سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۴۰۵

قصه به جای جنگ؛ کنار نام ایران

روایتی از روزهای جنگ، قطعی اینترنت و تلاش برای قصه‌تعریف‌کردن برای بچه‌ها

پوریا عالمی

خاموشی

شش ساعت بعد از این که ما به کنار ساحل دریای خزر رسیدیم، جنگ شد. بمب‌ها را ندیدیم، اینترنت و بعد تلفن‌ها که قطع شد متوجه شدیم اتفاقی غیرطبیعی افتاده است؛ یا فضایی‌ها به زمین آمده‌اند، یا جنگ. دومی شده بود. یک‌باره خیابان‌های باریک و تودرتوی شهرهای شمالی، مثل نور و رویان و نوشهر و چالوس، چنان ترافیک عجیبی به‌خودش دید که هرگز ندیده بود؛ ۸ صبح روزی که قرار بود پرنده در آسمان پر نزد مردم نگران و سراسیمه در صف پمپ‌بنزنین و نان ایستادند بدون این‌که بدانند چه اتفاقی پیش روی‌شان است.

وقتی اینترنت قطع می‌شود، اولین چیزی که از دست می‌رود خبر نیست؛ تصور است. تا لحظه‌ای پیش، شهر را از روی صفحه‌ی گوشی می‌خواندی: دوستت کجاست و حالش چطور است؟ مسیر را چطور بروی؟ هوا بارانی خواهد شد؟ بعد صفحه سفید می‌شود و تو می‌مانی با همان اندازه‌ای که با چشم و گوش خودت می‌توانی بفهمی. بقیه‌ی جهان یا شایعه است یا سکوت.

بعد می‌بینی تلفن هم قطع شده است. موبایل هیچ‌علامتی مخابراتی رویش نیست.

در کوچه از مردم می‌شنوی که به ایران حمله شده است.

جنگ دوازده‌روزه برای من این‌طور شروع شد. من و دخترم در شمال ایران بودیم که بمباران تهران آغاز شد. ما همان‌جا ماندیم. پانزده روز.

این گزارش درباره‌ی همان پانزده روز و ماه‌هایی است که پس از آن آمد؛ درباره‌ی کارهایی که کردیم تا کودکان در میانه‌ی جنگ بی‌قصه نمانند. من خودم را نویسنده می‌دانم و روزنامه‌نگار سابق. اما در این گزارش هم پدر هستم، هم نویسنده، هم روزنامه‌نگار و هم مدیر یک موسسه فرهنگی کودکان. مجموعه‌ای فارسی‌زبان برای تولید و عرضه‌ی محتوای کودک با تمرکز بر تالیف. در این گزارش علاوه بر همه این‌ها یک شاعد عینی هم هستم. هر جایی را گزارش می‌کنم که بوده‌ام.

بیست سال سابقه‌ی روزنامه‌نگاری و طنزنویسی سیاسی دارم و ده سال است که به جهان کودکان کوچ کرده‌ام؛ از دنیایی که در آن با خبر و کنایه و تیتر سر و کار داشتم، به دنیایی که در آن با قصه و تصویر و خیال‌پردازی. این دو دنیا کمتر از آنچه فکر می‌کنید با هم فاصله دارند و بیشتر از آن چیزی که به نظر می‌آید از هم دورند. در روزنامه‌نگار دوربین را روی دیگران می‌گرفتم و می‌نوشتم و در جهان کودکان دوربین را در خلا نگه می‌داری و چیزی را که دیده نمی‌شود طوری می‌نویسی که کودکان بتوانند تصورش کنند.

سالهاست برای بزرگترها ننوشته‌ام و این گزارش فقط برای ثبت در برگه‌های کتاب تاریخ است. کتابی که تمام ترس‌ها و جنگ‌ها و غم‌ها و خشم‌های ما، در آن فقط یک پاره‌خط خواهد شد: مردمی که عاشق زندگی بودند اما هزاربار آه کشیدند.

این گزارش بر پایه‌ی تجربه‌ی مستقیم من و گفت‌وگو با کسانی نوشته شده که در ماجرا حضور داشتند: علیرضا تغابنی، شرمین نادری و آرش برهمند، فرزین فردیس، چند پدر و مادر، همسرم و دخترم. چون من هم راوی‌ام و هم یکی از بازیگران این روایت؛ کوشیده‌ام تجربه‌ی شخصی را از اطلاعاتی که از دیگران نقل می‌کنم جدا نگه دارم.

پانزده روز در شمال

روز قبل در جاده، ترافیک طبیعی روزهای تعطیل جاده شمال بود. جایی ترمز کردیم تا آبی بخوریم. فرزین، پدر سارا و سایه، که شخصیتی فرهنگی و کارآفرین دارد، گفت میان‌بر بزنیم؟ زدیم. گفت جاده طولانی‌‌تر می‌شود. و شد. اما خوش گذشت. در جاده فرعی یک‌ساعت یا بیشتر ترمز کردیم، چون گله اسب‌های وحشی روی تپه‌ها و کنار جاده مشغول چریدن بود. بچه‌ها نیلا و سارا و سایه دویدند میان اسب‌ها. میوه‌های داخل ماشین که توشه‌ی راه بود قسمت اسب‌ها شد. چندعکس بی‌نظیر اتفاقی گرفتیم. توی عکس‌ها اسب‌های تنومند کنار صورت خندان و مسرور و مشعوف بچه‌ها و ما بزرگترها، شبیه یکی از صحنه‌های والت‌دیزنی است.

چندساعت بعد از این، در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در ویلایی قدیمی در شهرکی سرسبز در شهری ساحلی با سروصدای تلویزیون از خواب بلند شدم. کنترل دست فرزین بود و از این شبکه به آن شبکه می‌زد. شبکه‌های داخلی ایران و ماهواره‌های ایرانی خارج از ایران. بعد سی‌ان‌ان. بعد بی‌بی‌سی. بعد فاکس‌نیوز. اسرائیل به ایران حمله کرده بود. بمب‌ها را ریخته بود روی سر شهر. معلوم نبود ماجرا ادامه دارد یا نه. کسی اظهار نظری نکرده بود. تهران غافلگیر شده بود. تلفات از نظر اهمیت هدف قراردادن اشخاص سیاسی بسیار پراهمیت بود. ماهواره خبر از فروپاشی می‌داد، تلویزیون داخلی خبر از آغاز مقاومت. خبرگزاری‌های خارجی هم مبهوت ماجرا تصور می‌کردند ایران دوسه‌روزه می‌افتد و اسرائیل منطقه را دست می‌گیرد. یا دست کم حاکمیت ایران می‌افتد و ایران دچار دگردیسی می‌شود. هنوز ساعتی نگذشته بود دعوا در شبکه‌های خبری شروع شده بود.

موبایل‌ها قطع بود و اینترنت کار نمی‌کرد. بچه‌ها هنوز خواب بودند و خواب اسب‌های وحشی را می‌دیدند.

از بیرون، پانزده روز ماندن در شمال شاید شبیه یک مسافرت اجباری به نظر برسد. از درون چیز دیگری بود. من سال‌هاست برای کودکان می‌نویسم و ویرایش می‌کنم و محتوا می‌سازم و آن روزها ناچار شدم با سؤالی روبه‌رو شوم که همیشه نظری جوابش داده بودم: در روزهای ترس، یک کودک واقعاً به چه نیاز دارد؟ جواب نظری‌ام این بود: به امنیت، به ثبات، به بزرگسالی که کنارش باشد. حالا آن جواب را باید در خانه‌ای امتحان می‌کردم که دخترم در آن بود و تلفن‌ها دیگر مثل قبل کار نمی‌کردند.

ما در آن پانزده روز با هم وقت گذراندیم. این جمله ساده است و می‌خواهم ساده بماند، چون بخش بزرگی از آنچه بعدها کردم از همین سادگی بیرون آمد. در آن روزها، بودن کنار دخترم و تلاش برای حفظ ریتم معمول زندگی، بیش از هر برنامه‌ی بزرگی اهمیت داشت. قطعی اینترنت شانس بزرگی برای من بود، ساعتها در روز پای لپ‌تاپ بودن را تبدیل کرد به یکی‌دوساعت کار کردن، و باقی‌ش دربست در اختیار دخترم بودم. دختری هفت ساله. یک پدر تمام‌وقت شدم. دوری از تهران و عدم دسترسی به مدیاها، سبب شد یک پدر تمام‌وقت بشوم.

چیزی که از آن روزها فهمیدم این بود که کودک در جنگ بیش از هر توضیحی به حضور نیاز دارد، و بیش از هر حضوری به چیزی که بتواند با آن، وقتی می‌ترسد بتواند باز هم ادامه بدهد. قصه دقیقاً همین کار را می‌کند. قصه ترس را حذف نمی‌کند؛ برایش خانه‌ای می‌سازد که از آن بتوان بیرون آمد.

بعد روزها گذشت، کنار ساحل با نیلا راه می‌رفتم و آب‌بازی می‌کردم. بعد به آسمان نگاه می‌کردم. این تصویر درست ۴۰ سال پیش اتفاق افتاده بود. در میان جنگی ۸ ساله. در حمله‌ای که عراق با حمایت آمریکا انجام داد. من پنج‌شش‌ساله بودم. جنگ آن‌قدر طولانی بود که بارها بینش به مسافرت رفتیم. شمال ایران از جنگ دور بود. من در ساحل بازی می‌کردم. مادر و پدرم کنار خواهر و برادرهایم بودند. آنها سر موضوعی حرف می‌زدند که بعدها معنی‌اش را فهیمدم؛ دایی‌ام شیمیایی شده بود. خلبان هلکوپتری بود که در جزیره مجنون شیمایی شد و دردی را با خود حمل کرد که سی سال بعدش وسط خیابان انقلاب یک‌باره از پای درش آورد.

من کنار دخترم بودم و به خودم کنار مادرم فکر می‌‌کردم.

جنگ نخی بود که کودکی من را به کودکی فرزندم متصل می‌کرد. اشکم درآمده بود. آیا او هم مثل من سالها زیر سایه جنگ و سالهای طولانی بعدش تحت تاثیر جنگ زندگی خواهد کرد؟ آیا در خوابهای میان‌سالی و جوانی‌اش هواپیماها بمب‌ها را سر مردم خالی می‌کنند؟ یا در کابوس‌هایش بمبی به خانه‌شان می‌خورد؟ آیا او هم صدای آژیر قرمز در گوشش ابدی خواهد شد؟

برای اولین‌بار به این فکر کردم که آیا اگر از کشورم ایران، از وسط خاورمیانه، مهاجرت کرده بودم، و موشک‌ها به وسط کودکی بچه‌ام نمی‌خوردند خوشحالتر بودم؟ آیا من برای هر نوع حاکمیتی بر سرزمین ایران آماده زیستن و تاب‌‌آوری بودم اما جنگ خط قرمزی بود که می‌توانست بی‌اختیارم کند؟ و آیا دخترم کی از من درباره جنگ خواهد پرسید؟ و اولین سوالش چه خواهد بود؟ آیا با مرگ‌ومیر مواجه خواهد شد؟ آیا صدای بمب خواهد شنید؟ آیا با آوار و خرابی جنگ رودررو خواهد شد؟

بلند شدم و با لباس که بر تن داشتم به دریا زدم. نشستم. موج دریای خزر وقتی به صورتم خورد شوری اشک و آب دریا قاطی شد. بلند شدم. از آب بیرون آمدم. من نمی‌خواستم و نمی‌توانستم وا بدهم.

 

ظاهرشدن فاصله؛ ویپ‌آسانای اجباری

یک چیز دیگر هم از آن روزها یادم مانده است: فاصله. همکاران و دوستان و خانواده برایم غیب شدند. در لحظه. یک انسان تنها شدم که تلفن کسی کار نمی‌کرد تا با او حرف بزنم. هیچ پلی بین من هشت میلیارد آدم دیگر نبود. آیا پیش از این رابطه‌ها وجود داشت؟ آیا تا ابد نمی‌شد با کسی در ارتباط باشم؟ آیا پایان جهان بود؟ یا جنگی بود بین همه جنگ‌های تاریخ. با مرگ‌ها و خرابی‌های خودش. آیا این سانتیمانتالیسم طبیعی بود؟ یا افکاری فلسفی بود که لباس عاطفی می‌پوشید؟ این تنهایی، همان خلایی بود که برایش تا تبت باید می‌رفتی و در یک دوره ویپ‌آسانا ثبت‌نام می‌کردی؟

قصه‌هایی که برای افرا تعریف می‌شد

علیرضا تغابنی معمار است؛ اما در این گزارش بیشتر پدر است تا معمار. او می‌گوید: «من هر شب برای دخترم افرا قصه تعریف می‌کنم. قصه‌هایی که دنباله‌دار است. به عروسک‌هایش نقش می‌دهم و ماجراهایی می‌سازم. فکر نمی‌کردم این قصه‌ها یک روز شکل کتاب به خود بگیرد.»

