سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰

جامعه خربزه‌محور می‌شود


من دارم خودزنی می‌کنم. چرا؟ چون اگر سردبیر و مدیرمسوول روزنامه اعتماد متن بیانیه وزیر جهاد کشاورزی را (که متنش را واو به واو چندخط بعد برای‌تان منتشر می‌کنم) بخوانند، ستون کاناپه را از من می‌گیرند، از کار بی‌کارم می‌کنند و خلیلیان وزیر را دعوت می‌کنند بیاید و طنز مطبوعاتی بنویسد. اما من چون بر خلاف باقی مسوولان، معتقد به شایسته‌سالاری هستم، این کار را می‌کنم و خودم از خلیلیان وزیر دعوت می‌کنم هفته‌ای یک بیانیه اختصاصی برای ما بنویسد و سر ماه بیاید حق‌التحریرش را بگیرد.  
بیانیه‌ی خربزه
بیانیه وزیر جهاد کشاورزی آقای دکتر صادق خلیلیان (که بدون دخل و تصرف متن زیر را از خود بروز دادند. توضیحات داخل پرانتز اثر طبع ماست.)
به همت کلیه دست‌اندرکاران (یعنی همه ها. گویا همه توی این قضیه دست اندر داشتند.)، همایش ملی خربزه (که بر خلاف چای و برنج و گندم و اینا، هنوز از بین نرفته است.) در شهرستان تربت جام برگزار می گردد.
همایش ملی خربزه فرصت مناسبی را فراهم آورده است که تولیدکنندگان، پژوهشگران (که به صورت تخصصی روی خربزه متمرکز شده‌اند) و دست‌اندرکاران (که دست اندر هستند) در یک محیط صمیمی (محیطی که آدم با خربزه احساس صمیمت زیاد می‌کند) به تبادل یافته‌ها (یافته ما از خربزه هسته‌ی خربزه است) و تجربیات بپردازند. (ما هم باید عرض کنیم تجربه‌ی ما از خربزه این است که هر کسی خربزه بخورد پای لرزش می‌نشیند.)
کشور ما یکی از مهمترین منابع ژرم پلاسم خربزه (که دقیقا مربوط به تخم آن، یعنی تخم خربزه، می‌شود) در جهان می‌باشد تنوع زیاد ارقام خربزه در کشور (مثل خربزه مشهدی، خربزه شریف‌آباد، خربزه سفیدشهر آران بیدگل، خربزه گرگاب اصفهان، خربزه میوه‌فروشی سر کوچه و غیره) موجب شده است که ایران یکی از موطن‌های اصلی خربزه به دنیا معرفی گردد. (ایران موطن اصلی خیلی‌ها از جمله نخبگان و مغزها است. که امیدواریم خربزه‌ها بر خلاف مغزها از موطن اصلی خود فرار مغزها می‌کنند فرار خربزه‌ها نشوند.)
همچنین این محصول از دیرباز سهم مهمی در سبد مصرفی خانواده‌های ایرانی داشته و جایگه ویژه‌ای را در بین محصولات جالیزی دارا می‌باشد. (ما از خانواده استعلام کردیم و متوجه شدیم از وقتی گوشت گران شده، به جای غذاهای گوشتی شب‌ها، غذای مقوی "نان و خربزه" را جایگزین کرده‌اند.) + (همچنین از جامعه‌ی پزشکان مقیم مرکز، استعلام کردیم و متوجه شدیم خربزه خواص زیادی دارد که برای جامعه مهم است. مثل: کمک به هضم غذا، رفع یبوست، رفع یرقان، افزاینده‌ی ادرار، دفع‌کننده‌ی کم‌خونی و سنگ مثانه و... که همان‌طور که دیدید از لحاظ پزشکی و علمی خربزه در سبد مصرفی خانواده‌های ایرانی و باقی مسوولان نقشی حیاتی ایفا می‌کند.) + (همچنین ما از مادربزرگ‌مان هم استعلام کردیم، گفت می‌توانید خربزه را له کرده و به صورت بمالید برای رفع لک و پیس مناسب است. وی گفت خربزه را با عسل نخورید پشیمان می‌شوید.)
توصیه اینجانب (اینجانب یعنی جانب خلیلیان وزیر کشاورزی، نه جانب ما. از جانب ما توصیه‌ای درباره‌ی خربزه بروز نمی‌کند.) به مسئولین محترم بخش کشاورزی در منطقه و کشاورزان عزیز این است که با استفاده از فن‌آوری‌های نوین و بومی‌سازی تکنولوژی (بومی‌سازی همه چیز را شنیده بودیم جز تکنولوژی را. لابد منظور خلیلیان وزیر این است که مثلا کمباین را به گاوآهن و خیش گاو ببندند.) استفاده بهینه از منابع آب و خاک، ایجاد تشکل‌های مناسب تولید (گفت تشکل سریع یاد NGO افتادیم. البته بد هم نیست‌ها دست کم یکی دوتا NGO خربزه فعال داشته باشیم.) و بازار و ارتقاء جایگاه ایران در بازار جهانی این محصول، و همچنین ارتقاء کیفیت آن بیش از پیش تلاش نمایند.
اینجانب (کماکان جانب خلیلیان وزیر، نه از جانب ما) لازم می‌دانم مراتب تشکر و خرسندی خود را از کلیه برگزارکنندگان این همایش اعلام دارم. (گویا مشخص است خلیلیان وزیر خربزه خیلی دوست دارد. این‌طوری خیال‌مان راحت است خربزه از بین نمی‌رود یا خارجی‌اش وارد بازار نمی‌شود خربزه‌کاران مثل باقی باغداران و کشاورزان دچار مشکل نمی‌شوند. چه مثبت‌بین شدیم ما. به به.)
همچنین از استاندار محترم (ربط مستقیم به خربزه ندارد.)، نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی (ربط مستقیم به خربزه ندارند.)، فرماندار محترم شهرستان (ربط مستقیم به خربزه ندارد.)، کشاورزان سخت‌کوش (ربط مستقیم به تولید خربزه دارند.)، مسئولین محترم سازمان جهاد کشاورزی (ربط مستقیم به خربزه ندارند.) و همه عزیزانی (این عزیزان ارتباط شان با خربزه مشکوک است.) که با حمایت‌های خود (یعنی پای لرز خربزه نشستند.) موجبات برگزاری این همایش ملی را فراهم آورده اند صمیمانه قدردانی نمایم. (باشه.)
 
 
 
 
 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 3 آبان 90، شماره‌ی 2294
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

جر سیاسی نزنید




 
 
مرتضا آقاتهرانی این بار رفت روی کاناپه و شروع کرد به حرف زدن و گفت: «اگر واقعا بنا دارید یک آدم خوبی به مجلس برود، رأی ندزدید.» ما با شنیدن ترکیب نامانوس و غریب رای‌دزدی، همین‌طوری مبهوت و هاج و واج ماندیم.

آقا تهرانی اضافه کرد: «رأی نخرید.» ما و رای خریدن؟ ما و ...؟ هیهات. چشم‌هامان از تعجب شد چهارتا.
وی افزود: «در انتخابات تقلب نکنید.» ما یک جفت شاخ هم روی سرمان در آمد از حیرت و پرسیدیم: «شما تازه آمدی ایران؟»
 
جر سیاسی
آقاتهرانی گفت: «در انتخابات جر نزنید.»
ما داشتیم خودمان را جر می‌دادیم که نپرسیم که فقط جر نزنیم یا جر هم ندهیم پوسترها و عکس‌های رقیب را و باقی چیزها را. که نپرسیدیم البته.
آقاتهرانی روی کاناپه اضافه کرد: «رفوزه شدن مردانه خیلی بهتر از این است که آدم دروغکی قبول شود.»
آقاتهرانی درباره‌ی این‌که "رفوزه شدن دروغکی" چه وضعیتی دارد، اظهار نظر نکرد. برای همین ما پرسیدیم: «حالا اگر یکی درسش خوب بود و بهش نمره نداند تا قبول شود چه؟»
آقاتهرانی گفت: «درس مهم است، اما اخلاق و انضباط برای ما مهم‌تر است. اگر کسی درسش خوب بود اما در حیاط شلوغی کرد، باید بفرستیمش خانه‌ی سرایدار مدرسه، ... تا به خودش بیاید.»
ما گفتیم: «باشه.»
 
فتنه از ابتدا بلند نمی‌شود
آقاتهرانی، استاد اخلاق دولت، روی کاناپه با دقت اضافه کرد: «فتنه یا انحراف در ابتدا خیلی سر و صدا ندارد، بعد‌ها بلند می‌شود.»
ما پرسیدیم: «الان دقیقا در کدام مرحله است؟ بلند شده یا هنوز در ابتدا است و سر و صدا ندارد؟»
 
می‌فهمیم
وی با حوصله اضافه کرد: «در نظر داشته باشیم که هیچ وقت هدف وسیله را توجیه نکند؛ دوستان برای اینکه به هدف برسید، از هر راهی استفاده نکنید.»
ما گفتیم: «می‌فهمم.»
 
