پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۰

سمساری زندگی

1
این طبیعت آدم‌های سن و سال‌دار است که اگر به چیزی، به چیزهایی که می‌خواهند نرسند، افسرده شوند. آدم‌های افسرده هم یا وا می‌دهند، یا دست‌آویزی پیدا می‌کنند، یکی‌ش؛ شخم زدن خاطرات. یکی‌ش؛ احیا کردن جسد چیزها، شی‌ها، ابزارهایی که وسیله‌ی شادی، وسیله‌ی خوش‌وقتی و شاید خوشبختی، وسیله‌ی گذارن زندگی بوده. پس با احیای این "چیز"ها سعی می‌کنند خاصیت آن چیز را به ضدافسردگی تغییر دهند. یعنی می‌چسبند به "آن" که متعلق به روزگار خوشی بوده، تا از "این" بکنند که اسباب ناخوشی‌شان است.
این طبیعت آدم‌های سن و سال‌دار است که اگر به چیزی نرسیدند، به گذشته چنگ بزنند. در سیاست هم همین است؛ محافظه‌کار و راستِ سن و سال‌دار در جامعه‌ی ما دو دستی گذشته و چیز، چیزهایش را می‌چسبد، ترسش هم بیشتر از این‌که از چپ باشد یا آن‌که صلاح را در اصلاح می‌داند، از راست افراطی است، که با بادی که در سر دارد نیاید بزند کاسه و کوزه را به هم بریزد.
گفتم کاسه و کوزه؛ آدم‌های سن و سال‌دار، به اسم نوستالژی، می‌گویند آب را باید از کاسه خورد، ماست را در کوزه زد. منتها، پنهانی، از ترس کنترل چربی، ماست را از فروشگاه می‌خرند، از ترس بیماری، آب را از بطری دربسته‌ی شرکتی می‌نوشند. (این جمله فقط از سر شوخی بود. وگرنه گوشه‌ی این جمله معلوم است که باز است و صدتا نقد بهش وارد است.)
همین‌ها، همین آدم‌های سن و سال‌دار شکست‌خورده، که به اقتضای سن‌شان دل‌شکسته‌اند که چرا دست‌شان به جایی بند نیست که سرشان گرم شود، و از آن‌طرف دستاوردی هم ندارند که بهش بنازند، "گذشته" را دست‌رنج انسان‌ها و هنرمندانی می‌دانند که ارزشش نادیده گرفته شده و بنیان و بنیادش دارد از دست می‌رود، برای همین می‌گویند باید دست روی دست نگذاشت و "چیز"های نوستالژیک را دوباره دست به دست کرد.
گفتم دست به دست؛ همین آدم‌های سن و سال‌دار، معتقدند موسیقی از روی صفحه که رفت از اصالت رفت. معتقدند عکس یادگاری از عکاسخانه‌های لاله‌زار به دوربین دیجیتال و گوشی موبایل مهاجرت کرد، بی‌اعتبار شد. معتقدند تا عکس توی تاریکخانه چاپ نشود عکس نمی‌شود و عکسی که به تقه‌ای روی صفحه‌ی نمایش دیده می‌شود، از لحاظ هنری نامعتبر است.
گفتم نامعتبر؛ اعتبار اگر داشته باشند این آدم‌های سن و سال‌دار، به اعتبار تاریخ "چیز"هایی است که دارند، نه "چیز"ی که هستند. یک طور سمساری هستند، که بازی را جدی گرفتند، سمساری و عاریه‌خری و عاریه‌فروشی را اصل قرار داده‌اند. همان "سمساری" خوب است. که مغازه‌شان با ابزار کهنه و بی‌مصرف و مستعمل و از کارافتاده‌ی دیگران پر و خالی می‌شود.
این که موسیقی خوب دیگر نوشته نمی‌شود و فیلم خوب ساخته نمی‌شود و کتاب خوب منتشر نمی‌شود، از آن حرف‌هاست که وقتی نمی‌توانی با زبان روزگارت حرف بزنی و هم‌زبان پیدا نمی‌کنی، مجبوری خودت را هم‌زبان مردم روزگار گذشته‌ات نشان دهی؛ انگار تو از روزگاری ماندی که کسی زبانت را نمی‌فهمد. این قلق کارشان است.
با این اوصاف و این پنبه‌زدن‌ها، شاید بتوان گفت آدم‌های نوستالژی‌باز سمسار آرزوهای شکست‌خورده و آرمان‌های بر باد رفته‌شان هستند.


