جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶

اینجا مشهد، جشنواره داستان‌های ایرانی

اینجا مشهد، جشنواره داستان‌های ایرانی. اینجا تهران، تا پیچ‌شمیران پیاده راهی نیست.
.
برای آگاهی از راپورت تصویری ما، خیلی آهسته نشان‌نمای موس‌تان را اینجا بمالید.
.
برای دیدن راپورت تادانه موس‌تان را اینجا بمالید.

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

وارونه‌ها

وارونه‌ها، مجموعه طرح‌های متفاوت توکا نیستانی است در اجرا و نگاه.
به ورطه درافکندن انسان و اسب و این دو را گاهی با هم گلاویز کردن و گاه برابر پنداشتن‌شان، نخستین گمان من از دیدن تابلوها بود. ورطه‌ای که نوعی بی‌اطمینانی و ناایستایی را تداعی می‌کند. من بیننده با مرور مسیر پر فراز و فرودی که پدرانم طی کرده‌اند تا به امروز برسم و حوادث و تاریخی را که از سر گذرانده‌ام و گذرانده‌اند تا تاریخ امروز من و این مرز و بوم شود، وقتی در برابر طرح‌های وارونه‌ی توکا نیستانی می‌ایستم، احساس تماشا کردن خود را در آینه دارم.

این وارونگی، چیز غریبی نیست. اتفاقی است که در سیاست ما، اقتصاد ما، فرهنگ ما روی داده است. وارونگی‌ای است که با آن از خواب بیدار می‌شویم. با آن از خانه بیرون می‌زنیم. سوار تاکسی و مترو می‌شویم. و روز خود را با همین وارونگی در کنار فوج فوج آدم‌های وارونه‌ی دیگر می‌گذرانیم. این وارونگی، شاعرانگی انسان امروزی نیست، دگردیسی طبیعی اوست که به هر سازی رقصیده و چرخیده، حالا چرخانده، یک دور کامل زده و باز منتظر ساز دیگر و قر دیگر است. این وارونگی از سرخوشی‌اش و تلو تلو خوردن‌های پس از مستی‌اش نیست، از دلقک‌شدن و مسخره‌بازی‌اش است در سیرکی که گرداننده‌اش غیر از این نمی‌خواهد. این وارونگی وانهادگی انسانی نیست، وادادگی آدمی است. وادادن اوست به ترسش از انتخاب. ترسی که تقدیر می‌نامدش.
وارونگی جز حاصل روزمرگی نیست. چهره‌هایی را می‌بینی در این طرح‌ها که بی‌تفاوتند. که لبخندی ندارند که بدانی شادند از این چرخیدن. که گره‌ای به ابرویشان نیست که بدانی دلخورند از این تغییر. وارونگی روزمرگی انسان‌هایی‌ست که ذاتا این طور به دنیا می‌آیند و همان طور ادامه می‌دهند؛ حالا هم که وارونه آمده‌اند وارونه می‌زیند.

(طرح عجیبی که بی‌نهایت دوستش می‌دارم)

وارونگی‌های این آدم‌ها حاصل تفکر فلسفی‌شان نیست که به یاسی منتج شده باشد تا حاصلش این وارونگی باشد. وارونگی‌ها اضطراب است. دلهره است. تردیدی است که تو در برابرش قرار می‌گیری. دور و برت را زیرچشمی نگاه می‌کنی تا کسی تو را نپاید. بعد خودت را از بالا تا پایین برانداز می‌کنی. از این ور به آن ور. دست‌هایت را می‌گذاری کف زمین تا مطمئن شوی وارونه نیستی. تا مطمئن شوی این مرگ تا ابد برای همسایه است که خوب است. که به هر نوع عوامیت و وادادگی، واکسینه هستی. دست‌هایت هنوز روی زمین است. زانوهایت خم شده، کمرت تا شده، سرت را آورده‌ای پایین، کمی مکث می‌کنی و نگاهی به دور و برت می‌اندازی. آدم‌ها را می‌بینی که روی دست‌هایشان در هوا ایستاده‌اند. خیالت راحت می‌شود که درست ایستاده‌ای. که تو وارونه نیستی. دیگران، آن عوام که دستشان می‌اندازی، وارونه‌اند. کمی خودت را جمع و جور می‌کنی. تا می‌شوی. کمی خم‌تر. چرخی می‌زنی. یک قل کوچک می‌خوری. وارونه می‌شوی. وارونه می‌مانی. وارونه‌تر از هر وارونه‌ای. همین. و تمام.


(یک قل کوچک می‌خوری. وارونه می‌شوی. وارونه می‌مانی. وارونه‌تر از هر وارونه‌ای. همین. و تمام)




(تصویری از توکا نیستانی که پس از هزاران هزار سال بر دیواره‌های کافه‌غاری در تهران کشف می‌شود)

اگر تصویری از ما بر دیوار غاری بود و سالیان سال می‌گذشت، از آن چه می‌ماند؟ وارونه بود؟

دوشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۶

دعوت‌نامه

بدین وسیله از شما دعوت می‌شود به صرف یک فنجان چای یا قهوه به یکی از کافه‌ها، یا نیمکت کهنه و ساده‌ی یک پارک، مرا مهمان کنید

.

این دعوت‌نامه جنبه رسمی دارد
رونوشت برای وزیر ارشاد، اداره ممیزی اداره کتاب، برادران نهاجا، نزاجا، منکرات خیابان وزرا، و دیگر برادران و عزیزانی که به صورت شبانه‌روزی و با تمام نیرو برای جلوگیری از ترویج بی‌ناموسی، بی‌حجابی، بی‌بند و باری و بی‌ادبی در سطح و عمق کشور زحمت می‌کشند ارسال شود، تا به صورت گسترده نیروهای خود را به تمام کافه‌ها و پیرامون تمام نیمکت‌های پارک‌های ایران، اعزام کنند، تا بحمدالله اقدام لازم و شایسته به عمل آید که فعل و عمل قبیح دوست‌داشتن به انجام نرسد

جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶

سروش‌خوون نیستم!؟ یا یکی برای من قنداب، سفیداب بیاره

این توضیح را ضروری می‌بینم؛
مثل اینکه این نوشته‌ی اخیر من یک سری سوءتفاهم ایجاد کرده است. یکی دوتا از دوست‌های محترم، یکی دوتا از این ور و آن ور خبر رسانده‌اند که در این نوشته‌ی طنز، خیلی توهین به جماعت خانم‌ها و دختران شده است! به جان همه‌ی دخترهای عالم، که جانم را حاضرم در راه آن‌ها از دست بدهم!، این یک مطلب طنز است. یک شوخی است. یعنی فقط این امت ما توقع دارند، به غیر خودشان بخندند؟! یعنی چون اصلاح‌طلبید فقط خوشتان می‌آید پنبه محافظه‌کارها را بزنید؟ چون استقلالی هستید باید خیلی چیزها را به پرسپولیس حواله‌ی غیرنقدی کنید؟! چون دختر هستید فقط باید پسرها، چون زن هستید فقط باید مردها، سوژه‌ی خنده و سوژه‌ی طنز شما باشند؟!
شما را به خدا سخت نگیرید. شما را به خدا دست بردارید. شما را به خدا آستانه‌ی تحملتان را کمی بالا ببرید. من نمی‌دانم این شخصیت ایرانی‌ها (انواع و اقسام ایرانی را می‌گویم. هر چه بنویسی یک نفر هست که بهش بربخورد و دردش بیاید.) شخصیت‌شان چیست که این قدر راحت می‌شود با یک طنز خرابش کرد و به آن توهین کرد. به قول دکتر شریعتی؛ ایمان، مثل وضو نیست که با یک بی‌احتیاطی از بین برود! بابا جان، خانوم جان! پسر جان! دختر جان! مردم عادی و سیاستمداران عزیز! انواع و اقسام قومیت‌ها و نژادهای محترم بشری، مخصوصا ایرانی!، واقعا شخصیت و شان و جایگاه شما مثل وضو است که با یک بی‌احتیاطی از بین می‌رود!؟
.................................................................................................
برای این که ببینید باقی دنیا، آن هم در تلویزیون چطور نقطه‌ی احتراق غیرتشان بالاتر از ایرانی‌هاست این شوخی را که با شخص اول کشورشان کرده‌اند نگاه کنید وبعد بیایید طنزنویس‌های مملکت خودتان را حلوا حلوا کنید. ان‌شاءالله. و من الله توفیق
.................................................................................................
عجیبه. خیلی. راستش انگشت به دهان همین طور حیران و هاج و واج نشسته‌ام پشت مانیتور. واقعا نمی‌دانم هدف حضرتش از خلق این موجود چه بود!؟ و البته بشر که تا به حال و هنوز که هنوز در درک علت خلق خود عاجز مانده و گاه خود را مرکز جهانیان تصور کرده است و گاه خود را چنان فنا پنداشته، و هستی خود را در برابر هستی آفرینش، چنان کم دانسته، از خود سخنی به میان نیاورده و به جای "من" از "او" سخن گفته است. حالا با تمام این اوصاف و این وصف که فلاسفه و عرفا و من، که همه متفق‌القول و عاجز بر درک آنچه پیشتر در سخن آمد مانده‌ایم، و علاوه بر آن و هنوز که هنوز فلاسفه و من و دیگر عرفا، ره به جایی نبردیم و نخواهیم برد، که زن برای چه خلق شد. حالا خداییش زن هیچی، می‌شود مغلطه کرده و نکرده، اهم علل حضور و وجودش را به رشته تحریر درآورد! اما بینی‌بین‌الله (که متن‌مان عربی‌اش برود بالا که ما هم مثل فلاسفه قرون سه و چهار و پنج بر گسترش زبان عربی کمک کرده باشیم!) بله، بینی‌بین‌الله آفرینش زن که هیچی، حضرتش برای چه دخترجماعت را خلق کرد؟ خدا می‌داند
حالا یکی نیست دخالت در کار و امور و تولیدات و سیاست آفرنیش بکند و عارض شود و بپرسد که دختر خلق کردی، عیبی ندارد! ما این نقصان آفرینش را زیرسبیلی در می‌کنیم (اگر سبیل این فیلسوف نگارنده را دیده باشید به حتم می‌دانید که از زیر سبیلش تمام نقصان خلقت و امت و ملت و به قول ترک‌ها هاموزاد را می‌توان در کرد!) خلاصه یکی نیست بپرسد دختر آفریدی، عیبی ندارد. آخر چرا گذاشتی دانشجو بشود؟ آن هم مدعی؟ فکرش را بکنید! دانشجو! مدعی! و آن هم دختر!؟ هیهات! عرب نبیند و کافر نشنود! وامصیبتا! دخنر؟ مدعی؟ دانشجو؟
طرح بحث
که چه؟ این اطناب و روده‌درازی از برای چه و که چه؟
ذکر مثال
تصور بفرمایید در روز مبارک دانشجو، در این دنیای مجازی اینترنت، از نشان‌های مقالات و گفتارهای دکتر عبدالکریم سروش، که در باب فلسفه، عرفان، عشق، عقل، خردورزی و از این دست مفاهیم بسیار سخن رانده است، نشانی به دست آمده باشد و نشانی‌اش را (لینکش را) طبق روال که شادی‌ام را با دیگران تقسیم می‌کنم -البته در تقسیم شادی حضور خاله سارا* خیلی دخیل است!- در یاهومسنجرم سند تو آل کرده باشم
یعنی به فارسی؛ برای همه فرستاده باشم یا به عربی ؛ انا ارسل لینک فی امت آن‌لاینا مزیدا الی هوخشتره فیه یاهو سیصد و شصتا کثیرا، یاهوسیصد و شصتی عظیما
ادامه ذکر مثال
تا اینجا مشکلی نیست
مشکل از آنجا شروع می‌شود که یک دختر؟ دانشجو؟ مدعی؟ که منتها علیه فلک را شکافته است ادعایش و دندان موشی کوکش زده است، آف لاینا (این هم عربی است! یعنی به صورت آف‌لاین!) پیغام بگذارد که من سروش‌خوان نیستم! هیهات! یکی بیاید مرا بگیرد. یکی بدود برود قنداب سفیداب (بعداش می‌خواهم بروم حمام!) بیاورد. بابا من پس افتادم. مبهوت شدم از این عمق. لامصب عمق دانشجوهای ما هم عمق هسته‌ای شده است! اصلا قابل اندازه‌گیری نیست. پوز فلسفه و دانش غرب را یک بار دیگر به خاک مالیدیم. آقا یکی بیاید این دانشمندها و مخترعین جوان را یک جا سیو** کند نه اصلا سیواز*** کند چندتا آن هم در چندجا ! حیف است این‌ها را از دست بدهیم. ایران به این معادن هسته‌ای، که البته فقط سوختشان هسته‌ای‌ ست، نیاز مبرم دارد
طرح مساله
در جواب دختری دانشجو و غیره (که شرحش به تفصیل و تطویل!) رفت که می‌گوید: من سروش‌خوون نیستم چه باید گفت!؟
جواب
نه باید گذاشت نه برداشت و پاسخ داد؛
اتفاقا دکتر سروش هم وبلاگ تو را نمی‌خواند!؟
.........
حالا شیطان رفته تو جلدم، می‌گوید نشانی وبلاگ این دختر را برایتان بگذارم
حالا یک رسالت بر دوش هر اهل کتاب و اهل نظری است که برود به دکتر سروش بگوید، یک نفر (که دیگر از ذکر مشخصاتش خسته شدم) سروش‌خوان نیست! دقت کنید سروش‌خوان نیست!؟
........
حالا یک نفر بیاید بگوید از سروش چقدر گرفته‌ام که این‌طور سنگش را به سینه می‌زنم؟
راستش بده بستانی در کار نیست،خیلی ساده است، شما هم کتاب‌هایش را یک نگاهی بیندازید؛ گیرم متداول‌ترین و محبوب‌ترین کتابش را بخوانید: قمار عاشقانه. اگر سنگش را به سینه نزدید با سنگ شیشه‌ی خانه مرا بشکنید
.......
پی‌نوشت
Khaleh Sara! = *
save = **
save as ... = ***