از من نپرس ای دل چرا...
آقا تهرانی روی کاناپه کماکان اضافه کرد: «من می‌توانم روی آبروی مردم سوار شوم، برای اینکه آبرو پیدا کنم؟»
ما گفتیم: «از من می‌پرسی؟»
وی گفت: «می‌توانم لجن‌مال کنم همه را تا برای خودم کسی شوم؟»
ما گفتیم: «از من می‌پرسی؟»
 
ده سال پیش در چنین روزی
آقا تهرانی مجددا اضافه کرد: «ننشینیم و بگوییم اکبر گنجی فلان؛ خودمان ممکن است ۱۰سال دیگر اکبر گنجی بشویم؛ آن هم پاسدار بود و از انقلاب حمایت می‌کرد اما حالا اصول زیر پایش است.»
ما گفتیم: «ما می‌دانیم 10 سال پیش در چنین روزی کجا بودیم، شما کجا بودید؟»
 
نسخه
ما می‌خواستیم برویم نانوا شویم. نانوا می‌گفت: «شما باید صبح‌ها زودتر از همه بیایی تنور را گرمش کنی.»
ما می‌گفتیم: «یعنی فقط من را برای گرم کردن می‌خواهی؟»
نانوا می‌گفت: «نه. گرم کردن تنور که تمام شد، می‌توانی بروی آخر صف، اگر نان رسید بهت و پول داشتی، یکی بخری.»
ما: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
 
 
 
 
 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 2 آبان 90، شماره‌ی 2293
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۰

اصلاحات چیست؟ یا داداش لاریجانی جواد است


لاریجانی، جوادشون نه علی‌شون، که رییس مجلس است، روی کاناپه بست نشست و گفت: «قانون اساسی نیاز به اصلاحات دارد.»
ما گفتیم: «علی جون، اگه اصلاحات خوب بود چرا ریشه‌ش رو از ته زدید؟»
لاریجانی، علی‌شون، گفت: «اصلاحات نه که. اصلاحات. منظورم اصلاحات بود، گفتم قانون اساسی نیاز به اصلاحات دارد.»
گفتم: «خب دیگه. اصلاحات رو که یه طوری سوت کردید که با برف زمستون ششصد سال آینده هم نتونه پایین بیاد.»
لاریجانی، علی‌شون، روی کاناپه اضافه کرد: «گیر دادی ها. من اصلاحات و اصلاح‌طلبان را نگفتم. اصلاحات را...»
گفتم: «اصلاحات را... که بله. گفتن ندارد...»
لاریجانی، کماکان جوادشون نه، گفت: «عجب ها. من منظورم این بود که قانون اساسی نیاز به اصلاحات دارد.»
گفتم: «خب دیگه. پس نیاز به اصلاحات هست؟»
گفت: «هست.»
گفتم: «برای همین رد پای اصلاحات را با وایتکس از تاریخ و سیاست و اقتصاد و دانشگاه و چی و چی پاک کردید؟»

لاریجانی، علی‌شون، گفت: «گرفتی ما رو؟»
گفتم: «الان کارها تخصصی شده. ما را می‌شود گرفت اما ما کسی را نمی‌توانیم بگیریم.»

لاریجانی روی کاناپه اضافه کرد: «من اعتقاد دارم زمینه‌ی حضور اصولگرایان منتقد در مجلس آینده وجود دارد.»
گفتم: «1- خسته نباشی. 2- شما جز این مساله، به روح هم اعتقاد داری؟»

لاریجانی با حوصله اضافه کرد: «تحقیق و تفحص، سوال و استیضاح وزرا و رییس‌جمهور، حق نمایندگان و مجلس است.»
من کاناپه‌چی گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. خب پس چی شد؟»
لاریجانی، جوادشون نه علی‌شون، گفت: «خب من که به شخصه از حق خودم گذشتم. نماینده‌های دیگر را نمی‌دانم.»
گفتم: «من هم از حق خودم گذشتم. شما هم از حق خودت گذشتی. خدا از هر دومان بگذرد.»

لاریجانی همین‌طوری یکهویی گفت: «من داداشم جواد است.»
گفتم: «مي‌دونم... می‌شناسمش. نظریات جوادتان اکثرا جهان‌شمول است، به غیر از آن نظریاتش که مشمول بند دیگری است... یک بار هم بگو جوادتان بیاید روی کاناپه. خداحافظ»


 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، اول آبان 90، شماره‌ی 2292
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۰

جرثقیل، راه‌پله، نردبان... راه‌های رسیدن به پشت بام


اسماعیل احمدی‌مقدم که فرمانده‌ی نیروی انتظامی است، به حالت آماده‌باش روی کاناپه مستقر شد و گفت: «جمع‌آوری ماهواره‌ها، استفاده از آن ‌را در سطح کشور کاهش داد.»
من کاناپه‌چی گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
احمدی‌مقدم گفت: «می‌شه برای من هم توضیح بدی؟»
گفتم: «بله. طبق فرمول چندمجهولی که فرمودید، جمع‌آوری ماهواره استفاده از ماهواره را در سطح کشور کاهش داده.»
احمدی‌مقدم گفت: «می‌فهمم. می‌فهمم. اما چطوری؟»
گفتم: «نکته‌ی پیچیده‌اش هم همین جاست. بگذار چندد مثال بزنم؛ مثلا از وقتی پول آب گران شده ما با بستن کنتور آب، مصرف آب را کاهش دادیم. یا با شکستن تلویزیون و یخچال و لامپ‌ها مصرف برق را کاهش دادیم. حتا از وقتی که پول تخم مرغ و نان گران شده با نخوردن تخم مرغ و نان مصرف‌شان را کاهش دادیم.»
احمدی‌مقدم گفت: «چه جالب. از لحاظ علمی هم می‌شود ثابت کنی؟ با ذکر فرمول.»
گفتم: «بله. قدیم‌ها برای این‌که مصرف خوراکی را در خانه کاهش دهند، می‌زدند روی دست بچه. اگر باز هم به غذا دست می‌زد می‌خواباندند زیر گوشش. اگر باز هم دست می‌زد با کمربند سیاهش می‌کردند. اما شکم گرسنه این حرف‌ها حالی‌ش نیست. برای همین در آخرین مرحله روی یخچال قفل می‌گذاشتند. این طوری مصرف غذا را کاهش می‌دادند.»
احمدی‌مقدم گفت: «ما باید از اول همین کار را می‌کردیم. ولی عزت ضرغامی گفت می‌دهد فرج سلحشور یک سریال بوزارسیف بسازد یا جیرانی برنامه‌ی هفت را بسازد، یا دهنمکی ساختارشکنی کند و حرف‌های بی‌ناموسی را در سریالش استفاده کند، یا کامران نجف‌زاده گزارش‌های تخیلی تولید کند یا یامین‌پور مناظره‌بازی کند و ادای اپرا را در آورد، که با این روش‌ها با ماهواره رقابت کنیم و مردم ماهواره نبینند. اما مردم با دیدین سلحشور و جیرانی و دهنمکی و نجف‌زاده و یامین‌پور همان شبانه زنگ زدند تا بیایند و برای‌شان ماهواره نصب کنند.»  
عملیات ترمیناتور 16
در همین لحظه یک هلیکوپتر پرت پرت‌کنان از پنجره پیدا شد. بعد شش تا تکاور پریدند روی پشت بام جلویی. بعد سی و سه نفر هم با طناب از دیوار آمدند بالا. بعد یک نفر از مسیر ناودون پیشروی کرد و خلاصه پشت بام همسایه را در عملیاتی ضربتی و غافلگیرانه فتح کردند. در پی این عملیات پیروزمندانه، کولرهای آبی سریع خودشان را تسلیم کردند. بعد بندهای رخت از ترس زیاد، رخت و لباس‌شان را باد برد. شیشه‌های آبغوره که احساس گناه می‌کردند آبغوره گرفتند تا تکاورها کاری به کارشان نداشته باشند. در همین لحظه بود که، هواکش‌ها در اقدامی پشت‌بام‌دوستانه و آنتن‌خواهانه، دیش ماهواره را تحویل تکاورها دادند. هواکش‌ها فریاد می‌زدند: «دیش فاسد، دیش معاند، مچاله باید گردد...»
«دیش ماهواره... دختر آتیش‌پاره... دیگر اثر ندارد... آکادمی گوگوش، ...افتخاری ندارد...»
بازگشت شادی به ضرغام‌تلویزیون
پس از پاکسازی پشت‌بام همسایه از دیش‌های ماهواره، نماینده صدا و سیما آمد و برای همه آنتن شبکه‌های تلویزیون را نصب کرد. همسایه‌ها هم در استقبال از این عمل و برنامه‌های صدا و سیما، تلویزیون‌شان را از پنجره پرت کردند بیرون. البته شنیده شده که یکی از همسایه‌ها، تلویزیون را که روشن کرده احمدزاده و شهریاری را دیده که دارند بندری می‌رقصند، برای همین آن همسایه ابتدا با سر رفته توی تلویزیون، بعد تلویزیون را از پنجره پرت کرده پایین. منتها گویا سرش هنوز توی تلویزیون بوده. روحش شاد.
جرثقیل، راه‌پله، نردبان... راه‌های رسیدن به پشت بام
احمدی‌مقدم روی کاناپه اضافه کرد: «نیروی انتظامی می‌تواند بدون حکم قضایی با تجهیزات ماهواره‌ای مشهود برخورد کند.» بعد اضافه‌تر کرد: «البته اگر صاحب خانه به تذکرات بی‌توجهی نشان دهد یا در خانه نباشد، پلیس برای جمع‌آوری وسایل ماهواره‌ای از راپل، جرثقیل، راه‌پله یا نردبان استفاده می‌کند.»
ما گفتیم: «باشه. اما یک راه ساده‌تر هم هست ها...»
احمدی‌مقدم گفت: «چه راهی؟»
ما گفتیم: «اعلام کنید به ازای هر دیش ماهواره، یک شانه تخم مرغ (الان شانه‌ای چند شده؟) داده می‌شود. در عرض دو روز مردم دودستی ماهواره‌هاشان را تقدیم می‌کنند.» 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 30 مهر 90، شماره‌ی 2291
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰

مدیریت آب یا مدیریت آبکی؟


هر چقدر سعی می‌کنیم عدالت را رعایت کنیم و همه را بیاوریم روی کاناپه نمی‌شود و به خیلی‌ها نوبت نمی‌رسد و خیلی‌ها هم انگار خوش‌شان آمده و چندبار چندبار می‌آیند. امکانات ما محدود است و شرمنده‌ی دوست و دشمن هستیم. امیدواریم در صنعت کاناپه به خودکفایی برسیم و روزی برسد که همه بیایند روی کاناپه، حتا شما دوست عزیز! خلاصه در کل به نظر ما مدیریت کاناپه از مدیریت جهان سخت‌تر است. من توی کار مدیریت کاناپه مانده‌ام، حیرانم آقای احمدی‌نژاد می‌خواهد چطوری جهان را کاناپه کند. بگذریم.
خلاصه، آقای احمدی‌نژاد آمد روی کاناپه، خیلی زیبا نشست و گفت: «هر كس برای مدیریت بهتر آب تلاش می كند در حقیقت برای حیات انسانی تلاش كرده است.»
ما گفتیم: «دقیقا. ما و دانشمندان و پزشکان و داروین و فروید هم موافقیم که؛ کسی که بهتر آب را مدیریت می‌کند حیات انسانی را مدیریت کرده است.»
راهکارهای آبی
به همین مناسبت آبکی، ما امروز مدیریت بهتر آب را به پیر و جوان آموزش می‌دهیم، تا آب مملکت مدیریت شود و به هدر نرود؛
هیچ وقت آب را همین‌طوری ول نکنید برود، در خیلی از مواقع، مخصوصا وقت آب دادن باغچه.
هیچ وقت آب را بیرون نریزید، در خیلی از مواقع، مخصوصا وقتی ته لیوان آب می‌ماند.
هیچ وقت آب را درون نریزید، درون هر چیزی، مخصوصا وقتی در لوازم برقی که اگر آب برود توشان خراب می‌شوند.
هیچ وقت آب را بیرون نپاشید، مخصوصا از پنجره‌ چون ممکن است روی مردم ریخته شود و اسباب زحمت‌شان شود.
هیچ وقت آب را بی‌هوا بیرون نپاشید، مخصوصا اگر آب جوش باشد، چون ممکن است روی اجنه ریخته شود. قبل از پاشیدن آب دقت کنید و جوانب کار را در نظر بگیرید و هشدار دهید.
هیچ وقت آب را الکی مصرف نکنید، مخصوصا آبی را که می‌شود خورد.
هیچ وقت آب را الکی دور نریزید، مخصوصا آبی را که مایع و مایه حیات است.
هیچ وقت آب از لب و لوچه‌تان آویزان نشود.
هیچ وقت آب به آسیاب دشمن نریزید.
هیچ وقت آب به خیک چیزی نبندید، مخصوصا اگر مهمان آمده باشد و خورشت کم باشد.
هیچ وقت آب به ناف فیلم و سریال‌تان نبدنید، مخصوصا اگر پولی که تلویزیون به‌تان بدهد بیت‌المال باشد.
هیچ وقت آب‌بازی نکنید، چون جرم است و امنیت ملی را خیس می‌کنید.
هیچ وقت آب را گل نکنید، چون این آب روان می‌رود پای سپیداری بلند که کنارش یک نفر دیگر دارد آبیاری می‌کند.
هیچ وقت آب را نستانید...
هیچ وقت... هیچ وقت... بی‌خیال! جای این حرف‌ها بروید شیر را ببندید دارد چه می‌کند.
نسخه آبکی
آقای احمدی‌نژاد گفت: «آب پایه و مایه حیات بشر است.»
ما هنوز نفهمیدم آب که این قدر شل است، چطوری پایه چیزی می‌تواند باشد.
ولی فهمیدیم آب چطوری می‌تواند مایه (یا مایع) چیزی باشد که به دلایلی (از جمله این‌که دیگر به انتهای ستون رسیدیم و جا نداریم! باور بفرمایید به همین دلیل!) آن را اینجا نمی‌نویسیم و نسخه را بی‌خیال می‌شویم.
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 28 مهر 90، شماره‌ی 2290
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

چیزهای ترسناک

وقتی به آدم‌ها می‌اندیشی، چه چیزهایی تو را می‌ترساند؟ وقتی آدم‌ها به تو می‌اندیشند چه چیزهایی آن‌ها را می‌ترساند؟


گاهی چیزی را می‌گوییم چیزی نیست، که دیگری به همان دلیل ناچیز از ما می‌گریزد. گاهی از چیزی می‌گریزیم که دیگران دلیلش را نمی‌فهمند.




+ اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست

چه کسی چیزها را بزرگ می‌کند؟


رو به پنجره ایستاده بودم و داشتم به بیرون نگاه می‌کردم و حواسم به در نبود. گویا در این فاصله یکی آمده بود و روی کاناپه مستقر شده بود که اهن و اوهومی کرد و گفت: «من وحیدم.»
رو برگرداندم و گفتم: «به به... آقا وحید...» که دیدم "وحید" آقا نیست و خانم مرضیه وحید دستجردی، وزیر بهداشت، است که آمده و روی کاناپه مستقر شده است.
گفتم: «خانم وحید، چرا این دولت چیزهاش جا به جا است؟ این از شما که وحید هستید، آن از الهام، که غلامحسین است. خب چرا اسم‌هاتان را عوض نمی‌کنید که چنین مشکلاتی پیش نیاید؟ الان اگر دو نفری در یک جلسه باشید مجری شما را خانم وحید معرفی می‌کند، ایشان را آقای الهام؟»
خانم وحید گفت: «مسیر زندگی‌م را تغییر دادی.» و دقیقا از همان لحظه از یک مسیر دیگر به زندگی‌اش ادامه داد.
چه کسی بزرگش کرد؟
بعد خانم وحید همان حرفی را که دیروز در همایش "مرگ مادری و علل آن" زده بود، دوباره به زبان آورد و گفت: «بهتر بود در اين جلسه خبرنگاران حضور نداشتند، ما مي‌خواهيم چيزهايي را به‌طور محرمانه به متخصصان زنان بگوييم. حالا حرف‌هاي ما را بزرگ‌نمايي نكنيد.»
من گفتم: «می‌فهمم.. می‌فهمم... اما آن چیزی که بزرگ‌نمایی می‌کند خبرنگار نیست، ذره‌بین است. خبرنگارها […]»
بعد دوباره برگشتم و از پنجره به برج میلاد نگاه نکردم.
خبرنگاری و بزرگی
دغدغه‌ی بشر از آغاز تا امروز بزرگ شدن چیزها بوده است. مساله اینجاست که چیزها بزرگ می‌شوند اما چطور و چه کسی این‌کار را می‌کند؟ مثلا همین برج میلاد را چه کسی این‌قدر بزرگ کرده؟ مسلما کار خبرنگارها نبوده. یا تهران چطور این‌قدر بزرگ شده؟ آیا خبرنگارها بزرگش کردند؟ یا وقتی آدم بچه‌اش را بزرگ می‌کند، خبرنگار چه نقشی می‌تواند این وسط داشته باشد؟ یا وقتی یکی می‌خواهد خانه‌اش را بزرگ کند، خبرنگار چه کمکی می‌کند؟ هیچی. واقعا بزرگ‌نمایی کار خبرنگارها نیست.
اتفاقا من یک دوست خبرنگار دارم که چون نمی‌توانست چیزی را بزرگ کند، نه خانه‌اش را، نه بچه‌اش را، دچار افسردگی شده بود. بگذریم.
جنجال بزرگ
خانم وحید، مرضیه دستجردی، در همایش "مرگ مادری و علل آن" از پشت تريبون گفت: «حالا خبرنگاران را بيرون نكنيد كه باعث شود باز يك جنجالي براي ما ايجاد شود.»
البته خبرنگاران را بیرون نکردند، بلکه همه‌ی خبرنگاران حاضر در این همایش به نشانه‌ی اعتراض به این توهین، جلسه را ترک کردند.
چون خانم وحید دستجردی نگران است از طرف خبرنگاران برایش یک جنجال ایجاد شود، ما قول می‌دهیم هیچ جنجالی نکنیم، هیچ بزرگنمایی هم نکنیم و ستون امروز کاناپه را با ذکر یک جمله‌ی آموزنده به پایان ببریم؛
جمله‌ی حکیمانه
یک روز در یک همایش، مقام مسوولی بچه‌اش را زیر ذره‌بین گرفته بوده و نگاه می‌کرده. یکی از مدعوین می‌پرسد: «داری چه می‌کنی مقام مسوول؟» مقام مسوول می‌گوید: «می‌خواهم ببینید وقتی بچه‌های ما بزرگ می‌شوند چه شکلی می‌شوند!» 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 27 مهر 90، شماره‌ی 2289
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

به من بگو هرزه...

به من بگو هرزه. هرزه که بد نیست. هرزگی هم. هرزه ظاهر و باطنش یکی‌ست. هرزه هرزه است. هرزه که بد نیست. هرزگی هم. هرزه سرش به کار خودش گرم است. سرک به کار کسی نمی‌کشد. هرزه این‌قدر آدم هست که به آدم‌های دیگر نگوید هرزه. آدم‌های دیگر این‌قدر آدم هستند؟
به هنرمند می‌گویی هرزه؟ به هنر می‌گویی هرزگی؟
نه اشتباه شده. هنر هرزگی نیست، هنرمند هرزه نیست، این پول بادآورده است که هرز می‌رود و آدم‌ها را هرز می‌کند.‏
این دختران که چینی شکسته‌ی هنر این مرز و بوم را بند می‌زنند، چینی‌بندزن هستند، دارند با سیلی صورت این هنر هرز رفته و هدر شده را سرخ نگه می‌دارند. هرزه آن مردمی است که دسترنج دختر و همسرش را خرج عیش هرزبارگی و عمل بی‌کارگی خودش می‌کند.‏
بگذریم. از ما هرزگان که گذشت. او که خط کش دست گرفته و متر می‌کند و خط کش کف دستان ما می‌شکند، از هرزگی مصون باد.
آمین

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

بازی کامیپوتری نفت سر سفره و بازی‌های دیگر


بازی‌های کامیپوتری ویژه


روی كاناپه لم داده‌ام و تنهایی دارم با خودم بازی می‌كنم تا اوقات فراغتم پر شود. چون یادم افتاد كه باقی جوانان و دانشمندان جوان بیكار هستند و برای پر كردن اوقات فراغت‌شان مشكل دارند بررسی كردیم كه اگر بخواهیم بازی‌های كامپیوتری تولید كنیم کدام بازی‌ها می‌تواند بتركاند؟ 

بازی اختلاس 3000 میلیارد تومانی
در این بازی شما از یک خانه‌ی کوچک در خرم‌آباد شروع می‌کنید و سعی می‌کنید با تلاش به ساختمان مرکزی بانک ملی برسید. وقتی به بانک ملی رسید باید پله‌ها را دوتا یکی بروید بالا و اتاق مدیرعامل را پیدا کنید. بعد از بیرون انداختن مدیرعامل قبلی سریع روی صندلی‌اش محکم می‌نشینید. تا اینجای بازی را حتما سیو کنید. در این فاصله باید نشانی خانه‌ی سلین دیون در کانادا را به دست بیاورید و با کسب امتیاز لازم، خانه‌ی کناری سلین دیون را بخرید. فراموش نکنید که در طول بازی باید اختلاس جمع کنید. هر وقت 3000 میلیارد اختلاس به دست آوردید می‌توانید از بازی خارج شوید، سوار هواپیما شوید و به اروپا بروید. سپس از پاسپورت فرنگی‌تان استفاده کنید و به کانادا بروید و خوش و خرم زندگی کنید و به نیش ما بخندید. در این بازی شما هرگز نمی‌سوزید و از بین نمی‌روید. 