وقتی بمباران شروع شد، افرا دو سال داشت. تغابنی تعریف می‌کند که او در چند روز اول از پنجره دودها و نورها را می‌دید. اول به دخترش گفتند آتش‌بازی است. اما آتش‌بازی ادامه پیدا کرد. دیگر چیزی را پنهان نکردند، ولی به او گفتند که جایش پیش آن‌ها امن است. برای کودکی دوساله، شاید این جمله دقیق‌ترین و کامل‌ترین چیزی باشد که یک بزرگ‌تر می‌تواند بگوید: حقیقت را نمی‌پوشاند، و جایی هم برای ایستادن می‌دهد.

وقتی تلفن وصل می‌شد - در همان روزهای اول جنگ - با او حرف زدم و پیشنهاد کردم قصه‌هایی را که برای افرا تعریف می‌کند بنویسد تا فقط برای افرا نماند و بچه‌های دیگر هم بتوانند آن‌ها را بخوانند. دریافت قصه‌ها آسان نبود. اینترنت قطع بود و متن‌ها را از طریق ایمیل، آن هم به‌سختی، دریافت کردیم. هر متنی که می‌رسید، حکم چیزی را داشت که از میان یک دیوار رد شده باشد.

علیرضا تصمیم داشت در تهران بماند و ماند. این جمله را بدون هیچ آرایه‌ای می‌نویسم چون خودش هم همین‌طور تصمیم گرفت. مردی که در شهرِ زیر بمباران می‌ماند و در همان شهر برای کودکی قصه می‌گوید، شاید چیزی از اهمیت قصه در جنگ را بهتر از هر سمینار و مقاله‌ای نشان می‌دهد: قصه یک تجمل بعد از بحران نیست؛ گاهی خودِ ماندن است.

شاید بپرسید چرا در روزهای جنگ سراغ قصه‌های بامزه رفتیم و نه قصه‌هایی درباره‌ی خودِ جنگ. جواب من این است که کودک در روزهای ترس، پیش از آنکه به توضیح نیاز داشته باشد، به مجال نفس کشیدن نیاز دارد. نام‌های کتاب‌هایی که بعد از این قصه‌ها ساخته شد، «تن‌تون» و «پتی‌پتویی»، خودشان گویای همین‌اند: کلماتی که در دهان کودک مزه می‌کنند، که بازی‌اند و شیطنت، و هیچ تهدیدی در آن‌ها نیست. بعضی قصه‌ها وظیفه‌شان این است که فقط کودک را بخندانند، و در روزهای سخت این وظیفه کوچک نیست. این قصه‌ها در جنگ اول نوشته شد، و در جنگ دوم ۱۴۰۵، وقتی دوباره آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کردند، منتشر شد. به سختی منتشر شد.

مالیخولیای اینترنتی

آی‌قصه یک اپلیکیشن قصه‌های صوتی کودکان است که جوایز داخلی و خارجی گرفته است. این اپلیکیشن برای ما بیشتر از یک کار فرهنگی است، یک سرمایه‌ی اجتماعی نمادین است، درآمدزا هست اما سودده نیست؛ با اصرار بر تالیف که تا به حال به ۷۰۰ قصه و خلق ۵۰ کاراکتر جدید رسیده است. علاوه بر این برای خانواده‌هایی که هر شب به آن تکیه می‌کنند، بخشی از ریتم خانه و کودکی فرزندانشان است. این شغل من است. قصه‌گویی و مواظب قصه‌شنفتن بچه‌ها، در ده‌سال گذشته. قبلتر صبح‌ها پدرومادرها ستون طنز من را در روزنامه‌های سیاسی می‌خواندند حالا شب‌ها با بچه‌ها به قصه‌های ما یا به صدای من گوش می‌کنند..

با قطع شدن اینترنت، دسترسی به این اپلیکیشن هم از دست رفت. چیزی که تا دیروز با یک لمس باز می‌شد، یک‌شبه صفحه‌ای شد که بارگذاری نمی‌شود. کسی که سال‌ها روی ساختن یک محصول دیجیتال کار کرده می‌داند این لحظه یعنی چه: محصول سر جایش است، کاربر سر جایش است و میان آن‌ها دیواری کشیده شده که هیچ‌کدام آن را نساخته‌اند. شبیه تماشای لحظه اصابت یک سیاره یا شهاب‌سنگ به زمین است، مثل سکانس فیلم مالیخولیای آقای لارنس فون تریه.

پنج روز قطع بودیم. تلاش کردیم سرورها را به داخل کشور منتقل کنیم تا اپلیکیشن دوباره در دسترس خانواده‌ها قرار بگیرد. این سخت‌ترین کار دنیا بود. هیچ‌تصوری از قطعی اینترنت ندارید. شبیه این است که بخواهید کسی را صدا کنید اما صدا نداشته باشید یا بخواهید برایش دست تکان بدهید اما دست نداشته باشید. این کار در شرایطی انجام می‌شد که هیچ چیز دیگری هم عادی نبود. پس از پنج روز، اپلیکیشن دوباره بالا آمد و دسترسی به قصه‌ها برقرار شد. تصمیم گرفتیم استفاده از آن را رایگان کنیم تا بچه‌های بیشتری زیر سایه جنگ قصه بشنوند. اینترنت کم کم می‌آمد و می‌رفت و فقط سایتهای داخلی باز می‌شد. تماس خانواده‌ها با ما نشان می‌داد که همان پنج روز چه چالش بزرگی برای آنها در خانه‌ها ساخته است. به قول یکی از مادرها ما شهرزداد قصه‌گوی هزارویک‌شب بودیم، اما ۵ شب نبودیم تا قصه تعریف کنیم.

 

 

کنار نام ایران

در همان روزها بیشتر از هر چیز یک چیز آزارم می‌داد، و آن نه فقط خود جنگ، که شکلِ روایت شدنش بود. خبرها را که می‌خواندم یا از دور می‌شنیدم، کنار نام ایران همیشه همان چند واژه می‌نشست: بمب، جنگ، شرارت، دفاع، حمله، کشته شدن کودکان. هیچ‌کدام از این واژه‌ها دروغ نبود. اما کنار هم که قرار می‌گرفتند، تصویری می‌ساختند که فقط یک ضلع از واقعیت بود.

من در این کشور با کودکان زندگی می‌کنم، برای کودکان کار می‌کنم و هر روز با قصه‌هایی سر و کار دارم که از همین خاک بیرون آمده‌اند. ایران برای من، پیش از هر چیز، مهد قصه‌گویی است. سرزمینی که هزار و یک شب را به جهان داد و مادربزرگ‌هایش هنوز قصه را قبل از خواب مثل یک آیین به نوه‌ها تحویل می‌دهند. تصور اینکه جهان این کشور را فقط با بمب بشناسد برایم قابل تحمل نبود.

همین‌جا بود که تصمیم گرفتیم «نشان بین‌المللی دایناماینا» را شکل بدهیم؛ تلاشی عبث در عبث در عبث. اما ما زنده بودیم و باید می‌جنگیدیم. ما با سیاهی باید می‌جنگیدیم. ما ایران بودیم و میلیون‌ها کودک ایرانی باید کودکی کنند. باید کنار نام کشورشان کلمات زندگی‌بخش ببینند. این حرف‌ها که به نظر شیدایی و دیوانگی دارد، باور آن لحظه من بود. جایزه را راه انداختیم. با سختی و به زحمت. نشانی برای ادبیات، قصه و خلاقیت کودک و نوجوان. هدف ساده و در عین حال بلندپروازانه بود: اینکه کنار نام ایران، کودک و قصه و زندگی هم دیده شود؛ نه فقط کلمه مرگ و جنگ، در کنار نام ایران بنشیند. در همان بحبوبه یونیسف نیز به حایزه پیوست و در چارچوب این نشان، جایزه‌ای ویژه در حوزه‌ی حقوق کودک به برنده‌ها اهدا می‌کند.

می‌دانم ساختن یک جایزه در میانه‌ی جنگ شاید برای بعضی‌ها عجیب به نظر برسد. اما فکر می‌کنم دقیقاً برای همین لازم بود. جایزه یعنی توجه، یعنی چشم‌هایی که به سمت چیزی برمی‌گردند. ما نمی‌توانستیم جلوی بمب را بگیریم. می‌توانستیم چشم‌ها را به سمت دیگری هم بچرخانیم. امروز ماه‌ها از برنامه‌ریزی عقبیم. جنگ پشت جنگ شده. و ما تلاش می‌کنیم اختتامیه دور اول را در آذرماه بگیریم. اما نمی‌دانیم آیا باید سالن اجاره کنیم؟ یا باز جنگ می‌شود؟ اما انجامش خواهیم داد. ما زنده‌ایم.

خبر و قصه دو زبان متفاوت‌اند. خبر می‌گوید در واقعیت چه شد؛ قصه می‌گوید در حقیقت چه می‌تواند باشد. خبر می‌گوید عریانی واقعیت، قصه می‌گوید دلبری خیال. خبر عدد می‌دهد و قصه اسم. وقتی جنگ فقط به زبان خبر روایت شود، کودک به یک آمار تبدیل می‌شود. اما وقتی قصه وارد ماجرا شود، کودک دوباره اسم پیدا می‌کند، دوست دارد و دوست‌داشتنی است و می‌خندد و خواب می‌بیند. می‌خواستیم این زبان دوم هم در گفتگوی جهانی درباره‌ی ایران جایی داشته باشد.

کار روی کتاب‌ها، با وجود همه‌چیز

در کنار این‌ها، کار اصلی‌مان، یعنی ساختن کتاب، متوقف نشد. روی قصه‌های علیرضا کار کردیم؛ از ویرایش تا تصویرگری و طراحی، کارهایی که همگی به ارتباط مداوم نیاز دارند، درست در روزهایی که ارتباط مداوم دیگر وجود نداشت. هم‌زمان روی داستان بلندی برای نوجوانان، به قلم شرمین نادری، کار می‌کردیم.

وقتی از بیرون نگاه می‌کنی، شاید کار ویراستاری در جنگ بی‌اهمیت‌ترین کار ممکن به نظر برسد. اما من در همین مدت دیدم کار منظم و دقیق برای کودکان، در روزهایی که همه‌چیز بی‌نظم است، خودش نوعی مقاومت آرام است. هر ویرایش یعنی هنوز قرار است کتابی منتشر شود و هنوز کسی قرار است آن را بخواند.

برای شرمین نادری، نوشتن این داستان تجربه‌ای تازه بود. او نویسنده‌ای است که معمولاً بیرون از خانه و در روستاهای دور برای بچه‌ها قصه تعریف می‌کند. نادری درباره‌ی این تجربه می‌گوید: «نوشتن قصه زیر سایه جنگ در شرایطی که من همیشه بیرون از خانه و در روستاهای دور برای بچه‌ها قصه تعریف می‌کنم تجربه خیلی متفاوتی بود.»

زیر سایه‌ی جنگ

جنگ دوازده‌روزه تمام شد، اما تلاطم تمام نشد. در میانه‌ی همین وضعیت، تصمیم گرفتیم چند سمینار با عنوان «زیر سایه‌ی جنگ» برگزار کنیم و از اندیشمندان دعوت کنیم ارائه‌های کوتاه داشته باشند. هدف، فراهم کردن فضایی برای گفت‌وگو درباره‌ی زندگی روزمره در سایه‌ی جنگ بود؛ تجربه‌ی کسانی که نه لزوماً در تصمیم‌های سیاسی نقشی دارند و نه می‌توانند به‌تنهایی جلوی جنگ را بگیرند، اما پیامدهای آن را در زندگی خود و خانواده‌شان تحمل می‌کنند. محمد درویش فعال محیط زیست از تجربه شخصی‌اش برای خانواده‌ها گفت. از زیستن در جنگ و کمکی که طبیعت به ما می‌کند برای زنده ماندن. زهرا آرمند معماری را کنار گذاشت و از ترس مادرانگی اش گفت که نمی‌داند با دامون چه کند و همین افشاگری به مخاطبانش جسارت حرف زدن داد. و چندین نفر دیگر از زندگی گفتن. از توان تاب‌آوری. از مبارزه برای زندگی. برای کودکان. هزاران نفر مخاطب سمینارها شدند. حضوری و آنلاین.