2
این طبیعت آدم‌های سن و سال‌دار شکست‌خورده بود که گفتیم. طبیعت آدم کم‌سن و سال، یعنی پیش از آن‌که در سرازیری زندگی بیفتد، "نوستالژی‌بازی" نیست. آدم سرزنده ایده و فکر و "چیز"هایی دارد برای زندگی، که اصلا خیالش بابت شکستن اسباب‌بازی یادگار کودکی، یا روشن نشدن رادیوی یادگار مادربزرگش، مکدر نمی‌شود.
آدم کم‌سن و سال، یعنی پیش از آن‌که در سرازیری زندگی بیفتد، عکس نمی‌گیرد که آلبومی برای زمان سن و سال‌داری‌اش تدارک ببیند، تا وقتی موقعش رسید، بنشیند و آلبوم را ورق بزند و آه بکشد. او عکس می‌گیرد که گرفته باشد. که قسمتی از زندگی‌اش همین کارهای بی‌ترس و لرز و بی تدارک است. آدم کم‌سن و سال نه نوستالژی‌باز حرفه‌ای می‌شود، نه تدارک‌چی میان‌سالی‌اش، نه انبارگردان خرت و پرت روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده.
اما وقتی همین آدم کم‌سن و سال، پایش در سرازیری زندگی افتاد، اگر دید دستش به جایی بند نیست و "چیز"ی ندارد که بهش بنازد و روزگارش را با آن بگذراند، آه می‌کشد. آه ممتد و طولانی، به قدر تمام آن سن و سالی که خرج کرده تا به این "بی‌چیز"ی برسد. بعد آن موقع است که دنبال دستاویزی برای چنگ زدن می‌افتد، و چه دستاویزی راحت‌تر از "چیز"های کهنه؟ که کسی نمی‌خواهدشان و گوشه‌ی انباری، بی‌صاحب رها می‌شود. و کسی برای برداشتن و پز دادن به آن‌ها، یقه‌ی آدم را نمی‌گیرد.
اگر به جای این‌که به اسم مشتری، به اسم کاسب و سمسار، به جمعه‌بازارهای عتیقه‌فروشی و بازارهای مکاره بروید، می‌بینید که نصف این "چیز"های نوستالژیک، تقلبی است و بخش دیگرش هم بی‌ارزش. آن بخش ارزشمند که گنجینه نام دارد، یا در موزه است یا در یک کلکسیون خصوصی، یا دست کسی است که آن را انداخته گوشه‌ی انباری و بی‌صاحب رهایش کرده، چون "چیز"هایی دارد که بیرون از انباری، زندگی را برایش جایی برای زندگی کردن می‌کند، نه بساط کهنه‌ی خنزر پنزر فروشی.

3
من که دارم این یادداشت را می‌نویسم و با کلمه کلمه‌ام قصدم زدن ریشه‌ی نوستالژی‌بازی افراطی در دور و بر سن و سال جوانی است، خودم سن و سالی ندارم. الان سی سالم است و این‌قدر هوای نفس برم داشته که خیال کنم تا چهل سالگی آن‌قدر کاشته‌ام که در آن سن و سال نیازی به شخم زدن گذشته نداشته باشم. (خب چه عیبی دارد؟ بلندپروازی که بهتر از این است که تمبر کم‌یاب اما مستعمل برادران رایت را قاب کنم و به دیوار بزنم.)
اگر پایم در سرازیری زندگی بیفتد، اگر ببینم قافیه را باخته‌ام و دستم خالی است، من هم می‌شوم یکی از نوستالژی‌بازهای حرفه‌ای. اما فعلا، تا آن موقع به طراحی امروز و نقاشی فردا فکر می‌کنم، نه گردگیری دیروز. 
 
 منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 423

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۰

حسن‌ها در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم  



طبقه جی‌اف
در باز شد و یک آقایی وارد آسانسور شد که این تیپی بود:
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه...

گفتم: «حسنی تویی؟ «حسنی نگو بلا بگو» خودتی بلا؟»
گفت: «اوهوم. خودمم. اما نه اون حسنی قصه. من آقای مهندسم که فامیلمون هم که رفته دوبی، قراره تا آخر این هفته از ارض‌الهدایا برام پی‌اچ‌دی بگیره. پیرو همین مهم خواهشمند است من‌بعد این جانب را دکتر مهندس حسنی خطاب فرمایید. با تشکر
دکتر بعد از این، حسنی
معاون مستغلات عمومی که کاربرد شخصی دارد
مورخه شنبه 20 و چندم اردیبهشت‌الاول سنه 1390 هجری شمسی


گفتم: «حسنی، دستت به نامه نوشتن آشناست‌ها.»
گفت: «اقتضای زمان و اقتضای حیات است، در ضمن لازم به یادآوری است که اینجانب دکتر مهندس...»
گفتم: «دکی جون، تا اون‌جا که ما توی اون شعر دوران بچگی‌مون خوندیم تو با موی بلند و روی سیاه و ناخن دراز، نشسته بودی توی سایه و هر چی بابات بهت می‌گفت و زورت می‌کرد یه حموم هم نمی‌رفتی. یادته حسنی؟ بر خلاف تو، من که با بابام و عموم هفته‌ای سه بار می‌رفتیم حموم الان هر سه تایی‌مون توی قسط وام ازدواج و وام مسکن و وام خوداشتغالی توی گل گیر کردیم. یادته حسنی؟ مرغ قلقلی و جوجه و گاوه و کره الاغ کدخدا و خلاصه همه گفتند تو آخر و عاقبت نداری و ماها که اهل حمام و درس و مدرسه و دانشگاه بودیم قرار بود آینده رو بسازیم، چی شد حسنی؟ چطور شد که این‌طور شد؟» 

