شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۹

سلبریتی‌های هفته (9 مرداد 89)

celebrity
1
سایت تابناک، که قبلا بازتاب می‌کرد اما الان تاب می‌دهد، تیتر بامزه‌ای برای پاسخ روسیه به ایران انتخاب کرده است. روسیه گفته است: « به جای حرف‌های بی‌نتیجه و رفتار غیرمسئولانه، ایران بهتر است، قدم‌های ملموس و سازنده بردارد.» تابناک هم تیتر زده است: «روسیه بازهم از سخنان احمدی‌نژاد دردش گرفت»
هیات ژوری سایت تابناک را به خاطر پیوند بی‌سابقه "طب بالینی و تزریق وریدی با تنظیم خبر و تیتر نویسی"، به عنوان مخلوط‌کن هفته معرفی می‌کند.

celebrity
2
رحیمی، معاون اول، گفت: «متجاوزترین ‌انسان‌های کره زمین غربی‌ها هستند. آنها شهرهای‌شان را آراستند در حالی که بخش‌های دیگر زمین را نابود کردند. یک بزغاله وقتی می‌خواهد بخوابد جای خوابش را تمیز می‌کند اما بشر امروز غربی از بز هم بدتر است.»
با توجه به جمله فوق هیات ژوری برای این‌که حرف معاون اول زمین نماند، بشر غربی را به عنوان بز هفته انتخاب کرد.

celebrity
3
آشپزخانه‌ي «اُپن» نماد روسپیگری معماری مدرن است/ «لایی» کشیدن در ترافیک خیابان‌ها و لذت حاصل از آن، یک کنش سکسشوآل است / داخل کردن یک توپ درون یک سوراخ (دروازه) و لذت حاصل از این فعل... لایی زدن بازیکن مقابل به مثابه یک حریف جنسی... همگی کنش‌هایی سکسشوآل هستند/ اتومبیل پژو 206 یکی از محصولات سکسشوآل صنایع خودرو سازی پژو فرانسه است و...
هیات ژوری دکتر اکبر جباری، گوینده این جملات ناز و کاربردی را، به عنوان نازنین هفته معرفی می‌کند. 

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، 9 مرداد 89
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹

الهی...

خدایا... به یک معجزه نیاز دارم... خسته‌ام، خسته.

یکشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۹

هفته پیش چه طوری گذشت؟ (مجبور بودم می‌فهمی؟!)

آن‌چه گذشت!
 هفته پیش وضعیت مملکت کماکان در وضعیت گل و بلبل بود. به گزارش اداره هواشناسی وضعیت مملکت تا اطلاع ثانوی گل و بلبل خواهد بود. خیلی مراقب باشید سرما نخورید، یا سکته نکنید.
مرسی.

1
وقتی نهنگ می‌خواست رییس بانک مرکزی را بخورد!
محمدرضا خباز، نمانیده مجلس، گفت :«بانک مرکزی مجبور است در راستای حمایت از سیاست های دولت آمار نادرست و به سود دولت ارائه دهد!»
الف- نمایندگان در مجلس وقتی [...] و [...]، حرف‌های اساسی هم می‌زنند.
ب- ما از این‌که همه دارند آمار هم را می‌گیرند استقبال می‌کنیم، [...]!
الف و ب را بی‌خیال شوید. فقط آمار بانک مرکزی را بچسبید...

جوک مرتبط:

می‌گویند رییس بانک فلان یک بار در جلسه  فلان! داشت تعریف می‌کرد: یه روز داشتم توی دریا شنا می‌کردم که یه دفعه یه نهنگ اومد طرفم تا من رو بخوره... من هم ترسیدم و شروع کردم به شنا کردن... نهنگه سرعتش رو زیاد کرد و چیزی نمونده بود که من رو بخوره که من یه دفعه از درخت رفتم بالا و نجات پیدا کردم!
وقتی قصه رییس بانک به اینجا می‌رسد، آبدارچی جلسه که داشته استکان‌ها را جمع می‌کرده، از او می‌پرسد: «ببخشین آقا مُهَنس! اون وخ شما چی جوری وسط دریا و باسه اینکه نهنگخ نخوردت، رفتی بالای درخت؟ هان چی جوری آقا مُهنس؟»
گویا رییس بانک با اشاره غیرمستقیمی به  [...] پیش از خود گفته است: «مجبور بودم می‌فهمی؟! مجبور بودم!»

2
مشکل فقط همین بود دوسم نداشتی 
 آقا خباز، سخنگوی کمیسیون اقتصادی مجلس ادامه داده است: چندی پیش وزیر کار طی مصاحبه ای اعلام کرد بیکاری در کشور کاهش پیدا کرده است؛ نامه ای به وزیر کار نوشته و دلایل کاهش بیکاری را جویا شدم. وزیر کار در پاسخ به نامه بنده نوشت: «تعریف کار را عوض کرده ایم! ... در تعریف جدید به کسی که هفته ای یک ساعت کار کند شاغل اطلاق می شود! این در حالی است که در تعریف قبلی شاغل به کسی گفته می شد که هفته ای دو روز کار می کرد.»
وقتی مشکلات مملکت این‌قدر ساده برطرف می‌شود چه آزاری است به خودآزاری؟!

با هم شیوه حل بعضی از مشکلات را بررسی می‌کنیم؛
مشکل تورم: یک آمار می‌دهیم که همه چی پایینه!
مشکل بنزین: می‌گوییم خودمان بنزین را تحریم کردیم که خارج ضربه بخورد!
مشکل گرانی: امسال یک ده هزار تومنی چاپ کردیم. سال پیش هم که چک‌پول پنجاه هزار تومانی را همین‌طوری الله‌بختکی تبدیل به چیزی شبیه پول کردیم تا کسی متوجه نشود چه اتفاقی افتاد. با این حساب سال دیگر هم سه تا صفر کم می‌کنیم تا همه چیز ارزان شود. می‌گویید نه؟ صبر کنید و ببینید.
مشکل آلودگی هوا، گرما، سرما، ترافیک و اینا: تعطیل می‌کنیم.
مشکل بازار: به بهانه گرما تعطیل می‌کنیم.
مشکل بمبگذاری در سیستان و بلوچستان: درباره کروات و مدل مو و خانواده‌ها چندتا بچه بزایند در تلویزیون برنامه پخش می‌کنیم.
باقی مشکلات: می‌اندازیم گردن هیلاری کلینتون و باراک اوباما.

به گفته کارشناسان مشکل فقط همین است که دوسم نداشتی. اگر دوستم داشتی الکی این قدر به شیوه مدیریتی و راندمان من گیر نمی‌دادی.

3
چند قیمتی 
 برای این‌که باور کنید مشکلات در کشور ما راحت‌تر از آن چیزی که فکر می‌کنید حل می‌شود، راهکار حل مشکل "چندقیمتی" را از زبان مهدی غضنفری، وزیر بازرگانی با هم می‌خوانیم: «‌چند قیمتی در سطح بازار تخلف واحد صنفی نیست! و نمی‌توان واحد صنفی را جریمه کرد!»
خسته نباشید.

4
چه شود 
 رحیم مشایی گفت: «برای خیلی از شما شریعتمداری مظهر حمایت از دولت است. اما ایشان اصلاً احمدی نژاد را قبول ندارد. من این موضوع را اثبات می کنم. یک سال دیگر خواهید دید این که ایشان نماینده رهبری هستند دلیل نمی شود که ما ایشان را نقد نکنیم. شما در خیابان به خیلی از کسانی که نسبت شان به رهبر انقلاب بیشتر از ایشان بوده است فحش دادید. این دلیل نمی شود که بخاطر این نسبت وی را نقد نکنیم. من این حرفها را قبول ندارم.»
به قول دانشمند وفیلسوف معاصر پسرخاله (که یک نسبتی هم با کلاه قرمزی دارد و ما الان یادمان نیست) درباره خبر فوق باید بگوییم: «خب چی‌یه؟ اصلا به خودمم هم مربوط نیست!»

5
خانه خالي 
 روزنامه تهران امروز نوشت: «با راه‌اندازي «سامانه خطوط تلفن ويژه» براي «معرفي واحدهاي مسكوني خالي از سكنه» در وزارت مسكن، از امروز ساكنان دو كلان‌شهر تهران و كرج مي‌توانند در صورت اطلاع از خانه‌هاي خالي در محله‌ها يا مجتمع‌هايي كه بيش‌از يك واحد در آنها خالي از سكنه است، مشخصات واحدها را به وزارت مسكن اطلاع دهند. »

تماس اول

- الو! خونه خالی دارید؟
: بله.
- پس قربون دستت! لای در رو باز بذار ما اومدیم!

تماس دوم  
- ببخشید ما دوتا خونه خالی داریم...
: خب؟ بفرمایید...
- هیچی فقط زنگ زدم حال‌تون رو بگیرم!

تماس سوم
- قربان شما خونه خالی دارید؟
: شما؟
- شماره ما رو یادداشت کنید، ما به صورت شبانه‌روزی و با سرویس رایگان در خدمتیم. خدمات شرکت ما کاملا ویژه‌س!

6
در هفته گذشته نمایندگان سیستان و بلوچستان در اعتراض به نبود امنیت در آن استان استعفا کردند، یک خودروی ساخت داخل آتش گرفت، به خاطر تحریم امکان برگزاری آزمون تافل لغو شد، و همچنین [...] و [...] و [...] ! که تمام این اخبار را به هزار و یک دلیل، بی‌خیال می‌شویم و امیدوارم خودش کم کم خوب شود.