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

داستان کوتاهی که نخواندنش تا ابد طول می‌کشد

فکر می‌کردم دوستم داری. فکر می‌کردم در قصه‌ی تو نقش اول هستم. بعدها با خودم گفتم شاید نقش دومی چیزی هستم که دیده نمی‌شوم اما حضورم ملموس است. حالا می‌بینم هزارتا شخصیت دارد این قصه‌ی تو. حالا، دردش همینجاست، می‌بینم در این هزار نام، نام کوچکی از من نیست. حالا فکر می‌کنم اگر قصه‌ی تو، کتابی بود مثل یکی از آن کتاب‌های مفصلی که مخابرات چاپ می‌کند، و نام همه در آن است، باز هم نام همه در آن بود و نام من نبود. فکر می‌کنم نام همه در گوشی تلفن همراه تو هست. نام همه. و من هر بار که به تو زنگ زده‌ام، تو سریع مرا شناخته‌ای. چون شماره‌ای را دیده‌ای و این تنها شماره‌ی عالم است که نام صاحبش را در حافظه‌ی گوشی‌ات ثبت نکرده‌ای و نمی‌شناسی‌اش؛ نام مرا. شماره‌ی مرا. حالا فکر می‌کنم حضورم مکمل نقش تو نیست. فکر می‌کنم حضور هر یک از ما، نافی حضور که هیچی، نافی وجود دیگری است. مطمئنم اگر در قصه‌ای ببینم نام مرا کنار نام تو قرار داده‌اند، با یک فانتزی احمقانه روبریم. نه، راستش مطئن می‌شوم که من مرده‌ام. رفته‌ام. و این یک جریان سیال ذهنی مالیخولیایی است که خواسته عناصری را که هرگز در کنار هم جانمی‌گیرند، کنار هم جا داده باشد. جمع اضدادی که قدیم‌ترها می‌گفتند. جمع من و تو. که خیالم راحت است تا دنیا دنیاست این جمع، ما نمی‌شود. حالا فکر می‌کنم دوتا قصه‌ی جدا هستیم. تو رمانی که خواندنت تا ابد طول می‌کشد، من داستان کوتاه کوتاهی که نخواندم تا ابد طول کشیده است

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

ما نمی‌گوییم دیکتاتوری بد است، می‌گوییم چرا دست شما باشد!؟

نمی‌دانم چرا وقتی سخنرانی‌های آدم‌های مختلف را گوش می‌کنم، چپ و راست، محافظه‌کار و اصلاح‌طلب، و حتا صحبت‌های طنزنویس‌ها یا حتا مخاطبان طنز و دیگران، یاد مرحوم کیومرث صابری، گل‌آقا، که بسیار برایم محترم بوده و هست، می‌افتم. در یکی از جلسه‌ها، فکر کنم برای دانشجویان پرستاری صحبت می‌کرد، با همان لهجه‌ی شیرینش گفت و البته من دیگر چنین چیزی از او نشنیدم، که: مرحوم مهندس بازرگان می‌گفت ما نمی‌گوییم که دیکتاتوری بد است، می‌گوییم چرا دست شما باشد!؟
...
روح گل‌آقا شاد. حضورش سنگ محک باارزش و خوبی بود برای طنز

شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۶

کشف المعانی

چشمک
چشمک برآیند احساسات یک شخص به شخصی دیگر است
که چون از جای دیگرش نتوانسته بیرون بزند
از چشمش می‌زند

جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

احمدی‌نژاد یا کسی که به احمدی‌نژاد رای داده است؟

این روزها داخل تاکسی و مترو می‌شنوم که مردم شروع کرده‌اند به پیش‌بینی انتخابات آینده‌ی ریاست جمهوری. از حالا هم همه مطمئن هستند که محمود احمدی‌نژاد رای می‌آورد. دلیل‌شان هم این است که حکومت این طور می‌خواهد! همان‌طور که در دوره پیش می‌خواسته هاشمی رفسنجانی رای نیاورد. بعد نمی‌دانم چطور گوزن و شقایق را با هم مرتبط می‌کنند و نتیجه می‌گیرند دست همه‌شان، یعنی احمدی‌نژاد و رفسنجانی و خاتمی و حکومت و... در یک کاسه است! خب در این لحظه من با خودم فکر می‌کنم طنز نوشتن از عمال حکومتی واجب‌تر است یا از مردم؟ این میان کدامشان نیاز به نقد و نیاز به طنز دارد؟
مدت‌هاست می‌اندیشم حکومت محکمی داریم. یعنی هرکاری که برای حکومت کردن و بقای آن لازم است به نحو احسن توسط حکومتیان اجرا می‌شود. این بحث را نمی‌خواهم بشکافم اما شاید بتوانید بپذیرید که حکومت، حکومت قوی‌ای است. یادتان باشد که در بلبشوی چند سال پیش تیتر یک روزنامه‌های حکومتی از قول وزیر اطلاعات این بود: با سه میلیون نفر طرفدار هم می‌توانیم حکومت کنیم
حالا می‌خواهم ذهن‌تان را دعوت کنم به این اندیشه‌ورزی که مردمی که عمری است منتقد همه چیز هستند جز پروراندن و پذیرفتن این باور که دست همه در یک کاسه است و دست روی دست گذاشته‌اند که امریکا حمله کند! بیشتر جای نقد و طنز دارند یا حکومتیان که آهسته و پیوسته و دانسته به کار خویش مشغول هستند؟
مدت‌هاست به این موضوع فکر می‌کنم که احمدی‌نژاد را باید به بوته نقد و طنز کشید یا کسی را که به او رای داده است
.
.
.
مرتبط

دوشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۶

اين شعر در دست احداث است

سلام. نفهميدم من شما را دست انداختم؟ يعني مي‌گوييد من دست‌اندازم؟ يعني دست انداختم طرف شما؟ يا دست انداختم دور شما؟ يا دست انداختنم دور گردن شما؟ يعني دست من پيش شماست الان؟ نمي‌فهمم من به شما دست دادم دست آخر يا نه؟ به هر حال دست خودم نبود چون الان دست شماست. در كل دستي كه نمك ندارد بشكند اگر دست شماست. حتا اگر دست خودتان نيست كه دست شماست و دست من است كه دست شماست. حالا كه اين متن دستكاري شد دستم به دامنتان كاري به دستم ندهيد كه دستم زير سنگ است الان. دست دست مي‌كنم كه اين چند خط تمام شود بروم دست به آب. بعدش آب مي‌ريزم روي اين دستم و روي اين دست خط هفت بار. كه دست و دل نبازي وقتي خواندي‌اش. برو دست و رويت را بشور كه از حاشيه وارد متن مي‌خواهيم بشويم. حالا هي بيا بگو دستم برايت رو شده است... كدام دست؟ دستي كه گذاشته‌اي‌اش در پوست گردو؟ من ساده يك عمر به اين خيال كه دستم را مي‌خواهي ببندي در حنا. جاي دستگيري از من به فكر دستگيري مني. چه نيازي به آژان؟ براي مني كه عمري است دستم بسته است. راستي دستت كه بند نيست مي‌تواني بند بيندازي به دست راستت با دست چپ؟ عمرا! دست چپ و راستت را هنوز نشناخته‌اي جوان ولي من دستم پينه بسته است. در دست‌گاه شور بخوان كه شور متن درآمده‌است. بيا مرا با خودت ببر اگر تمام اين شهر را بلدي مثل كف دستت. راست مي‌گويم كف اين دست مو ندارد اما تو بكن تا بفهمي كه تمام نوشته‌هاي من دست‌ساز است و صد بار دست به دست مي‌شود تا آخر تاريخ و سر و دست مي‌شكنند براي آن. يك بار گفته بودم اين دست دستگيره نيست كه هر كه از راه رسيد بگيردش. دست به سر مي‌شوي تا آخر اين متن اگر صبر كني. دست و پايت را جمع كن كه به آخر متن مي‌رسيم كم كم هرچند كه با دست خالي، دست از پا درازتر برمي‌گردي اول متن. بعد با خودت مي‌گويي اين پوريا عالمي كه دستش چلاق نيست يك دست‌خط بنويسد براي فلان‌الدوله كه دست تو را جايي بند كند. براي همين است كه به من مي‌گويند دستم درست. حالا من دستم درست، درست. ولي تو را دست به دست مي‌دهم كه بمالند به ديوار خوب من! حالا دست از سرت برمي‌دارم فقط بگو آخر سر دست افتادي يا دست انداختم يا شدم دست‌انداز يا شدي دست به سر؟
.
.
.
اين شعر در دست احداث است
.
.
.
شعر دستي
چون انواع حجم و طول و عرض و كسينوس زواياي شعر، آن هم از چند زاويه در ادب امروز فارسي تكليفش مشخص است و تنها مانده است كه ما هم براي خودمان پيشگام يك نوع خاص از شعر شويم، اين شعر را كه شعر دستي مي‌ناميم و با كاردستي يا كارهاي دستي ديگر فرق زيادي هم ندارد، رسما تقديم تشنگان شعر امروز ايران مي‌كنيم

