چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱

زیرشلواری گل‌دار قدغن!

ببینم لباست مجوز دارد اخوی؟

معاون هنری وزیر ارشاد از "آغاز به کار شورای نظارت بر علائم و تصاویر روی کالاها و البسه" خبر داد.
به همین مناسبت تا چند وقت دیگر این صحنه‌ها را در سطح جامعه شاهد خواهیم بود؛

در گشت ارشاد
: من نه لباسم کوتاهه، نه چکمه‌م رو شلواره، نه روسری‌م شله، نه مانتوم گشاده، نه آرایشم زیاده، نه هیچی. من اصلا هیچی نیستم. الان مشکل چی‌یه؟
: طرح روی مانتوت مجوز نداره. باهاس بگی برات مانتو بیارند. 

در ارشاد
تولیدکننده: ببخشید چرا لباس‌های ما غیر مجاز اعلام شده؟
مسوول مربوطه: طرح لباس ارسالی شما به علت مغایرت با بخشنامه و چیز میزهای دیگر غیرقابل انتشار اعلام می‌شود.
تولیدکننده: آخه چرا؟
مسوول مربوطه: گیر نده داداش. راحتت کنم. مردم لخت بیان بیرون بهتره از این‌که لباس‌هایی با چنین طرح‌هایی بپوشند. پا شو برو بیرون... 

در لباس‌فروشی
: خب بفرمایید. امیدوارم به شادی بپوشید. این هم لباس‌تان. این هم جواز طرح روی لباس. این هم مجوز ارشاد. این هم مجوز تردد در خیابان.

در مهمانی
 : بچه‌ها زنگ خانه را زدند...
: اوه اوه... من بدبخت لباسم غیرمجازه...

در ماشین
: چرا داری لباست را پشت و رو می‌پوشی؟
: تصویر روی لباسم مجوز نداره. سر چهارراه بعدی ایست بازرسی است...

سر چهارراه
دستفروش: سی‌دی، نوار، نوشیدنی‌های غیرمجاز، افیون، مواد مخدر، سلاح سرد، سلاح گرم، تی‌شرت طرح‌دار، کاپشن با تصویر غیرمجاز، لباس رنگی...
عابر: آقا ببینم زیرشلواری گل‌دار داری؟
دستفروش: اوه... نه بابا... ندارم... فروختن زیرشلواری گل‌دار مجازاتش خیلی سنگینه...  

سر در رستوران
از ورود افراد مجرد یا افراد متاهل با لباس‌های طرح‌دار معذوریم

در بیست و سی
 بار دیگر گروهی از اراذل و اوباش – که تازه آزاد شده بودند - دستگیر شدند... همان‌طور که می‌بینید این افراد نه تنها بدن‌شان را خالکوبی کرده‌اند بلکه لباس طرح‌دار هم پوشیده‌اند...


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 25 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۱

اینجا خاورمیانه است (روایت هجدهم)


سرزمین نفت و خون
خون‌های در شیشه

سرزمین دار و درخت
و درخت یعنی دار بالقوه
حتا اگر همچون غزاله حوصله نکنی
در متن زندگی باشی،
در متن جنگل میوه‌ی نچیده‌ی درختی خواهی شد
که پیش از آن‌که شکوفه کند
از شاخه‌اش دختری می‌پژمرد روی گره‌ی آخر طناب
پیش از آن‌که مردم شهر
با مشت مشت سنگ بخواهند از شاخه جدایش کنند

سرزمین شوخی‌های خرکی
سیل در فصل بی‌آبی
یعنی برآورده شدن حاجت تشنگان به صورت ضربتی

سرزمین نقل قصه‌های سینه به سینه زیر کرسی
برای پنهان کردن شرم سایه‌ی سینه‌بند شهرزاد لابه‌لای هزار و یک سطر

سرزمینی که زلزله در آن هدر دادن انرژی محسوب می‌شود
وقتی که خانه از پای‌بست ویران است

سرزمین نان و نمک روی زخم


اینجا خاورمیانه
صدای ما را از زیر زیر می‌شنوید



+ اینجا خاورمیانه است (روایت اول تا هفدهم)

حسن عباسی وارد می‌شود؛ توپی می‌خوری یا موتوری؟

همه زیر فشاریم، حتا شما دوست عزیز 
امیدوارم هموطنان و دوستان دل‌آزرده ودل‌تنگِ مصیبت ديده‌ام همدردی صاحب این قلم را بپذیرند. وقتی در آذربایجان زلزله آمد دل ما هم مثل شما لرزید. منتها گویا مسوولان و صدا و سیما زیرساخت مناسبی دارند یا شاید هم به جای سفتی تکیه داده‌اند که تا 7 ریشتر زلزله در کشور، آن‌ها را نمی‌لرزاند و آب هم توی دل‌شان تکان نمی‌خورد. خلاصه پریروز مطلب مفصلی درباره صدا و سیما نوشتیم که تا آخرین لحظه‌ها توی صفحه بود. منتها دیروز که روزنامه منتشرشده را دیدیم متوجه شدیم پس‌لرزه زلزله آذربایجان کار خودش را کرده و ستون دیروز کاناپه زیر و رو شده. الان در وضعیتی به سر می‌بریم که آدم می‌خوابد صبح بیدار می‌شود می‌بیند هنوز خواب است و خواب به خواب رفته است. حالا یا زیر آوار یا زیر فشار یا زیر سانسور یا لای قیچی ممیزی. با این اوصاف باید هر شب، قبل از خواب از خانواده حلالیت بطلبیم. اصلا بیایید همدیگر را حلال کنیم و یک سری را هم بسپاریم به خدا تا ببینیم تا کی در برابر لرزش‌ها مقاوم هستند.


حسن عباسی وارد می‌شود
طنز زیر را ما تولید نکردیم. این طنز محصول تولیدات دکتر حسن عباسی است که طنزهاش را بدون دخالت دست و به صورت بداهه تولید می‌کند. به گفته کارشناسان از وقتی سخنرانی‌های دکتر حسن عباسی روی یوتیوب قرار گرفته، فروش فیلم‌های جیم کری، مستر بین و مستر سین افت شدیدی پیدا کرده است. کیفیت بالای طنزهای حسن عباسی را خودتان قضاوت کنید:

توطئه صهيونيستي چیزی نیست جز آنکه براي عقيم كردن دختران از چيپس و پفك استفاده كنند. آخر هزينه‌اي که برای اين تبليغات سيب زميني سرخ كرده و ذرت بو داده می شود از كجا مي‌آيد، كه هر ساعتي تلويزيون و راديوي جمهوري اسلامي را روشن مي‌كنيم مدل توپي و يا موتور‌ي‌اش تبليغ مي‌شود؟ آن‌هايي كه فكر مي‌كنند كه چرا مراكز زنان و زايمان و نازايي اينقدر پرمشتري است بروند ببينند در 20 سال گذشته مهمترين خوراك و تنقلات دختران مملكت مدل توپي‌اش بوده يا موتوري‌اش. 

تحقیقات محلی
بابای داماد: سلام آقای بقال. من بابای دامادم و می‌خواهم دختر آقا تیمور را برای پسرم خواستگاری کنم. الان هم آمدم تحقیقات محلی. ببینم دخترشان دختر خوبی است؟
آقای بقال: راستش چه عرض کنم؟ دخترش هم توپی می‌خورد هم موتوری. دیگر خود دانی.

تحقیقات میدانی
ما جزو آن‌هايي هستیم «كه فكر مي‌كنند كه چرا مراكز زنان و زايمان و نازايي اينقدر پرمشتري است بروند ببينند در 20 سال گذشته مهمترين خوراك و تنقلات دختران مملكت مدل توپي‌اش بوده يا موتوري‌اش.» ببخشید، خیلی عذر می‌خواهم، حالا باید چه کنیم و برویم دقیقا کجا را ببینیم؟

در مطب
بیمار: آقای دکتر چی کار کنم؟
دکتر: چیپست رو بخور.

بخشنامه جدید
فروش پفک توپی و موتوری به افراد زیر هجده سال ممنوع است.
همچنین همراه داشتن اصل شناسنامه برای خرید پفک و چیپس برای بانوان الزامی است.



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 24 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۱

برخلاف خانه‌های روستایی صدا و سیما ضدزلزله است

شبکه اول 
مجری: سلام به ببیندگان محترم شبکه سراسری تلویزیون خصوصی آقا عزت ضرغامی ببخشید رسانه ملی یعنی صدا و سیما. در گرمای بی‌سابقه صد سال اخیر، بار دیگر بی‌آبی در آمریکا غوغا کرد و هزاران شهروند آمریکایی با لبانی تشنه جلوی کاخ سفید دست به اعتراض زدند. اف‌بی‌آی سازمان جاسوسی متعلق به انگلیس و منتسب به رژیم صهیونیستی مستقر در آمریکا در واکنش به این اقدام با پاشیدن آب سرد به معترضین دگربار سعی در مظلوم‌نمایی و دور کردن افکار عمومی از اصل قضیه یعنی سرپوش‌گذاشتن بر اقدامات ضدحقوق بشری خود در جنبش وال استریپ تیز ببخشید وال استریت ژورنال کرد.
آقای مایکل غرب‌پژوه در استودیو هستند تا دست ایادی غرب را در این زمینه برای شما رو کنند. بفرمایید.

مایکل غرب‌پژوه: همون‌طور که دیدید اف‌بی‌آی با نامردی آب سرد ریخت روی معترضان تشنه. اگه ریگی به کفشش نبود چرا این آب رو نریخت توی پارچ؟ این موضوعی‌یه که تحلیل‌گران مزدور اون رو پنهان می‌کنند. جا داره همینجا آخرین کشفم رو هم رونمایی کنم: اف‌بی‌آی که یه نهاد نظامی‌یه توسط فیس‌بوک اداره می‌شه. اف‌بی یعنی فیس‌بوک. و آی هم یعنی من. در کل اف‌بی‌آی یعنی فیس‌بوک من. پس اعضای فیس‌بوک توجه کنند که غیرمستقیم عضو اف‌بی‌آی محسوب می‌شوند و باید پاسخگوی سرکوب جنبش والس اس تری ت باشند (که به راحتی کلمات رقص والس، اس دلار، تری به معنی عدد 3 و حرف ت به معنای تله، توی کلمه وال استریت مشخصه. درسته؟) کجا بود؟ به هر حال باید پاسخگو باشند. تحلیل رو حال کردید؟ جون من راستش بگو.

مجری: جون تو حال کردم ته تحلیل بود. بییندگان محترم اگه حواس‌تون از بحث مهم ما پرت نمی‌شه می‌تونید زیرنویس برنامه رو بخونید که اطلاع می‌ده یه شبه‌زلزله‌ای در کشور اومده و بگی نگی یه تلفاتی هم داشته. خب وقت برنامه رو نگیرم...


شبکه 2
بینندگان محترم سلام. به سریال بعدی ما که مختص مایوس‌کردن آدم از زندگی ساخته شده دقت کنید. بعدش میزگرد بررسی تاثیر خرس قطبی در قیمت نفت شمال بدون در نظر گرفتن سیاست کندن یک مو از خرس غنیمته توسط خریداران نفت ایران که عضو اوپک هستند اما حق عضویت‌شون رو پرداخت نکردند با حضور دکتر عروسکی کارشناس مسائل شخصی، پرفسور خیارشوریان اندیشمند متفکر سر در جبین، و آقا گودرز آبدارچی برنامه براتون پخش می‌شه که عمرا برای شما پخش شه. صرفا چون برآورد ساخت این برنامه دقیقه‌ای خیلی تپل مپل بوده گذاشتیمش توی ساعت پیک پخش زنده. به هر حال مجبورید ببینید. در ضمن در فاصله پخش این سریال و اون میزگرد 15 ثانیه وقت خالی داریم که چندتا عکس از زلزله امروز نشون‌تون می‌دیم.

شبکه 3
مجری مسابقه تلفنی: همین الان توی کدوم استان ایران زلزله اومده و چه تلفاتی داشته؟ اگه درست جواب بدی در صندوق باز می‌شه و یه ساعت مچی برنده می‌شه و کیف دنیا رو می‌کنی.
شرکت‌کننده: وای. چه سوال سختی. می‌شه یه راهنمایی بکنید؟

شبکه 4
یکان یکان، دهگان دهگان و صدگان صدگان بینندگان جان همراهان روزان و شبان و سالیان دکتر پلشتکوه با دکتر زپرشک‌رود درباره تاثیر شن‌های کنار رکن‌آباد در ژئوفیزیک اشعار حافظ شیرازی صحبت می‌کنند. قبل از شروع بحث به مناسبت آمدن زلزله امروز شعر زیر را تقدیم مقدم قدوم اقدام یکان یکان شما و بقیه می‌کنم:

اومده زلزله پاها یاروم می‌لرزه / دل یاروم نلرزه
اگه دل یاروم بلرزه زمین می‌لرزه / خونه یاروم نلرزه
اگه نخورده بودی ای یار تو خربزه / الان ننشسته بودی پای زمین‌لرزه

شبکه 5
مجری: خب خوشبختانه زلزله امروز استان‌های غربی تاثیری در ترافیک خیابان‌های تهران نداشته...