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، شماره‌ی 326
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

CIA در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و مامورهای سی‌آی‌ای یا به قول فرنگی‌ها CIA وارد آسانسور شدند. یعنی یک‌هو شش نفر از جلو، سه نفر از پایین و از درون یک زیردریایی، چهارتا چترباز از بالا، ریختند داخل آسانسور. من داشتم با لپ‌تاپ کار می‌کردم. یک نفر هم بین‌شان بود که فارسی حرف می‌زد.
گفت: «تو دانشمند جوانی؟»
گفتم: «من آسانسورچی جوانم. اومدید من رو بدزدید؟»
گفت: « آره.»
گفتم: «می‌تونم جیغ بزنم؟»
گفت: «آخه واسه چی؟»
گفتم: «مگه نمی‌خوای به من آمپول بی‌هوشی بزنید؟»

طبقه‌ی اول
یاهومسنجر و جی‌تاک و تویتر و گودر و باز و فیس‌بوک و فرندفید و یوتیوب و اینا رو همه را با هم فعال کردم و شروع کردم به پخش آن‌لاین از لحظه به لحظه عملیات ربودن من به عنوان یک آسانسورچی جوان. یکی ار فرماندهان ارشد سی‌آی‌ای یا به قول فرنگی‌ها CIA که خودش شخصا هدایت عملیات را به عهده داشت گفت: «داری چی کار می‌کنی عامو؟»
گفتم: «دارم فیلم‌مون رو پخش می‌کنم. هر چی باشه شما دارید من رو می‌دزدید.»
گفت: «ای‌ول... لپ‌تاپت رو ببینم... بابا دمت گرم... درسته که سرعت اینترنت توی ایران فاجعه‌س ولی برای خبررسانی آزاد و شفاف کاملا مناسبه...»
گفتم: «جناب سروان! بی‌زحمت شما هم بیاید جلوی دوربین بگید که چرا من رو دارید می‌دزدید و نحوه عملیات‌تون چی‌یه...»
فرمانده ارتش آمریکا به وب‌کم سلام نظامی داد! بعد خبردار ایستاد و گفت: «ما شیش ماه روی نقشه ربودن این دانشمند جوان وقت گذاشتیم... الان هم داریم می‌دزدیمش... خود اوبی... منظورم اوباماست! با بنیامین... نتانیاهو رو می‌گم، روی این عملیات نظارت مستقیم دارند... برای این آدم‌ربایی ما سه تا ناو نظامی، شش تا زیردریایی، هفتاد و سه تا هلکوپتر، دوتا هوایپمای نظامی بمب‌افکن، سیصد و سه تا تکاور و چترباز و سه تا موشک مجهز به کلاهک هسته‌ای رو به کار گرفتیم... و همون‌طور که می‌بینید تا الان موفق بودیم... ما قصد داریم این آسانسورچی رو ببریم تخلیه اطلاعاتی کنیم... گوش شیطون کر! اگه مشکلی پیش نیاد شکنجه‌اش هم می‌کنیم... بعد از تخلیه اطلاعاتی گزارش بازجویی و شکنجه و اینا رو با همین لپ‌تاپ تقدیم حضورتون می‌کنیم»

طبقه‌ی دوم
داد زدم: «جناب سروان! جناب سروان!»
بازجوی سی‌آی‌ای یا به قول فرنگی‌ها CIA گفت: «جانم؟»
گفتم: «برو یه کارت اینترنت برام بخر! می‌خوام کانکت شم یه ویدیو بزارم از خودم.»

طبقه‌ی سوم
داد زدم: «اوهووووووی... چقدر سرعت اینترنت اینجا ضایع‌س. اصلا نمی‌تونم چیزی آپلود کنم.»
باراک اوباما آمد داخل و گفت: «من مسوولیت این عملیات رو به عهده دارم و قول می‌دم سرعت اینترنت به زودی بهبود پیدا کنه. شما از وضعیت شکنجه‌تون راضی هستید؟ بچه‌ها خوب ازتون حرف می‌کشن؟»
گفتم: «آره! خیلی خوب می‌زنن! اونایی که ناخن‌هام رو می‌کشن و بهم برق وصل می‌کنند خیلی کارشون رو خوب بلدند... فقط من یه اعتراضی دارم... اونی که فلک می‌کنه خوب کارش رو بلد نیست. من قلقلکم میاد، جای این‌که دردم بیاد...»
اوباما گفت: «اه... این یه اشتباه غیرقابل چشم‌پوشی‌یه. دستور می‌دم یک هفته شما رو سر و ته آویزون کنند تا جبران شه... خوبه؟»
گفتم: «خوبه اوبی! ببخشید منظورم اوباماست!»
اوباما گفت: «شما می‌تونی من رو اوبی صدا کنید. ما به گزارش [...] و اینا، توی آمریکا چون غیراخلاقی هستیم و فاسد هستیم و به اصول و چارچوب خانواده اعتقاد نداریم، روی همدیگه اسم‌های تابلو می‌زاریم...»

طبقه‌ی چهارم  
لپ تاپ را روشن کردم. کانکت شدم. و یک ویدئوی با حال آپلود کردم؛
«سلام... [...] من رو نگاه...  دالی!»
یکی از سربازها یک‌هو داد زد: «قربان! قربان! این آسانسورچی جوان نیست... گول‌مون زده... ما فریب خوردیم...»
اوباما و نتانیاهو دوان دوان آمدند داخل آسانسور.
نتانیاهو همان گوشه ایستاد. اوباما گفت: «تو ما رو گول زدی؟ تو آسانسورچی جوان نیستی؟ چرا؟ آخه چرا؟ حیف این همه هزینه‌ای که واسه دزدیدن و شکنجه تو خرج کردیم... می‌بینیا نتانیاهو... باید تو پولش رو بدی... جاسوس‌های تو گفتند این آسانسورچی جوانه...»
نتانیاهو گفت: «برو بابا...»
اوباما گفت: «حالا من جواب هیلاری رو چی بدم؟ ارتش آمریکا شکست خورد... اصلا ما در جنگ بوش که یک جنگ نرم‌افزاری است که روح خودمان هم ازش خبر ندارد شکست خوردیم... اصلا ما بدبختیم...»

طبقه‌ی پنجم
اوباما که فارسی هم بلد بود و من تا آن موقع اصلا نمی‌دانستم اوبی فارسی را این‌قدر خوب حرف می‌زند خودش تنهایی آمد داخل آسانسور و گفت: «چرا با من این کار رو کردی؟ ما مجبوریم تو رو تحویل بدیم.»
گفتم: «مگه تو به روح اعتقاد نداری؟»
گفت: «چرا... ولی ما تو رو نمی‌تونیم توی آمریکا نگه داریم...»
گفتم: «اون خیلی میلیون دلار چی؟ من این همه جاسوسی کردم براتون... پولم رو بدید!»
گفت: «تو از ما چک، سفته، برات، مباعی‌نامه، قباله، یا چه می‌دونم دست خطی چیزی داری؟!»
گفتم: «نه.»
گفت: «دیدی... دیدی... تو هیچ مدرکی نداری! ما حتا نمی‌تونیم تو رو توی آمریکا نگه داریم.»
گفتم: «تو به روح اعتقاد نداری... تو به روح اعتقاد نداری... من می‌خواستم آمریکا بمونم... پولم رو هم که نمی‌دید... برگردم طبقه هم‌کف؟ برگردم ایران؟ چی بگم بهشون؟»
گفت: «تو مشکلت چی‌یه آخه؟ از چی ناراحتی؟»
گفتم: «آخه توی ایران همه به روح اعتقاد دارند! با دو حرکت رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح من رو تموم می‌کنند...»

طبقه‌ی ششم
«این آخرین ویدئوی من است که دارم برای شما آپلود می‌کنم. من یک پیام برای جوون‌ها دارم... گول حرف هیشکی رو نخورند... برای هیچ‌کسی جاسوسی هم نکنند. جاسوسی آخر و عاقبت ندارد، پول آدم را می‌خورند... مثل این شرکت‌های هرمی است!... اصلا جاسوسی مثل جوش غرور است! معلوم نیست کی میاد و کی می‌ره!»
یک دفعه کابل آسانسور پاره شد و کابین با شدت تمام سقوط کرد.

طبقه‌ی هم‌کف
در آسانسور داخل فرودگاه باز شد و من دیدم که [...] استقبال باشکوهی دارد ازم می‌شود. شعار می‌دادند:
«آسانسورچی آن‌لاین... امشب رو اینجا بمان...»
[...]
[...]
«ویدئوت رو بخوریم... ویدئو طلا...»
و اینا.
اما خوشحالی من چند لحظه بیشتر طول نکشید... آن پشت [...] را دیدم که یک پلاکارد گرفته بود دستش. روی پلاکاردش هم نوشته بود: «ما به روح اعتقاد داریم.» 
 
 

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 396
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سلبریتی‌های هفته (دوم مرداد 89)

1
هدیه تهرانی که برای اولین بار در فیلم چهارشنبه سوری گریه کرد و مورد تشویق قرار گرفت، بعد از آن نمایشگاهی از آب‌ها برگزار کرد که مورد وام 120 میلیون تومانی قرار گرفت. او که رمز موفقیت را در اشک و آب و آبیاری کشف کرده، برای همین در فیلم آبکی هفت دقیقه به پاییز یک بازی پر اشک ارائه داده است. از همین رو و با توجه به کمبود آب در تابستان، هیات ژوری هدیه تهرانی را به عنوان مشترک پرمصرف هفته به سازمان آب معرفی می‌کند.

2
خیال‌مان راحت شد که "ساخت اندرونی و بیرونی، جداکردن آشپزخانه و حذف آشپزخانه اوپن و اینا در خانه"، نیز مورد تایید وزیر مسکن نیست. هیات ژوری ضمن معرفی وزیر مسکن به عنوان اندرونی هفته، پیشنهاد می‌کند وزرای عزیز بعد از معرفی مدل موی استاندارد، اندرونی و بیرونی استاندارد، به تاتوی استاندارد، مانیکور و پتیکور استاندارد و پیرسینگ استاندارد نیز بپردازد.

3
وزیر بهداشت گفت: « مطالعات در ميان روسپي‌ها نشان مي‌دهد كه 50 درصد از اين افراد مبتلا به ايدز هستند و هر يك از اين افراد مي‌تواند پنج تا 10 نفر را طي سال مبتلا كنند. اين امر زنگ هشداري است براي خانواده‌ها.»
هیات ژوری ضمن ابراز خوشحالی از خودکفایی در تولید ایدز، هیچ کس را شایسته انتخاب به عنوان زنگ هشدار هفته معرفی ندانست!





منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، شماره‌ی 326
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹

چرا طراحی را دوست دارم؟

هفته‌نامه چلچراغ در شماره 395اُم خود، پرونده‌ای برای کتاب‌هایی که به داستان و تصویر به یک اندازه اهمیت داده‌اند، منتشر کرده است. یادداشت زیر به قلم این‌جانب در این پرونده منتشر شده است که گویا بچه‌ها مشغول پنالتی زدن بوده‌اند و دست‌شان خورده و بند 5 این یادداشت کاملا حذف شده است؛

1
وقتی که ما بچه بودیم گنجی که روزهای کودکی و نوجوانی ما را پر می‌کرد چه بود؟ کتاب‌های کتابخانه مادر. شنیدن نَقل چندباره زندگی پرفراز و فرود پدر. متل‌های مامان بزرگ مادری که یک قصه را ده بار و با ده پایان می‌توانست تعریف کند. شاهنامه‌خوانی و سعدی‌خوانی و شنیدن خاطره‌های پدربزرگ پدری، از تهران قدیم و سرمشق کردن خط مکتبی او و حفظ کردن شعرهایی که همه را از بر بود... تیله‌ها، آلبوم عکس‌های جوانی پدر و مادر که انگار با آن سر و وضع و پوشش‌شان و آن همه خنده‌ای که روی صورت‌شان بود، در دنیای دیگری عکس گرفته شده بود... مجله‌ها و روزنامه‌های زردشده قدیمی.
اما کتاب‌ها و مجله‌ها و روزنامه‌های قدیمی؛ عطر کاغذهای نم‌برداشته، کهنه و زرد کتاب‌ها و مجله‌ها با عطر کاغذهای خشک‌شده روزنامه‌ها که دست بزنی پودر می‌شوند، خیلی فرق می‌کند. روزنامه‌ها و مجله‌ها و کتاب‌های قدیمی یک فرق دیگر هم با روزنامه‌ها داشتند. روزنامه‌ها بیشتر عکس چاپ می‌کردند، مجله‌ها و حتا کتاب‌ها طرح. من مجله‌باز بودم. کتاب‌باز بودم. هنوز هم آن همه طرحی را که از روشان نقاشی می‌کردم یادم است. هنوز هم بعضی از آن قصه‌هایی را که برای آن طرح‌ها توی ذهنم می‌ساختم یادم مانده. این چیزها گنج روزهای کودکی و نوجوانی ما بود. داستان‌ها، شعرها، طرح‌ها، ترجمه‌ها... که همه‌شان، بوی کاغذهای کهنه و زردشان، ظهرهای کش‌دار تابستان و شب‌های بلند زمستان را پر می‌کرد.

2
بعضی از داستان‌ها و رمان‌هایی که مخاطب نوجوان و جوان هم داشت، در هر فصل یک طراحی داشت. جلد کتاب‌ها هم بر خلاف الان، که پر از عکس‌های دست‌کاری‌شده و حروف در هم تنیده گرافیکی است، یک طراحی یا نقاشی بود. لای غزل‌های حافظ هم هر چند صفحه یک‌بار یک مینیاتور بازاری بود. کتاب‌های سعدی هم از این تصویرها داشت. بعدتر که بیشتر شعر خواندم، دیدم بعضی از این مینیاتورها که لای شعرهای حافظ و سعدی چاپ می‌کنند، در اصل برای یک رباعی از خیام کشیده شده.
از آن طرف مجله‌های روشنفکری، که تک و توکش به دست ما رسیده بود، از روی جلدش بگیر تا صفحه‌های داخلی، با طراحی مصور می‌شد. طرح جای عکس را گرفته بود. طرح چیزی به متن اضافه می‌کرد؟ من نمی‌دانم. اما فکر می‌کنم طرح در آن فضای خفقان، اجازه می‌داد ذهن مخاطب هزار تصویر برای خودش بسازد. از گل و قلم و گلوله و آدم و دیوار و کتاب هزار معنا برای خودش دربیاورد.
ذهن من هم در دهه شصت مثل ذهن آدم بزرگ‌های دهه چهل و پنجاه، دیوانه خواندن بود. و این ذهن کتاب‌باز چه عشقی می‌کرد که کنار نوشته یا شعری طرحی ببیند.
آن موقع ما کمیک‌استریپ‌باز نبودیم، تک فریم‌باز بودیم. دنیای ما با حالا فرق زیادی داشت.

3
هر چقدر عکس و نقاشی و طرح و فیلم که ببینی، استاندارد ذهنی‌ات هم سخت‌گیرتر می‌شود. من شانس آوردم که از بچگی کتاب و مجله دور و برم زیاد بود، الان می‌دانم که منتقد هنرهای تجسمی نیستم اما مخاطب خوبی هستم. مخاطب خوب سخت‌گیری هستم که کار خوب را تشخیص می‌دهم. بهترین راه هم برای این که شعور تصویری آدم زیاد شود، همین است که کار ببیند. اگر هم دوست داشت طراحی کند و عکس بگیرد. اما مطمئن هستم که با خواندن تاریخ هنر و مکتب‌های هنری جهان آدم شعور تصویری و درک هنری پیدا نمی‌کند. دیدن، دیدن و دیدن. این بهترین راه برای این است که بااطمینان میناتورهای بعضی از کتاب‌های حافظ را بازاری، تابلوهای نقاشی روی دیوار فلان گالری را ضعیف، و طراحی‌های فلانی را مزخرف بنامیم. تا کار زیاد نبینیم این اطمینان در ما حاصل نمی‌شود. و تا این اطمینان را به دست نیاوریم که شعور تصویری و معنایی خوبی داریم، فرقی نمی‌کند فلان نمایشخانه و فلان سینما و فلان گالری چه چیزی عرضه می‌کند. تا این شعور را به دست نیاوریم، برای هر چیزی بلیت می‌خریم، و برای هر اجرایی دست می‌زنیم و به هر کسی که تابلویی به دیوار کوبید هنرمند می‌گوییم.

4
آیا طرحی که روی داستان یا شعری کشیده می‌شود به درک آن اثر کمک می‌کند؟ نمی‌دانم. لزوما این اتفاق میمون، یعنی درک بهتر به وسیله مصور شدن یک متن، همیشه نمی‌افتد. خیلی از نوشته‌ها نیازی به تصویر ندارد. خیلی از تصویرها هم هست که به نوشته ضرر می‌زند. حتا خیلی از تصویرها (طرح‌ها و نقاشی‌ها) اصلا نباید کنار نوشته‌ای بیاید تا استقلال معنایی، مفهومی و حسی خود را حفظ کند. وقتی هر کدام به تنهایی دارد حرفش را می‌زند، نیازی به هم‌نشینی‌شان نیست. به نظر من بیشتر مثل یک اتفاق و معجزه است که این دوتا، یعنی نوشته و طرح، کنار هم خوب از کار دربیاید. خیلی موقع‌ها هم فکر می‌کنم آیا یک طرح (حتا عالی‌ترین آن‌ها) در کنار یک متن، ذهن خواننده را جهت نمی‌دهد؟ تصور خواننده را به تصویری که می‌بیند محدود نمی‌کند؟ آیا ممکن نیست از متنی که امکان برداشت مفاهیم مختلف وجود دارد، یک متن تک‌معنا بیافریند؟ یا مثل یک شابلون، ذهن خوانندگان را با ذهنیت تصویرگر و طراح، هم‌سان‌سازی کند؟

5
یک‌دوره‌ای هم بود که طراحی اساسا یک کار روشنفکری محسوب می‌شد. برای همین یک عالم طرفدار پیدا کرد. دو نفر خیلی محبوب شدند. یکی اردشیر محصص و یکی پرویز شاپور. جفت‌شان هم بیشتر محبوبیت و شهرت‌شان در بین ادبیاتی‌ها و اهل کتاب بود، تا بین نقاش‌ها و طراح‌ها مثلا. محصص به فضایی کاملا شخصی در طراحی رسید، هم از لحاظ موضوعی هم از لحاظ تصویری. شاپور اصلا ادعای طراحی نداشت و همان طرح‌های موش و گربه‌اش را گاهی این طرف و آن طرف منتشر می‌کرد. ارزش‌گذاری هنری‌شان را بسپاریم به دست منتقدهای هنری. اما شیوه طراحی این دو بزرگوار چنان بین پیر و جوان، طرفدار پیدا کرد که تبدیل به بحران شد. پز روشنفکری جدیدی به وجود آمد که قدرت قلم و طراحی را ملاک نمی‌دانست و با خط های کج و معوج و غلط غولوط، سعی در القای مفاهیم انسانی و جهانی داشت.
در بند 3 این یادداشت متذکر شدم که اگر کار زیاد نبینیم به خودمان آسیب می‌زنیم و ملاک ارزش‌گذاری هنری‌مان رشد نمی‌کند. وقتی آدم‌های زیادی باشند که کارهای هنری زیادی ندیده‌اند و آدم‌های زیادی باشند که ملاک هنری‌شان دست‌پایینی و بی‌قاعده است، بحران به وجود می‌آید. این بحران و دلیل به وجود آمدن آن، هم در طراحی و نقاشی، هم در داستان‌نویسی و شعر، و هم در جامعه، ریشه یکسانی دارد. آن ریشه یکسان ناآگاهی است. اگر سعی کنیم آثار هنری زیادی ببینیم و اگر سعی کنیم بیشتر مطالعه کنیم، آگاه‌تر می‌شویم و آدم‌های آگاه انتخاب‌های غلط کمتری خواهند داشت. انتخاب‌های عمومی و غلط هنری و حتا انتخاب‌های اجتماعی این سال‌ها را نگاه کنید و ریشه آن‌ها را با هم بررسی کنید تا به نقطه مشترکی در این موضوع برسیم.


6
گنج بدون نقشه، گنج سر طاقچه، برای صاحب آن ارزش ندارد. مثل این‌که رفیقت می‌آید و می‌گوید فلان کارگردان را می‌شناسی؟ شاهکار است. و تو هم بروی مجموعه آثار او را بخری و یک‌باره تماشا کنی. کشف‌های گاه و بی‌گاه آثار هنری و هنرمندها، برای فرد خیلی تفاوت دارد با وقتی که مثل تراکت تبلیغاتی فلان غذاخوری سر چهارراه یک‌باره به آدم معرفی شود. برای همین به جای زیر هم نوشتن نام مجله‌ها و کتاب‌ها و نویسنده‌ها و روزنامه‌نگارها و نقاش‌ها و طراح‌ها بهتر است نشانی کتابخانه‌ای که آن‌ها را در اختیار دارد، به دیگران بدهیم. قدیم‌ها نابرده رنج گنج میسر نمی‌شد، امروز ممکن است بشود. اما لذت کشف و خواستن فرد است که از چیزی گنج می‌سازد. گنجی که ظهرهای کش‌دار تابستان و شب‌های بلند زمستان را پر می‌کند.

7
نیم‌ساعت قبل از ساعت هفت؛ کتاب نخست من یک مجموعه داستان است. طراحی عنوان روی جلد این کتاب را بزرگمهر حسین‌پور انجام داده است. ارزش طراحی بزرگمهر و قدرت دست و قوت ذاتی او در خلق فضاهای متنوع تصویری جدی و کارتونی، از او یک نابغه ساخته است. استعدادش در کاریکاتور چهره و طراحی کمیک‌استریپ او را جزو سرآمدترین‌های این هنر قرار داده است. خوشحالم که شروع کتاب‌هایم یعنی روی جلد اولین آن‌ها به قلم صمیمی‌ترین دوستم، یعنی بزرگمهر است.


دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند؛ طراحی را دوست دارم. وقتی بچه بودم و کتاب جمعه را می‌دیدم عاشق کارهای توکا نیستانی شدم. هاشورهاش را بی‌نهایت دوست داشتم. دوست داشتم وقتی بزرگ شدم با هم یک کتاب مشترک داشته باشیم. من حالا از بچگی‌هایم بزرگ‌ترم و آن‌قدر وقت داشته‌ام که بعضی از آرزوهایم را جامه عمل پوشانده باشم. خوشحالم که با یکی از غول‌های طراحی و یکی از بهترین‌های کارتون روشنفکری و مطبوعاتی دوست هستم و یک کتاب مشترک با او دارم. البته دلم می‌سوزد که استقبالی که از تحلیل‌های اجتماعی و هنری جالب توجه توکا و همچنین نثر پاکیزه و شیرینش در یکی دوسال گذشته شده، حضور توکای طراح را برای ما عشقِ طراحی‌ها، کم‌رنگ کرده است، آن هم در زمانه‌ای که دوباره جامعه تشنه آن نوع طرح‌های روشنفکری منحصر به‌فرد، قوی، مفهومی و عمق‌دار است؛ طرح‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که پیش از این کاربردی برابر یک سرمقاله داشت.
اما درباره کتاب؛ راستش انتشار این کتاب روالی خلاف روال معمول طراحی و تصویرسازی کتاب داشت. قصه‌اش هم این است که توکا عادت دارد یک دفتر طراحی همراه خودش داشته باشد. سالی یکی دوتا از این دفترها را پر طرح و اتود می‌کند. یک روز رفتم و به او گفتم: «این کتابچه‌های طراحی را که در طول این سال‌ها کشیده‌ای به من امانت می‌دهی؟» گفت: «برای چی؟» گفتم: «می‌خواهم یک سری از طرح‌هایت را انتخاب کنم تا با هم یک کتاب مشترک داشته باشیم!» دفترها را دو سه روز بعد برایم آورد. نزدیک یک‌سال بعد دفترها را برایش بردم. چند ماه بعد از آن هم چند نسخه از کتابی را که چاپ شده بود گذاشتم روی میز کافه و گفتم: «این هم محصول مشترک ما!»
تفنگ‌بازی؛ این کتاب یک مجموعه از جملات طنز فلسفی، اجتماعی و... است. هر جمله یک طرح دارد. درباره این کتاب که در همین تابستان توسط نشر روزنه منتشر می‌شود، ترجیح می‌دهم فعلا چیزی ننویسم.

هفته پیش چه طوری گذشت؟ (زلزله در فضا)

1
نامه به سردبیر و باقی مردم
همان‌طور که مستحضر هستید مایی که ما باشیم و قبلا فتیله‌مان را کشیده بودیم بالا، حالا کشیدیم پایین و داریم با چراغ خاموش حرکت می‌کنیم. یعنی الان وضعیت به حد اعلای گل و بلبلی رسیده و شکر خدا، در تولید هر چیزی آمار صعودی نداشته باشیم، در تولید خط قرمز به خودکفایی لازم رسیده‌ایم. به قول بچه‌ها گفتنی اصن یه وضعی. (حتا من شنیده‌ام قرار است یک مقدار از مازاد تولید خط قرمزمان را هم صادر کنیم.) احتمالا در همین راستا است (وگرنه مرض نداریم که) که سعی می‌کنیم صفحه طنز را با مطالبی در مورد گل و بلبل تقدیم کنیم. اگر احیانا در این صفحه، طنزی سیاسی دیدید بدانید صد در صد اشتباه شده و خط رو خط شده و ربطی به ما ندارد. در همین راستای راستایی که عرض کردیم پیشنهاد می‌دهیم به جای صفحه طنز، صفحه رنگ‌آمیزی برای کودکان منتشر کنیم که دردسرش کمتر است. خب، یک رنگ‌هایی را البته باید خط قرمز اعلام کنیم! (دقیقا مثل رنگ‌آمیزی لگوی مجله)
این چندخط خطاب به سردبیر عزیز نوشته شد اما مخاطب اصلی آن شما مردم هستید که به وسیله تلفن، اساماس، ایمیل، آف‌لاین، دود سفید، دود سیاه، نامه، کامنت و غیره می‌پرسیدید چرا فتیله را کشیده‌ایم پایین. لطفا هی نگویید بکش بالا.
با تشکر. مرسی.

2
نسخه ارشاد
از وقتی مدل موی مورد تایید وزارت ارشاد رونمایی شده، باید بیایید و ببینید چه استقبالی از این موضوع شده است. برای مثال یک جشنواره برگزار کردند در سالن همایش‌های صدا و سیما (در این سالن اصولا همایش‌های مورد تایید برگزار می‌شود) که 500 نفر را از سراسر ایران کشاندند به آنجا و 130 هزار تومان هم از بنده‌های خدا پول بستوندند، که چی؟ که یک شرکت به‌خصوص محصولات آرایشی خودش را تبلیغ کند! آفرین! آفرین! یعنی همین که به هر حال یک نفر بتواند حتا این‌طوری هم پول دربیاورد، کارآفرینی شده و از آمار بیکاران کم شده است. ولی برای این‌که بدانید و آگاه شوید و متنبه شوید و کیفور شوید عکس بعضی از شرکت‌کنندگان این مراسم را برای شما منتشر می‌کنیم. نیگاه؛


همان‌طور که دیدید همه کسانی که در این جشنواره شرکت کردند تحت تاثیر نسخه ارشاد کله‌شان حال و هوای خاصی پیدا کرده بود. در کل خسته نباشید برادرا.

3
موهاش گوگوشی بود... 
 الان با هم درباره سفره‌ای که پهن شده و اینا، صحبت کردیم. بد نیست این را هم بدانید که در همین جشنواره برای این‌که نبوغ‌شان را به رخ جهانیان و اینا بکشند، اعلام کردند: «مدل‌هاي مو به‌نام استان‌ها نام‌گذاري مي‌شود.»
احتمالا چندتا از این مدل‌ها این‌طوری‌ است؛

مدل شیرازی (ما خسته‌ُم کاکا... سی‌کو، مو میگوم هر حالتی خوبه کاکا.)
مدل اهوازی (مدلش اصلا مهم نیست ولک! عینک ریبن رو بذار بالای سرت حله.)
مدل کهگیلویه و بویراحمدی (احتمالا به خاطر تلفظ سخت، از این مدل استقبال زیاد نشود.)
مدل کرمانشاهی (کُره ولمان بوکو، گرفدیدمان بنه قن؟ کُره گرفدیدمان دستگاه؟)
مدل جغرافیای گویشی تنگستانی در کل! (برار اشتو کن، اشنفتم مدل زُزو که پسین و دیگ درست کردی، خشه.)
مدل اصفهانی (پ چی‌چی می‌گویین؟ اسرافس... خودم می‌کوفمش صاف شه... چه خبرس برم سلمونی...)
مدل یزدی (یه تا دیگه بزن.)
مدل خراسان رضوی و جنوبی و شمالی (نم‌ره... نم‌ره... پتیخ پتیخه...)
خودمانیم. این دانشمندان جوان را که این ایده‌های بکر و مورد تایید مطرح می‌کنند، چرا نمی‌دزدند؟

4
حسام‌الدین آریان!  
در خبرها خواندیم "گروه‌های خشونت طلب با هجوم به مکان برگزاری دارای مجوز کنسرت حسام‌الدین سراج و زنجیر کردن در ورودی سالن بدون هیچ مدرک قانونی از ورود حضار به سالن جلوگیری کردند و اینا..."
زیاد مته به خشخاش نمی‌گذاریم! به هر حال یک چیزهایی است که در این مملکت جزو رسم و رسومات محسوب می‌شود؛ یکی‌ش همین بر هم زدن کنسرت‌ها. البته قبلا کنسرت گروه آریان را به خاطر فلان حرکت و فلان پوشش و اینا به هم می‌زدند... بگذریم. به نظر شما چرا این‌طوری شد؟
الف-
چون الان کنسرت موسیقی پاپ اصلا برگزار نمی‌شود، به هر حال باید به یک جایی هجوم برد و آنجا را به هم زد.
ب- حسام‌الدین سراج تغییر کاربری داده و توی کنسرت‌هاش نقش محمدرضا گلزار را بازی می‌کند و گیتار می‌زند.
پ- سراج رو بی‌خیال... کنسرت کیهان کلهر هم لغو شد. اصلا همه چی سر و ته شده.
ت- نگران نباشید، به زودی همه با هم می‌رویم کنسرت حبیب و معین و اندی و و کامران و هومن و اینا و غنای فرهنگی می‌شویم.

5
ممنوعیت آره و اینا برای فضانوردان زن و مرد در فضا
 در خبرها خواندیم فرماندهان ايستگاه‌های فضايي بين‌المللي اجازه رابطه جنسي به فضانوردان را نمي‌دهند.
آگاهان و کارشناسان دلیل این اقدام را جلوگیری از ایجاد زلزله در فضا اعلام کردند!

6
محرک سوسکی! 
 در کل هفته 18 – بود، هفته‌ای که گذشت! اگر بالای هجده سال هستید به این خبر توجه کنید؛
یکی از سایت‌ها نوشت: اخیرا برخی فروشگاه‌ها در مناطق شمال تهران اقدام به عرضه نوعی قطره خوراکی با خاصیت تحریک جنس مخالف کرده اند! به گزارش این سایت این قطره نوعی مایع است که از سوسک های ساکن اسپانیا استخراج میشود! با استفاده از این مایع ، سوسک های نر ، سوسک های ماده را فریب داده و از آنها برای برقراری رابطه جنسی دعوت به عمل می آورند.

این خبر توضیح ندارد، چون خود ما هنوز هجده سال‌مان نشده و چون هنوز در خیلی از موارد از گچ سوسک‌کش استفاده می‌کنیم!

7
آخر هفته 
 هفته پیش هوا اول گرم شد بعد داغ شد بعد هوا پس شد بعد گفتند یک‌شنبه دوشنبه تعطیل. بعد نبودی؟ راستش رو بگو کجا رفته بودی؟ اگه راست می‌گی چرا توی بازار ندیدمت و اینا... بعد یک‌هویی همین‌طور غیرمترقبه و قضاقورتکی رييس شوراي اصناف كشور گفت: «تمام دستورالعمل‌ها و توافقات قبلي از جمله موضوع ماليات 75 درصدي به طور كلي ملغي شد و دستورالعمل روشن و شفافي را به‌منظور پرداخت موديان مالياتي اصناف تعيين كرديم... مقرر شد تا اصناف 15 درصد به قطعي سال 87 خود اضافه كرده و مالياتشان را بپردازند... موديان مالياتي اصناف بايد 40 درصد اين رقم را نقدا و مابقي را با مراجعه به ادارات دارايي به صورت تقسيط و... بپردازند.»
به گفته شاهدان عینی بعد از اعلام این خبر، انگار که آب از آب تکان نخورده باشد، بازار تهران یهویی باز شد.