دکی مهندس حسنی گفت: «باز هم این جوان‌ها به من رسیدند شروع کردند به سؤال کردن. البته بنده پاسخ‌گو هستم، اما علی‌الحساب شما را پیوست این نامه ضمیمه می‌کنم و ارسال می‌کنم به «بانک وام و قرض و قوله» خدمت آقای تن‌پرور؛
جناب آقای تن‌پرور
رئیس محترم بانک وام و قرض و قوله
خواهشمند است به آسانسورچی – پیوست نامه – سیصد چهارصد هزار تومان وام با بهره یواش بدهید که برود زن بگیرد، تا با تقویت و ایجاد حالت ازدواج در وی، وی دست از سر ما بردارد.
با تشکر
دکتر بعد از این، حسنی
معاون مستغلات عمومی که کاربرد شخصی دارد
مورخه شنبه 20 و چندم اردیبهشت‌الاول سنه 1390 هجری شمسی.
»

دکمه توقف آسانسور را زدم و گفتم: «حسنی جان، بیا برو توی این طبقه فعلا یه آبی به سر و صورتت بزن، تا اینجا هم یه کم هوا عوض شه. راستش رایحه شما من رو برد به همون سال‌ها... یادش به خیر، بوی آخور... بوی کود... بوی کره الاغ کدخدا... آقا خوشحال شدم دیدمت. اما بسه! بفرمایید، توی همین طبقه یه حمام عمومی هست. بفرمایید.»
شرط می‌بندم از همان دوران حسنی نگو بلا بگو، به صورت پیوسته و تمام قد حمام نکرده بود.


کماکان طبقه جی‌اف
 
در باز شد و یک آقای دیگری وارد آسانسور شد، که این تیپی بود:
کچل کچل کچل، یعنی در کچلی به حد کمال رسیده بود. تنبل تنبل تنبل، یعنی در تنبلی به خودکفایی رسیده بود. همین‌طوری ولو، پخ و کوفته آمد و گوشه آسانسور تلنبار شد.

گفتم: «حسن! حسن کچل! خودتی؟»
گفت: «بله خودمم ولی خسته‌م.»
گفتم: «مشخصه. خب، بگو بینم چی کار می‌کنی؟»
گفت: «من چی کار می‌کنم؟ په... من کار نمی‌کنم جوجه! یه مشت جوجه مثل تو برام کار می‌کنند.»
گفتم: «جوجگی از خودتونه.»
گفت: «زیاد قد قد کنی می‌دم پرتت کنند بیرون‌ها.»
گفتم: «حسن کچل! بابا ما با هم رفیق بودیم، یهو چطور شد؟ این چه طرز حرف زدنه؟»
گفت: «از من سؤال می‌کنی؟ تو توی چه جایگاهی هستی که از من سؤال کنی؟ ببین بچه! اون دوره متل‌ها و قصه‌های هزار و یک شب گذشت! الان این منم که از همه سؤال می‌کنم.»
گفتم: «ببین حسن جان! ببین کچل جان! شعار نده! بیا هر کدوم فقط یه سؤال از هم بپرسیم. هر کی نتونست جواب بده، خودش ماستش رو کیسه کنه و بره.»
آقاهه گفت: «البته از لحاظ سلسله مراتب شما عددی نیستی...»
گفتم: «حسن کچل، بابا جان، یه دقه شعار نده. سؤالت رو بکن.»
آقاهه گفت: «اوووووم... اوممممم... خب، من به هر حال کارشناس ارشدی‌م رو گرفتم و می‌تونم از همه سؤال کنم... الان یه سؤالی ازت می‌پرسم که...»
گفتم: «خیلی عذر می‌خوام، [...]»
گفت: «[...]»
گفتم: «اصولا به روح اعتقاد داری؟»
حسن کچل یک دفعه شروع کرد به گریه کردن. گفت: «من باختم... ئوووووئه... من باختم... من جواب این سؤال رو نمی‌دونم... اووووووئه... حالا باید ماستم رو کیسه کنم و برم... خیلی حیف شد... تازه به مرحله کارشناسی رسیده بودم... تازه مدیر شده بودم و یه عالمه آدم واسم کار می‌کردند...»
آقا یک دفعه من دلم سوخت، اما آقاهه شرط را باخته بود.