در کشوری با جمعیتی نزدیک به نود میلیون نفر، بسیاری از مردم نمی‌توانند یا نمی‌خواهند خانه و شهرشان را ترک کنند. بسیاری نیز امکان اثرگذاری مستقیم بر تصمیم‌هایی را که به جنگ می‌انجامد ندارند. با این حال، پیامدهای جنگ به زندگی روزمره‌ی همین مردم می‌رسد. به نظرم لازم بود برای این جمعیت بزرگ، جایی فراهم شود که بتوانند درباره‌ی تجربه‌شان فکر کنند و حرف بشنوند.

موضوع کودکان در این میان محوری بود. تعطیلی مدارس، آموزش آنلاین و اختلال دسترسی به اینترنت، در دوره‌های مختلف، ریتم زندگی کودکان و خانواده‌ها را به هم زده بود. دوری از هم‌کلاسی‌ها و دشواریِ هم‌زمان پیش بردن کار و مراقبت از کودک، فشار مضاعفی بر بعضی خانواده‌ها وارد می‌کرد. اختلال اینترنت، آموزش آنلاین را هم با دشواری روبه‌رو می‌کرد.

ارائه‌ها را عمداً کوتاه خواستیم. در روزهایی که ذهن‌ها خسته است و ارتباط‌ها شکننده، یک سخنرانی طولانی بیش از آنکه چیزی بدهد، چیزی می‌گیرد. می‌خواستیم هر اندیشمند یک فکر روشن را در چند دقیقه مطرح کند و حاضران فرصت داشته باشند درباره‌اش حرف بزنند. نتیجه، به گمان من، گفتگوهایی بود که از سطح تحلیل‌های عمومی پایین‌تر می‌آمد و به زندگی واقعی نزدیک‌تر می‌شد.

سمینارها به همین دلیل برگزار شدند: برای اینکه حرف‌هایی که در خانه‌ها گفته می‌شد، در یک فضای عمومی هم شنیده شود.

فردای سمینار دوم

فردای سمینار دوم، جنگ دیگری آغاز شد. ما درباره‌ی زندگی زیر سایه‌ی جنگ حرف می‌زدیم و روز بعد، سایه به خودِ جنگ تبدیل شد. خبر کشته‌شدگان آمد و نام مدرسه‌ی میناب در خبرها مطرح شد. برای کسی که کارش تولید محتوا برای کودکان است، این نام فقط یک خبر نبود؛ سنگینی‌ای بود که به همه‌چیز چسبید. سخت‌ترین تجربه در زندگی‌ام دو دستگی مردم کشورم بود؛ مردمی که با هم می‌جنگیدند و مخالفت‌شان با حاکمیت و محالفت‌شان با کسی که به کشورشان حمله کرده است را نمی‌توانستند تفکیک کنند. وضعیت سختی بود. اگر می‌گفتی کسی نباید به کشور حمله کند، می‌شنیدی داری از سیستم حاکم دفاع می‌کنی. اگر می‌گفتی در میناب فاجعه انسانی شکل گرفته و جنایت جنگی است، می‌گفتند حاکمیت آدمهای بیشتری را کشته است. تنش و سیاهی بین مردم و در خانواده‌ها و تاکسی و در بحث‌های اینترنتی و ماهواره‌ها، و جمع شدن بعضی از هم هموطنان جلوی سفارتخانه‌های خارج از کشور و رقصیدشان در حمایت از جنگ و حمله به ایران، عجیب‌ترین لحظه‌های تاریخ ایران است.

بعد از سیمنار، جنگ شد و باز اینترنت دوباره قطع شد. و ما دوباره همان چرخه را از اول شروع کردیم: بی‌خبری، تلاش برای ارتباط، پرسیدن اینکه چه چیزی را هنوز می‌شود ادامه داد.

قطع اینترنت فقط محصول را از ما نگرفت؛ شکل کارکردن را هم عوض کرد. هر هماهنگی ساده، از پرسیدن اینکه فایل فلان کتاب کجاست تا تصمیم درباره‌ی چاپ، تبدیل شد به چند تماس و پیامک و گاهی انتظار. در چنین شرایطی تصمیم‌گیری کند می‌شود، اما یک چیز هم روشن‌تر می‌شود: می‌فهمی کدام کارها واقعاً ضروری‌اند و کدام‌ها فقط عادت.

مجله‌ای که باید کاغذی می‌شد

وقتی اینترنت نیست، هر چیزی که فقط روی صفحه باشد شکننده است. این بار تصمیم گرفتیم مجله‌ای کاغذی منتشر کنیم؛ چیزی که بشود در دست گرفت و با قطع اینترنت از میان نرود. نامش را گذاشتیم «دایناماینا». انتشار مجله برای ما راهی بود تا ارتباط فرهنگی با کودکان و خانواده‌ها را به یک بستر دیجیتال محدود نکنیم.

اما چاپخانه‌های تهران به دلیل  بمباران تعطیل بودند. برای چاپ مجله به قم رفتیم. این جابه‌جایی، نتیجه‌ی مستقیم اختلال در امکان چاپ در تهران بود؛ راهی عملی برای اینکه انتشار مجله متوقف نماند.

شاید بپرسید چرا کاغذ؟ در دنیایی که همه‌چیز دیجیتال می‌شود، چاپ مجله‌ی کاغذی در میانه‌ی جنگ تصمیمی عجیب به نظر می‌رسد. اما تجربه‌ی ما نشان داد که وابستگی کامل به اینترنت یک نقطه‌ی ضعف است. کاغذ سرور ندارد. روی کاغذ می‌شود نوشت، آن را دست‌به‌دست کرد، به مدرسه یا کتابفروشی برد و با آن کار را ادامه داد، حتی وقتی هیچ شبکه‌ای در کار نیست. این به معنای دست کشیدن از دنیای دیجیتال نیست؛ به معنای داشتن یک پشتیبان است که با دست لمس می‌شود.

چاپ در تهران، به هر قیمتی

با این حال، کار چاپ را رها نکردیم. دوباره برای چاپ در تهران تلاش کردیم و این بار موفق شدیم. در همین شرایط، دو کتاب از قصه‌های علیرضا تغابنی منتشر شد: «تن‌تون» و «پتی‌پتویی»، با عنوان مجموعه‌ی «قصه‌های بامزه‌ی افرا». تصویرگری این کتاب‌ها را سلمان طاهری، نسیم بهاری و سوسن آذری انجام دادند.

قصه‌هایی که یک پدر برای دخترش گفته بود، در روزهای بمباران، کتاب شدند. نمی‌خواهم از این اتفاق قهرمان بسازم؛ خودِ آن شرایط بی‌نیاز از دراماتیزه کردن است. فقط می‌خواهم ثبتش کنم: کتابی با نام‌هایی تا این اندازه شیطنت‌آمیز، در شرایطی چنین سنگین چاپ شد.

کتاب شرمین نادری هم در همین دوره منتشر شد: «یک پری دریایی با کاپشن قرمز». نوجوانانی که این کتاب را می‌خوانند شاید هیچ‌وقت ندانند که این پری دریایی در چه روزهایی از چاپخانه بیرون آمد. شاید هم لازم نباشد بدانند. کتاب‌ها گاهی بهتر است همان باشند که هستند و داستان ساخته‌شدنشان در جای دیگری ثبت شود؛ مثل همین گزارش.

رونمایی در خیابان دادمان

پیش از نوروز، تصمیم گرفتیم مجله کاغذی را که از چاپخانه‌ای صدها کیلومتر دورتر از تهران چاپ شده بود، در یک کتاب‌فروشی در خیابان دادمان تهران رونمایی کنیم. اینترنت قطع بود، پس دعوت‌ها از راه‌های قدیمی انجام شد: تلفن و پیامک. یک‌به‌یک زنگ می‌زدیم و زمان و مکان برنامه را می‌گفتیم. شاید این قدیمی‌ترین شکل دعوت به یک نشست فرهنگی باشد: آدم به آدم. اما همه می‌گفتند دیوانه‌اید؟ تهران هر روز و هر شب بمباران است.

حدود بیست تا سی نفر آمدند. آرش برهمند، خبرنگار ارشد مجله‌ی پیوست، در مراسم حضور داشت و گزارشی ویدیویی از رونمایی «دایناماینا» منتشر کرد. او این رویداد را چنین توصیف کرد: «تلاش یک روزنامه‌نگار قدیمی برای این‌که زیر سایه‌ی جنگ بچه‌ها نترسند. چاپ یک مجله‌ی چاپی در جهان اینترنت، فقط به این دلیل که اینترنت قطع شده، تلاش برای بقاست.»

در همان زمان، خیابانی بالاتر از محل برگزاری را بمباران کردند. غباری روی خیابان و ماشین‌ها نشست؛ خاکی که از دور هم دیده می‌شد. بچه‌ها ترسیدند. این را پنهان نمی‌کنم و نباید هم پنهان کرد: ترسیدند و ترسشان کاملاً طبیعی بود. برنامه در نهایت ادامه پیدا کرد، اما ادامه دادن آن را نباید به معنای بی‌خطری موقعیت یا بی‌اهمیت بودن ترس کودکان تعبیر کرد.

ادامه دادن در آن لحظه چه معنایی داشت؟ نه بی‌خیالی بود و نه شجاعت نمایشی. بیشتر شبیه یک تصمیم بود: تصمیم به اینکه جشن کتاب، با همه‌ی ترس، تمام نشود. که کودکان ببینند بزرگ‌ترها در هراس هم می‌توانند کار آغازشده را به پایان برسانند. این شاید بزرگ‌ترین چیزی باشد که یک بزرگسال می‌تواند به کودک نشان بدهد. ما باید تلاش می‌کردیم جنگ کمترین تاثیر را روی بچه‌ها بگذارد. در هر تعدادی که توان‌مان بود. چرا باید سالها بعد روی کاناپه روانکاو دراز بکشند و از کابوس بچگی بگویند؟ آیا می‌توان این اثر جنگ را با سرگرم‌کردن بچه‌ها در حین جنگ، از ذهن آنها زدود؟ یا کمتر کرد؟

زندگی بدون غر زدن

همین الگو در هفته‌های بعد هم ادامه پیدا کرد. تلاش کردیم رویدادهای کوچک را در کتابفروشی‌ها برگزار کنیم؛ به هر قیمتی. هر رویداد کوچک یعنی چند کودک، چند والد و یک قصه که با صدای بلند خوانده می‌شود. در شرایطی که همه‌چیز بزرگ و تهدیدکننده به نظر می‌رسید، این رویدادهای کوچک جایی بودند که مقیاس زندگی دوباره به اندازه‌ی انسان برمی‌گشت.

اصلی که در این مدت با خودم و همکارانم گذاشتم این بود: ادامه دادن بدون غر زدن. غر زدن حق همه‌ی ماست و بجا هم هست؛ هیچ‌کس نمی‌گوید این شرایط سخت نبود. اما دیدم هر بار که انرژی‌ام را صرف شکایت می‌کردم، چیزی از انرژی ساختن کم می‌شد. پس دست‌کم تا جایی که می‌شد، ساختن را انتخاب کردیم.

در همین مسیر، «شب آی‌قصه» را در برنامه‌ی «شب‌های بخارا» برگزار کردیم؛ رویدادی فرهنگی و ادبی که در بخش خصوصی ایران جایگاه شناخته‌شده‌ای دارد. برای مجموعه‌ای که چند ماه پیش اپلیکیشنش از دسترس خارج شده بود، حضور در یک برنامه‌ی حضوری، فرصتی دیگر برای گردهم آمدن پیرامون قصه و ادبیات بود.

اگر به این ماه‌ها از بالا نگاه کنم، یک الگو می‌بینم که برنامه‌ریزی‌اش نکرده بودیم. هر بار که چیزی بسته شد، راهی دیگر پیدا شد: اینترنت که قطع شد، سراغ تلفن رفتیم؛ اپلیکیشن که در دسترس نبود، سراغ کاغذ؛ چاپخانه‌ی تهران که تعطیل بود، سراغ قم؛ و وقتی فضای مجازی از کار افتاد، سراغ کتابفروشی. هیچ‌کدام از این‌ها راه‌حل بزرگ و درخشانی نبود. همه راه‌حل‌هایی کوچک و کمی خسته‌کننده بودند. اما جمعشان ما را سر پا نگه داشت.