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، شماره‌ی 325
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

تنها عکس افشین قطبی در آفریقا منتشر شد

بر عکس نویسی





شرح عکس: سند حضور قطبی در جام جهانی که برای اولین و آخرین بار توسط خبرنگار ما تهیه شده است

در این عکس افشین قطبی را (احتمالا در خیابان آفریقا) همراه با بکن بائر، دیه‌گو مارادونا و خوزه مورینیو، به حالت قشنگی می‌بینید.



محض اطلاع:
عضو فراکسيون ورزش مجلس اعلام کرد که هيچ شواهدي دال بر حضور قطبي در آفريقا جنوبي وجود ندارد. وي افزود: براي من جالب است که از افراد ناشناخته تر مدارک و گزارش هاي تصويري در آفريقا موجود است، اما از سرمربي تيم ملي فوتبال ايران هيچ مدرکي در دسترس نيست. یحیی‌زاده گفت: به اعتقاد من قطبي بازي هاي جام جهاني را از طريق تلويزيون و در کشوري ديگر مشاهده کرده است. وي درباره فاکتور هزینه 40 میلیون تومانی سفر قطبی به آفریقا، تصريح کرد: فدراسيون فوتبال بايد به صورت روشن تمام هزينه هايي که براي سفر قطبي انجام داده است را اعلام کند و مستنداتي مبني بر حضور سرمربي تيم ملي در آفريقا جنوبي داشته باشد. وي اظهار داشت: ما در حال تحقيقات هستيم و نمي گذاريم ريالي از بيت المال به اين شکل به هدر برود.
 منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، شماره‌ی 325
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

افشین قطبی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف   
در باز شد و افشین قطبی وارد آسانسور شد.
گفتم: «کدوم طبقه می‌رین؟»
گفت: «ببین من فکر کنیم ما باید به هم عشق بدیم...»
گفتم: «جانم؟ یعنی چی به هم عشق بدیم؟! اول این‌که یک مقدماتی بچین و بعد بگو بیا به هم عشق بدهیم و اینا... بعد هم این که ما اینجا به کسی عشق نمی‌دیم، فقط تو کار رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح هستیم... پیشنهاد می‌کنم از آسانسور پیاده شوی بروی زیر پل...»
گفت: «منظورم اینه که ما باید به هم روحیه بدیم... ما باید ببرهامون رو ول کنیم توی زمین تا جوجه‌های تیم حریف رو بخورن...»
گفتم: «افشین جان، نگفتم که درباره آرزوهای تیم ملی حرف بزنی! فقط پرسیدم کدوم طبقه می‌ری؟»
گفت: «من معتقدم ما می‌تونیم ده تا طبقه بریم بالا... به شرطی که مطبوعات کاری به کارمون نداشته باشند و تماشاچی‌ها هم بیان توی ورزشگاه و به ما عشق بدهند... وقتی ما عشق کنیم می‌تونیم خیلی پیشرفت کنیم... شما توی فارسی به عشق کردن چی می‌گید؟!»
گفتم: «ما می‌گیم سانفرانسیسکو.»
گفت: «اما مشکل اینجاست هم تماشاچی‌ها هم مطبوعات هی از من و تیم ملی انتقاد می‌کنند و تمرکز ما رو برای پیشرفت به هم می‌زنند... شت... شت... مادرشت... فامیلی‌شت... شما به فارسی چی می‌گید؟»
گفتم: «ما می‌گیم به روح اعتقاد داری؟»

طبقه سوم  
آسانسور به زور تا طبقه سوم آمد بالا. افشین قطبی می‌خواست طبقه دوم پیاده شود.
من پرسیدم: «مگه تا طبقه دهم قرارداد نداری که بیای بالا؟»
گفت: «تو باید یه نگاه به قراردادهای من بندازی حال کنی. من هر وقت بخوام میام، هر وقت بخوام می‌رم.»
گفتم: «مگه جوش غروره که هر وقت بخواد بیاد هر وقت بخواد بره؟»
گفت: «حالا به من یک میلیارد تومن بده!»
گفتم: «جانم؟»
گفت: «طبق قرارداد من هر وقت بخوام پیاده شم باید کل پولم رو بگیرم. یالا پول بده... یالا...»
گفتم: «عزیز معتقد به روح! ما اصلا قرارداد نبستیم. حالت خوبه؟»
گفت: «طبق قراردادی که من با فدراسیون فوتبال بستم حتا اگه کنسرو لوبیا بخورم و بهم نسازه ، یا یخچال خونه‌م برفک بزنه، می‌تونم پول کل قرارداد رو بگیرم و برگردم دبی.»
گفتم: «آفرین... آفرین...»

طبقه چهارم  
خلاصه به زور تلفن‌ها و نامه‌های انواع و اقسام مهندس‌های موجود در سازمان تربیت بدنی افشین قطبی خودش و تیمش را تا طبقه چهارم کشید بالا. موبایلم چندبار زنگ خورد.
مهندس کفاشیان گفت: «هه هه هه... آسانسورچی جان بذار بیاد بالا دیگه... هه هه هه... قربونت برم.» اگر می‌توانست لپم را هم می‌کشید.
مهندس علی‌آبادی گفت: «من درسته یه پام توی شیلاته، ولی یه پام توی شیلات نیست... همین‌که گفتم بذار بیاد بالا. تق.» صدای تق صدای تیر هوایی نبود، گوشی را قطع کرد.
مهندس دکتر سعیدلو گفت: «چطوری؟ حله؟ می‌گم حله؟ آره دیگه...» فکر کنم گفت اگر وام بخواهم برای راه‌اندازی یک ورزشگاه هم کمک کند!
خلاصه اومدیم بالا.

طبقه پنجم
آسانسور بالا نمی‌آمد. یعنی اگر حسین رضازاده هم می‌آمد و کابین آسانسور را می‌کشید بالا، از جاش تکان نمی‌خورد.
قطبی گفت: «طبق قراردادی که من با سازمان تربیت بدنی دارم الان دیگه خسته شدم و باید یه مدت برم بخوابم.»
گفتم: «آفرین. آفرین.»
گفت: «پس بی‌زحمت این فاکتور من رو بده.»
گفتم: «فاکتور؟ فاکتور چی؟»
گفت: «یک سری فاکتور باید بدهم سازمان که چهل میلیون تومن هزینه سفر به آفریقا رو پرداخت کنند.»
گفتم: «ای شیطون! مگه آفریقا رفته بودی؟»
گفت: «همین دیگه... فتوشاپ بلدی؟»
گفتم: «فتوشاپ دیگه برای چی؟»
گفت: «قربون دستت یه چندتا عکس درست کن و کله من رو بذار جای تماشاچی‌های جام جهانی! منتها جای اون‌هایی بذار که قابلیت پخش از تلویزیون رو دارندها! حواست باشه!»

طبقه هم‌کف
قطبی را پیاده کردم. سریع آمدم پایین فیلمی را که قایمکی و با موبایل از جلسه پشت درهای بسته آسانسور ضبط کردم، بفرستم برای عادل فردوسی‌پور. این هفته حتما برنامه 90 عادل‌اینا را نگاه کنید. 



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 395
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

چرا پخش فوتبال جام جهانی در سینماها برای ما مهم بود؟

1
سرباز می‌پرسد: «مگه دختر هم به ورزشگاه میاد؟»
دخترها جواب می‌دهند: «مگه چه ایرادی داره كه ما هم بازی رو ببینیم؟»
این بخشی از گفت‌وگوهای شنیدنی سربازها و دخترهایی است که با پوشیدن لباس پسرانه به استادیوم آزادی رفته‌اند تا فوتبال تماشا کنند. دخترها را مامورها دستگیر و قرنطینه کرده‌اند. مامورها همان‌قدر بی‌تاب تماشای فوتبال هستند که دخترها، اما دخترها به خاطر قانونی نانوشته نمی‌توانند وارد استادیوم شوند، و مامورها هم باید این قانون نانوشته را اجرا کنند. برای همین آن‌ها هم از تماشای فوتبال محروم و ناراحت هستند. هیچ یک از طرفین ماجرا لبخند به لب ندارد اما با شنیدن شعارهای پرهیجان تماشاچیان موقع گل زدن تیم ملی ایران، مامورها و دخترها هر دو تومان خوشحال می‌شوند، لبخند می‌زنند و به هم تبریک می‌گویند، تا وقتی که مامور مافوق می‌آید تا دستگیرشده‌گان را سوار ماشین‌های انتقال به بازداشتگاه کند.

با هم قسمتی از فیلم "آفساید" یکی از فیلم‌های مهم جعفر پناهی را مرور کردیم. این فیلم البته یکی از فیلم‌های ارزشمند است که در آن با حوصله به وضعیت زنان و محدودیت‌های اجتماعی‌شان - از جمله اجازه‌ی ورود آنان به استادیوم‌های ورزشی - پرداخته شده است. 

2
تماشای فوتبال در سینما هیچ ارزشی ندارد مگر شکستن تابوی ورود زنان به اماکن ورزشی (به خاطر محدودیت‌های حال حاضر، در اینجا سینما جایگزین استادیوم‌ها می‌شود). تماشای فوتبال، شعار دادن، تشویق کردن بازیکن محبوب، اظهار تاسف برای از دست دادن موقعیت‌های گل، و فریاد گل... گل... همه و همه به این خاطر ارزش پیدا می‌کند که این بار دختران و پسران و خانواده‌ها می‌توانند در کنار هم – مثل تماشای فیلم یا تئاتر – بنشینند و این‌بار فوتبال ببینند. وگرنه تصور کنید در سینما هم ممنوعیت ورود زنان به اماکن ورزشی اعمال می‌شد و تماشای فوتبال‌های جام جهانی فقط و فقط برای آقایان در نظر گرفته می‌شد. آیا این موج خبری باز هم ایجاد می‌شد؟ آیا این استقبال پرشور از تماشای فوتیال در سینما باز هم به وجود می‌آمد؟ از همین روست که می‌گوییم تماشای فوتبال در سینما هیچ ارزش اجتماعی منحصر به‌فردی ندارد مگر شکستن یک تابو. تابو و خط قرمزی که دختران فیلم آفساید جعفر پناهی سعی در دور زدن آن دارند و حالا خود بنده‌ی عریض و طویل رسمی مفری را برای نادیده گرفتن نیمه‌رسمی این قانون نانوشته معرفی کرده است.