پنج دقیقه گذشت، ده دقیقه گذشت، نیم ساعت گذشت، یک روز گذشت، یک هفته گذشت، یک ماه گذشت، یک سال گذشت، چهار سال گذشت، هفت هشت ده سال گذشت... اما حسن کچل از جاش جنب نخورد که نخورد. آقا من دیگه صدام در اومد، گفتم: «حسن کچل جان نمی‌ری؟ برو دیگه.»
حسن کچل گفت: «می‌خوام برم اما خسته‌م.»

حساب کار آمد دستم. یادم آمد که باید یک سبد سیب بیاورم و برای حسن کچل طعمه بگذارم. اما سیبی روی درخت‌های باغ نبود. هم‌صدا با شاعر از خودم پرسیدم چرا خانه کوچک ما سیب نداره؟ واقعا‌ها؟ خلاصه دیدم چاره‌ای نیست، برای همین زنگ زدم رفیقم، بیژن، که رفته بود چین تا برایم سیب بیاورد... تا سیب‌ها را یکی یکی سر راه این آقاهه بچینم...


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 423
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۰

دزد ایده

1
"ایده" در همه‌ی مملکت‌های فرنگی که سرشان به تن‌شان بی‌ارزد، ارزشمند و مهم است. یعنی موضوعی است که قابل ثبت کردن و سند زدن به نام صاحب ایده است. "ایده" اصولا موضوع مهمی است چون یک ایده‌ی ساده می‌تواند پول زیادی بسازد. در فرنگ شما می‌توانید بروید از دزدیده شدن ایده‌های‌تان شکایت کنید.
یک مثال نزدیکش همین فیلم "شبکه‌ی اجتماعی" است که به "ایده"ی فیس‌بوک و به داستان ماجراهای مدعی‌های آن ایده می‌پردازد.
 
این چند خط را برای این نوشتم که بگویم "ایده دزدی" اینجا اصلا معنی ندارد چون "ایده" اصلا موضوعی جدی پنداشته نمی‌شود. مثلا دوستان تو می‌آیند یا تو را دعوت می‌کنند که درباره‌ی فلان چیز با تو "گپ" بزنند یا مشاوره بگیرند یا مثلا تو را به عنوان بخشی اصلی از پروژه معرفی می‌کنند برای همین قبل از این‌که قراردادی بسته شود "می‌خواهند نظر تو را در مورد این قضیه بدانند".
بعد تو "چیز"ها و "ایده"هایی را که به ذهنت می‌رسد به آن‌ها می‌گویی، بعد خداحافظی می‌کنی و می‌آیی بیرون.
بعد خبری نمی‌شود و مدتی بعد ایده‌های تو توسط دیگران "اجرا" می‌شود.
پایان.
 
2
این قضیه‌ی "دزدی ایده" و "دزدان ایده" (که نام بهتری برای ایشان به ذهنم نمی‌رسد) گویا در جامعه‌ی فرهنگی ما امری بدیهی است. از دزدی نام و عنوان مجله و موسسه و ... بگیر تا دزدی طرح فیلم و نمایش و برنامه‌ی رادیویی و تلویزیونی و اینترنتی... خیلی کش دار است این قضیه. در تمام این سال‌ها خیلی از دوستانم از این موضوع نالیده‌اند و دست‌شان هم به جایی بند نبوده است. این "ایده دزدان" در جلسه‌های خصوصی و مهمانی تا جلسه‌های رسمی و اداری تلاش شبانه‌روزی‌شان را خستگی‌ناپذیر ادامه می‌دهند.
برای خواندنی‌شدن این چند خط می‌توانم نمونه‌های عجیبی را که شنیده‌ام یا با چشم خود دیده‌ام اینجا فهرست کنم، اما چه فایده؟
 
3
آیا این پست وبلاگی شکواییه است؟ آیا مخاطب و مخاطبینی خاص دارد؟ آیا نوشته‌ای است که می‌خواسته به دوستی مشترک که ایده‌ی دوستی دیگر را دزدیده کنایه بزند؟ آیا مخاطبش دزدی است که به نویسنده زده؟ آیا...؟
 
4
این پست وبلاگی بیشتر یک هشدار پلیسی است؛
 
وقتی در یک جمع دو نفره صحبت می‌کنید بعید نیست یکی از شما دزد ایده باشد.
لطفا ایده‌های‌تان را به صورت نقد با خود حمل نکنید و به زبان نیاورید.

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

شصتی‌ها و هفتادی‌ها - 1

شصتی‌ها:
سرمایه‌ی هر دلی، حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.