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

دعاي رفتن به خانه‌ي خدا يا آمدن خدا به خانه‌ي ما

در روايت آمده است آرزوي مومن دو تا باشد
يكم آن كه به زيارت خانه‌ي خدا مشرف شود
و دوم اين كه نور الهي را در قلبش با چشم جان مشاهده كند
و براي برآورده شدن آن گفته شده است كه مومن دعاي زير را روزي صد و سي و سه هزار مرتبه بخواند
.
.
.
الهي
يا منو ببر به خونتون يا بيا به خونه‌ي ما

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

بررسي بي‌ناموسي در ترانه‌ها

مملكت وقتي مملكت گل و بلبلي باشد هر روز بايد منتظر يك چه چه جديد باشيم. فكر كنيد وقتي رئيس‌جمهور ما به جاي حل مشكلات ريشه‌اي كشور به دورترين روستاها سفر مي‌كند و فكر مي‌كند كه ريشه يعني چيزي كه آن دور قرار دارد، پس بايد در اين شلم شورباي كشوري و لشكري، بلاگرهاي ما هم تنها مشكل ريشه‌اي زندگي‌شان آن چيزي است كه آن دورها و پائين‌هايشان وجود دارد و احتمالا همين مشكل است كه ترتيب‌شان را داده است.
در همين راستا البته اين راستا را با راستاهاي ديگر اشتباه نكنيد ما تصميم گرفتيم 2 موضوع مهم را بشكافيم. اين شكافيدن را هم با معني تحت‌اللفظي آن به معناي جر دادن اشتباه نگيريد لطفا.

***

حالا اصل مطلب:
موضوع اول محمود فرجامي است. اين محمود براي خودش كلا يك پروژه محسوب مي‌شود كه حسابي مي‌شود رويش كار كرد. ايميلش را هم براي كساني كه مي‌خواهند رويش كار كنند اينجا مي‌گذاريم. محمود با نصفي از كساني كه مسائل خصوصي زنان را عمومي مي‌كنند مشكل دارد. با آن نصف ديگر مشكل ندارد چون آن‌ها چيز خصوصي‌اي ندارند كه در وبلاگشان به محمود و ديگر مردان و مشهدي‌ها نشان بدهند.
چرا فرجامي با زنان مشكل‌دار مشكل دارد؟
اول ببينيد اسم سايتش را چه گذاشته؛ باران در دهان نيمه باز. اين اسم ما را با خيلي چيزهاي فرجامي آشنا مي‌كند و البته چندتا سوال هم پيش مي‌آورد. اولا اگر مردي چرا باران؟ محمود نه؟ پس يك جاييت در اعماق درونت مي‌خواهد اسمش باران باشد. يعني به دروني‌ترين چيزت، شايد قلبت شايد دلت شايد چيز ديگر، رجوع كني مي‌بيني از كودكي يك گرايشي در تو بوده. كه چون در كودكي به آن پاسخ نداده‌اي وقتي بزرگ شده‌اي آن گرايش شده است گرايش سياسي كه بهش پاسخ داده‌اي. براي همين است كه بخش سياسي‌ات اين‌قدر رشد كرده ولي ديگر بخش‌هايت نه. اين از اولا.
ثانيا چرا در دهان؟ چرا جاي ديگر نه؟ اين مساله دهاني مساله به خصوصي است كه من علم پرداختن به آن را ندارم و بايد از جماعتي كه با مسائل دهاني و گقتمان از بالا و فشار از پايين آشنا هستند، در اين مورد استفتا كرد
ثالثا حالا كه در دهان و آن هم باران چرا نيمه باز؟ چرا چارطاق باز نه؟ يعني در تو چيزي هست كه مي‌خواهد باز كند اما چيز ديگري هست كه نيمه‌باز مي‌كند.
در كل به كسي كه در ملا عام دهانش را آن طور كه داني باز كرده و سرش را هم احتمالا بالا گرفته نمي‌شود حرجي گرفت
اين از پرونده محمود.
(البته واقفيم كه اين دوسيه‌اي كه براي محمود باز كرديم دشمن شاد كن است و از اين به بعد مي‌تواند مورد استناد خورشیدخانوم و اينا قرار بگيرد!)


***

حالا آن يكي مطلب:
در ترانه‌ها و شعرهاي ما كه محمود خان فرجامي در يادداشتي نوعي خوانش جديد و ززززززز از آن‌ها به دست داده چيزهاي غلط اندازي وجود دارد. ما سعي
مي‌كنيم به چندتا از آن‌ها اشاره كنيم:
***
چشامو مي‌بندم و تو رو به يادم ميارمو ... هيشكي مثل تو نمي‌تونه...
بنيامين
در اين ترانه متوجه مي‌شويم خواننده چشم‌هاش رو بسته و صورت و جاهاي ديگر معشوقش را به يادش مي‌آورد و به كار دستي مي‌پردازد

***

كسي نيست شب رو با من سر بكنه .... من مي‌خوام يه دسته گل به آب بدم ....
سيمين غانم
در اين ترانه كه به سفارش دار و دسته نازلي اينا خوانده شده است مي‌فهميم كه كسي نيست شب را با خواننده سر بكند و به او سرويس بدهد. پس او خودش يك جوري دست به كار مي‌شود و يك دسته گل را به آب مي‌دهد يا شايد هم آب را به دسته گل مي‌دهد. اين چيزها را كه ما نبايد بدانيم!

***

ناگهان پرده برانداخته‌اي يعني چه... مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه....
حافظ
در اين غزل - ترانه مي‌بينيم كه پيشگيري نكرده‌اند و شاعر كه نقش فاعل را بازي مي‌كند به دردسر افتاده است. آن‌ها نبايد پرده را مي‌انداخته‌اند چون خوب نيست آدم و يا چيزهايي كه براي آدم است از پرده بيرون بيفتد. یا از نگاه دیگر اصلا نباید پرده را کشید. در نظر داشته باشید پرده برانداختن با آن پرده‌برداری که مسوولان در افتتاح تونل می‌کنند کاملا متفاوت است هر چند جفتش راه به جایی نمی‌برد. در مصرع بعد هم مي‌بينيم مفعول كه به عنوان معشوق در ترانه فرض شده است همان طور مست و به صورت بي‌ناموسي و احتمالا وسط عمليات حفاري تونل از خانه بيرون زده است

***

مرغ سحر ناله سر كن... داغ مرا تازه‌تر كن ...
بيشتر كن... بيشتر كن.... بيشتر كن

در اين ترانه كه همه جا به صورت دسته جمعي خوانده مي‌شود و به نوعي سرود ملي ايرانيان محسوب مي‌شود مي‌فهميم كه يك غم ملي با رويكرد خطه قزوين هم در آن وجود دارد. در وسط ترانه شاعر ديگر نمي‌تواند جلوي خودش را نگه دارد و سه بار فرياد مي‌زند: بيشتر كن! بيشتر كن! كه ما چون كتاب شاهد بازي در ادبيات ايران را جمع كرده‌اند دوست نداريم ما را هم جمع كنند پس به جزئيات اين شاهد بازي در ترانه فوق اشاره نمي‌كنيم. دوستان كه نياز به توضيحات بيشتر دارند ايميل بزنند!

***

موضوع را درز مي‌گيريم.


دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶

سير تكاملي احمدي‌نژاد

محمود احمدي‌نژاد، رئيس محترم جمهوري، در ابتدا يك شهيد رجايي بود كه با ساخت يك فيلم و چند سخنراني سعي كرد ثابت كند او هم مانند رجايي شهيد شده است اما به دليل كمبود امكانات و يا به دليل استفاده نكردن از سهميه‌ي دولتي خود ديدار حق را لبيك نگفته است
او در زمان انتخابات با يك حس چه‌گوارايي نقش فردين را بازي كرد كه قرار بود با نامردهاي دزد خانم‌باز پولدار احتمالا تكنوكرات كه خيلي بدند و دست‌شان بوي نفت مي‌دهد بجنگدد و حق مظلومين را از گلوي آن‌ها بيرون بكشد كه به دليل تغيير در فيلم‌نامه او از اواسط فيلم تصميم گرفت با امريكا بجنگدد
وي پس از درخشيدن در نقش فردين با فروزان، ببخشيد الهام، همبازي شد و با بازي در فيلم سفر سازمان ملل، و با خواندن ترانه آمدم از واشنگتن آمدم با هاله لامپ نئون آمدم به شدت محبوبيت جهاني يافت
احمدي‌نژاد پس از آن با ادبيات و لحن سيدمحمد خاتمي آشنايي يافت و سخنراني‌هايي با همان غلظت منتها به جاي دانشجويان براي كشاورزان و به جاي اصلاحات راجع‌به انقلابات انجام داد. وي در اين برهه از زمان از ضمير ما به جاي من استفاده كرد
چندي بعد احمدي‌نژاد چند پيام به دنيا فرستاد كه دلي‌وري‌اش همه‌جا را لرزاد. سپس به پيلينگ يا پاكسازي خاورميانه پرداخت و سعي كرد جوش چركي اسرائيل را كه كنار صورت عروس خاورميانه در آمده است، بتركاند
او چندي پيش در يك سخنراني كه براي فرماندهان سپاه كرد گفت: دنيا بداند
در همين رابطه دنيا جواب داد: فرماندهان سپاه هم بدانند
محمود كه در تمام دهات و نقاط محروم ايران سفر كرده است به علت پايان پذيرفتن مناطق محروم داخلي، عازم غربت شد و هم‌اينك سفر به نقاط محروم جهان را آغاز كرده است
ادامه دارد

