یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۳

کیش‌نویسی / کش‌نویسی

- در واقع کیش همان کش است که از بس زیر آفتاب کش آمده شده کیش. یعنی خود کش هم توی کیش کش می‌آید.

- تابستان‌ها توی کیش همه‌چیز کش می‌آید؛
آدامس، شلنگ، زمان.

- توی کیش چون همه چیز کش می‌آید دیگر کسی کشش نمی‌دهد و وقتی دلخوری پیش بیاید زود تمامش می‌کنند که قضیه کش نیاید.



کیش‌نویسی‌ها

ادبیات تطبیقی ما و عبید زاکانی

قزوینی تابستان از بغداد می‌آمد. گفتند: آنجا چه می‌کردی؟
گفت: عرق.
:)
عالمی تابستان به کیش رفته بود. گفتند: آنجا چه می‌کنی؟
گفت: عرق.
:(

ادبیات تطبیقی ما و عبید زاکانی

 + ادبيات تطبيقى ما و دیگران

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۳

چمدان یعنی زندگی

صدتا کار دارم. صدتا قول دادم. صدتا قرار دارم. الان ولی یک بلیت یک‌طرفه دستم است. بلکه بادی بخورد کله. 
تهران و زندگی شهری و این همه خبر تلخ سیاسی و اجتماعی برای من فشار سنگ قبر را دارد. له‌ام می‌کند. خسته‌ام می‌کند. باید زور زد، سنگ را پس زد، تهران را پس زد. چندروزی ازش در رفت. رفت که رفت.
بعد دوباره، مثل کسی که عادت دارد به زخمش ور برود، باید برگشت. چسب روش را برداشت، اول فوتش کرد، بعد نگاهش کرد، بعد افتاد به جانش تا دوباره بسوزد و گِز گِز کند.
فردا باید صدتا زنگ بزنم. صدتا عذر بخواهم. صدتا بی‌قراری کنم که بگویم قرارها کنسل است. 
همیشه بلیت یک‌طرفه می‌گیرم. خدا را چه دیدی، آدم شاید ماند که ماند. شاید هم فردا نه پس‌فردا برگشت. ولی همین کندن، پا شدن، یک‌باره راه افتادن، خودش یعنی زندگی. یعنی هنوز زنده‌ام. یعنی چمدان هنوز هم که هنوز است یعنی راه در رو، یعنی راه نجات حتا اگر به قیمت جانت تمام شود.

سه‌شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 42

بهار امسال بهار نبود
تبانی صدها پاییز بود
تا درخت قدیمی را از پای درآورد

درخت پیر به جان خودش افتاده
دارد شاخه‌اش را می‌بُرد تا تبری بسازد و
در اعتراض به فصل مشکوک
تیشه به ریشه‌ی خودش بزند

باید به خودش بیاید این درخت
دو پا قرض کند
و بلافاصله از این فصل دور شود
برود
برود در کارخانه هیزم‌سازی ثبت‌نام کند
مثل مرتضا پسر شاعرپیشه‌ی همسایه
که از عشق ژاله به سربازی رفت
و آن‌قدر مرد شد
که سنگ شد
و به شکستن دل‌ها مشغول شد

درختی چشم‌به‌راه بهار
در گوشه‌ی زمستان چنبرزده
آغوش‌گشوده است
باغ ترسش گرفته
و مثل بید به خودش می‌لرزد
تبانی پاییز باشد یا نه فرقی نمی‌کند
این‌بار بهار با تبر آمده است...