هفتادی‌ها:

سرمایه‌ی هر دلی، لایک‌هایی است که برای شمردن دارد

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

یک روزنامه‌نگار و یک مرده‌شور در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی جی اف  
در باز شد و یک روزنامه‌نگار وارد آسانسور شد. گفت: «من مرده‌شورم.»
گفتم: «شما مگه روزنامه‌نگار نیستی؟»
گفت: «روزنامه‌نگاری مثل مرده‌شوری است.»
گفتم: «به روح اعتقاد داری؟»
گفت: «ما مرده‌شوریم. به روح اعتقاد نداریم. اگه به روح اعتقاد داشتیم که روح‌شوری می‌کردیم.»
گفتم: «حالا مرده‌شورت رو کجا ببرم؟»
گفت: «من می‌خوام برم بالا.»
گفتم: «مرده‌شور جان! غسال‌خانه طبقه پایینه. می‌خوای بری بالا چی کار کنی؟»
گفت: «راستش ما مرده‌شوهای سرویس در محل هستیم.»
گفتم: «جان؟»
گفت: «ما مرده‌شورهای حرفه‌ای هستیم. برای همین توی محل هم سرویس می‌دهیم! الان هم یک مورد پیش آمده باید برم طبقه‌ی هفتم...»

طبقه‌ی وان  
در باز شد و یک مرده‌شور وارد آسانسور شد. گفت: «من مرده‌شورم.»
گفتم: «آقا دست زیاد شده‌ها. جدیدا روزنامه‌نگارها هم زدن تو کار شما.»
گفت: «کاش فقط روزنامه‌نگارها بودند. یه سری از این هنرپیشه‌ها و مجری‌ها و منتقدها و نویسنده‌ها و کی و کی هم به صورت رسمی اعلام کردند مرده‌شور هستند.»
گفتم: «آخه برای چی؟»
گفت: «این‌ها چون ...... باشه یا ..... مثل مرده‌شوری می‌مونه ..... در نتیجه ....... پس ........ برای همین ...... هر وقت که ...... می‌کنند ...... مثلا ....... اون وقت ...... فرقی نداره مرده‌ی کی رو بشورن.»
یادم افتاد آقای روزنامه‌نگار را به آقای مرده‌شور معرفی نکردم.

طبقه‌ی تو  
آقای روزنامه‌نگار به آقای مرده‌شور گفت: «ارادت داریم قربان. فکر کنم هم‌صنفیم. ما هم در عالم مطبوعاتی شعبه زدیم و خدمات شما رو می‌دیم.»
آقای مرده‌شور به آقای روزنامه‌نگار گفت: «رو نیست که.»
آقای روزنامه‌نگار گفت: «بحث رو خاله‌زنکی نکن. حرفه‌ای نگاه کن. از قدیم هم گفتند حق با کسی‌یه که حقوق می‌ده.»
آقای مرده‌شور گفت: «الان شما حرفه‌ای هستی؟»
آقای روزنامه‌نگار گفت: «بله.»
آقای مرده‌شور گفت: «ما مرده‌شورها یه اصطلاحی داریم که می‌گیم: "مرده صدا داد." شما با این مساله مشکلی ندارید؟»
آقای روزنامه‌نگار من و من کرد.
آقای مرده‌شور گفت: «مرده صدا داد.»

طبقه‌ی تیری  
آقای روزنامه‌نگار به نمایندگی از روزنامه‌نگاران، هنرپیشگان، مجری‌ها، خوانندگان، گزارشگران، سلاخان، قصابان و باقی کسبه‌ی محل داشت این موضوع را ثابت می‌کرد که خیلی هم کارش درست است.
آقای مرده‌شور گفت: «ما مرده‌شورها یه اصطلاحی داریم که می‌گیم: "طرف صورتش رو با آب مرده‌شورخونه شسته". شما با این مساله مشکلی ندارید؟»
آقای روزنامه‌نگار من و من کرد و چندتا لیچار بار آقای مرده‌شور کرد.
آقای مرده‌شور گفت: «دیدی گفتم. رو نیست که.»


طبقه‌ی فور 
 آقای مرده‌شور گفت: «تو نمیری قسم، ما هم هر مرده‌ای رو نمی‌شوریم. مثلا کرکی‌ها. پودر می‌شن می‌ریزن. چطوری آب بریزیم بشوریم‌شون؟ یا...»
آقای روزنامه‌نگار گفت: «اگه حرفه‌ای باشی باهاس بشوری‌ش.»
آقای مرده‌شور گفت: «الهی مُردم هم رو تخت مرده‌شورخونه نیای بالا سرم، با این حرفه‌ای که انتخاب کردی.»

طبقه‌ی فایو  
من گفتم: «پدرکشتگی که ندارید با هم. دوست باشید.»
هیچی نگفتند.
گفتم: «نفت رو آتیش این حرف‌ها نریزید. بذارید هر کسی کار خودش رو کنه. سرش به کار خودش باشه.»
هیچی نگفتند.
گفتم: «اصلا هر کسی کاری به کار اون یکی نداشته باشه. توی یه دهنه مغازه دوجور کسب راه انداختن از لحاظ وزارت کار هم غیرقانونی‌یه.»
هیچی نگفتند.
گفتم: «آخرش همه این‌ها به اسم من تموم می‌شه. شما دوتا اومدید به هم لیچار بار کردید، حالا هم می‌ذارید و می‌رید، من می‌مونم و آسانسورم و هزارتا حرف و حدیث.»
هر دو خندیدند.
گفتم: «به روح اعتقاد ندارید نه؟»


طبقه‌ی شش!
 