شبکه 6
مجری: انگار یه زلزله‌ای هم اومد و خرابی زیادی به بار نداشت خوشبختانه. اما سوال اصلی اینه واقعا چرا غرب این‌طوری می‌کنه؟
کارشناس: حتا من هم که همه چی رو می‌دونم توی جواب این سوال موندم.

شبکه 7
مجری: بیت بعدی رو با حرف ز شروع کنه شرکت‌کننده شماره 7. راستی گفتم ز و شماره 7 بهتره براتون فضل بفروشم که زلزله‌هایی به قدرت 7 ریشتر هم میاد که آدم مو به تنش سیخ می‌شه. حالا شرکت‌کننده شماره 7 شعرش رو با زلزله شروع کنه.


منتشرنشده.

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۱

محمدرضا باهنر شوخی کرد

محمدرضا باهنر تشخیص پزشکی – انتخاباتی داد و گفت: «مردم در انتخابات مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند.»

در کمیسیون پزشکی
 دکتر تزئینی: وقتی شما می‌گویی مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم یا بدخیم باشند، آیا اصلاح‌طلبان تبدیل به غده شدند؟ آیا غده سرطانی هستند؟ جریان چیست؟
دکتر باهنر: از سوالی که کردی معلوم شد شما هم مراقب نیستی ها.
دکتر تزئینی: اگر اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند یعنی انتخابات بیمار محسوب می‌شود؟
دکتر باهنر: از سوالی که کردی معلوم شد بدخیم هستی ها.
دکتر تزئینی: بی‌شوخی! مساله انتخابات مساله مرگ و زندگی است. برای حفظ جان بیمار تشخیص پزشکی شما چی‌یه؟
دکتر باهنر: به نظر من مشکل بیمار، غده سرطانی اصلاح‌طلبان است. که باید مثل عمل‌های قبلی، همان‌طور که نصف این غده سرطانی بدخیم را در آوردیم و گذاشتیم توی الکل و نصفش را هم ریختیم دور، باید یک عمل روباز دیگر بکنیم و باقی این غده بدخیم را قلفتی دربیاوریم.
دکتر تزئینی: با توجه به این‌که بیمار جایی برای بخیه ندارد چطوری می‌خواهید بیمار را عمل کنید؟
دکتر باهنر: با این‌که خیلی از کارشناسهای ما اهل بخیه هستند و ما در این فن در جهان سرآمدیم، اما کار از بخیه گذشته است. حتا ما در عمل پیش، مجبور شدیم شکسته‌بند بیاوریم اما متاسفانه درست جا نیفتاد، قضیه. این دفعه باید از طب سوزنی استفاده کنیم. یعنی [...]

در اتاق عمل
پرستار: آقای دکتر باهنر بیمار آماده عمل است. کدام غده‌های سرطانی را دربیاوریم؟
دکتر باهنر: خب. به نظرم هر چی غده اصلاح‌طلبی هست دربیاوریم و بریزیم توی تشت. بعد ببینیم کدام خوش‌خیم بوده و کدام بدخیم.
پرستار: اون‌وقت خوش‌خیم‌ها را می‌شود به بیمار برگرداند؟
دکتر باهنر: نه دیگه. آن‌ها را به صورت نمادین مثل گردنبند می‌اندازیم گردن بیمار. تا توی تصویر یادگاری بیمار و اصلاح‌طلبان خوش‌خیم هر دو پیدا باشند.

در هنگام عمل
دکتر تزئینی: دکتر باهنر، طبق تشخیص شما بیمار یا باید غده خوش‌خیم داشته باشد، یا بدخیم. این زائده چیست این گوشه افتاده؟
دکتر باهنر: ا وا! این کواکبیان خودمان است. نه خوش‌خیم است نه بدخیم. همین طوری برای خودش هست دیگر.
دکتر تزئینی: احسنت به تشخیص‌تون. لطفا بفرمایید این چیست دارد جوش می‌زند؟
دکتر باهنر: ای وای. این هم که علی مطهری است. بگذارید جوش بزند. چند دقیقه دیگر آرام می‌شود. جوش را باید به حال خودش گذاشت تا خوب شود.
دکتر تزئینی: نگاه کنید دکتر! در سیاهرگ بیمار یکی دارد با موتور می‌رود سمت تونل قلب.
دکتر باهنر: این هم کاری نداشته باشید. قالیباف است.
دکتر تزئینی: بیمار دچار حمله قلبی شده اما یکی از گلبول‌ها از آنجا دارد برای دوربین دست تکان می‌دهد و می‌گوید من امیدوارم! او کیست؟
دکتر باهنر: او هم محسن سبزوار رضایی خودمان است.
دکتر تزئینی: ببخشید آقای باهنر. با این اوصاف، الان اصلاح‌طلبان کجای قضیه انتخابات هستند؟ اصلا توی بیمار اصلاح‌طلبی بدون چشم غیر مسلح قابل تشخیص هست؟
دکتر باهنر: نه.
دکتر تزئینی: پس چرا گفتید مردم در انتخابات مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند؟
دکتر باهنر: گفتم دور هم هستیم یک چیزی به شوخی گفتم شاد شویم.
دکتر تزئینی: خوش به حالت این قدر شادی.




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 22 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

ور رفتن با پارلمان

علی لاریجانی موضوع شیرینی را مطرح کرد


لاريجانی، جوادشون نه علی‌شون، گفت: «مدتي است برداشت مي‌كنم در كشور نوعي ور رفتن به پارلمان براي عده‌اي شيرين شده است؛ موضوعي كه در آن تحقير نهفته است.»

تذکر آیین‌نامه‌ای -1
آقا لاریجانی، عذر می‌خوام. اگه جریان انحرافی با پارلمان ور بره اما این ور رفتن براش شیرین نباشه عیبی نداره؟ با توجه به این‌که عده‌ای برای شوخی و دور همی می‌آیند پارلمان، اگه صرفا با پارلمان ور بروند که دور هم شاد باشند / باشید / باشیم، ور رفتن مشکلی نداره؟

در راهرو مجلس
نماینده: داری چه کار می‌کنی؟
خبرنگار پارلمانی: دارم گزارش تهیه می‌کنم.
نماینده: الکی نگو. خیلی تابلو است که داری ور می‌روی، به پارلمان.

تابلو اعلانات مجلس
خبرنگاران پارلمانی عزیز توجه کنند:
هرگونه ور رفتن، با پارلمان، در صحن علنی یا راهروها، به قصد لذت و شیرینی ممنوع است.

چهارگزینه‌ای
با توجه به رفتاری که دولت در این سال‌های اخیر با پارلمان دارد، کدام گزینه باحال‌تر است؟
الف- دولت با پارلمان ور می‌رود.
ب- دولت این قضیه برایش شیرین شده و می‌خواهد کامش را شیرین کند.
پ- در این موضوع تحقیر نهفته است.
ت- واقعا نهفته است؟ اگر قرار بود آشکار باشد چطوری می‌شد؟

تذکر آیین‌نامه‌ای -2
نماینده: بنده باید تذکر بدهم که عده‌ای دارند با پارلمان ور می‌روند. و از قیافه‌شان معلوم است که خوش‌شان آمده و برای‌شان شیرین است. چرا هیات رییسه کاری نمی‌کند؟
رییس مجلس: مدتی است برداشت می‌کنم در کشور دارند نوعی ور رفتن با پارلمان برای عده‌ای شیرین شده. اما مدتی است برداشت نمی‌کنم در خود پارلمان هم نوعی ور رفتن با پارلمان برای عده‌ای شیرین شده باشد.





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 19 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

برای تو چیزی نیست

این کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو اسطوره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو خاطره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های عامیانه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو ترانه‌ای بسازد؟

این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده...
من به چه کار می‌آیم با این همه کلمه و ترکیب که نمی‌توانم از کلمه برای سفره‌ی خالی نانی بسازم و رژی که به لب‌هایت بمالی و شانه‌ای برای موهایت.
همیشه به اینجای کار به اینجای متن که می‌رسم تصمیم می‌گیرم تو را با این همه کلمه و ترکیب تاخت بزنم. و تاخت هم می‌زنم. و در متن دست تو را می‌گیرم. در متن تو را می‌بوسم. در متن با تو می‌خوابم. در متن با تو بیدار می‌شوم. در متن برای من می‌خندی. در متن صدات می‌پیچد در همه پاراگراف‌ها. در متن می‌چرخی. در متن می‌رقصی. در متن دامن پایت می‌کنی. در متن باد می‌پیچد زیر دامنت وقتی که می‌رقصی. در متن موهات را باد می‌برد تا صفحات بعد. در متن رد رژت می‌ماند روی لباس من تا آخرین فصل. در متن ویار می‌کنی. در متن به کودک‌مان شیر می‌دهی. در متن هر جا که اسم من می‌آید گوش تو تیز می‌شود. در متن هر جای روایت که باشی من از راه می‌رسم. در متن دانای کلی هستم که به پر و پای تو می‌پیچد. در متن مادام بوواری هستی و من خاطره همه دلبرکان غمگینم را در چشمان تو پیدا می‌کنم. در متن بوی چای می‌آید. در متن برای من چای می‌ریزی. در متن تو را سطر به سطر می‌بوسم. در متن زندگی جریان دارد. در متن در متن زندگی توام. در متن قرص‌های افسردگی اسمارتیزند.

این متن که نوشتم برای تو حاشیه است. این متن برای تو چیزی نیست. برای همین من تو را فراموش کرده‌ام بیرون از این متن. تا خودم در حاشیه بمانم.



+ چیزی نیست

همه تعطیلیم!

طرح مسائل علمی در کاناپه با هدف افزایش تولید علم در کشور:

در سایت روزنامه ایران خواندیم: «روزهای 7، 8، 9، 10 و 11 شهریورماه، با هدف بهتر برگزار شدن شانزدهمین اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد در تهران، ادارات، مدارس و دانشگاه های تهران تعطیل خواهند بود.»

رابطه بین تعطیلی و کار مفید

خب، ماشین حساب بیاورید و حساب کنید، چون از تعداد انگشتان دودست و دوپای خودتان به‌علاوه‌ی بغل دستی‌تان بیشتر خواهد شد؛ پانزده روز تعطیلات مذهبی، چهار روز تعطیلات انقلابی، شش روز تعطیلات ملی، پنجاه و دو جمعه و پنجاه و دو نصف تعطیلی پنجشنبه. چقدر شد؟ 103 روز؟ درست است. حالا همین‌طوری یلخی و کتره‌ای، چندتا بین‌التعطیلین هم بهش اضافه کنید که بشود 110 روز. سال چند روز است؟ 365 روز. تا اینجا متوجه شدیم رسما نیمه‌تعطیل هستم. از طرفی ما می‌دانیم، مرکز آمار هم می‌داند، موسسات پژوهشی و تحقیقاتی جهان هم می‌دانند، اجنبی‌جماعت که هیچی، حتا خود مرکز پژوهش‌های مجلس هم می‌داند در خوشبینانه‌ترین حالت ساعت کار مفید ایرانی‌ها در طول روز 2 ساعت و در منطقی‌ترین حالت 22 دقیقه در روز است. بگذارید یک فرمول هم بدهیم اعتبار علمی ستون کاناپه برود بالا و در تولید علم هم دخیل شویم:
110 روز کاری × 22 دقیقه کار مفید = 2420 دقیقه.
از طرفی طبق توافقی که شرق و غرب با هم کردند هر ساعت برابر شصت دقیقه است(خوشبختانه هنوز کسی نخواسته این موضوع را هم بومی‌سازی و ایرانی کند! وگرنه الان هر ساعت ایرانی برابر با یک مشایی بود که خودش شصت و سه دقیقه / درصد محسوب می‌شد!)
در نتیجه 2420 دقیقه تقسیم بر 60 = حدود 40 ساعت و دقیقه.
40 ساعت هم پر پر یعنی کمتر از 2 روز.
بله. ما با عملیات استنتاجی که در بالا انجام دادیم و با این کارمان اهمیت علمی ماموریت فضانورد "کنجکاوی" را در مریخ تحت‌الشعاع قرار دادیم، ثابت کردیم هر ایرانی در طول 365 روز سال فقط 2 روز کار می‌کند. 2 روز هم که ارزش سر کار رفتن ندارد، پس آن هم تعطیل!

اثبات نظریه وری‌وری‌لانگ‌ویکند VVLW
حقیقت این است این نتیجه‌ای که بالا گرفتیم در حالتی است که "با هدف بهتر برگزار شدن شانزدهمین اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد در تهران، ادارات، مدارس و دانشگاه های تهران" 5 روز تعطیل نشود. وگرنه فکر کنید کلا 2 روز بخواهیم کار کنیم آن هم از شانس ایرانی‌جماعت بیفتد به زمان برگزاری این اجلاس و تعطیل شود.

