پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۰

سوالات آزمون ایران لو رفت

روزنامه گاردین نوشت: «ایران بزرگترین آزمون اوباماست.»
خوشحالیم با افتخار اعلام کنیم سوال‌های این آزمون لو رفته است که ما آن را امروز افشا می‌کنیم. (چرا این‌طوری نگاه می‌کنید؟ باورتان نمی‌شود؟ مگر سوال‌های آزمون پزشکی مملکت خودمان تا حالا چندبار خبرش درآمده که لو رفته بوده یا فروخته شده بوده، اوبامااینا که دیگر جای خود دارند.)



آزمون ایران (تعداد سوال: 15 – زمان پاسخگویی: 45 دقیقه – بارم نمرات: 100
مشخصات شرکت‌کننده:
نام: باراک حسین Barack Hossein شهرت: اوباما دوم Obama II

| لطفا در این محل چیزی نکشید و ننویسید |

سوالات چهارگزینه‌ای
سوال 1: در سال‌های مختلفی که محمود احمدی‌نژاد در سازمان ملل داشت سخنرانی می‌کرد شما کجا بودی اگه راست می‌گی؟
الف- دوره‌های اولش که من اصلا رییس‌جمهور آمریکا نبودم. هنگام ایراد سخنرانی‌ها، توی مک‌دونالد داشتم به همبرگر گاز می‌زدم.
ب- داشتم از آن پشت، با موبایل از کسی که داشت تشویق می‌کرد فیلم می‌گفتم؛ یعنی از منوچهر متکی که تند تند دست می‌زد.
پ- از آن پشت به سران کشورهای دیگر اشاره می‌کردم تا آن‌ها هم اجلاس را ترک کنند.
ت – آمریکا بودم.
سوال 2: جریان هسته‌ای (انرژی و چیزهای هسته‌ای دیگر) ایران چیست؟
الف- یک مساله‌ی هسته‌ای است، هسته‌ای هر کس هم به خودش مربوط می‌شود. البته این نظر شخصی‌مه.
ب- درست است که هر کس خودش می‌داند و هسته‌ای خودش، اما این درست نیست که آمریکا را به هسته‌ای خودشان بگیرند.
پ- برای من که مهم نیست. من اصلا با هسته‌ای دیگران کاری ندارم. این نتانیاهو به هسته‌ای همه کار دارد.
ت- همه موارد جز مورد آخر.
سوال 3: فرق پاستور در ایران با پاسور در آمریکا چیست؟
الف- پاستور در ایران شاه و بی‌بی ندارد. اما پاسور در آمریکا چهارتا شاه و چهارتا بی‌بی دارد.
ب- پاستور در ایران اسفندیار رحیم مشایی دارد. اما پاسور در آمریکا دو خشت دارد.
پ- […].
ت – پاستور در ایران مجاز است اما پاسور در ایران مجاز نیست.
سوال 4: چرا آمریکا خیال می‌کند ایران می‌خواهد از انرژی هسته‌ای استفاده‌ی غیر صلح‌آمیز کند؟
الف – چون ایرانی‌ها از قدیم در دعوا می‌گویند: «ها ها... خوردی؟ هسته‌اش رو نگه دار برای جنگ هسته‌ای.»
ب – چون نتانیاهو می‌گوید.
پ – چون هنر نزد ایرانیان است و بس. پرتاب هسته به هدف و شکستن هدف هم هنر است.
ت – دلیل دیگری نداریم.
سوالات تشریحی
سوال 5: محمود احمدی‌نژاد را واقعا چطور می‌بینی و چرا دوستش نداری؟ (با رسم شکل.)
سوال 6: اگه راست می‌گی حمید بقایی تنها اومده بود آمریکا یا با زن و بچه‌اش؟ اگه راست می‌گی دیگه کیا اومده بودند؟ صدنفر بودند واقعا؟ آخه اومده بودند چی کار؟
سوال 7: آقای اوباما! در پر کردن فرم لاتاری مشکل زیادی وجود دارد. لطفا از مسوولان بخواهید آن را سریعا برطرف کنند. ممنون. […]
سوال 8: به جز روزنامه‌ی اعتماد و ستون کاناپه، آیا دولتمردان آمریکایی کیهان هم می‌خوانند؟ اگر راست می‌گویی توی ستون گفت و شنود و خبر ویژه‌ی کیهان تا الان چندبار به بستگان آمریکایی‌ها اشاره‌ی نزدیک شده است؟ اگر راست می‌گویی حرف‌های کیهان را مد نظر قرار می‌دهی یا سخنرانی‌های مسوولان را؟ جان هیلاری راستش رو بگو.
سوال 9: آیا با توجه به این‌که الان […]
سوال 10: الان مک‌دونالد توی آمریکا چند؟ جدی. کوکاکولا چند؟



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 19 آبان 90، شماره‌ی 2307
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)




این دفعه علی لاریجانی

علی لاریجانی چی بود؟
ما نمی‌دانیم علی لاریجانی چی بود. یعنی طبق تحقیقاتی که کردیم علی لاریجانی در ابتدا چیزی نبود، نه این‌که چیزی نباشد، چیزی بود اما چیز به خصوصی نبود، یعنی سمت دولتی نداشت. مثل خیلی‌ها که اول چیزی نیستند بعدها چیزی می‌شوند. علی لاریجانی هم در ابتدا چیزی نبود ولی بعدها چیز شد، یعنی علی لاریجانی شد.

علی لاریجانی چی شد؟
علی لاریجانی در بچگی علی کوچولو بود. همه صداش می‌کردند: «علی کوچولو... علی کوچولو.» بعد او می‌گفت: «چیه؟» آن‌ها می‌گفتند: «هیچی.» علی می‌گفت: «هیچی نه و پیچ پیچی.» آن‌ها می‌گفتند: «آر.پی.جی.» علی می‌گفت: «نه بابا.» آن‌ها می‌گفتند: «زن بابا.» علی می‌گفت: «تو فرزند، من بابا.» آن‌ها می‌گفتند: «اوهوکی.» علی می‌گفت: «زکی.» و این طوری بود که علی لاریجانی فن مباحثه را به خوبی آموخت و بعدها توانست در نطق‌ها و مصاحبه‌هایش دیگران را توجیه یا مجاب یا شیرفهم یا زورچپون کند.

وقتی بزرگ شدید می‌خواهید چه کاره شوید؟
یک بار معلم ادبیات علی لاریجانی به آن‌ها برای موضوع انشا گفت که دوست دارند وقتی بزرگ شدند چه کاره شوند؟
علی لاریجانی این‌طوری انشا نوشت: «با سلام به معلم خوبم که این موضوع انشا را در اختیار من قرار داد. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم بزرگ شوم. پایان.»

علی لاریجانی اینا چندتا بودند؟
پنج تا. چرا پنج تا؟ پس چندتا؟ شش تا. اما آن پنج‌تا لاریجانی، پنج برادر هستند، یکی از یکی بهتر. جواد، صادق و باقر و فاضل هم به ترتیب از جوادترین، صادق‌ترین، باقرترین و فاضل‌ترین لاریجانی‌های مقیم مرکز هستند که هر کدام در کسوت خودشان پیش‌کسوت هستند. ما که بخیل نیستیم، آفرین به هر پنج‌تاشان.

علی لاریجانی چی شد که بزرگ شد؟
علی لاریجانی وقتی کوچک بود خیلی کوچک بود. وقتی بزرگ شد خیلی بزرگ شد و رییس مجلس شد، که الان برای‌تان تعریف می‌کنم جریانش چی است.

علی لاریجانی وزیر ارشاد می‌شود
وقتی سیدمحمد خاتمی، وزیر وقت وزارت ارشاد دولت هاشمی رفسنجانی، استعفا داد علی لاریجانی شد وزیر ارشاد.

علی لاریجانی رییس صدا و سیما می‌شود
وقتی لاریجانی شد رییس صدا و سیما، دو سه تا شبکه بیشتر نداشت. او اولین کاری که کرد از این دو سه تا شبکه هی کپی و زیراکس گرفت و آن‌ها را تبدیل کرد به هفت تا. به نظر ما عیبی که نداشت همین شبکه‌ی یک و دو را نگه می‌داشت و به‌شان می‌رسید، چهار پنج‌تا شبکه‌ی خصوصی یا نیمه‌خصوصی راه می‌انداخت. ما را باش. چه می‌گوییم؟ آن موقع‌ها که خصوصی‌سازی مد روز نبود. تازه هر چیزی هم خصوصی بود عمومی‌اش می‌کردند. حالا که گذشته‌ها گذشته، اصلا بگذریم.

صدا و سیما تحقیق و تحفص می‌شود
که وقت نشد. و برای مجلس کار مهمی پیش آمد و به موضوعات دیگری رسید. حالا که گذشته‌ها گذشته، اصلا از این موضوع هم بگذریم.

علی لاریجانی رییس مجلس می‌شود
علی لاریجانی در اصل علی اردشیر لاریجانی است که در اصل لاریجانی نیست و در اصل متولد نجف است که در اصل در قم نامزد نمایندگی مجلس شد و در اصل از قم وارد مجلس شد و در اصل این‌طوری بود که شد رییس مجلس، با سعی و تلاش. و هیچ ربطی هم به قضا و قدر نداشت. مبارکش باشد.

علی لاریجانی و مشروط
علی لاریجانی مشروط بود. البته در مدرسه نه. او نفر اول بود. مثلا سال 58 رتبه‌ی اول رشته‌ی ریاضیات دانشگاه صنعتی شریف را کسب کرد. او همیشه مشروط بود. تک ماده نبود، فقط مشروط بود. یعنی هر کاری می‌کرد مشروط بود. یعنی یک طوری بود که نه سیخ بسوزد نه کباب. نه میخ کج شد، نه نعل. شرطش این بود که اگر مسابقه است نتیجه برد برد شود یا باخت باخت.
از او پرسیدند: «چرا؟»
گفت: «این‌طوری کسی نمی‌گوید باختن گریه نداره. کاپیتان عرضه نداره.»

علی لاریجانی رای اعتماد مشروط می دهد
همین‌طوری بود که وقتی جلسه‌ی استیضاح در مجلس برگزار شد لاریجانی گفت: «رای اعتماد مشروط بدهید.» آن لحظه هیچ‌کس نفهمید چرا. اما ما می‌دانستیم. در بند قبل توضیح دادیم.

علی لاریجانی و ادامه
در انتها ما بیوگرافی علی لاریجانی باید بگوییم که علی لاریجانی ادامه دارد در سرخط خبرها، مشروط یا غیرمشروط. پایان.