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

حواست باشد يك‌طرفه نيايي

عشق مثل خيابان يك طرفه است
دوستي مثل خيابان دوطرفه
فقط حواست باشد يك‌طرفه نيايي

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

بزي كارتون

بزي كارتون به جمع باقي سايت‌هاي كارتون و كاريكاتور كه مي‌گويند بز نيستند پيوست
اين امر خجسته را به آقايان و خانم‌ها و ديگر موجودات كارتونيست، تبريك عرض مي‌كنيم

كسي سر در مياره

كسي سر درمياره چرا اين بابا وقتي شهردار بود پولش رو خرج شكلات و بن شهروند قبل از انتخابات مي‌كرد ولي حالا كه رئيس‌جمهور شده مي‌خواد با پولش قطارهوايي بسازه
حالا كاري به كاراي ديگه‌ش نداريم ولي خدائيش از اين كارش سر در مياريد؟

جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶

اذان ماه رمضان

حي علي الغذا
حي علي الغذا
بشتابيد به سوي غذا
بشتابيد به سوي غذا
.
.
ارجح و واقع‌گرايانه‌تر است كه در ماه مبارك رمضان، اذان مغرب را بدين صورت تلاوت نمايند
.
.
به روايت اهم متكلمين و محدثين سده پانزدهم و شانزدهم ؛ ابو پوريا بن محمد بن ابوالفضل بن ملاعلي ساووي

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

گوگوش آدم‌خوار بوده

حتما شنيدين كه : آدما از آدما زود سير مي‌شن
به همين دليل من مطمئن هستم كه گوگوش آدم‌خوار بوده

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

دعاي عمل زيبايي بيني

الهي ربنا عملك البيني نا الي احسن دماغ
يا ارحم الراحمين
.
اين دعا را قبل از ورود به اتاق عمل پنج بار خوانده و بر بيني فوت كنند

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

تصحيح تاريخي ما بر يك مصرع از مولوي

يكي از معروف‌ترين مصرع‌هاي تاريخ ادب فارسي متعلق به مولانا مي‌باشد. كه اين مصرع را به اشتباه در نسخ اين گونه ضبط كرده‌اند
هر كسي از ظن خود شد يار من
.
كه ما بعد از تحقيق فراوان بدين نتيجه رسيدم كه اختلاف روايت فاحشي با توجه به ديدگاه مولوي و اساس تفكر و و جهان‌بيني‌اش، در نقل و ضبط اين مصرع وجود دارد، كه دست بر قضا غير از ما و چند دانشمند گردن‌كلفت ديگر آن را نفهميدند. و تصحيح ما بر اين مصرع اين گونه به ثبت بر جريده ادب ايران و زبان پارسي خوش مي‌نشيند
هر كسي از زن خود شد بچه دار
.
به تصحيح پوريا عالمي مقابله داده شده با هشتصد نسخه دستنويس و چرك نويس

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۶

پشت هم در آمدن

هميشه تو هر دردسري مثل يه مرد، پشتم درميومد؛
آره هميشه مثل نامردا پشتم قايم مي‌شد

جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

فلسفه در فنجان - حكم صحنه آهسته در فوتبال

اگر فرض را بر آن بگيريم كه در بازي پا به توپ كه فلاسفه يونان از آن به اسم فوتبال ياد مي‌كنند و آن بازي‌اي باشد كه دو يازده نفر كه صاحب نفس مجرد بوده اما در كل براي رسيدن به ماهيت نفس واحده تلاش مي‌كنند و هدف غايي از سعادت ايشان دست يافتن به سوراخ بزرگ گروه مقابل كه آن را دروازه مي‌ناميم مي‌باشد چنان كه آن چيز گرد و مدوري را كه آن را توپ مي‌ناميم اين قدر با پا بهش ور بروند و بمالند و زيرش بزنند و به هم حواله‌اش كنند تا به حد اعلاي موجوديت خود برسد و وارد سوراخ گروه حريف كه دروازه مي‌خوانيمش بشود. در اين حالت تكثر يازده نفس مجرده در سايه عنايت عقل اول به اتحاد غيرمتفرقه مي‌رسد كه ما و فلاسفه ديگر آن را گل مي‌ناميم و اين گل با آن گل كه در باغچه و بوستان مي‌رويد هم‌نام است اما هم‌ذات نيست و نبايد اشتباه گرفته شود
اجمالا پيرامون وصال به گل بايد اشاره كنيم كه به گل دست يازيدن نوعي شادي به انسان فرو مي‌كند كه حكيم ابن سينا زير مدخل نشادور آن را به تفصيل شرح داده است. كه از علامات آن يكي دويدن و معلق زدن و لخت شدن و انگشت شست حواله كردن است به دوربين‌هاي ناطق نوري كه فلاسفه غرب آن را تلويزيون نام نهاده‌اند
حال كه سخن از ناطق نوري به ميان آمد بايد گفته شود كه او چه بود و از كجا بيرون زد. اهل علم كه دهان خود را بعد از كشف برق صاف كرده بودند و مرتبا يك سر سيم را به هر سوراخ كه مي‌رسيدند وصل مي‌كردند بعد از لقا با نور الهي در اختراعات و كشفيات خود كه آن را لامپ يا چراغ مي‌ناميم معامله را ول نكردند و مرتب سيم برق و سيم چراغ را به هم گره زندند به اين اميد كه وحدت حاصل شود. در نهايت مخترعي از بلاد باختران دور به چيزي دست يازيد كه تصوير را از لوله مي‌كرد و از توي سيم فرو مي‌كرد به جعبه‎‌اي كه آن را تلويزيون ناميدند و ما و فلاسفه ديگر معادل پسنديده ناطق نوري را بر آن فرض كريدم و اين ناطق نوري با آن ناطق نوري كه صبح‌ها لاي نان مي‌مالند به جاي لبنيات كاله و رياست مجلس را بر عهده داشت و رياست جمهوري را بر عهده نداشت فرق مي‌كند.
و سخن به اطناب تا نكشيد بگوييم كه بازي پا به توپ را از ناطق نوري يا تلويزيون به كرات پخش كنند و هر گل كه دست يازيده شود را مرتب تكرار كند به سرعت‌هاي گوناگون كه ما آن را صحنه آهسته ناميم و آن صحنه‌اي باشد كه آهسته پخش شود از گلي كه زده شده است
و حال كه سخن به اينجا رسيد و تو از بازي فوتبال و تيم و هدف غايي آن كه دست يازيدن به گل باشد و تلويزيون و صحنه آهسته مطلع گشتي و ضميرت روشن شد اين سوال مطرح مي‌شود
.
سوال
.
اگر صحنه‌اي از بازي فوتبال را كه عليرغم تلاش دو يازده نفر در هر گروه، توپ به گل تبديل نشود و تلويزيون آن را در صحنه آهسته نشان دهد، چه حالت‌هايي را مي‌توان متصور ساخت
.
فرض ما
.
مي‌تواند گل نشود و اين حكمي ندارد
مي‌تواند در صحنه آهسته گل شود و اين حكمش اين است كه هر چه نه بدتر گروه مقابل بسوزد
مي‌تواند به اوت رود و اين حكمش اين است كه هرچه نه بدتر هر دو يازده نفر بسوزد
مي‌تواند كرنل شود و اين حكمي از آن دست دارد كه هرچه نه بدتر تماشاچي‌ها بسوزد
مي‌تواند به تير دروازه بخورد كه اين حكمش به دست عادل فردوسي‌پور است كه دهان مربي و بازيكن و داور و علي‌آبادي را مورد عنايت قرار دهد و اين علي‌آبادي خود مبحثي ديگر است چرا كه فلاسفه تلويزيون وي را پدر ورزش ايران خوانده‌اند كه شرح آن در اين مقال نگنجد

سه‌شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶

تسليت ما

هر چي خاك اون خدابيامرزه تو سر شما باشه

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

فلسفه در فنجان - چهارمين

آيا خداوند براي بنده خويش كافي نيست؟
.
.
.
اين را اس.ام.اس كردم براي بعض دوستان. جواب‌هاشان يك تغيير اساسي در فلسفه من ايجاد كرد. شايد بعضي جواب‌ها را بگذارم اينجا

شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶

عاشقانه‌ي من من تو تو

من من
تو تو
كشيدم
كي رو؟
تو رو

دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶

رژيم عاشقانه

تلفنم رژيم گرفته است ... چند وقتي است كه زنگ نمي‌خورد

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

سهميه‌بندي دعا

پيرو انتشار طرح‌هاي محرمانه سهميه‌بندي خبري پيرامون اعزام زائران و حجاج محترم به مكه محترمه به دستمان رسيد كه به سمع و نظر مونيتورتان مي‌رسد
.
.
حجاج محترم با توجه به طرح سهميه‌بندي دعا؛ روزانه سه بار بيشتر خانواده و عزيزان خود را دعا نفرماييد
گفتني‌ست خانواده‌هاي پرچمعيت يك و نيم دعا در روز بيشتر سهميه دارند
همچنين براي كساني كه اموراتشان از كار دعا مي‌گذرد سهميه‌اي 2 برابر مردم عادي در نظر گرفته شده است تا كار مملكت لنگ نماند
در همين رابطه از طرف مقامات مسوول شديدا تاييد شده است آن‌هايي كه اهل دعا گرفتن و دعانويسي و فال قهوه هستند اجازه شارژ كارت سهميه‌بندي ديگران را ندارند
.
.
همشهري گرامي
بعد از دعا كردن، دعاكارت خود را فراموش نكنيد

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶

فلسفه در فنجان - سومين

سردرد عجيبي در پاي‌ام احساس مي‌كنم

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

فلسفه در فنجان - دومين

سوال
اگر جاذبه زمين نبود، انسان براي مرحله دفع با چه مشكلي روبرو مي‌شد؟
فرضيه
به جاي از پايين از بالا دفع مي‌كرد
به جاي دفع به ناچار جذب مي‌كرد
به جاي نشستن بر سر مستراح، بايد سر و ته مي‌ايستاد
به جاي اينكه پاي ديوار كارش را كند بايد سر ديوار خودش را راحت كند
به جاي اينكه در پيري سُند از پايين جاسازي كند بايد از دهان جاسازي كند
.
.
.
حالمان تهوع شد و در راستايش دفع و جذبمان دارد به هم مي‌ريزد! براي حفظ مسائل بهداشتي فعلا مطلب را درز مي‌گيريم