بازی ازدواج دوم (ورژن جدید بازی هیجانی ازدواج موقت)
در این بازی که در فضای مجلس اتفاق می‌افتد شما باید در نقش یک نماینده ظاهر شوید و تلاش کنید لایحه حمایت از حقوق خانواده در مجلس تصویب شود. فراموش نکنید شما در طول بازی می‌توانید هی ازدواج موقت کنید تا امتیاز بالایی به دست بیاورید. سپس بازی را ببندید و بروید ازدواج دوم کنید. در این بازی باید سعی کنید عدالت را بین همسران اول تا آخر تقسیم کنید تا 1up جایزه بگیرید. 

بازی هر بچه یک میلیون تومان
در این بازی سراسر هیجان و شادی و خوشحالی، هر بچه‌ای که تولید کنید یک میلیون تومان امتیاز می‌گیرید. در این بازی محدودیت تولید بچه وجود ندارد و هر چقدر که توانش را داشته باشید می‌توانید بچه بسازید. در این بازی هر بچه که بسازید یک جان‌تان را از دست می‌دهید. البته یادتان باشد این امتیازهای یک میلیون تومانی را دولت بعد از یک هفته از حساب بچه‌تان می‌کشد بیرون. لطفا روی این پول حساب نکنید. 

بازی هر ایرانی هزار متر
شما در این بازی که درازترین بازی جهان محسوب می‌شود باید به عنوان یک ایرانی هزار متر زمین به دست بیاورید. منتها روی یخ. نکته: این بازی را نمی‌توانید سیو کنید. 

بازی نفت سر سفره
شما در این بازی باید با پیت، سطل، دبه، پارچ و غیره نفت را از پالایشگاه‌های نفت در جنوب کشور به سفره‌های مردم در سراسر کشور منتقل کنید. 

بازی مشکل جوانان ما
در این بازی دیالوگ‌محور، شما باید جلوی دوربین بنشینید و مشکل جوانان ایران را اعلام کنید. مقابل شما یک مجری قشنگ قرار دارد که هر چه بگویید لبخند می‌زند. هر حرفی که شما بزنید و مجری لبخند پهن‌تری بزند، امتیاز بالاتری می‌گیرید. 
 
بازی مصاحبه در فرنگ 
در این بازی شما به جاهای مختلف سفر می‌کنید و هر جا دکمه‌ی قرمز دوربین روشن بود می‌روید جلویش و مصاحبه می‌کنید. مقابل شما ممکن است مجری‌های معروف، ناشناس، بدون حجاب و غیره قرار داشته باشند. اصلا نترسید. به حرف‌تان ادامه دهید. در این بازی هر حرفی که شما بزنید و چشم مجری از تعجب گردتر شود، امتیازی بیشتری می‌گیرید. اگر بتوانید پاسخی بدهید که چشم مجری قلنبه بزند بیرون، 1up می‌شوید.




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 24 مهر 90، شماره‌ی 2286
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)


شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۰

مسعود ده‌نمكی و آنجلینا جولی – با حفظ فاصله – روی كاناپه


 
 


هفته گذشته، خبرهای بامزه‌ای درباره حضور خواهرمان آنجلینا جولی در ایران منتشر شد. ما صبر كردیم آب‌ها از آسیاب بیفتد تا بتوانیم ته و توی قضیه را دربیاوریم. 

 
جریان مسعود ده‌نمكی و آنجلینا جولی
مسعود ده‌نمكی روی كاناپه، آن سمتی كه آنجلینا جولی ننشسته بود، نشست و گفت: «به من آنجلینا جولی پیشنهاد شد كه بنده رد كردم.»
ما: «كجا به شما پیشنهاد شد؟»
ده‌نمكی: «در شهر به من پیشنهاد شده بود. ما از وقتی آمدیم شهر و فیلم ساختیم خیلی پیشنهادها به‌مان شده كه بیشترش را بنده رد كردم. جالب اینجاست كه قبل از اینكه بنده وارد سینما بشوم خودم به دیگران پیشنهاد می‌كردم، الان كه وارد سینما شده‌ام دیگران به من پیشنهاد می‌دهند.»
ما: «در قضیه خواهرمان آنجلینا جولی، چه كسی پیشنهاد كرد و چرا؟»
ده‌نمكی: «علی سرتیپی، تهیه‌كننده، زنگ زد و گفت آنجلینا جولی رو دارم به تو پیشنهاد می‌دم، می‌خوای توی فیلمت بازی كنه؟ كه من قاطعانه گفتم نه.»
ما: «نظر آنجلینا جولی چی بود؟»ده‌نمكی: «نظر من مهم بود كه بنده موافق نبودم. قرار بود اگر بنده موافقت كنم با آقا براد، شوور آنجلینا خانوم، تماس بگیرند و نظرش را بپرسند كه موافق است خانومش بیاید توی فیلم من بازی كند و مثل بازیگران اخراجی‌ها جهانی و مشهور شود یا نه. كه چون بنده كه هنرمند مردمی هستم نمی‌خواستم پای آقای براد پیت به مسائل خصوصی سینمای ما باز شود این پیشنهاد را رد كردم.»
 
ما یاد یك حكایتی افتادیم و گفتیم: «یك رفیق آس و پاسی داشتیم می‌گفت «نمی‌خواهد با دختر مدیرعامل فلان بانك ازدواج كند.» ما می‌گفتیم مگر فلانی گفته بروی با دخترش ازدواج كنی؟ رفیق آس و پاس ما می‌گفت؛ «نه! حتما می‌داند حرفش را زمین می‌اندازم چیزی نمی‌گوید. » 
 
جریان فرج‌الله سلحشور و آنجلینا جولی
فرج‌الله سلحشور آمد و خواست روی كاناپه بنشیند، جا تنگ بود. برای همین، ده‌نمكی خودش را جمع و جور كرد و كشید این‌ورتر. آنجلینا جولی رفت توی دسته كاناپه، كیفش را هم گذاشت كنار دستش. سلحشور نشست این‌ور، آنجلینا جولی آن‌ور، ده‌نمكی وسط.
 
سلحشور گفت: «من به هیچ‌وجه یك تار موی بازیگران ایرانی را با صد بازیگر خارجی عوض نمی‌كنم.»
ما به سلحشور یادآوری كردیم هم نمایش «تار» و باقی سازها و هم «مو» و باقی ساز و كارها، مشكل دارد. برای همین مخاطب ایرانی نمی‌فهمد «یك تار موی بازیگران ایرانی» چی هست و چه شكلی است كه سلحشور حاضر نیست با صد بازیگر خارجی عوضش كند.
سلحشور گفت: «خب حالا. گیر دادی‌ها».
ما گفتیم: «بعد هم سوال اینجاست كه یك تار موی بازیگران ایرانی جزو اموال شخصی محسوب می‌شود یا عمومی؟ اگر اموال شخصی و حریم شخصی است شما نمی‌توانی با چیزی عوضش كنی. اگر هم جزو اموال عمومی محسوب می‌شود شما حق نداری در اموال عمومی دخل و تصرف كنی یا با چیزی تاخت بزنی.»
سلحشور گفت: «خب حالا. گیر دادی‌ها».
در پایان، سلحشور در حالی كه دستش را دور گردن مسعود ده‌نمكی انداخته بود (ده‌نمكی هم دستش را دور گردن سلحشور انداخته بود) گفت: «ما سه تا را كجا می‌برید؟» 
 
جریان آنجلینا جولی
وقتی حرف‌های فرج‌الله و مسعود تمام شد از آنجلینا جولی خواستیم او هم نظرش را اعلام كند.
آنجلینا جولی گفت: «آرزوی من بوده كه در فیلم‌های اخراجی‌ها نقش خواهرانم نیوشا ضیغمی و شیلا خداداد را بازی كنم، كه متاسفانه قسمت نشد. البته وقتی اخراجی‌ها را تماشا كردم مطمئن بودم اگر به جای محمدرضا شریفی‌نیا هم بازی می‌كردم می‌تركاندم، كه نشد. الان هم بی‌صبرانه منتظرم آقا مسعود بگذارد من بیایم به عنوان سیاهی‌لشكر در فیلمش بازی كنم. از آقا فرج‌الله سلحشور هم خیلی ممنونم. ولی نمی‌دانم برای چی. دیگر حرفی ندارم. خداحافظ». 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 23 مهر 90، شماره‌ی 2285
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

گاو هم رسما آدم شد

سیدمحمدجواد ابطحی در پاسخ به سوال یك خبرگزاری گفته است: «این تحلیل‌هایی است كه گاو می‌كند!» و بعد هم انگار از حرف خودش خوشش آمده باشد و ترسیده باشد كه حرفش جایی ثبت نشود و حیف و میل شود، تندی اضافه كرده: «بروید این را بنویسید.»
ما هم حرف گوش كردیم و تندی آمدیم این را نوشتیم و به نكات زیر پی بردیم: 
 
نكات گاوی
- ما از محمدجواد ابطحی ممنون هستیم كه فصل جدیدی در ادبیات سیاسی و دیپلماسی داخلی ایران گشود.
- خوشحالیم كه رسما گاو وارد مناسبات سیاسی شد.
- ما تا الان فكر می‌كردیم كسانی كه مشاور، صاحب‌نظر، تحلیل‌گر و چیزهای دیگر هستند آدم هستند. و خیلی تعجب می‌كردیم اگر آدم هستند این حرف‌ها را از كجاشان در می‌آورند. ولی حالا خیال‌مان راحت شد گاوها نیز دخیل ماجرا هستند.
- خوشحالیم كه علاوه بر ما مردم، گاوها نیز از حقوق شهروندی برخوردارند و می‌توانند آزادانه اظهارنظر و تحلیل كنند.
- با توجه به اینكه گاو هم رسما داخل آدمیزاد به حساب می‌آید، این امر فرخنده و گاوی را به خودم، شما و خانواده محترم و دیگر مسوولان تبریك و تهنیت عرض می‌كنیم. 
 
تحلیل گاوی
ما از یك گاو دعوت كردیم بیاید و با جهان‌بینی خودش مسائل كلان و جزیی ایران، منطقه و جهان را تحلیل كند كه وی چون مشغول نشخوار بود این مهم به وقوع نپیوست.
 