منتشرشده درستون "پیدا کردن حلقه‌ی گمشده..." هفته‌نامه‌ی طنز و کارتون "جدید"، شماره‌ی 23، 17 آبان 1390


این دفعه فرج‌الله سلحشور؛ نوبل فرج

چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۰

جای چیزها

چیزها را باید ببینیم و از کنارشان به راحتی نگذریم. باید نام‌شان را بدانیم و جای‌شان را در زندگی علامت بزنیم. چیزها را باید از چیزهای دیگر جدا کرد. هر چیزی را سر جای خودش گذاشت و زمانی را که مختص آن چیز است به درستی درک کرد. مثل لباس‌های زمستانی و تابستانی. لباس‌های زمستانی در فصل گرما دم دست نیست اما دور از ذهن هم نیستند و جای‌شان مشخص است اما نه تنها دم دست که جلوی چشم هم نیستند، موقعش که شود جای‌شان را با لباس‌های تابستانی عوض می‌کنیم. چیزهای دیگر هم این‌طوری است. باید بدانیم این چیزها وقتی در زمان و جای نادرست جلوی دست و پا قرار می‌گیرند آزارنده می‌شود و مشکل ایجاد می‌کنند. چیزهای کوچک یک دفعه به چشم می‌آیند و مصیبت درست می‌کنند و چیزهای بزرگ را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. مثل وقتی که مشغول جمع کردن چمدان برای سفری دو هفته‌ای هستی - که چیز بزرگی است - اما چیزهای کوچکی مثل دوربین عکاسی، کتاب شعر یا رمان، دفتر یادداشت، روان‌نویس مشکی، کارت شناسایی، زیرانداز، شکر قهوه‌ای، سرپایی و چیزهای کوچک دیگر را فراموش می‌کنی در چمدان که چیز بزرگی است بگذاری و هر بار که به هر کدام آن‌ها نیاز پیدا کنی سفرت را به راحتی می‌توانی کوفت خودت کنی، آن هم به خاطر چیزهایی به این کوچکی. به خاطر چیزهایی که چیزی نیستند.‏
چیزها که این‌طوری‌اند توی زندگی، شاید آدم‌ها هم.‏






سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

ماجرای من و بهمن فرمان‌آرا و اندی- قسمت اول

بهمن فرمان‌آرا شمرده شمرده قدم برداشت و نشست روی كاناپه و شمرده شمرده نفس كشید و شمرده شمرده گفت: «ممنوع الخروج شدم.»
گفتم: «ممنوع الورود نشوی. وگرنه ممنوع الخروجی […].»
گفت: «پس كاریش نمی‌شود كرد؟»
گفتم: «چرا. باید قبل از تولد آدم تمام سعی‌اش را بكند كه آقازاده به دنیا بیاید. البته خیلی باید دقت كرد. چون ممكن است تو نشانه‌گیری كنی و در خانه یك آقازاده به دنیا بیایی ولی آن آقا بعدا عاق والدین شود و تو هم آلاخون والاخون و در به در شوی. برای همین باید، هم درست نشانه‌گیری كنی كه از كجا و در كجا آقازاده به دنیا بیایی، هم اینكه آقازاده‌ای شوی كه آقایی‌اش به یك پف بند نباشد.»
خانه‌ای توی آب، معنا را
بهمن فرمان‌آرا تحت تاثیر جهان‌بینی من داشت برای فیلم بعدیش یادداشت برمی‌داشت. گفت: «اسم فیلم بعدیم هست «خانه‌ای توی آب». داستانش اینطوریه: رضا كیانیان رو می‌ذارم جای این آقازادهه بازی كنه كه زور زده آقازاده به دنیا بیاد اما آقاش الان گرفتار شده و باید جواب پس بده كه چرا آقایی می‌كرده یه دورانی. برای همین كیانیان برمی‌گرده پیش مامان‌بزرگش و بهش می‌گه به خاطر وضع آقازادگیش افسرده‌س. بعد مادربزرگش به لهجه‌ای كه معلوم نیست مشهد‌یه یا یزدی یا جنوبی، بهش می‌گه: «بچه شاید آقازاده بره اما به آقاش نمره كه. بچه ر به دایی‌ش می‌برن.»
رضا كیانیان اینجای فیلم زیرپوستی بازی می‌كنه و می‌فهمه تمام زندگیش ركب خورده و اصلا آقاش كاره‌ای نبوده و همه‌چیز زیر سر داییش بوده. اینجا یك كلوزآپ از خال روی گونه رضا می‌بینیم و سه دقیقه با یك نگاه برشتی ایرانیزه، با زوم‌این روی میمیك خال گونه رضا احساس عجیبی رو به تماشاگر منتقل می‌كنیم. خلاصه كات می‌زنیم، فلش‌فوروارد می‌ریم جلو. رضا كیانیان داییش رو پیدا كرده كه نقشش رو خودم بازی می‌كنم. داره بارون میاد. كیانیان با دست موهاش رو كه خیس شده از صورتش می‌زنه كنار و می‌گه: «دایی، راستش رو بگو. من به تو رفتم نه؟»
من می‌گم: «دایی جون بچه حلال‌زاده به داییش می‌ره.»
رضا می‌گه: «من آقازاده نیستم یعنی؟»
من می‌گم: «آقازاده باشی یا نباشی فرق نداره. مهم اینجاست كه آقابالاسر نداشته باشی یا آقابالاسر كسی باشی.»
اینجا رعد و برق می‌زنه. فیلم تموم می‌شه. حالا اون گوشه جمشید آریا داره یه قبری رو می‌كنه كه سایه‌ش افتاده توش اما بعد می‌فهمیم برای بابای رضا بوده كه ناغافل نمی‌فهمیم چطور اما بابای رضا از حبس خلاص می‌شه و میاد بالاسر جمشید آریا. جمشید آریا داد می‌زنه: «ووووی... آآآآآقا بالاسر...»
آقابالاسر بهش می‌گه: «چاه‌كن ته چاهه بدبخت.» و فیلم دوباره تموم می‌شه.»
فرمان‌آرا، سلحشور و خاوری و ضرغامی و ده‌نمکی و كی و كی و اندی را
گفتم: «شاید به‌خاطر یادداشتی كه 12 آبان در روزنامه احتمالا همسایه‌مان، شرق، منتشر كردی ممنوع از خروج شدی.»
گفت: «شاید چون یادداشت طنز بوده، تو رفتی به‌خاطر مشكلات صنفی اداره اماكن، ازم شكایت كردی و ممنوع‌الخروجم كردی؟»
گفتم: «این طوری نبوده. ولی الان آنالیز می‌كنم، ببینیم كجای كار می‌لنگد.» و یادداشتش را بررسی كردم؛
- یك شوخی با محمودرضا خاوری داری. از قول او گفتی «ما خوشگلا كجا باید برقصیم» در حالی كه توهین مستقیم‌تر از این نمی‌شود. چون خاوری «ما خوشگلا» نیست، خودش برای خودش خوشگلی‌های خاص خودش را دارد. در ضمن او مثل ماها نیست هر جا مزقون كوك كردند قر بدهد، چون 3000 میلیارد تومان پول دارد و كسی كه پول دارد می‌تواند روی سبیل رییس روسا، هلكوپتری برقصد.
- یك جا گفتی «شما اگر با تمام پول‌هایتان بهترین جراحان پلاستیك را استخدام كنید آنها نمی‌توانند شما را شبیه محمدرضا گلزار بکنند.» اینجا چون محمدرضا گلزار اموال عمومی محسوب می‌شود و مردم روش حساس هستند ممكن است به جرم تخریب اموال عمومی ممنوع از خروج شده باشی.
- دكتر جمشید لطفی هم می‌تواند از شما شكایت كرده باشد. چون بهش حرفه‌ای توهین كردی. این چه دكتر روان‌شناسی است كه بیمار را در وضعیتی وخیم به امان چهارتا قرص رها كرده است؟
- سلحشور هم می‌تواند شاكی باشد نه به این خاطر كه بهش گفتی كابوس. چون بهش شماره اندی را ندادی.
- البته ده‌نمکی و توابع هم می‌توانند شاكی باشند. چون ده‌نمکی همیشه دوست دارد ما سه تا را كجا می‌برید باشد. خیلی بد است كه از قشنگ‌ها نام برده‌ای و به او اشاره‌ای نكردی.
فرمان‌آرا: «چه خوب استقرا كردی.»
ادامه این كاناپه را فردا بخوانید.

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 17 آبان 90، شماره‌ی 2305
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۰

در عکس زیر 3000 میلیارد اختلاف پیدا کنید (+ ریشه‌های زبانی اختلاس)‏

3000 میلیارد اختلاف بین دو عکس زیر پیدا کنید‏؛
 

 http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2011/10/700204_orig.jpg
 شرح عکس:
منزل محمودرضا خاوری در کانادا، مدیرعامل سابق بانک ملی، ولی ربط خاصی به اختلاس 3000 میلیارد تومانی ندارد اما همسایه سلین دیون است


 http://www.iranerooz.com/uploads/admin/2011/08/07/8/5edd97f84a.jpg
 شرح عکس:
منزل تعدادی از هموطنان در کرمان، که ربط خاصی به اختلاس 3000 میلیارد تومانی ندارد اما همسایه سلین دیون نیستند


منتشرشده در شماره‌ی آبان ماهنامه‌ی "خط خطی".




..................................................................................