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

فلسفه در فنجان - يكمين

طرح بحث
خدا خر را مي‌شناخت بهش شاخ نداد يا گاو را نمي‌شناخت بهش شاخ داد؟
.
.
.
.
.
.
اين بحث‌ها سياسي نيست و هرگونه برداشت سياسي از آن‌ها از فحش ناموسي بدتر مي‌باشد

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

ادبیات تطبیقی ما و حافظ

آنان كه خاك را به نظر كیمیا كنند
آيا بود كه خاكی هم به سر ما كنند؟

به روایت ما

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند؟

به روایت حافظ

+ ادبیات تطبیقی

دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

طرح محرمانه انواع سهميه‌بندي منتشر شد

سهميه‌بندي آب
براي جلوگيري از ريختن آب به آسياب دشمن
سهميه‌بندي پشم
براي جلوگيري از انقلاب پشمي و مخملين
سهميه‌بندي گ
براي جلوگيري از خوردن گ اضافه
سهميه‌بندي م
براي جلوگيري از ازدياد جمعيت
سهميه‌بندي مناطق محروم
براي جلوگيري از فوران سفرهاي استاني
سهميه‌بندي كشورهاي بدبخت بيچاره
براي جلوگيري از گلكاري در سياست خارجي
سهميه‌بندي الهام
براي جلوگيري از تضييع شايسته‌لاري الهام‌سالار تحت محيط دولت
سهميه‌بندي صفار هرندي
براي جلوگيري از نفوذ بي‌ناموسي‌هاي غرب به ما
سهميه‌بندي احمدي‌نژاد
براي جلوگيري از تخريب آثار باستاني و عتيقه‌جات مملكت

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

اين شكلي و اون شكلي

گفت: وقتي بهش راي مي‌دادم، اصلا فكر نمي‌كردم اوضاع مملكت اين شكلي بشه
گفتم: خوشحال شدم شناختمت. هميشه فكر مي‌كردم اون‌هايي كه بهش راي دادن چه شكلين

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

روزهاي گند

روزهای گند
روزهای گند
روزهای گند
روزهای گند، گند زده‌اند به تمام روزهای خوب

.

.

ناسلامتی به سلامتی همه‌ی قهرمان‌های پوشالی
و البته همه‌ی سگ‌های پوشالی

سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶

شعر بندتنبانی برای پوریا عالمی










توکا نیستانی عزیز از اینکه شعری برای من سروده ای و عکسی از من برداشته ای و گذاشته ای بسیار سپاسگزارم


یک راز را محرمانه به تان بگویم؟ به این که می توانم با غول دوران جوانی‌ام، همان که با طرح‌هایش در کتاب کوچه‌ی شاملو زندگی می‌کردم، همان که هاشورهایش، تلخی طنزهایش، مفاهیم عمیق طراحی‌اش مرا به وجد می‌آورد و شور می‌بخشد... با غول دوست‌داشتنی آن‌روزها و انسان بسیار مهربان و ساده‌گیر این‌روزها، گپ گرم و دوستی بی‌تکلف داشته‌باشم، سخت می‌نازم و افتخار می‌کنم

...

"پوریا عالمی" دوست دوست داشتنی من است، طنز نویس با ذوقی است که برای باقی ماندن سر به تنش از صمیم قلب دعا می کنم. او چندی پیش طی "ای میلی" رسماً از من خواست تا به دو بیت شعر بند تنبانی میهمانش کنم و شرط گذاشت که حتماً اسمش در شعر آورده شود؛ علی رغم این که بنا به برخی ملاحظات از سرودن اشعار بند تنبانی پشیمان شده ام- این روزها فرق بین بند تنبان و بند های دیگر به شدت مخدوش شده است- نمی توانستم به دوست خوبی مثل او جواب منفی بدهم.

.
ابیات
از عالم ما و این جهان دوری ها
شیرینی ولی مثل نمک شوری ها
تو طنز نویس من در دو عالمی
با حسن و کمالاتی ولی، پوری ها



شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۶

مراقب چس فیل و فیل تر باش

در پاسخ به ناتور در باب مبارزه اساسی با فیلتر این راه‌ها را برای آحاد ملت در نظر گرفتیم
...
...
می‌توانیم پیش از آن‌که آن‌ها سایت‌مان را فیلتر کنند، خودمان خودمان را فیلتر کنیم
می‌توانیم چند عکس معنوی یا چند عکس حزب‌الهی را با اسم‌های سکسی در سایت‌مان بگذاریم
می‌توانیم یک صفحه کامل از کلمه‌ی سکس استفاده کنیم و در آخر مطلب بنویسیم سکسکسه داشتم
می‌توانیم یک صفحه کامل برای رجل سیاسی بد و بیراه بنویسیم و خواهر و مادرشان را مدنظر قرار دهیم. اما در آخر مطلب ذکر کنیم که این مطالب را از یادداشت های فاطمه خانم، خانم الهام آقا، نقل کرده‌ایم
می‌توانیم راجع به اکبر گنجی نظر بدهیم، وقتی فیلتری‌ها سایت ما را بررسی می‌کنند می‌فهمند که نویسنده سایت اوسکل یا چیزی در همان حوالی است که در سال 86 در حال نوشتن از اکبر گنجی است. در نتیجه دیگر دور و بر سایت شما نمی‌آیند
می‌توانیم بنویسیم "دانلود فیلم خصوصی اکبر یا محمد یا محمود" اما لینک بدهیم به سایت روزنامه کیهان
می‌توانیم بنویسیم در انتخابات شرکت نکنید اما توضیح بدهیم منظورمان این بوده که در انتخابات شرکت نکنید شعار ضدانقلاب است که از دم ملحدن
می‌توانیم بنویسیم عکس‌های هدیه تهرانی اما لینک بدهیم به نوشته‌های فاطمه رجبی
...
در تمام این حالت‌ها، فیلتری‌ها را بدجوری سرکار گذاشته‌ایم
...
و در هر صورت وقتی فیلتری‌های وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات ببینند شما این قدر شیرین می‌زنید که یک همچین سایت و وبلاگی برای خودتان راه انداخته‌اید به حتم دیگر سراغ آدرس اینترنتی شما در موتورهای جست‌وجوی حساس به کلمات خاص و بسیار هوشمندشان نمی‌آیند. در نتیجه از آن به بعد می‌توانید خیال‌تان راحت باشد که فیلتر نمی‌شوید
...

نتیجه

چس فیل از ما، فیل تر از شما

معنی

ما می‌نویسیم چس فیل، چون ترویج فساد کردیم در نتیجه فیل سانسورچی‌ها و ممیزچی‌ها، تر می‌زند به سایت‌مان

دوشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۶

دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶

سخنرانی

نمایش در یک پرده
....
.....
اشخاص:
یک مرد
یک مرد
...
...
.....
دیگه سخنرانی نداری؟ ت
نه ت
مطمئنی؟ ت
آره . ندارم. ت
اگه داری بگوها، خجالت نکش. ت
نه ندارم. ت
تو راه وانمی ایستیم ها! ت
ندارم دیگه... نمیاد! ت
حالا یه زوری بزن! ت
هوووووم! هووووووووم! نه ندارم! ت
ببین اگه راه بیفتیم نمی تونیم جایی ترمز کنیم‌ها، باید تخته گاز بریم. ت
می‌دونم. خب الان ندارم. ت
تو راه نگی نگه دارها! ت
باشه. ت
می‌تونی خودت رو تا شهر بعدی نگه داری؟! ت
آره. ت
راه بیفتیم پس؟ ت
نه ... نه ... صبر کن صبر کن سخنرانی دارم! ت
تو که گفتی نداری! ت
یه دفعه خودش میاد وگرنه من که نداشتم! ت
.....
...
.....
پرده می‌افتد. ت
این نمایش می‌تواند تا چهار سال دیگر ادامه داشته باشد

چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

بلاگريدن

محمود فرجامي كه استثنائا ربطي به محمود احمدي‌نژاد ندارد و البته طنزنويس خوبي‌ست و اين استثنائا خيلي جاها به محمود احمدي‌نژاد ربط دارد، استثنائا يك طنز غير سياسي نوشته است كه خيلي بامزه و بلاگرچزان است! براي همين و به مناسبت اينكه شما را در شادي خودمان شريك كنيم مي‌لينكيمتان! به سايتش كه بخوانيد و كيفور شويد
...
فقط يادتان باشد آنجا كه مي‌رويد دهانتان را باز نكنيد چون خيلي وقت است كه در آن حوالي باران مي‌بارد و چيزي كه خيلي وقت است شرشر كند مشكوك است
...

یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶

اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم و واقعا آمريكا هيچ "غلطي" نمي‌تونه بكنه

اين روزها همه مي‌خواهند رابطه برقرار كنند
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم
آخه شنيدم ايدز بيشتر از والدين توي بچه‌ها نمود پيدا مي‌كنه و بعدها دهنشون رو صاف مي‌كنه
....
اين روزها يه سري نمي‌خوان رابطه برقرار كنند
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم
آخه حتما تو اين جلوگيري‌ها يه سري از استعدادها از بين مي‌رن، بيچاره اون اسپرم‌هايي كه ريخته مي‌شن رو زمين
...
اين روزها بعضي‌ها هم براشون فرق نمي‌كنه كه رابطه برقرار كنند يا نكنند
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم
آخه سرنوشت خوبي، براي بچه‌هايي كه پدر و مادرشون نمي‌دونن براي چي به دنياشون آوردن، وجود نداره
...
...
...
اين روزها فكر مي‌كنم واقعا آمريكا هيچ "غلطي" نمي‌تونه بكنه
...
مرگ بر آمريكا
درود بر سياست‌مدارهامون
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

زندگي به روايت بزرگمهر

زندگی ما آدمها مثل قصه میمونه

بعضی ها رمان میشن و بعضی دیگه داستان کوتاه

بعضی ها تلخ تموم میشن و بعضی دیگه شیرین و قشنگ

اما هر چی باشن یه روز بسته میشن ومیرن توی کتابخونه

یعنی از همون جایی که ورداشته شدن

قصه ی پدر بزرگ من رمان بلندی بود که یک ساعت پیش تمام شد

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

طنزنويس و قاطرهای امامزاده داوود

ارژنگ عزیز
طنزنویسی در ایران بلانسبت وارد شدن به صنف قاطرهای امامزاده داوود است
...
آن ها که از دور می‌بینندت برایت هورا می کشند
آن ها که نزدیکتر هستند بدشان نمی آید تو پایت بلغزد تا اگر توانستند به دادت برسند و بگویند برای خودمان کسی شده ایم
بچه ها از پشت با چوب دنبال چیزی می گردند، درون آدم ، که به خنده‌شان اندازد
آن ها هم که پشت آدم می‌پرند فقط فکر سواری خودشان هستند و هی سیخونک به تو فرو می‌کنند و بر پهلویت فشار می‌آورند که آن‌ها را به خطر نیندازی
...
طنزنویس اگر مثل قاطرهای امامزاده داوود است که وامصیبتا
همه را به جایی می‌رساند بی آن که خودش به جایی برسد
...
بلانسبت طنزنویس ها *
قاطرهای امامزاده داوود هم حرمت دارند
...
طنزت را بنویس و تبریک مرا که از فحش خواهرمادر بدتر بود! بپذیر
.
.
.
* براي آشنايي با اين قماش جماعت به ليست قندفروشهاي محمود فرجامي نگاه كنيد