در ادامه عكس منتشر نشده‌ای از چند تحلیل‌گر گاوی (یا چند گاو تحلیلگر) را تقدیم حضورتان می‌كنیم؛
 
 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 21 مهر 90، شماره‌ی 2284
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست

ته و توی گفتار و رفتار آدم‌ها در رابطه‌هاشان را که در بیاوریم یک چیز بیشتر پشتش نیست؛
"مصادره به مطلوب"

یعنی آدم‌ها را در قالبی می‌ریزیم یا به مسیری هدایت می‌کنیم که با دادن کمترین امتیاز، بیشترین نفع را ببریم.‏
.این رفتار را آداب دوستی و در حالت خوش
‌بینانه‌اش اما و اگرهای دوستی و دوست داشتن و دوست داشته شدن می‌نامیم

در چنین حالتی فرد در موقعیتی قرار می‌گیرد که حس می‌کند در عالم رفاقت زیر سندی را امضا کرده تا بی
‌آنکه دانسته باشد قالبی دیگر برایش بسازند یا در مسیری دیگر هدایتش کنند، و این منجر به غم بزرگی می‌شود که به دل آدم چنگ می‌اندازد. در این حال شکل و کیفیت دوستی برای فرد روشن نیست و وقتی تلاش می‌کند این حس را به زبان بیاورد با خودش می‌اندیشد: «این‌ها که چیزی نیست... واقعا چه چیزی می‌توانم در این‌باره بگویم؟»‏

چیزی نمی‌توان در این‌باره گفت. به یک دلیل ساده؛ چون چیزی نیست.‏




چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰

احمدی‌نژاد هم راضی نیست...



 
«كاناپه حركتی است در چرخه دوار.»
گفتاری از اندیشمندی در سال‌های دورازخانه
 
با توجه به این جمله فلسفی كه درباره كاناپه گفته شده، عجیب نیست كه آقای محمود احمدی‌نژاد دوباره در چرخه دوار حركت بزند و بیاید روی كاناپه بنشیند و همانطور كه روی كاناپه نشسته است بگوید: «محال است شخصی را تخریب كنیم، سپس از او بخواهیم كه زیباترین حرف‌ها را بپذیرد.»
چقدر حرف قشنگی زده آقای احمدی‌نژاد. به‌به. چقدر زیبا. چقدر مفهومی. چقدر آموزنده. همه بیایید از روی این جمله سرمشق‌برداریم و 300بار بنویسیم.
اصلا بیایید همه با هم روی كاناپه بنشینیم و روی این جمله حكیمانه تمركز كنیم.
اصلا بیایید این جمله را تجزیه و تحلیل كنیم و معنای درونش را استخراج كنیم و بر دیده گذاشته و بر جان?جان نهاده و مفهوم اندرش را سرمه چشم كنیم و كلمه به كلمه‌اش را با خط خوش روی تن تاتو كنیمش كه از دل نرود و از جان نرود و از تن نرود؛ 
 
تجزیه و تحلیل:  
محال است: یعنی امكان ندارد. عمرا. رد خور ندارد. كور خواندی. این تن بمیره. 
شخصی: یعنی هر كسی غیر از خودم. دیگران جز من. همه افراد الا من. شما. خود خود شما. داداشت. بابات. هفت جد و آبادت. همه و همه جز من. 
تخریب كنیم: یعنی له كنیم. صاف كنیم. با بولدوزر برویم روش. با تراكتور شخمش بزنیم. با خاك یكسانش كنیم. توجیهش كنیم. 
سپس: یعنی سپس.
زیباترین حرف‌ها: یعنی شعارهای دم انتخاباتی. حرف‌های آنچنانی.
بشنود: یعنی بشنوانده شود.
معنی: عمرا هر كسی غیر از خودم را با بولدوزر برویم روش سپس بخواهیم كه حرف‌های آنچنانی ما را بشنوانده شود.
 
نتیجه: آیا نمی‌شود نه تخریب كنید، نه حرف‌های زیبا بزنید؟
 
بگذریم.
 
آقای احمدی‌نژاد اضافه كرد: «وقتی دانه درشت‌ها آزادانه به ما افترا می‌زنند راضی نیستم یك جوان را به خاطر توهین به رییس‌جمهور شلاق بزنند.»
ما گفتیم: «می‌فهمم. ما هم راضی نیستیم شما راضی نباشی. امیدواریم به جایی برسیم كه اول به خدمت دانه‌درشت‌ها برسند بعد خدمت یك جوان برسند.»
آقای احمدی‌نژاد دوباره اضافه گفت: «راضی نیستم یك جوان به خاطر توهین به رییس‌جمهور شلاق بخورد.»
من گفتم: «خودت گفتی‌ ها. ما هم جوانیم. در ضمن آقایان مدیرمسوول گرامی و سردبیر محترم! لطفا این یادداشت كاناپه را حذف نكنید چون خود آقای احمدی‌نژاد هم راضی نیست.» 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 20 مهر 90، شماره‌ی 2283
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۰

ادبیات تطبیقی؟

خلوت‌گزیده را به تماشا قضای حاجت است؟

استراتژی برقراری محور جامعه



سردار اسماعیل احمدی‌مقدم از مشتریان ثابت کاناپه است. وی این بار وقتی داشت روی کاناپه دراز می‌کشید گفت: «نيروي انتظامي در سال‌هاي اخير با برقراري استراتژي جامعه‌محوري توانسته است علاوه بر افزايش قدرت پاسخگويي به مطالبات مردم، افزايش كارآمدي نيز داشته باشد.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم.» اما شاید شما هم مثل من معنی "برقراری استراتژی جامعه‌محوری" را متوجه نشده باشید. عیبی ندارد. در کل همین قدر معلوم است که جامعه باید محور داشته باشد. اگر نداشت یک محور باید به جامعه اضافه کرد. به برقرار کردن محور در جامعه استراتژی می‌گویند، که به نظر ما و دیگر کارشناسان و کل جامعه، نیروی انتظامی خیلی خوب توانسته در سال‌های اخیر جامعه‌محوری‌اش را برقرار کند. طوری که هم ما، هم دیگر کارشناسان هم کل جامعه برقراری این قضیه را با تمام وجود حس می‌کنیم (و راضی هم هستیم.)
 
احمدی‌مقدم روی کاناپه اضافه کرد: «تلاش داريم نه تنها مسايل اجتماعي را امنيتي نكنيم بلكه مسايل امنيتي را به صورت اجتماعي حل كنيم.»
گفتم: «چی؟»
دوباره گفت: «تلاش داريم نه تنها مسايل اجتماعي را امنيتي نكنيم بلكه مسايل امنيتي را به صورت اجتماعي حل كنيم.»
گفتم: «می‌فهمم.»
 
حالا از نظر اجتماعی نمی‌دانیم، ولی؛ 
1- از لحاظ امنیتی، مدتی است وقتی می‌خواهیم از بقالی آب معدنی بخریم، می‌گوییم بطری آب را بگذارد توی کیسه مشکی که یک موقع کسی ما را مسلح نبیند. 
2- یک بار هم داشتیم توی تهران می‌چرخیدیم رسیدیم به گشت، اولین کاری که کردیم رادیاتور ماشین را خالی کردیم که خشک خشک شویم و آثار آب و آب‌بازی را محو کرده باشیم. 
3- همین چند وقت پیش دوست‌مان رفته بود دریاچه‌ی ارومیه دید هر چی آب دریاچه است دارد به آسیاب دشمن ریخته می‌شود و دریاچه خشک خشک است. خیلی ناراحت شد، خواست از لحاظ اجتماعی اعتراض کند الان دارد از لحاظ اجتماعی استراحت می‌کند که اثر اعتراضش از لحاظ امنیتی خوب شود.
 
چقدر پیچیده شد. بگذریم.
 در پایان از سردار احمدی‌مقدم تشکر می‌کنیم که مرتب به کاناپه سر می‌زند و به او و بر و بچز پلیس می‌گوییم: «نیروی انتظامی... تشکر تشکر...»



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 19 مهر 90، شماره‌ی 2282
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۰

تایتانیک 3000 میلیارد تومانی

 
 
امروز با هم بنشینیم روی كاناپه و قصه تعریف كنیم... یك دوستی داشتیم اهل بیل‌آباد بود. می‌گفتیم: «آرزویت چیست؟» می‌گفت: «بیل‌آباد بشود پایتخت ایران. ما هم بشویم بچه تهران.»
حالا حكایت ماست. ما خیلی علاقه داشتیم برویم فرنگ و كنسرت خواهرمان سلین دیون، خواننده تایتانیك، را از نزدیك ببینیم. ما كه دست‌مان زیر سنگ است و نرفتیم. اما الان محمودرضا خاوری (كه دستش زیر سنگ نیست) رفته نزدیك نزدیك سلین دیون و همسایه‌شان شده و دارد از نزدیك نزدیك هر روز می‌بیندش. اما چطوری؟ 
 
محمودرضا خاوری كیست؟
محمودرضا خاوری از بچگی دوست داشت همسایه سلین دیون شود. او وقتی نخستین بار در خرم‌آباد نشسته بود، توی ویدئویی كه از همسایه‌شان قرض كرده بود، وی‌اچ‌اس تایتانیك را گذاشت و با خارج آشنا شد. او متوجه شد در خارج همه انگلیسی حرف می‌زنند و لئوناردو دی‌كاپریو كه پسر فقیری است عاشق كیت وینسلت، كه دختری پولدار است، می‌شود. او برای همین تصمیم گرفت زبان خارجی یاد بگیرد تا بتواند عاشق دختر پولداری شود.
محمودرضا بعدها گفت: «تایتانیك عامل پیشرفت كشورهاست.»
خاوری كه فیلم تایتانیك را با كیفیت سی‌دی تهیه كرده بود، متوجه شد عشق و هنر و نقاشی با زغال خیلی به هم نزدیك هستند. او برای همین كار با زغال را هم یاد گرفت و توانست بعدها حتی بدون زغال دیگران را سیاه كند.
 
محمودرضا در چت یاهو به پسرش گفته بود: «بابایی! كسی كه با زغال كار می‌كنه و دیگران رو سیاه می‌كنه، باید یاد بگیره دست خودش رو سیاه نكنه. مثل من.» 
 پسر خاوری در جواب گفته بود: «اوه... یو آر مای بیگ من. یس ددی. :) تنك یو ددی.» 
خاوری به پسرش نصیحت كرده بود: «تایتانیك را جدی بگیر تا جدی‌ات بگیرند.» در ضمن اگر مدیرعامل بانك شدی شعارت را بگذار: «بانك تایتانیك... نخستین سلین دیون ایرانی...» 
 
عكسی كه از این گفت‌وگو در اینترنت منتشر شده خاوری را نشان می‌دهد كه كله خودش را جای كله لئوناردو دی‌كاپریو در پوستر تایتانیك مونتاژ كرده است.
 
