جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

دارم بلند فکر می‌کنم - 5

یک‌موقع همه کتاب می‌خواندیم، بعد چشم‌مان گاهی به یک جمله قصار از یک بابایی در مجلات روشن می‌شد.
الان همه جمله قصار می‌خوانیم در فیس‌بوک و گاهی چشم‌مان به یک کتاب روشن می‌شود.


 + دارم بلند فکر می‌کنم

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 17

برف
هرچه
نرم‌تر و
سبک‌تر
ببارد
سخت‌تر و
سنگین‌تر
می‌ماند
غم هم 

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و مولوی

شهری است غیر رفتن، آن را دوا نباشد
شهری است غیر رفتن، آن را دوا نباشد :(

از: ما

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

از: مولوی

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و فروغ فرخزاد

من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم
که قصد ازدواج دارد

از: ما

من
پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

از: فروغ فرخزاد

+ ادبیات تطبیقی

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

اما تو دلیلی هستی که آدم از دنیا نخواهد برود


داشتن تو، یعنی همین که آدم بداند تو چهارتا کوچه آن‌ورتری، دل آدم را قرص می‌کند که این شهر با این همه غم و غصه‌اش جای خوبی برای زندگی است. که عجیب‌ترین دوران تاریخ این سرزمین، با حضور تو به دل‌نشین‌ترین فصلش رسیده. به خواندنی‌ترین. به امیدوارکننده‌ترین. به شادترین.
دل آدم را قرص می‌کنی. که من از شهر تو تکان نخورم. که دلم نمی‌آید. که نه دلم می‌آید، نه پام می‌رود که از تو دوقدم دور بشوم. آدم‌ها به دلیلی به دنیا می‌آیند؟ نمی‌دانم. اما تو دلیلی هستی که آدم از دنیا نخواهد برود. که آدم کم نیاورد. که دوسال است، دیدی چه زود دو سال شد؟ که صدات پیچیده توی گوش من، و از آن موقع گوشم به حرف کسی بدهکار نیست. ببین دختر، من را صدا کن پورا... دلم را ببر. شیرین‌زبانی کن. دلم به همین‌ها، به تو خوش است. برای خندیدنت نقشه می‌کشم. صدام کن: ببین پورا... و کشف‌های بکرت را نشانم بده، از گلی روی قالی، تا دیواری که با لگوت ساخته‌ای. پورا... دلم را ببر. از پس تغییر دادن دنیا که برنیامدم، باید از پس تو بربیایم، باید برای خندیدنت نقشه بکشم. داشتن تو، دوست داشتنت، صدا کردن نام من از دهان تو، آدم را مغرور می‌کند. تولدمبارکی دوسالگی‌ات را اینجا نوشتم که دوسه‌سال بعد که شروع کردی به خواندن بدانی کی از کی برات می‌مرده، دورت می‌گشته، و دلش برای تو رفته بوده، دیانا.

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه -22

ما هنوز درگیر خاطرات جمعی هستیم
بعضی از دلاوران خاطرات ضربدری تولید می‌کنند.


+ تقدیم به چند اصطلاح عامیانه

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۲

خودزنی (یا دارم بلند فکر می‌کنم - 4)

بعضی‌ها نمی‌توانند مربی یا کاپیتان تیمی باشند که توی آن تیم کسی از خودشان بهتر باشد. برای همین تیم فشلی می‌بندند. توی فوتبال که این‌طوری است. توی دولت هم تاریخ نشان داده همین‌طوری بوده است. رییسی که از خودش مطمئن بوده، وزرای قدر آورده. رییسی که به جای خودش مطمئن نبوده، آدم‌های بزرگ را حذف کرده، تا روی آدم‌های کوچک ریاست کند. برای این‌که نه نشنوند دهان را می‌بندند. یا دهانی را می‌آورند که بله‌قربان/بله‌استادگو باشد. توی همه‌جا همین‌طوری است. سردبیر قوی، با تحریریه قوی کار می‌کند. سردبیر و دبیر و مسوولی که می‌هراسد هر کسی را که ازش نهراسد حذف می‌کند. نوچه‌پروری و مریدسازی یکی از شگردهایی است که می‌تواند شما را محفوظ کند.