خوابالوها

جعفرقلی که سوار اتوبوس بود دید همه خوابیده‌اند. یادش آمد پدرش هم یک بار سوار اتوبوس بوده و دیده همه خواب هستند برای همین رفته به راننده گفته: «آ راننده... آ راننده... همه خوابیدند واسه کی داری رانندگی می‌کنی؟» جعفرقلی تصمیم گرفت سنت پدرش را ادامه دهد برای همین رفت به راننده بگوید همه خوابیدند که [...]

نتیجه‌گیری
با توجه به حجم کار و فعالیت عظیمی که ما ایرانیان هم‌وطنان نام‌آوران در طول روز می‌کنیم، باید ساعت را زنگ بگذاریم که بیدار شویم و از این پهلو به آن پهلو شویم که زخم بستر نگیریم. همین. حالا هم هیس... بگیریم بخوابیم که برنامه‌ریزی‌مان به هم نریزد.








منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 18 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱

تحت لیسانس فروغ و با مُهر تایید شاملو

  مکثی بر کاریکلماتور


او یک جمله بیشتر نمی‌توانست بنویسد. آیا این ضعف نویسنده است؟ آیا پزی روشنفکری است؟ آیا ضعفی است که باید پنهانش کرد و با فرار به جلو توجیهش کرد، از همان توجیهات که اغلب از قول نویسندگان می‌خوانیم تا ناتوانی خود را امری طبیعی و اختیاری جلوه دهند؟ مثلا جمله‌ی «من از فلان نوع روایت بیزارم و اصولا این نوع روایت‌ها خیلی دِ مده است.» این جمله معنی روشنی دارد؛ یعنی اگر منِ نویسنده، فلان نوع روایت را برای داستانم انتخاب کنم گاوم دوقلو می‌زاید چون از پسش برنخواهم آمد و در نتیجه از فردا سوژه‌ی خنده خوانندگان و منتقدان خواهم شد. نویسنده با زبان بی‌زبانی می‌گوید مته به خشخاش نگذارید. شاید هم نباید مته به خشخاش گذاشت. تخصص و حرفه‌ای‌گری مسیر درستی برای به سامان رسیدن چیزهاست. هافبک چپ، هافبک چپ است و اگر او را در دروازه یا خط حمله بگذاریم خوش نخواهد درخشید. هافبک چپ خواهد گفت: «من هافبک چپم. شما خواستید جای دیگری از زمین بازی کنم. من هم بازی کردم اما تخصصم هافبک چپ است. می‌فهمید؟»
آیا این‌که بارها اقرار کرد و در گفت‌وگوهای متفاوت این موضوع را پیش کشید که یک جمله بیشتر نمی‌تواند بنویسد، باید به پای تواضع نویسنده نوشته شود یا واقعا نوعی ناتوانی نویسندگی است؟ و آیا بعد از این، بحث‌های فراوان آغاز نخواهد شد که نویسنده مگر ماشین تحریر است که هر طور و هر چیزی بنویسد یا ننویسد و اصولا تعریف ماهیت فردی و هویت نویسنده و عادات و انتخاب‌های نوشتاری او چه جایگاهی دارد؟
پرویز شاپور، جدای نامه‌هایی که به فروغ نوشت و نامه‌هایی که به فروغ نوشت و نفرستاد، بلندترین چیزی که نوشته است یک جمله است. حتا بارها نوشته و گفته است که ناشری به او پول داده و پیشنهاد می‌کند که رمان بنویسد. شاپور به خانه می‌رود و بعد از چند روز کلنجار رفتن با خود پول را به ناشر برمی‌گرداند و می‌گوید: «من نمی‌تونم رمان بنویسم.»
ناشر: «چرا؟»
شاپور: «من فقط یک جمله می‌تونم بنویسم نه بیشتر.»
ناشر: «چرا؟ تو بلدی بنویسی. رمان نوشتن که کاری نداره برای تو.»
شاپور: «من از یک جمله بلندتر نمی‌تونم بنویسم.»
آیا هدف شاپور از نوشتن این همه جمله با چیزی که نیما یوشیج وقتی گونی گونی رباعی و شعر کلاسیک می‌نوشت یکی بود؟ نیما سرفصل تازه‌ای در شکل و شیوه‌ی شعر بنیان نهاد و در دیوار سفت و سخت سنت دریچه‌ای نو ساخت که به تغییر زاویه‌ی دید شاعر نسبت به جهان انجامید و تاریخ شعر فارسی را به پیش و پس از خودش تقسیم کرد.
به نظر هدف شاپور تولید مفهوم یا ساخت معنای خاصی نیست، چون در انبوه نوشته‌های او مفاهیم متناقض کم نیست. و این اتفاق مثلا در فاصله دو یا سه کتاب نیفتاده که جهان‌بینی نویسنده عوض شده باشد. پیدا کردن مفاهیم کاملا متناقض در یک صفحه از یک کتاب او کار زیاد سختی نیست. به نظر می‌رسد او تلاش می‌کرده همچون نیما به قوانینی برای ساختاری که ابداع کرده برسد، برای همین، دغدغه معنایی یا اصراری بر انتشار یک مفهوم معین نداشته است.
ابداع نام کاریکلماتور که ترکیبی از دو کلمه کاریکاتور و کلمه است پیشنهاد احمد شاملو بوده، اما اگر چنین نامی ساخته نمی‌شد برای دسته‌بندی موضوعی این آثار امروز به مشکل برنمی‌خوردیم؟ کاریکلماتور محصول ادبی با ممارستی مثال‌زدنی در خلق و تولید آن است که شاپور با حوصله به نوشتن آن مشغول بود. اما این گونه ادبی خاص شخص شاپور بود. همزمان با او و لابد به این دلیل ساده که نوشتن یک خط زحمت زیادی ندارد خیلی‌ها به کاریکلماتورنویسی رو آوردند. در مجلات ستون نوشتند و کتاب چاپ کردند. اما جز کاریکلماتورهای شاپور کدام کاریکلماتور دیده و یا خوانده شد؟
در هجده سالگی که پا به مجله گل‌آقا گذاشتم، جایی که چندی پیش‌تر پرویز شاپور رفت و آمد داشته، وقتی توی کتابخانه می‌نشستم و نمونه‌های کاری شاپور را در ماهنامه گل‌آقا یا در کتاب‌هاش می‌خواندم، فکر می‌کردم اگر پرویز شاپور زندگی رازآلود نداشت و همسر سابق فروغ فرخ‌زاد نبود آثارش با چنین اقبالی روبه‌رو می‌شد؟ آیا من به ادبیات شاپور علاقه داشتم یا به توهمی که از او در ذهن پرورانده بودم. آیا روز اول که با اثری از شاپور مواجه شده بودم، برای معرفی اثر، نشنیده / نخوانده بودم که کاریکلماتور را پرویز شاپور، همسر سابق فروغ فرخزاد، می‌نویسد؟ شنیده / خوانده بودم. اگر کاریکلماتور را پرویز شاپوری که از شاخصه همسر سابق فروغ‌بودن برخوردار نبود نوشته بود، باز هم برای من چنین علاقه‌ای ایجاد می‌کرد؟ علاوه بر شاخصه همسری سابق فروغ آیا این موضوع که کلمه کاریکلماتور را احمد شاملو ساخته است، در ذهن شبیه تبلیغ کتونی آدیداس توسط دیوید بکام نبود؟
چنین سوالی نه برای بی‌اهمیت‌جلوه‌دادن شاپور و کاریکلماتور که به نیت آشنایی‌زدایی از مفاهیم یا باورهاست. سوالی است که در تمام سال‌ها به آن اندیشیده‌ام که شاپور بی‌فروغ و بی‌تاییدیه شاملو تا چه حد و چگونه روی پای خود می‌ایستاد؟ اما با آوردن چند مثال برای نشان دادن ورود نگاه پرویز شاپوری و کاریکلماتورهایش در داستان‌نویسی و در شعر جدی امروز فارسی، می‌توان از تلخی و تیزی سوال مطرح‌شده کاست.
کاریکلماتور را می‌توان شیوه شخصی پرویز شاپور در ادبیات دانست. شیوه‌ای کاملا خصوصی که خودش شروع و تمامش کرد. تاثیر کاری که شاپور انجام داد نه در فرم که در تغییر نگاه و زاویه دید در خلق اثر ادبی است. امروزه نوشتن کاریکلماتور شبیه نوشتن دوبیتی است. هر چقدر خوب بنویسی به نام باباطاهر تمام می‌شود و اگر بد بنویسی مورد تمسخر خلق قرار می‌گیری که «دوبیتی گفتن هم کاری داره توش موندی؟»

توضیح: این یادداشت پاراگراف‌هایی از تحقیق بلندتری پیرامون کاریکلماتور است که به دلیل جلوگیری از اطناب از نمونه آوردن در موضوعاتی که مطرح شده چشم‌پوشی کردیم.


منتشرشده در روزنامه اعتماد

تا حالا فکرش رو کردی؟ چرا در خانه هواپیما نمی‌سازیم

رئیس "یکی از سازمان‌های پرجمعیت" به سوال خوبی اشاره کرد و پرسید: «چرا باید 64 میلیارد واردات داشته باشیم؟»

ما خواستیم رونوشت این سوال را به تیم اقتصادی دولت فکس کنیم که دستگاه فکس وارداتی‌مان خراب بود. خواستیم ایمیل کنیم که دستگاه کامپیوتر وارداتی‌مان خراب بود. خواستیم بدهیم پیک ببرد که موتور وارداتی پیک سر کوچه خراب بود. خواستیم با مترو ببریم که واگن متروی وارداتی خراب بود. خواستیم با بی‌آرتی ببریم که اتوبوس وارداتی هنوز بودجه‌اش را دولت نداده بود. خواستیم پای پیاده برویم که کفش وارداتی‌مان توش ریگ بود. و ما از اینجا فهمیدم توی کفش واردکنندگان ریگ است. البته جلوی یک خودروی وارادتی از نوع تویوتا لندکروز GXR شاید هم VXR  را هم گرفتیم که ما را تا میدان پاستور برساند که دیدیم وزیر راه دولت خدمتگزار، علی نیکزاد، سوار خودوری وارداتی است. گفت: «برسونم؟»
ما گفتیم: «شما رفتی توی خاکی و حواست نیست. داری چپ می‌کنی.» به گزارش خبرگزاری‌ها یک ساعت بعد وزیر راه چپ کرد.

گازگرفتی
وی گفت: «اگر نوشابه از خارج نیاوریم می‌میریم؟»

ما که نه. ولی به هر حال ممکن است قلب تعدادی آقازاده از کار بایستد. به هر حال سفره‌ای است که پهن شده و دارند به صورت انحصاری نان و نوشابه‌ای می‌خورند.
اصولا از صنعت نوشابه‌سازی و تجارت واردات نوشابه سهم ما گازش است که مدتی است - از بخت بد - نوشابه بدون گاز مد شده و همان سهمیه گاز ما را هم قطع کرده‌اند.

کاردستی
وی گفت: «چرا ما نباید عروسک را در خانه درست کنیم که مجبور شویم از کشوری مانند چین اسباب بازی وارد کنیم.»

ما هم معتقدیم اگر هر کسی هر چیزی لازم دارد توی خانه درست کند دیگر نیازی به واردات نیست. اصولا این راهکار این‌قدر ساده بود به ذهن کسی نرسیده بود.
ما: «الو. جعفرقلی سلام. داری چی کار می‌کنی چندروزه خبری ازت نیست؟»
جعفرقلی: «می‌خواهم بروم مسافرت به ولایت‌مان. دارم توی خانه هواپیما درست می‌کنم که دیگر مجبور نباشیم هواپیما وارد کنیم.»

پا و گلیم
 وی گفت: «ما باید به مردم بیاموزیم و به مردم نشان دهیم که باید روی پای خودمان بایستیم.»

خیلی هم خوب است. الان فقط مشکل این است که یک‌سری دارند جفت‌پا می‌آیند که یک‌سری بخورند زمین. یک‌سری هم که با یک لنگ در هوا جلوی در کلاس بایستند تا درس عبرت باشند. یک‌سری هم که اصولا در فعالیت اقتصادی پاشان قلم شده و از تولیدکننده تبدیل به مصرف‌کننده شده‌اند. یک‌سری هم توی اقتصاد پااندازی می‌کنند که تولیدکننده داخلی بخورد زمین و آن‌ها با خیال راحت واردات‌شان را کنند. خلاصه الان وضعیتی است که باید با احتیاط قدم برداشت. ما هم که این حرف‌ها را زدیم پامان را از گلیم‌مان درازتر کردیم... اجازه بدهید برویم پاراگراف بعد.