پرسشی که هنوز جوابش را ندارم

در تمام این مدت پرسشی همراهم بود که هنوز جواب کاملی برایش ندارم: آیا درست است که در روزهایی که کودکان کشته می‌شوند، ما درباره‌ی کتاب تصویری و رونمایی مجله و جایزه حرف بزنیم؟ وقتی نام مدرسه‌ی میناب در ذهن آدم است، حرف زدن از کتاب‌های بامزه شاید برای بعضی‌ها نوعی بی‌حرمتی یا بی‌خبری به نظر برسد.

این پرسش را جدی می‌گیرم و نمی‌خواهم با شعار از آن رد شوم. بخشی از جواب من این است که ما هیچ‌وقت ادعا نکردیم کتاب جای مرگ را پر می‌کند، یا قصه حقیقت را پنهان می‌کند. بخش دیگرش این است که کودکانی که زنده‌اند، و میلیون‌ها نفرند، هنوز هر شب به قصه نیاز دارند. به آن‌ها نمی‌شود گفت تا جنگ تمام نشود، کودکی تعطیل است. و بخش آخرش را صادقانه می‌گویم: مطمئن نیستم. شاید این پرسش از آن دسته پرسش‌هایی است که نباید برایش جواب راحتی پیدا کرد و باید همراه با کار کردن، مدام در ذهن زنده نگه‌اش داشت.

 

من نسخه ایرانی زندگی زیباست آقای بنینی هستم

من تصور می‌کنم ما در سکانس پایانی فیلم زندگی زیبا است آقای روبرتو بنینی هستیم.

ما در صف کارخانه آدم‌سوزی هیتلر هستیم اما کودکی را در صندوق پست پنهان کرده‌ایم. کودکی که به آینده پستش کرده‌ایم. ما در تمام طول جنگ مثل آقای بنینی در فیلم، برای کودک‌مان دلقک‌بازی درمی‌آوریم تا جنگ را یک مضحکه یا نمایش احمقانه ببیند. او زنده می‌ماند. این مهم است.

 

آتوسای نازنین ما... آتوسا...

در روز ۱۴ اپریل ۲۰۲۶، در سه‌شنبه روزی که با کمک فیلترشکن وارد توییتر شدم، تصویر عجیبی دیدم. خاله دختر ریزنقش و زیبایی عکسی از دختر خواهر آتوسا منتشر کرده بود و نوشته بود «آتوسای ما شبا قصه‌های شما رو گوش می‌داد. الان دیگه پیش‌مون نیست.»

آتوسا پیش از آنکه رد بهارها و پاییزها روی تن و موهایش بنشیند و بزرگ شود با خشم آدم‌بزرگ‌ها از دنیا رفت.

خواندن این خبر، شبیه خوردن کشتی تایتانیک به کوه بزرگ یخی بود. تو می‌شکنی و آرام آرام فرو می‌روی. در اقیانوسی یخ. غمی بی‌انتها تو را در برمی‌گیرد. غمی تاریک.

آنچه ماند

اگر بخواهم از این ماه‌ها یک چیز بیرون بکشم، شاید همین باشد: وقتی اینترنت قطع می‌شود و دسترسی‌ها از میان می‌روند، چیزهایی می‌مانند که با دست و صدا ساخته شده‌اند. کاغذ، تلفن، دعوت‌های یک‌به‌یک، قصه‌ای که یک پدر برای دخترش می‌گوید، کتابی که در قم یا تهران چاپ می‌شود، کتابفروشی‌ای که درش باز است. این چیزها از شبکه‌ها قدیمی‌ترند و به همین دلیل از قطع شدن شبکه‌ها جان به در می‌برند.

هشتاد، نود میلیون آدم در ایران زندگی‌شان را ادامه می‌دهند، بی‌آنکه بتوانند جلوی جنگ را بگیرند، و بخشی از این جمعیت کودکانی‌اند که فقط می‌خواهند قصه‌ای بشنوند و بخوابند. ما نمی‌توانیم بمب را متوقف کنیم. می‌توانیم این کار را بکنیم که وقتی کسی نام ایران را می‌شنود، کنارش واژه‌های دیگری هم بنشینند: کودک، قصه، زندگی.

من هنوز آن غبار روی ماشین‌ها را یادم هست؛ و هنوز آن بچه‌هایی را که ترسیدند و ایستادند. و تصویر آتوسا جلوی چشمم است. ما جلوی گلوله در خیابان و موشک در آسمان را نمی‌توانستیم و نتوانستیم بگیریم. اما شهرزاد ترسیده و ضعیفی بودیم و هستیم که به هر قیمتی هست باید و باید برای سرگرم‌کردن یک کودک نقشه بکشیم، حتا اگر از آسمان بمب ببارد.

 

چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۹

گزارشی از بیست سال تجربه روزنامه نگاری در خاورمیانه

از سیاست به ادبیات پناه می‌برم

پوریا عالمی

1399

 

صبح روزی که قرار بود به زندان بروم شبیه هفده‌سالگی‌ام شده بودم، اما بیست سال پیرتر. بیست سال پیش یک بچه‌مدرسه‌ای دوم دبیرستانی بودم که از مدرسه فرار می‌کرد و می‌رفت توی حیاط دانشگاه هنر و با دانشجوها گپ می‌زد و با آن‌ها می‌رفت توی غذاخوری غذا می‌خورد. پسر جوانی که از مدرسه فرار می‌کرد و مسوول کتابخانه عمومی شده بود منتها چون زیر سن قانونی بود نمی‌توانستند بهش حقوق بدهند برای همین پول حق عضویت‌ها را به‌جای دستمزد می‌دادند به او. پسر جوانی که از مدرسه فرار می‌کرد و از حاشیه‌ی تهران، سوار اتوبوس می‌شد و می‌آمد دفتر مجله‌ی گل‌آقا و شده بود کارمند آنجا. با حقوق ماهی 40 هزار تومان. این پسر جوان از مدرسه‌فراری می‌خواست جهان را نجات دهد و می‌خواست این‌قدر در مطبوعات طنز بنویسد که همه با هم صلح کنند و می‌خواست این‌قدر کتاب بنویسد که جهان قصه‌های او را از بر باشند. از آن روزها بیست سال گذشته و آن پسر جوان امروز مردی است سی و هفت ساله. یک بچه‌ی یک ساله دارد و یک تجربه‌ی بازداشت در سلول انفرادی سی و دو روزه و همچنین یک پرونده‌ی مطبوعاتی ده ساله. حالا درست صبح روزی است که بهش گفته‌اند جواب دادگاه تجدیدنظر آمده و حکم یک سال زندانت تایید شده است. و او بازگشته به بیست سال پیش که از سیاست، جز شعارهای سیاسی و چند نقل قول و چند رویداد تاریخی بلد نبود. و خیال می‌کرد راه اصلاح جهان و بهتر کردن وضعیت زندگی مردمش از روزنامه‌نگاری سیاسی می‌گذرد. اما او حالا بیست سال بود که هر روز در مطبوعات کار می‌کرد و ستون می‌نوشت و دست‌کم سه رییس جمهور در کشورش و صدها رییس‌جمهور در جهان دیده بود که روی کار آمده‌اند. اما روزنامه‌نگاری و طنزنویسی سیاسی شبیه ماشینی است که وقتی بلد بشوی با سرعت برانی‌اش، فقط هنگام ترمز کردن می‌فهمی که این ماشین ترمز ندارد!

این گزارشی است از بیست سال تجربه‌ی روزنامه‌نگاری. گزارشی که سه گزارش است. یک گزارش از زلزله، یک گزارش از کارتن‌خوابی و یک گزارش از روزنامه‌نگاری. سه ضلع یک مثلث. دلهره، نا امنی و انسان امیدوار. این گزارش در سه دوره مختلف تهیه شده است. امروز که این گزارش نهایی می‌شود من دیگر روزنامه‌نگاری نمی‌کنم و یک سال است قصه کودک می‌نویسم.

...

ده سال پیش در اوج شهرت و سرخوشی یک روزنامه‌نگار در خاورمیانه بودم. در خیابان به نام کوچک صدام می‌کردند و اگر توی گوگل سرچ می‌کردی سبیل، عکس من می‌آمد! از بس توی یادداشت‌های مختلف، مخاطبانم و مردم درباره‌ی سبیل‌های دسته‌موتوری این طنزنویس جوان مطلب نوشته بودند. (اما واقعا من آن همه کتاب خوانده بودم و تلاش کرده بودم که سبیل‌هام معروف شود؟!) 

در همین لحظه‌های سرخوشی بود که سی و دو روز بازداشت شدم. توی انفرادی زندگی‌ام را شبیه فیلم تایتانیک می‌دیدم! لب عرشه دختری را که دوست داری بغل کرده‌ای که زرت، کشتی می‌خورد به صخره و غرق می‌شوی. من آن‌قدر جوان بودم که فکر کنم با نوشتن طنز سیاسی، سیاستمداران تغییر خواهند کرد و آن‌قدر خام بودم که خیال کنم تلاشی که ما برای سیاست می‌کنیم به نفع جامعه خواهد بود. برای همین حس غرق‌شدن نداشتم! و وقتی خبر دادند کشتی به صخره نخورده و من غرق نمی‌شوم و در سلول باز شد و بیرون آمدم، دوباره به ستون طنز سیاسی‌ام به صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی شرق برگشتم و از فردای آزادی‌ام نوشتم.

اما توی روزهای حبس، وقتی قرار شد دیگر روزنامه‌نگاری نکنم، منی که عاشق روزنامه‌نگاری بودم، از ته دل خوشحال شدم. چون با تمام وجود خیال می‌کردم عرصه سیاست چیزی نیست که ذهن خیال‌پرداز من را راضی کند. من دوست داشتم قصه کودک بنویسم و وقتی زیر آن برگه را امضا کردم که دیگر روزنامه‌نگاری نخواهم کرد، چشم‌هام برق زد از خوشحالی، هر چند از ناراحتی توی سلولم تا صبح گریه کردم. چرا که این جدایی، یعنی جدایی من از روزنامه‌نگاری و طنز سیاسی، به انتخاب خودم نبود.

با همه این اوصاف هنوز آخرین کلماتی را که توی زندان در حالی که چشم‌بند داشتم، توی گوشم گفتند یادم نمی‌رود: یادت باشد زیادی تند ننویسی!

پرسیدم: مگر می‌توانم بنویسم؟ مگر من تعهد نداده بودم که دیگر نخواهم نوشت؟

واقعیت این است که وقتی در زندان بسته شد من دوباره سوار بر عرشه تایتانیک بودم. از روزنامه‌نگار تبدیل شده بودم به قهرمان! جلوی زندان پر از آدم بود و من در لحظه فراموش کردم دلم می‌خواست دیگر در مطبوعات ننویسم. دلم می‌خواست دیگر سیاسی ننویسم. دلم می‌خواست قصه کودک بنویسم...

ده سال بعد و در آن صبح نامعلوم، همه‌ی این‌ها از جلوی چشمم می‌گذشت.

دلم برای گزارش‌هایی که نوشته بودم تنگ شده بود. آن دو شبی که رفتم در خیابان کارتن‌خوابی کردم و با موادفروش‌ها مال‌خرها حشر و نشر کردم. 

...

گزارش اول: دلهره

روایتی از تجربه دو شب کارتن خوابی در تهران

زندگیای موازی زندگی شهری وقتی شب از راه می‌رسد، چون جادوییسیاه لایههای شهر را در بر می‌گیرد: زندگی در خیابان و خوابیدنروی کارتن. جمعیت ۱۱ میلیون نفری تهران در طول روز، شب‌ها هشت میلیون نفر می‌شود. در حالی که بخشی از مردمی که صرفا برای خواب به سطح شهرها برمی‌گردند کارتن خواب‌ها هستند. ۴۰۰ هزار واحد از دو میلیون واحد مسکونی پایتخت خالی از سکنه است و تعداد گرمخانه‌های شهرداری برای اسکان این جمعیت بی‌پناه پایتخت نشین، بیشتر به معمای جا دادن فیل در فنجان شبیه است. معمایی که طرح‌های ضربتیپاکسازی اراذل و اوباش و همچنین برخورد با خیابان خواب‌ها بیشتر به جارو کردن و از جلوی چشم دور کردن و پاک کردن صورت این مساله کمک خواهد کرد، نه حل کردن آن. با اینکه دوشب در خیابان سر کردن برایروایتی از این زندگی موازی در پایتخت و گزارشی از زندگی در فقر مطلق، به نظر کافی نیست، با این حال گزارش ناتمام ما به این شرح است:

بیشتر خیابان‌خواب‌هایی که در این دوروز دیدم گوشی موبایل داشتند و بعضی هاشان هم هدفون توی گوش‌شان بود. آن تصور کلیشه‌ای از یککارتن خواب خیلی سریع در ذهنم از بین می‌رود.