+ دارم بلند فکر می‌کنم

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 16

حاضرم برگردم به بچگی
پدرم به رستوران‌دانسینگ کوچینی
مادرم سروقت فالوده‌شیرازی‌ها به کافه‌قنادی پدرش
مصدق به احمدآباد

برگردم سنگ بیندازم توی کارها
چوب بگذارم لای چرخ‌ها
فرهاد به کافه نیاید
پدرم میز را مهمان نکند
بعد تلوتلوخوران پای پیاده نرود به کافه‌قنادی
توی راه با صدای بی‌صدا یه مرد بود یه مرد نخواند
کافه‌قنادی بسته باشد
مادرم سرش را دستمال نبندد
سری که درد نمی‌کند
بعد صبح که می‌شود
من برگردم به بلوار کشاورز
آب کرج دیگر گل‌آلود است
چه کسی از این آب ماهی گرفته من نمی‌دانم
بروم به اول فلسطین جنوبی
به در بسته‌ی کوچینی بخورم
پدرم را بردارم از جلوی در
براش پپسی بخرم
بهش بگویم درست می‌شود درست
بعد گازش را بگیرم بروم تا چهارراه لشگر
زنبوری شوم و به ساختمان اداره پست بروم
نامه‌ای را که به نشانی بهجت‌آباد از راه دور رسیده بردارم گم و گور کنم
تا سر و کله‌ی خبر بد پیدا نشود
بعد بزنم به کوچه‌ی علی‌چپ
که ماشین چپ نکند
بزنم توی صورت راننده‌ی کامیون که خوابش نبرد
تو را نکشد
بعد صبح که می‌شود
من سر از کار خدا دربیاورم
تو را برگردانم به میدان منیریه
دور حوض لاجورد بنشانمت
درخت انار را بگذارم لب حوض
تو من را ببینی بخندی
بلند شوی اناری بچینی
بدهی دستم
و بگویی من لیلام.

باید بلند شوم
باید بزنم به کوچه
به خیابان ولی‌عصر
به هر دری شده باید بزنم
شاید در را باز کنی
شاید داری موهات را شانه می‌کنی
شاید سردت است
شاید داری خواب می‌بینی من از خواب می‌پرانمت
تپخال می‌زنی
موهات سیاه‌تر می‌شود
هر چقدر که موهات سیاه‌تر می‌شود
خاک سردتر می‌شود

من هول می‌کنم پام می‌چسبد به اگزوز داغ موتور جلوی در
مثل مردهای جلوی در گریه‌ام را می‌خورم
عکسم می‌افتد توی حجله
عکسم می‌افتد دور و بر عکس تو
دور و بر را نگاه می‌کنم
بوی اسفند و گلاب می‌آید
هنوز برای درک این چیزها خیلی بچه‌ام

بیا برت گردانم خانه
بیا، قبول، خاک نشسته، باشد گردگیری می‌کنم
میز و لاله‌های روی تاقچه و تلفن زیمنس مشکی دسته‌گوشت‌کوبی را پاک می‌کنم
پدربزرگ را باز می‌نشانم روی صندلی، دستش را قلاب می‌کنم به عصا
برام سعدی می‌خواند دوباره
شیرینی کشمشی می‌خوریم با هم
عزیز را می‌گذارم توی آشپزخانه که خیال‌مان راحت باشد
بعد قاب‌ها را پاک می‌کنم
تو را پاک می‌کنم
بیا دیگر، بیا برت گردانم سر حوض، سر انار
آبش بپاشد توی چشمم بخندی
برت گردانم به سروقت پاییز
زمستان بشود
برایم شال ببافی
برایت آدم برفی درست کنم
بی‌خیال مصدق نمی‌شود پدر
بی‌خیال کوچینی نمی‌شود پدر
کجا پس با صدای بی صدا یه مرد بود یه مرد با این همه آدم که دور و بر حوض نشسته بودند
بی‌خیال حساب کردن میز نمی‌شود
بی‌خیال این آدم‌ها نمی‌شود
بی‌خیال تو، حالا که نمی‌شود
بی‌خیال سفر آخر نمی‌شود؟
باید بروی. لعنت به ثبت احوال
من حالم بد است

