی سوم
وقتی برگشت دیدم کاخ گلستان و قسمتی از شهر سوخته و هفتاد درصد ارگ بم را با خودش آورد و چپاندش در چمدان.
گفتم: «مستر! از عابربانک هم پول برمیدارند یه سقفی داره. ول کن پدر جان! یارو از دیوار مردم میره بالا یه انصافی داره، همهچیز رو که بار وانت نمیکنه ببره.»
گفت: «من نفهمید شما چه گفت. من دیپلمات بود. لطفا رفت پارکینگ. من عجله داشت.»
پارکینگ
وقتی میخواست پیاده شود من سر چمدانش را گرفتم. از چهار و نیم – پنج تنی که روزنامهها دربارهی خروج عتیقهجات نوشتند سنگینتر بود. به طرف گفتم: «مستر! من یه مشت پستهی خندون و یه کیلو گردو میخوام واسه فامیلمون بفرستم خارج، تا توی تکتکشون رو بازرسی نکنند نمیذارند رد شه.»
مستر داشت عتیقهجات را بار کامیون میکرد که گفت: «شما دیپلمات کشور ما بود؟»
گفتم: «نه مستر. من فقط یه آسانسورچیام.»
گفت: «پس شما مصونیت نداشت. راستی وقتی برج میلاد افتتاح کامل شد، به من ایمیل زد تا من بیایم آن را هم ببرم.»
راننده کامیون چشمکی به مامور پارکینگ زد. مامور مانع ورود و خروج پارکینگ را زد بالا. کامیون که رفت من دکمهی طبقهی همکف را زدم و باز هم برگشتم همانجایی که بودم.
...
منتشر شده در هفتهنامهی چلچراغ، شمارهی 362
Thursday، October 22، 2009
آماده همکاری
یک نویسنده و طنزنویس با مشخصات من (حتا از من خوشتیپتر) با توجه به بیکاری مفرط و نبودن روزنامه و عدم امکان انتشار کتاب، آماده همکاری با کارخانجات، ادارات و مجتمعهای مسکونی، به عنوان سرایدار یا نگهبان شب، (حتا بدون بیمه و مزایا) میباشد.
البته با توجه به این که تعدادی دیگر از دوستان روزنامهنگار بنده بیکار هستند، شغلهای گروهی، مثل نظافت محیط زیست، آسفالت معابر و ... نیز پذیرفته میشود.
.
پینوشت:
اول اینکه هادی حیدری دستگیر شد. کجا؟ وسط مجلس دعا. بهعلاوهی خیلیهای دیگر که رفته بودند روضه بخوانند و دعا کنند برای عزیزانشان. لطفا تا اطلاع ثانوی رعایت کنید.
دوم اینکه این یادداشت یوسف علیخانی را بخوانید و بعد یک کاغذ و قلم بردارید و بالای صفحه بنویسید «پیشبینی تادانه» و هر روز یک اسم به آن صفحه اضافه کنید.
سوم اینکه هنوز هم معتقدم وضعیت مملکت در حالت «گل و بلبلی نوع A » قرار دارد. لطفا پیشگیری کنید.
.
پینوشت:
اول اینکه هادی حیدری دستگیر شد. کجا؟ وسط مجلس دعا. بهعلاوهی خیلیهای دیگر که رفته بودند روضه بخوانند و دعا کنند برای عزیزانشان. لطفا تا اطلاع ثانوی رعایت کنید.
دوم اینکه این یادداشت یوسف علیخانی را بخوانید و بعد یک کاغذ و قلم بردارید و بالای صفحه بنویسید «پیشبینی تادانه» و هر روز یک اسم به آن صفحه اضافه کنید.
سوم اینکه هنوز هم معتقدم وضعیت مملکت در حالت «گل و بلبلی نوع A » قرار دارد. لطفا پیشگیری کنید.
Monday، October 19، 2009
آه ای شلغم!
آه ای شلغم... ای شلغم... ای شلغم... آدم را به گه خوردن میاندازی وقتی یک سرمای ساده میخورد.
Sunday، October 18، 2009
آنجلینا جولی در آسانسور
من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصهی بالا و پایینرفتنهام رو براتون تعریف میکنم
طبقهی همکف
در باز شد و یک خانم محترم و برازندهای سوار آسانسور شد. چشمم که به چشم و سیمای خانم برازنده افتاد، ناخودآگاه سِر درونم جوشید و حالی به حالی شدم اساسی همچون عرفا و لب از لب گشودم و گفتم «وای! شما کپی آنجلینا جولی هستید!»