ریشه‌های زبانی اختلاس

زبان‌شناسان معتقدند کلمه‌ی اختلاس ریشه‌های مختلی دارد، که ما بعضی از آن ریشه‌ها را درآوردیم و نشان شما می‌دهیم؛
اختاپوستلاس
کلمه‌ی "اختلاس" در واقع کلمه‌ی "اختاپوس" بوده است که در اثر استفاده‌ی بیش از حد حشو زواید شده. اختاپوس در اقتصاد به کسی می‌گویند که هشت تا دست دارد و هشت تا دستش توی کار است. منتها هر دستش توی یک کاری است. اختاپوس می‌تواند از این دست آن دست کند. یا از این دست بگیرد و از آن دست بدهد. اختاپوس تنها موجودی است که با همان دستی که داده نمی‌گیرد. اختاپوس هشت تا دست دارد و هشت تا بنگاه زود بازده را می‌تواند بگرداند و هشت تا وام کم‌بهره یا قرض‌الحسنه می‌تواند بگیرد. منتها می‌تواند پس ندهد. اختاپوس به هر چیزی می‌تواند دست بزند. چون دستش باز است. اختاپوس دستش توی هر کاری هست حتا توی کار شما هم هست. اختاپوس یک چشم دارد. برای همین راحت چشمش را می‌بندد و مشتش را پیش کسی باز نمی‌کند. اختاپوس می‌افتد روی یک بانک و تا ته‌اش را درنیاورد ول‌کن نیست. اختاپوس از بس اختاپوس‌بازی در آورد نامش به عنوان مفاسد اقتصادی مطرح شد که دستش را نشان داد و گفت توی هیچ اختلاسی دست نداشته. قرار شده از اختاپوس که در متون علمی "اختاپوستلاس" نامیده می‌شود به عنوان کارآفرین برتر تقدیر شود.
اخلاصتلاس
کلمه‌ی "اختلاس" در وافع کلمه‌ی "اخلاص" بوده است که در محاوره و گردش زبانی تبدیل به "اختلاس" شده است. اصولا کسی که قصد خیر داشته و فقط به خاطر مردم کار می‌کرده آدم بااخلاصی بوده. کم کم آدم‌هایی که اخلاص داشتند قرار شد به جای معرف و ضامن و سند و گرویی و چک و سفته، اخلاص‌شان را به وثیقه بگذارند. منتها اخلاص بر خلاف چک که کیفری و حقوقی دارد نه کیفر دارد نه حقوق. یعنی شما اخلاص را می‌کشید وسط و می‌گذارید در معامله. بعد از مدتی می‌توانید پولی را که گرفته‌اید پس بدهید. طرف معامله‌ی شما هم که معامله کرده نمی‌تواند اخلاص شما برگشت بزند یا به نفع خودش ضبط کند. اخلاص یکی از ریشه‌های اصلی اختلاس است. یعنی طرف دست خودش هم نبوده و صاف و ساده بوده و یکهو بهش گفتند: «شما چه اخلاصی داری بیا یه اختلاسی بکنیم.» و او چون صاف و ساده بوده نفهمیده دارند ازش استفاده‌ی ابزاری می‌کنند. آدم باید دلش برای این فرد بسوزد. قرار شده از این فرد که در متون علمی "اخلاستلاص" نامیده می‌شود دل‌جویی و تکریم شود.
پانکراستلاس
کلمه‌ی "اختلاس" در اصل از کلمه‌ی "پانکراس" گرفته شده است. و در حکایات آمده است که مردی از مردان بود که چون پانکراس داشت و پانکراس غده‌ای است پهن و دراز در قسمت فوقانی شکم و پشت معده قرار دارد. کسی که مرض داشته باشد و اگر مرضش پانکراس اقتصادی باشد هر چی اختلاس کند این غده دراز و پهنش پر نمی‌شود تا وقتی که سه هزار میلیارد پر کند.
اختلاسلاس
یکی از رایج‌ترین تصوراتی که میان مردم وجود دارد این است که اختلاس بدون لاس نیامد پدید. آن‌ها می‌گویند هر که لاف اقتصادی و اجرایی بیشتری زد لاس اختلاسی و پشت پرده‌ی بیشتری زد و بیشتر زد و بند کرد و برد و خورد. به چنین فردی که لاف و لاسش به لاپوشونی پنهان نشود مفسد اقتصادی هم می‌گویند. البته مفسد اقتصادی بودن سبب نمی‌شود که شما نتوانید زندگی کنید یا خارج نروید یا کار اقتصادی نکنید. مفسد اقتصادی بیشتر مثل یک لقب درباری بدون استفاده است.
نسخ خطی
در نسخ خطی درباره‌ی اختلاس چیزهای دیگری هم گفتند که به ما گفتند آن‌ها را جایی نگوییم بهتر است. 
منتشرشده در شماره‌ی آبان ماهنامه‌ی "خط خطی". 

یکشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۰

سوراخولوژی سیاسی

آقای احمدی‌نژاد خیلی پاکیزه و مودب و زیبا نشست روی کاناپه، این پاش را انداخت روی آن پاش و گفت: «اگر این دولت نیم‌ساعت فرصت حرف زدن داشته باشد قیمت "سوراخ موش" می‌رود بالا.»
من گفتم: «می‌فهمم. دقیقا همین‌طوره. ببینید توی این شش سال "این دولت" نیم‌ساعت نیم‌ساعت مشغول حرف زدن بوده، الان بعد از شش سال قیمت همه چیز رفته بالا. سوراخ موش که جای خود دارد.»
یک موش سرش را از سوراخ دیوار آورد بیرون و گفت: «خاک به سرم. یعنی سوراخ موش هم مثل خونه‌ی آدمیزاد می‌خواد گرون بشه؟ آخه چرا؟ آخه چرا؟ ما چه گناهی داشتیم؟ چه کار بدی کرده بودیم... ما که داشتیم زندگی‌مون رو می‌کردیم... اقای احمدی‌نژاد شما چی کار به سوراخ ما داری؟ برای چی می‌خوای قیمتش رو ببری بالا؟ یک موش و یک سوراخ. چرا انگشت تو سوراخ ما می‌کنید بگذارید همین‌طوری بماند وضعیت سوراخ موش. بعد هم. حالا چرا سوراخ موش؟ ما چه کار بدی کردیم؟ از قدیم گفتند دیوار موش دارد موش گوش دارد. ولی توی این سال‌ها ما هر چی شنیدیم از این گوش شنفتیم از آن گوش در کردیم. چیزی گفتیم؟ به کسی چیزی گفتیم؟ باعث بی‌ثباتی شدیم؟ امنیت را به خطر انداختیم؟ اسناد و مدارک را افشا کردیم؟ نکردیم که. ما توی دیوار همه جا هم هستیم. موش هستیم دیگر. از دیوار اتاق‌ها و بایگانی‌های وزارت کشور و وزارت اطلاعات بگیر تا صندوق ذخیره‌ی ارزی. همه جا هستیم. ولی موش‌های خوبی هستیم. از دیوار صدا در آمد در این شش سال، از ما موش‌ها صدا در آمد؟ در نیامد که. آخه برای چی به سوراخ ما گیر می‌دهید؟ چرا می‌خواهید در باره‌ی سوراخ ما حرف بزنید؟ که گران شود؟ برای چه؟ بعد هم طبق قانون سوراخ هر موش حریم خصوصی و شخصی‌اش محسوب می‌شود و نمی‌شود درباره‌اش کسی صحبت کند یا انگشت کند توش و گیر بدهد بهش.»
من گفتم: «موش عزیز. وسط کاناپه این چه حرف‌هایی است می‌زنی؟ آقای احمدی‌نژاد به مسائل مهم‌تری باید توجه کند. درست است آقای احمدی‌نژاد؟ مساله‌ی امروز ما که مساله‌ی موش و سوراخش نیست؟ هست؟ نیست که؟ شما باید بروی به مشکلات مهم‌تر مردم بپردازی.»
 
آقای احمدی‌نژاد لبخند زیبایی زد و گفت: «سرزده به روستایی محروم در خراسان جنوبی رفتم ، وقتی رسیدم می خواستم زمین دهان باز کند و بروم زیر زمین، ما مسئولیم و اینهمه فقر؟! عده ای دارند منفجر می شوند از بسکه خورده اند و...»
موش سرافکنده شد و رفت توی سوراخش. من گفتم: «از آقای محمودرضا خاوری و شرکا خبر دارید؟»
آقا احمدی‌نژاد گفت: «نه. چطور شدند؟»
گفتم: «از بس که خورده‌اند دارند منفجر می‌شوند. الان دولت کانادا آماده‌باش کامل است که خاوری نترکد. چون همسایه‌ی سلین دیون است و ممکن است با این انفجار آسیبی به سلین دیون برسد.»
 
موش سرش را از توی سوراخ در آورد و گفت: «الان داشتم ماهواره نگاه می‌کردم. دیدم سوراخ موش در تاریخ خیلی نقش دارد. مثلا صدام حسین را از توی سوراخ کشیدند بیرون، قذافی را توی سوراخ پیدا کردند. باید هم سوراخ موش گران شود. اصلا شاید سوراخ موش برود توی بورس. البته خیلی‌ها معتقد هستند پیدا کردن سوراخ موش هم کار ساده‌ای نیست. مثلا چند وقت پیش خواندیم آقای فلانی (اسمش یادم نیست) خودش توی سوراخ نمی‌رفت، یا راهش نمی‌دادند، بعد جارو به دمبش بسته بوده. خب این‌ها همه اهمیت سوراخ موش‌ها را نشان می‌دهد در دیپلماسی.»
من گفتم: «موش عزیز. موش عزیز. به نظرم حتما روی پروپزالت درباره‌ی "موشولوژی سیاسی” و "سوراخولوژی سیاسی" کار کن. ممکن است اصلا تعریف دیپلماسی داخلی و خارجی را تغییر دهی.»
موش گفت: «باشه. در پایان من از آقای احمدی‌نژاد تشکر می‌کنم که حتا به سوراخ ما موش‌ها نیز اهمیت می‌دهد. امیدواریم دولت به زاد و ولد و ازدواج ما نیز توجه کند و تسهیلاتی را برای ازدواج موش‌های جوان در نظر بگیرد. با تشکر. ممنون.»
 
نسخه
از خوانندگان تقاضا می‌شود
الف) اهمیت سوراخ موش را در سیاست، اقتصاد، استیضاح، نفت، جن، فرهنگ، منشور کوروش، جادو و جمبل، محمودرضا خاوری، سلین دیون و... توضیح دهند. (با رسم شکل) (2 نمره)
ب) انواع سوراخ را بررسی کنید. (بررسی هر سوراخ 25/0 نمره)
پ) سوراخ موش چه فرقی با سوراخ لایه‌ی ازن دارد؟ چرا؟ (نیم نمره)
ت) سوراخ موش چطوری قیمتش می‌رود بالا؟ چطوری می‌کشد پایین؟ (نیم نمره)
ث) کدام منطقه‌ی تهران سوراخ موش بیشتری دارد؟ (با تهیه نقشه‌ توسط سایت گوگل‌مپ، 25/2 نمره)
ج) اگر تهران سیصد هزار موش داشته باشد و هر موش یک سوراخ داشته باشد، قیمت سوراخ موش ثابت می‌ماند یا بالا می‌رود؟ (با ذکر فرمول 1 نمره)
چ) سوراخ موش مشروط چیست؟ (2 نمره) 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 15 آبان 90، شماره‌ی 2304
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰

توضیح یک آگهی تبریک دولتی به زبان ساده

بعد از رای اعتماد مشروط مجلس به وزیر اقتصاد و دارایی، روزنامه‌ی ایران آگهی قشنگ زیر را منتشر کرد؛
به همین مناسبت ما این آگهی را به زبان ساده معنی می‌کنیم؛
جناب آقای دکتر سید شمس‌الدین حسینی = به زبان ساده یعنی اخوی، جان برادر، عزیز من، هلو (نه ببخشید هلو آقای لنکرانی بود)
وزیر محترم = "وزیر محترم" یعنی خدا را شکر که هنوز وزیر محترم هستی و وزیر سابق نیستی و خوشحالیم که مشروط شدی و تک ماده وزیر قبول شدی.
"امور اقتصاد و دارایی" هم در کل چیز قشنگی است = "امور اقتصاد" که مثلا یعنی تخم مرغ شانه‌ای ده هزار تومان، یعنی اگر امور اقتصادی به راه نباشد امورات مرغ‌ها رو به راه است و راضی‌اند.
البته "امور دارایی" ما نمی‌دانیم یعنی چی. بیشترین دارایی که ما به ذهن‌مان می‌رسد اگر سه هزار میلیارد تومان نباشد داشتن خانه در همسایگی خانم سلین دیون در کانادا است. البته کور شود هر آن‌که نتواند دید. و ما نمی‌خواهیم خدایی نکرده چشم بزنیم آقای محمودرضا خاوری را. نوش جانش. ما که بخیل نیستیم.
رای اعتماد مجدد به جناب عالی = صد درد صد غلط چاپی است. رای اعتماد مجدد نبود، رای اعتماد مشروط بود.
قدرشناسی نمایندگان محترم = یعنی قدرشناس هستند نمایندگان. نماینده اصولا باید قدرشناس باشد. قدیم‌ترها ما شنیده بودیم قدر نماینده را باید دانست الان گویا این نماینده است که باید قدرشناس باشد.
خدمتگزاران صدیق و پرتلاش = الان دقیقا تیم اقتصادی را می‌گوید؟ این تیم فوق اقتصادی ... را می‌گوید؟ وجدانی منظورش را متوجه نشدیم.
فرصت‌های تازه برای اصلاح نظام بانکی = به زبان ساده یعنی هنوز فرصت هست. عجله‌ای هم در کار نیست.
از بین بردن زمینه هر گونه فساد مالی و اقتصادی = یعنی زمینه‌اش را از بین می‌برند، زمینه‌اش ساده می‌شود. مثل عکس که توی فتوشاپ زمینه‌اش را پاک می‌کنند. مثلا شما عکس گرفتی چهارزانو در میدان آزادی. بعد زمینه را پاک می‌کنند توی فتوشاپ و آدم را می‌گذارند جلوی برج ایفل در پاریس، یا جلوی خانه‌ی خانم سلین دیون در کانادا. این‌طوری زمینه را پاک می‌کنند لابد. (ما نمی‌دانیم.)
انجام این امر مهم = پاک کردن زمینه؟
خبرگزاری جمهوری اسلامی = ربطی به ما ندارد. یک خبرگزاری خصوصی، ببخشید به خصوصی است.
موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران = ربطی به ویژه‌نامه‌ی خاتون ندارد.
شما را پشتیبانی خواهد کرد = یعنی برو هوات رو داریم. یعنی خیالت تخت. یعنی عین خیالت هم نباشد.
علی‌اکبر جوانفکر = به زبان ساده یعنی: «می‌فهمم. می‌فهمم.» 
***
خلاصه آگهی بالا: داش حسینی! غمت نباشه، برو دارمت. قربون تو؛ از طرف جوانفکر و دوستان و سایر بستگان و وابستگان.

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 14 آبان 90، شماره‌ی 2303
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

لاتاری فصل غم‌انگیزی است

فصل لاتاری غم‌انگیزترین فصل سال است. مثل وقتی است که میوه‌های رسیده را ببینی که از فراموش‌کاری یا بی‌توجهی باغبان روی شاخه بلاتکلیف و افسرده مانده‌اند، وا داده‌اند و آه می‌کشند. زیر آفتاب بی‌مروت ظهر هم دیگر برای میوه‌های نورس و نوبرانه‌های از یاد رفته فرقی نمی‌کند که کلاغ دارد تک‌شان می‌زند و زخمی‌شان می‌کند یا کرم سرخوردگی درون‌شان را بخورد. بیفتند زمین و لگدمال شوند یا در بسته‌های خوش‌رنگ و نقش صادر شوند به سرزمین بی‌میوه، سرزمین رویایی میوه‌های صادراتی، سرزمین آزاد رویاهای ممنوع، سرزمین میوه‌های داغ، میوه‌های استوایی، میوه‌های مصنوعی، سرزمین آب‌میوه‌ها و نکتارهای سر به هوایی، سرزمین پای میوه‌ها؛ پای سیب، پای موز، سرزمین میوه‌‌هایی که نماندند به پای ما که پیر شوند، به پای ما ننشستند که بسوزند و بسازند، به پای ما هم ننوشتند رفتن‌شان را و با پای خودشان رفتند. رفتند که عاقبت به‌خیر شوند، در سرزمین میوه‌ها و پاها و پای میوه‌ها؛ سرزمین تارت‌های میوه.
فصل لاتاری فصل غم‌انگیزی است. مثل وقتی است که باغبان به جای چیدن سردرختی بکر درختان باغ، آجر روی آجر بگذارد که دیوار باغ بلند و بلندتر شود که بچه‌ها و غریبه‌ها به باغ هجوم نیاورند و میوه‌دزدی نکنند... وقتی که برگردی و نگاه کنی و ببینی شاخه‌ها لخت است، با خودت می‌گویی کدام میوه؟ و دلت که هوای میوه کند باید بروی و میوه‌های وارداتی ارزان‌قیمت بخری که مفت هم گران است و هنوز به دهان نرسیده از دهان افتاده است.
لاتاری فصل بدی است مثل وقتی است که باغ در امان باشد و دیوارها بلند باشد و پای کسان و ناکسان بریده باشد اما باغ باغ بی‌برگی باشد، درختان کمرشان از سنگینی تنهایی میوه‌ها خم شده باشد و شکسته باشد و پای‌شان نرود دیگر که برای سال بعد هم بار بدهند و بگویند: «این بار، بار آخر بود.»
فصل غم‌انگیزی است فصل لاتاری اگر برای این باغ از کودکی آرزوها در سر پرورانده باشی، وقتی ببینی میوه‌ها را کلاغ تک می‌زند، درون‌شان را کرم انزوا می‌خورد، وقتی ببینی باغ غمگین است و زانوی غم بغل زده و پای رفتن دارد اما باغبان در باغ نیست.


این یادداشت برای صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی شرق نوشته شده است.

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰

خواستگاری مشروط!‏

امروز شخصا رفتیم و به آقای لاریجانی، علی‌شون، گفتیم بیاید روی کاناپه، چون دو کلام باهاش حرف دارم. لاریجانی، علی‌شون، گفت: «نه. نمیام.»
گفتم: «مشروط بیا.»
گفت: «مشروط میام.»
وقتی آمد حاضر نبود روی کاناپه برود. گفت: «نه دراز نمی‌کشم.»
گفتم: «مشروط بکش.»
گفت: «مشروط می‌کشم.»
وقتی روی کاناپه مستقر شد، برایش چای آوردم و گفتم: «بفرما. بخور.»
گفت: «نه نمی‌خورم.»
گفتم: «تعارف می‌کنی؟»
گفت: «نه تعارف نمی‌کنم. میل ندارم. نمی‌خورم.»
گفتم: «مشروط بخور.»
گفت: «مشروط می‌خورم.»
گفتم: «لاریجانی جان، رای اعتماد مشروط را از کجا در آوردی؟ دو روز است داریم دکان هر بقال و عطاری را جست‌وجو می‌کنیم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد توش هست، اما "رای اعتماد مشروط" نیست. جان پوریا، از کجا در آوردی‌ش؟»
لاریجانی، علی‌شون، گفت: «قرار نبود […].»
حکایت مشروط
یک آقایی می‌رود خواستگاری. پدر عروس می‌پرسد شما عیب و ایرادی داری خودت بگو. خواستگار می‌گوید: «من تخمه زیاد می‌شکنم، اما مشروط.»
پدر عروس گفت: «این که عیبی ندارد. ولی چرا تخمه می‌شکنی مشروط؟»
خواستگار گفت: «چون بعد سیگار می‌چسبد، اما مشروط.»
پدر عروس گفت: «این که عیبی ندارد. ولی چرا سیگار می‌شکنی مشروط؟»
خواستگار گفت: «چون بعد نوشیدنی‌های غیرمجاز سیگار می‌چسبد، اما مشروط.»
پدر عروس گفت: «این که عیبی ندارد. ولی چرا نوشیدنی می‌نوشی مشروط؟»
خواستگار گفت: «چون بعد از بساط دخانیات غلیظ و بساط دود، نوشیدنی می‌چسبد، اما مشروط.»
پدر عروس گفت: «این که عیبی ندارد. ولی چرا پای بساط می‌نشینی مشروط؟»
خواستگار گفت: «چون بعد از این‌که بار قاچاق را رد می‌کنیم دوستان مهمانی می‌گیرند، اما مشروط.»
پدر عروس گفت: «پسر بد! چشمم روشن! هم قاچاق می‌کنی، هم پای بساط می‌نشینی، هم نوشیدنی می‌زنی، هم سیگار می‌کشی، از همه بدتر تخمه هم که می‌شکنی. بعد می‌خواهی دختر هم بهت بدهند؟»
خواستگار گفت: «بله. طبیعتا.»
پدر عروس گفت: «چطوری دختر بهت بدهم؟»
خواستگار گفت: «مشروط.»
پدر عروس گفت: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
و عروس و داماد به خیر و خوشی رفتند سر خانه و زندگی‌شان و الان هم چندتا بچه‌ی قد و نیم قد دارند به اسم آریا و اسفندیار و محمودرضا. اسم بچه‌ی آخرشان را هم گذاشتند "مشروط".

