پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۲

مستند خبرنگار، بی‌شوخی

کارگردان: پوریا عالمی
عکس: Jodi Cobb, National Geographic

امروز، روز خبرنگار است. ما در یکی از تحریریه‌های پایتخت ایران هستیم. [...]
در این تحریریه خبرنگارانی مشغول به کارند. خبرنگارانی سر کارند. خبرنگارانی تو کار خبرنگارانی دیگرند. خبرنگارانی کار بلدند اما ابزار کار ندارند. [...] چه کسی در را قفل کرد؟ کلیددار چه کسی است؟ در این لحظه خبرنگاری از آن ته فریاد می‌کشد: کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی، سر به هوای من. خبرنگاران دیگر یکصدا می‌گویند: روحانی مچکریم. [...]
در این اقلیم به علت آب‌وهوای خاص و شرایط عجیب‌ومهیب جغرافیایی درخت گردو و خبرنگار دیر ریشه می‌دهند اما اگر بدهند می‌دهند‌ها. دیده شده خبرنگار را به مناطق خوش‌ آب‌وهوای شمال تهران منتقل می‌کنند. اما خبرنگار آنجا ریشه نمی‌دهد... کارشناسان معتقد هستند باید خبرنگار را در فصل درختکاری جابه‌جا کرد و برای این کار برنامه‌ریزی مناسب داشت.
در تصویر، چند خبرنگار دیده می‌شوند. یکی از آنها پدرش هم دربیاید خبر را از دست نمی‌دهد. یکی از آنها پدرت را درمی‌آورد تا خبری به دست بیاورد. یکی از آنان نیز پدرش هم دربیاید ازش خبری درنمی‌آید.
اما کمی دورتر، شبه‌خبرنگاری دیده می‌شود که مشغول زدوبند و فروختن تیتر و گزارش است. این خبرنگار مورد بی‌مهری همکاران خود قرار می‌گیرد و از تحریریه کنار گذاشته می‌شود. سپس می‌رود «بولتن» درمی‌آورد و در نهایت توی یک وزارتخانه خودش را جا می‌کند. خبرنگاران به این خبرنگار حرف بدی می‌زنند که فیلمبردار و صدابردار ما هر چه تلاش کردند موفق به ضبط آن نشدند.
امروزه‌روز، خبرنگار به یک شیء تزیینی بدل شده است. در این منطقه که موسوم به نشست مطبوعاتی است یک مدیر و مقام مسوول دیده می‌شود که چند خبرنگار را دورش جمع کرده تا مسخره‌بازی دربیاورد و جوک بگوید. برخی مقامات به وفور خبرنگار در نشست مطبوعاتی با هم چشم‌رو هم‌چشمی دارند، اما اصولا خبرنگاران را سر بزنگاه دور می‌زنند، کلک‌ها.
امروز روز خبرنگار است. تعدادی از خبرنگاران به علت شرایط بد نگهداری افسرده شدند. نسل آنها در حال انقراض است و شکارچیان بعد از شکار آهو و خرگوش به شکار این ‌گونه علاقه زیادی نشان می‌دهند. در حالی که خبرنگار برخلاف آهو نسلش منقرض نمی‌شود و هر چه بیشتر برایش تله بگذارند او مثل کرگدن پوستش کلفت‌تر می‌شود. اوه... اوه... چطور شد. کمک... ما خودمان به تله افتادیم... کات...

منتشرشده در روزنامه شرق 17 مرداد

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

گفت‌وگو با آخرین پیکان پس از خودکشی نافرجامش

زنم، کرایسلر، به من خیانت کرد


پیکان از مسیر اصلی‌اش منحرف شده، وارد خط مخالف شده، و به شدت با یک تریلر کمرشکن برخورد می‌کند و هم‌اینک در بیمارستان بستری است. (خبرگزاری مهر)
پا شدیم رفتیم سر صحنه، تا ته و توی قضیه را دربیاوریم. گفت‌وگوی ما را با پیکان می‌خوانید:

ما: آقای پیکان، چی شد که از مسیر اصلی‌ت منحرف شدی و وارد خط مخالف شدی؟ آیا جزو جریان انحرافی هستی؟  آیا ابزاری برای انحراف هستی؟ یا در کل خواستی رد گم کنی و از مسیر اصلی منحرف شدی که آن‌هایی که از مسیر اصلی منحرف شدند، در مسیر اصلی دیده شوند؟
پیکان: راستیاتش این‌طوریا هم نیست داش من. شماها، ژورنالیست‌جماعت، عادت دارید همه چیز رو سیاسی کنید. الان کش تنبون خودت شل شه و شلوارت بیفته هم سیاسی‌یه؟ د نیست دیگه. خودت عرضه نداشتی تنبونت رو سفت نگه داری. نمی‌شه که تا هر کی هر کاری کرد بگیم انگیزه سیاسی داشته. ای روغن سوخته موتورم تو اون تحلیلت.