خانم برازنده گفت: «کپیش نیستم، اصلشم.»
گفتم: «حتا اگه کپیش هم بودید کپی برابر اصل بودید. مو نمیزنید.»
گفت: «شما ایرانیها مثل اینکه عادت دارید به چیزهای کپی! مثل فیلم و دی.وی.دی کپی، آلبوم موسیقی کپی، کتاب کپی، آنجلینا جولی کپی!»
من گفتم: «راستی براد پیت چطوره؟ الان کجاست؟»
خانم آنجلینا جولی برازنده گفت: «رفته وزارت ارشاد، میخواد ببینه میتونه خودش رو بیمه هنرمندان کنه یا نه.» بعد گفت: «حالا چرا در رو نمیبندی تا آسانسور بره بالا؟»
خانم برازنده گفت: «کپیش نیستم، اصلشم.»
گفتم: «حتا اگه کپیش هم بودید کپی برابر اصل بودید. مو نمیزنید.»
گفت: «شما ایرانیها مثل اینکه عادت دارید به چیزهای کپی! مثل فیلم و دی.وی.دی کپی، آلبوم موسیقی کپی، کتاب کپی، آنجلینا جولی کپی!»
من گفتم: «راستی براد پیت چطوره؟ الان کجاست؟»
خانم آنجلینا جولی برازنده گفت: «رفته وزارت ارشاد، میخواد ببینه میتونه خودش رو بیمه هنرمندان کنه یا نه.» بعد گفت: «حالا چرا در رو نمیبندی تا آسانسور بره بالا؟»
کماکان طبقهی همکف
من پام رو گذاشته بودم لای در آسانسور، خانم آنجلینا جولی دستش رو گذاشته بود روی دکمهی طبقهی پنج. حالا هی من فشار بده، اون فشار بده.
گفت: «تو چه آسانسورچیای هستی آخه؟! چرا پات رو گذاشتی لای در؟ چرا نمیذاری آسانسور بره بالا؟»
گفتم: «ببین آنجلینا جون! شما جای خواهر ما! ولی زیر یک سقف، اونهم با در بسته، اونهم در فضای کوچولویی مثل آسانسور که آدم سکسکه کنه میافته نیممتر اونورتر، اونهم توی آسانسوری که ناموس آقا براد پیت وایساده!... نه امکان نداره، هم عرف، هم چیزهای دیگه، دست و پای آدم رو میبنده و آدم رو میبره به سمتی که پاش رو بذار لای در تا در بسته نشه.»
آنجلینا جولی عصبانی شده بود. گفت: «پس چی میگن ایرانیها مهموننوازند؟»
گفتم: «اون یه بحث دیگهس. ایرانیها اتفاقا هم مهمونی میرن هم مینوازند، اما من نمیتونم پا روی سنتهای این مرز و بوم بذارم و در آسانسور رو ببندم... نه آنجلینا... نه! این کار رو از من نخواه!»
خانم آنجلینا جولی ناراحت شد. لبهاش را ورچید و خواست از آسانسور بیرون برود.
گفتم: «کجا؟!»
گفت: «دیوونهم کردی... میخوام از راهپله برم بالا...»
گفت: «تو چه آسانسورچیای هستی آخه؟! چرا پات رو گذاشتی لای در؟ چرا نمیذاری آسانسور بره بالا؟»
گفتم: «ببین آنجلینا جون! شما جای خواهر ما! ولی زیر یک سقف، اونهم با در بسته، اونهم در فضای کوچولویی مثل آسانسور که آدم سکسکه کنه میافته نیممتر اونورتر، اونهم توی آسانسوری که ناموس آقا براد پیت وایساده!... نه امکان نداره، هم عرف، هم چیزهای دیگه، دست و پای آدم رو میبنده و آدم رو میبره به سمتی که پاش رو بذار لای در تا در بسته نشه.»
آنجلینا جولی عصبانی شده بود. گفت: «پس چی میگن ایرانیها مهموننوازند؟»
گفتم: «اون یه بحث دیگهس. ایرانیها اتفاقا هم مهمونی میرن هم مینوازند، اما من نمیتونم پا روی سنتهای این مرز و بوم بذارم و در آسانسور رو ببندم... نه آنجلینا... نه! این کار رو از من نخواه!»
خانم آنجلینا جولی ناراحت شد. لبهاش را ورچید و خواست از آسانسور بیرون برود.
گفتم: «کجا؟!»
گفت: «دیوونهم کردی... میخوام از راهپله برم بالا...»