اين چطور نبايد نوشت

يك موضوع جالب برايم اين است كه در ايران خيلي‌ها فكر مي‌كنند، منتقدان بي‌عيب و كاست ادبي هستند براي همين هر نقدي كه مي‌خوانم و هر گفت‌وگويي كه مي‌بينم، به حتم در آن، چه طرف منتقد ادبي بوده باشد چه نويسنده، اين مفهوم را مي‌بينم كه چطور نبايد نوشت
اين چطور نبايد نوشت را همه مي‌گويند. براي همين هر كس هر طور بنويسد يك نفر ديگر پيدا مي‌شود و مي‌گويد آن طور هم نبايد نوشت. در اين آشفته‌بازار دلم به حال مخاطب بي‌خبر از همه‌جا مي‌سوزد كه نمي‌داند چه كند. كه كدام كتاب را دست بگيرد يا زمين بگذارد. به كدام جايزه‌ي ادبي اعتماد كند يا نكند
اين چطور نبايد نوشت دردسري شده است. آفتي است كه افتاده به جان داستان. شعر مادرمرده كه هيچي، يك وجب خاك است و هزار پادشاه
اين چطور نبايد نوشت از زبان هر نويسنده‌اي همان جور است كه او نمي‌نويسد
اين چطور نبايد نوشت از زبان هر منتقدي همان جور است كه او نمي‌پسندد
اين چطور نبايد نوشت فاصله‌ي زيادي با نقد دارد
اين چطور نبايد نوشت را كه گفتيد يك جوري بنويسيد كه بايد نوشت يا يك چيزي بنويسيد كه بايد گفت
....
اين چطور نبايد نوشت را چطور نبايد نوشت؟! كه درست از آب دربيايد
...
نه! بايد نوشت
...
نوش!
...
اين هم بازي‌هاي كلامي به سبك شعر حجم و سطح و سطر و ضربدري و يك كلام شعر مادرمرده

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۶

معرفی برگزیدگان بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب


طبق اخبار رسیده از وزارتخانه ارشادینا برگزیدگان بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب به شرح زیر، انتخاب و معرفی شدند.

بهترین ناشر داخلی (با رویکرد اجتماعی و احترام به حقوق شهروندی):
متروی تهران و حومه
به خاطر چاپ انبوه نقشه مترو و انتشار و تکثیر پیام‌های اخلاقی کوتاه و جملات قصار در قطارهای مترو.

بهترین ناشر داخلی (در حوزه فرهنگ و ادب):
اتوبوسرانی تهران
به خاطر اشاعه فرهنگ قطع دست جاعلین بلیط های مترو.

بهترین ناشر متفاوت (ربطی به "واو" ندارد!):
شرکت برق
به خاطر چاپ کتاب‌های لوله‌ای و گسترش آن به صورت رایگان در تمام سطح نمایشگاه و تفاوت در عرضه زیرپا زدن به قشر کتاب‌خوان برای به خود آمدن و بار دیگر پژوهیدن و جستجو کردن خویشتن خویش در طول راه با هدف نگاه کردن به راه پیموده و راه پیش رو در عرصه فرهنگ. (چی شد!)

بهترین ناشر صدادار:
گوینده و مخبر مصلای تهران
به خاطر قرائت ملکوتی و روحانی نام و محل غرفه‌های کتاب از بلندگو!

بهترین ناشر همین‌طوری:
وزارت ارشاد
به خاطر همین‌طوری آوارگی و دربدری دوستداران کتاب.

بهترین ناشر صنایع دستی (با رویکرد حفظ و احیای صنایع دستی و نشر کتاب):
ناشرین عربی
به خاطر استفاده از کاسه و سطل در ایام نمایشگاه برای جلوگیری از پیشروی چکه کردن آب از سقف مصلا.

بهترین ناشر نمی‌دونم چی:
باز هم وزارت ارشاد
به خاطر اشاعه فرهنگ صرفه جویی و چله‌نشینی برای اهل قلم و فرهنگ (با عنایت بر اینکه اهل کتاب، در زمان بازدید از نمایشگاه از هرگونه خوردن و آشامیدن و قضای حاجت کردن معذور بودند!)

بهترین ناشر عبید پسند:
ناشرین کودک
به خاطر تجمع بی‌نظیر کودکان در غرفه و ممانعت از ورود آقایان به آن‌جا!

بهترین ناشر خارجی:
ناشرین فرش قرمز!
به خاطر پهن کردن فرش قرمز در حیاط نمایشگاه با رویکرد بازآفرینی جشنواره کن و نوبل (البته بی‌عنایت به استفاده ابزاری بازدیدکنندگان از فرش قرمز برای خستگی در کردن و خوردن چیپس!)


بهترین ناشر حوادث غیرمترقبه (و حال بده!):
باران بهاری
به خاطر آب بستن به سیاست‌های وزارت ارشاد ... ببخشید کتاب‌های ناشرین بیچاره!

گفتنی‌ست از ناشرین کتاب در این نمایشگاه نیز توسط سازمان آب و فاضلاب تجلیل به عمل آمد. سازمان آب و فاضلاب متعهد شد پس از اتمام نمایشگاه بین‌المللی کتاب ناشرین و اهل قلم می‌توانند برای راست و ریس شدن اوضاع مزاجی و کلیوی (به علت عدم استفاده از امور آب و فاضلابی در طول نمایشگاه) به مدت یک ماه به طور رایگان از خدمات این سازمان استفاده کنند!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

پنجشنبه ساعت 14 گل‌آقا جلسه دارد


يادت نرود، پارسال و سال پيشش هم كه نتوانستي بروي، وقتي سپردندش به دست خاك هم كه عذرت موجه بود براي خودت كه نمي‌توانستي ، يا نمي‌خواستي، بروي و آنجا باشي. يادت نرود. اين روزها حال و هواي آن روزها را دارم. آن‌روزها كه گل‌آقا ما را جمع مي‌كرد دور هم و ما هم وقتي كسي تلفني كارمان داشت، مي‌گفتيم بگوييد در جلسه‌ايم!
جلسه بعدي افتاده است همين پنجشنبه، 13 ارديبهشت، بهشت زهرا، ساعت 14

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

روز كارگري

( بدون شرح)
با دقت در عكس فوق، احساسات خود را بنويسد

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

آرزو

آرزو دارم بتوانم آرزوهاي تو را برآورده كنم. همين
...
اين هم به خاطر بازي آرزوها كه سارا مرا دعوت كرده بود. من هم از بزرگمهر حسين‌پور ، توكا نيستاني (كه قبلا نوشته!) ، پدرام رضايي‌زاده ، هادي حيدري ، محمود فرجامي ، محمد جماعت ، حسن كريم‌زاده و هركس كه آرزوهايي براي گفتن و عيان ساختن دارد دعوت مي‌كنم كه وارد بازي شود

جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۶

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

سد سيصد؟ فيلم سيوند؟

شباهت فيلم سيصد با سد سيوند چيست؟

....

هر دو آب بسته‌اند به تاريخ و فرهنگ‌مان.

......

فرموليزاسيون:

فيلم سيصد = سد سيوند = سيفون

در نتيجه مي‌توان نوشت:

سد سيصد مساوي‌ست با فيلم سيوند .

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

حالت‌ها...

يعقوب يادعلي آزاد شد

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

یک بار دیگر ابراهیم نبوی

ابراهیم نبوی یک بار دیگر برای این‌که ثابت کند جامعه به سمت چندصدایی شدن پیش می‌رود، فعالیت صدادار می‌کند. وی که از منتقدان اصلی نرسیدن صدا به صدا، سانسور و فیلترینگ در ایران است در نظر دارد چندین صدای مختلف را به سمع ایرانی‌های سراسر دنیا برساند تا از درد آنان بکاهد.
پیرو خبرهای رسیده او درصدد ساختن کاراکتر جدیدی است که تفاوت‌های چشمگیری نیز با کاراکترهای دیگر او، یعنی حسنی، ابوالفضل شو و ابراهیم نبوی داشته باشد.
ابراهیم نبوی امیدوار است این برنامه صدادار، مثل توپ صدا در کند و به گوش جهانیان، بوش، پاپ بندیکت دوم و زریبافان برسد.
برای اطلاع از چند و چون این سر و صدا اینجا را موس‌مالی کنید.

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

خدا را شکر فقط دهان‌مان آسفالت است!

بروید خدا را شکر کنید که رییس محترم جمهور، گل گلاب آقای محمود احمدی‌نژاد، مهندسی راه و جاده و آسفالت دارد.
چون همان طور که می‌دانید دهان ایران در سازمان ملل، شورای امنیت، اتحادیه اروپا و ... و همچنین دهان معلمان و کارگران و روزنامه‌نگاران و کاریکاتوریست‌ها و فعالان حقوق زنان و آنان که منتظر نفت سر سفره‌شان هستند و ... به طور مرتب آسفالت شده است و این البته رشته‌ی تخصصی اوشان است.
...
حالا تصور بفرمایید مهندس مکانیک بود. فک‌مان سرویس بود
یا مهندس ساختمان بود. فک‌مان پیاده بود
یا اگر مجسمه‌ساز بود. همه‌مان تا الان به (گل) کشیده شده بودیم
یا تصور بفرمایید فارغ‌التحصیل دانشگاه هنرهای زیبا بود. همه‌مان رنگ شده بودیم
یا اگر مهندسی کشاورزی داشت چه بیلی که باغچه‌ی ملت نخورده بود
یا فرض کنید دانش ریخته‌گیری داشت. چه داغی که بر دل ملت نمی‌گذاشت
یا اگر مثلا گلخانه داشت. چه گلی که به سر ملت نزده بود تا الان
فرض کنید تخصص (باز)یافت داشت. الان همه‌مان بازنشسته بودیم
یا اگر گرایش گریم و آرایشگری داشت الان زده بود چشم همه‌مان کور بود جای این‌که ابرویمان را برداشته باشد
حتی اگر پزشکی خوانده بود تا حالا تکه بزرگمان گوش‌مان بود
...
حالا بروید خدا را شکر کنید مهندسی آسفالت دارد و فقط دهان‌مان مورد عنایت قرار گرفته و آسفالت شده است

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

انواع و اقسام دانشجو در ایران

دانشجو در ایران دو نوع است:

نوع اول آن‌که اگر تحصن و راهپیمایی و اعتراض و حتی چه می‌دانم نفس بکشد، ستاره‌دار می‌شود و به کمیته‌ی انضباطی احضار می‌شود و ثبت‌نام نمی‌شود و به صرف آب خنک به اوین دعوت می‌شود؛

در حالی‌که تمام تریبون‌های رسمی آن را تکذیب می‌کنند و از برخی عناصر خودفروخته نام می‌برند که به دانشگاه نفوذ کرده‌اند و البته تلویزیون هم به آن اشاره‌ای نمی‌کند.