اصولانگاه ما به هر چیز غریبه‌ای نگاهی توریستی است. حتی وقتی من می‌خواهم خیابان خوابی کنم هر چقدر سعی کنم به این نوع زندگینزدیک شوم فاصله‌ای هست.

 

هیچ کس تنها نیست؟

توی جیبم نه پولی است نه کارت عابربانکی. یک دفترچه کوچک و یک قلم و یک فندک تمام چیزی است که همراهم است، به علاوه کارت خبرنگاری که محض احتیاط برداشته‌ام. یک ماه است که صورت نتراشیده‌ام. دو سه روز است که ذهنم درگیر لباسی است که برای خیابان گردی باید بپوشم. به کفش هم فکر کرده‌ام. روز اول که با گروهی که یک روز در هفته به تعدادیاز خیابان خواب‌ها غذای گرم می‌دهند، به کوچه پس کوچه‌های جنوب شهر رفتیم، پیش فرضم برای نوع پوشش خیابان خواب‌ها اصلاح شد. تصوری که از خیابان خوابی داشتم تصوری کلیشه‌ای بود. لباس‌های پاره، ژنده، کثیف و بدبو. بیشتر کارتن خواب هایی که در این دو روز دیدم شلوار جین به پا داشتند. پیراهن یا تی شرتی درست و درمان تن‌شان بود. کفش‌شان سوراخ نبود و نوک انگشت پایشان بیرون نزده بود. بویی هم که می‌دادند بوی آدم هایی بود که مثلایکی دوهفته حمام نرفته باشند. البته این کارتن خواب‌های سطح شهر هستند که به آب روان و سرویس‌های بهداشتی پارک‌ها دسترسی راحت تری دارند. کارتن خواب هایی که در تکه بیابان‌ها و خرابه‌های فراموش شده پایتخت سکنا گزیده‌اند، مدت‌هاست تنی به آب نرسانده‌اند و سر و صورت را صفایینداده‌اند، ریش زبر و موهای ژولیده‌شان تفاوتی است که با خیابان گردها دارند.

 

بیشتر خیابان خواب هایی که در این دوروز دیدم گوشی موبایل داشتند و بعضی هاشان هم هدفون توی گوش‌شان بود. آن تصور کلیشه‌ای از یککارتن خواب خیلی سریع در ذهنم از بین می‌رود.

برای همین با همان لباس‌ها که همیشه تن می‌کنم، منهای ساعت و موبایلروشن و پول، از خانه خارج شده‌ام. ریش نتراشیده و حمام نرفتگی هم باعث نمی‌شود حس کنم فرقی با دیگران دارم و خیابان خواب شده‌ام. من هنوز پوست صورت و دستم روشن است. آفتاب سوختگی یکی از مشخصه‌های خیابان خواب هاست. برخلاف صدای زنگ موبایل خیابانخواب‌ها که راحت به گوش می‌رسد، تصمیم می‌گیرم موبایل را بی‌صدا کنم تا توجهی جلب نکنم.

 

نگاه توریستی بالاشهری - پایین شهری

از سر پل تجریش راه می‌افتم به سمت پایین. از کنار‌اش رشته و حلیمنیکوصفت رد می‌شوم. می‌دانم پولی ندارم و می‌دانم هنوز زود است که گرسنگی بهم فشار بیاورد. خیابان ولیعصر مسیر جدیدی برایپیاده روی‌ام نیست اما این بار هیچ عجله‌ای ندارم. به جایی نبایدبرسم. کسی را نباید توی راه ببینم. آرام راه می‌روم. می‌دانم این مسیررا بیشتر برای خالی نبودن عریضه انتخاب کرده‌ام. از بوی قهوه فرانسه کافه روبه روی باغ فردوس رد می‌شوم. می‌آیم و بوی چلوی ایرانی رستوران قدیمی پایین زعفرانیه هم برایم دردسرساز نیست.

اصولانگاه ما به هر چیز غریبه‌ای نگاهی توریستی است. حتی وقتی من می‌خواهم خیابان خوابی کنم هر چقدر سعی کنم به این نوع زندگینزدیک شوم فاصله‌ای هست. لابد پیش خودم فرض می‌کنم حالایک شب شام نمی‌خوری چیزی نمی‌شود که. برای رهایی از این نگاه توریستی و فکر و خیالات که نگاه من را به کارتن خوابی نگاهی دست بالایی به دست پایینی نکند، سعی کرده‌ام گرسنه از خانه خارج شوم و بی‌پول تا امکان غذا خوردن حتی برای یک شب برایم مهیا نباشد.

تا ونک هم راحت راه می‌آیم. گاهی کوچه پس کوچه می‌اندازم تا دست کم به پیاده روی سبک انگارانه نزدیک نشود خیابان گردی‌ام. روی پله‌ها، سر پرچین‌ها، لب جدول می‌نشینم. نشستن روی جدول خیابان به خودی خود کار عجیبی نیست. ولی وقتی برای اولین بار برای خستگی در کردن راهی جز نشستن لب جدول جوی خیابان نداشته باشی، گمان می‌کنی همه نگاه‌ها خیره تو است. مسیری را طی می‌کنی تا جایی پیدا کنی که کمتر توی چشم باشد. وقتی هم که می‌نشینی خیال می‌کنی همه دارند تو را می‌پایند. چیزی به این سادگی می‌تواند لحظات ناخوشایندی را فراهم کند.

 

ظاهرسازی ظاهری

هنوز غروب است. غروب روز دوم. یکی دوساعت می‌پلکم. تا اینجا چند خیابان خواب در خیابان‌های اصلی دیده‌ام که توی لاک خودشان بودند و اجازه نزدیکی بیشتر ندادند. مطمئن می‌شوم هر چقدر هم سعی کرده باشم نه ظاهرم و نه حتی نگاهم شبیه یک خیابان خواب نشده و هنوز آدم شهری ای هستم که جز برای دادن پول خردی به عنوان صدقه نزدیک کارتن خوابی نمی‌شود.

 

زباله‌جوها

زباله‌جو، خیابان خواب نیست. او زندگی آبرومندی دارد که برای حفظش می‌داند نباید امیدوار به بخشنامه و اضافه حقوق و پاداش و طرح‌های بلااستفاده بازنشستگان بماند. زباله‌جو می‌آید تا ظرف غذایی را که همراه آورده پر کند. می‌آید تا شاید کفش و لباسی دورانداخته و قابل استفاده برای زن و بچه‌اش پیدا کند.

: «یه کیف سامسونت پیدا کردم نو. رمزش سه تا صفر بود. توش بویکاغذ و کاربن می‌داد. بردمش برا پسرم، گفتم شرکت داده.»

 

او می‌داند برای یافتن غذا بهتر است سطل جلوی شرکت‌ها و ادارات را بگردد.

: «این دولتی‌ها دورریزشون بیشتره. شکر خدا ظرف غذای دست نخورده تک و توک پیدا می‌شه توی دورریز ناهارشون.»

در به کار بردن کلمه دورریز برای غذایی که دور انداخته شده تاکید می‌کند.

 

هر چیز که خوار آید...

جلوی مغازه‌ها نمی‌ایستم. جلوی کیوسک نمی‌ایستم. جلوی کافه یارستوران نمی‌ایستم. سعی می‌کنم خودم را از زندگی روزمره دور کنم و به خیابان نزدیک شوم. کم کم متوجه می‌شوم مدت‌هاست به آشغال‌های کنار خیابان ریخته شده و سطل‌های زباله توجه می‌کنم. یکی دوتا آشغال را همبا پا جابه جا می‌کنم. نمی‌دانم زیرش باید چه چیزی پیدا کرد اما با پا جعبه پاره را می‌زنم کناری و بعد می‌بینم زیرش چیزی نیست و بعد به راهم ادامه می‌دهم. انگار ماهیگیری که قلابش را چک می‌کند. نه طعمه دست خورده نه خبری از ماهی است.

 

سرعت و سکون

کوچه پس کوچه می‌کنم تا می‌رسم به زرتشت و بعد کریمخان. از ایرانشهرمی‌روم پایین تا فردوسی. بعد از نوفل لوشاتو سی تیر را می‌روم پایین. موبایل را اینجا چک می‌کنم. دو تماس و دو نامه. دکمه را فشار نمی‌دهم تا ببینم تماس و نامه از طرف چه کسی است. آسمان دیگر تاریک شده است. گوشه‌ای می‌ایستم و موبایل را در جورابم می‌گذارم.

نرسیده به بهارستان روی صندلی ایستگاه اتوبوسی می‌نشینم و به عجله آدم‌ها برای گرفتن تاکسی و سبقت‌ها و بوق زدن‌ها توجه می‌کنم. شایدساعت ۹ یا ۹ و نیم باشد.

 

وقت زیاد مصائب

چیزی که خیابان خواب بیش از دیگران دارد وقت است. او می‌تواند بنشیند و هر چقدر دلش می‌خواهد فکر کند. فکر و خیال کند و رویا ببافد. خیال بافی و رویابافی البته ذهن را درگیر و انرژی را زایل می‌کند. برای فرار از این افکار و برای سر هم آوردن ساعت‌های بی‌شمار چقدر بایدتاب آورد تا گرفتار بنگ و افیون نشد؟ اگر پیش از آنکه آواره شده باشیمصرف کننده نباشی.

 

انفرادی

تماشای تفریح و خرید و گشت و گذار و رستوران و تاکسی سوار شدن و ماشین عروسی و مجلس ختم در مسجد و دسته گل شادی و عزا و کیکتولد و کلاچ ترمز گرفتن در ترافیک ساعات اداری و دستی کشیدن در ساعات آخر شب و هر چیز ناچیز دیگری که به ذهن بیاید، همه رویایدست‌نیافتنی خیابان‌خواب است که به جای آنکه به آن فکر کند آن را جلویچشمش می‌بیند، اما نمی‌تواند به آن دست بزند.

کارتن خوابی زندگی انفرادی است، در زندانی بزرگ تر. معاشرت جمعییا برای خرید و فروش مواد است یا برای تاخت زدن خرده ریز با غذا یامایحتاج زندگی. دور همی بیشتر به سکوت می‌گذرد. تاثیر این نوع انفرادی زیستن بین دیگران، ته نشین شدن سکوت و سکوتی ممتد در حالات مختلف زندگی فردی است. کرختی که حتما به نشئگی و خماریبرنمی گردد. هیچ چیز این زندگی واقعی نیست، انگار خواب شیرینیاست که بی‌موقع آمده باشد و کابوس زندگی را سراسر روز به آدم یادآوریکند.

 

سطل زباله: بنگاه کوچک زودبازده

از بهارستان به سمت بازار می‌روم. چراغ‌های مغازه‌ها و حجره‌ها و پاساژها و انبارها و بازارها خاموش است. از چراغ‌های شهری هم کاری برای روشن کردن این تاریکی برنمی آید. کم کم بر تعداد خیابان خواب‌ها اضافه می‌شود. کیسه‌های پلاستیکی در دست، آهسته از دل تاریکی بیرونمی‌خزند و به سطل‌های زباله نزدیک می‌شوند. مردی که سراپا سفیدپوشیده با حوصله سطلی را برگردانده و مشغول کند و کاو است. گاهی تکه پلاستیک و کاغذی را پیدا می‌کند و در کیسه‌اش می‌تپاند.

اگر سطل‌های زباله را بنگاه‌های کوچک زودبازده فرض کنیم که نان و روزیدر کشور را تامین می‌کنند باید به آمارهای رسمی که نشان از موفقیتطرح‌های زودبازده دارد به چشم تایید نگاه کنیم. بنگاه‌های زودبازده‌ای که مشمول قانون پرداخت مالیات نمی‌شود و لابد خیابان خواب‌ها و زباله جوها باید بابت چنین مزیتی به دیگر شهروندان غره شوند.

دو مرد مسن روی نیمکتی نشسته‌اند و محتویات کیسه گوجه سبزی را که از سطل روبه روی‌شان پیدا کرده‌اند بین خود تقسیم می‌کنند.

: «بیا این رو ببر واسه بچه‌ت.»

«خرابه که.»

: «خراباش واسه من. برندار...»

 

چراغ بانک، خیابان را روشن نمی‌کند

پیرمردی که اگر صبح در یکی از میدان‌های شهری ببینی‌اش حتما تو را یاد تصویرهای درویش‌های توی کتاب‌های قدیمی می‌اندازد، ظرف یکبار مصرف غذایی را روی پا گذاشته، سه چهار کیسه و گونی را کنار دستش چیده، و تند و تند با دست مشغول لقمه گرفتن از پلوکباب است. به این شیوه غذا خوردن شصت و چهاری می‌گویند. چهارانگشت تبدیل به قاشق و شصت کار چنگال را می‌کند.