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 12 آبان 90، شماره‌ی 2302
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰

مادر رجب از بی‌ادبی در تلویزیون می‌گوید

مادر رجب زنگ زد و گفت: «این شبکه‌های بی‌ناموسی ماهواره را مگر نگفتم از روی رسیور پاک کن، ننه؟»
گفتم: «فقط شبکه‌های حیات وحش و موسیقی را به نصاب محترم گفتم برای‌تان بگیرد. مشکلی پیش آمده؟»
گفت: «مطمئنی ننه؟ ولی توی برنامه‌های مستند حیات وحش هم از این چیزها نشان نمی‌دهد ها.»
گفتم: «بله.»
گفت: «راستی، مگر ماهواره‌ها را جمع نکردند؟ همین هفته پیش یک کماندو از دیوار رفت بالا و دیش را انداخت توی حیاط.»
گفتم: «چرا ننه. جمع کردند. ماهواره‌ی شما را هم جمع کردند. چی شده؟ جریان چیست؟»
مادر رجب گفت: «چطوری بگم ننه؟ روم نمی‌شود. نشسته بودم و داشتم فوتبال نگاه می‌کردم، که یک دفعه... چطوری بگم مادر... هر چی مسائل بی‌ادبی که حتا ماهواره هم نشان نمی‌دهد، وسط فوتبال، به صورت لایو، تلویزیون نشان داد. از خجالت آب شدم.»
گفتم: «ای وای من. بمیرم الهی. شما هم آن صحنه را دیدی؟»
مادر رجب گفت: «من تا همین دیروز پوستر شیث رضایی و محمد نصرتی را زده بودم به در حمام. از دیروز روم نمی‌شود به در حمام نگاه کنم، به تلویزیون که... چی بگم ننه.... وقتی یاد آن صحنه می‌افتم... اول غلامرضا رضایی سانتر کرد، بعد وحید هاشیمان با سر توپ را زد تو سر... بعد پرسپولیسی‌ها حلقه‌ی شادی درست کردند... که یک دفعه شیث رضایی وارد گود شد و از پشتش محمد نصرتی... بابا، آقای ضرغامی، تلویزیون داری برای خودت خوش به حالت، هر چه پخش می‌کنی ما مجبوریم نگاه کنیم خوش به حالت، ماهواره‌ها را جمع می‌کنند خوش به حالت، خب آقای ضرغامی، برادر من، یک علامت +16، یک علامت +18 بگذار کنار این مسابقه‌های فوتبال. بابا خانواده نشسته نگاه می‌کند. به جان رجب، ماهواره این چیزها را پخش نمی‌کند. بخواهد هم پخش کند می‌گذارد بعد از ساعت دو نیمه شب. بعد هم شما این‌ها را زنده پخش می‌کنی... مراعات خانواده‌ها را بکن.»
گفتم: «حرص نخور مادر. همین یک بار بوده از دست‌شان در رفته...»
مادر رجب گفت: «حرص نخورم ننه؟ همین یک بار بود؟ نبود که. شد نیمه‌ی دوم بازی. من از ترس کنترل تلویزیون دستم بود که اگر دوباره به صحنه رسید، سریع بزنم جلو... که دوباره توپ را سانتر کردند، هادی نوروزی توپ را زد تو گل. از آن طرف شبیه مسابقات کشتی‌کچ یهو مازیار زارع آمد از خرخره‌ی نوروزی گرفت خواباندش زمین...»
گفتم: «این قدر خشونت؟ ولی پخش صحنه‌های خشن از تلویزیون‌های خانوادگی ممنوع است.»
مادر رجب گفت: «کاش فقط موضوع پخش تصاویر خشونت‌آمیز بود ننه... کاش همین بود... یک دفعه از آن طرف نورمحمدی و زارع و نوروزی و کی و کی ریختند روی هم... چشمت روز بد نبیند... یعنی روم نمی‌شود بگویم... یک دفعه شیث رضایی از راه رسید و رضا نورمحمدی... ای وای من... چطوری بگم... بدبختی این‌قدر هول شده بودم که کنترل را سر و ته گرفته بودم، هر چه می‌زدم کانال عوض نمی‌شد. صحنه را تا آخر دیدم.»

گفتم: «بمیرم الهی. چه صحنه‌هایی را دیدی.»
مادر رجب گفت: «ببین ننه، رجب که نیست. تو جای فرزندم من هستی. خواستم خواهش کنم یا عزت‌الله ضرغامی را به عنوان رییس صدا و سیما بیاوری روی کاناپه و بگویی این بی‌ناموسی‌ها چیست که به صورت زنده پخش می‌کند، یا شیث رضایی و محمد نصرتی را بیاوری و از لحاظ فرویدی بررسی کنی ببینی جریان چیست.»
گفتم: «کاناپه را خانواده‌ها می‌خوانند. قلم هم حرمت دارد. مثل تلویزیون نیست که.»
مادر رجب گفت: «می‌فهمم ننه. فقط از قول من بنویس:
فرزندم رجب

ماهواره را این‌ها جمع می‌کنند
کی این‌ بی‌ادبی‌ها را جمع کند؟

قربان تو؛ مادر رجب




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 11 آبان 90، شماره‌ی 2301
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۰

علاءالدین دود می‌کند

علاءالدین آن زمان که ما بچه بودیم و جنگ بود، غذا و خانه‌مان را گرم می‌کرد. البته آن زمان که بچه بودیم یک علاءالدین دیگر هم بود که تلویزیون نشانش می‌داد و با غول چراغ جادو در ارتباط بود. الان ولی غول چراغ جادو با اسفندیار رحیم مشایی در ارتباط است. خلاصه حالا که بزرگ شده‌ایم کارکرد علاءالدین گویا عوض شده است. آن زمان‌ها علاءالدین، عالی‌نسب‌اش معروف بود. الان یک علاءالدین بروجردی داریم که علاءالدین عالی‌نسب نیست و نماینده مجلس و رییس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس است. این علاءالدین بر خلاف علاءالدین زمان بچگی ما که مردم و جنگ‌زده‌ها را گرم می‌کرد، گویا فقط به گرم کردن خودش و حوزه‌ی انتخابیه‌اش مشغول است و از طرفی ما نمی‌دانیم علاءالدین در مجلس با چراغ جادو در ارتباط است یا با اسفندیار رحیم مشایی و گروه اقتصادی امیر منصور آریا. حالا ببینیم قضیه‌ی علاءالدین و چراغ جادو و مجلس و سربرگ و غیره چیست؛
 
علاءالدین در انباری
به همین مناسبت یک نماینده‌ی دیگر در پاسخ به این پرسش که آیا بروجردی (علاءالدین‌شان) واقعا در بازداشت به سر می‌برده است یا خیر؟ به خبرنگار ما گفت: «خود بروجردی در کمیسیون امنیت ملی در این ارتباط گفته که قاضی پرونده وی را فرا خوانده و در مورد کارهایی که انجام داده از وی سوال شده است، اما اینکه این پرسش و پاسخ چه میزان طول کشیده مشخص نیست.»
 
کاناپه: الان یادمان افتاد علاءالدین (منظورم بروجردی‌اش نیست، عالی‌نسب‌اش است) در حال حاضر در انباری است.
 
علاءالدین دود کرد
البته این‌که علاءالدین چه کارهایی انجام داده ما خبر نداریم. اما کلاغه خبر داد که: «بروجردی با استفاده از سربرگ کمیسیون توصیه‌هایی را در جهت حمایت از گروه اقتصادی امیر منصور آریا (که در پروژه‌ی 3000 میلیارد تومان اختلاس شاغل بوده‌اند!) انجام داده که این امر کفایت می‌کند وی از ریاست کمیسیون استعفا کند.»
 
کاناپه: الان یادمان افتاد که وقتی بچه بودیم علاءالدین بعضی موقع‌ها خوب نمی‌سوخت و دودش در می‌آمد. مادربزرگ‌مان برای این‌که دود علاءالدین به چشم کسی نرود یک پوست پرتقال می‌گذاشت روی آن تا بوی پرتقال دود علاءالدین را لاپوشانی کند.
 
علاءالدین خاموش نیست نفت ندارد
علاءالدین بروجردی که معلوم نشد پرسش و پاسخش با قاضی پرونده چقدر طول کشیده است، خسته روی کاناپه نشست و گفت: «من و فرزندانم هیچ نقشی در فساد مالی اخیر نداریم.»
ما گفتیم: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
علاءالدین گفت: «معتقدیم مقصر اصلی این حادثه را باید اعدام کنند.»
ما گفتیم: «چه خشن.» و توی علاءالدین داخل روزنامه نفت ریختیم و روشنش کردیم.
سپس به علاءالدین گفتیم: «علاءالدین الان دیگر هوا سرد شده، اگر موافقی علاءالدین را روشن کنیم گرم‌مان شود. کاش تو هم روشن حرف می‌زدی که سردت نشود. روشن شدی؟»
 
علاءالدین روشن نشده بود. فتیله‌اش پایین بود. ما هم فتیله‌مان را می‌کشیم پایین و سر و ته کاناپه‌ی امروز را همین جا هم می‌آوریم. 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 10 آبان 90، شماره‌ی 2300
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)
 