(عکس آقای خاوری در دفتر روزنامه موجود می‌باشد!)
خلاصه وقتی خاوری به آخر فیلم تایتانیك رسید و آواز سلین دیون را شنید تصمیم گرفت برود همسایه‌شان شود. اما سلین دیون بچه‌ پولدار بود و ویلایش در محله بریدل پث بود. خاوری عزمش را جزم كرد و گفت: «من مدیرعامل بانك ملی می‌شوم و تمام تلاشم را می‌كنم كه 3000 میلیارد اختلاس بشود. بعد می‌روم بغل دست خانه سلین دیون‌اینا خانه می‌خرم.» 
 
سلین دیون در این باره گفته است: «از چند سال پیش یك آقایی با یك حالت مهربان و مردمی می‌آمد و آن طرف خیابان می‌ایستاد و به پنجره آشپزخانه ما زل می‌زد. من از آن موقع فهمیدم كه این آقاپسر تا چندسال دیگر مدیرعامل بانك ملی ایران می‌شود و بچه پولدار.»
خاوری قبل از اینكه از ایران فرار كند به نگهبان بانك ملی گفته بود: «اصلا نگران نباش. تو هم می‌توانی بیایی كنار ویلای ما در كانادا ویلا بخری، فقط كافی است بتوانی به دوربین خوب لبخند بزنی.»  
 
نتیجه‌گیری
این داستان نتیجه‌گیری ندارد. اما ما متوجه شدیم شرایط اختلاس كردن از شرایط وام گرفتن خیلی ساده‌تر است و البته حسنش هم این است كه اختلاس كردن ضامن لازم ندارد اما ضمانت شما را می‌كند كه راحت از كشور خارج شوید. پایان. 
 
 
 
 
 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 18 مهر 90، شماره‌ی 2281
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

 

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰

قلب احمدی‌نژاد فرودگاه ملایری‌هاست و باقی قضایا


1
آقای محمود احمدی‌نژاد گفته: «قلبم فرودگاه همه ملایری‌هاست.»
آقای سعدی شیرازی گفته: «چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار.»
از این دوتا نتیجه می‌گیریم، چون ملایر فرودگاه ندارد، در نتیجه: ما نگرانیم اگر فرودگاه ملایری‌ها ساخته نشود یا به بهره‌برداری نرسد، قلب مملكت هم به تپش نیفتد و یا از كار بیفتد.
 
2
بعد هم مردم ملایر گفته‌اند ما فرودگاه نداریم، آقای احمدی‌نژاد گفته قلب من فرودگاه شماست. این یعنی چی؟ یعنی مردم پیاده شوند؟ سوار شوند؟ بپرند؟ بعد حالا قلب شما فرودگاه مردم از كجا وارد فرودگاه شوند؟ وارد شدند سوار چی شوند؟ سوار شدند چطوری هواپیما بلند شود؟ بلند شد كدام كمربند ایمنی را ببندند؟ كمربند را بستند و هواپیما تكان داشت به كجا باید چنگ بزنند؟
اینها سوالاتی است كه كارشناسان ناوگان هواپیمایی كشور اگر جواب بدهند نوبل می‌گیرند.
 
3
در ضمن ما دیروز پا شدیم و رفتیم ملایر، دیدیم همه چمدان به دست، دنبال ماشین آقای احمدی‌نژاد می‌دوند.
یكی از دوندگان گفت: «ما مسافر هواپیماییم ولی هواپیما ثابته. و به جای هواپیما، فرودگاه داره جابه‌جا می‌شه و از این شهر می‌ره اون شهر. حالا چی كار كنیم؟»
ما گفتیم: «محض احتیاط چتر نجات را دو دستی بچسبید.»
 
4
رحیم‌مشایی پیش‌تر گفته بود: «كلید هواپیما دست من است.»
حالا آقای احمدی‌نژاد می‌گوید: «قلب من فرودگاه است.» حالا فرودگاهش بلامانع است ولی از لحاظ اخلاقی ما نمی‌توانیم سوار هواپیمایی شویم كه رحیم‌مشایی بخواد هم براندش چون هیچ بعید نیست هنوز شصت و چند متر نرفته از جاده منحرف شود. خلاصه اینكه آقا لطفا نگه دارید من می‌خواهم پیاده شوم و پیاده بیایم. خیلی ممنون.
 
5
[...]

6
من از آن اول كه این خبر را خواندم برایم سوال ایجاد شده كه اگر مردم ملایر جای فرودگاه چیز دیگری می‌خواستند آقای احمدی‌نژاد چه می‌گفت؟ و چند ساعت است یك كتاب آناتومی بدن گرفتیم دست‌مان و هی داریم بررسی می‌كنیم اگر قلب وی فرودگاه است باقی اعضا و جوارحش چه نقشی می‌توانند داشته باشند. بگذریم.
 
7
وقتی آقای احمدی‌نژاد به مردم می‌گوید: «مردم توی قلب من جا دارند» و بعد می‌گوید: «قلب من فرودگاه است» آدم می‌ماند چه كار كند و پاش سست می‌شود.
مثلا فكر كنید عاشقی به معشوقش بگوید: «قلب من فرودگاه تو است.» معشوق مردد می‌ماند باید فرود بیاید یا بلند شود. یا اگر بلند شد كجا فرود بیاید. یا اگر فرود آمد كی و كجا بلند شود. یا اگر فرود آمد و هواپیما بلند شد و رفت پی كارش، معشوق چه كار كند توی فرودگاه؟ خیلی پیچیده است. ببینید چه اوضاعی است. معشوق بلاتكلیف است. ما، مردم، كه جای خود داریم. برای مسافرانی كه در این لحظه توی هوا هستند آرزوی صبر و سقوط بی‌خطری داریم. 
 





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 17 مهر 90، شماره‌ی 2280
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

چیزهای کوچک

خیلی چیزها را کنار می‌گذاریم که چیزی نیست. که چیز مهمی نیست. که ناچیز هستند. برای چیزی بزرگتر. که چیزهای کوچک حواس‌مان را از چیز بزرگتر پرت نکند. بعد یک روز از خواب بیدار می‌شویم و می‌بینیم چیزی نیست. نه چیزهای کوچک. نه چیزی بزرگ. نه چیزهای کوچک که می‌توانست چیز بزرگی را ساخته باشند. من همیشه دلم برای چیزهای کوچک تنگ شده است. چیزهایی که وقتی بوده فکر می‌کنی چیزی نبوده، وقتی که نیست فهمیدی چیزی کم است.

جنگل كجاست




رییس سازمان میراث فرهنگی، كاملا خوشحال و شاد و خجسته، روی كاناپه دراز شد و گفت: «ضمن دفاع از اسفندیار رحیم‌مشایی به عنوان یك انسان اصولگرا معتقدم به جای خبر منحوس اختلاس، باید شادی را در مردم ایجاد كرد چرا كه مردم باید شاد زندگی كنند.»
ما نیز ضمن دفاع از اسفندیار رحیم‌مشایی به عنوان یك انسان اصولگرا (البته مشایی اصول خاص خودش را دارد و اصولش ربطی به اصل‌های دیگر ندارد) امروز به جای پرداختن به خبر منحوس اختلاس، می‌خواهیم در شما شادی ایجاد كنیم. این‌طوری؛
با توجه به اینكه از هر لحاظ مشكل یا كم و كسری وجود ندارد، در نتیجه هیچ طنزی نمی‌توان ساخت تا شما شاد شوید. در چنین جامعه‌یی تنها راه شاد شدن این است كه روبروی تلویزیون، طاق باز نشسته با انگشت اشاره دست راست زیر بغل چپ‌تان را قلقلك دهید. سپس قاه قاه به نیش هر كسی دوست دارید یا كسانی كه تلویزیون باهاشان مصاحبه می‌كند، بخندید. 
 
به لحاظ قانونی امكان خلاف نیست!
روح‌الله احمدزاده اضافه كرد: «ما 200 هزار شهید ندادیم كه برخی رانت‌خواری كنند، ویژه‌خواری كنند. هركس در این مملكت سند دارد به قوه قضاییه مراجعه كند تا با او برخورد شود، به لحاظ ظرفیتی و قانونی امكان هیچ حركت خلافی در موزه وجود ندارد.»
البته برای ما چند سوال ایجاد شد، كه زبان‌مان را گاز می‌گیریم. ولی متوجه شدیم كه مسوولان واقعا تصمیم گرفته‌اند در مردم شادی ایجاد كنند. دست‌شان درد نكند. 
 
اینجا جنگل نیست
وی روی كاناپه اضافه كرد: «نباید مسائل را طوری مطرح كنیم كه گویی اینجا جنگل است چرا كه در افغانستان و عراق كه مورد حمله امریكا قرار گرفتند هم چنین حركتی رخ نمی‌دهد.»
چون احمدزاده گفته «گویی اینجا جنگل است»، ما فقط از طرف خودمان و باقی 70-60میلیون آدمی كه دور و برمان هست می‌خواستیم این موضوع را تكذیب كنیم و بگوییم ما آدم هستیم و گویی اینجا زندگی می‌كنیم. البته ما چندتا دوست افغان هم داریم كه تلفن زدیم و ازشان پرسیدیم، آنها هم گفتند این موضوع را تكذیب می‌كنیم. البته ما چندتا دوست امریكایی هم داشتیم كه خواستیم به آنها هم زنگ بزنیم ببینیم آنجا جنگل است یا نه، كه چون ترسیدیم كارمان جاسوسی محسوب شود و جاسوسی‌مان محرز شود، بی‌خیال شدیم. 
 
اینجا جنگل نیست واقعا
وی دوباره و مجدد روی كاناپه اضافه كرد: «چرا حقوق بشر برای سگ و گربه‌های امریكا و اروپا هست و برای مردم مظلوم فلسطین، لبنان، عراق و افغانستان نیست كه این را نمی‌توان حقوق بشر نامید.»
برای ما سوال ایجاد شد كه این روح‌الله احمدزاده، رییس سازمان میراث فرهنگی است یا رییس سازمان مراتع و جنگل‌ها و باغ‌وحش‌های كشور؟ خب، چرا شایسته‌سالاری نمی‌كنید و از كسی كه به حیات وحش اینقدر وارد است و هر وقت درباره حقوق انسان‌ها می‌خواهد مثال بزند، یاد حقوق وحوش می‌افتد در میراث فرهنگی استفاده نمی کنید؟ واقعا ‌ها. چرا؟ 
 
آسیاب تندترش كن...
وی دوباره روی كاناپه اضافه كرد: «احمدی‌نژاد، كارگرزاده‌ها را وارد مدار قدرت كرد و فضای قدرت را شكست چرا كه پیش از وی تنها 200 نفر در قدرت و پست‌ها می‌چرخیدند.» 
نتیجه: الان همه با هم می‌چرخیم. 
 