زمان کش می‌آید. هر چه بیشتر در دل شب پیش می‌روم زمان طولانی تر و طولانی تر می‌شود. این را وقتی می‌فهمم که کسی ساعتش را نگاه می‌کند و به دیگری می‌گوید ساعت ده، ربع کم است. اگر از من پرسیدهبود می‌گفتم: «یازده و نیم، دوازده.»

در تاریکی مسیر بازار تهران، تنها نوری که به چشم می‌خورد نور پرزور شعبه‌های بانک است که با تمام برقی که مصرف می‌کنند جلوی پای هیچخیابان خوابی را روشن نمی‌کنند.

 

زندگی موازی

توی هر سایه‌ای جنبنده‌ای وجود دارد. به جز چند سطل زباله‌ای که کسی در آنها دنبال روزی خود است، کمتر سطل زباله‌ای در این راسته است که آشغالش قبلا کاویده نشده باشد.

در این بین چند مسافر تر و تمیز از تاکسی فرودگاه پیاده می‌شوند و وارد یکی از هتل‌های ارزان قیمت می‌شوند. یکی دو جوان دوچرخه سوار رد می‌شوند. چند خانواده هنوز برای خرید در پیاده رو پرسه می‌زنند و به سمت روشنانی مغازه‌های باز می‌روند.

بازاری هایی که کارشان طول کشیده تک و توک می‌آیند و سوار اتومبیلهایشان که در این ساعت، خیابان و کوچه یکطرفه را در نظر نگرفته‌اند می‌شوند.

زندگی شهری در کنار زندگی خیابانی در جریان است. هیچ کدام زندگی آن دیگری را نمی‌بیند یا نمی‌خواهد ببیند.

 

در بساطی که بساطی نیست

دیگر تاریک است و نام خیابان‌ها را نمی‌بینم. میدان شوش را رد کرده‌ام. سر از پیاده روهایی در می‌آورم که چشم چشم را نمی‌تواند ببینداما گله به گله و جا به جا کارتن خواب و خیابان خواب نشسته‌اند. یکی دو جا، پاتوق دستفروشی و مالخری است.

 

بعضی‌ها نشسته‌اند و بساطی جلوی‌شان پهن کرده‌اند که توش کفش و کتانی، پیراهن، گوشی موبایل، لنگه گوشواره، چاقو، انبردست، چراغ قوه، یکی دو بشقاب، چند قاشق، چنگال، ماهیتابه، تیله، ساعت، بند ساعت، باتری، عینک و چیزهای دیگر به چشم می‌خورد. همه مستعمل و از کار افتاده.

: «این کفش دخترونه‌ها چند؟»

«پونزده تومن.»

: «ساعته کار می‌کنه؟»

«این هم حرفه می‌زنی؟ کار می‌کنه دیگه.»

: «کفش دخترونه هه رو بده سه تومن ببرم.»

«سه تومن بدم که بری ده تومن بفروشی؟»

: «ساعته چی؟ چند؟»

«کفش رو بهت می‌دم هفت تومن.»

کفش‌ها را برمی‌دارد و نگاه سرسری می‌کند.

: «تاخت می‌زنی با این انگشتره؟ عقیقه. واسه مشهده.»

انگشتر را از دست در می‌آورد و می‌دهد دست پیرمرد خنزر پنزری.

«هفت تومن. انگشترت هم اصل نیست.»

: «اصله. واسه مشهده. سی تومن خودم از بازار رضا خریدم.»

«چی می‌خوای مهندس؟ واستادی سیرک تماشا می‌کنی یا جنس می‌خوای؟»

سرش را آورده بالاو به من نگاه می‌کند. دستم ناخودآگاه می‌رود روی صورتم و عینک بدون قابم را از چشم برمی دارم. هیچ کدام آنها عینک به چشم ندارند. چشم‌شان ضعیف نمی‌شود؟

اسم جنس که می‌آید، انگار میدان مغناطیسی در کار باشد، جمعی دور من حلقه می‌زند.

چی می‌خوای مهندس؟

گردبازی یا قرص باز؟

بیا علف بهت بدم طلا.

چقدر داری؟ شیشه ببر خرجت کمتر شه کیفت بیشتر.

 

سر ساقی سلامت...

دیدن بار زدن حشیش و کشیدن تریاک با کاغذی لوله شده بعد از یکیدوبار چرخیدن در پیاده روهای تاریک خیابان‌های اصلی خلوت اینساعت شهر دیگر چیز عجیبی به نظر نمی‌آید.

در این ساعت، در اینجا، یا خمار هستی و دنبال راهی برای نرم کردن دل ساقی که بتوانی باز هم نسیه مواد بگیری.

هر چند وقت یک بار تجمع گروهی معتاد نظر را جلب می‌کند. یک ساقی سر و کله‌اش پیدا می‌شود و معتادها به چشم بر هم زدنی از گوشه و کنار دور او جمع می‌شوند تا مواد تهیه کنند.

وقتی به این گروه ده دوازده نفره می‌رسم دو سه نفرشان لنگ مواد هستند و ساقی مرحمتی نمی‌کند.

جوانکی که کلاه نایک روی سر گذاشته و تر و فرزتر از دیگران به نظر می‌رسد، خطاب به ساقی بیست و پنج - شش ساله می‌گوید:«رضا، گفتم بساز اینا رو. نذار زار بزنن.»

ساقی جواب می‌دهد:«دادم بهشون دیگه بابا.» و دوباره دست در کیفکمری می‌کند تا آذوقه جمع را تامین کند.

چیزی که از ته و توی حرف اینها دستگیرم می‌شود این است که اینمعتادها خود موادپخش کن‌ها یا آدم‌های جوانک کلاه بر سر هستند، که به ازای کاری که در طول روز برای جوانک می‌کنند، جوانک وظیفه ساختن آنها را بر عهده دارد.

 

شب دوم در خیابان

بگویی نگویی بیست میلیون چهاردیواری در پایتخت وجود دارد و پیداکردن یک دیوار برای تکیه دادن و شب را در پناه آن صبح کردن برایهزاران نفر خیابان خواب در این شهر دغدغه است.

وسایل لازم برای خیابان خوابی همه آن چیزی است که برای دیگرانناچیز به حساب می‌آید. تکه مقوا و کارتن برای زیرانداز، کیسه‌ای پلاستیکی یا گونی ای کوچک و سبک برای نگهداری آن ناچیزهایی که در خیابان به دست خواهد آمد، یک کبریت یا فندک، پتو پاره یا کت مندرسی که جلوی سرمای سر صبح را بگیرد. کفش‌ها یا زیرسری و متکا خواهند شد یا پاها را از سرما و نیش حشرات و گاز گرفتن موش محافظت خواهند کرد.

این فهرست تابستانی است. در فهرست زمستانی باید بر تعداد مقوا و کارتن افزود و اگر شانس یاری کرد باید پتو پاره یا کت و کاپشن مندرسیرا پیش از آنکه خیابان خواب دیگری آن را یافته باشد، از سطل زباله به دست آورد.

تصور اینکه در زمستان هر خیابان خوابی این امکان را دارد که در پیتحلبی آتش روشن کند، یک خیال فانتزی است. چون در زمستان هم مانند بهار و تابستان این امکان که خیابان خواب هر جا دلش بخواهد بساط کند مهیا نیست. او باید جایی باشد و طوری برود و بیاید که مردم و ماموران صدای‌شان درنیاید.

 

زمین گرم

انتخاب جا برای خیابان خوابی انتخاب ساده‌ای نیست. جای خوب بالایپلکان‌های بلند و در کنج پاگرد ورودی ساختمان و عمارت‌ها بیغوله ساختن است، دور از باران و جک و جانور و سر راه مردم بودن. اما پلکان‌های اینچنین بیشتر منتهی به در شعبه‌های بانک یا پاساژها یاساختمان‌های اداری یا مجتمع‌های آپارتمانی است که برای پرنسیب هیچکدام از اینها خوب نیست جلوی در ورودی‌شان کارتن خوابی خفته باشد.

پس پیدا کردن نیمکتی در پارک گزینه بعدی است، به شرطی که پارک در منطقه‌ای از شهر نباشد که خیابان خوابی روی نیمکتش، تصویرزیباسازی شده شهری را خراب کند. نیمکت‌های کنار خیابان و صندلیایستگاه‌های اتوبوس می‌تواند انتخاب بی‌دردسرتری باشد.

در زمستان شانس خیابان خواب باید بزند تا سند محوطه گرم هواکش خوش عطر جلوی قنادی‌ها، به نام کارتن خواب دیگری نخورده باشد. همچنین دراز کشیدن یا چمباتمه زدن روی مسیر لوله بخار مغازه خشکشویی که حرارتش برف و باران روی آسفالت پیاده رو را خشک می‌کند که بیشتر به آرزوی دست نیافتنی می‌ماند، چون کمتر صاحب مغازه‌ای حاضر است از صبح تا شب روبه روی در مغازه‌اش مرد بی‌کاره‌ای دراز بکشد و از حرارت مطبوع آسفالت در زیر بارش برف کیف کند. ایستادنبی‌جا مانع کسب است، دراز کشیدن و خوابیدن که جای خود دارد.

 

فکر پیدا کردن جای خواب، اگر به چنان چشم بر هم گذاشتن پر ترس و واهمه‌ای بر زمین سخت بتوانیم خواب بگوییم، فکر روزمره خیابان خواب هاست: جایی که ممکن است سندش به نام خیابان خواب دیگری خورده باشد و وقتی در خواب هستی صاحب پیدا کند و بخواهد تو را به هر قیمتی از خانه‌ای که غصب کردی بیرون کند.

 

شب اول: نگاه تفقدگرانه توریستی

پیش از اینکه پیاده و با جیب خالی به خیابان بزنم، شب قبلش با گروهی همین تجربه را داشتم. بیشتر شبیه تور تفریحی- سیاحتییک روزه بود که این بار به جای نشان دادن جاذبه‌های توریستی و شهری،بخش‌های فلاکت باری از شهر را نشان مسافران می‌داد.

دادن یک ظرف غذا در یک روز از هفته به دست کارتن خواب‌ها و معتادها، در کنار جای خالی عزمی جدی از طرف دولت یا نهادهای مسوول برایسامان دادن به وضعیت این بخش از مردم بیشتر شبیه است به خوراندن قرص سرماخوردگی خردسالان به مریضی که علاوه بر سرطان، آنفلوآنزای گاوی گرفته است.

سوار ماشین در کوچه پس کوچه‌ها چرخیدیم و به خیابان خواب هایی که می‌دیدیم یک ظرف عدس پلو می‌دادند.

دو تصویر و یک دیالوگ مهم ترین بخش این سفر سیاحتی- تفقدگرانه بود:

تصویر اول دیدن زاغه نشینی در سطح شهر و در دل کوچه پس کوچه‌های دروازه غار بود که آدم را یاد فیلم‌های هندی و آمدن یکمهاراجه به مناطق پست نشین و صدقه دادن سخاوتمندانه‌اش می‌انداخت.

 

پس چی ام؟

یکی از سه ماشینی که گروه ما را تشکیل می‌داد و به عنوان لیدر گروه بود، کنار کوچه‌ای نگه داشت و دو معتاد در حال چرت را بیدار کرد و به آنها ظرف غذا داد. مردی که می‌گذشت آمد و گفت:«قبول باشه. یکی هم به من بده.»

همراه ما که غذا پخش می‌کرد، گفت:«اگر کارتن خوابی بهت غذا بدهم. اینغذا برای کارتن خواب هاست.»

مرد گفت:«من کارتن خواب نیستم؟» و بعد رو کرد به دو معتادی که مشغول خوردن غذا شده بودند و گفت:«ممد آقا می‌بینی؟ می‌گه من کارتن خواب نیستم. حال کردی؟ می‌گه من کارتن خواب نیستم. خوشت اومد؟»

و در حالی که ظرف غذا را باز می‌کند راهش را می‌کشد تا برود و خطاب به ما یا آن دو کارتن خواب دیگر می‌گوید:«اگه من کارتن خواب نیستم پس چی ام؟»

 

خیالبافی شبانه

خیابان‌های تهران زخمی است که شب‌ها دهان باز می‌کند و روزها به جایمرهم در قالب بخشنامه‌ها و طی اقدامی ضربتی استخوان لای آن می‌گذارند به این هوا که روی زخم را ببندند تا بوی عفونتش توی ذوق کسی نزند. دیری است که از پاستور و اختراع واکسن هایش با اثرات زودگذر دیگرکاری برنمی آید. شاید برای پیدا کردن مرهم این زخم بهتر است به جایزدن مسکن‌های موضعی و خوراندن زورکی معجون‌های من درآوردیپاستور، در کتاب‌های تاریخ جست وجو کرد و از روی انشای گذشتگان که فرصت جریمه نوشتن غلط‌های املایی‌شان را پیدا نکردند، عبرت گرفت. شاید باید روی این زخم را باز گذاشت تا تهران هوایی بخورد، به خودش بیاید و بتواند به زخمش برسد...