حالا داشتند درباره‌ی این حرف می‌زدند که آبدارچی اداره‌ی فلان توی قاسم‌آباد بودن فرقی با بازی توی فیلم فلانی و نوشتن برای بهمانی و... دارد یا ندارد.
گفتم: «الان همین آقای فلانی و بهمانی نشستند دارند تخمه می‌شکنند. خوشحال هم هستند که شماها افتادید به جان هم. از قدیم هم گفتند تفرقه بینداز پادشاهی کن.»
هر دو مبهوت شدند.
در ضمن این جمله پیام اخلاقی آسانسور این شماره بود. 

طبقه‌ی هفت  
حالا باز چه حرف‌هایی زدند و چه چیزهایی بار هم کردند بماند. من دیدم این‌طوری درست نمی‌شود. گفتم استناد کنم به یک سند تاریخی. سند تاریخی را که منسوب به بزرگمهر حسین‌پور است، رو کردم:


بعد از مواجه با این سند تاریخی، آقای روزنامه‌نگار گفت: «رسیدیم. من همین طبقه پیاده می‌شم.» و بدو بدو رفت.


طبقه‌ی هشتم

من و آقای مرده‌شور دوست‌های خوبی شدیم. حسنش این است که جفت‌مان به روح اعتقاد داریم. قرار شده که من روی روح هر کسی رنگ‌آمیزی متافیزیکی اجرا کردم، آقای مرده‌شور روی تخت مرده‌شور خانه با وایتکس بشوردش، بلکه این رنگ‌آمیزی متافیزیکی پاک شود.


پس‌نویس:
طبق نظر فارسی‌دانان، "مرده‌شو" درست‌تر، "مرده‌شوی" درست و "مرده‌شور" غلط مصطلح است که هر سه این کلمات در لغت‌نامه‌های معتبر ثبت شده است.

+ حرمت غسال‌خانه

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 422
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۰

جمله‌ای از ناباکوف

چهار پنج نفری توی کتابفروشی نشسته بودیم و گپ می‌زدیم که یک آقایی آمد مستقیم جلوی من و پرسید: «ببخشید دوسال پیش - زمستون بود فکر کنم - یه جمله‌ای از ناباکوف * روی این تخته‌هه‌ی توی ویترین نوشته بودید، چی بود؟»
پرسیدم «دقیقا چه روزی بود؟» و بعدش یک کم ادای فکر کردن را در آوردم و گفتم «یادم نمیاد!»
با بچه‌ها خندیدیم. خودش هم خنده‌اش گرفته بود وقتی می‌خواست دوباره توضیح بدهد که دوسال پیش دقیقا چه اتفاقی افتاده بوده و آن اتفاق دقیقا چه روزی بوده است.
گفتم: «راستی چی شد - به این زودی؟ - یاد اون جمله افتادی؟»
باز هم خندید. فضای خوش غروب کتابفروشی از غم توی خیابان جدا شده بود. بعد کاوه بلند شد تا کتاب ناباکوف را نشانش بدهد.
سوال آخر را ولی جدی پرسیده بودم. یک کلمه مثل مین خنثانشده‌ای است که توی میدان جنگ جا مانده باشد. بعد تو خیال می‌کنی جنگ تمام شده، زمین‌ها را مزرعه، حیاط، مدرسه، روستا یا کوچه و خیابان می‌کنی. بعد از چندسال، دست‌هات توی جیب، داری قدم می‌زنی پایت می‌رود روی خرده‌سنگی که فشار تن تو از طاقتش بیشتر است و این فشار را به زمین منتقل می‌کند... تلق... یک صدای کوچک و بعد یک انفجار بزرگ. منفجر می‌شوی بی‌آنکه بدانی پایت روی چه چیزی رفته، بی‌آنکه بدانی از کجا خورده‌ای، بی‌آنکه بدانی تاوان چه چیزی را پس می‌دهی. وقتی پس از چند سال یاد کلمه‌ای می‌افتی...

آن آقا تصویری از خودم بود. بعد از چند سال یاد خودم افتادم.