ما: لطفا ضد حال نزنید. آقای پیکان چی شد که این‌طوری شد؟ آیا خودکشی کردید؟ یا به شما تعرض کردند؟ یا چی؟
پیکان: خودکشی آقا. خودکشی کردم.

ما: آخه چرا؟
پیکان: عزیزم، من الان 46 سالمه. متولد 1346 هستم دیگه. شما اصلا هنوز به عنوان نظریه هم توی خانه مطرح نشده بودی پسرم.

ما: بله، خب. نسل بنده هیچ وقت به عنوان نظریه مطرح نشد. ما توضیحی هستیم درباره یک اتفاق و پیشامد.
پیکان: خوب گفتی. دمت گرم.

ما: قربونت. لطفا درباره خانواده صحبت کنید. الان کجا هستند و چه کار می‌کنند؟
پیکان: بچه‌هام... بچه‌هام... بمیرم الهی. پیکان‌کارلوس و پیکان‌دولوس، بچه‌های اولم بودند. دوقلو بودند. چی شدند؟ هیچی، هیچی نشدند. اسم‌شون رو هم خارجی بود، عوض کردند، بعد دچار بحران هویت شدند، افسردگی گرفتند، خواستند مهاجرت کنند، نشد، الان توی تیمارستان بستری هستند.

ما: آخی. دیگه چی؟
پیکان: پسر عزیزم پیکان‌استیشن... کارگر اخراجی‌یه. هر جا رفت سر کار، نشد. گفتند نه پشتت بازه که باهات بار ببریم، نه روت بازه و کروک هستی که باهات یار ببریم و اتول بزنیم. خلاصه، چندسال پیش، بیکار و بی‌عار، به دلیل فقر و نداری، خودش رو پرت کرد تو دره و از بین رفت.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: بمیرم واسه بچه‌م پیکان‌وانت. پیکان‌وانت همه‌چی‌ش به خودم رفته بود جز این‌که نصفه به دنیا اومد. نقص عضو داشت. تو رودروایسی یه جاهایی بهش کارهای سبک می‌دهند. پیکان‌وانت من توی مافیای نیسان به این روز افتاد. نیسانی‌ها فراماسونر هستند، یا باید توشون وارد شی، یا توت وارد می‌شند و تو رو محو می‌کنند. طفلک پیکان‌وانتم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: پیکان‌کرایسلرم هم که همون سر زا از بین رفت. من اسم خودم و اسم مادرش رو گذاشتم روش: پیکان کرایسلر. مادرش انگلیسی بود. به من با یه لهجه بامزه‌ای می‌گفت: «مای پیقان! هاو آر یو هانی؟» عاشقش بودم. بچه‌دار که شدیم فکر کردم چشم و چراغ زندگی‌م روشن شده. اما... اما چشم‌های بچه‌م شبیه بنز شده بود. بنز اینا همساده ما بودند، تازه از فرنگ اومده بودند. هی هی... من خیلی ناراحت شدم. با کرایسلر صحبت کردم گفتم جریان چی‌یه. چیزی نگفت. من هم اسم پیکان‌کرایسلر رو از شناسنامه‌م خط زدم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: هیچی دیگه سر این جریان، بعد از سال‌ها که متوجه قضیه شدم، از کرایسلر زنم جدا شدم. توی اون بحران عاطفی بودم که با میس پژو آشنا شدم. خیلی چشای باحالی داشت. این صندوق عقبش هم خیلی ردیف و جادار بود. شیشه‌هاش خودش باز می‌شد. توش خنک بود، موتورش ولی خیلی داغ بود. خلاصه با هم ازدواج کردیم. زودی هم بچه‌دار شدیم. بچه توش به پژو رفت، بیرونش به من. اسمش رو گذاشتیم پیکان‌پژو. ولی توی خونه صداش می‌زدیم آردی. ولی طفلک، نه توی خانواده پژو تحویلش می‌گرفتند نه توی خانواده پیکان. وقتی توی وطن خودش پیکان‌ها و پیکان‌وانت‌ها جدی‌ش نگرفتند، افسردگی گرفت و خواست بره فرانسه، پیش خانواده مادرش‌اینا. که فرانسه گفت: «زکی. مالیدی.» آردی گفت: «مگه افسری؟ تازه مالیده باشم. بیمه‌م.» بعد هم پیکان‌آردی بدبختم حال و روز خوبی نداشت. وقتی دید پژوهای دیگه سر چهارراه‌ها خودسوزی می‌کنند، اون هم خودش رو جلوی در خونه‌مون آتیش زد. هی هی...