...

بخش دوم آن‌که تحصن و راهپیمایی و اعتراض می‌کند و گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده پرتاب می‌کند و از دیوار سفارت بالا می‌رود و پرچم آن را پایین می‌آورد؛

در حالی‌که تریبون‌های رسمی آن را تایید می‌کنند و آن را نشانه‌ی حضور موثر و شایسته‌ی دانشجویان در عرصه سیاست اعلام می‌کنند و البته تلویزیون هم گزارش زنده‌ی آن را در تمام برنامه‌های خبری پخش می‌کند.

.

با توجه به متن فوق به سوالات چهارگزینه‌ای زیر پاسخ دهید:

.

1- دانشجو را در چه حالی هرگز ندیده‌اند:

الف- از دیوار بالا برود

ب- گوجه پرتاب کند

ج - تخم مرغ گندیده پرتاب کند

د- درس بخواند

.

2- دانشجویانی که راهپیمایی می‌کنند در چه حالتی ستاره می‌گیرند؟

الف- تلویزیون راهپیمایی آن‌ها را به صورت زنده پخش نکند

ب- لااقل پرچم سه کشور مختلف را آتش نزنند

ج- کفن نپوشیده باشند

د- در فیلم‌هایی که دوربین‌های مخفی از راهپیمایی‌ها گرفته اما تلویزیون آن را پخش نکرده است، دیده شوند

.

3- یک دانشجو در چه حالتی خودفروخته می‌شود؟

الف- خودفروشی کند

ب- به خاطر دفن شهدا در صحن دانشگاه اعتراض کند

ج- به خاطر مشکل خوابگاه و عدم کیفیت غذا، تحصن کند

د- گوجه پرتاب نکند

.

4- یک دانشجوی خوب چه دانشجویی است؟

الف- دانشجوی خوب دانشجوی مرده است

ب- دانشجوی خوب دانشجویی است که برای اشتغال‌زایی و گردش سرمایه به جای مصرف کالای خارجی، گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده‌ی ایرانی پرتاب کند

ج- دانشجوی خوب دانشجویی است که در حرکت‌های دانشجویی پیش از انقلاب دستگیر شده باشد و یا دستیگر هم نشده باشد

د- دانشجوی خوب دانشجویی است که بتواند از دیوار یک سفارت‌خانه سه سوت بالا برود

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

عید آمد و ما لختیم

پدربزرگ مکتبی بود. سواد خواندن قرآن هم داشت. شعرهای بسیار هم از بر بود. شعرهای حکیمانه و پندآموز و مطایبه در ذهنش فراون داشت. یکی از آن شعرها را که نمی‌دانم اصلش به کجا برمی‌گردد (و البته نباید بسیار هم قدیمی باشد) عیدانه‌ای بود پر از فقر و درد که طنز تلخی لابلایش موج می‌زد:

عید آمد و ما لختیم

رفتیم به بابام گفتیم

بابام گفت به چسم به نیم‌چسم

برای عیدت می‌چسم

روح پدربزرگ شاد... پدرخوانده‌ی خاندان عالمی بود برای خودش.

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

کهنه‌ی سال را عوض کنید (دستورالعمل چندش 1)

یک سال دیگر هم کهنه شد. کهنه‌ی سال را باید عوض کنیم. در اینجا آموزش عوض کردن کهنه‌ی سال را برای شما می‌آوریم:

مواد لازم:

عمر........... به اندازه‌ی یک سال

کهنه........... یک عدد

ترکمون....... به اندازه‌ی دلخواه (که به زندگی‌تان زده شده باشد)

طریقه عوض کردن کهنه:

ابتدا پاهای سال را از هم باز می‌کنیم. توجه داشته باشید این باز کردن با باز شدن، بازنشستگی و هر نوع بازی دیگر تفاوت دارد. سپس لاستیکی سال را باز می‌کنیم و بعد از آن کهنه‌ی سال را برداشته به ترکمونی که به زندگی‌مان زده شده است و یا خودمان به آن زده‌ایم، دقت می‌کنیم.

(در نظر داشته باشید که می‌توانید با صبر و حوصله‌ی فراوان به گندی که در یک سال گذشته به زندگی خود زده‌اید نگاه کنید بلکه درس عبرت بگیرید.)

سپس با گرفتن سوراخ دماغ‌های محترممان، کهنه را که به حتم غیرقابل استفاده است در سطل زباله در دار می‌اندازیم. بعد از انجام مراحل فوق، منتهاعلیه تحتانی سال مبارک را، زیر آب سرد شسته و آن منطقه را با حوله خوب خشک می‌کنیم.

آن گاه با پاشیدن پودر بچه به مواضع جانبی و جوانب موضعی به کار خود پایان می‌دهیم.

برای «کهنه کردن» سال جدید، یک سال فرصت دارید اما می‌توانید برای جلوگیری از کثافت‌کاری و جنگ جهانی سوم، عجالتا از یک کهنه یا مای بیبی در مهر و موم کردن نیروگاه‌های هسته‌ای سال جدید استفاده کنید.

.........

دستورالعمل‌های چندش دیگری را برای طول عید شما عزیزان در نظر داریم که به تدریج منتشر می‌شود.

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

اين بچه‌ي ننر عقب‌افتاده دوزار به آدم نمي‌رود كه نمي‌رود

موضوع اين است كه تا به حال وقتي نوروز مي‌آمد و پدر و مادر سياست و اقتصاد ايران مي‌خواستند براي بچه‌شان لباس نو بخرند، بدو مي‌رفتند و يك كت و شلوار سرمه‌اي يا طوسي مي‌خريدند و مي‌آوردند تن بچه‌شان مي‌كردند و بعد گل و گشادي و تنگ و كوچكي‌ش را با سوزن نخ و قيچي و سنجاق قفلي درست مي‌كردند. البته هيچ وقت اين لباس نوي بچه‌گول‌زنك بر تن اقتصاد و سياست و فرهنگ خوش ننشسته‌است.
ولي اصل قضيه اين است كه اين بچه‌ي ننر عقب‌افتاده يا عقب‌مانده (خدا مي‌داند!) مشكلش پيراهن و شلوار نو نبود. مشكلش زيرپيراهني و زيرشلواري بود كه به خاطر بي‌توجهي پدر مادرش سال‌هاي سال در آن كثافت‌كاري كرده است و كسي يك بار عوضش نكرده و طهارتش نگرفته است.
حالا همچين بوي گندش از ده فرسخي به مشام مي‌رسد كه اگر كت و شلوار ماكسيم كه هيچي ، كت و شلوار دست‌دوز ايتاليايي هم تنش كني دوزار به آدم نمي‌رود كه نمي‌رود.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

سيگارت هسته‌اي

احمدي‌نژاد اعلام كرد در راستاي دستيابي به انرژي هسته‌اي، در روز چهارشنبه‌سوري، ايران سيگارت‌هاي هسته‌اي خود را، كه توسط دانشمندان جوان و نوباوه اختراع شده است، آزمايش مي‌كند
در پي اعلام اين خبر امريكا ناوهاي خود را از خليج فارس خارج كرد
گفتني‌ست فشفشه‌هاي هسته‌اي ايران دوربرد محسوب مي‌شود كه اين موضوع واكنش اسراييل را در پي داشته است

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

با فیلم سیصد چه کار کنیم؟

فیلم 300 هم ساخته شد. این لینک را از وبلاگ بزرگمهر می‌آورم و ارجاع می‌دهمتان به اینجا برای یک راهکار مناسب برای اعتراض و مبارزه با توهینی که در این فیلم به سرزمین ایران شده است
اینجا به همت لگوماهی ساخته شده است . او از هنرمندان و کاریکاتوریست‌ها خواسته با کشیدن آثاری پیرامون ایران باستان تصویر مناسب و واقعی ایران را در ذهن مخاطبان فیلم 300 جا بیندازند.
خواهش می‌کنم بروید و ببینید و در ساختن بمب گوگلی آن، کمک کنید.

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

كلمات

كلمات ژن‌هاي منند
از آن‌ها زاده شدم
...
كلمات كودكان منند؛
چون مادري فقير
در فلاكتي منحوس و مقدس، آن‌ها را به دنيا مي‌آورم
مي‌گذارم تا شيره‌ي جانم را بمكند
و بزرگ شوند
...
وقتي بيمار مي‌شوند
بر بستر شعرم مي‌خوابانمشان
وقتي به بلوغ مي‌رسند
در كوچه‌هاي داستان‌هايم رهايشان مي‌كنم
آنگاه كه به سفر مي‌روند
كتابي در اختيارشان قرار مي‌دهم
كه ارابه‌شان شود
و آنگاه كه جان مي‌سپارند
تابوتشان
...
كلمات ژن‌هاي منند
از آن‌ها به دنيا آمدم
از آن‌ها مي‌ميرم

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵

نوشتن


نوشتن چيزي بيشتر از نوشتن است. تكثير خويش است در كلمه. انحلال خود است در متن. پيوستگي با طنين آواهاست و دور شدن از خود... و نزديك شدن به خود. گشتن است در جيب‌هاي روح. و گم كردن است دلواپسي‌ها را. و پيدا كردن دلواپسي‌هاي تازه است

نوشتن نوشتن است. نه چيزي كم. نه چيزي بيش

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

نامه‌ی بی‌مهر و امضا کوچه‌ی صفار و اینا

پاکت بی‌تمبر و تاریخ. نامه‌ی بی‌مهر و امضا. کوچه‌ی صفار و اینا. برسه به دست آقا.


بازتاب برای بار هزارم فیلتر شد.

یک راه مثلا اعتراض به چنین روندی این است که بروید پای این صفحه را امضا کنید. بازتاب را که تاب نیاورند صدای تو را هم تاب نمی‌آورند. بازتاب سایت عجیبی‌ست. هم منتقد این وری دارد هم منتقد آن وری. فعلا هم که یک وری‌اش کردند. پیشنهاد می‌شود دوستان دست به عصا هم سینه خیز بروند که خدایی نکرده به تیر غیب دچار نشوند.