فرهنگ تخم مرغی
وی با اشاره به اینکه روستاها می‌توانند منبع تولید تخم‌مرغ و مرغ باشند گفت: «هم‌اکنون ما شاهدیم که در روستاها حتی تخم‌مرغ را از شهر می‌آورند. این چه فرهنگی است که ما پیدا کردیم؟»

به نظر شما کدام گزینه پاسخ سوال وی است؟
الف- فرهنگ شهری   ب- فرهنگ مصرفی   پ- فرهنگی مرغی    ت- فرهنگ تخم مرغی





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 17 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

وقتی وزیر راه از راه راست خارج می‌شود

وزیر راه و شهرسازی، علی نیکزاد، صبح پنجشنبه ماشینش چپ کرد و از راه راست خارج شد. راستش چون ما آدم هستیم و دوزار انسانیت داریم صبر کردیم تکلیف وزیر راه مشخص شود ... اما حالا که جان سالم به در برده و به آمار تلفات جاده‌ای ایران اضافه نکرده، باید برای وزارت راه فاتحه بخوانیم که وزیر راهش در جاده کله می‌کند و آب از آب تکان نمی‌خورد.

فاتحه
[…]

ماشین وزیر راه
ما البته با دارندگی و برازندگی موافقیم. اما خیال می‌کردیم وزیر دولت خدمتگزار و غیره برای این‌که شعارهای آقای احمدی‌نژاد زمین نماند دست کم اگر با خودروی پراید سفر نمی‌کند با سمند مسافرت کند. اما وقتی عکس ماشین تویوتا لندکروز GXR شاید هم VXR  که به صورت گوجه کنار جاده چپ شده بود دیدیم فهمیدیم آقای نیکزاد که وزیر خدمتگزاری است خیلی خوش‌سلیقه است. چون اصولا این مدل تویوتا لندکروز را ما توی خیابان جردن می‌بینیم که آقازاده‌ها مشغول دور دوربازی هستند. وزیر راه و دور دوربازی؟

باز هم ماشین وزیر راه
آدم وقتی ببیند یکی شعار منع رطب می‌دهد بعد خودش رطب‌خورده است و هی رطب می‌خورد اعتراض مدنی‌اش برانگیخته می‌شود. ما از وقتی ماشین چپه وزیر راه را دیدیم داشتیم حساب کتاب می‌کردیم اگر وضیعت تولید خودروی داخلی این‌قدر کتره‌ای نبود و یا دست کم خودروی وارداتی این‌قدر کالای لوکس محسوب نمی‌شد و خلاصه آهن‌قراضه نمره‌شده به مردم فروخته نمی‌شد آمار تلفات جاده‌ای ... نبود. می‌گویند در جنگ جهانی دوم اگر با ...

سه ساعت دیگه نوبت کی‌یه؟
دبیر کنگره بین المللی تصادفات جاده‌ای چندماه پیش گفته بود: «هر 3 ساعت یک نفر در جاده‌های ایران می‌میرند.» به نظر ما خیلی شانس آوردیم وزیر راه و تیم همراه سه ساعت زودتر عازم سفر نشده بودند.

آمار
پزشک قانونی هم گفته روزانه 51 نفر در تصادفات جاده‌ای جان‌شان را از دست می‌دهند.
[…]

شوخی دستی
ما اگر وزیر راه بودیم و بعد از این همه افتخارآفرینی وقتی ماشین‌مان در بین راه چپ می‌کرد یا خودمان را می‌زدیم به بی‌هوشی کامل و تا آخر دولت از کما درنمی‌آمدیم. یا بلند می‌شدیم و از ماشین می‌آمدیم بیرون و سینه‌خیز از محل حادثه دور می‌شدیم و تا بیست سال دیگر سر و کله‌مان آفتابی نمی‌شد. یا استعفا می‌دادیم که استعفا دادن مقام مسوول در ایران شوخی دستی محسوب می‌شود. مثلا:
: آفا رییس شنیدم استعفا دادی.
: خودت سر شوخی را باز کردی‌ها […] !


در پایان تصویر خودرو تصادفی وزیر راه را با یک خودرو تصادفی وطنی مقایسه کنید و انشای خود را برای وزارت راه و رونوشت آن را به تولیدکنندگان داخلی بفرستید. آفرین.

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1391/5/14/179206_417.jpg


 http://www.niazerooz.com/im/p/90/0206/safe6343942001691.jpg



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 16 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱

فارسی شکر است چایی است چایی شیرین است - 1

1)
اد همون موقع باباش رسید.
اشتباه است. درست‌تر این است: «عدل همون موقع باباش رسید.»
یا
اد توی این بی‌پولی مریض هم شدیم.
اشتباه است. درست‌تر این است: «عدل توی این بی‌پولی مریض شدیم.»
استفاده از عدل در واقع می‌خواهد با کنایه به عدالت و ساز و کار برقرار دنیا اشاره کند، که عدل می‌گذارد در بدترین موقع بدترین چیز برای آدم پیش می‌آید.


2)
بعض شما نباشه...
بز شما نباشه...
اشتباه هستند. این‌طور درست‌تر است بنویسیم که: به ز شما نباشه.
یعنی به از شما نباشه. یا به زبان ساده‌تر یعنی بهتر از شما نباشه.

مثال: فلانی خیلی مهربونه، به‌ز شما نباشه.
یعنی فلانی مهربان است اما بهتر از شما در مهربانی نسبت به من نیست.

مثال: به‌ز شما نباشه خواهرتون هم زیباست!
یعنی بهتر از شما که در زیبایی نیست اما خواهرتان هم زیباست!

- آره جون خودت بگو چشمم گرفته!

بچه‌دار شدن بایدی شد؛ هم خودش، هم تعدادش

وزیر بهداشت گفت: سیاست جمعیتی وزارت بهداشت افزایش جمعیت و تشویق زاد و ولد است و هر خانواده ایرانی به طور متوسط حداقل باید ۲ تا ۲.۵ فرزند داشته باشد.

در بیمارستانپدر: ما الان 2تا بچه داریم که قبلا 2تا بچه کافی بود. الان طبق فرموده فرمایشی و بایدی وزارت بهداشت انگار باید 2تا و نیم بچه داشتیم.
دکتر زنان: خب؟
پدر: بی‌زحمت الان که توی اتاق عمل، نصف بچه یعنی پنجاه درصدش را به دنیا بیاورد که بچه‌های ما بشوند 2تا و نیم.

در خواستگاری
: عزیزم خوشحالم که جفت‌مان قرمه‌سبزی دوست داریم. اما تو به عنوان مرد آینده زندگی من بگو ببینم دوست داری چندتا بچه داشته باشیم؟
: مگه به دوست داشتن منه؟ وزیر بهداشت گفته باید 2تا و نصفی بچه داشته باشیم.
: اگه به دوست داشتن تو نیست، پس من چی؟ یعنی من را هم دوست نداری؟ پس چرا می‌خواهی با من ازدواج کنی؟
: نه. دوستت ندارم. چون آقای احمدی‌نژاد توی این سال‌ها گفته جوان‌ها باید زود ازدواج کنند دارم ازدواج می‌کنم.


در خانه
: ما باید یک و نیم بچه دیگر هم بیاوریم.
: چرا؟
: برای این‌که که حرف وزیر روی زمین نماند.

در جلسه امتحان
: بچه‌های نصفه‌نیمه توجه کنند. آن‌هایی که نصفه راست هستند سمت چپ میز و آن‌هایی که نصفه چپ هستند سمت راست میز بنشینند که دیگر نتوانند تقلب کنند.

در خواستگاری، بیست و چند سال بعد
پدر داماد: شما بچه‌ات نصفه است، بعد چطور توقع داری سیصدتا سکه مهریه‌اش کنیم؟
پدر عروس: نصفه است که نصفه باشد. اصلا همه چی‌ش نصفه است اما معده‌اش که نصفه نبوده. قدر همه غذا خورده. هزینه داشته. حالا هم باید سیصدتا سکه مهرش کنید.
پدر داماد: اصلا از دوره وزارت بهداشت خانم دستجردی عرف این بوده که بچه آخری که نصفه بوده، مهریه‌اش نیم‌سکه باشد. ما هم سیصدتا نیم‌سکه مهریه را می‌پذیریم. باشه؟
پدر عروس: شما هم خودت بچه نصفه داری ها. فردا سرت می‌آید.
پدر داماد: بچه نصفه ما پسر است. اصلا بهش زن نمی‌دهند. خیال‌مان راحت است.


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 14 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۱