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

نوبل فرج سلحشور!‏

سلحشور چی بود؟
سال‌ها پیش در قزوین هیچ خبری نبود تا خبر فرج آمد و فرج خبرساز شد و خبرش همه جا پیچید. قزوین را سراسر شادی در برگرفته بود و سراسر شهر – از بالا و پایین - به تماشای فرج می‌آمدند. فرج زیبا، نازنازی، شیطون و تودل‌برو بود. هر چند فرج تا به دنیا آمد حرف نزد، اما تا مدت‌ها حرفش بود.
سلحشور چی می‌خواست بگه که نگفت؟
فرج در کودکی حرفی نزد. اما از ماه‌ها پیش حرفش بود که می‌خواهد به دنیا بیاید و وقتی هم که به دنیا آمد تا همین الان حرفش است. خلاصه در کودکی حرف فرج همه جا بود. البته الان هم فرج همه جا هست، یا خودش یا حرفش. فرج در کودکی دست به دست می‌شد – در فامیل - و دهان به دهان می‌چرخید - قصه‌ی زیبایی‌ش. بگذریم.
سلحشور چی شد؟
فرج در کودکی بچه بود و تا وقتی هم که بچه بود بچه ماند، اما وقتی بزرگ شد دیگر بزرگ شد و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد. فرج کم کم خیلی بزرگ شد. او از بچگی دوست داشت بزرگ شود. فرج وقتی بچه بود هنرمندی مردمی بود و انشا می‌نوشت. مثلا انشای کلاس چهارم فرج این بود؛
وقتی بزرگ شدید می‌خواهید چه کاره شوید؟
فرج نوشت: با سلام به معلم خوبم که این موضوع انشا را در اختیار من قرار داد. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم یوزارسیف شوم، اگر نشد یوزارسیف بسازم. پایان.  
سلحشور به مدرسه می‌رود؟
فرج وقتی مدرسه می‌رفت معلوم بود که قرار است در آینده هنرمند بزرگی شود، برای همین، انگشت‌نما بود و همه با انگشت نشانش می‌دادند و داد می‌زدند: «فرج... فرج...» فرج هم می‌گفت: «چیه؟» دیگران می‌گفتند: «هیچی.»
سلحشور چی شد که این‌طوری شد؟
فرج با محسن مخملباف خیلی دوست بود و همدیگر را دوست داشتند. فرج می‌گفت: «من و محسن بریم حوزه هنری می‌ترکونیم.» اما معلوم نبود منظورشان ترکاندن چی است. محسن که ابتدا دیگران را می‌ترکاند، بعد هنرمندان را ترکاند، بعد حوزه هنری را ترکاند، بعد گبه را ساخت و کن را ترکاند، بعد خودش را ترکاند، بعد فریاد مورچه‌ها را ساخت و هر چه را که دستش می‌رسید ترکاند. محسن بعدها چون دستش به ترکاندن آشنا بود، به عنوان متخصص ترکیدگی لوله و جاهای دیگر فعالیت سیاسی‌اش را شروع کرد، اما کسی نفهمید چرا.
در این فاصله که محسن داشت چیزهای مختلف را می‌ترکاند، فرج هم نشسته بود در دفتر محسن و داشت جوش‌هاش را می‌ترکاند تا سر فرصت هنرمند شود.
سلحشور که این طوری شد، حالا عیبی نداره، اما چرا؟
هیچ کس نمی‌داند چرا. شما هم پا پی نشوید. بگذارید همین‌طوری بماند خب.
سلحشور چی گفت؟
فرج حرف‌های قشنگ زیاد زد. او اصولا یا حرف زیاد می‌زد یا زیاد قشنگ بود. مثلا او چنین چیزهایی هم گفته؛
فرج یک بار گفت: «آمدن آنجلینا جولی به ایران اتفاق خوبی است برای سینمایی که فاحشه‌خانه است. این سینما باید هم برای ادامه فعالیت خود فاحشه بین‌المللی بیاورد.»
فرج یک بار قبل‌تر گفته بود: «زن در سینما موجودی بی‌حیا است.
سلحشور چی شنفت؟
فرج این را از پگاه و ترانه و باران و هانیه و نگار، شنفت که: «ای کاش لطف کنید سینمایی را که خجالت می‌کشیم بگوییم شما را یاد کجا می‌اندازد به حال خود رها کنید، شاید که رستگار شوید و آرامش و صلح و محبت به وجدان نگرانتان بازگردد.»
اما خب. شنفت که شنفت.
سلحشور رفت یا نرفت؟
فرج یک بار به خاطر اثبات سرقت فیلمنامه سریال "یوزارسیف" در دادگاه، به سه سال زندان و پرداخت مبلغ یک میلیارد و پانصد هزار تومان جریمه نقدی محکوم شد. که بعدا فرج در این باره گفت: «شوخی می‌کنی؟»
سلحشور چی ساخت؟
تعریفی که از ساختن فیلم و سریال در جهان وجود دارد، با کاری که فرج می‌کند فرق دارد. برای همین تا این لحظه کارشناسان نفهمیدند واقعا فرج چی کار می‌کند و کاری که می‌کند دقیقا چیست.  
سلحشور با کی ساخت؟
ما نمی‌دانیم.
سلحشور چی خراب کرد؟
هر چند وقت یک بار فرج خراب می‌کند، منتها هر دفعه به شکلی آن بت عیار در آمد. از قضیه خراب کردن‌های فرج در سینما، یا سینماگران را، آماری در دست نیست.
سلحشور چه خواهد شد؟
ما نمی‌دانیم. اما امیدواریم فرج بزرگ شود. خیلی بزرگ. و جایزه‌ی اسکار را بگیرد. اگر نشد، به خاطر دل پاکش، جایزه‌ی صلح نوبل را بهش بدهند. اگر نشد، به خاطر ادبیات خوبش، جایزه‌ی نوبل ادبیات را بهش بدهند. اگر نشد، به خاطر ترکیب عالی عناصر با هم، نوبل شیمی را بهش بدهند. اگر این هم نشد یک نوبل به نام فرج بدهند به دیگران و خلاص.



منتشرشده درستون "پیدا کردن حلقه‌ی گمشده..." هفته‌نامه‌ی طنز و کارتون "جدید"، شماره‌ی 22، نهم آبان 1390

دیالوگ با چاک لباس وزیر

 
امروز علاءالدین بروجردی علاوه بر صفحه‌ی اول روزنامه، روی کاناپه هم آمده بود و جای شما خالی چه کاناپه‌ای هم شده بود. منتها ستون کاناپه و علاءالدین به علت "مشکلات کاملا فنی" حذف شد!
 
جاشون خالی نباشه...
برای همین ما مجبور شدیم برویم مصطفا کواکبیان را بیاوریم روی کاناپه. مثل راننده‌ای که می‌خواهد تا قزوین برود اما اگر مسافر نباشد مجبور می‌شود تا مسافر کرج سفر کند. […]
 
استاداسدی وارد می‌شود
حالا ما این‌قدر توضیح دادیم، مدیرمسوول روزنامه که از دو جهت با آقای کواکبیان هم‌صنف است، می‌آید و می‌گوید: «پوریا، این مصطفا رفیق ماست. از دو جهت نمایندگی مجلس و مدیرمسوولی هم همکار ماست. نیارش روی کاناپه. از ما دلخور می‌شه.»
 
خب ما چه کار کنیم؟ هر کسی از یک جهتی با مسوولان روزنامه مماس است! مماس هم نباشند فامیل از کار درمی‌آیند و از لحاظ اخلاقی هم درست نیست ما آن‌ها را بیاوریم‌شان روی کاناپه. واقعا چه کار کنیم؟ چه طور طنز بنویسیم؟ اسفندیار رحیم مشایی را نیاوریم، آقای احمدی‌نژاد را نیاوریم، برادران لاریجانی را نیاوریم، علاءالدین بروجردی را نیاوریم، پناهیان و رسایی و منصور ارضی و غیره را هم نیاوریم، مصطفا کواکبیان را هم نیاوریم؟ یک دفعه بفرمایید برویم کریم باقری و استاداسدی را بیاوریم روی کاناپه. (آخیش. چه دل پری داشتم. یک کم غر زدم، خالی شدم.)
 
حرف زدن با چاک لباس
خلاصه مصطفی كواكبیان، نماینده اصلاح‌طلب (در این خصوص توضیح دادم که)، روی کاناپه دراز کشید و گفت: «حمله به هاشمی رفسنجانی و سیدحسن خمینی حلال شده است.»
ما گفتیم: «البته قبلا حرام هم نبود، مکروه بود. منتها الان از شیر مادر هم حلال‌تر شده گویا.»
 
کواکبیان گفت: «این درحالی است كه برخی می‌گویند برای حفظ منافع ملی نباید به احمدی‌نژاد چیزی گفت یا سوالی از او كرد.»
ما گفتیم: «خب آقای احمدی‌نژاد جزو منافع ملی است دیگر. باید حفظش کرد. اصلا باید یک نهادی چیزی بشود مسوول حفظ آقای احمدی‌نژاد و باقی منافع و منابع ملی.»
 
مصطفا کواکبیان گفت: «حتا به چاك لباس وزیر احمدی‌نژاد نمی‌شود چیزی گفت.»
ما گفتیم: «جان؟»
کواکبیان گفت: «حتا به چاک لباس وزیر احمدی‌نژاد نمی‌شود چیزی گفت.»
ما گفتیم: «چندتا مساله است. 1- وقتی نمی‌شود با خود وزیر حرف زد یا ازش سوال پرسید، باید هم به فکر چاک لباس او افتاد.
2- واقعا به چاک لباس وزیر چه می‌شود گفت؟ آن طفلک چه گناهی کرده چاک شده؟ تقصیر خیاط است که برای وزیر چاک لباس گذاشته. بروید سرمنشا را پیدا کنید.
3- حالا شما به چاک لباس وزیر بتوانی چیزی بگویی، چه می‌خواهی بگویی؟ مگر زبان چاک لباس با زبان آدمیزاد یکی است؟
4- ممکن است بگویید منظور صحبت کردن با چاک لباس نبوده، بلکه درباره‌ی چاک لباس بوده. خب دیگر بدتر. بابا جان، جای این‌که بروید درباره‌ی عملکرد وزرا چیزی بگویید می‌خواهید راجع‌به چاک لباس‌شان حرف بزنید همین می‌شود دیگر. عملکرد وزرا یک موضوع عمومی است که باید پاسخگو باشند. اما هر گونه چاک لباس وزرا در حیطه حقوق فردی و حریم شخصی‌شان است و اگر دوست داشته باشند می‌توانند لباس باچاک، بی‌چاک، کم‌چاک و هر گونه چاک دیگری که دوست دارند تن کنند. به من و شما ربطی ندارد. آیا مشکل امروز ما این است که لباس وزرا چاک دارد یا ندارد؟ ما باید برویم ببینیم مشکل اصلی مملکت چیست. پایان. 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 9 آبان 90، شماره‌ی 2299
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۰

USA: Mage khodetoon Vazir nadarid?


 


امروز که آمدیم بساط کاناپه را راه بیندازیم، دیدیم جلوی دفتر روزنامه شلوغ شده و تجمع کرده‌اند. روی پلاکاردهایی هم نوشته بودند: «[...]»، «[...]»، «[...]» و...

 
اما جریان چه بود؟
گویا دیروز روزنامه‌ی اعتماد در صفحه‌ی اول خود تیتر یک زده بود: «دست رد ایران بر سینه‌ی هیلاری کلینتون»
که این تیتر اعتراض جمعی از دلاوران و دل‌نگرانان عرصه‌ی بین‌المللی را در پی داشته. این دلاروان با تجمع مقابل روزنامه می‌پرسیدند: «چرا دست رد؟» و توضیح دادند: «با توجه به وضعیت منطقه، خاورمیانه و جهان، واقعا چرا؟»
یک مقام مسوول روزنامه با حضور در وسط مردم گفت: «من پیگیری می‌کنم.»
مردم گفتند: «نمی‌شه که با دست پس بزنید، با پا پیش بکشید. خودمون پیگیری می‌کنیم.»
مقام مسوول هم هر چی دست دست کرد دید نمی‌شود کاری کرد.
 
غائله چطور خوابید؟
این قضیه تبدیل به غائله‌ای شده بود که بیدار شده بود و هر کاری می‌کردیم نمی‌خوابید. بله. خطر از بیخ گوش ما، کشور، منطقه، خاورمیانه و جهان گذشت. چون اگر این تیتر به گوش شوهر خانم هیلاری کلینتون می‌رسید باعث دردسر می‌شد. البته شانسی که ما آوردیم این بود که ترجمه‌ی این تیتر به زبان فرنگی می‌شود:
Iran rejected the Va Gheireh on Hillary Clinton
یکی از تحلیل‌گران در این باره به خبرنگار سی‌ان‌ان گفت: «سوال این‌جاست که چرا ایران ریجکت می‌کند. من وقتی در ایران بودم موقعی که تلفن زنگ می‌زد و یکی می‌خواست رد تماس کند، می‌گفت فلانی را ریجکتد کردم. به نظر من ایران دارد خانم کلینتون را رد تماس می‌کند. منتها هر چه در گوگل سرچ کردم نفهمیدم Va Gheireh یعنی چه و کجاست دقیقا.»  
 