بدون مقدمه و یهو
وی در پایان و روی كاناپه بدون مقدمه و یهو اضافه كرد: «مشایی انسانی مومن، متدین و اصولگراست كه هدف وی نیز سرافرازی ایران و ایرانی است.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. باشه. اما به هر حال نباید مسائل را طوری مطرح كنی كه گویی اینجا...»
[...]





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 16 مهر 90، شماره‌ی 2279
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

آیا وزیر کار حال کار کردن ندارد؟

قبل از این‌که کاناپه را شروع کنیم، ابتدا یک عکس نشان‌تان می‌دهیم تا دل‌تان باز شود؛

منبع عکس: اینجا
 
 
 ما با نشان دادن عکس بالا چندتا کار کردیم. 1- شما با وزیر کار آشنا شدید. 2- وقت‌تان پر شد. 3- ذهن‌تان از بیکاری‌تان دور شد. 4- یاد کرایه خانه و پول تحم مرغ و گوشت و چی و چی نیفتادید. 5- اگر می‌خواستید ازدواج کنید حواس‌تان پرت شد و کلا از سرتان پرید. و در پایان اگر کار و زندگی ندارید شما را با مسوول مستقیم بی‌کاری‌تان، یعنی وزیر کار، آشنا کردیم تا بروید و یک کاری دست خودتان بدهید و حساب کار وی را هم روشن کنید.

حالا که ما به جای وزیر کار، قبول زحمت کرده دست کم، شش شغل ضرب‌در تعداد خوانندگان روزنامه ایجاد کردیم، وزیر کار را می‌آوریم روی کاناپه. این‌طوری؛
 
کار حالی یا حال کار 
عبدالرضا شیخ‌السلامی وزیر کار، روی کاناپه دراز شد و گفت: «واقعیت این است که برخی بیکار نیستند بلکه حال کار کردن ندارند و توانایی انجام کار ندارند.»
مای کاناپه‌چی گفتیم: «خب با یک همچین نگاه کارشناسی پیچیده‌ای که شما داری، بگو ببینم توی این مدتی که وزیر بودی، چرا کاری برای کار مردم نکردی؟ چرا کاری نکردی؟ اصلا چی کار کردی؟ هان؟»
وزیر کار گفت: «نه این‌که نتوانم وا. یا نخواهم وا. نه. راستش واقعیت این است که بیکار نیستم بلکه حال کار کردن ندارم و توانایی انجام کار ندارم.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
 
کار دستوری یا دستور کار
وزیر کار روی کاناپه ولوتر شد و یک کش و قوس آمد و همان طور دراز به دراز گفت: «دولت نمی‌تواند با دستور شغل ایجاد کند و نمی‌تواند میلیون میلیون کارمند استخدام کند.»
مای کاناپه‌چی گفتیم: «پس ایجاد آن 1.6 میلیون شغل و 2.5 شغل که آقای احمدی‌نژاد دستور داده بود چی؟»
وزیر گفت: «اون هیچی.»
 
کار بستری یا بستر کار
وزیر کار از این پهلو به آن پهلو شد و گفت: «دولت به دنبال آن است تا بسترهای توسعه اشتغال را فراهم کند.»
ما گفتیم: «اصلا راضی به بسترسازی توسط دولت نبودیم.»
 
کار نرخی یا نرخ کار
وزیر کار گفت: «نرخ بیکاری افراد لیسانس 20 درصد و نرخ بیکاری دیپلم و زیر دیپلم 2 درصد است.»
وی ادامه داد: «مثلا من خودم نه لیسانس هستم نه دیپلم، بلکه دکترا دارم. اما با این که دکترا دارم بیکار بیکار بودم تا وقتی که یکی از آشناهامان شد رییس‌جمهور و گفت من بشوم رییس دفترش. اگر رییس دفترش نمی‌شدم چطوری وزیر می‌شدم؟ واقعا ها؟ فکر کن... الان کجا بودم؟ اگر وزیر نبودم چی کار بلد بودم بکنم؟ حال کار کردن هم که نیست...»
وقتی این حقایق برای وزیر کار روشن شد، متاثر شد و های های زد زیر گریه. که ما چون محرم اسرار مشتریان کاناپه هستیم، باقی برون‌ریزی‌های وزیر کار را منتشر نمی‌کنیم. 
 
 
توضيح کاناپه:
در ستون ديروز که آقاي حميد بقايي روي کاناپه نشسته بودند، موضوع پرونده ايشان «اقتصادي» مطرح شده بود که بدين وسيله اين اشتباه سهوي اصلاح مي‌شود و از آقاي بقايي پوزش مي‌خواهيم.
 
 


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 13 مهر 90، شماره‌ی 2277
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۰

حمید بقایی روی کاناپه


 
 
حمید بقایی، معاون اجرایی آقای احمدی‌نژاد، از سفر آمریکا برگشت و خسته و کوفته روی کاناپه ولو و دراز شد و گفت: «نیویورک چقدر بزرگه. چقدر چراغ داره. مک دونالد از فری کثیف هم باحال‌تره وا. همه‌شون هم عین خارجی‌هان توی نیویورک. خیلی عجیبه که گشت ارشاد نداشتند. البته من خواستم به چند نفر تذکر بدم که تبرج نکنند، منتها این آمریکایی‌ها زبان‌شان خوب نیست و فارسی بلد نیستند. خلاصه خیلی خسته شدم.» 
کاناپه‌چی: «خسته نباشی. خب؟»
بقایی گفت: «برخی‌ رسانه‌ها شایعه‌ای درست ‌کردند که بنده با پسر و همسرم به سفر نیویورک رفته‌ام که البته این خبر از اساس کذب بوده و صحت ندارد.» 
کاناپه‌چی: «حالا ما هیچی. جواب زن و بچه‌ات را چه می‌دهی؟ اگر بگویند اگر نیویورک نرفتیم، شبیه همدان هم که نبود، پس کجا رفتیم؟ چه جوابی می‌دهی؟ اگر بگویند اگر ما نبودیم پس کی بود؟ خلاصه خود دانی.»
بقایی گفت: «اصلاً فرض را هم بر این بگیریم که طرف، خانواده‌اش را هم به سفر برده باشد، مگر خلاف قانون است؟ شاید هزینه سفر را خودش داده است.» 
کاناپه‌چی: «شاید را خوب آمدی.» 
بقایی گفت: «الان قشر متوسط جامعه توان سفر به خارج از کشور را دارند؛ حال آیا کسی را می‌توان پیدا کرد که به عراق یا مکه سفر نکرده باشد؟ در حالی که سفر به عراق و مکه خیلی بالاتر از هزینه سفر به کشوری مثل ترکیه در می‌آید.» 
کاناپه‌چی: «بله. خیلی‌ها را می‌شود پیدا کرد که به عراق یا مکه سفر نکرده‌اند. خیلی‌ها هم چون قشر متوسط بودند با اتوبوس رفتند و اتوبوس‌شان رفت هوا. روح‌شان شاد. البته راست می‌گویی هزینه سفر به عراق و مکه از هزینه سفر ترکیه بیشتر است اما هر دو از سفر آمریکا و اقامت در هتل وارویک خیابان 54 نیویورک بیشتر است. خب؟»
بقایی گفت: «برخی رسانه‌ها عکس‌هایی از هتل محل اقامت احمدی‌نژاد و هیئت همراه او را منتشر کرده‌اند که بسیار گران‌قیمت است در حالی که اصلاً اینگونه نبود.» 
کاناپه‌چی: «ما قشر متوسط فکر می‌کردیم از این گران‌تر نیست. اگر شما می‌گویی هست که حتما هست.» 
بقایی گفت: «حتی دادن هتل در نیویورک به احمدی‌نژاد و هیئت همراه، کار مشکلی شده بود چرا که هر هتلی جرات نمی‌کرد این کار را بکند.» 
کاناپه‌چی: «می‌فهمم.»
بقایی گفت: «همسر و خانواده بنده به آمریکا نرفتند اما این که می‌گویند در لیست پرواز بوده‌اند نمی‌فهم یعنی چه؟ بودن اسم در لیست نمی‌تواند دلیل باشد.» 
ما: «نه. این چه حرفی‌یه؟»
بقایی گفت: «می‌پرسند در آمریکا چه کار می‌کردم؟ من کنار آقای احمدی‌نژاد بودم.» 
ما: «باشه. باشه. مساله‌ای نیست. همین که با آقای احمدی‌نژاد کنار آمدید خوب است.»
بقایی گفت: «می‌پرسند اسفندیار رحیم مشایی هم کنار آقای احمدی‌نژاد بود؟ پاسخ من این است که من از این موضوع اطلاعی ندارم.» 
ما: «مگر آقای احمدی‌نژاد چندتا کنار دارد؟»
بقایی گفت: «مگه من وکیل رحیم مشایی هستم؟» 
ما: «نه. کنارش هستید.»
بقایی گفت: «رئیس دیوان عدالت اداری من را متهم به استفاده از بند "پ" در پرونده‌ی اقتصادی‌ام کرده که باید بگویم هر جای قانون را که گشتیم، چیزی به نام بند (پ) پیدا نکردیم.» 
کاناپه‌چی: «می‌فهمم. اما سوال این جاست که اگر از بند (پ) استفاده نکردید دقیقا از چه بندی استفاده کردید که ما و باقی مردم هم استفاده کنیم. با تشکر.»
 
با تشکر از شما
در انتها از خبرگزاری معزز و ضدضربه‌ی فارس و همچنین پدافند غیرعامل تشکر می‌کنیم که در آوردن حمید بقایی روی کاناپه با ما به صورت شبانه‌روزی تشکر کردند.





