شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۹

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 5

دیوار به دیوار نمی‌رسد
آدم به آدم می‌رسد
ما به هم رسیدیم
دو دیوار به هم رسیده بودند
و در جرز ما
چند اصطلاح عامیانه
چند ترانه‌ی عاشقانه جان داده بود



پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۹

بیست و نه سالگی

می‌ترسم. از امروز هر یک روز که بگذرد، به سی‌سالگی نزدیک‌تر می‌شوم. یعنی از کودکی‌ام بیست و نه سال و یک روز دو روز سه روز، بیست و نه سال و یک هفته دو هفته سه هفته، بیست و نه سال و یک ماه دو ماه سه ماه، دور و دورتر می‌شوم و این من را می‌ترساند. می‌ترسم مردی شوم - جا افتاده - که از کودکی‌اش، شیطنتش، نگاه بی‌حب و بغضش جا افتاده و یک‌دفعه به خودش بیاید و ببیند وسط راهی جامانده که قبلا "کودکی" نام داشته و حالا آن راه‌باریکه را خراب کرده‌اند و به جایش بزرگراه مزخرفی کشیده‌اند که توش آدم‌بزرگ‌ها، مردها و زن‌های جاافتاده، گازش را گرفته‌اند و به سمت ناکجاآباد می‌تازند و در اینجا و آنجای این بزرگراه مزخرف بزرگسالی، مثل لاشه‌ی سگ و آهو و گوساله که در جاده‌ی شمال می‌بینی، لاشه‌هایی را می‌بینی که مربوط به کودکی‌مان بوده است، کودکی‌هایی که آدم‌بزرگ‌های جاافتاده زیرشان گرفته‌اند.
از امروز هر یک روز که بگذرد... نه. دوست ندارم بگذرد. دوست دارم اگر قرار است آدم مزخرفی شوم؛ آدم بزرگ جاافتاده‌ای شوم، آدم درست و حسابی که عقل معاش دارد، که حساب و کتاب می‌کند، که عاقله‌مردی شوم که زبانزد این و آن شوم، زمان را نگه دارم. زمان را نگه دارم. زمان را نگه دارم. استپ. دکمه مربع استپ را فشار دهم تا زمان بایستد. بعد صدا قطع شود. حرکت قطع شود. بزرگراه مزخرف بزرگسالی از کادر خارج شود. و من بتوانم کمی فیلم را بزنم عقب، به اول اول فیلم، به شیطنت، به سادگی، به آب‌بازی لنگ ظهر، به بادبادک، به تیله‌بازی، به توت دزدیدن از باغ، به کودکی، به بیست و نه سال و یک ماه دو ماه سه ماه قبل، به بیست و نه سال و یک هفته دو هفته سه هفته قبل، به بیست و نه سال و یک روز دو روز سه روز قبل... به روزهایی که نمی‌ترسیدم...
 
 

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

شبانه بی شاملو - 5

چای ریختن شبانه
وقتی تو نیستی
فرسایشی‌ترین کار جهان است
مثل این‌که پای پی این ساختمان مستاصل
آهسته آهسته استکان استکان آب بریزم تا سست شود
یا پای این چنار متروکه
آهسته آهسته استکان استکان سم بریزم تا خشک شود

چای ریختن شبانه
آزمون تلخ زنده به گوری
آی عشق، آی عشق
دقیقا مرا تو بی‌سببی هستی

یکشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۹

آموزش سلبریتی ادبی شدن (مرحله‌‌ی اول)

خیلی‌ها از ما خواسته بودند رمز و راز سلبریتی ادبی شدن را آموزش بدهیم. خب، اگر ما این رموز و اسرار را بر ملا کنیم، ممکن است خیلی از سلبریتی‌های ادبی‌مان با ما دشمن شوند، چون به هر حال دست زیاد می‌شود و این بندگان خدا کارشان کساد می‌شود. اما چون ما معتقدیم باید به سمتی برویم که همه در ادبیات سلبریتی شوند، این افشاگری را انجام می‌دهیم و هر چه برای سلبریتی شدن ادبی لازم است رو می‌کنیم، اما مرحله به مرحله؛

برای خواندن این مراحل نشانگر موس‌تان را با حوصله بمالید روی آموزش سلبریتی ادبی شدن (مرحله‌‌ی اول).
 