سه‌شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۳

دارم بلند فکر می‌کنم - 20

فکر می‌کنم نسبت ما کاربران اینترنت، به زندگی و جامعه و مشکلات و معضلات آن - تا حدودی - شبیه نسبت من به فوتبال به‌خصوص بازی فوتبال ایران است.
توضیح می‌دهم؛
ما خبر خودسوزی در ایلام، خبر آتش‌سوزی در مدرسه‌ای کپری، خبر قتل عام داعش در عراق، خبر آتش‌سوزی در خیابان جمهوری، خبر زندانی شدن‌ها، خبر توقیف مطبوعات، خبر جمع‌آوری فلان‌کتاب، خبر افتادن دیوار بتنی روی دختری در تبریز، خبر خشک‌شدن دریاچه ارومیه، خبر خشک‌شدن زاینده‌رود و کارون، خبر اعتراض با درآوردن لباس، خبر اعتصاب غذا، خبر تولد نوزادان نارس به خاطر تاثیر امواج آسیب‌زننده... و در کل خبر خبرهای زیادی را می‌خوانیم و همین‌پشت کامپیوتر نسبت به آن خیلی سریع واکنش نشان می‌دهیم؛ یا مثبت یا منفی.
اما انگار هیچ‌کدام این‌ها مساله‌ی ما نیست. عرض می‌کنم چرا.
با نوشتن یک پست اینترنتی، یا همخوان‌کردن متن یا عکسی، یا نوشتن کامنتی، یا زدن لایکی، خیال می‌کتیم حمایت یا اعتراض کردیم و لابد واقعا حمایت یا اعتراض می‌کنیم چون بعد از این حمایت یا اعتراض حسی از آرامش ما را در بر می‌گیرد. ما به آرامش می‌رسیم چون مسوولیت اجتماعی‌مان را انجام دادیم.
لابد خیلی از کاربران اینترنت اهل ورزش هستند و شاید ورزشکاران علاقه‌ی بیشتری به تماشای ورزش دارند. مثل تماشای بازی تخته‌نرد دیگران. نمی‌دانم.
برگردم سر حرفی که زدم؛
اما انگار هیچ‌کدام این‌ها مساله‌ی ما نیست. مثل فوتبال که مساله‌ی من نیست و تصویری که می‌بینم تاثری از خوشی یا اشتیاق و اضطراب به وجود نمی‌آورد، چون نه در میدان هستم، نه دور گود نشسته‌ام،‌ نه تجربه لذت بردن از فوتبال و دویدن دنبال توپ را دارم.
خلاصه حرفم را این‌طوری جمع می‌کنم که؛
من از تماشای تصویر فوتبال به وجد نمی‌آیم. از تماشای تصویر خون منقلب نمی‌شوم. اما تماشای فوتبال بچه‌ها در کوچه سرگرمم می‌کند. تماشای خون در خیابان ویرانم می‌کند.

تا نظر شما چه باشد.

چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۳

ادبیات تطبیقی ما و ایرج میرزا

دستم بگرفت و پا به پا خورد :|

از: ما

دستم بگرفت و پا به پا برد

از: ایرج میرزا

ادبيات تطبيقى ما و دیگران

دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 41

از فکر تو بیرون نمی‌آیم
همچون کرم ابریشمی که از پیله‌اش بیرون نمی‌آید
کرم ابریشمی که از فکر تو بیرون نمی‌آید
در فکر تو تمام می‌شود
و پیش از آن‌که پر بگیرد و یک‌روز دورت بچرخد
در پیله‌اش می‌میرد
می‌میرد
و از فکر تو ابریشمی خالص به‌جا می‌ماند
از فکر تو شعری ناب به‌جا می‌ماند

لباسی که بر تنت است و
زیباترت کرده
شعری است که به قیمت جان شاعری تمام شده است


جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۳

عصر جمعه

عصر جمعه شعور ندارد که ساعت را یک ساعت جلو یا عقب می‌کشیم. او کارش را به زمان خودش شروع می‌کند. 

جست‌وجو

دنبال چیزی حقیقی در دنیای مجازی گشتن، وقتی که در دنیای حقیقی مجازی است؛ مثل عشق.

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۳

تهران همسایه ما بود

تهران همسایه‌ی ما بود
می‌گویند
کمر همتش را می‌خواست ببندد اما
هر شب خواب خمپاره می‌دید و
با صدای جیغ گربه‌ای که زیر چرخ ماشینی هم‌ارز دارو می‌رفت
از خواب می‌پرید و تبخال می‌زد

تهران همسایه‌ی ما بود
یک روز صبح زود
رفت تا خودش را در سد کرج غرق کند
اما به کوه زد و سر از کافه‌ای در ساحل نوشهر درآورد
و تا صبح بالا آورد

تهران همسایه‌ی ما بود
دیگر به خانه برنگشت
و ما یک ظهر تابستان
شیشه‌های خانه‌اش را با سنگ شکستیم

تهران همسایه‌ی ما بود
با این‌که رفتنش گریه ندارد
اما
از وفتی که رفته است
از آسمان گربه می‌بارد