خیابان خوابی یعنی فرصت زیاد برای پرسه زدن و گوشه‌ای لمیدن و خیالبافی. من خیابان خواب آماتوری هستم که گوشه‌ای در شهر لمیدم و خیال می‌بافم.

دیگر فرقی نمی‌کند در کجای این منطقه باشی. به سمت میدان راه آهن می‌روم تا سربالایی خیابان ولیعصر را به سمت بالاگز کنم.

...

یا آن ده روزی که رفتم توی روستاهای زلزله‌زده و فروریختن خانه‌هایی را تماشا می‌کردم که هیچ‌گاه تلویزیون گزارشی از آنان پخش نمی‌کرد. انگار اصلا توی کشور من نبودند.

...

گزارش دوم: نا امنی

هفت سال پیش روستاییان ده دیبکلو وقتی به مهرهای صفحه آخر شناسنامه خود مهر دیگری اضافه کردند این تصور که هفت سال بعد، درست ده روز بعد از زلزله، باید همان سه چهار کیلومتر راه خاکی را طیکنند که هفت سال پیش هم با پای پیاده و هزار امید و آرزو برایرسیدن به صندوق رای گزش کرده بودند، به ذهن‌شان خطور نمی‌کرد. چه برسد به اینکه حالاباید کسی از کسان ده را سر جاده بنشانند تا با دست نگه داشتن جلوی وانت نیسان هایی که کمک‌های مردم را برای زلزله زدگان آذربایجان شرقی بار زده‌اند، برای آنها توضیح دهد که: «روستای ما هم زلزله آمده... برای کمک بیایید... اما جاده‌اش خاکی است.»

 

چهار کیلومتر خاکی

چادرهای لخت و سفید هلال احمر که بالاو پایین روستای دیبکلو علم شده‌اند باید با زحمت زیادی جلوی سوز منطقه کوهستانی را در سرسرایفصل پاییز و سرمای زمستان بگیرند. دیبکلو ده متمرکزی نیست و اینعدم هماهنگی باعث شده هر کسی با در نظر گرفتن فاصله‌های نامعینیچادرش را گوشه و کنار زمینی که ۱۰ روز بعد از زلزله هنوز با هر پس لرزه یی، چندبار در روز، روی پایش تلوتلو می‌خورد سر هم کند. چادرهایسفید علامت مشخص و پررنگ هلال احمر است که در روستاهای دیگر هم در همان ورودی ده شبیه پرچم فتح سرزمینی فتح ناشدنی توی چشممی‌زند: چادرهایی که زلزله زدگان از تقسیم دیر و زود و اختصاص نامعین کم و زیادش به هر خانواده گله‌مندند.

«یک بار همان اولش آمدند و چندتا چادر دادند... بعد چند روز چندتا چادر دیگر هم آوردند... نان و آب هم می‌آوردند...»

چندکیلومتر جاده خاکی پر پیچ و خم و پر دست انداز، شبیه راه دیبکلو، طبیعی است که ماشین‌های شخصی را که صندوق عقب را پر از خورد و خوراک‌های تاریخ مصرف دار و پتوی یک نفره کرده‌اند مردد کند که راه را ادامه دهند. وقتی راننده نیسان وانت تا انتهای راه می‌رسد هجوم مردم برای نصیب بردن از کمک‌های از راه رسیده نشان می‌دهد که در اینده مثل دهات سر جاده، بسته‌های آب معدنی و قوطی‌های کنسرو آنقدر توزیع نشده است که چادر زلزله زده‌ها اشباع شود و از لحاظ ذهنی به ایننتیجه برسند که «آب معدنی نمی‌خواهیم... کرم ضد آفتاب و یخچال و تلویزیون نداریم...»

 

۲۶ نفر زیر خاک، ۶ نفر گمشده در خاک

روستاهای سر جاده، که گزارش‌های سینه به سینه و احیانا گزارش‌های تلویزیون نام آنها را سر زبان انداخته، موقعیتی شبیه برندهای معروف کالاشده اند: ذهن مخاطب به علت کثرت تکرار نام برند مورد نظر موقع خریدناخودآگاه برند معروف را انتخاب می‌کند، شبیه وضعیتی که برای کمکرسانی به روستاهای زلزله زده در آذربایجان شرقی اتفاق افتاده است. بیشتر ماشین‌ها از مبدا که راه افتاده‌اند قصد ورزقان را کرده‌اند و از ورزقان مستقیم می‌آیند تا باجه باج. یکی از صد روستای صددرصد تخریب شده.

تمرکز کمک به باجه باج با ۱۴۰ خانوار و ۴۷۸ نفر سکنه. ۲۶ کشته، ۶ مفقود و بیش از چهل نفر مصدوم، باعث می‌شود روستاهایی شبیه مهترلوی و گمش آباد و یایجلو وسر یاقار، للهلو، اجاق کندی، باغشلو، چای کندی،هرزنق و دیگر روستاهای اهر، هریس و ورزقان که آنها نیز کاملاتخریبشده‌اند و از لحاظ تلفات جانی و آسیب‌های مالی وضعیتی بهتر از باجه باج ندارند، از نظر دور بمانند. به همین ترتیب خرابی‌های خانه‌های بافت جنوب شهر اهر و ورزقان که کمرشان زیر زلزله خم شده است نیز در آخر فهرست کمک رسانی قرار گرفته‌اند.

طبق اظهارنظرهای رسمی ۱۶هزار خانه روستایی بعد از آسیب زلزله نیازبه بازسازی خواهند داشت. روستاییان این روستاها شب‌ها به این موضوع بدیهی فکر می‌کنند که با این چندلاپتوی زپرتی چطور شب سرد را تا صبح کش بیاورند.

 

بلاتکلیفی خاک

وقتی در گوشه چادر اهدایی سرد و خاموش و خالی، عمو اوغلی زانو بغلمی‌زند، با یک حساب سرانگشتی می‌تواند ببیند چند راس گاو و گوسفندش که زیر آوار تلف شده‌اند، سقف پایین آمده، دیوار ریخته،یخچال و تلویزیون و کاسه و بشقاب شکسته و چیزهای دیگر که زیرآوار مانده، قیمتش بیشتر از ۱۰ انگشت – از قرار هر انگشت یکمیلیون تومان - می‌شود.

«آدم وقتی می‌فهمه پول داشته که پولش از بین بره.»

سوز سرد غروب پیام تلخ سرمای زمستانی زودرس را خبر می‌دهد: سرمایی که باید تا مشخص شدن محل تامین اعتبار وام بازسازینویدداده شده خانه‌های زلزله زده، فعلاو عجالتا با دو سه پتوی اهدایی سر شود. چراغ نفتی هم تا صبح باید پت پت کنان جلوی نفوذ سرسختانه سرمای سرزده از درز چادرها مقاومت کند.

بی برقی چادرها، بی‌توالتی کمپ‌ها، بی‌گازی دهات، بی‌درویی محصول و بلاتکلیفی خاک، بی‌لبخندی صورت‌های زنان و مردان روستایی. بچه‌ها سرگرم کشیدن نقاشی کلبه هایی با چراغ‌های روشن و آسمانی آبی و درختی با سیب‌های سرخ در دفترهای بی‌خط.

 

گرد و خاک بی‌شخم

سیم دوشاخه یخچال از زلزله جان سالم به در برده جلوی چادر اهداییچشم به راه مانده تا برق از راه برسد.

وقتی تقسیم کاسه و بشقاب‌ها تمام می‌شود و اولین بسته سیگار برایتوزیع از جعبه بیرون می‌آید جای زن‌ها و بچه‌ها سر و کله جوانان ده پیدا می‌شود که جلوی نیسان وانت برای گرفتن سیگار تقلامی کنند. انگار اگر اسم سیگار اهدایی در ده نمی‌پیچید این جوانان حوصلهنمی‌کردند از گوشه چادرها خود را بیرون بکشند. جوانانی بیکارتر از قبل از زلزله. بی‌تقلاتر از وقتی که ماشین‌های کمک‌های مردمی از راه نرسیدهبود: تقلایی که در حالت عادی باید سر زمین کشاورزی انجام می‌شد، اگر فرض را بر این بگیریم که در حالت عادی سر زمین کشاورزی سری به پدر کشاورزشان می‌زده‌اند و احتمالاحوصله داشته‌اند که آستین‌ها را بالابزنند و گوشه‌ای از کار را بگیرند. کار روی زمینی که مدت‌هاست خستگی زحمت کاشت و برداشتش با اما و اگرهایی که برای خریدنش با مقایسه قیمت تمام شده محصولات وارداتی برای تاجران مقرون به صرفهنمی‌آید پیش می‌آید، روی تن کشاورزان مانده است.

 

خاک سرد

۱۰ روز پس از زلزله روستاهای سر راه که بیشتر از دو نیش گاز از جاده اصلی فاصله ندارند وضعیت‌شان با روستایی که سه کیلومتر جاده خاکیاز شاهراه کمک رسانی مردمی دورش کرده است فرق زیادی ندارد. آنها آب معدنی بیشتری دارند، خورد و خوراک بیشتری دارند، پتوی بیشتریدارند، صابون و شامپوی بیشتری دارند و بچه هاشان عروسک بیشتریدارند، اما وقتی آفتاب از روستا می‌رود، اهالی روستاهای سرجاده به همان فکر می‌کنند که روستاییان روستای... که نوشتن اسمش هم در نقشه راه‌ها و کوره راه‌های منطقه از قلم افتاده است، به آن فکر می‌کنند: ساختن خانه.

فردا احتمال دارد عید فطر اعلام شود و خجستگی عید یکی، دو روز تعطیلی رسمی را بیشتر می‌کند. یکی، دو روز تعطیلی یعنی امیدیکوتاه در دل روستایی و چشم دوختن به جاده که مسافران با بسته‌های متنوع و رنگارنگ از گرد راه برسند. بعد از این یکی، دو روز تعطیلات رسمی و غیررسمی تمام می‌شود. مردمی که برای کمک آمده‌اند به خانه برمی گردند و جاده خلوت می‌شود: یعنی اول مصیبت.

 

مصیبت خاک

روستاییان فکر و ذکرشان روزهای بعد از زلزله یک چیز بیشتر نیست: این اسکان موقت دائم نشود و دولتی‌ها و مردم سر ماشین را کج کنند و دیگر مسیرشان از این طرف نیفتد: فرضی که با چهار، پنج روز چرخیدن در روستاها احتمال دور از ذهنی به نظر نمی‌آید.

ساخته نشدن سرویس بهداشتی و حمام صحرایی به تعداد موردنیازبیش از صد روستای صددرصد تخریب شده، چندین روز بعد از زلزله ساخته شدن و بازسازی خانه‌های ویران شده در یکی دوماه نویددادهشده پیش رو را با اما و اگر روبه رو می‌کند. فقط نصب دستشویی و حمام صحرایی کافی نیست، مردهای بیشتر دهات زلزله زده می‌گویند اینهمه پس لرزه زن‌ها را از سقف می‌ترساند. چه سقف خانه قدیمی که ریخته،چه سقف سرویس‌های صحرایی که گوشه دهات و به صورت ضربتی علم کرده‌اند. فوبیای فرو ریختن سقف.

 

خاک بازی

بد نیست جامعه شناسان و کارشناسان مسائل اجتماعی بلند شوند و با ماشین باری ای در پی خود به سمت مناطق زلزله زده روانه شوند. در چنین حالتی دو اتفاق خیلی نادر نیست که بیفتد: یکی مردمی از ده و شهر که سردر ورودی شهرها می‌چرخند و به ماشین‌های باربریمی‌گویند: «کمک‌ها را به اینها، توی شهر، ندهید. همه را تلنبار کرده‌اند و به دهات نمی‌فرستند.» و دیگری گشت‌ها و ایست هایی که سعی می‌کنند با زبان‌ها و روش‌های مختلف صاحبان بارهای اهدایی را مجاب کنند که بهتر است کمک هاشان را به آنها تحویل دهند تا به صورت سازماندهی شده بین مناطق زلزله‌زده توزیع شود.