 

شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۹

Top جیر!


ویژه‌ی برنامه‌ی هفت و حاشیه‌هایش


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 418
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۹

تنهایی چیست؟

آسیب‌شناسی چند ترانه درباره‌ی تنهایی 

  • وقتی شاعر سرود: "من مرد تنهای شبم..." یعنی صبح‌ها سرش شلوغ بوده اما شب‌ها و آخر شب‌ها تنها می‌مانده. و این خوب نیست. برای این‌که آدم باید شب سرش را بگذارد روی بالشت و بخوابد و به کارهای فردا صبحش فکر کند. [...] چه دلیلی دارد که از تنهایی‌اش ناراضی باشد؟ [...] اصلا اگر "مرد تنهای شب" نبود و کسی پیشش بود هیچ‌وقت نمی‌گفت من مرد تنهای شبم و نهایتا می‌گفت "من مرد تنهای شب نیستم و اصلا به شما چه مربوط که نصف شبی چی به چی است؟". 

  • یا وقتی شاعر سرود: "هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه" هیچ‌وقت موضوع پرداخت نقدی یارانه‌ها و قبض جدید برق را پیش‌بینی نمی‌کرد و حتا به این فکر نمی‌کرد که وضعیت اقتصادی ممکن است به جایی برسد که مردم مجبور شوند چراغ‌ها را زود خاموش کنند و در تاریکی بنشینند. برای همین حتما شاعر الان باید شعرش را اصلاح کند و بگوید "هر جا چراغی خاموشه از ترس پول برقه" و اصلا ممکن است طرف تنها نباشد و اینا.

  • یا وقتی شاعر سرود: "من رو تنها نذار رو قلبم پا نذار" تکلیف طرف را مشخص نکرده چطوری پایش را از زندگی و قلب شاعر نکشد بیرون، اما روی قلب شاعر هم پا نگذارد. این‌طوری که شاعر می‌گوید طرف باید لنگ در هوا بماند. 

  • یا وقتی شاعر سرود: "من مانده‌ام تنهای تنها، من مانده‌ام تنها میان سیل غم‌ها، حبیبم" دچار دوگانگی شخصیت شده. تو چطوری تنهایی اما میان سیل غم‌هایی؟ حبیب کی است این وسط؟ چطوری با سیل غم‌ها و حبیبت مانده‌ای اما تنهایی؟ نمی‌شود که. 

  • یا وقتی شاعر سرود: "همسفر تنها نرو، بذار تا با هم بریم..." عملا توهین کرده به شعور طرف. اولا که گفته نرو. خب دوست داشته برود. دوم این‌که گفته بگذار تا با هم برویم. خب مرد مومن طرف دارد برای این‌که از دست تو راحت شود، می‌رود، چرا تو را هم بردارد با خودش ببرد؟ چه توقعاتی؟ یک کم منطقی باش لطفا. این طوری که نمی‌شود.


تنهایی چیست؟

در کل به نظر ما؛
  • تنهایی در واقع توزیع ناعادلانه‌ی انسان برای انسان است که منجر به نوعی فقر اجتماعی می‌شود که به آن "تنهایی" می‌گوییم.
  • این انسان‌های فقیر که از تنهایی رنج می‌برند غالبا خیلی بدبخت و بیچاره محسوب می‌شوند و آخرش هم گوشه‌ی خیابان در جوب، یا در اتاق‌شان زیر پتو و به وسیله‌ی گاز شهری از دنیا می‌روند.
  • در ضمن همان‌طور که پولدارها به آدم‌های فقیر صدقه و انعام می‌دهند، دیده شده است که به آدم‌های تنها نیز صدقه داده می‌شود و گاهی حال و احوال آن‌ها را می‌پرسند.
  • بهترین صدقه‌دادن به آدم‌های تنها، بغل کردن، بوس لپی و... است، تا برای یک لحظه هم شده آن‌ها طعم دوست داشتن را بچشند.
در کل به نظر ما؛
تنهایی چیز خوبی نیست، نه جایش خوب می‎‌شود، نه دردش می‌گذارد آدم بخوابد... نه... نه... اصلا برود بمیرد این تنهایی که ما باید بنشینیم در اوج تنهایی انسان در زندگی مدرن، به زخم تنهایی‌مان ور برویم که دارد در انزوا روح‌مان را می‌خورد و روی‌مان هم نمی‌شود به کسی نشانش دهیم. 