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: بعد هم که بچه ناخلفم، پیکان‌جوانان به دنیا اومد. که واقعا واسه من و کرایسلر و پژو آبرو نذاشته. این‌قدر رفتارهای زننده داشت که ما رومون نمی‌شد با خودمون ببریمش مهمونی. یه رفتارهایی داشت ها... شلوارش رو پایین می‌بست، انگار کفش رو کف خیابون سر می‌خوره. مثل این جاهل‌های قدیم که پشت کفش‌شون رو می‌خوابوندن... هی هی... بنزین هم که زیاد می‌خورد. اصلا تو خوردن بنزین زیاده‌روی می‌کرد. تا دو لیتر بنزین می‌خورد قاطی می‌کرد صداش رو می‌نداخت پس کله‌ش. دوتا بلندگو گذاشته بود تو صندوق. سی‌دی می‌نداخت دور گردنش به آینه... هی هی... به خاطر همین رفتارهاش هر شب می‌گرفتند و می‌خوابوندش تو پارکینگ، باید می‌رفتیم سند بذاریم درش بیاریم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: همین دیگه. مریض روحی شدم. هی قرص مکمل می‌ندازم توی باکم. ولی تاثیر نداره. مدت‌ها معتاد شدم گوشه پارکینک افتاده بودم. چندبار هم افتادم تو جوب، که هیشکی دستم رو نگرفت. آخرش شهرداری اومد درم آورد. کرایسلر و پژو هم که دیگه اسم من رو نمیارند. زیر بار زندگی کمرم شکست، خودم رو انداختم زیر تریلر کمرشکن که خلاص شم... که نشد... زنده موندم... (پایان مصاحبه با پیکان)

این گفت‌وگو کمی کوتاه‌تر در روزنامه شرق 16 مرداد منتشر شده است.

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۲

خیارشورها را رنده کن تا من برگردم


کجا ممکن است پیدایت کنم؟ همه‌جا دنبالت می‌گردم، حتا توی اشیای پیداشده‌ی تاکسیرانی. خط راه‌آهن به چهارراه چهارم خیابان دوم. درست روبه‌روی دانشجوپارک. بارها به آن مسیر که با هم رفتیم فکر کردم، نباید به این فکر کنم کجا ممکن است پیدایت کنم. باید ببینم کجا ممکن است گمت کرده باشم. تو از تاکسی پیاده شدی. تا اینجا پیدا بودی. شاید من خودم را گم کردم، که کسی دنبالم نمی‌گردد. شاید من خودم را گم کردم که تو را گم کردم. اگر خودم را پیدا کنم تو را پیدا می‌کنم؟ بارها راهی را که با هم رفتیم تنها رفتم. مشکل اینجا بود که ما با هم راه می‌رفتیم اما تو با من راه نمی‌آمدی... یادم آمد. یادم آمد. تو گم نشدی. تو از تاکسی پیاده شدی و گفتی: برو گم شو. برو گم شو عوضی.

بخشی از داستان خیلی بلند «خیارشورها را رنده کن تا من برگردم»
نوشته: ساموئل سامسرویس
ترجمه: پوریا عالمی.

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه -21

سر صحبت را باز می‌کنم
و بعد حرفم را می‌خورم

همیشه حرفت سر زبانم است
اسمت وسط حرف‌های جدی از دهانم می‌پرد
وسط حرف‌های جدی من حرف ندارم، می‌خندم
وسط حرف‌های خنده‌دار تو حرف نداری، جدی می‌شوی

تو حرف نداری

حرف اول و آخر برای توست
من حرف اضافه‌ام
توی جمله معطلم
توی خانه ول‌انگارم
توی داستان به چشم نمی‌آیم
و همه جا، حرف را به تو می‌کشم

حرف حرف می‌آورد
حرف تو را می‌آورد
وصف العیش می‌کنم می‌خندم

بازی‌های کلامی
بازی‌های زبانی
سرم را به کار خودم گرم کرده‌ام
دوباره سر صحبت را باز کرده‌ام
دارم تیک می‌زنم
تیکی که به تاک نمی‌رسد

شبیه ساعتی که عقربه‌اش افتاده باشد.
شبیه ساعتی که از زمان خودش عقب مانده و تیک داشته باشد
شبیه ساعتی ول‌معطلم در سمساری

چشم خریدار عقب‌مانده‌ای مرا گرفته است


+ تقدیم به چند اصطلاح عامیانه

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۲

آدم باشید برگردید

من با هر کی حال می‌کنم می‌ذاره می‌ره.