سونامی خردادیانی

سال‌ها پیش، که می‌توان از آن به عنوان دوره‌ی شوهای نوروزی نام برد، یک ویدئوی آموزش رقص به اهتمام آقای محمد خردادیان در ایران دست به دست می‌شد. اهالی فن یا دست کم آنان که با رقص ایرانی آشنا بودند با همان یک ربع اول فهمیدند موج خردادیان همچون سونامی بی‌ملاحظه‌ای، رقص ساده‌دلانه و ساده‌گیرانه‌ی ایرانی‌جماعت را زیر ده‌ها متر سیل تکنیک‌های این ویدئوی آموزشی خواهد برد. ویدئویی که از فرط سادگی انگار برای گروه سنی الف طراحی شده بود.
سونامی چنان بود که ویدئوی لورفته‌ی کلاس‌های آموزش رقص خانم کابلی هرگز به عنوان ویدئویی آموزشی در دستگاه پخش قرار نگرفت. تمام جذابیت راز مگوی کلاس رقص زنانه، آن هم در آن سال‌ها که هنوز اوشین آرایش‌کرده‌ترین زن تلویزیون محسوب می‌شد، ارزش آموزشی ویدئو را پاک از بین برده بود.
حتا حضور افتخاری خانم شیخی در آن فیلم لورفته نتوانست بر تاثیر آن بیفزاید.
همان‌زمان که در مرکز هنرهای نمایشی تلاش می‌شد با قضیه‌ی حرکات موزون در تئاتر کنار بیایند، پیر و جوان جلوی تلویزیون و روبه‌روی استاد غیر حضوری خود، آقای خردادیان، مشغول قر دادن کمر و ابرو بالا انداختن بودند.
در دوره‌ی پیشرفته‌تر یاد می‌گرفتند با باز کردن دست مشغول پاشیدن گندم شوند و در مرحله‌ی بعد با تا کردن کمر یاد می‌گرفتند گندم‌ها را درو کنند.
خوب که دقت می‌کردی بعد از مدتی در انواع رقص ایرانی از رقص چوب گرفته تا رقص بندری و باباکرم تا رقص‌های عربی و فرنگی، هنرجویان را می‌دیدی که مشغول کاشت داشت و برداشت محصول گندم یا برنج هستند.
اگر رند هوشمندی در وزارت کشاورزی بود حتما انجام مو به موی تمرینات این ویدئو را برای شالی‌کاران و گندم‌کاران اجباری می‌کرد تا در صنعت گندم زودتر به خودکفایی برسیم؛ پیش از آخرین سال‌های دولت هشتم که رسیدیم اما تاب خودکفایی نیاوردیم.
حالا که از صادرات به واردات گندم رو آوردیم هنوز هم دیر نشده و می‌توان با چنین ترفندی انگیزه برای شالی‌کاری و نشای دوباره در کشاورزان ایجاد کرد.
از این فرصت‌سوزی بگذریم.
انتخاب بهترین رقاص و رقاصه‌ی سال که به زحمت آقای خردادیان و خانم تاتیانا مدتی است برگزار می‌شود خیل هنرجویان مجدوب فن خردادیانی را گرد هم جمع می‌کند. گردآوری‌ای که از لحاظ کیفیت و شیوه‌ی اجرا البته برنامه‌سازی‌اش می‌تواند با برنامه‌ی جیم گروه خردسال شبکه دو تلویزیون داخلی، چیزی لابد شبیه برنامه پنگول، رقابت کند نه با سرمشق‌های فرنگی تلویزیون‌های فرنگی یا حتا ترکی‌اش که مسابقات این چنین مثل رقص را از روی آن کپی‌پیست می‌کنند.
نیاز به دانستن هیچ علم و هنری نیست که حرکات کاشت داشت و برداشت برنج را در هر نوع اجرای رقص رقصندگان که در این دور همی - اگر اسمش را فستیوال نگذاشته باشند - روی استیجی که احتمالا در زیر زمین یا جایی شبیه آن مستقر است، رصد کرد.
باباکرمی‌هاش هم به سی‌ثانیه نرسیده، بعد از دو حرکت گردن، سریع می‌روند توی کار برنج‌کاری و اگر ضرب آهنگ باباکرم نبود احتمالا تا برنج را درو و سپس آبکش و بعد دم نمی‌کردند ول‌کن قضیه نمی‌شدند.
این‌طور احتمالا دیگر هیچ مرکزی، مرکز هنرهای نمایشی که جای خود دارد، نیازی نیست نگران ترویج حرکات موزون در سطح جامعه باشد. چون یک‌سره از انواع رقص ایرانی چیزی می‌ماند در حد چند جرکت سر و گردن و چند تکنیک ساده روتین که پیش از این به عنوان نرمش قبل از ورزش یا حرکات ایروبیک در نظر گرفته می‌شد. .فاتحه رقص خوانده است. فاتحه‌خوانی‌ای که به ذهن هیچ مسوولی برای عملی کردن آرزوی خوردن حلوای رقص ایرانی نرسیده بود.
فرنگیانی که در یوتیوب فیلم‌هایی از رانندگی و شکل ترافیکی خیابان‌های ایران را آپلود کرده‌اند و صدای خنده‌شان از بوق‌های پی در پی پیکان‌ها و نیسان‌ها بلندتر است، به حتم اگر چشم‌شان به یکی از این مسابقات رقص بیفتد به فرهنگ ما علاقه بیشتری نشان خواهند داد. مخصوصا پوشیدن لباس رقص پولک‌دوزی‌شده‌ی عربی روی زیرپوش تمام‌بدن چسبان مشکی باید آنان را به فکر فرو ببرد که این دیگر چه سبک پوششی است که به ذهن هیپی‌های خودشان نیفتاده بوده.
این‌که رقصیدن جزو ممنوعات داخلی کشور است منتج به از بین رفتن هنر رقص ایرانی نشده و نمی‌شود. اما طبیعی است که برای از بین نرفتن گلادیاتوری در روم نمی‌توان در مکزیک از علاقه‌مندان گلادیاتوری خواست با پوشیدن لباس اسکاتلندی روی لباس گلادیاتورها با هم مبارزه کنند. و یا برای حفظ رسم گاوبازی از چند اسکیمو دعوت کرد به صورت نمادین گاوی نمادین را روی استیج به مبارزه بطلبند.
تا چندوقت دیگر ممکن است آگهی برگزاری مسابقات پخت دیزی هم از تلویزیون‌ها پخش شود، آن‌هم در وضعیتی که شرکت‌کننده‌ها مجبورند از دیزی سنگی تا نان سنگک و ریحان را با خود بار بزنند و به دوبی یا ترکیه ببرند. وگرنه باید چیزی شبیه دیزی بپزند، انگار چیزی شبیه رقص انجام دهند.
این میان میل به دیده شدن و به تلویزیون آمدن مخاطب، نقطه‌ضعف ساده‌ای است که روی آن همیشه دست گذاشته می‌شود و هزینه و درد سرش هم فقط پخش یک آگهی ساده است: «مسابقه‌ی فلان.» و همه تلفن را برمی‌دارند تا بپرسند شرایط شرکت در فلان‌مسابقه چیست.
نمونه داخلی‌ش برنامه مشاعره تلویزیونی است، که هنوز بین علاقه‌مندان زبان فارسی مشخص نشده برگزاری پر سر و صدای چنین مسابقه‌ای چطور به غنای ادبیات فارسی اضافه خواهد کرد؟ بازخوانی شعرهای کلاسیک چه تفاوتی با مسابقه اطلاعات عمومی مرحوم نوذری دارد، جز این‌که نهایتا ذخیره و اندوخته اطلاعاتی یک شرکت‌کننده، برای لحظه‌ای بیننده را به وجد بیاورد.
مسلما جای خالی ادبیات امروز در برنامه‌های تلویزیون با چنین میان‌برنامه‌های طولانی‌مدتی پر نخواهد شد.
برگردیم سر نمونه خارجی. تا آنجا که دیده شده و به گوش رسیده بیشتر ویدئوهایی که از این مسابقات دست به دست شده، بیشتر برای تماشای پوشش و جوشش فورانی شرکت‌کنندگان بوده. تک و توکی هم لابد برای تماشای ریزه‌کاری و هماهنگی هنر رقص رقصنده بوده، نه بیشتر
شیوه‌ی برگزاری مسابقات خوانندگی و رقاصی و خوش‌پوشی و این‌گونه دم دستی بودن ابزار داوری که به صورت خلاصه می‌توان مانیفست قضاوت آن را به چند جمله «حرکاتت خوب بود دوست داشتم.»، «لحن صدات خیلی قشنگه.»، «روی استیج خیلی ناز وای‌میستی.»، «لباس‌هات رو خودت دوختی؟» خلاصه کرد، شبیه ساختن روزنامه‌دیواری با بچه‌های مدرسه و انتشار آن در سطح کشوری و به اسم کاری حرفه‌ای است. عیبی هم ندارد، اما وقتی مخاطب نمی‌تواند عطش خود را برای تماشای جادوی نور و رنگ و رقص و آواز جایی در شبکه‌های داخلی برطرف کند، چاره‌ای ندارد جز این‌که به بلاتکلیفی جوانانی نگاه کند که رقص‌شان احتمالا در مهمانی‌های خانوداگی سوژه فامیل است، اما آنجا روی سن می‌رقصند تا درست دیده شوند و نفر اول شوند.
اقتضای سن است یا میل به داوری و استادمآبی؟ شاید باز کردن بساط و دکان موجه‌تر به نظر برسد برای بازنشستگان هنری، که هنر دیگران را سنگ محک شوند، بی‌آنکه دیگر مورد قضاوت قرار بگیرند.
از داوری بگذریم.
سیاستگذاری مدیران این تلویزیون‌ها زیاد نباید ساز و کار پیچیده‌ای داشته باشد. با یک ماه تبلیغ، بی‌دغدغه‌ی رقابت، آن‌قدر در گوش بینندگان می‌خوانند تا او را تا دست کم یک‌بار به تورهای سه شب و چهار روز اقامت در هتل پنج ستاره با حضور ستارگان موسیقی پاپ نکشانند ول‌کن او نمی‌شوند، و حالا که فروشگاه زنجیره‌ای باز کرده‌اند؛ با تحریک حس رقابت و دیده شدن مخاطب، او را تا ترکیه و دوبی می‌کشانند تا برای نود ثانیه روبه‌روی دوربین قرار بگیرند و برقصد و بخواند و از آنجا برای خانواده‌اش دست تکان بدهد.
سیاستگذاری‌ای که در بهترین حالت – اگر انگیزه فرهنگی پشت آن باشد - با مسابقات تلفنی سر ظهر شبکه سه و شبکه پنج می‌تواند رقابت کند. آنجا می‌گویند هر چه دل تنگت می‌خواهد بخوان، اینجا می‌گویند از توی صندوق کلید را پیدا کن.
غربی‌ها اگر رفتار بومی و عملکرد بنگاه‌هایی این چنین را بیشتر مطالعه کنند، نیازی به سرمایه‌گذاری برای تهاجم فرهنگی نخواهند دید. کافی است به همین ساز و کار بخشنامه‌های دولتی برای هنرمندان و فرهنگیان و چوب لای چرخ گذاشتن‌ها و از آن طرف به مسابقات دم دستی که هنرمند انتخاب می‌کند و هنر را قضاوت می‌کند، میدان و فرصت بیشتری داده شود تا کار فرهنگ و هنر یکسره شود.

بحران سلطنت نیسان!

رییس مرکز کنترل ترافیک پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: «خودرو نیسان 4/9 درصد از میزان کشته‌های رانندگی را به خود اختصاص داده است.»

در مشهد
اول نیسان مِره.
دوم مو مِروُم.
بعد هر کی خواست بِرَه.

در تهران
اول نیسان می‌رود. بعد خودروی تشریفات می‌رود. بعد ون گشت ارشاد می‌رود. بعد لامبورگینی و بی‌ام‌دبلیو سوت‌زنان می‌روند. بعد مردم به صورت کمپوتی و درهم‌فشرده در حالی که یکی لای در مانده و دوتا کله و یک پا از پنجره زده بیرون، سوار اتوبوس بی‌آرتی می‌روند. باقی مردم مایوپوشیده منتظرند باران بیاید و شناکنان مسیر مترو را طی کنند.

در اصفهان
اول نیسان می‌رود. دوم بازاری‌ها خیلی با طمانینه سوار دوچرخه می‌روند. بعد همه پیاده می‌روند چون در مصرف بنزین باید صرفه‌جویی کرد و ماشین‌های صفرکیلومتر نمره اصفهان در پارکینگ خانه‌هاست.

نیسان‌نویسی
سلطان جاده نیسان.
از نیسان نترس از خدا بترس! (به نظر ما بعید نیست به نویسنده این جمله پشت نیسان – به حق - جایزه صلح نوبل را بدهند.)
راست می‌گی یه قدم بیا جلوتر.
مگه از رو نعش من رد شی بذارم ازم رد شی.

سلطنت نیسان
رییس مرکز کنترل ترافیک پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: «بیش از 287هزار وانت نیسان در کشور در حال تردد است که 2 درصد کل خودروهای کشور را به خود اختصاص می‌دهد. یعنی سالانه به ازای هر ده هزار نیسان 14 نفر کشته می‌شوند. از طرفی سال گذشته 2398 نفر در تصادف با نیسان مجروح شدند.»
کار دنیا همین است. 90 درصد پول دنیا دست 10 درصد مردم دنیاست. 90 درصد قدرت دنیا دست 1 درصد مردم یعنی دست دیکتاتورها و مراکز قدرت است. پس طبیعی است که قدرت حاکم بر جاده‌های کشور دست 2 درصد کل خودورهای کشور یعنی نیسان باشد. حتا سازمان ملل متحد و نهادهای حقوقی بشری توی کار سلطنت بلاعزل نیسان بر جاده‌ها که سالی 14 نفر را می‌کشد و دو سه هزار نفر را ضرب و شتم و مجروح می‌کند مانده‌اند. بعد شما فکر می‌کنید توی خیابان مرسدس بنز و بی‌ام‌دبلیو دارند اورد می‌دهند در حالی که ماشین جگوار و فراری هم باشد وقتی به نیسان می‌رسند می‌کشند کنار و دستی را می‌کشند تا سلطان جاده در حالی که صدای جواد یساری ازش به گوش می‌رسد یک دفعه بپیچد به راست و از همه عبور کند.









 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 14 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱

کاناپه یک دفعه متوجه شد: دوره اظهارنظرهای کشکی

بعد از این‌که پریروز جعفر شجونی گفت «اصلاح‌طلبان بروند کشک بسابند» و سوژه کاناپه شد، موسی غضنفرآبادی، نماینده بم در مجلس، حسودی‌اش شد و برای این‌که او هم معروف شود و ازش نقل قول کنند، تلاش کرد با یک اظهارنظر مشابه سوژه شود.
غضنفرآبادی گفت: «سازمان ملل کشک است.»

اظهارنظر کشک است
ای غضنفرآبادی، ای نماینده بم، ما این‌دفعه شما را آوردیم روی کاناپه، اما باید بدانی برای دفعه بعد خودت باید ابتکار به خرج بدهی و در اظهارنظرهایت خلاقیت به خرج بدهی. مثلا شما می‌توانی در نطق بعدی‌ات در مجلس بگویی: «بادمجان بم آفت ندارد، سازمان ملل بدبخت که بادمجان هم نیست.»
مطمئن باش اگر چنین اظهارنظری کنی می‌ترکاند. یادت باشد الان «دوره اظهارنظرهای بامزه و کشکی» است و اصولا عملکرد تعطیل است. یعنی باید یک چیزی بگویی که سر رسانه‌ها و مردم یک هفته گرم شود و کاری به کارت نداشته باشند.

موش در برابر گربه
غضنفرآبادی گفت: «بهم یک فرصت دیگر بده.» فرصت دادیم. گفت: «چگونه می‌توان گفت بشر به کرامت انسانی رسیده زمانی که سران برخی از کشورها بخصوص کشورهای مسلمان در برابر آمریکا مانند موش در برابر گربه می‌لرزند؟» و بعد به ما نگاه کرد و گفت: «چطور بود؟»
ما گفتیم: «دیگر خیلی اغراق کردی. هر چیزی حدی دارد. ما نمی‌توانیم با این سوژه بازی کنیم.»

تدبیر شایسته‌تر یعنی چی؟
غضنفرآبادی گفت: «درخواست ما از دولت این است که نسبت به وضع گرانی‌ها تدبیر شایسته‌تری انجام دهد.»
ما گفتیم: «آفرین. تازه دارد دستت می‌آید.» و توضیح دادیم اظهار نظر بانمکی کردی. کلی کیف کردیم. چون به نظر ما اصولا وجود تدبیر وضع گرانی و باقی مشکلات را حل می‌کند و اصولا نیازی به تدبیر شایسته‌تر نیست. بعد هم تدبیر شایسته‌تر یعنی تدابیری بوده. و تدابیری که بوده شایسته بوده. آره؟ مثل این می‌ماند که وقتی غذایی در کار نیست بگویی غذای چرب با نوشابه خیلی می‌چسبد. پدر جان، شما بگو سفره را پهن کنند نفت هم نیامد سر سفره عیب ندارد، منتها ...

مشق شب
باقی نمایندگان بدون اینکه به اظهارات دیگران توجه کنند و از روی آن کپی بردارند، خودشان توی خانه چند اظهار نظر بانمک آماده کنند و از روی آن بیست مرتبه بنویسند تا هنگام نطق در مجلس خوش بدرخشند. آفرین.