3
اما علاوه بر مواردی که ذکر کردیم، چه نهادها یا اشخاصی از دختران و زنان بیشتر از طرح اکران زنده‌ی فوتبال‌ها روی پرده‌ی سینماها استقبال می‌کنند؟
یکی از مهم‌ترین آن‌ها، خود صاحبان سینما و ذی‌نفع‌های ایشان است. به این موضوع در جایی دیگر باید پرداخت، اما در همین حد به آن اشاره می‌کنیم که پخش فوتبالی که از هزینه‌های پرداختی به تهیه‌کننده توسط سینما مبرا است، و بعید به نظر می‌رسد صاحب سینما هزینه‌ای را به سازمان صدا و سیما بپردازد، در ابتدا با همان بهای بلیت پخش فیلم سینمایی انجام پذیرفت. یعنی سینماهای پردیس متعلق به شهرداری تهران در ابتدای اکران این بازی‌های جام جهانی مبلغ 4000 تومان بلیت فروختند و بعد از آن و با توجه به استقبال مردم از این رویداد، بهای بلیت را به 8000 تومان برای بازی‌های یک هشتم نهایی و مبلغ 10000 تومان برای تماشای بازی فینال افزایش دادند. افزایش قیمتی که جز انتفاع سینما توجیه منطقی دیگری نداشت. 



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 395

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

کماکان صدای دهل میاد

هفته پیش چه طوری گذشت؟

امید زندگانی!
كامران باقري لنكراني، وزیر پیشین بهداشت گفت: «ايران در ميان كشورهاي جهان رتبه هفتم را درباره اميد به زندگي به خود اختصاص داده است.»
به نظر شما چرا ما امیدواریم؟ و اصولا چرا به زندگی امید داریم؟
الف- از بس خوشحالیم.
ب- از بس همه چیز آرومه تو به من دل بستی.
پ- از بس صدای دهل میاد.
ت- از بس بیست و سی.

برق و غبار!  
وزیر نیرو گفت: «صدور برق ایران به عراق متوقف نشده است.» وی ادامه داد: «اینکه برخی رسانه ها مطرح می کنند که ایران به دلیل مطالبات عراق، برق را قطع کرده، کذب محض است و این یک توهین بزرگ به مردم یک کشور است اگر به جای مطالبات، یک خدمت عمومی که همه مردم آنرا دریافت می کنند را قطع کرد.»
به گزارش یکی از آگاهان که داشت از سفر ایلام برمی‌گشت، واردات گرد و غبار از عراق به استان‌های غربی و جنوب غربی ایران کماکان با دقت خاصی و به صورت شبانه‌روزی ادامه دارد.
این آگاه در حالی که داشت چمدان خود را باز می‌کرد گفت: «همان‌طور که می‌دانیم از قدیم مبادله کالا به کالا در این منطقه رواج داشته و الان هم چیز عجیبی نیست که ما با صادرات برق، غبار وارد کنیم.»
این آگاه در حالی که داشت سوغاتی‌ها را تقسیم می‌کرد اضافه کرد: «عبید زاکانی یه حکایتی داره باحاله. تعریف کنم؟»
ما: تعریف کن.
- شخصی از بغداد می‌آمد. او را پرسیدند: «آنجا چه می‌کردی؟»
گفت: «عرق!»

خوزستان هوا خیلی سرد است! 
 یکی از دانشمندان جوان درباره آب و هوای خوزستان در تابستان گفت: «خوزستان در تابستان خیلی خنکه... و حتما باید با کاپشن بیای بیرون!» وی گرمای هوای بالای 50 درجه را تکذیب کرد. وی هر گونه گرد و غبار در سطح استان را نیز تکذیب کرد. وی مشکلات آب شرب استان را نیز تکذیب کرد. وی هم چنین قطعی‌های پی در پی برق را در این استان تکذیب کرد. این دانشمند جوان اما در انتها تاکید کرد: «عجیبه که وقتی تابستون‌های خوزستان این قدر هوا سرده، چنین شایعاتی ساخته می‌شه.» وی گفت: «برای حل مشکلات سرمای این استان در فصل تابستان، تعدادی پتو به آنجا ارسال خواهیم کرد تا مردم سرما نخورند.»
وی در پایان در حالی که برای دوربین دست تکان می‌داد، توضیح داد: «الان گرد و غبار در سطح کشور به صورت یک‌پارچه وجود دارد و امیدواریم به زودی به تهران برسد تا برای حل مشکل آن، یک جلسه فوری برگزار کینم!»

اگر سوخت هواپیما نداشته باشیم... 
 شنیدیم امارات، آلمان و فرانسه سوخت هواپیماهای ما را تامین نکرده‌اند و البته این هیچ دلیلی به تحریم و اینا ندارد. اما چون ممکن است این اتفاقات دوباره بیفتد ما چند راه پیشنهاد می‌کنیم که این اتفاق دگیر نیفتد؛
1- هواپیماها را به اسب یا قاطر ببندند! که نیاز به سوخت نداشته باشند و با علف و یونجه انرژی لازم‌شان برای حرکت تامین شود.
2- داخل هر هواپیما چندتا از این قوی‌ترین مردان ایران و جهان بگذارند. در مواقع امرژنسی این قوی‌ترین مردان بروند و هواپیما را هل بدهند تا مسافرها به مقصد برسد.
3- یک دانشمند جوان و یک زیرزمین در هر هواپیمایی تعبیه شود تا دانشمند جوان در طول سفر به کشف انرژی‌های جدید بپردازد.
4- مسیرهای هوایی را طوری تعیین کرد که مسیر رفت سربالایی و مسیر برگشت سرپایینی باشد. این طوری موقع رفت هواپیما پرواز می‌کند و موقع برگشت روی زمین که سرپایینی است سُر می‌خورد.
5- پشت سر هر هواپیمایی یک کامیون سوخت مخصوص هواپیما روانه کنیم.
6- پشت سر هر کامیونی که پشت سر هواپیماها روانه می‌کنیم یک وانت سوخت و بنزین کامیون بفرستیم.
7- پشت سر این کامیون و آن هواپیما چندنفر را با دوچرخه بفرستیم که اگر باز هم هواپیما سوختش تمام شد و نتوانست پرواز کند، مسافران ترک دوچرخه به ایران برگردند.
 
حجی شو 
 از وزیر ارشاد پرسیده شده است: «تعدادي از خوانندگان زمان ر‍ژيم گذشته در كشور حضور يافتند. آيا اطلاع داريد و واكنش شما به اين حضور چيست؟»
وزیر پاسخ داده است: «به هرحال اين رفت و آمدها روال خود را دارد. آنهايي كه مسئله خاصي نداشته باشند مي‌توانند درخواست دهند و به كشور بازگردند.»
در همین رابطه صدا و سیما اعلام آمادگی کرد وقتی بازگشت خوانندگان و "آن‌هایی که مساله خاصی ندارند" به حد نصاب رسید، شبکه سه را کلا در اختیار آنان بگذارد.
گفته می‌شود به زودی "حجی شو" جایگزین "امروز دیروز فردا"، برنامه "هی اند شی" جایگزین "فیتیله تعطیله" و همچنین برنامه "نکست پرشن استار" از این به بعد به جای برنامه "برنامه بیست و سی" پخش خواهد شد!
همچنین قرار شده است به جای خبر سراسری، حمید شب‌خیز به تحلیل اخبار بپردازد.

تراژدی هفته 
 هفته پیش روز جهانی قلم بود. به همین مناسبت چند روزنامه‌نگار بیکار با تخفیف کلیه خود را به صورت نقد و اقساط به فروش می‌رسانند.
لطفا با ما تماس بگیرید.


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، شماره‌ی 324
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

حبیب در آسانسور ، شجریان در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی همکف
در باز شد و حبیب وارد آسانسور شد. گفت: «من حبیبم!»
گفتم: «من هم آسانسورچی‌ام.»
گفت: «تعجب نکردی من رو اینحا دیدی؟»
گفتم: «از وقتی آقا رحیم مشایی اومده، ما خیلی چیزها شنیدیم و خیلی چیزها دیده‌ایم که اگه قبلا می‌دیدیم چشم‌هامون چاهارتا می‌شد. ولی با توجه به چیزهایی که توی این چندسال دیدیم، اومدن شما که مثل جوش غروره! یعنی زیاد هم عجیب نیست.»
حبیب دست به ته‌ریش زبرش کشید.
گفتم: «وای! پسر! گفتم چطوری کارت راه افتاده! اصلا به این حرکت نرمی که روی صورت زبرت انجام دادی توجه نکردم!»

طبقه‌ی دوم
در باز شد و حبیب دست پسرش را هم گرفت و آورد داخل. گفت: «این ممده.»
گفتم: «ماشالله.» بعد گفتم: «آقا رفتی پاستور چی گفتی؟»
گفت: «تا در رو باز کردم خووندم: مَممممممممممممممممممممشایی بی‌تو تنها و غریبم... اتاق خالی‌ام بی‌تو چه سرده... بعد دست پسرم را گرفتم و گفتم: «ببینید من می‌خوام این بچه توی کشور خودش بزرگ شه!»
گفتم: «بابا این‌که بزرگ شده... ابابای من هم‌سن این بود من سربازی‌م تمام شده بود!» بعد گفتم: «البته عیبی نداره! مگه هی گیتار زدی و خووندی صدای دهل میاد اتفاقی افتاد؟ این حرف‌ها مثل جوش غروره! یعنی زیاد هم عجیب نیست.»
گفت: «خلاصه... یک ننه من غریبم اجرا کردیم... بعد من گفتم من و ممد، پسرم، صوت خوبی هم داریم...»
گفتم: «خب صوت شجریان که بهتر از شما بود...»
گفت: «ولی من با پسرم دوتایی با هم می‌خوونیم!»
گفتم: «خب شجریان هم که با همایون می‌خوونه. چه ربطی داره؟»
گفت: «مگه من گفتم صدای دهل میاد بعدش گیتار زدم ربطی داشت؟»
گفتم: «می‌فهمم! خوشم میاد دست کم به روح اعتقاد داری.»
گفت: «بعدش به مشایی گفتم ما سال‌ها بود منتظر بودیم مملکت چیز شه... منظورم اینه که چیز... یعنی یه اتفاق عجیب و بزرگی بیفته و شرایط مملکت یه طوری بشه که ما بتونیم برگردیم. الان شکر خدا اون اتفاق افتاده! ما هم می‌خوایم برگردیم.»