باز هم همون طبقهی همکف
گفت: «پس اون دکمه طبقهی پنج رو بزن من برم بالا! »
گفتم: «مذاکرات ما به عنوان دو نماینده از دو ملت اینطوری به نتیجه نمیرسه! چطوره شما بیاین سوار آسانسور شید و من هم همینجا بمونم که نه سیخ بسوزه نه کباب! وقتی رسیدید طبقهی پنج، دکمهی GF رو بزنید تا آسانسور برگرده پایین!.»
خانم آنجلینا جولی گفت: «من که سر از کار شما در نمیارم!»
حالا آنجلینا سوار بود و من پیاده. گفتم: «راستی اینجا چی کار میکنی؟!»
در آسانسور داشت بسته میشد که آنجلینا جولی، لبخند دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی، زد و گفت: «تا معاونت سینمایی ارشاد مشخص نشده و همهچی تق و لقه، میخوام بپرسم ببینم میتونم توی فیلم مفهوم و معناگرا و ارزشمند اخراجیهای 3 بازی کنم یا نه!»
گفتم: «من به عنوان یه ایرانی غیرتم اجازه نمیده یه خانم برازنده پنجتا طبقه رو پای پیاده بره بالا! اون هم با پاشنههایی چه بلند!»
Friday، October 09، 2009
ایرج میرزا در آسانسور
من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصهی بالا و پایینرفتنهام رو براتون تعریف میکنم
.
طبقهی همکف
در باز شد و ایرج میرزا سوار آسانسور شد. در آسانسور که بسته شد آب دهانم را قورت دادم. البته من فوبیای فضای بسته ندارم، یا حتا از روح هم نمیترسم، اما راستش مثل هر آدم ادبیاتخواندهای وقتی خیال کردم باید با ایرج میرزا در کابین آسانسور تنها بمانم، بدجوری هول برم داشت. رفتم توی فکر که وقتی ایرج میرزا از آسانسور پیاده شود، آیا سر ذوق میآید و قصیدهی دیگری به دیوان اشعارش اضافه میکند؟ و لابد قصیدهای با عنوان "اون پسر آسانسوریه!" .
زیرچشمی نگاهی به ایرج میرزا و در بستهی آسانسور انداختم و فکر کردم «پسر نترس! اگه قراره تو بهانهای بشی که برگی به برگهای زرین ادبیات فارسی اضافه بشه، نه تنها ترس نداره، حتا باید به خودت و اینا افتخار کنی!»
طبقهی اول
خطر از بیخ گوشم گذشته بود. گفتم: «ببخشین استاد! خیلی تو فکرین. من خیال کردم در نظر دارین روی قصیدهی جدیدی کار کنین!»
ایرج میرزا گفت: «پسر جان! تازه نکیر و منکر کارشان با بنده تمام شده بود که دیدم دوباره یک پروندهی اخلاقی برایم در خیابانهای مشهد نصب کردهاند... تازه از این لجم درآمده که اسم من را از روی آن بلوار برداشتهاند و جایش اسم آل احمد را گذاشتهاند.»
گفتم: «حتما آن بابایی که به اسم شما گیر داده بوده کتابهای آل احمد را نخوانده... حالا کجا؟»
گفت: «دنبال برگهی عدم سوءپیشینه!»
طبقهی دوم
یک آقایی وارد آسانسور شد و گفت: «من پیک موتوریام. یه بسته از "جنوب شهر" آوردم. کجا باید تحویل بدم؟»
رنگ از روی ایرج میرزا پرید و خودش را جمع و جور کرد و آنورتر ایستاد.
من زیر لبی گفتم: «همه از ایرج میرزا میترسیدن، ببین اوضاع دنیا چقدر عوض شده که ایرج میرزا از این یارو پیک موتورییه که از اونور تهران اومده میترسه.»
طبقهی سوم
پیک موتوری طبقهی سوم پیاده شد و رفت پی کارش. ایرج میرزا گفت: «بیزحمت برگرد طبقهی همکف.»
قبل از اینکه دکمهی طبقهی همکف را فشار بدهم، گفتم: «استاد! مگه قرار نبود از اسم و رسمتون دفاع کنید؟!»
ایرج میرزا سری تکان داد و گفت: «پسر جان! توی این دور و زمونه اگه من برگردم زیر یک خروار خاک از هر لحاظ که حساب میکنم جام امنتره!»
...
منتشر شده در هفتهنامهی چلچراغ، شمارهی 360
طنزها را همانطور که در نشریات منتشر میشود با جرح و تعدیل منتشر میکنم اینجا.
Monday، October 05، 2009
Sunday، October 04، 2009
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)