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

در این آسانسور رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح پذیرفته می‌شود

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی جی اف  
الان همه‌چیز تخصصی شده است. یک زمانی این‌طوری نبود. یعنی هیچ چیز تخصصی نبود. قدیم هر کسی هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. ولی این‌طوری نیست الان. الان مملکت را آدم متخصص برداشته. الان یا همه‌چیز تخصصی است، یا اختصاصی. در واقع همین اختصاصی کردن کارها و شغل‌ها و سمت‌ها و بودجه‌ها و باقی چیزمیزها یک تخصص است. برای همین کسی که تخصص نداشته باشد کاری بهش اختصاص نمی‌دهند. خیلی کارها و سمت‌ها هم هست که مختص بعضی‌هاست. حالا شما فکر می‌کنید من دارم سیاسی حرف می‌زنم؟ نه اصلا این‌طوری نیست. من اصلا با سیاست کاری ندارم. یعنی فتیله سیاسی را کشیدم پایین. الان پایین پایین است. می‌گویید نه؟ دوتا کارشناس بفرستید بیایند ببینند من کشیده‌ام پایین یا نه، من اصلا وقتی فتیله‌ام را پایین بکشم دیگر بالا نمی‌کشم. همین کار کارشناسی کردن هم یک چیز تخصصی است. قبلا کسی کارشناس نبود. اگر هم کارشناس بود کارش درست بود یا کارها را درست می‌کرد. الان کارشناس کاری به این کارها ندارد، حرف خودش را می‌زند، کار خودش را می‌کند. حالا این که گفتم کارشناس بود، یک درجه بالاتر از این هم هست، بهش می‌گویند کارشناس ارشد. کارشناس ارشد کار کارشناس‌ها را رد می‌کند، یا کار می‌دهد دست دیگران.

طبقه‌ی وان  
حالا شما فکر می‌کنید من یک آسانسورچی داغونی هستم که نشستم توی آسانسور و دارم غر می‌زنم؟ فکر می‌کنید از وقتی که آقای مدیرمسوول که دست به بندش خوب است، آسانسور را بست من همین‌طوری دست روی دست گذاشتم و هیچ کاری نکردم؟ نه. اصلا این‌طوری نیست. بگذارید برای‌تان تعریف کنم...

طبقه‌ی تو  
اولش رفتم دفتر امور مطالبات. 
آقاهه گفت: «چی کار داری؟» 
گفتم: «من آدم پیگیری هستم. حالا هم اومدم مطالباتم رو پیگیری کنم.» 
آقاهه گفت: «برو کنار بذار باد بیاد.» 
گفتم: «کنار هم نروم باد میاد.»
انداختندم بیرون!
 
طبقه‌ی تیری  
وقتی باد آمد کلاه من را برداشت و با خودش برد و انداخت یک جای دور. بلند شدم و رفتم دنبال کلاهم. کلاهم را باد برده بود و گذاشته بود روی سر یک آقاهه. 
آقاهه که کلاه سرش رفته بود گفت: «حالا کلاه سر من می‌ذاری؟»
گفتم: «من خودم شاکی‌ام. کلاه من را برداشتند، شما می‌گید من سرتون کلاه گذاشتم؟»
آقاهه گفت: «خیلی کلکی. آره؟»
گفتم: «آره.»
بعد با هم دوست شدیم.
آقاهه گفت: «تعریف کن.»
گفتم: «من نه که بار اولمه روم نمی‌شه تعریف کنم. اگه می‌شه اول شما یه کم از خودت بگو. تعریف کن بینم چی کارا بلدی.»
آقاهه کلاهی را که سرش رفته بود برداشت و گذاشت سر من، بعد گفت: «من کارم اینه که ببینم کی چی کار داره و کی چی کار نداره و کی به کی کار داره و کی کاری به کار کسی نداره و کی سرش به کار خودش گرمه و کی با کاراش سر دیگران رو گرم می‌کنه.»
گفتم: « شما چه آدم کارکشته‌ای هستی. چه دوست‌هایی بشویم ما.»

طبقه‌ی فور  
خلاصه بعد از آشنایی با آقای کلاهی، دوباره رفتم دفتر امور مطالبات.
به آقاهه گفتم: «سلام آقاهه. من اومدم مطالباتم رو پیگیری کنم. تا سقف مطالبتم رو هم نگیرم از اینجا نمی‌رم.»
آقاهه گفت: «سقفش رو که نمی‌تونیم. منتها کف مطالبات‌تون رو می‌تونیم بهتون بدیم.»
بعد یک سطل از توی کمد کنار میزش در آورد و گذاشت روی میز. آن وقت با آب و صابون کلی کف درست.
گفت: «این هم کف مطالبات شما.»
من هم کف مطالباتم را گرفتم دستم و آمدم بیرون.

طبقه‌ی فایو  
خلاصه، باید یک مدتی بی‌خیال آسانسور می‌شدم. برای همین رفتم دنبال شغل.
قبل از هر چیز رفتم برای وزارت امور خارجه یا هر وزارتخانه‌ی دیگری درخواست وزارت دادم. منتها نشد. یعنی گفتند: «این شغل‌ها اختصاصی است.»
پرسیدم: «اختصاصی است یا تخصصی؟»
گفتند: «اختصاصی.»
گفتم: «خیلی ببخشید توی مسائل خصوصی‌تون دخالت کردم.»