دیگه از این به بعد با هیشکی حال نمی‌کنم، حتا شما دوست عزیز، چرا؟ واسه خودتونه. که نرید آلاخون والاخون شید. نرید. مهاجرت نکنید. الکی بگید می‌رم دو سه سال درس می‌خونم و زودی میایم. چند سال شد؟ چندتاتون رفتید؟ درس‌تون تموم نشده یعنی هنوز؟ ای اونجای آدم دروغگو.
چی می‌شد در این فردوگاه بین‌المللی رو گل می‌گرفتند؟
چی می‌شد این فرودگاه، خروجی نداشت. مثل دانشگاه‌هامون که خروجی نداره. فقط ورودی داره.
برید. عیبی نداره. اما آدم باشید برگردید.
نرید شبیه این جنوب‌شهری‌ها که پاشون به کارگر شمالی هم باز شه، دیگه یادی از بچه‌محل‌های قدیم‌شون نمی‌کنند.
برید بابا. ولی زود برگردید. درس بخونید. عیبی نداره. درس بخونید آدم شید. اما آدم باشید و برگردید.
از دوربین‌های فرودگاه بین‌المللی‌مون پنهون نیست، از شما چه پنهون، هر دفعه می‌رم، اگه برم، اگه بتونم برم، واسه بدرقه یکی، که بذاره بره و خودش رو راحت کنه و ما رو ناراحت، یه گوشه می‌رم روم به دیوار، گلاب به روتون، به نشونه اعتراض، همون‌طور سرپا... بله... جیش... بله... همه‌چی ریشه در کودکی داره. نمی‌شه که دوستای قدیمی‌‌ت بذارن برن و تو هیچ کاری نکنی. اعتراضی چیزی. به خودشون که نمی‌شه چیزی گفت، دم آخری. تازه خوشگل و خوش‌تیپ هم کردند، بخوره تو سرشون ولی، که می‌خوان سوار طیاره شن برن فرنگ، بلکه یه جنس مخالف بشینه پیش‌شون، تا اونجا جفتک عاطفی بزنند. بعد زرتی برسند به فرنگ، ببینند... اووووووف... بعد همون‌جا توی فرودگاه همدیگر رو بپیچونند و برند دنبال طالع فرنگی‌شون... بله.

آب فرنگه دیگه. هوای فرنگه دیگه. بخوری شل می‌شی دیگه برنمی‌گردی. برعکس آب و هوای خودمون. هر چی بیشتر بخوری، سفت‌تر می‌شی، موندگارتر می‌شی، کله‌خرتر می‌شی... بله.

من با هر کی حال می‌کنم می‌ذاره می‌ره. دیگه با هیشکی حال نمی‌کنم. لازم باشه حال همه‌تون رو هم می‌گیرم که نرید. اگه فقط واسه این می‌رید که من باهاتون حال می‌کنم پی‌پی به این بخت و اقبال، به این رفاقت.

یه عمر واسه سلامتی سه کس اقدام کردیم. بیا. چی شد؟ رفیقا که گذاشتند رفتند فرنگ زندگی کنند. ناموسا که گذاشتند رفتند فرنگ درس بخونند. موند وطن. آخه، وطن بی رفیق و ناموس وطنه؟ والا. یه جای برهوته. خشک و خالی‌یه.

سرزمین به این بزرگی، یکی باهاس باشه که چهارتا خاطره مشترک داشته باشی. نمی‌شه که هر کی خاطره ساخت، بزنه زیر میز و بازی رو به هم بریزه و بگه نه. من برم خارج. آخه رسمشه؟ شما فیلم ایرونی ندیدی؟ همه برا هم گوله می‌خورند؟ بیا و واسه من گوله نخور. من سپرت می‌شم. ولی پشت آدم رو هم خالی نکنید لامصبا. فیلم ایرونی چی پس؟ با این فیلماشون. چی یاد گرفتید پس؟ با این نوناشون. مگه نون و نمک هم رو نخوردیم؟ می‌شکنید می‌رید؟ برید.

بیا، نیما تو هم رفتی. باشه. برو درس بخون آدم شی. ولی آدم باش برگرد... ببین نیما، نیما دهقانی، خیلی خری برنگردی.

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲

این‌دفعه همه گوله می‌خورند حتا کیمیایی...


مسعود کیمیایی گفت فیلم جدیدش را هفته آینده کلید می‌زند. به همین مناسبت خبرنگار واحد غیرمرکزی را فرستادیم دم‌پر کیمیایی تا ته و توی قضیه را دربیاورد.
به گزارش ما کیمیایی گفت: در فیلم  جدیدم، همان اول فیلم همه گوله می‌خورند اما ته فیلم می‌میرند. یعنی کل فیلم همه آرتیست‌ها گوله خوردند و ازشون خون می‌ره.
کیمیایی در حالی که دستش را می‌کند توی کیسه مار، تا نشان بدهد دارد حقیقت را می‌گوید، گفت: بازیگری که نتونه خونریزی کنه بازیگر نیست.
کیمیایی توضیح داد: همه آخر فیلم می‌میرند جز دونفر که قرار می‌شود با هم ازدواج کنند اما می‌فهمیم آرتیسته همان اول فیلم از عبدو نارو خورده، و کسی که نارو بخورد انگار از پشت چاقو خورده پس او هم آخر فیلم می‌میرد. در نتیجه دختره گریه می‌کند.

کیمیایی گوله خورد
کیمیایی در حالی که جا خالی می‌داد گفت: توی دفتر آموزش سینمایی ما همه باید چاقو و گوله بخورند.
در این لحظه کیمیایی در حالی که خودش را جلوی گوله می‌انداخت تا خبرنگار ما که باهاش رفیق شده بود تیر نخورد، تاکید کرد: دفعه بعد با جلیقه ضدگلوله بیاااااااا رفیـــــــــــــــــــــــــــــق... (که در اینجا به خاطر خونریزی از هوش رفت.)