 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 12 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۱

مساله جریان انحرافی مشخص شد: درد زایمان

یکی از معادنی که تا به حال درست به بهره‌برداری نرسیده و همین‌طوری دارد از دست می‌رود، عبدالرضا د است که در کار رحیم مشایی است، یعنی کارش را نمی‌دانیم درست چیست، منتها می‌دانیم یک سری هستند که برای خود رحیم مشایی کار می‌کنند یا برای پول رحیم مشایی کار می‌کنند یا برای خوش آمدن رحیم مشایی کار می‌کنند یا خوش‌شان می‌آید برای رحیم مشایی کار کنند. البته یک سری هم هستند که به خاطر رحیم مشایی نفس می‌کشند، کار کردن که دیگر برای‌شان شوخی است.

هضم و بعد تولد؟
خلاصه این آقا نمی‌دانیم کارش چیست گفت: «با تلاش و صبر رحیم مشایی، فراگفتمانی در حال بروز و ظهور است که تمامی گفتمان‌های ۳۰ سال اخیر را در درون خود هضم نموده و گفتمان دهه های آینده انقلاب را متولد خواهد ساخت.»
1- یعنی ماحصل 30 سال را خورده، یک لیوان آب هم روش و الان در مرحله هضم است؟
2- از لحاظ مسائل بیولوژیکی، یعنی وقتی هضم می‌کند، چطوری بعدش متولد خواهد ساخت؟ (ما نمی‌دانیم.)

همه‌اش شعر بود
این آقا که نمی‌دانیم کارشناس چی است ادامه داد: «منظومه فکری مهندس مشایی نقطه پایان تمامی دوگانه انگاری های کاذب و نفی پلاریزاسیون و قطبی سازی عرصه عمومی جامعه ایران در ۱۵۰ سال اخیر است.»
سوال: قافیه این منظومه چیست؟
الف- انحرافی       ب- اختلاسی       پ- جنی       ت- سلین دیون

درد زایمان و توابع
این آقا که آخرش متوجه نشدیم اصلا توی چه کاری است در پایان گفت: «سکوت آقای مشایی نیز در برابر حجم وسیع حملات و تخریبها به آن دلیل است که ایشان هم این دوره تاریخی را حامل دردهای زایمان فراگفتمان نوین جامعه ایران دانسته و آن را گذرا و بی اثر تلقی می کند.»

دیالوگ 1سیاستمدار اول: اوووف... اوووخ... فکر کنم لگد زد.
سیاستمدار دوم: ای وای... جانم... چند وقت مانده به دنیا بیاید؟

دیالوگ 2[...]

دیالوگ 3خبرنگار: خب این جلسه مطبوعاتی است که بعد از عهد بوق تا الان اولین بار است که دارد برگزار می‌شود. به عنوان اولین سوال خیلی رک و صریح بفرمایید مشکل از کجاست؟ و این دردی که بر جامعه تحمیل می‌شود درد چیست؟
سیاستمدار: درد زایمان است.
خبرنگار: خیلی ممنون. و چه راهکاری دارید؟
سیاستمدار: سزارین. وگرنه این‌طوری پیش برود سقط می‌شود بچه.





 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 11 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۱

مادر چه چیز خوبی است

مادر گل‌گاوزبان دم کرده ریخته آورده گذاشته کنار دست من. می‌گوید بساط کتری را دوباره راه انداختم. دیروز رفته یک کتری باب سلیقه‌اش پیدا کرده و خریده و امروز رونمایی‌اش کرده با چایی‌شیرین سر صبح. کتری برقی هیچ وقت جای کتری روی اجاق گاز را نگرفت. همان‌طور که کتری روی اجاق گاز جای سماور نفتی را نگرفت. بوی ترش گل‌گاوزبان قاطی می‌شود با بوی شیرین گل‌هایی که گذاشته روی پیشخوان آشپزخانه. کتاب‌های تازه را از توی کیسه‌ی کنار لپ‌تاپ درآورده، نگاه کرده، رمان «در جمع زنان» نوشته‌ی چزاره پاوزه را از بین کتاب‌ها برداشته و برده و الان که گل‌گاوزبان تمام شده سرم را بردم بالا تا بگویم: «ممنون.» که می‌بینم غرق خواندن است. یک فنجان دیگر گل‌گاوزبان دلم می‌خواهد و لِمش هیچ‌وقت دستم نیامده و وقتی خودم می‌ریزم یا دم می‌کنم بهم نمی‌چسبد، دلم هم نمی‌آید مادر را صدا کنم که از در جمع زنان بیاید بیرون.
سرم را گرم می‌کنم به نوشتن این کلمات.
یاد کتاب‌های کتابخانه‌اش می‌افتم. اول و دوم راهنمایی که بودم بوف کور را نشانم داد و گفت «ما بچه بودیم می‌گفتند این کتاب هدایت را هر کی بخواند خودکشی می‌کند! من می‌گذارمش اینجا توی این قفسه. ولی تو نخوان!» از اتاق بیرون نرفته، شروع به خواندن کرده بودم و دوزار هم سر در نیاورده بودم ولی بعد از چندبار نصفه رها کردن توانسته بودم تا آخر کتاب را بخوانم. خودکشی هم نکردم. اما برای خواندنش در آن سن مسلما زحمتی که می‌کشیدم فرقی با خودکشی نداشت!
برای درمان بیماریِ خواندن، هیچ دوایی جز خواندن انگار سراغ نداشت. کلاس پنجم که بودم یکی از کتاب‌های قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب را تاخت زده بودم با افسانه‌های مللِ یادم نیست کدام یکی از دخترهای فامیل. کتاب درسی کلیله و دمنه‌ی دوران تحصیلش را برایم می‌خواند و می‌گفت: «الان از کلیله و دمنه خبری توی دبیرستان‌ها نیست.»
کتاب که می‌خواند، در طول روز شروع می‌کند برای آدم تعریف کردن. انگار اتفاق‌هایی است که دور و برش درباره‌ی آدم‌هایی که می‌شناسد افتاده. انگار بخواهد از مادربزرگ حرف بزند، از آن روزها که پیش ما می‌آمد، پیش از آن‌که از پیش ما برود.
عمران صلاحی شعری در دوران سربازی‌اش گفته بود درباره گرسنگی و این‌که از پس پخت و پز برنمی‌آید، بعد یاد مادرش می‌کند که هوایش را داشته. آخرین سطر شعرش این است: «مادر چه چیز خوبی است.»
سرم را که می‌آورم بالا می‌بینم کتاب روی مبل است. این سو، روی پیشخوان آشپزخانه، پشت لپ‌تاپ بشقابی از گوجه و خیار خرد شده است که روش سبزیجات معطر و نمک ریخته شده. مادر رفته سر وقت کتری، وقتی به سمت من برمی‌گردد یک لیوان چای توی دستش است.



+ چیزی نیست

شجونی وارد می‌شود

جعفر شجونی که چند وقتی بود چیزی نگفته بود گفت: «روی اصلاح‌طلبان رو نیست سنگ پای تكزاس است.»
این اظهار نظر به نظر ما اصلا سیاسی نیست و رازهای پنهانی را آشکار می‌کند. چرا؟ چون ما خیال می‌کردیم تنها چیزی که هنوز به صورت انحصاری تولیدش دست خودمان مانده و چین تولیدش نمی‌کند، سنگ پای قزوین است. که متاسفانه متوجه شدیم سنگ پا را هم تگزاس تولید می‌کند.

پوکی استخوان
جعفر شجونی در ادامه گفت: «اصلاح‌طلبان كشك می‌سایند. باز هم كشك برای مغز استخوان مفید است، اینها از كشك هم کمترند.»
ما یک گروه کارشناسی تشکیل دادیم و متوجه نشدیم چطوری کسی که کشک می‌سابد این کار برای استخوانش مفید می‌شود. چون کشک را اصلاح‌طلبان می‌سابند اما چون از سیاست کنار گذشته شدند، حاصل کارشان را اصولگرایان می‌مکند.
از طرفی حالا که مدتی است اصلاح‌طلبان کشک هم نمی‌سابند پس طبیعی است اصولگرایان کشک نمکیده باشند و استخوان‌شان پوک شده باشد.

دلار صور قبیحه است؟
جعفر شجونی که موتورش تازه گرم شده بود ادامه داد: «اصلاح‌طلبان را با دلارهای آمریکا تحریك می‌كنند.»
ما رفتیم چهارراه استانبول و چند قطعه اسکناس یک دلاری و دو دلاری و ده دلاری تهیه کردیم و در یک گزارش میدانی این صور قبیحه را نشان مردم دادیم هیچ‌کس تحریک نشد. بعد دنبال اصلاح‌طلبان گشتیم – که پیدا کردن‌شان این روزها به دلایلی کار ساده‌ای نیست – و دلارها را نشان‌شان دادیم آن‌ها هم تحریک نشدند. در آخر به این نتیجه رسیدیم شاید مصرف صحیح اسکناس را مردم نمی‌دانند.

وزن‌کشی سیاسی
جعفر شجونی که همین‌طوری داشت می‌گفت باز هم گفت: «اصلاح‌طلبان به هر حال قافیه را باختند.»
اصلاح‌طلبان در این زمینه گفتند: «شعر باید وزن داشته باشد. قافیه نداشته باشیم بهتر از این است که در جامعه وزنی نداشته باشیم.»

یک شب آتش در نیستان می‌فتاد
جعفر شجونی یک‌مرتبه گفت: «یك سرمایه دار را تصور کنید كه سرمایه‌اش آتش گرفته، نمی‌تواند باز هم با چند تاجر بنشیند و بگوید من با شما شریك هستم.»
یک سرمایه‌دار سرمایه‌سوخته گفت: «من که آتش به مالم نزدم. ولی همین‌طوری مانده‌ام که واقعا چه کسی آتش به سرمایه‌ام زد؟»
این سرمایه‌دار سینه‌سوخته با استفاده از آرایه‌های ادبی گفت: «یک شب آتش در نیستان می‌فتاد. سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد. شعله تا سرگرم کار خویش شد، هر نی‌ای شمع مزار خویش شد. نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟ مرد را دردی اگر باشد خوش است. درد بی دردی علاجش آتش است.»

بی‌مایه
جعفر شجونی در پایان نتیجه گرفت: «بی‌مایه فطیر است.»







منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 10 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)



دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۱

ببخشید می‌خواستم با عقل دختر شما ازدواج کنم

یکی از روزنامه‌های صبح را مطالعه کردیم و مطلبی درباره چسبندگی زندگی خواندیم که ما را تحت تاثیر قرار داد و به صورت اساسی ما را تکان داد. شما هم بخش‌هایی از آن مطلب را در ادامه بخوانید، منتها خودتان را سفت بگیرید که با خواندن این راهکارهای زندگی زیاد تکان نخورید.

دکتری که خواست اسمش فاش شود اما ما اسمش را فاش نمی‌کنیم چون اسمش قبلا فاش شده بود گفت: «ازدواج، اولین تجربه‌اش، آخرین تجربه است، پس تنها تیر زندگی را باید به درست‌ترین هدف زد.»

در راه عروسی
برادر داماد: عجله کن دیگر... داری چی کار می‌کنی؟
داماد: حواسم را پرت نکن. نشانه‌گیری کردم تا تنها تیر زندگی را درست به هدف بزنم.
...


دکتر مذکور در ادامه گفت: «به اعتقاد من، ارضای نیاز جنسی اگر اصل زندگی نباشد، چسب زندگی است،.»

در مهمانی
صاحبخانه: جعفرآقا از زندگی راضی هستی؟
جعفرآقا: بله. خیلی می‌چسبد.
...
در خانه سالمندان
مشاور: اصل زندگی‌ت رو به راه است؟
سالمند: نه پسرم. چسبش هوا خورده، درست نمی‌چسبد، زندگی به آدم.
...
در دادگاه خانواده
قاضی: مشکل شوهرتان چیست؟
عیال مربوطه: آقای قاضی، شوهر بنده زندگی‌ش یک حالت چسبناک عجیبی دارد، همه به زندگی‌ش می‌چسبند و جدا نمی‌شوند...
...

دکتر مزبور در ادامه گفت: «انسان‌ها نیازهای فطری گوناگونی دارند که وقتی به آنها پاسخ داده می‌شود سبک می‌شوند.»

در مطب پزشک تغذیه
بیمار: آقای دکتر رژیمیان من اضافه وزن دارم چطوری وزنم را کم کنم؟
دکتر رژیمیان: شما باید به نیازهای فطری گوناگونی که داری پاسخ دهی. اگر خوب بتوانی پاسخ آن‌ها را بدهی و توی آستین برای‌شان جواب داشته باشی، سبک می‌شوی.
...

دکتر معلوم در ادامه گفت: «وقتی مردی عاشق محسنات ظاهری زنی شده باشد بعد از مدتی دیگر با آنها ارضا نمی‌شود در حالی که اگر او با عقل همسرش ازدواج می‌کرد و زیبایی‌های وجودی‌اش را می‌دید همیشه این جسم برایش تازگی داشت.»