اوباما چه گفت؟ علی‌آبادی چه گفت؟
آقای اوباما نیز در واکنش به این تیتر گفت: «Chera? Chera in harf ro mizanid? Mage khodetoon Vazir nadarid?»
 
آقای محمد علی‌آبادی نیز که مدتی سرپرست وزارت نفت بود گفت: «هلو هانی. هاو آر یو؟ دیس ایز ئه بیوتیفول نیوزپیپر اند بیوتیوفول اند هات تیتر یک، هانی. در ضمن آی لاو یو پی ام سی.»
 
نسخه
ما اصولا در مطالب‌مان، به هر عضوی از اعضای بنی‌آدم اشاره کنیم و دلیل هم بیاوریم که بنی‌آدم اعضای یکدیگرند و فرقی بین این عضو و آن یکی عضو نیست، دبیر تحریریه، سردبیر و مدیرمسوول سریع با قلم قرمز دورش خط می‌کشند و حذفش می‌کنند. شما تصور کنید ما یک همچین اشاره‌ی مستقیمی، حتا خیلی غیرمستقیم، به یکی از اعضای بنی‌آدم، روی کاناپه به کسی می‌کردیم، مگر می‌شد منتشرش کرد؟ همه با هم با خودکار قرمز می‌افتادند به جان مطلب و حذفش می‌کردند. اما حالا همین قضیه‌ی دست رد و این موضوعات ادبی به عنوان تیتر یک روزنامه چاپ شده. محض اطلاع شما عرض کنم که اندازه‌ی حروف ستون کاناپه لوتوس 10 است. در حالی که چشم شیطان کور تیتر یک روزنامه با فونت تیتر که فونت خیلی درشت و توپری محسوب می‌شود و با سایز 80 منتشر می‌شود... 10 کجا، سایز 80 تیتر کجا. هی هی. بگذریم. اجازه بدهید بی‌خیال شویم و برویم یک لیوان آب یخ بخوریم تا عصبانیت‌مان بخوابد. 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 8 آبان 90، شماره‌ی 2298
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۰

احمدی‌نژاد از خودش مایه می‌گذارد

ما خیال می‌کردیم قضیه حل شده و رفته پی کارش. کدام قضیه؟ عرض می‌کنم؛ چندوقت پیش که آقای محمود احمدی‌نژاد رفته بود ملایر، و ملایری‌ها ازش خواسته بودند در شهرشان فرودگاه احداث شود، آقای احمدی‌نژاد گفته بود: «قلب من فرودگاه همه‌ی ملایری‌هاست.»
البته ما اطلاعی نداریم الان فرودگاهی که در قلب ایشان است به بهره‌برداری رسیده است یا نه، و آیا مردم می‌توانند به راحتی در قلب وی بلند شوند یا فرود بیایند؟ (ما نمی‌دانیم.)
اما به هر حال خیال می‌کردیم قضیه حل شده است. تا این‌که در خبرها خواندیم آقای احمدی‌نژاد روز پنجشنبه دوباره رفته سفرهای استانی و مردم درمیان ازش خواسته‌اند که دولت برای‌شان ورزشگاه 100 هزار نفری احداث کند و آقای احمدی‌نژاد گفته: «جمعیت از شما، استادیوم از ما!»

در میان درمیان درمیان گذاشتن
توجه کردید؟ درست در میان درمیان در میان گذاشته با مردم که جمعیت از شما، استادیوم از ما. حالا ما نمی‌دانیم آنجا خانواده هم ایستاده بوده یا نه.

چه کسانی توی کار دولت می‌گذارند؟
واقعا مشخص است که کسانی نمی‌گذارند دولت کارش را بکند و هی تو کار دولت می‌گذارند و کارشکنی می‌کنند. چون آقای احمدی‌نژاد شخصا وارد عمل شده و دارد از خودش مایه می‌گذارد. مثلا مردم فرودگاه می‌خواهند، می‌گوید قلبش فرودگاه است مردم بیایند هواپیما هوا کنند. مردم می‌گویند ورزشگاه 100 هزار نفری می‌خواهند، می‌گویند جمعیت از شما استادیوم از ما. چند وقت پیش هم گفته بود راضی نیست کسی به خاطر توهین به رییس‌جمهور شلاق بخورد. احتمالا دفعه بعد خبرنگارهای خارجی بپرسند می‌گوید حتا حاضر است حبس کسانی را که بهش توهین می‌کنند بکشد. (مثلا – خدمت مدیرمسوول و سردبیر عرض کنم! – در این یادداشت ما که به کسی توهین نکردیم، اما اگر توهین هم می‌کردیم خیال‌مان راحت بود حبس‌مان را یکی هست بکشد، پس نیازی نیست با قلم قرمز دور این جمله‌ها خط بکشید و حذف‌شان کنید!)

چی من چی شماست؟
خلاصه، برگردیم سر اصل قضیه، به نظر ما همین‌طوری پیش برود مردم اگر مثلا تلسکوپ بخواهند آقای احمدی‌نژاد می‌گوید: «چشم من تلسکوپ شماست.» اگر مردم میکروسکوپ بخواهند، می‌گوید: «چشم من میکروسکوپ شماست.» لابد اگر مردم بپرسند چطوری چشم شما هم میکروسکوپ است هم تلسکوپ، جواب می‌دهد چپی‌یه تلسکوپ است، راستی‌یه میکروسکوپ. البته از لحاظ علمی هم قابل اثبات است چون اگر دوربین را سر و ته بگیری چیزها را کوچک نشان می‌دهد و میکروسکوپ می‌شود!

در همین رابطه، اگر مردم سرپناه و خانه بخواهند، می‌گوید: «آغوش من پناه شماست.» یا می‌گوید: «من و شما که نداریم خانه‌ی ما خانه‌ی شماست. تشریف بیارید.»

چه کسی آدم می‌آورد؟ چندتا؟
حالا از چیزهای دیگر بگذریم. اما اگر مردم کار بخواهند، چی پاسخ می‌شنوند؟ ما نمی‌دانیم. شما هم نمی‌دانید؟ لابد پاسخ می‌شنوند که: «آوردن جمعیت و 100 هزار نفر، کار شماست.»
بعد هم مردم باید بروند به کارشان برسند. دولت در این چندسال برای این مهم، خیلی هم تلاش کرده. مثلا گفته اگر سرتان به کار خودتان گرم باشد و کاری به کار کسی نداشته باشید، هر بچه که به دنیا بیاورید، یک میلیون تومان به عنوان کارکرد و دستمزد می‌گیرید. حتا تا سه چهار میلیون تومان وام ازدواج پرداخت می‌شود که مردم کارشان راه بیفتد.

نسخه
نمایشگاه مطبوعات در مصلای تهران برگزار شده است. وقتی وارد سالن اصلی شدید، بروید به چپ‌ترین راهرو، وسط هاش غرفه‌ی روزنامه‌ی اعتماد قرار دارد. این یعنی روزنامه‌ی اعتماد درست جانمایی شده است؛ یعنی چپ می‌روید اما تند نمی‌روید تا چپ کنید. بعد اعتدال را رعایت می‌کنید و در میانه ادامه می‌دهید. به اعتماد سر بزنید و روی کاناپه‌ی آن لم بدهید. 




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 7 آبان 90، شماره‌ی 2297
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۹۰

چیزی از سال‌ها قبل برای سال‌ها بعد

یک چیزی هست که به زبان نمی‌آوری. می‌ترسی چیزی نباشد یا چیز کمی باشد چیزی که برای گفتن کم است یا دایره‌ی کلمه‌هایت لغت مناسبی برای توضیحش در اختیارت قرار نمی‌دهد. یک چیزی هست. چیزی که نمی‌دانی چیست. دست‌هات را می‌کنی در جیبت و راه می‌روی، به کسی می‌رسی نگاهت را می‌دزدی تا چشم در چشم نشوی. او می‌پرسد: «چیزی‌ت شده؟» تو می‌گویی: «نه. چیزی نیست.» و به راهت ادامه می‌دهی.
سال‌ها بعد این چیزها، این حرف‌های نگفته، تبدیل به چیزی می‌شود که می‌دانی چیست، اما نمی‌دانی از کجا آمده. چیزی مثل بغضی نارس در گلو. آن موقع دیگر نگاهت را از چشم دیگران نمی‌دزدی. بی‌تفاوتی. زل می‌زنی به چشم‌ها. به دیگران. آن‌ها می‌پرسند: «چیزی‌ت شده؟» و تو لب از لب باز نمی‌کنی که بگویی نه چیزی نیست و بعد به راهت ادامه دهی. می‌دانی لب از لب باز کنی بغض نارس می‌رسد و...
سال‌ها قبل باید چیزی را ناگفته نمی‌گذاشتیم و حرف‌ها را به زبان می‌آوردیم.




+ چیزهای ترسناک
 
+ اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست 
+ چیزهای کوچک
+ این هم چیزی نیست

+ واقعا چیزی نیست؟

+ چیزی نیست؟

وضعیت طویله‌ها خر تو خر است


 
اسدالله عسگراولادی، که سرش تو کار خودش است و کارش هم در هر وضعیتی سکه است و سکه هم گران بشود باز عسگراولادی سرش تو کار خودش است و سکه ارزان هم بشود عسگراولادی سرش تو کار خودش است و در کل برف بیاید عسگراولادی سرش توی خودش و توی برف است و برف نیاید عسگراولادی سرش توی خودش است و روی برف سال بعد دارد حساب می‌کند که سرش را فرو کند توش، خلاصه یک همچین عسگراولادی سر به زیری، روی کاناپه لم داد و گفت: «فضای کسب و کار کشور قمر در عقرب است.»

 
ما پرسیدیم: «شما تازه آمدی ایران؟»
و برایش توضیح دادیم که: الان علاوه بر فضای کسب و کار، همه چیز قمر در عقرب است، جز وضعیت دو، سه جا؛
 
1- وضعیت گاوداری‌ها و شیر و لبنیات که وضع‌شان شیر تو شیر است.
2- وضعیت طویله‌ها و اصطبل‌ها، که اوضاع‌شان خر تو خر است.
3- البته مرغ‌ها هم تا دیروز از دست خروس‌ها قسر در می‌رفتند. از وقتی وضعیت آن‌ها هم خراب شده و قسر در نمی‌روند، تخم مرغ گران شده و وضعیت مرغداری‌ها هم تخم مرغی است.
 
