شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

جشنواره‌ی دوم داستان‌های ایرانی

برای تماشای گزارش تصویری جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی موس‌تان را بمالید اینجا.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

بریم سر قبر آقامون صادق هدایت

بلند شوید یک تک پا برویم سر قبر صادق هدایت یک خدابیامرزی بگوییم و فاتحه‌ای بخوانیم و به رجاله‌ها لعنتی بفرستیم که صادق‌خان هم خوشش بیاید.
اینجا بهشت‌زهرای فرانسوی‌ها، قبرستان pere-lachaise، است. به راحتی می‌توانید درونش گردش کنید.
اگر حوصله ندارید در قبرستان بچرخید مستقیم بروید اینجا، و سر قبر آقامون صادق‌خان هدایت کلیک کنید.
ما که رفتیم و یک بوف کور ختم کردیم برای شادی اموات.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

قول می‌دهم یک شعر خوب بنویسم

اگر لوله‌ی فاضلاب همسایه باز آب ندهد و چکه نکند سقف آشپزخانه
اگر بیمه‌ی درمانی‌ام این ماه قطع نشود
اگر امریکا کمی دندان روی جگر بگذارد و امسال حمله نکند
اگر کارفرما آخر سالی به فکر تعدیل نیرو نیفتد
اگر ناشر چک شش ماه بعد را یکی دو روز زودتر بنویسد!
اگر گاز قطع نشود و سرما نخورم
اگر بنزین گران نشود و بتوانم پنجشنبه‌ها با تاکسی تا پای کوه بالا بروم
اگر قاضی حکم کند که مهریه را ریز ریز بپردازم
اگر وعده‌ی پرداخت قرض‌هایم را کمی عقب بیندازم و بتوانم کمی پول پس‌انداز کنم
اگر خدا یک بطری خوب برای روز تولدم از آسمان بیندازد!
اگر بتوانم اتومبیل دوستم را چند روزی امانت بگیرم
اگر بتوانم کلبه‌ی خوب و ارزانی کنار رودخانه کرایه کنم
اگر هیزم‌ها باران‌نخورده و خشک مانده باشد
اگر هوا هوای شاعرانه‌ای باشد، از همان‌ها که نم آرام باران و آفتاب و ابر از پنجره پیداست
اگر بتوانم آخر یکی از همین هفته‌ها به شمال بروم و دو سه روزی نفس راحتی بکشم
اگر هنوز قلاب ماهیگیری و چادر و کیسه‌خوابت را لازم نداری
قول می‌دهم
قول می‌دهم یک شعر خوب یا یک داستان کاردرست برایت بنویسم!

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

نمکدان

دو نوع رفیق عوضی داریم؛
اول آن‌هایی که نمک می‌خورند و نمکدان را می‌شکنند
دوم و بدتر از گروه اول، آن‌هایی که نمک می‌خورند و نمکدان را می‌کنند در ... تان.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

حکایت آن لب‌ها

1
چند روز به افتتاح لبخند من مانده است؟
2
به عمر دولت من که قد نمی‌دهد
چند روز به افتتاح لبخند تو مانده است؟
3
افتتاح کن لبت را
بگذار بخندد
4
تا دست‌کم نسل جدید به گریه عادت نکند
بخند
تا به آن‌ها بگویم
برای طرح شکستن این طلسم
چقدر گریه کرده‌ایم
5
حالا که خنده‌ات افتتاح نمی‌شود
روبروی چشمانت بست می‌نشینم
این است اعتراض در جامعه‌ی مدنی من!
6
نمی‌خندی؟
می‌خواهی به سرزمین دیگری کوچ کنم؟
می‌خواهی شعرهایم را
به زبان دیگری بنویسم
که شعر ترجمه را از شعر فارسی بهتر می‌دانی؟
7
کوچ کرده‌ام
اگر اینجا بخواهم بگویم یک لیوان آب به دست من دهید، جانم در می‌آید
به زبان دیگر، چطور بنویسم
آیا پس از من، لبخند تو در سرزمینی که دیگر آن‌جا نیستم، افتتاح شده است؟