بیا کمک کن همه‌چیز را برگردانیم سر جای اولش
کافه کوچینی باز باشد
لب حوض بنشینی دوباره
نامه‌ای به اداره‌ی پست چهارراه لشگر نرسد
راننده‌ی لعنتی خوابش نبرد
بیا کمک کن همه‌چیز خراب شده
بیا، مهم نیست من دیگر به دنیا نیایم
تو را بعد از دوازده سال نبینم
آب اناری که برایم چیده‌ای توی چشمم نپرد تو نخندی
حاضری نخندی؟
بیا، کمک کن
که شال گردنم را تمام کنی
که از لب حوض بلند نشوی و همه‌چیز خراب نشود

+ شبانه بی شاملو

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۲

مستند خبرنگار، بی‌شوخی

کارگردان: پوریا عالمی
عکس: Jodi Cobb, National Geographic

امروز، روز خبرنگار است. ما در یکی از تحریریه‌های پایتخت ایران هستیم. [...]
در این تحریریه خبرنگارانی مشغول به کارند. خبرنگارانی سر کارند. خبرنگارانی تو کار خبرنگارانی دیگرند. خبرنگارانی کار بلدند اما ابزار کار ندارند. [...] چه کسی در را قفل کرد؟ کلیددار چه کسی است؟ در این لحظه خبرنگاری از آن ته فریاد می‌کشد: کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی، سر به هوای من. خبرنگاران دیگر یکصدا می‌گویند: روحانی مچکریم. [...]
در این اقلیم به علت آب‌وهوای خاص و شرایط عجیب‌ومهیب جغرافیایی درخت گردو و خبرنگار دیر ریشه می‌دهند اما اگر بدهند می‌دهند‌ها. دیده شده خبرنگار را به مناطق خوش‌ آب‌وهوای شمال تهران منتقل می‌کنند. اما خبرنگار آنجا ریشه نمی‌دهد... کارشناسان معتقد هستند باید خبرنگار را در فصل درختکاری جابه‌جا کرد و برای این کار برنامه‌ریزی مناسب داشت.
در تصویر، چند خبرنگار دیده می‌شوند. یکی از آنها پدرش هم دربیاید خبر را از دست نمی‌دهد. یکی از آنها پدرت را درمی‌آورد تا خبری به دست بیاورد. یکی از آنان نیز پدرش هم دربیاید ازش خبری درنمی‌آید.
اما کمی دورتر، شبه‌خبرنگاری دیده می‌شود که مشغول زدوبند و فروختن تیتر و گزارش است. این خبرنگار مورد بی‌مهری همکاران خود قرار می‌گیرد و از تحریریه کنار گذاشته می‌شود. سپس می‌رود «بولتن» درمی‌آورد و در نهایت توی یک وزارتخانه خودش را جا می‌کند. خبرنگاران به این خبرنگار حرف بدی می‌زنند که فیلمبردار و صدابردار ما هر چه تلاش کردند موفق به ضبط آن نشدند.
امروزه‌روز، خبرنگار به یک شیء تزیینی بدل شده است. در این منطقه که موسوم به نشست مطبوعاتی است یک مدیر و مقام مسوول دیده می‌شود که چند خبرنگار را دورش جمع کرده تا مسخره‌بازی دربیاورد و جوک بگوید. برخی مقامات به وفور خبرنگار در نشست مطبوعاتی با هم چشم‌رو هم‌چشمی دارند، اما اصولا خبرنگاران را سر بزنگاه دور می‌زنند، کلک‌ها.
امروز روز خبرنگار است. تعدادی از خبرنگاران به علت شرایط بد نگهداری افسرده شدند. نسل آنها در حال انقراض است و شکارچیان بعد از شکار آهو و خرگوش به شکار این ‌گونه علاقه زیادی نشان می‌دهند. در حالی که خبرنگار برخلاف آهو نسلش منقرض نمی‌شود و هر چه بیشتر برایش تله بگذارند او مثل کرگدن پوستش کلفت‌تر می‌شود. اوه... اوه... چطور شد. کمک... ما خودمان به تله افتادیم... کات...