بیمه رفیق و ناموس و وطن
این کارگردان که بیست سال است فیلم‌هایی شبیه فیلم‌های چهل سال پیشش می‌سازد گفت: یه جای فیلم آرتیست نقش اول در حالی که داره ازش خون می‌ره، استکان ردبول رو سرمی‌کشه و رو به دوربین 3 می‌گه: سلامتی سه کس. رفیق و ناموس و وطن. که در این لحظه یک آقای شیک‌پوش می‌آید و می‌گوید اگر بیمه بودی الان نگران سلامتی رفیق و ناموس و وطن نبودی.
کیمیایی توضیح داد: آرتیسته هم متنبه می‌شود و همان لحظه رفیق و ناموس و وطن را بیمه می‌کند. حتا جو می‌گیردش و کل بدنه ناموس و رفیق و حتا شخص ثالث را بیمه می‌کند.
کیمیایی گفت: البته "بیمه وطن" اسپانسر شده و قرار شده یک پولی بدهد تا این دیالوگ را وسط فیلم بگوییم.

دکمه و دیالوگ
مسعود کیمیایی در حالی که داشت یک چاقو دسته‌صدفی را از پشت رفیقش بیرون می‌کشید و زخم‌هایش را مرهم می‌نهاد گفت: در واقع من چندتا دیالوگ جدید نوشتم که براش دارم یک فیلم می‌سازم. یه بار هم چندتا دکمه داشتم دادم روش پالتو دوختند که نمی‌دانم چرا به تنم زار می‌زند.

تیر خلاص
این کارگردان درباره کیفیت فیلم‌های آخرش گفت: فیلم‌های آخر مهرجویی رو ببینید چی می‌گید؟


(این یادداشت در مجله چلچراغ منتشر شده است.)


دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۲

: چی‌کار می‌کنی؟ - من چم می‌ورزم

[فرهنگستان زبان و ادب فارسی سنگ تمام گذاشت]

هرچه ما جلوگیری کردیم تا به کلمه‌های مصوب فرهنگستان فانتزی زبان و ادب فارسی کار نداشته باشیم، نمی‌شود. دست آدم که نیست. این‌بار «ایسنا» رفته کلمات مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی را پیدا کرده و رسانده به دست ما تشنگان بی‌زبان و بی‌ادب فارسی. این هم شما و این کلمه‌ها و ترکیب‌های خنده‌دار رسمی:

اسکی (ski) = برف‌سُری
دست‌شان درد نکند با این کلمه‌سازی. احتمالا به چوب اسکی می‌گویند: ترمز برف‌سُری.
فقط از فرهنگستان زبان و ادب فارسی تقاضا داریم، با توجه به کلمه کامل «برف‌سُری»، برای آن حالت خاصی هم که آدم می‌نشیند و با منتهاالیه خود روی برف سر می‌خورد، کلمه پیشنهاد کند.

اسکیت (skating) = چرخ‌سُری
یعنی اگر ماشینی توی زمستان چرخش سر بخورد و بزنیم به کسی، پلیس اینطور می‌نویسد:
تصادف به علت اسکیت‌کردن با ماشین‌سواری.

کیک بوکسینگ (kick boxing) = پامُشت
پامُشت؟ من مطمئنم هیچ‌کدام از اساتید مستقر در فرهنگستان کیک‌بوکسینگ ندیدند و پامشت را از لغت‌نامه و نهایتا سرچ در گوگل به دست آوردند. اما باز خوشحالم حالا که بدون تحقیق، و به‌صورت قضا قورتکی کلمه می‌سازند، کیک بوکسینگ را «پا زدن در حال جعبه» ترجمه نکرده‌اند!
با این اوصاف به زودی پاتوپ به جای فوتبال، شلیک‌توپ جایگزین والیبال، دست‌توپ معادل هندبال و سبدتوپ به‌جای بسکتبال استفاده می‌شود.

ژیمناستیک (gymnastic) = چم‌ورزی
گزارشگر: شما چه ورزشی می‌کنی؟
ورزشکار: من چم می‌ورزم.

دیالوگ 2
اولی: میای بریم باشگاه، با هم چم بورزیم؟
دومی: نه که نمیام.

راکت (racket) = دستاک
دستاک؟ یعنی وجدانی، عالمی بمیره، به این نان و نمک، اگر چهارتا از این اساتید توی عمرشان رفته باشند استادیوم. استادیوم که خوب است باشگاه هم نرفتند. باشگاه که هیچی، مطمئن باشید دنبال بچه‌شان هم نرفته‌اند تا دم باشگاه. هی کلمه‌ها را گوگل می‌کنند بعد کلمه می‌سازند همین می‌شود دیگر.