جامعه شناسان باید با بررسی جوانب و نگه داشتن جانب احتیاط و با لحاظ کردن جوانبی که باید سعی کنند جانبداری‌شان را نکنند، تحلیل‌های خود را از این دو مشاهده اجتماعی با ما در میان بگذارند که ببینیمجریان دقیقا چیست؟!

 

داستان عشق لیلا و اسد و پندگیری راوی

سال‌ها طول کشید تا بعد از سوز عشق لیلی و مجنون و پرنسیب ماخوذ به حیای فرهاد در ابراز عشق به شیرین، گزارشی از عشقی اسطوره‌ای به گوش برسد.

اگر همین الان هم سوار ماشین شوید و خودتان را به آذربایجان شرقیبرسانید و پرسان پرسان تا روستای... بروید، بالادست روستا، قبرستان قدیمی ای قرار دارد که از ده، یازده روز پیش ۱۵ قبر به آن اضافه شده است. بالاسر یکی از این قبرها اسد نشسته و به افق چشم دوخته است. توجهی به کاروان ماشین‌های کمک رسانی که جلوی دوربین تلویزیونرژه می‌روند، ندارد. به مردمی که ماشین‌شان را کناری پارک می‌کنند تا هدایا و کمک‌های خود را از ماشین بیرون بیاورند نگاه نمی‌کند. افق دید اسد افق دیگری است.

۱۴ ماه نامزدی و در انتظار آمدن ماه بعد که جشن عروسی بر پا کنند، کل خبر یک خطی است که ما از اسد می‌دانیم.

 

اسد چندجمله کوتاه درباره عشقی حرف می‌زند که پهلو به پهلوی داستان‌های هزار و یک شب می‌زند. لباس سیاه پوشیده، کاپشن پشم شیشه‌ای تن کرده که سوز کوهستان را بگیرد، تکه‌ای سنگ دست گرفته و روی خاک سرد آرام آرام می‌زند و فاتحه‌ای می‌خواند.

در این لحظه راوی شبیه بیشتر آنان که برای کمک آمده‌اند احساساتیمی‌شود و چند پند امیدوارانه به اسد می‌دهد تا او را به زندگی امیدوارکند! از اسد می‌خواهد خودش را نبازد و چند نقل حکیمانه از داستان‌های عارفانه‌ای که خوانده است به زبان می‌آورد. بعد اسد یکی، دو سوال دم دستی از راوی می‌پرسد. راوی تصمیم می‌گیرد با اسد روراست باشد. اسد نگاه از افق برمی دارد و به چشمان راوی زل می‌زند و می‌گوید: «تو خودت خرابه یی، به اسد می‌گی خراب نشو!؟»

...

گزارش سوم: انسان امیدوار

این گزارشی است از وضعیت متزلزل انسانی امیدوار که لابه لای کلمات رشد کرد و تمام شد. امروز قصه‌نویس کودک است و تصور می‌کند باید تمام بیست سال گذشته قصه کودک می‌نوشت. هر چند وقتی از در زندان بیرون آمد دوباره به روزنامه بازگشت و دوباره طنز سیاسی نوشت. تا ده سال بعد. وقتی که به بیست سال پیش فکر کرد. وقتی هفده ساله بود.

با همه این اوصاف، دلم برای آن چندباری که در نوشتن اشتباه کردم و یکی دو نفر را از خودم رنجاندم و فرداش و در ستونم رسما ازشان عذر خواستم. دلم برای مجله نوجوانی که سردبیری می‌کردم و جلوی انتشارش گرفته شد، دلم برای ستون‌های طنزم در روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف، دلم برای همه چیز تنگ شده بود.

اما آیا روزنامه‌نگاری اگر غیر سیاسی باشد کارکردی دارد؟

امروز باورم این است که روزنامه‌نگاری غیرسیاسی اصولا روزنامه‌نگاری نیست. روزنامه‌نگار حتما موضع دارد و حتی اگر بگوید موضع ندارم حتما در روزنامه‌ای می‌نویسد که موضع ندارد و اگر روزنامه‌نگار قبول کند که روزنامه‌اش موضع ندارد حتما هنوز خام است و شبیه وقتی است که من روی عرشه تایتانیک ایستاده بودم و خیال می‌کردم مسیر جهان رو به صلح است.

من دیگر پیر شده‌ام. یا آنقدر تجربه از سرگذرانده‌ام که شبیه مردی شصت ساله به دنیا نگاه می‌کنم.

این آخرین ستونی است که در مطبوعات خاورمیانه، در کشورم ایران نوشتم و با روزنامه‌نگاری خداحافظی کردم. کلماتی که به امید زندگی بود و به شوق ادبیات کودک و نوجوان. 

 

ستون آخر

آدم نمی‌داند توی زندگی چه می‌شود. خاورمیانه که این‌طوری است... ولی قشنگ است.

از کودکی عاشق کتاب و مجله بودم. الان لبالب ۴۰ سالگی‌ام و هنوز حس کودکی کنجکاو را در جهان به این بزرگی دارم... کودکی ۴۰ ساله که کودکی شش، هفت‌ماهه به نام نیلا، سبب شده «بابا» بشود... و حواسم جمع شود که روزها هرچقدر بلند، کوتاهند.
همه عمر نوشتم. نویسنده‌ای کم‌ادعا هستم که با کلماتم مردم خندیده‌اند، با کلماتم مردم گریسته‌اند، با کلماتم از عشق و تنهایی و غربت و زندگی و رنج خاورمیانه، لای کتاب و روزنامه و وبلاگ گزارش‌های مبسوطی داده‌ام. بعضی طنزنویسم می‌دانند و بعضی شعرهایم را بیشتر دوست دارند و بعضی قصه‌هایم را. من، اما نجاری ساده‌ام، هر روز یک‌چیز درست می‌کنم؛ میز و صندلی و صندوق و قاشق و تخته‌نرد... هر روز چیزی می‌سازم تا سرم را گرم کنم. از اینکه همه عمر یک چیز و یک مدل بنویسم تا یک روز مثلا پدر طنز بهم بگویند! بیزارم. بگذریم. آدم نمی‌داند توی زندگی چه می‌شود. خاورمیانه که این‌طوری است... ولی قشنگ است؛ مثلا من، طنزنویس روزانه در روزنامه‌های سیاسی بوده‌ام. زاویه دید من از منظر جامعه است.

سیاست و اقتصاد هم بر اساس تأثیرشان در جامعه برایم مهم بوده است و البته که من سیاسی نیستم، اما در خاورمیانه شما اگر از رنگ‌پریدگی عشق، از بریدگی آسمان، از التهاب نان، از جغرافیای آزادی، از فریب آینده، از بررسی لکی بر تاریخ، از امری غیربدیهی در گذشته، از ارتفاع پرنده، از احتمال موهای رها در باد، از امکان خیابان، از مسیر بلند و سخت شعر، از راه هموار جهل، از قدرت شرم، از مخدوش‌شدن ترس در گزارش‌ها، از بالاگرفتن کار مرگ در بلاتکلیفی زندگی، از بساط شب در بازار مکاره محدودیت‌ها، از تنهایی تنهایی در میان جمع و حتی از ابتدای کلمه حرف بزنید، سیاسی محسوب می‌شوید. همین است که شعرها و طنزها و داستان‌های من را سیاسی معنی می‌کنند. تا جایی که حرفی هم نزنم، سیاسی است. از حماقت بنویسم سیاسی است، از جسم سخت بنویسم سیاسی است، از میمون بنویسم سیاسی است. خلاصه این پیکر در این نزدیک به ۴۰ سال زندگی در این خاورمیانه بی‌دروپیکر، این است: ۲۰ سال نوشتن در روزنامه به شرط خنده، ۱۸ کتاب به شرط مجوز، هفت سال قدم‌زدن در شهر به شرط وثیقه، فرصت پنج‌سال بی‌حبس‌زیستن به شرط تعلیق، دوسال داخل دایره‌بودن به شرط ممنوعیت از خروج و حالا تحمل یک‌سال حبس بی‌شرط‌وشروط.

راستش؛ شما هم نگاه کنید: شبیه هندوانه همیشه به شرط چاقو زیسته‌ام. بله. من نویسنده‌ام. سال‌هاست با نوشتن کتاب و نوشتن در روزنامه، جنگل‌ها را از بین می‌برم و شرمنده درخت‌هام. اینک، اما از در روزنامه نوشتن می‌بُرم. همچون مردی دیابتی که پایش را می‌برند تا زنده بماند، من هم پایم را از روزنامه می‌برم تا روزنامه زنده بماند.

این کلمات احتمالا با شما پیر شده - پس این کلمات با رنج فراوان به قلم می‌آید تا از چشم‌های شما خوانندگان و ذهن روشنتان سپاسگزاری کند که این قلم را خواندید. سپاسگزاری کنم و خداحافظی کنم و بگویم از امروز به هزارویک بی‌دلیلی، دیگر حوصله، امکان، توان و فایدگی نوشتن در روزنامه را ندارم. من نوشتم که از روشنی بگویم تا کام شهر را تاریکی تلخ نکند. اینک، اما خیال می‌کنم نویسنده‌ای هستم که کنار رینگ بوکس گیر افتاده، هی می‌خواهد بگوید رسم زندگی این نیست، اما زیر ضربات دستکش‌های بوکس، از چپ و راست، از بالا و پایین، له‌ولورده شده. بله. قبول. من قهرمان نیستم قربان. نویسنده‌ای ساده‌ام. از رینگ خارج می‌شوم. لباس زندان می‌پوشم و با احترام به خوانندگانم و تشکر از حکم حکیمانه، به حبس می‌روم تا جزایم را بدهم. اما...، اما فردا روزنامه‌ها در سراسر دنیا منتشر خواهند شد و ستون من در صفحه آخر روزنامه «شرق» بعد از این‌همه سال خالی خواهد ماند.

فردا خورشید طلوع خواهد کرد و مردی جای نوشتن در روزنامه، برای شماره‌کردن روزها روی دیوار یک خط تیره خواهد کشید. هه... فردا خاورمیانه همچون همیشه طعم گس یک دانه زیتون را به قیمت خون و نفت، به دل نوعاشقان و نوشاعرانش خواهد گذاشت و باز در این فردای محتمل، کودکی لابه‌لای کلمات و کتاب‌ها و مجله‌های قدیمی، دنبال احتمال عشق خواهد گشت. امیدوارم گوشه ذهن شما رد این قلم بماند که انگار همه می‌نویسیم که از یاد ببریم و از یاد نرویم؛ و حالا این ستون آخر است که خداحافظی من است با مطبوعات.

در اینجای زندگی حالا که باید نگران سرنوشت کودک هفت‌ماهه‌ام باشم، نمی‌توانم نقش یک قهرمان خوب را بازی کنم، اما پدر بدی باشم. نمی‌توانم به قیمت رهاکردن دست کودکم، دست زیر سنگ بگذارم که بگویم قهرمانم. راستش... دروغ چرا؟ این‌همه هر روز نوشتن... چطور دل بکنم از نوشتن روزانه؟ از شما؟ از این دوستی نادیده با شما؟ از آن‌همه محبتی که نصیبم شد وقتی در کوچه و خیابان و مترو و سفر، یکهو شما آمدید جلو و گفتید: آقای عالمی؟ آسانسورچی؟ فال قهوه می‌گیرید برایمان؟ از رجب چه خبر، مادر رجب؟ آمبولانس‌چی؟ کی را دراز کردی کاناپه‌چی؟ میدون دوم؟! ما هر روز شما را می‌خوانیم! مراقب خودتان و سوفیا هستید؟ اتفاقی برایتان نیفتد! به‌هرحال اتفاق افتاد. بعد از آن بازداشت سال ۹۱ حالا نوبت حبس است! به‌هرحال این شتری است که در طول تاریخ روی طنزنویسان نشسته است! می‌بینید؟ می‌بینید چطور دارم می‌نویسم و ستون را تمام نمی‌کنم؟ این آخرین ستون را؟ کودکی هستم که دلش نمی‌آید بعد از ۱۰، ۲۰ سال روزنامه‌نگاری از چرخ‌وفلک رسانه پیاده شود...

مدام می‌گوید یک دور دیگر... یک دور...، اما چرخ‌وفلک نگه داشته؛ تو را می‌برند تا یک سال دور خودت در یک اتاق خالی بگردی... آدم نمی‌داند توی زندگی چه می‌شود. خاورمیانه که این‌طوری است... سخت است، تلخ است، درد است، فقر است، جنگ است، حبس است، ولی قشنگ است.

نویسنده و طنزنویس شما: پوریا