طبقه‌ی شش!  
در این طبقه بود که دچار افسردگی شدم. یاد آن موقع‌ها افتادم که آسانسور برو و بیایی داشت و من هم حالت ازدواج پیدا کرده بودم و می‌خواستم دوتا شوم... هی... هی...

طبقه‌ی سون  
خیلی حیف شد. اگر ما امکانات داشتیم و فرنگی‌ها حق ما را نمی‌خوردند، به من باید نوبل شیمی یا فیزیک می‌دادند.
اگر فناوری "رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح" را هر دانشمند جوان دیگری در هر کجای دنیا اختراع کرده بود صد در صد بهش نوبل می‌دادند.
برای همین مطمئن هستم این روزها خیلی‌ها به روح اعتقاد ندارند. شما چطور؟

طبقه‌ی ایت  
وقتی رسیدم طبقه‌ی هشتم دکمه‌ی جی اف را زدم. آسانسور همان‌طور که با سرعت رفته بود بالا آمد پایین.

طبقه‌ی جی اف  
الان همه‌چیز تخصصی شده است. من هم تخصصم آسانسور است. باید ملت را سوار کنم و ملت را پیاده کنم. آستین‌ها را باید بزنم بالا... یک پوستر می‌چسبانم روی در آسانسور و منتظر اولین نفر می‌شوم. روی پوستر نوشته‌ام:
«در این مکان رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح پذیرفته می‌شود.» 



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 421
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)



کارتون روز


اثر: بزرگمهر حسین‌پور

جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۰

آیا :) عکس‌برگردان لبخند است؟

1
خیال می‌کنم وقتی به‌جای نوشتن لبخند، تصویر :) را می‌کشم، این :) عاریتی است، انگار از آدم‌آهنی‌ای چیزی قرضش گرفته باشم. خیال می‌کنم بی‌روح و بی‌جان است و نمی‌تواند حسم را منتقل کند.
خیال می‌کنم وقتی در هر کجای اینترنت - پای مطلب دوستی یا در پاسخ عزیزی - (یا حتا در نوشته‌های موبایلی) می‌نویسم "لبخند"، این کلمه مثل هر کلمه‌ی دیگری باری از معنا و مفهوم و احساس را می‌تواند در تصور خواننده بیافریند که :) از پسش بر نخواهد آمد.

همین توضیح برای وقتی است که به جای :( می‌نویسم "غصه"، و یا کلمه‌های دیگر به جای شکلک‌های دیگر.

2
دوستان مهربانم می‌گویند این "لبخند نوشتنم" - در اینترنت و موبایل، باری از غم را انگار بر دوش می‌کشد و شکل غمگینی از لبخند زدن است انگار وقتی می‌نویسم "لبخند" به جای این‌که شکل :) را بکشم.
راستش همین که این "لبخند نوشتن" احساس ظریفی از غم را منتقل می‌کند، یعنی هزار برابر از :) که عکس‌برگردان مستعمل خندیدن است، زنده‌تر است.

3
لبخند.

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

دروغ‌های سی‌گانه

فاز نخست بهره‌برداری از دروغ‌های سی‌گانه به بهره‌برداری رسید.
به گزارش بنگاه خبرپراکنی پورا، یکی از آگاهان به شدت تاکید کرد: «با توجه به موفقیتی که در تولید دروغ سیزده توسط دانشمندان جوان و باقی شهروندان داشتیم، از همین امروز بهره‌برداری رسمی از دروغ چهارده، دروغ پانزده، دروغ شانزده، دروغ هفده، دروغ هجده، دروغ نوزده، دروغ بیست، دروغ بیست و یک، دروغ بیست و دو، دروغ بیست و سه، دروغ بیست و چهار، دروغ بیست و پنج، دروغ بیست و شش، دروغ بیست و هفت، دروغ بیست و هشت، دروغ بیست و نه، دروغ سی، و اگر ماه سی و یک روز باشد دروغ سی و یک را به اطلاع عموم هم‌میهنان اعلام می‌داریم.»
وی با بیان این مطلب که شهروندان می‌توانند تاثیر بهره‌برداری از این فناوری جدید را طریق رسانه‌ها پیگیری کنند، تصریح کرد: «فاز دوم بهره‌برداری از دروغ اول تا دروغ دوازده با تلاش شبانه‌روزی دروغ‌گویان عزیز در آینده‌ای نزدیک افتتاح می‌شود.»
این مقام آگاه در پایان گفت: «فکر می‌کنید این رو هم دروغ می‌گم؟»

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۰

حقیقت وجودی دروغ سیزده - 2

در تقویم روزهای تو، من سیزدهم فروردین هستم.




حقیقت وجودی دروغ سیزده - 1