طبقه‌ی چهارم
گفتم: «کدوم طبقه پیاده می‌شین؟»
گفت: «میدون پاستور.»
گفتم: «آخه با آسانسور می‌رن میدون پاستور؟ باید آژانس سوار می‌شدی... بعدش هم مگه کارتون حل نشده؟ دوباره می‌ری پاستور چی کار؟»
گفت: «یک سری جزوه مشایی داده درباره‌ی ریاضیات و اینا. توی چندتا فرمول که برای درک آفرینش و بهشته، مشکل دارم. می‌خوام ببینم حل المسائل یا از این کتاب‌های کمک‌درسی داره، ازش قرض بگیرم!»
گفتم: «بچه رو هم می‌بری؟»
گفت: «اصلا همه‌ی این کارها به خاطر این بچه‌س...»
گفتم: «یعنی به خاطر برگزاری کنسرت و مراسم و اینا نیست دیگه؟ [...] ؟»
گفت: «البته فکر کنم اولین کنسرت رو بتونیم توی استادیوم آزادی برگزار کنیم! ولی باور بفرمایید اصلا این منافع اقتصادی ربطی به بازگشت ما نداره... [...] »
گفتم: «به روح اعتقاد داری؟»
جزوه را تند تند ورق زد و گفت: «اجازه بده... صبر کن... بله! اینجا نوشته ما به روح اعتقاد داریم!»
گفتم: «پس به رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح هم اعتقاد پیدا کن.»
پیاده شدند و از راه‌پله رفتند پایین.

طبقه‌ی صدم
در باز شد و شجریان سوار شد. گفت: «می‌بینی با ما چه می‌کنند؟»
گفتم: «می‌بینم.»
گفت: «خبر تازه نداری؟»
گفتم: «تا چند وقته دیگه باید سی.دی‌هات رو بدی ببرند جلوی در کنسرت حبیب بفروشند.»
گفت: «می‌فهمم.»
گفتم: «بی‌خیال ممدرضا شجریان... نفست رو عشقه. خودت رو عشقه. دستبندت رو عشقه...  [...] یه چی بخوون حال کنیم...»
گفت: «مرغ سحر خوبه؟»

طبقه‌ی هزارم
رسیده بودیم طبقه‌ی هزارم... ممدرضا که به دلیل [...] و [...] و [...] نمی‌تواند در داخل کنسرت برگزار کند، تا اطلاع ثانوی در آسانسور من آواز می‌خواند.



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 394
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۹

مثلا بازی وبلاگی

مطلب پایین کامنتی است که به صورت ایمیل نوشته شده است. ابتدا خواستم داخل پرانتز چیزهایی را توضیح دهم، ولی منصرف شدم و گفتم این‌طوری هر کسی برداشت خودش را خواهد کرد؛
سلام. 
من هم مانند شما اهل کامنت دادن در وبلاگ‌ها نیستم. بنابراین با ایمیل با شما در ارتباط خواهم بود. من تازه آغاز به نوشتن وبلاگم کرده‌ام و دوست دارم شما این مطلب مرا بخوانید که "استدلالی در رد وجود خدا" است و اگر نظری داشتید آن را با عنوان "نظرمن راجع به مطلب شماره 1" به همین ایمیل ارسال کنید.
خوشحال می شوم که من را لینک کنید و وبلاگم را به دوستان فرهیخته ی خود معرفی کنید. اما قول نمی‌دهم که شما را لینک کنم. چون وبلاگ شما را خیلی نخوانده‌ام (البته که لینک شدن شما توسط من در این تاریخ تاثیر زیادی ندارد). هر چند هنوز مطالب زیادی ننوشته‌ام اما با خواندن شرح وبلاگم متوجه آینده‌ی وبلاگم خواهید شد.
این هم از آدرس وبلاگ من: ... (نشانی این دوست‌مان محفوظ است.)

دعوت می‌کنم  بااعتماد به نفس‌ترین کامنت یا ایمیلی را که دریافت کرده‌اید منتشر کنید، تا همه دور هم شاد باشیم.

برای من بی‌نهایت جالب خواهد بود چنین نامه‌هایی را که برای شما فرستاده شده است، - اگر مایل به انتشارش هستید - بخوانم. بر خلاف سنت بازی‌های وبلاگی نام کسی را اینجا نمی‌نویسم تا هر کسی دلش خواست در این مثلا بازی شرکت کند.


+ مثلا بازی رضا ساکی
+ شکفته در مه

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

ما هم محکوم می‌کنیم


1
سخنگوی وزارت امور خارجه ایران گفته «بهره‌گیری از ابزار خشونت و اعمال زور در قبال راهپیمایی صلح آمیز مردم کانادا، غیرقابل توجیه است.» همچنین ایران نقض حقوق بشر در کانادا را محکوم کرد.
خب، راست گفته. ما هم محکوم می‌کنیم نقض حقوق بشر و بهره‌گیری از ابزار خشونت و اعمال زور در قبال راهپیمایی صلح‌آمیز مردم رو... در کانادا.


2
رییس‌جمهور برزیل در حال زدن وووزلا.

این عکس نشان می‌دهد در اکثر نقاط جهان، رییس‌جمهورها شیپور را از طرف گشاد آن نمی‌زنند.






منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، شماره‌ی 323
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

ختم کلام

نسبت می‌خوای چی کار کنی؟
من که می‌دونم ترست از چی‌یه
دهانم را ببو
مبادا گفته باشم دوستش دارم

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

مراقب باشیم

نقدی به رفتار کاربران بالاترین و دیگر دوستان
این حق شماست که نسبت به یک هنرمند حساسیت به خرج بدهید، اما کدام قانون، عرف یا اصل اخلاقی به شما اجازه می‌دهد که با شیوه‌ی نخ‌نمای توپخانه‌ای برای آنان به نوعی پرونده‌سازی کنید؟
این حق شماست که مثلا رفتار اجتماعی و انتخاب مناسبات یک هنرمند با نهادهای دولتی و حکومتی را، با هنرمند دیگری مقایسه کنید، (که یکی به فلان مراسم رفت و عافیت طلبید و دیگری برای دفاع از باور و اندیشه‌اش آن همه گرفتاری و سختی کشید و سختی حبس و محرومیت اجتماعی را برگزید.) اما هرگز گمان نکنم این راه درست باشد که با انتشار عکس‌های پیش از انقلاب یک بازیگر زن در کنار عکس‌های او که با حجاب رسمی و مجلسی ِ عرف ِ مجالس رسمی کشور در مراسمی شرکت کرده است، به تخریب وجه شخصی و اجتماعی او بپردازید.
در بسیاری از خانواده‌ها، و در همین خانواده‌های طبقه‌ی متوسط رو به بالا، نوع پوششی که سال‌ها پیش عرف بود، امروز نوعی ناهنجار محسوب می‌شود و تفاوت نوع پوشش آنان در محافل خانوادگی‌شان، گواه این ادعاست.
از همین‌روست که اگر می‌توان عکس‌های مادران و زنان خانواده‌ی خود را برای مقایسه و استهزا در کنار عکس‌های امروزشان به صورت علنی منتشر کنیم، این اجازه را می‌یابیم که با بازیگران این‌گونه برخورد کنیم.
بهتر است برای نقد رفتار یک هنرمند و آسیب‌شناسی رفتاری آنان در معادلات و اتفاقات مهم اجتماعی، شیوه‌ای تمیزتر و اخلاقی‌تر برگزید، که مدت‌هاست دیگرانی که در پرونده‌سازی‌هایی این‌چنین متبحرتر از ما هستند، اگر بخواهند یکی از اصحاب قلم و هنر را از راه راست، برون‌رفته نشان دهند، به پرونده‌سازی اخلاقی برای او می‌پردازند. مرور پرونده‌ی نویسندگان و روزنامه‌نگاران در سال‌های دور و نزدیک و اعلام جرم و اتهام برای ایشان، موید این مطلب است.
بی‌اخلاقی و بی‌انصافی دیگران، هرگز بی‌اخلاقی و بی‌انصافی ما را اخلاق و انصاف نشان نخواهد داد. شیوه‌ی عجولانه‌ی برخورد با اخبار و اتفاقات - که ممکن است دل ما را به درد بیاورد - بسیار دور است از صبری که در انسجام و استمرار سکوت خرداد اتفاق افتاد و هزینه‌ی آن را به آن بهای گزاف پرداختیم و می‌پردازیم، سکوتی که دور از تخریب آنان که مثل ما فکر نمی‌کنند و هم‌رای ما نبودند شکل گرفت؛ انتخاب شیوه‌ای که نشانه‌ی آگاهی اجتماعی ما بود.
شمشیر دو دَم است قضاوت در حال افراد، مراقب باشیم.
13 تیر 1389

صلاح کار کجا و من خراب کجا، ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس، کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را، سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد، چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست، کجا رویم بفرما از این جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است، کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال، خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست، قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

به نظر من ادبی‌آت وَ فرهنگ ِ این مم‌لکت، و به‌طور مشخ‌خص ویراس‌تاری‌ی‌ی زب‌آن فارس‌ای (پارسی؟) با زب‌آن ِ رسم‌ای (و محاوره؟) با هم هم‌راه‌هی ندارند، هم‌چون‌آن سیاست و سیاست‌مدارآن‌اش که عاب‌شان (آب‌شان؟) در یک جوی (یا جوب یا بولوار) نمی‌رود و در کل همه‌چیز در این مم‌لکت، جز هم‌این مق‌عاله‌ی من پای‌اش می‌لنگ‌گد.

پس‌نویس:
1- آی‌یا جای مُه‌هِم‌ای نداشت من بولد (= کلفت یا پوووررنگ (پُررنگ؟)) کن‌ام، در این یادداش‌ت؟... چه‌را! اسم خوداَم را بووولد می‌کن‌ام، ک (یا که؟) خیل‌ای به‌تر ب (یا به؟)چشم‌اتان بی‌آی‌ید.
2- عنوان این یادداشت و مق‌عاله، غزلی از حافظ است!
3- سعی می‌کن‌ام ک (که؟) دف‌عه‌ی ِ بعد کل عنوان یادداشت را متن کامل "تاری‌خ طبرعی" یا "مث‌نوی معنوعی" انتخاب کن‌ام!
4- آی‌یا این مق‌عاله‌ی من، شوما را یاد منتقدآن و سوتون‌نویس‌آنِ دیگر ان‌داخت؟ هر گونه شب‌هات را من ان‌کار می‌کنم!

آموزش یادداشت‌نویسی

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، صفحه‌ی طنز، شماره‌ی 323
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۹

خوراک من را بخورید!

هر چه جلوتر می‌رویم، اهمیت خوراک اینترنتی و خوراک‌خوانی و خوراک‌خوری! برایم روشن‌تر می‌شود. این چندخط را به احترام مخاطبان این وبلاگ می‌نویسم تا آن‌ها نیز (اگر تا الان از خوراک اینترنتی بی‌خبر بوده‌اند) به مصرف‌کنندگان این فست‌فود! ملحق شوند.