ادامه دارد...
فردا باقي حساب فرهنگستان را مي‌رسيم

منتشرشده در روزنامه شرق

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۲

ماجرای اسباب‌کشی

دیروز از نگهبانی جلوی «آتی‌ساز» پرسیدم آقا شماره وانت‌بار دارید؟
شماره نداد. یهو سوت زد و گفت: «جاسم... جاسم...» جاسم توی سایه نشسته بود و از جاش جنب نمی‌خورد. نگهبانه هرچه صدا زد جاسم نیامد. نگهبانه رفت. از قدیم گفتند تنبل نرو به سایه، سایه خودش میایه. الان می‌گویند جاسم تکون نخور از سایه، هر کی کارت داره خودش میایه.

خلاصه. جاسم آمد و از دور به وانتش اشاره کرد که او هم توی سایه آرمیده بود.
به جاسم گفتم: بار دارم. می‌بری؟
جاسم گفت: طبقه چندمه؟
گفتم: از طبقه هشتم به طبقه همکف.
گفت: هشتم؟ از هشتم نه نمی‌برم.
گفتم: عزیزم، طبقه بیستم باشه، آسانسور حمل بار که هست. چه فرقی داره؟
 گفت: نه. از لحاظ ذهنی درگیر می‌شم. نمی‌تونم از طبقات بالا بار بزنم حتی اگه آسانسور باشه.

خاکی جاسم آمد طبقه هشتم و نگاهی به کتابخانه‌ها انداخت. بعد غیب شد. زنگ زدم. گفت: «من نمیام. لباسام خاکی می‌شه.»
گفتم: جاسم... جاسم... بیا. عیب نداره سر بار رو من می‌گیرم خاکی نشی.
گفت: 10 تومن هم بیشتر می‌گیرم.
اگر بابابزرگم بود و من اینقدر ناز کرده بودم، بهم می‌گفت: تو بدم، بمیر و بدم.

خودت رو بزن به نشنیدنجاسم کتابخانه‌ها و میز و صندلی را بار زد. پنج‌متر نرفته تلق و تولوق وسایل درآمد. تلق، تولوق... انگار ساربان با هزار زنگوله شتر راه افتاده باشد.
- جاسم. به نظر اینها دارن می‌افتندها...
- چیزی نیست. سفت بستم.
- ولی نافُرم صدا میاد. الان می‌افتند می‌شکنند...
- چیزی نیست. محل نذار. خودت‌رو بزن به نشنیدن.
من این شکلی  بودم. این آقاهه چه آرامشی داشت. دنیا به لاستیک چپ وانتش هم نبود. آیا به‌راستی من در کنار یکی از عرفای قرن چهاردهم هجری شمسی نشسته بودم؟

جاسم گفت: نگران نباش. من از این بیشتر هم وسیله بار زدم...
گفتم: مهم نیست چقدر وسیله بار زدی. مهم اینه که چقدرش‌رو تونستی صحیح و سالم پیاده کنی.
جاسم لبخندی زد و نگاه حکیمانه‌ای به من انداخت و گفت: بهش اهمیت نده.
در این لحظه من باید جامه می‌دریدم که متاسفانه دور میدان بودیم و حتما اگر من جامه‌دریده به خیابان اندر می‌شدم، گشت ارشاد بهم تذکر می‌داد.

از این به‌بعد اینطوره
وقتی رسیدیم یکی از باندها پاره شده بود، کتابخانه‌ها تمام و کمال – بدون اغراق – ماهیت ژله‌ای پیدا کرده بود و می‌لرزید، دوتا از طبقه‌های کتابخانه جامانده بود، روی میز خطی افتاده بود که می‌توانست به‌جای نصف‌النهار لحاظ شود، دوتا از صندلی‌ها رنگش رفته بود. به جاسم گفتم: ببین، همه‌چی از بین رفته.
گفت: مگه اینطور نبود؟
من: نه.
گفت: بهش اهمیت نده. هیچی از اولش اینطوری نبوده که هست. اینا هم از الان به‌بعد اینطورن.
بدبختی جاسم دوتای من هیکل داشت و من زورم به جاسم نمی‌رسید. به‌ناچار باید جامه می‌دریدم و هیهات‌گویان به سمت بیابان می‌دویدم.
به جاسم گفتم: حُسن کارت اینه که یه کامیون وسیله‌رو اگه تو بار بزنی، همچین خرد و خاکشیر می‌شه که دفعه بعد می‌شه تو زنبیل ریختشون.

جاسم خندید. پولش را گرفت. لبخندی زد و استارت زد و با وانتش در افق گم شد.