در خواستگاری
پدر عروس: بفرمایید... خب برویم سر اصل مطلب.
داماد: ببخشید. من می‌خواستم با عقل دختر شما ازدواج کنم. بی‌زحمت عقلش را بریزید توی ظرف من با خودم ببرم و خوشبخت شوم.
پدر عروس: نشانی را اشتباه آمدی. کله‌پزی سر کوچه است. از همان‌جا مغز بگیر پسرم. برو بابا جان.

در خیابان
همسایه: جعفرآقا این مغز کیست که گرفتی دستت و همراهت آوردی بیرون؟
جعفرآقا: معرفی نکردم؟ مغز همسرم است. تازه با هم ازدواج کردیم.
همسایه: تو هم مغزت تاب دارد ها.
جعفرآقا: بله. هم تاب. هم سرسره. جهیزیه‌اش کامل کامل است.
همسایه: مغزت آفتاب خورده؟ نه؟
جعفرآقا: بله. رفته کیش آفتاب گرفته.

چه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت، البته با منشا داخلی

معاون سازمان حفاظت محیط زیست گفت: «طرح ملی مبارزه با ریزگردها که "منشا داخلی" دارند به مجلس شورای اسلامی تقدیم شد.»

کاناپه: برای دانستن این‌که ریزگردها و گرد و غبار منشا داخلی یا خارجی دارند چه راهکاری وجود دارد؟
دست‌اندرکار محیط زیست: شما باید از ریزگردها کارت شناسایی یا پاسپورت بخواهی. اگر کارت شناسایی همراه‌شان نبود، دست‌ها را می‌گذاری دور دهان و آن‌ها را صدا می‌کنی: «ریزگردها... ریزگردها...» هر ریزگردی که به طرف شما برگشت منشا داخلی دارد. آن‌ها که شما را به گرد خود هم حساب نکردند معلوم است فارسی بلد نیستند و منشا خارجی دارند و نباید باهاشان مبارزه کرد.

کاناپه: خب با ریزگردهایی که منشا خارجی دارند چی کار کنیم؟
دست‌اندرکار محیط زیست: هیچ ریزگردی منشا خارجی ندارد.
کاناپه: ولی این گرد و غبار از غرب ایران وارد می‌شود.
دست‌اندرکار محیط زیست: وا. اصلا ایران غرب ندارد. اگر ما خدایی‌نکرده غربزده و غربگرا بودیم حرف شما درست بود. ولی وقتی ما با غرب کاری نداریم چرا باید کشورمان غرب داشته باشد؟ پس ایران غرب ندارد وقتی هم که سمت غرب نداشته باشیم گرد و غبار هم بخواهد از عراق وارد شود نمی‌تواند چون ما غرب نداریم. یعنی ریزگردها می‌خواهند از غرب به کشور وارد شوند اما می‌بینند ما غرب نداریم و اصولا هیچ چیز غربی در کشور وجود ندارد، سمت غربی و مرز غربی که جای خودش را دارد، برای همین [...]الان دیگر وقتش است ما در همه زمینه‌ها روی پای خودمان بایستیم. که باید به این خبر خوش ریزگردی افتخار کنیم.

کاناپه: عجب حرکت عجیبی زدید.
دست‌اندرکار محیط زیست: بله. بعد هم ممکن است ریزگردهایی از قبل در کشور مانده باشد یا مخالفان دولت آن‌ها را قاچاقی وارد کشور کنند که راهکار ما این است که به این ریزگردها توجه نکنید تا افسردگی بگیرند و خودشان از همان راهی که آمدند برگردند.

کاناپه: آیا برای خودکفایی در امر تولید گرد و غبار و ریزگردها تمهیدات خاصی اندیشیده شده؟
دست‌اندرکار محیط زیست: بله. 20هزار هکتار عملیات مالچ‌پاشی در بیابان‌های کشور انجام شده...
کاناپه: واقعا؟ اگر این‌طوری باشد که دیگر ریزگردی نمی‌ماند تا با آن مبارزه کنیم... اگر ریزگردی نباشد بودجه‌ای هم نمی‌ماند...
دست‌اندرکار محیط زیست: زدی توی خال. برای همین که این سفره جمع نشود ما هر یک متر بیابانی که مالچ‌پاشی می‌کنیم تلاش می‌کنیم تا شش برابرش از جنگل‌ها خود به خود تبدیل به جاده یا ویلا شود. همچنین خیلی دقت کردیم که دریاچه‌ها و رودخانه‌ها هم خشک شوند.

کاناپه: در زمینه مبارزه با ریزگردها و گرد و غبار در کشور چه چشم‌اندازی می‌بینید؟
دست‌اندرکار محیط زیست: راستش این‌قدر غبار زیاد است که ما یک متر جلوتر را هم نمی‌توانیم ببینیم. چشم‌انداز که شوخی است.
کاناپه: آیا ریزگردها برای شهروندان خطر بیماری و جانی ندارند؟
دست‌اندرکار محیط زیست: نه. اهم... اهم... اهم... (و این‌قدر سرفه می‌کند تا تلپی می‌افتد زمین.)

دیالوگ
: الو سلام. خوبی؟ چرا تماس نگرفتی؟ مثلا نامزد هستیم ها. کی می‌آی ازدواج کنیم؟ خیلی منتظریم برگردی از سفر. اصلا ببین عزیزم تو از شهر غریب بی‌نشونی اومدی ، تو با اسب سفید مهربونی اومدی، تو از دشتای دور و جاده‌های پر غبار، برای هم‌صدایی هم‌زبونی امدی، تو از راه می‌رسی پر از گرد و غبار، تمومه انتظار، میاد همرات بهار، چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت، چه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت...
- الو... چی می‌گی؟ حالت خوبه؟ من الان به خاطر همین موضوع گرد و غبار توی بخش مراقبت‌های ویژه بستری شدم و نفسم بالا نمیاد... با این حرفات واقعا روی مخمی... دیگه به من زنگ نزن. بای هانی.




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 9 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۱

بزرگترین شوخی جهان

یا وقتی نقل قولی از شریعتی و کوروش و نیچه برای تولد برنارد شاو نداریم


گفته می‌شود برنارد شاو برای هر کلمه‌ای که می‌نوشت یک دلار حق‌التحریر می‌گرفت. نویسنده‌ی جوانی در پاکتی یک دلار گذاشت و برای او فرستاد و خطاب به او نوشت: «گفته می‌شود برنارد شاو برای هر کلمه‌ای که می‌نویسد یک دلار حق‌التحریر می‌گیرد. خب بفرما. این هم یک دلار. منتظر دریافت اثر یک‌کلمه‌ای شما هستم.»
برنارد شاو که خیلی کلک بود یک دلاری را گذاشت توی جیبش و نامه‌ای به نویسنده جوان فرستاد که فقط توی آن یک کلمه نوشته شده بود: «چشم!»
حکایتی را که نقل کردیم راست و دروغ انتسابش به آقای شاو را نمی‌دانیم – حتما خاطره‌ای است گنگ که گوشه و کنار مجله یا کتابی در کودکی خوانده شده است - اما از چیزی که می‌توان مطمئن بود این است که اگر برنارد شاو نبود جور این حکایت را هم باید جناب کوروش یا جناب شریعتی می‌کشیدند. گویا مدتی است نیچه و شکسپیر برای ارائه این نوع خدمات اجتماعی به ایرانیان به مرخصی رفته است. انیشتین هم از وقتی پسر پرفسور حسابی شروع به ذکر خاطراتی از پدرش و انیشتین کرد، با دل‌خوری یک شب بی‌خبر از ادبیات عامه فارسی رفت و هر چه بود را به یادگار برای پدر پسر پرفسور حسابی گذاشت تا قصه‌هایی برای پر کردن برنامه خانواده تلویزیون یا ستون روزنامه دیواری مدارس راهنمایی و دست بالا دبیرستان - البته به صورت انبوه - بسازد.
می‌گویند شریعتی هم پرفسور شاندل را خلق کرده بود تا حکایت‌های مورد نظرش را به او منتسب کند. با این اوصاف اگر تا چندوقت دیگر باستان‌شناسان کتیبه‌ای بیابند که کوروش هم از کسی نقل می‌کرده که اسمش به گوش کسی نخورده باشد نباید تعجب کنیم.
هیچ اهمیتی ندارد برنارد شاو نمایشنامه‌نویسی ایرلندی‌تبار بود که بیست و ششم جولای‌الاول سنه 1856 در دوبلین ایرلند به دنیا آمد و بعد از عمری فعالیت ادبی که برایش توامان جایزه نوبل و اسکار به ارمغان آورد، چه آثاری خلق کرده، یا اصولا چه‌کاره‌حسن ادبیات و نمایش‌نامه‌نویسی بوده است؟ چیزی که مهم است این است که کسانی باید بار نقل قول‌های بامزه را در جامعه ما به دوش بکشند. برنارد شاو به رندی و ظرافت طبع شهره بود و یک‌تنه در حکایت‌های فراوانی نقش اول را بازی می‌کند که برای هر پرسش و اتفاقی پاسخی طنز در چنته دارد، پس طبیعی است که در نقل محافل ما، انیشتن را از گود به در کند. انیشتینی که حقش را پیش از این‌ها شریعتی خورده بود. البته حالا فامیل دور – از بستگان کلاه‌قرمزی – از گرد راه نرسیده همه را از میدان به در کرده، شریعتی و نیچه و برنارد شاو هم نمی‌شناسد.
بیایید از موضوع تولدمبارکی برنارد شاو دور شویم و از فرصت استفاده کنیم و درد دل کنیم... بله. نه تنها در ادبیات، که در سیاست و ورزش و باقی امور هم همین‌طور است. یعنی همیشه خبر غیر مهم و بی‌ارزش خبری رویداد اصلی را در سایه نگه می‌دارد. حالا توی سیاستش را ما مثال نمی‌زنیم اما مثلا در ورزش (که مثال زدنش مساله‌ای ندارد) فیروز کریمی و علی پروین که اولی طنز تولید می‌کرد و دومی از بس جدی است حرف‌هایش طنز از کار در می‌آید حرف‌های‌شان تیتر یک از کار در می‌آید یا در عالم سینما خورجین خورجین در گرانبهایی است که از مسعود فراستی و فرج سلحشور، رسانه به رسانه هر روز نقل می‌شود.
خب، طبیعی است که با بولد کردن چنین اخبار و نقل قول‌های فاقد ارزش خبری، ذهن مخاطب و خواننده تربیت می‌شود که کم‌کم ساده‌گیرانه با موضوعات روبه‌رو شود و با سرگرم شدن به بخش مضحک و خنده‌دار اخبار روزانه، از اتفاق‌ها و رویدادهای مهم غافل بماند. عادت خواننده به این‌که فقط به خواندن سوتیترها اکتفا کند، یا تماشای یک فیلم را به خواند یک دیالوگ از آن در صفحه وبلاگ دیالوگ‌های تاثیرگذار کاهش دهد، یا خواندن رمانی عظیم را در حد خواندن سطری رمانتیک از آن در گوشی موبایل یا صندوق نامه‌های اینترنتی‌اش پایین بیاورد، یا ... راهی است که زحمت خط کشیدن روی سطرها و ارسال پارازیت را از بین خواهد برد. همچنین از سکه افتادن محتوای اصلی کتاب‌های جدی نویسندگان، با رواج دادن شوخی‌های دستی و دم دستی به آنان، در رسانه‌های خرد نیز موضوعی است که باید به آن دقت کرد.‌
حالا که تولد آقای برنارد شاو سبب شد ما حرف‌هایی را بزنیم که توی دل‌مان مانده بود و ربطی به او نداشت - مثل خیلی از حکایت‌هایی که در فرهنگ ما به او منتسب است که روحش هم خبر ندارد - برای این‌که دینی از برنارد عزیز بر دوش ما نماند، در این سطرهای پایانی چیزی نقل می‌کنیم که لابد باورتان نمی‌شود، اما باور بفرمایید برای شخص شخیص آقای برنارد شاو است که بگویی نگویی چنین چیزی مرقوم فرموده:
«هرگاه قصد شوخی دارم، حقیقت را بیان می‌کنم. این بزرگترین شوخی جهان است.»
بعید نیست از فردا وقتی کسی حقیقت را بیان کند به او بخندیم و بگوییم برنارد شاو گفته هر کی حقیقت را می‌گوید شوخی می‌کند پس باید بهش خندید. دارید به این حقیقت می‌خندید؟ شوخی می‌کنم؟



منتشرشده در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی شرق 8 مرداد 91

مساله این یکی هم هست؛ خانم‌ها در سبد دوچرخه یا سبد خانوار؟

شهردار یکی از کلان‌شهرها، در پاسخ به خبرنگار یک از روزنامه‌‌های صبح که پرسیده بود مراكز شهرداری به خانم‌ها دوچرخه اجاره نمي‌دهند در صورتي كه ما قانوني درباره اين اقدام شما نداريم، پاسخ درخوری داده و گفته: «بله. قانوني نداريم و اگر هم سوارشدن بر دوچرخه به قصد حمل‌ونقل انجام شود، كسي ‌گيري ندارد. اما چون گاهي اين موضوع همراه مي‌شود با برخي اقدامات خارج از عرف خانم‌ها يا افرادي كه دل‌هاي مريضي دارند فعلا اندك محدوديتي اعمال كرده‌ايم.»