برای این‌که درباره‌ی فید بیشتر بدانید می‌توانید موس‌تان را اینجا بمالید که در واقع  یک خودآموز ساده و مصور از آموزش خوراک‌خوانی است. (البته موس‌تان را اینجا هم می‌توانید بمالید. ولی اجازه ندهید لحن حماسی و تخریبی ِ نویسنده‌ی آن که مشخصا برای ناک‌اوت کردن مخاطب بخت‌برگشته‌ای که نمی‌داند فید چیست تلاش کرده است!، شما را مایوس کند یا به خودکشی وادارد. بگذریم.)
بعد از این‌که با فید و خوراک اینترنتی آشنا شدید، خوشحال می‌شوم وبلاگ‌هایی را که در زیر معرفی می‌کنم، از گوگل‌ریدر دنبال کنید که اگر بر اثر حوادث غیرمترقبه اتفاقی برای آن‌ها افتاد، بتوانیم از حال هم خبر داشته باشیم؛

منوی خوراک‌های من!؛

انگار نه انگار (طنزها و یادداشت‌های من. +)
فرزندم رجب (آگهی‌های مادر رجب برای فرزندش رجب که در روزنامه‌ی اعتماد ملی، هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت و هفته‌نامه‌ی پیک سبز منتشر می‌شود. +)
رونویسی (برای از رو نوشتن از نوشته‌هایی که دوست‌شان دارم.)

شعارهای گوگل‌ریدری انگار نه انگار؛

خوراک من را بخورید.
از خوراک من بخورید. 
خوراک نخرید، فقط خوراک بخورید!
خوراک من تنها خوراکی که بادمجان و کدو ندارد!
والدین گرامی! چه تغذیه‌ای سالم‌تر از خوراک برای فرزندان شما؟
این وبلاگ، خوش‌خوراک‌ترین وبلاگ با استاندارد در حد تیم ملی است!
بخور و بخوون؛ خوراک‌های انگار نه انگار، با دو قابلیت خورده شدن و خوانده شدن!


جوک بازسازی شده‌ی گوگل‌ریدری؛
- خوراک من رو بخور!
: نمی‌خورم!
- تعارف می‌کنی؟

آگهی بازرگانی؛
 1
- عزیزم بیا شیرت رو بخور...
: نه مامانی! نمی‌خورم! خوراکش خوشمزه‌تره!

2
- خوراکی چی داری بخوریم؟
- چه خوراکی‌ای بهتر از خوراکی‌های مادر رجب

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

چه کسی در کجا با چه کسی چه کار کرد؟

درک مطلب نامه‌ی علی مطهری

احتمال دارد شما هم از رادیو شنیده باشید، حتی احتمال دارد در اینترنت دانلودش کرده باشید، یا ممکن است در مترو برای‌تان بلوتوث شده باشد. شاید هم در روزنامه (آیا روزنامه‌ای مانده است؟ - ما نمی‌دانیم.) خبرها و بازتاب مربوط به جمله طلایی علی مطهری را خوانده باشید؛ سه کلمه جادویی و دیگر هیچ. سه کلمه جادویی "خفه شو! بتمرگ! پفیوز!" البته شیرینی شنیدن این سه شهد شیرین فارسی به این خاطر است که در صحن علنی مجلس گفته شد. از آنجا که علی مطهری در کل نماینده جالبی است، امروز به درک مطلب بخشی از توضیح او دراین‌باره می‌پردازیم.
علی آقای مطهری نوشته؛
آقای كوچك زاده كه در ردیف جلوی ما قرار دارد از اوایل این جلسه در اعتراض به سخنان آقای دلخوش و نیز رئیس جلسه كه با اشاره به حادثه روز قبل از حیثیت مجلس دفاع كرده بودند فریادها می كشید و برای اطرافیان خود سرسام ایجاد كرده بود و از طرفی در تحریك افراد حاضر در تجمع سازمان داده شده روز قبل علیه مجلس نقش اساسی داشت. لذا خود به خود و بدون این كه از قبل طراحی كرده باشم نام ایشان بر زبانم جاری شد...

1- با توجه به این‌که منظور از "حادثه روز قبل" تجمع خودجوش برای به توپ بستن مجلس است، فکر می‌کنید مجلس یک مملکت را هر چند سال یک‌بار به توپ ببندند مناسب است؟ (با فرمول محاسبه شود. 5 نمره)
 
الف- سه‌شنبه 2 تیر 1287 + سه‌شنبه 1 تیر 1389 تقسیم بر 300 کشته ضرب‌در 500 زخمی = صد سال
ب- همون صد سال
پ- الف و ب درست است

2- یازده نماینده قرار شد به خاطر مصوبه اخیر مجلس پیرامون وقف اموال دانشگاه آزاد، استعفا بدهند. چی شد آخرش؟ (2 نمره) 
 الف- دارند استعفا می‌دهند.
ب- می‌خواهند که دارند استعفا خواهند داد که استعفا بدهند.
پ- از استعفا دادن، استعفا داده‌اند.

3- با توجه به این‌که الان رسم شده، نماینده‌های اصولگرا می‌گویند استعفا می‌دهیم، اما نمی‌دهند، (مثلا همین چند وقت پیش روح‌الله حسینیان گفتم استعفا می‌دهم اما نداد و منصرف شد)، این واقعه چه تاثیری در جامعه خواهد داشت؟ (2 نمره) 
 الف- آقای خانه هی به خانمش می‌گوید طلاقت می‌دهم اما نمی‌دهد.
ب- خانم خانه به آقایش می‌گوید طلاقم را بده اما نمی‌گیرد.
پ- در کل آقای خانه می‌خواهد طلاق بدهد نمی‌دهد خانم خانه می‌خواهد طلاق بگیرد نمی‌گیرد چون آقای خانه طلاق نمی‌دهد که خانم بگیرد.
ت- حالا شما چرا مته به خشخاش می‌ذاری؟ بذار دور هم خوش باشیم.

ترانه منتخب این نمایندگان که هی استعفا می‌دهند و هی بی‌خیال می‌شوند کدام است؟ (2 نمره) 
 الف- منم عکساتو پاره کردم نامه‌هاتو پاره کردم فکر یه چاره کردم پی یار تازه کردم...!
ب- بیا بریم از این ولایت من و تو... تو دست من و بگیر و من دامنت رو...!
پ- خیال نکن نباشی، بدون تو می‌میرم... گفته بودم عاشقم حرفم رو پس می‌گیرم...!
ت- دوستم نداری می‌دونم دوستم نداری... خدا کنه برگردی تو پیشم! بدون تو من دیوونه می‌شم!

و از آنجا كه ما دو سه سالی در دبیرستان علوی همكلاس بودیم و در آن زمان نام خانوادگی ایشان كوچكف بود و ایشان را به این نام صدا می زدیم، طبق عادت مالوف، در ادامه سخنم گفتم "افرادی مانند آقای كوچكف" و طبعا مجبور شدم توضیح كوتاهی راجع به نام ایشان بدهم.  
سوال اگر قرار باشد هر کسی در هر جایی، دیگری را به همان اسمی که بچگی‌اش صدا می‌زده، صدا بزند، ده چهره سیاسی را نام ببرید و بگویید بچگی به چه اسمی صدای‌شان می‌زده‌اند. می‌توانید شکل‌شان را هم بکشید، عیبی ندارد. (3 نمره)
 
در اینجا آقای كوچك زاده جاسوزنی فلزی حاوی سوزن و گیره را محكم به طرف من پرتاب كرد كه به پشت مانیتور میز این بنده اصابت كرد به طوری که یک لحظه احساس کردم مانیتور شکست که اگر به صورت اینجانب اصابت می كرد معلوم نبود چه بلایی بر سر من می آمد.  
1- این اتفاق کجا افتاد؟ (5/1 نمره)  
الف- در پیش‌دبستانی
ب- در دبستان
پ- در دبیرستان علوی
ت- در مجلس شورای اسلامی

2- وقتی این دلاوران در صحن مجلس به هم جاسوزنی پرت می‌کنند، در دبیرستان علوی چه کار می‌کردند؟ (5/1 نمره) 
 الف- کشتی می‌گرفتند
ب- از پنجه بوکس و نانچیکو استفاده می‌کردند
پ- همدیگر را گاز می‌گرفتند
ت- همدیگر را نیشگون می‌گرفتند

3- علی مطهری چطوری احساس کرد که مانیتور شکست؟ (3 نمره) 
الف- با حس لامسه
ب- با حس چشایی
پ- با حس ششم
ت- اون اصلا یه حس دیگه داره که به مانیتور متصله. ما خبر نداریم.

من اعتنا نكردم و به حرف خود ادامه دادم، اما ایشان از جای خود بلند شد و به سوی من آمد، گویی كه قصد جان مرا دارد و حرف هایی زد كه یادم نیست چه گفت. در اینجا ظاهرا من چند كلمه ای گفته بودم كه خارج از ادب بود و البته در مجلس شنیده نشد و فقط كسانی كه از رادیو گوش می دادند شنیدند و محتوای آن "بنشین" و "ساكت باش" و كلمه دیگری بود كه معنی آن را نمی دانم...

1- با توجه به متن بالا چرا علی مطهری از حرف‌هایی که خودش و کوچک‌زاده زده‌اند چیزی یادش نمی‌آید؟ 
 الف- از کوچک‌زاده ترسیده.
ب- کوچک‌زاده را ترسانده.
پ- وقتی جاسوزنی خورده به مانیتور و او احساس کرده، همه چیز یادش رفته.
ت- حالا این یه چیزی گفته و اون یه چیزی پرت کرده، چقدر گیر می‌دید.

2- با توجه به این‌که برخوردهای تند کوچک‌زاده نسبت به خبرنگاران شهره آفاق است، و واکنش‌ها و موضع‌گیری‌های تند و پرحرارت او بارها حرف و حدیث ایجاد کرده است، در کل درباره این اتفاق، چه فکر می‌کنید؟ 
 الف- ببین چی شده که مطهری صداش دراومده.
ب- ببین چی شده که کوچک‌زاده فقط جاسوزنی پرت کرده و صندلی و مانیتور پرت نکرده.
پ- در کل مارادونا رو ول کن، غضنفر رو بچسب.

کدام پیشنهاد به نظر شما بهتر است؟ (5 نمره) 
الف- مجلس از سال بعد نمایندگان بدون داشتن حکم و گواهی دفاع شخصی را نپذیرد.
ب- نمایندگان حتما دندان مصنوعی داشته باشند، و حتما برای جلوگیری از حوادث غیرمترقبه، دندان‌های‌شان را جلوی در تحویل حفاظت بدهند.
پ- این چیزها مسبوق به سابقه است. در تاریخ معاصر گاز گرفتن گوش عیسی سحرخیز توسط یکی از برادرها ثبت شده است!
ت- این مسائل در کل چیزی نیست. خودش کم کم خوب می‌شه.