عسگراولادی که از اکابر بازار است از توضیحات ما قانع و مبهوت‌اندر شد و تصمیم گرفت از این به بعد فعالیت‌های اقتصادی اعضای حزب موتلفه زیر نظر ما انجام شود.
 
بعد از نیوتن، عسگراولادی می‌پرسد: چرا؟
بعد از نیوتن که سیب توی سرش خورد و برایش سوال ایجاد شد و پرسید «چرا؟» تا به امروز برای هیچ کس سوال ایجاد نشده بود جز اسد عسگراولادی که همان‌طور که روی کاناپه لم داده بود با اشاره به سقوط های پی در پی ایران در رتبه‌بندی‌های اقتصادی جهانی، همین‌طوری یک دفعه و بی‌هوا پرسید: «یک سوال مهم اینجا وجود دارد: چرا؟»
 
چرا؟ واقعا چرا؟ حالا جواب این چرا بماند برای بعد. اما می‌دانید چرا تنها کسی که برایش سوال ایجاد شد و به جوابش رسید نیوتن بود؟
جواب: چون یک چیزی خورد توی سر نیوتن و مغزش به کار افتاد. به این امید که راهکاری باشد تا مغز همه و باقی مسوولان به کار بیفتد.
 
فرق ایران و سنگاپور
عسگراولادی روی کاناپه ادامه داد: «چرا سنگاپور در رتبه‌بندی‌ها، اول است و ما رتبه 146 جدول هستیم؟»
و توضیح داد: «برای این که بفهمید چرا سنگاپور اول است به این موضوع نگاه کنید. یک تاجر ایرانی یک روز ساعت 8 صبح وارد سنگاپور می شود. در همان روز موفق می شود شرکت خود را به ثبت برساند و اقامت بگیرد. فردا صبح برایش حساب باز می‌کنند و دو دسته چک به هتل محل اقامت او ارسال می شود و او دفتر کار اجاره می کند. روز سوم هم روز شروع کار اوست. اما این پایان ماجرا نیست. بعد از شش ماه به او نامه می نویسند و از او می پرسند در این مدت سود داشته یا زیان؟ اگر زیان دیده دلایل آن را بیان کند تا دولت سنگاپور موانع و مشکلات احتمالی برای سرمایه گذار را مرتفع کند. بعد از 11 ماه نامه ای دوباره برایش ارسال می کنند که اگر از تجارت خود در این کشور سود داشته، دولت سنگاپور شرایط ادامه کار را برایش فراهم می‌کند.»
 
پرسید: «می‌دانید وضعیت کار در ایران چطوری است؟»
ما گفتیم: «بله. دقیقا مثل سنگاپور است. وقتی وارد می‌شوی یا می‌خواهی کاری را شروع کنی، از همان روز اول [...] و الی آخر.»


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 5 آبان 90، شماره‌ی 2296
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰

هشدار -18


کاناپه امروز به مباحث اخلاق در خانواده و پیشگیری و اینا می‌پردازد. لطفا اگر زیر هجده سال هستید، اگر ازدواج نکردید، اگر دهان‌تان بوی شیر می‌دهد، همین الان بیست قدم از روزنامه و کاناپه دور شوید و امنیت‌تان را به خطر نیندازید. خب. بروید عقب... کمی عقب‌تر... زیرچشمی هم نگاه نکنید. ئه... نگاه نکنید دیگر. اوناهاش... لای پلک‌تان باز است... نبینید دیگر... ای وای. خب اگر خیلی اصرار دارید و برای‌تان موضوع جالب شده، معلوم است که حالت ازدواج دارید. برای همین راهکار ما این است که زودی بروید ازدواج کنید تا چنین مسائل آموزشی و اخلاقی برای شما جذابیت‌های هنرهای تجسمی پیدا نکند. آفرین. حالا برویم سراغ خبر.
کار فرهنگی پیشگیرانه
رئیس اداره کل سلامت شهرداری تهران روی کاناپه ولو شد و گفت: «کیوسک‌های روزنامه فروشی کار فرهنگی انجام می‌دهند.»
ما گفتیم: «خب؟»
گلمکانی نتیجه گرفت: «فکر نمی‌کنم امکان توزیع وسایل پیشگیری از ایدز در دکه‌های روزنامه‌فروشی‌ وجود داشته باشد!»
اینجا چند سوال پیش می‌آید. آیا به نظر مسوولان، روزنامه‌فروشی‌ها روزنامه‌ها را برای پیشگیری می‌فروشند؟ اگر روزنامه برای پیشگیری فروخته می‌شود لطفا توضیح دهند با روزنامه چطوری می‌شود پیشگیری کرد؟ سوال بعد این است که به نظر مسوولان، وسائل پیشگیری غیرفرهنگی است و در نتیجه فرهنگ این است که آدم از وسائل پیشگیری استفاده نکند؟ یعنی اگر کسی پیشگیری نکرد کار فرهنگی کرده است؟ یا اگر کسی کار فرهنگی می‌کند انگار دارد پیشگیری می‌کند؟ ما نمی‌دانیم. لطفا مسوولان با کشیدن شکل این موضوع را روشن کنند.  
مساله‌ی غیرافلاطونی
عباس صداقت، رئیس اداره ایدز وزارت بهداشت، بعد از گلمکانی آمد روی کاناپه دراز کشید و گفت: «فردی که در دام اعتیاد می‌افتد خیلی راحت هم ممکن است با زنان خیابانی ارتباط برقرار کند، یا یک فرد با یک زن خیابانی ممکن است به راحتی معتاد شود.»
ما فهمیدیم که آدم معتاد با زنان خیابانی راحت‌تر در ارتباط باشد. اما هر چه با بچه‌های تحریریه نشستیم و بررسی می‌کنیم هنوز نفهمیدیم چطوری یک فرد با یک زن خیابانی معتاد می‌شود. از آقای صداقت خواهش می‌کنیم با ارائه سند و مدرک، این موضوع را روشن کنند.
روابط بدون محافظ؟
وی روی کاناپه اضافه کرد: «استفاده از این وسیله بسیار مؤثر است ما اگر صحبت از رفتارهای جنسی پرخطر می‌کنیم منظور همین روابط بدون محافظ است.»
ما نفهمیدیم این وسیله کدام وسیله است. خب اسمش چیست؟ ما برویم بگوییم از "این وسیله‌ها" می‌خواهیم؟ وقتی می‌گوییم "این" چی را باید نشان دهیم که فروشنده بفهمند "این" چیست یا مربوط به کجا است؟ بعد هم روابط بدون محافظ یعنی چی؟ یعنی ما روابط برقرار کنیم و چند نفر محافظ استخدام کنیم که حفظ مان کنند؟ یا منظور از محافظ همان حفاظ است که جلوی پشت بام وصل می‌کنند؟ یعنی ما هم حفاظ نصب نکنیم که یک دفعه نیفتیم پایین؟ 
اسمش را بگو...
وی اضافه کرد: «متأسفانه مشخص شد مصرف پوشش محافظتی در گروه زنان خیابانی خیلی پایین است و به خاطر محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی که ما داریم در این زمینه خیلی نمی‌توان آموزش داد.»
ما گفتیم: «شما که تحصیل‌کرده و باسواد و مقام مسوول هستی، فقط اسم این "پوشش محافظتی" را بگو. اگر شما بتوانی اسمش را بگویی، مطمئن باش مردم هم یاد می‌گیرند و می‌روند داروخانه و قضیه حل می‌شود.»
پوشش محافظتی؟
وی گفت: «با این حال در این زمینه هماهنگی کردیم و تقریباً پوشش‌های محافظتی در تمام داروخانه‌ها کاملاً در دید مردم قرار گرفته است.»
ببخشید پوشش محافظتی، منظور دستکش است؟ یا ماسک هوا؟ یا لباس آتش‌نشانی؟ یعنی طرف برود داروخانه بگوید پوشش محافظتی می‌خواهم، داروفروش نمی‌گوید بروید سر کوچه از مغازه‌ی لباس‌کارفروشی، تهیه کنید؟ می‌گوید دیگر. همین کارها را
می‌کنید مردم بی‌خیال می‌شوند بدون پوشش می‌روند می‌زنند به دریا.
نسخه
ما امروز خیلی جلوی خودمان را گرفتیم که حرف بی‌ناموسی نزنیم چون می‌دانیم کاناپه را خانواده‌ها هم می‌خوانند. برای همین نسخه‌ی ما این است که اول فرهنگستان زبان و ادب فارسی برای یک بار هم شده، تلاش کند موثر واقع شود. و یک معادل خوب برای واژه‌ی عجیب و غریب "این وسیله محافظتی و پوشش پیشگرانه" پیدا کند که علاوه بر مردم، مسوولان هم بتوانند از آن با خیال راحت استفاده کنند، بلکه ایدز هم کم شود. ممنون. 
 مرتبط؛
مهران کرمی

معمولا در نوشتن اين ستون تنبلي مي‌كنم و دوستان صفحه آخر هم يادآوري مي‌كنند. گاهي هم خودشان سوژه‌يي پيشنهاد مي‌دهند، مثل امروز كه ايمان پاك‌نهاد گفت: آگهي نداشتيم و براي يك صفحه مطلب آماده كرديم ولي الان (ساعت 5 عصر) يك چهارم آگهي خورديم. مي‌پرسم پس مي‌خواهي من ننويسم. گفت: نه منظورم اينه كه زودتر آگهي را بدن. گفتم: باشه من همين درخواست را به پايين (بالا) منتقل مي‌كنم، در روزنامه ما مديريت طبقه پايين مي‌نشيند و به همين خاطر ما در پيدا كردن چهار جهت اصلي مشكل داريم. چند دقيقه بعد ايمان آمد روي چت و گفت از چه فيلترشكني استفاده مي‌كني، ديده بود كه من وارد سايتي شده‌ام. به او نگفتم كه قبلا مشخصاتم را داده‌ام به وزارت ارشاد و بعد از اينكه اطمينان حاصل كردند معاند نيستم، يك VPN مخصوص برايم باز كرده‌اند. برايش توضيح دادم اين فيلترشكن شبيه آن چيزي است كه پوريا عالمي به دنبال اسمش در كاناپه امروز مي‌گشت، يك نوع پوشش حفاظتي‌است كه از كار‌هاي پرخطر پيش‌گيري مي‌كند. براي ما خبرنگاران رفتن به سايت‌هاي خبري هم مثل برخي كارهاي پرخطر است كه نياز به پوشش حفاظتي مخصوصي به نام فيلترشكن دارد. 



 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 4 آبان 90، شماره‌ی 2295
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)