در مرکز اجاره دوچرخه در این کلانشهر
خانم کلانشهریان: آقا یه دوچرخه بدید من سوار شم.
کارمند شهرداری: دوچرخه به قصد حمل و نقل می‌خواهی سوار شوی؟
خانم کلانشهریان: بله. اسباب‌کشی داریم. می‌خواهیم لوازم خانه را بار دوچرخه بزنیم. بعدش هم اصلا شاید دوچرخه را پلاک کنیم بندازیم توی کار ترانزیت بین‌المللی، که از این‌ور زعفران بار دوچرخه بزنیم ببریم اروپا، از آن‌ور، از آلمان، قطعات چاپخانه بار بزنیم بیاوریم اینجا توی شهر ... پیاده کنیم. اجازه می‌دهید حالا دوچرخه سوار شوم؟
کارمند شهرداری: بله. چون به قصد حمل و نقل است، کسی گیری ندارد.

در مطب دکتر
دکتر: نفر بعدی.
نفر بعدی: سلام آقای دکتر. من مریض شدم و دلم درد می‌کند.
دکتر: شما باید به شهرداری فلان‌شهر مراجعه کنید. چون شهردار این کلانشهر متخصص دل‌های مریض است و با یک نگاه مریضی آن‌ها را تشخیص می‌دهد.

در شهرداری

شهردار: بفرمایید خانم.
نفر بعدی: سلام آقای شهردار. من از تهران آمدم. دکترها جوابم کردند. دلم مریض است. این هم جواب سونوگرافی و آنژیوگرافی و گرافیتی دلم. حالا چه کار کنم؟
شهردار: این‌طوری نمی‌توانم بیماری شما را تشخیص بدهم. شما تشریف ببرید بیرون، یک دوچرخه اجاره کنید و سوار شوید و یک دوری توی خیابان بزنید، من از همین پنجره شما را ویزیت کنم ببینم دل مریضی دارید یا نه.

در آکادمی نوبل
امسال جایزه نوبل پزشکی را به پرفسور شهردار ...، می‌دهیم که با اعمال محدودیت برای دوچرخه‌سواری خانم‌ها توانسته دل‌های مریض و بیماری‌های داخلی دیگر را با یک حرکت درمان کند.

در سبد دوچرخه یا در سبد خانوار

شهردار از تولید دوچرخه مخصوص خانم‌ها خبر داد و گفت: «تلاش شده تا با قرار دادن سبدي در پشت صندلي و برخي تغييرات جزيي در بدنه، خانم‌ها را از معرض ديد دور كنند تا مشكل حل شود.»

کارشناس موافق: شما چرا با گذاشتن خانم‌ها در سبد دوچرخه مخالف هستید؟
کارشناس مخالف: ببینید. حتا شکسپیر هم گفته در سبد دوچرخه یا در سبد خانوار؛ مساله این است. در ضمن از قدیم گفتند آدم همه تخم‌مرغ‌هاش را در یک سبد نمی‌گذارد. همچنین از قدیم می‌گویند : دوستت دارم سبد سبد باز گل عشق جوونه زد. پس من با این مثال‌هایی که زدم ثابت کردم نباید خانم‌ها را در سبد دوچرخه گذاشت.
کارشناس موافق: ولی این‌طوری باحال‌تره ها. دل‌های مریض هم دیگر نمی‌توانند در سطح جامعه مرض بریزند.
کارشناس مخالف: آیا قرار است با گذاشتن خانم‌ها در سبد دوچرخه، آن‌ها را از سبد خانوار خارج کنید؟

در صف نان
: ببخشید خانم، نوبت من است. من اینجا زنبیل گذاشته بودم.
: زنبیل چی‌یه؟ من خودم توی سبد نشسته‌م آمدم.







منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 8 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

نیازمندی‌های واقعی اقتصادی! (روزنامه دنیای اقتصاد)

http://www.anvarionline.net/wp-content/picture/2012/06/agahi2.jpghttp://www.anvarionline.net/wp-content/picture/2012/06/agahi.jpg


شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱

قبل از این‌که حتا دکمه اینتر را بزند، توسط پلیس فتا؛ متهم دانلود شد

البته ما خیلی خوشحالیم که پلیس قدرقدرت جلوه کند و امنیت جامعه را تامین کند. منتها خبر زیر حیف است همین‌طوری لای خبرها گم و گور شود. می‌گویید نه؟ ایناهاش؛

مطمئنم یازده شب هم نمی‌رسید
 رئیس پلیس فتا فرماندهی انتظامی کرمان گفت: «فردی که با طراحی و دایر کردن وبلاگ در قالب ماساژ درمانی، قصد فعالیت غیر اخلاقی را داشت، روز گذشته دستگیر شد.»
به همین مناسبت که طرف همین که قصد کرده دستش رو شده و دستگیر شده، یاد حکایتی قدیمی افتادیم. روزی روزگاری حکومت نظامی از ساعت هشت عصر شروع می‌شد. در این میان جعفرقلی که تازه به شهر آمده بود به یک پاسبان نشانی خانه برادرش را نشان داد و راهنمایی خواست. پاسبان شروع به راهنمایی جعفرقلی کرد. شما فکر کنید از میدان آزادی باید می‌رفت آن پس و پشت‌های دارآباد. جعفرقلی از پاسبان تشکر کرد و بقچه را زد زیر بغلش و به سمت دارآباد راه افتاد. در همین حین پاسبان دوتا ایست ایست گفت و بعد از پشت جعفرقلی را زد.
جناب سروان دوان دوان آمد و گفت: «چی کار کردی؟ چرا تیر زدی‌ش؟ حکومت نظامی از ساعت هشت شروع می‌شه. الان ساعت چهار بعد از ظهره.»
پاسبان گفت: «جناب سروان، این نشونی‌ای که این می‌خواست بره، من مطمئنم تا ساعت یازده شب هم نمی‌رسید.»

همه درایوهات محاصره شده
حالا به اینجای داستان پلیسی ما توجه کنید:
رئیس پلیس فتا کرمان افزود: «در پی رصد فضای مجازی توسط کار‌شناسان دایره مبارزه با جرایم اینترنتی، وبلاگی رویت شد که دایرکننده آن مطالب مستهجن را درآن درج کرده بود. مطالب این وبلاگ بیانگر این بود که صاحب آن در قالب ماساژ درمانی، به دنبال فعالیت غیر اخلاقی است که شناسایی و دستگیری وی در دستور کار پلیس قرار گرفت. پس از انجام یک سری اقدامات اطلاعاتی و پلیسی، وی طی عملیاتی در یکی از هتلهای شهر کرمان دستگیر شد.»
احتمالا همراه این مجرم خطرناک، چند قبضه سلاح سرد اعم از موس، موس‌پد و یک تخته کیبرد به دست آمده است. این متهم ماساژور اینترنتی قبل از این‌که بتواند لپ‌تاپ خود را روشن کند و ویندوز کامل بالا بیاید با پیامی روی مانیتور خود روبه‌رو شد که نوشته بود: «دست‌ها بالا. به هیچ دکمه‌ی کیبردت دست نزن... در ضمن بازی تموم شد... هتل که هیچی، همه درایوهای کامپیوترت هم محاصره شده. راه فرار یا شیفت + دیلیت نداری.»

خلاف نکردی، قصد که کرده بودی
 رئیس پلیس فتا کرمان تصریح کرد: «در تحقیقات تکمیلی، این متهم به جرم خود اعتراف و هدف از راه‌اندازی این وبلاگ را کسب درآمد و برقراری رابطه نامشروع با مشتریان خود عنوان کرد.»
شانس آوردیم سیستم پلیس راهنمایی و رانندگی با سیستم پلیس فتا فرق دارد. وگرنه از فردا بدون این‌که به کسی می‌مالیدی ماشین را می‌خواباندند و می‌فرستادند پارکینگ. یا همین‌که قصد می‌کردی از چراغ قرمز رد شوی پلیس ماشینت را می‌داد جرثقیل ببرد.

متهم دانلود شد
رئیس پلیس فتا کرمان در ادامه گفت: «متهم در طول بازجویی اقرار کرد که به هیچ وجه فکر نمی‌کرد دستگیر شود.»
بعید نیست متهم گفته باشد: «من تازه می‌خواستم ماساژور آپلود کنم و با یه نفر قرار گذاشته بودم که 23 درصدش لود شده بود... که یهو دیدم پلیس فتا خودم رو صد در صد دانلود کرده.»










منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 7 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۱

دفترچه بیمه داری آمدی هتل؟

معاون وزیر راه درباره واگذاری هتل‌‌های هما گفت: «هتل‌های هما یکی از شرکت‌های ارزنده است که زمین آن بیش از هتل‌ها قیمت دارد اما چون کاربری هتل‌ها باید حفظ شود بنابراین مجموعه هتل‌ها باید با هم به فروش می‌رسید.»
با توجه به اظهارنظر واقع‌گرایانه فوق، به نظر ما بهتر است هتل‌داری و صنعت توریسم را زیرمجموعه وزارت کشاورزی کنیم. چرا؟ چون وقتی زمین مهم‌ترین مجموعه هتل‌های‌مان از خود هتل‌هایش گران‌تر باشد بهتر است هتل‌داری و توریسم را طی مراسم باشکوهی از ریشه از بین ببریم (البته اگر هنوز رسما از بین نرفته باشد!) و وقتی هتل را از ریشه درآوردیم، زمین را یک شخم درست و حسابی بزنیم بلکه جای هتل که از توش توریست در نمی‌آید، از زمین باارزشش شنبلیله دربیاید.

دولت هتل‌دار نیست
معاون وزیر راه گفت: «دولت نمی تواند هتل‌دار باشد.»
ما خوشحالیم که معاون وزیر، ما را از اشتباه در آورد. راستش با توجه به این‌که دولت از آن ششهفتهشت سال پیش تا الان همه‌اش سفر استانی و خارجی بوده و نود درصد عمرش را توی هتل سپری کرده ما خیال می‌کردیم دولت هتل‌دار است. که الان که معاون وزیر راه گفت دولت هتل‌دار نیست متوجه شدیم اشتباه می‌کردیم. اما راستش هر کاری می‌کنیم عکس هتل‌های سفر آخر برزیل با آن ویوی خاصی که داشت از ذهن‌مان دور نمی‌شود.

میان‌برنامه
معاون وزیر راه گفت: «اختیارات دولت در زمینه هتل‌داری کم است بنابراین باید هتل‌ها به بخش خصوصی واگذار می‌شدند.»
خوانندگان عزیز تا لحظاتی دیگر شما را با مفهوم بخش خصوصی آشنا می‌کنیم... چند لحظه و چند سطر صبر کنید...

معنای جدید بخش خصوصی
دانستن و درک حقیقت کار سختی است. چه بسیار آدم‌ها که داشتند صاف صاف زندگی‌شان را می‌کردند و راست راست می‌رفتند و می‌آمدند اما وقتی حقیقت را دانستند تاب نیاوردند و خود را به دره پرت کردند... آیا آماده هستید با حقیقتی شگرف و مفهومی ناب آشنا شوید؟ آیا می‌خواهید بدانید بخش خصوصی یعنی چی؟ آره؟ پس با دقت نظر دیده بردوزید بر حرف به حرف سخنان معاون وزیر راه که پرده از حقیقت برداشته. ایناهاش:
معاون وزیر راه گفت: «پس از چندین بار عرضه به بخش خصوصی، هتل‌های هما به سازمان تأمین اجتماعی واگذار شد.»
پس متوجه شدیم عرضه و واگذاری به بخش خصوصی یعنی واگذاری به سازمان تامین اجتماعی. پس نتیجه می‌گیریم سازمان تامین اجتماعی «بخش خصوصی» محسوب می‌شود که جزییات این موضوع را اگر بخواهیم باز کنیم کل ستون حذف می‌شود پس وارد جزییات نمی‌شویم که که وارد کلیات‌مان نشوند.

دیالوگ هتلی
: سلام. می‌خواستم دو شب در این هتل اقامت کنم.
- دفترچه بیمه داری؟ بیمه تکیلی چی؟
: نه. ندارم. فقط دو شب می‌خواستم بمونم توی این هتل.
- ماندن شما توی این هتل مشکلی ندارد. اما وقتی بخواهید از هتل بروید بیرون باید یکی بیاید کفالت شما را به عهده بگیرد. یا این‌که بگویید آشناهاتان بیایند سندی چیزی بگذارند و شما را در آورند.
: ببخشید پشیمان شدم. من بروم خانه پس. دیگر به شما زحمت نمی‌دهم.
- به. آقا رو باش. حالا در خدمت‌تون هستیم. لطفا بنشینید کنج اون اتاق، رو به دیوار، و این برگه مشخصات مسافر را مو به مو پر کردید. راجع به مسافرهای دیگر هم هر چی می‌دانید پشت این برگه بنویسید.




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 5 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم.)