چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۳

گیجگاه

تیری خطاکار هستم
که شلیک شده
به گیجگاه گوزن نزدیک شده
و دارد خدا خدا می‌کند به خطا برود



سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳

چنان سياره‌اى كه از مدارش

فكر كردن به تو
از دست من خارج شده
چنان سياره‌اى كه از مدارش

كنار پنجره ايستاده‌ام
چايم را
ترسم را
مزه مزه مى‌كنم
به در چشم دوخته‌ام
و برخورد تو را با زمين
با زمان
با خودم انتظار مى‌كشم

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۳

گرگ و خرگوش

دو خرگوش کوچک
دستان تو
بازیگوش و کنجکاو و ترسان
در جیب‌های بارانی‌ات پنهان شده‌اند
گرگی باران‌خورده و گرسنه
که رد خرگوش‌ها را زده
و دور لانه‌شان پرسه می‌زند
دستان من

گرگ گرسنه
زبان به دندان‌های تیزش گرفته
چشمش تو را گرفته
قسم می‌خورد از امروز من گیاهخوارم
بیا گرگم به هوا بازی کنیم

خرگوش‌هات ترسیده‌اند
قلب‌شان تند می‌زند
دستت را در دستم می‌گیرم
و گرگ به گله می‌زند


دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۳

هر چیزی ارزشش را ندارد، ممد

این‌که سیاستمداران ما به صورت تاریخی یک رودروایسی دارند همیشه، یا با خودشان یا با رقبا یا مخالفانشان یا با مردم و حتا با قدرت، تبدیل به رفتاری طبیعی شده است.
در آخرین نمونه، محمد هاشمی رییس و عضو هیات موسس حزب کارگزاران، به دلیل ورود "افراد"ی به شورای مرکزی استعفا می‌دهد و لب از لب باز نمی‌کند و جز کمی غر زدن و دلیل آوردن چرا رفتم چرا رفتم چرا من بی‌قرارم، حاضر نیست دلیل جدایی به این مهمی و موثری را به زبان بیاورد. یا به نقد رفتار حزبی هم‌حزبی‌های سابق بنشیند.

حتا هاشمی هم می‌گوید "ولی الان وارد این بخش نمی‌شوم" و منتظر آینده‌ای است که زمان وارد شدن به "بخش‌"ها از راه برسد.
جدا شدن محمد هاشمی از حزب کارگزاران به دلیل ورود افرادی که پیش از این منتقد حزب کارگزاران بودند، یک رفتار حزبی است. یک ارزش برای یک فرد حزبی. ارزشی است که مدت‌هاست در رفتار بیشتر افراد و احزاب و نحله‌های فکری دیگر دیده نمی‌شود. آنان خط عوض می‌کنند رنگ عوض می‌کنند تا به هر قیمتی بمانند، در بازی بمانند حتا اگر بازی بخورند، اما حاضر نیستند از قافله جا بمانند. 
مساله سیاسی و جبری که منجر به چنین امری شده، در این چند خط منظور نظر من نیست. کاری که محمد هاشمی کرد، برای من بسیار قابل احترام است نه به دلیل سرسختی‌اش یا ایستادنش به قیمت جدایی‌اش بر اصول یک حزب که هر کسی - به خصوص اگر منتقد وضع حزب بوده باشد - نمی‌تواند تا شورای مرکزی یک‌باره خود را بالا بکشد، استعفای محمد هاشمی برای من ارزشمند است چون به خاطر یک ارزش شخصی است، شاید به این دلیل که ارزش آدم گاهی بالاتر است از چیزهای ارزنده‌ی دیگر، شاید هم استعفای هاشمی به خاطر یک جمله خودمانی بوده که پیش از استعفا زیر لب زمزمه‌اش می‌کرده، جمله‌ای ساده و خودمانی اما اساسی؛ جمله‌ای مثل این‌که؛ "هر چیزی ارزشش را ندارد، ممد."


مصاحبه را با دقت بخوانیم.

جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۹۳

مرکز غم

من مرکز دنیا
نیستم
مرکز غمم
اما در شادی مقیم هستم
تا دنیا غمگین‌تر نشود


   + شبانه بی شاملو

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۳

و البته که این سطور ربطی به کسی ندارد جز کسی که ربطی بین خودش و این سطور پیدا کند

همیشه صبر کرده‌ام آب‌ها از آسیاب بیفتد
بعد با عینک دودی و کلاه نقاب‌دار
در اماکن عمومی و بی‌خطر
ظاهر می‌شوم
عدل جلوی دوربین عکاسان بین‌المللی و محلی
بعد با حالتی متفکر و دردآلود
سیگار بهمن دود می‌کنم
آه بلند می‌کشم
تا رزومه شود
و فریاد کوتاه می‌کشم
تا مساله نشود
همه‌چیز را گردن دیگران
و دیگران را گردن خودشان
و خودم را گردن دیگران می‌اندازم
آدرنالین ترشح می‌کنم و بعد
زیر لب و پنهانی می‌گویم آزادی آزادی
تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

و بعد
با طمانینه به سمت سفارتخانه قدم برمی‌دارم
تا تصویر آخرم را ضمیمه پرونده‌ام کنم




[بخشی از کار بلند / اینجا خاورمیانه است]

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۳

دستور زبان تو؛ ویرگول

جا دارد از ویرگول تشکر کنم که هر جا به اسم تو در متن می‌رسم فرصت می‌دهذ بی‌آنکه خواننده بفهمد آب دهانم را قورت بدهم و آن‌قدر حوصله دارد که من درباره‌ی تو کلی چانه‌گرمی کنم تا زمان بخرم و بتوانم خودم را جمع و جور کنم و به متن برگردم هر چند این بهانه‌ای باشد که من بخواهم فقط و فقط در فاصله‌ی دو کاما و پیش از آن‌که به فعل برسم تو را یک دل سیر تماشا کنم و در قالب توصیف و تعریف پزت را به خواننده بدهم وگرنه راستش ویرگول اگر بعد از اسم تو، که من دوست دارم درباره‌ات قلم‌فرسایی کنم و سطر به سطر و در طول روایت دورت بگردم، نیاید دیگر چه فایده‌ای دارد؟

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۳

در قلبم گلوله‌ای پنهان کرده‌ام

نیمی از عمرم
در لباس خاک‌بازی‌های کودکی‌ام گذشت
نیمی دیگر
در لباس خاکی پشت خاکریز

پیش از آنکه زندگی کنم
به خاک سپرده شده بودم

و به مادرم هم بگویید
منتظر معجزه نماند
با صرف این همه گلاب هم
هیچ گلی از خاک من سر در نمی‌آورد

که در قلبم گلوله‌ای پنهان کرده‌ام
گلوله‌ای که دستم نرفت به سمت قلب دشمن شلیک کنم


 + اینجا خاورمیانه است