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 418
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۹

درباره‌ی طنز؛ روی دیگر سکه

درباره‌ی فرهنگ غنی و خصائل نیک اخلاقی و انسانی ایرانی‌ها آن‌قدر افسانه بافته‌اند و بافته‌ایم که عجیب نخواهد بود که خودمان را مرکز آفرینش بدانیم. مرکزی که محور اتفاقات جهانی است و مردم دنیا نیز به هر مسیر که بروند، در نهایت خردک‌سیاره و ستاره‌ای ناچیز هستند که بر دور ما که چون خورشید جهان‌تاب، عالمیان را گرما و حیات می‌بخشیم، می‌گردند (و البته گمان ما این است که مردمان دیگر، چاره‌ای جز این ندارند که دور ما بگردند. که خیال‌مان این است که هر چه آنان دارند پیش از آنان و بیش از آنان در مرزهای سرزمین پارسی اول کشف و خلق شده و بعد مستعمل شده و سپس دیگر مردمان عالم از ما آن را دزدیده‌اند و حالا آن را به نام خود زده‌اند.). اما همین ما مردم که خود را معیار سنجش هنر و فرهنگ و ادب و اخلاق و علم و فلسفه و... می‌دانیم، رفتارها و عادت‌هایی داریم که در دکان هیچ عطاری در هیچ کجای این کره‌ی خاکی یافت نمی‌شود. یکی از آن رفتار کم‌یاب، برخورد ایرانیان با طنز و شوخی و شوخ‌طبعی است. تا آنجا که سال‌هاست شوخی و شوخ‌طبعی ادبی را به هزل و هجو و طنز تقسیم می‌کنند. "هزل" و "هجو"ی که به قول بزرگان آداب‌دان "جنس پست طنز" است، وسیله‌ای است برای مضحکه ساختن یا مضحک کردن کسان و دیگران، به قصد تمسخر. و بامزه اینجاست که بیشتر آنچه شوخی با کسان و اشخاص است در ادبیات فارسی، به قصد تمسخر و مضحک کردن آنان است (به کینه و دشمنی بعضا)، از همین رو کفه‌ی هزل و هجو فارسی، بسیار پرتر و سنگین‌تر است از طنز. و بر همین منوال است که هر جا شاعر و ادیبی خواسته طبع خود را در شوخ‌طبعی ادبی بیازماید، دو سه چند بیتی محترم و مودب شعر طنز ساخته و هر جا خواسته حساب دشمن و رقیب و بدخواهش را تسویه کند، بیت پشت بیت قصیده سروده و از ریز و زیر تا بالا و درشت نثار طرفش کرده و تا جامه‌ی او را بادبان نساخته، خیالش آرام نگشته و شعرش را پایان نبرده. 
شاید با چنین سابقه‌ای و میراث و انبانی که به ما رسیده است، رفتار امروز ما ایرانیان طبیعی باشد که رغبت بر آن داریم که به دیگران بخندیم، و کمتر به ما بخندند. یعنی دیگران را سوژه کنیم و سوژه‌ی دیگران نباشیم. و در خندیدن به دیگران عنان از کف بدهیم و به تخریب و تحقیرشان بپردازیم با تمسخر. وقتی چنین رفتاری برای ما عادی است و عادت اجتماعی محسوب می‌شود، از دیگر سو، نسبت به آنان که طنز می‌نویسند و می‌سازند همیشه به شکل ابزاری و تسلیحاتی نگاه می‌کنیم. یعنی طنزنویس یا دیگر طنزپردازان در سینما و تئاتر و تلویزیون و... را اسلحه‌ای می‌پنداریم که اگر به سمت کسانی که ما