منتشرشده در روزنامه شرق 17 مرداد

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

گفت‌وگو با آخرین پیکان پس از خودکشی نافرجامش

زنم، کرایسلر، به من خیانت کرد


پیکان از مسیر اصلی‌اش منحرف شده، وارد خط مخالف شده، و به شدت با یک تریلر کمرشکن برخورد می‌کند و هم‌اینک در بیمارستان بستری است. (خبرگزاری مهر)
پا شدیم رفتیم سر صحنه، تا ته و توی قضیه را دربیاوریم. گفت‌وگوی ما را با پیکان می‌خوانید:

ما: آقای پیکان، چی شد که از مسیر اصلی‌ت منحرف شدی و وارد خط مخالف شدی؟ آیا جزو جریان انحرافی هستی؟  آیا ابزاری برای انحراف هستی؟ یا در کل خواستی رد گم کنی و از مسیر اصلی منحرف شدی که آن‌هایی که از مسیر اصلی منحرف شدند، در مسیر اصلی دیده شوند؟
پیکان: راستیاتش این‌طوریا هم نیست داش من. شماها، ژورنالیست‌جماعت، عادت دارید همه چیز رو سیاسی کنید. الان کش تنبون خودت شل شه و شلوارت بیفته هم سیاسی‌یه؟ د نیست دیگه. خودت عرضه نداشتی تنبونت رو سفت نگه داری. نمی‌شه که تا هر کی هر کاری کرد بگیم انگیزه سیاسی داشته. ای روغن سوخته موتورم تو اون تحلیلت.

ما: لطفا ضد حال نزنید. آقای پیکان چی شد که این‌طوری شد؟ آیا خودکشی کردید؟ یا به شما تعرض کردند؟ یا چی؟
پیکان: خودکشی آقا. خودکشی کردم.

ما: آخه چرا؟
پیکان: عزیزم، من الان 46 سالمه. متولد 1346 هستم دیگه. شما اصلا هنوز به عنوان نظریه هم توی خانه مطرح نشده بودی پسرم.

ما: بله، خب. نسل بنده هیچ وقت به عنوان نظریه مطرح نشد. ما توضیحی هستیم درباره یک اتفاق و پیشامد.
پیکان: خوب گفتی. دمت گرم.

ما: قربونت. لطفا درباره خانواده صحبت کنید. الان کجا هستند و چه کار می‌کنند؟
پیکان: بچه‌هام... بچه‌هام... بمیرم الهی. پیکان‌کارلوس و پیکان‌دولوس، بچه‌های اولم بودند. دوقلو بودند. چی شدند؟ هیچی، هیچی نشدند. اسم‌شون رو هم خارجی بود، عوض کردند، بعد دچار بحران هویت شدند، افسردگی گرفتند، خواستند مهاجرت کنند، نشد، الان توی تیمارستان بستری هستند.

ما: آخی. دیگه چی؟
پیکان: پسر عزیزم پیکان‌استیشن... کارگر اخراجی‌یه. هر جا رفت سر کار، نشد. گفتند نه پشتت بازه که باهات بار ببریم، نه روت بازه و کروک هستی که باهات یار ببریم و اتول بزنیم. خلاصه، چندسال پیش، بیکار و بی‌عار، به دلیل فقر و نداری، خودش رو پرت کرد تو دره و از بین رفت.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: بمیرم واسه بچه‌م پیکان‌وانت. پیکان‌وانت همه‌چی‌ش به خودم رفته بود جز این‌که نصفه به دنیا اومد. نقص عضو داشت. تو رودروایسی یه جاهایی بهش کارهای سبک می‌دهند. پیکان‌وانت من توی مافیای نیسان به این روز افتاد. نیسانی‌ها فراماسونر هستند، یا باید توشون وارد شی، یا توت وارد می‌شند و تو رو محو می‌کنند. طفلک پیکان‌وانتم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: پیکان‌کرایسلرم هم که همون سر زا از بین رفت. من اسم خودم و اسم مادرش رو گذاشتم روش: پیکان کرایسلر. مادرش انگلیسی بود. به من با یه لهجه بامزه‌ای می‌گفت: «مای پیقان! هاو آر یو هانی؟» عاشقش بودم. بچه‌دار که شدیم فکر کردم چشم و چراغ زندگی‌م روشن شده. اما... اما چشم‌های بچه‌م شبیه بنز شده بود. بنز اینا همساده ما بودند، تازه از فرنگ اومده بودند. هی هی... من خیلی ناراحت شدم. با کرایسلر صحبت کردم گفتم جریان چی‌یه. چیزی نگفت. من هم اسم پیکان‌کرایسلر رو از شناسنامه‌م خط زدم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: هیچی دیگه سر این جریان، بعد از سال‌ها که متوجه قضیه شدم، از کرایسلر زنم جدا شدم. توی اون بحران عاطفی بودم که با میس پژو آشنا شدم. خیلی چشای باحالی داشت. این صندوق عقبش هم خیلی ردیف و جادار بود. شیشه‌هاش خودش باز می‌شد. توش خنک بود، موتورش ولی خیلی داغ بود. خلاصه با هم ازدواج کردیم. زودی هم بچه‌دار شدیم. بچه توش به پژو رفت، بیرونش به من. اسمش رو گذاشتیم پیکان‌پژو. ولی توی خونه صداش می‌زدیم آردی. ولی طفلک، نه توی خانواده پژو تحویلش می‌گرفتند نه توی خانواده پیکان. وقتی توی وطن خودش پیکان‌ها و پیکان‌وانت‌ها جدی‌ش نگرفتند، افسردگی گرفت و خواست بره فرانسه، پیش خانواده مادرش‌اینا. که فرانسه گفت: «زکی. مالیدی.» آردی گفت: «مگه افسری؟ تازه مالیده باشم. بیمه‌م.» بعد هم پیکان‌آردی بدبختم حال و روز خوبی نداشت. وقتی دید پژوهای دیگه سر چهارراه‌ها خودسوزی می‌کنند، اون هم خودش رو جلوی در خونه‌مون آتیش زد. هی هی...