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 12 مهر 90، شماره‌ی 2275
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

این هم چیزی نیست

وقتی شروع می‌کنی به قضاوت خیالت راحت است که قضاوت نمی‌شوی. چیزها را می‌گذاری کنار هم و دقیقا همان چیزی را از ته و توی آن چیزها استخراج می‌کنی که می‌خواهی نتیجه‌ی قضاوتت باشد. دقیقا همان چیزی را انتخاب می‌کنی که چیزهای دیگر را در ذهنت بی‌ارزش نشان دهد. همان چیزی که وقتی به دستش آوردی توی ذهنت به چیزهای دیگر که فکر می‌کنی بگویی: «این‌ها که چیزی نیست.» و آن چیزها که چیزی نیست هر قدر هم چیز قابل توجهی باشد در نظر تو بدیهی و علی‌السویه و ناچیز است و این موضوع تو را آرام می‌کند. چون وقتی شروع به قضاوت دیگران می‌کنی خیالت راحت است که دیگران نمی‌توانند تو را قضاوت کنند. و کسی که قاضی است کلاهش روی میز یا گل چوب لباسی است و فرصت نمی‌کند یا دستش نمی‌رود که آن را برای خودش قاضی کند. و البته این هم چیزی نیست.


+ واقعا چیزی نیست؟
+ چیزی نیست؟

گفت‌وگوی صریح با یک گاو


 


 
خوانندگان و مخاطبان روزنامه با ما ایمیل کردند و تلفن کردند و بعضا در گوش‌مان گفتند که دلایل گرانی شیر و لبنیات را بررسی کنیم. برای همین از یک گاو دعوت کردیم بیاید روی کاناپه دراز شود و پاسخگو باشد.

 
ما: لطفا خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید.
گاو: ما ما... من گاو هستم. تامين‌كننده شیر و توابع شیر مردم که تحت هر شرایطی تامین باشد.
ما: این اواخر قیمت شیر و لبنیات دوباره گران شده. چرا؟
گاو: ما ما ما در خیلی از مسائل مربوط به گاوها خوکفا هستیم. یعنی با تلاش شبانه‌روزی اندیشمندان و دانشمندان جوان، گاو وارد نمی‌کنیم. اما متاسفانه خورد و خوراک گاوها را از غرب وارد می‌کنیم. خوراک وارداتی گاوها گران شده. برای همین شیر گاو هم گران می‌شود. اوکی؟
ما: از قدیم گاوهای ما و آثار و تولیدات گاوهای‌مان در جهان معروف بوده، این که خوراک گاوهای ما را غرب تامین می‌کند، علاقه‌مندان به امور گاوی و علوم گاوی را نگران کرده. نظر شما چیست؟
گاو: ما ما ما هم ناراحتیم از این موضوع. به نظر ما حتا گاوداری‌های ما به شیوه‌ی صنعتی و غربی مدیریت می‌شود که بد است. البته بازده گاوداری بیشتر است اما گاوداری سنتی یک حال دیگری داشت و خیلی کیف می‌داد. یادش به‌خیر طویله‌های اصیل ما.
ما: آیا ممکن است علوم گاوی و امور گاوی به شیوه‌ی قدیم بازگردد؟
گاو: ما ما... داریم تلاش می‌کنیم. اما همه‌ی گاوها باید دست به دست هم بدهند.
ما: دوشیدن شیر گاوها چه وضعیتی دارد؟
گاو: ما ما ما که خیلی راضی هستیم. منتها باید گاوها حواس‌شان باشد که نگذارند افرادی خارج از گاوداری شیرشان را بدوشد.
ما: شنیده شده گاوهایی هستند که نه شیر دارند نه عضو شیردهی. و وقتی از آنان پرسیده می‌شود چرا؟ می‌گویند شیرشان را بردند هندستون و توابع. در این باره چه نظری دارید؟
گاو: ما ما ما من از این موضوع خبر ندارم. اما روابط ما با هندوستان خوب است. البته مشک صلح که برای کره زدن و تقویت صلح است در دست بررسی است.
ما: آثار قدیمی گاوها را با آثار امروزین گاوها مقایسه کنید.
گاو: ما ما گاوهایی داشتیم که آثارشان خیلی خاصیت داشته. مثلا شیرشان، ماست‌شان، دوغ‌شان. خیلی تاثیرگذار بوده. اما امروزه گاوها شیرشان قوام ندارد، کره درست و حسابی هم نمی‌دهد، دوغش هم دوغ نیست. امیدواریم با رویکرد جدیدی که در این باره اتخاذ شده آثار مطلوبی گاوها تولید کنند.
ما: درباره‌ی کباب سلطانی و کوبیده و سوسیس و کالباس چه نظری دارید؟ 
گاو: ما ما ما مخالف هر نوع اعمال خشونت علیه گاوها هستیم. اما به نظرم گوشت گوساله از گاو خیلی بهتر است.
ما: شنیده شده بعضی گاوها شیر نمی‌دهند اما آفرین به تپه‌اش. چرا؟
گاو: ما ما با این‌که نمی‌خواهم به این سوال جواب دهم. اما در حال حاضر در شیر مشکلی نداریم و در امر تپه هم آمادگی صادرات داریم.
ما: می‌فهمم. می‌فهمم. باشه. 
 
 
 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 11 مهر 90، شماره‌ی 2275
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

واقعا چیزی نیست؟

اگر حواست به چیزها نباشد، یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌گویی: «چیزی نیست... این‌که چیزی نیست.» و بعد خیلی راحت دوباره می‌خوابی.‏


+ چیزی نیست

چه خاکی بر سر اینترنت کنیم؟


ما ایرانی‌ها فرهنگ چندهزار ساله داریم و البته مکتب ایرانی (زیر نظر رحیم مشایی و توابع) هم داریم و صدالبته هنر هم نزد ما ایرانیان است و بس (البته فعلا هنر نزد مسعود ده‌نمکی و توابع است) و البته صدا و سیما (زیر نظر ضرغامی‌اینا و بیست و سی‌اینا) هم داریم. وقتی این‌ها را داریم نیازی به اینترنت نداریم. دیدید چقدر ساده بود اثبات این قضیه. به نظر ما یک بار برای همیشه یک مقام مسوول بیاید و این توضیحات را به مردم بدهد، مطمئن باشند دیگر هیچ‌کس کانکت نمی‌شود. منتها چون مقام مسوول شفاف نمی‌کند قضیه را، مردم هی کانکت می‌شوند، پس ما مجبوریم یک بار برای همیشه ته و توی قضیه را دربیاوریم و ملت و آقای فیلتریان و مسوولان را راحت کنیم. به همین خاطر آقای فیلتریان، مقام مسوول، را روی کاناپه آوردیم و گفتیم دراز بکشد؛  
 
ما: چرا اینترنت لازم نداریم؟
مقام مسوول: چون ما خودکفا هستیم.
ما: می‌فهمم. اما تو چی؟
مقام مسوول: تو این. (و از کیفش آمارها و نمودارهای قشنگی را درمی‌آورد و نشان می‌دهد که ما با یک رشد صعودی با فرمول یهویی نسبت به سال‌های گذشته خودکفا شده‌ایم.)
ما: می‌فهمم. با توجه به این‌که خودکفا هستیم چرا فیلتر؟
مقام مسوول: چون ما تصمیم داریم در فیلترینگ هم خودکفا شویم. در حال حاضر فقط چین توان رقابت با ما را دارد که آن را هم به همت دانشمندان جوان ایرانی که شبانه‌روز در زیرزمین خانه‌های‌شان مشغول هستند پشت سر خواهیم گذاشت.
ما: جریان چطوری است که چین خودش در فیلترینگ ما دست دارد اما ما خودمان در این زمینه خودکفا شدیم و چین را هم داریم می‌گیریم؟
مقام مسوول: الان مشکل ما فیلترینگ سایت‌هاست؟ به من و شما چه جوان مردم کدام سایت می‌رود. واقعا ما باید از جوان بپرسیم کدام سایت می‌رود؟ جوان‌های ما آگاه هستند و آگاهان ما آزاد هستند هر کجا خواستند هر وقت بروند.
ما: می‌فهمم. می‌فهمم. حالا واقعا چرا فیلترینگ؟ الان هر جا کلیک کنی فیلتر است. چرا؟
مقام مسوول: چون وقتی جوان ما برود در یک سایتی که فیلتر است برایش سوال ایجاد می‌شود که چرا؟ و این‌طوری جوان ما به جهان‌بینی و هستی‌شناسی رو می‌آورد و ممکن است حتا سرخورده شود و از پوچ‌گرایی وا پس بگراید و آن‌گاه در بوران حوادث و انزوا می‌رود جلوی تلویزیون و تلویزیون را روشن می‌کند و برنامه‌ی بیست و سی را می‌بیند و متوجه می‌شود همه چیز زیر سر آمریکا و انگلیس و صهیونیسم است. و روسیه و چین خوب است.
ما: کلا تا کی می‌خواهید فیلتر کنید؟ و چقدر هزینه فیلترینگ می‌شود؟
مقام مسوول: تا آخرش. شما هم نگران هزینه‌ش نباشید ما حساب می‌کنیم.
ما: آیا فیلترینگ برای کشور مزایایی دارد؟
مقام مسوول: بله. ما با فیلترینگ ایجاد شغل کردیم و چند صد نفر الان به سلامتی مشغول به کار هستند. شغل این عزیزان این است که می‌روند سایت‌ها را نگاه می‌کنند اگر احساس خطر کنند فیلتر می‌کنند. امیدواریم بتوانیم این شغل را مثل آتش‌نشانی به عنوان مشاغل پرخطر ثبت کنیم تا این عزیزان زودتر بازنشسته شوند.
ما: وی‌پی‌ان را چرا ترکاندید؟
مقام مسوول: چندتا تخریب‌چی توی ارتش سایبری بودند که می‌خواستیم توانایی آن‌ها را امتحان کنیم. منتها چون دشمن سایبری حمله نکرده بود مجبور شدیم یک جنگ فرضی راه بیندازیم که متاسفانه هر چی پورت بود از بین رفت و [...].
ما: مشکل شما واقعا با اینترنت چی است؟
مقام مسوول: اینترنت علاوه بر این‌که نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی می‌کند پر از سایت‌های بی‌ادبی و بی‌ناموسی است که قصد دارند خاک تو سری را در جامعه ترویج می‌کنند تا جامعه‌ی ما به خاک سیاه بنشیند. اما اینترنت بداند ما تا آخرین اکانت خود ایستاده‌ایم و اجازه نمی‌دهیم هیچ کسی کانکت شود تا روزی که اینترنت به زانو بنشیند و دیس‌کانکت شود. البته طرح نهایی ما این است که مثل برخورد موفق و ضربتی با ماهواره به جمع‌آوری مودم‌ها نیز اقدام شود.
ما: می‌فهمم. می‌فهمم. امیدوارم موفق باشی. خداحافظ. 
 
 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 10 مهر 90، شماره‌ی 2274
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)