ازایشان تنفر داریم و آرزو داشتیم سر به تن‌شان نباشد، نشان رفته باشد، کارش درست است و صدالبته هم طنزنویس و هم طنزش هزار دست‌مریزاد گفتن دارد. اما اگر این اسلحه که خشابش طنز است، به سمت کسانی نشانه رفته باشد که محبوب ما هستند، و تیر طنز این طنزپرداز به سمت کسی که منفور ما و بخشی از جامعه نیست شلیک شود، (هر چند این تیر نه تخریبی نه تحقیری بوده باشد و هیچ خرابی هم به بار نیاورد)، باید به لعن آن طنز و آن طنزنویس و طنزپرداز بپردازیم. چرا که به ما آموخته‌اند و خود بر آن صحه گذاشته‌ایم که شوخ‌طبعی ادبی، یعنی خراب کردن و ضایع ساختن دیگران، پس بزرگان و بت‌هایی که از دیگران تراشیده‌ایم و می‌پرستیم‌شان، هرگز نباید آلوده به طنز شوند. 
اینجاست که می‌گویم رفتار ما رفتاری کم‌یاب است. آن حجم شوخی که با بزرگان و مشاهیر و قهرمانان دیگر فرهنگ‌ها در خود آن فرهنگ‌ها و جامعه‌شان شده است، اگر در برگه‌ای یک رویه، در این سرزمین پهناور، نسبت به بزرگان و مشاهیر و قهرمانان‌مان منتشر شود، نویسنده‌ی آن را تکفیر می‌کنیم و لعنت‌گویان سنگ به سویش پرت می‌کنیم. چرا که طنز در بسیاری از فرهنگ و ادب سرزمین‌های دیگر توهین، تحقیر و تمسخر محسوب نمی‌شود و البته و صد البته که هر چند با نیش طنز نقدهای تند و تیز فراوان می‌کنند و به کمتر خطوط قرمز اجتماعی و اخلاقی پایبندند، اما شوخی و شوخ‌طبعی ادبی را فقط برای تخریب و لجن‌مال کردن آنان که از ایشان متنفر هستند به کار نمی‌برند؛ بر خلاف سرزمین ما، که خود را معیار رفتار و اخلاق و ادب و هزار چیز دیگر عالمیان می‌دانیم و به ریش عالم و آدم می‌خندیم، اما تاب شنیدن نقد و طنز را نمی‌آوریم. 
شاید دسته‌ای از مخاطبان عام و خاص امروز طنز فارسی، بر رسم آنان که دسته‌بندی هزل و هجو و طنز را برای ما به یادگار گذاشته‌اند - و تحقیر و توهین و تخریب ادیبانه‌ی رقیب و دشمن را در طبقه‌ی هزل و هجو میسر ساختند - همچنان طنز را فقط علیه آن که دوست نمی‌دارند برمی‌تابند و غیر آن را دشنام‌گفتن و دشمن‌تراشی تصور می‌کنند. این نکته‌ای است که باید کمی درباره‌ی آن اندیشید، که طنز اسلحه و دستاویزی برای تهاجم و تخاصم نیست و طنز نوشتن درباره‌ی موضوعات، مفاهیم و آدم‌هایی که دوست می‌داریم، توهین به شمار نمی‌رود؛ چرا که روی دیگر این سکه این است که "طنز نوشتن" درباره‌ی افراد یا موضوعاتی که نسبت به آن موضع اجتماعی، عقدیتی یا سیاسی و... داریم نیز، بی‌احترامی و بی‌حرمتی محسوب نمی‌شود.


منتشر شده در روزنامه‌ی فرهیختگان - 19 بهمن 89
+

پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹

تفنگ‌بازی در مترو!


تبلیغات خود را به فیروزه مظفری بسپارید!

در ضمن بدین‌وسیله مراتب تشکر و خوشحالی و سپاس خود را اعلام می‌داریم.