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

تست کاریکاتوری

انتقادها به روند غیردموکرات انتخاب دبیر بینال کاریکاتور آغاز شد. کسانی که به نحوی با جریان طرح و کاریکاتور ایران آشنا باشند، می‌دانند پس از هفت برگزاری این بینال که در هر دوره‌اش با اما و اگرهای بسیار مواجه بود، بهترین و آبرومندانه‌ترین برگزاری آن دوره‌ی گذشته بود. دوره‌ای که با برگزاری یک انتخابات آزاد (هرچند باز هم حرف‌هایی بود که اکثریت شرکت‌کنندگان در آن، شاگردان جوان خانه‌ی کاریکاتور بودند پس رییس خانه، شانس بیشتری برای انتخاب داشت- فعلا به درست و غلط این موضوع توجه نمی‌کنیم) شور و دمی نو به جریان این شاخه‌ی هنری دمید، چنان که با بیشترین استقبال پیشکسوتان داخلی و خارجی مواجه شد. انتخاباتی که این احساس را در هنرمندان و کاریکاتوریست‌ها به وجود آورد که برای نخستین بار به شعور جمعی ایشان احترام گذاشته شده است و در نتیجه از طرف ایشان - که هر دوره مهمترین منتقدین به دوسالانه بودند - کمترین انتقادها را نسبت به دوسالانه‌ی هفتم پیش آورد.

این بار اما گویی آن لباس متمدنانه‌ی انتخابات آزاد، عاریتی بود که باید زود به صاحبش (که احتمالا استکبار جهانی است!) بازگردانده می‌شد. و شاید چون در این میان کسی نبود که رسما به ردصلاحیت کاندیداها، که کسی هم برای کاندیداتوری دعوت نشده بود!، بپردازد، شخص ریاست مجلس ردصلاحیت‌کنندگان موزه‌ی هنرهای معاصر خود دست به کار شد و بی‌آنکه در آشکار کسی را ردصلاحیت کند، یک نفر را صلاحیت بخشید!

و متاسفانه این صلاحیت بخشیدن انحصاری، نه تنها مشروعیت آن را زیر سوال برد، بلکه آغازگر موج سردی میان کاریکاتوریست‌ها گشت.

.....

بزرگمهر حسین‌پور نخستین کسی‌ست که رسما از حضور در این دوره انصراف می‌دهد.

.....

در این‌جا چند سوال چهارگزینه‌ای برای علاقه‌مندان و کاریکاتوریست‌ها مطرح می‌کنیم.

1- خانه‌ی کاریکاتور ایران کجاست؟

الف - خانه‌ی پدر پسر شجاع ب - خانه‌ی پسر شجاع

ج - خانه‌ی پدر پسر شجاعی د - خانه‌ی شجاع

2- رییس خانه‌ی کاریکاتور چه کسی است و از طرف چه کسی منصوب می‌شود؟

الف - پدر پسر شجاع و از طرف شیپورچی ب - پسر شجاع و از طرف پدر پسر شجاع

ج - آقا شجاع و از طرف شیپورچی د - خانوم کوچولو

3 - پدرخوانده‌ی کاریکاتور ایران چه کسی است؟

الف - کورلئونه ب - کاسترو

ج - هوگو چاوز د - پدر پسر شجاع

4- برای یک انتخابات هنری در موزه‌ی هنرهای معاصر کدام گزینه مناسب‌تر است.

الف - یک صلوات می‌فرستیم و چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم.

ب - چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم و یک صلوات می‌فرستیم.

ج - هنرمندان را دعوت می‌کنیم تا با هم صلوات بفرستیم.

د - دقیقه‌ی نود همه را دعوت می‌کنیم و چون وقت رو به پایان است، داور را برنده‌ی بازی می‌کنیم و بعد یک صلوات می‌فرستیم.

5 - در برگزاری مسابقات بین‌المللی کاریکاتور چطور اسراف نکیم؟

الف - یک مسابقه‌ی هولوکاست برگزار می‌کنیم و دوسالانه‌ی کاریکاتور را ماست‌مالی می‌کنیم تا اسراف نکنیم.

ب - در دبیر مسابقه‌ی هولوکاست اسراف می‌کنیم و او را دبیر دوسالانه کاریکاتور می‌کنیم.

ج - در جایزه‌ی مسابقه‌ی هولوکاست اسراف می‌کنیم.

د – خیرالامور اوسطها. یک کمی اسراف در جایزه و دبیر و این قبیل چیزها، به جایی بر نمی‌خورد.

(به احترام شخصیت انسان‌ها یک نام در متن فوق حذف شد.)

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

دوخط راجع‌به طرح‌هاي امير سقراطي


طرح‌هاي سيد امير سقراطي، كالبدشكافي تنهايي انسان در جامعه‌ي مدرن است. نقبي‌ست به برهوت آدمي در ازدحام شعارها و دروغ‌ها، در هياهوي سياست‌زدگي مدرن
.....
سقراطي با حجم مطالعه‌اي كه دارد، كم كم دارد تبديل به يك كتاب جامع هنر و ادبيات مي‌شود. كتاب كلفتي‌ست امير! هر دفعه كه مي‌بيني‌اش يك فصلش را مي‌خواني. بايد يك چيزي، چه مي‌دانم مثلا چوق الفي يا هر چيز ديگري! بگذاري لايش، كه گم نكني تا كجايش را نگاه كرده‌اي و خوانده‌اي
.....
پيش‌بيني مي‌كنم (والبته كه آرزو مي‌كنم) با توجه به قدم‌هاي درستي كه در راه مطالعه برمي‌دارد و يادداشت‌ها و مقالاتي كه اين ور آن ور منتشر مي‌كند، تا چندسال ديگر منتقد درست و حسابي هنرهاي تجسمي از آب درآيد
.....
اين طرحي را هم كه اين‌جا گذاشته‌ام ، براي من كشيده است. از او ممنونم. و برايش آرزوي سلامتي و چيزهاي ديگري كه به من مربوط نيست مي‌كنم

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

بزرگمهر حسین‌پور در رادیو تهران


فعلا برین اینجا تا بعدا بگم برین کجا!

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵

بالارفتن ازخورشيد

داشتم همین طور در اینترنت می‌چرخیدم که لینک این گزارش را که 9 مرداد 83 در ایران جمعه منتشر کرده بودم به چشمم خورد. آن صفحه حکایتی داشت... با کلی برو بیا، مرا دعوت کردند که یک صفحه‌ی طنز آن‌جا راه بیندازم. من هم با چندتا از بچه‌ها صحبت کردم و به خیلی از بزرگان طنز هم اطلاع دادم. خلاصه کلی مایه گذاشتم.
یک شماره که منتشر شد، رفتم دیدم مسوولین ایران جمعه نشسته‌اند و عزا گرفته‌اند. گویا قرار بود سردبیری کار را بدهند به گروه دیگری. و طبیعتا آن سردبیر هم اکیپ خودش را می‌آورد.
نفهمیدم این اتفاق یکباره افتاد یا نه، و سردبیر سابق ایران جمعه از این موضوع خبر داشت یا نه، اما این موضوع بگویی نگویی کمی برای من گران تمام شد. تلفن زدن به خیلی‌ها که قرار بود کار بدهند برایم سخت بود. دلیلی که باید می‌آوردم هم به نظرم مسخره می‌آمد.
ولی خداوکیلی، ایران جمعه با این تغییر جان تازه‌ای گرفت. گروه قوی‌شان واقعا ترکاند و درنهایت هم متاسفانه با یک سوسک بسته شد.




۱عصرپاييزى يكى دوسال پيش، اگر اشتباه نكنم، طبقه همكف دفتر مجله گل آقا، پاييزى تر ازهمه عصرهاى اين چندسال بود. از سالن كتابخانه كه مى گذشتى در تاشويى بود كه هميشه بازبود و درآستانه پنجره تمام قد آن دوميز قرارداشت. ميزى كه من پشت آن مى نشستم و كارى نمى كردم و ميزى كه كسى كه پشتش مى نشست هركارى مى كرد.ميز من كه بين دركشويى و پنجره ها قرار داشت خوب به خاطر دارد كه كدام روز را مى گويم. هرچند حالا تمام قصه عوض شده و ميزها از آنجا رفته اند ـ نمى دانم كجا ـ و ازتمام آن سالن بزرگ، با اين كه حتى كتاب ها خانه شان را به طبقه اى ديگر برده اند، پنجره ها هنوز كه هنوز اگر به چشمشان خوب خيره شوى، تصوير دوكس را نشانت مى دهند كه پشت دو ميز ـ كه از آنجا رفته اند ـ نشسته اند و گرم صحبتند.گاهى خنده اى و گاهى غصه اى. گاهى نوشتن و يادداشت كردن نكته اى يا ريختن و استواركردن طرحى. ميزها ـ كه از آنجا رفته اند ـ خوب به خاطر دارند، بپرسيد حتماً از آنها. اگر جايى به چشمتان خوردند، سلام دوكس را حتماً به آنها برسانيد، دوكس را كه از آنجارفته اند، اما هنوز در فضاى پنجره، تصويرشان مانده است.يكى از آن نكته ها كه پشت ميز من نوشته شد و پشت ميزكس ديگر خلق شد طرحى است كه درسفيدى اين كاغذ نقش بسته است.به رسم ادب و حق كپى رايت(!) اسم بزرگمهر حسين پور را ذكرمى كنم و تمام حقوق مادى و معنوى اثر را به او دايورت مى كنم!

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

چه کسی در دوران اوج گل‌آقا روی جلدهایش را می‌کشید

گفت و گویی که پنجشنبه پیش از رادیو تهران به نویسندگی من و اجرای هادی حیدری پخش شد.
هفته‌نامه‌ی گل‌آقا مجله‌ای بود که به راحتی توانست اعتماد مردم را جلب کند. کشیدن تصاویر و کاریکاتور وزرا و مسوولین تابویی بود که در آن زمان شکسته شد. هنوز روی جلدهای هفته‌نامه‌ی گل‌آقا را خیلی‌ها با کاریکاتور بانمک دکتر حبیبی، که روزگاری نماد دولت بود، به یاد دارند. موضوعات اجتماعی و اقتصادی و معاش مردم با پهلو زدن به رویکرد مسوولان، ابتدا روی جلد گل‌آقا و سپس دهان به دهان مردم کوچه و بازار می‌گشت.در این میان تصویرگر مهم‌ترین کاریکاتورهای دوران طلایی گل‌آقا، که این روزها از دنیای کاریکاتور به انیمیشن گذر کرده است و تاثیرش بر کاریکاتوریست‌های نسل پس از او غیرقابل کتمان است، کسی نیست جز احمد عربانی. احمد عربانی را با 60 سال سن، بیشتر از هر کسی خود کاریکاتوریست‌ها می‌شناسند چرا که گزاف نیست اگر بگوییم معروف‌ترین کاریکاتوریست‌های مطبوعاتی این دوره، با کپی کردن از دسن‌های او وارد میدان شده‌اند•