.
(منتشرشده در روزنامه شرق)

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۲

جوش رخ‌جوش رخ تو

[فرهنگستان فانتزی – 2]

ما خواستیم بی‌خیال قضیه شویم. اما انگار خود فرهنگستان فانتزی زبان و ادب فارسی ول‌کن نیست. به همین مناسبت هر روز یک پاراگراف مصوب با کلمات مصوب و خجسته آن فرهنگستان فخیمه می‌سازیم تا حساب کار دست فارسی‌زبانان بیاید:

عشقم
من از عشق رخ تو رخ‌جوش زدم و تو از رخ‌جوش من هی جوش می‌زنی.
عشقم، عمرم، نفسم، به نظرم اگر جوش‌های رخ‌جوش تو روی خال رخ تو بزند، باید اسم آن را بگذاریم خال‌جوش.
امروز تو را در خویش‌یار دیدم و در دل گفتم کاش یار خویش با من در خویش‌یار بودی. کاش با تو ماست و برگکی بخورم.
عزیزم، تو نبودی و امروز دمابان خالی بود. خویش‌یار شلوغ بود و پی پی‌غذا را یا باید به تن می‌مالیدم یا منصرف می‌شدم.
تو از حال من آگاهی نداری و با من دورآگاهی نداری، افسوس. بیا دورآگاهی کنیم با هم.
عزیزم، راستی، چند وقتی است که درونداد دستگاه و دستکم مشکل پیدا کرده. دوستم گفت اگر از دستی استفاده می‌کردم مشکلی پیش نمی‌آمد. دروندادم را که درست کردم امیدوارم بیروندادم مشکل نخورد. به زودی برایت نامه می‌دهم عشقم. بای هانی.

متن بالا با استفاده از کلمات پایین سرهم‌بندی شده:

رخ‌جوش = آکنه / رستوران سلف‌سرویس = خویش‌یار
برگک = چیپس / ماست و برگک = ماست و چپیس
دمابان = فلاسک / دورآگاهی = تله‌پاتی
درونداد = این‌پوت / بیرونداد = آوت‌پوت (اگر این‌پوت درونداد است لابد آوت‌پوت بیرونداد است. ما نمی‌دانیم.)
دستی = پورتابل / پی‌غذا = دسر

+ منتشرشده در روزنامه شرق


(توضیح: در روزنامه "پی" پیش از پی‌غذا حذف شده و دستگاه و دَستَکم به صورت دستگاه دست‌کم تغییر داده شده که خواندن را سخت کرده.)

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۲

فرهنگستان فانتزی زبان و ادب فارسی

ابرستاره از پنجره به بارکنج نگریست و همجوار آبشویه افشانه زد و با پا بافه را کناری زد. سپس در پَرْوَندان دنبال پَرْوَن‌جاها گشت. اما نبود. چراغک سرد بود و خمیراک ماسیده بود. یادش آمد پی‌غذا نخورده. هوس برگک کرد. ابرستاره در پایان اعصابش خرد شد و سه تا پوشینه خورد و پوشن را از روی چتربال برداشت و خودش را از دست فرهنگستان زبان و ادب فارسی فانتزی با بادپر به بیرون پرت کرد.

متن بالا با استفاده از کلمات جدید مصوب فرهنگستان مفخم زبان و ادب فارسی تهیه شده است که برای چزاندن بچه مناسب است.
کلمات پایین مصوبات فرهنگستان فانتزی است که احتمالا برای شادسازی جامعه تهیه شده است.

ابرستاره = سوپراستار / بارکنج = کانتینر
آبشویه = فلاش‌تانک / افشانه = اسپری
بافه = کابل / پَرْوَندان = زونکن
پَرْوَن‌جا = فایل / چراغک = وارمر
خمیراک = پاستا / پی‌غذا = دسر
برگک = چیپس / پوشینه = کپسول
پوشن = کاور / چتربال = پاراگلایدر
بادپر = گلایدر / فانتزی = نامتعارف، غیرمعمولی، غیرضروری.

با این اوصاف به نظر ما که عملکرد فرهنگستان زبان و ادب فارسی کاملا فانتزی است. پایان.

منتشرشده در روزنامه شرق

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲

خودزنی؟ (یا دارم بلند فکر می‌کنم - 3)