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: بعد هم که بچه ناخلفم، پیکان‌جوانان به دنیا اومد. که واقعا واسه من و کرایسلر و پژو آبرو نذاشته. این‌قدر رفتارهای زننده داشت که ما رومون نمی‌شد با خودمون ببریمش مهمونی. یه رفتارهایی داشت ها... شلوارش رو پایین می‌بست، انگار کفش رو کف خیابون سر می‌خوره. مثل این جاهل‌های قدیم که پشت کفش‌شون رو می‌خوابوندن... هی هی... بنزین هم که زیاد می‌خورد. اصلا تو خوردن بنزین زیاده‌روی می‌کرد. تا دو لیتر بنزین می‌خورد قاطی می‌کرد صداش رو می‌نداخت پس کله‌ش. دوتا بلندگو گذاشته بود تو صندوق. سی‌دی می‌نداخت دور گردنش به آینه... هی هی... به خاطر همین رفتارهاش هر شب می‌گرفتند و می‌خوابوندش تو پارکینگ، باید می‌رفتیم سند بذاریم درش بیاریم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: همین دیگه. مریض روحی شدم. هی قرص مکمل می‌ندازم توی باکم. ولی تاثیر نداره. مدت‌ها معتاد شدم گوشه پارکینک افتاده بودم. چندبار هم افتادم تو جوب، که هیشکی دستم رو نگرفت. آخرش شهرداری اومد درم آورد. کرایسلر و پژو هم که دیگه اسم من رو نمیارند. زیر بار زندگی کمرم شکست، خودم رو انداختم زیر تریلر کمرشکن که خلاص شم... که نشد... زنده موندم... (پایان مصاحبه با پیکان)

این گفت‌وگو کمی کوتاه‌تر در روزنامه شرق 16 مرداد منتشر شده است.

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۲

خیارشورها را رنده کن تا من برگردم


کجا ممکن است پیدایت کنم؟ همه‌جا دنبالت می‌گردم، حتا توی اشیای پیداشده‌ی تاکسیرانی. خط راه‌آهن به چهارراه چهارم خیابان دوم. درست روبه‌روی دانشجوپارک. بارها به آن مسیر که با هم رفتیم فکر کردم، نباید به این فکر کنم کجا ممکن است پیدایت کنم. باید ببینم کجا ممکن است گمت کرده باشم. تو از تاکسی پیاده شدی. تا اینجا پیدا بودی. شاید من خودم را گم کردم، که کسی دنبالم نمی‌گردد. شاید من خودم را گم کردم که تو را گم کردم. اگر خودم را پیدا کنم تو را پیدا می‌کنم؟ بارها راهی را که با هم رفتیم تنها رفتم. مشکل اینجا بود که ما با هم راه می‌رفتیم اما تو با من راه نمی‌آمدی... یادم آمد. یادم آمد. تو گم نشدی. تو از تاکسی پیاده شدی و گفتی: برو گم شو. برو گم شو عوضی.

بخشی از داستان خیلی بلند «خیارشورها را رنده کن تا من برگردم»
نوشته: ساموئل سامسرویس
ترجمه: پوریا عالمی.