اگر نظام طبقه‌بندی کاستی باستانی را در نظر بگیریم، به نظرم جای مطبوعات و جای روزنامه‌نگار خیلی بالاتر از جای سیاستمدار قرار می‌گیرد. سیاستمدار روی صندلی تاریخ مصرفدار می‌نشیند. و با توجه به شیوه انقضا آن صندلی، سیاست‌های فریزی یا فست‌فودی برمی‌گزیند. یعنی یا راست یا چپ. یا محافظه‌کارانه یا اصلاح‌طلبانه. اما صندلی روزنامه‌نگار صندلی بی‌برچسب است. صندلی مدت‌دار نیست که منقضی شود بلکه صندلی مقتضی نقد است.
یا اگر فرنگی‌اش را هم در نظر بگیریم، این چهره سیاسی است که برای عکس انداختن با چهره هنری و فرهنگی برنامه می‌ریزد. یا حضور چندمهمان چهره در مهمانی شامش را در بوق و کرنا می‌کند. یعنی به اعتبار جای افراد فرهنگی و هنری برای جای خود محبوبیت اجتماعی کسب می‌کند. تا آن‌جا هم که بیشتر شنیده شده، اصولا اگر بین اهل قلم و هنر با یک چهره سیاسی، رفاقتی قدیمی هم باشد، دوستی‌شان را خیلی عیان نمی‌کنند و عکسی هم از تک تک ملاقات‌هاشان با آن چهره سیاسی منتشر نمی‌کنند.
اصولا درست‌تر است که چهره سیاسی به بازدید از تحریریه برود نه بار عام بگذارد و تحریریه‌ها را به حضور بپذیرد.
روزنامه‌نگار وقتی سیاستمدارچی و رییس‌جمهورچی و وزیرچی و چی‌چی‌های دیگر شود، دیگر چطور دست به قلم ببرد و به نقد سیاست‌های کلان و خرد عرصه‌های مختلف که در زندگی اجتماعی مردم تاثیر مستقیم یا غیرمستقیم دارد، بپردازد؟
دیدار با فلان شخصیت سیاسی اگر بنا بر دلیل شخصی و مشخصی باشد، که تکلیفش مشخص است. مثلا آقای خاتمی سال‌هاست خطبه عقد روزنامه‌نگاران را می‌خواند. که سنتی حسنه است. یا مثلا آقای احمدی‌نژاد عادت به رفتن به تکیه داشت. علاقه‌مندان و روزنامه‌نگاران علاقه‌مند وی نیز به همان تکیه می‌رفتند که او می‌رفت. که آدابی محترم است.
اما چطور روزنامه‌نگار جز ستون روزنامه می‌تواند کار روزنامه‌نگاری‌اش را پیش ببرد؟ مشاوره دادن به فرد سیاسی، توسط روزنامه‌نگار، دیگر کار روزنامه‌نگاری نیست و کنشی سیاسی محسوب می‌شود، حتا اگر در امور اقتصادی و فرهنگی مشاوره داده باشد. چون حتما مشاور برای مشورت منافع گروه‌هایی را در نظر می‌گیرد و از منافع گروه‌هایی دیگر چشم می‌پوشد، اولویت‌بندی می‌کند، مرزبندی می‌کند، سیاستی به خرج می‌دهد تا ضرر کمتری به وجود آید و هزینه‌ها فایده بیشتری داشته باشند. این کار مشاوری است. کار نفع‌برنده. یا کار ایجاد امکان برای نفع بردن دیگران.
اما روزنامه‌نگاری نقد سیاست‌ها، شعارها، نظرات و عملکرد و کارنامه افراد را در بر می‌گیرد. یعنی پیش‌بینی و تحلیل و نقد و هشدار دادن. یا تشویق کردن به ادامه دادن مسیری صحیح با اصلاح معایب. روزنامه‌نگار نفع عمومی را در نظر می‌گیرد و در نقد کمتر به اولویت منفعت‌برنده‌ها نظر می‌کند. مثل موضوع از بین رفتن جنگل‌ها. مشاور حتما مشاوره داده که اگر این جنگل از بین برود آن جاده ساخته می‌شود و سود جاده‌داری به ضرر نداشتن جنگل می‌چربد. چه سود مردم در کوتاه شدن مسیر، چه سود راهبانی، چه سود شرکت پیمانکار، چه سود دولت در تحقق شعارها و غیره. اما روزنامه‌نگار جنگل را به عنوان جنگل بررسی می‌کند، نه پروژه‌ای تبلیغاتی یا سیاسی.
جای روزنامه و تاثیر و کارکرد روزنامه‌نگاری را - اگر غلو نکنیم و قداست ندهیم - باید جایی بسیار حساس و ظریف و در خطر در نظر گرفت. روزنامه‌نگاری شبیه چراغ‌توری‌های قدیم است. چراغ گازی‌هایی که نور زیادی داشت و به کوچکترین تزلزل، تورش می‌ریخت و نورش را از دست می‌داد، و اگر دیر می‌جنبیدی می‌توانست کار دستت بدهد و به انفجار، به فاجعه ختم شود.


+ دارم بلند فکر می‌کنم

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۲

مخمل روزهای جنگ

بهرام شاه‌محمدلو و مخمل - عکس: مارانتا شمس، موشنا


هنوز جنگ پا پس نکشیده بود از کوچه‌ها، تیغ صفیر موشک خط می‌انداخت توی تاریکی روی صورت شب، پنجره‌ها چسب ترس خورده بود و سر کوچه‌ها حجله پشت حجله می‌گذاشتند. رنگ زندگی خاکستری شده بود و غم از در و دیوار شهر بالا می‌رفت و از شبکه یک و دو فضای خانه را پر می‌کرد. ما بچه بودیم. نقاشی‌مان پر از تانک و مرگ بر صدام بود و صفحه دفتر انشا بوی ناامیدی می‌داد، همه دوست داشتیم خلبان شویم که پدر دشمن را درآوریم. میان این کودکی ناآرام برنامه کودک به داد ما می‌رسید. برنامه کودک پر از صداهایی بود که زنگ زندگی داشت. زنگ آن صداها برای از بین بردن تصویر زنگارگرفته کفاف می‌داد. صدای صداپیشه‌های برنامه‌های عروسکی و دوبلورهای انیمیشن‌های خارجی برای کودکان کارکردی شبیه کارکرد ضدهوایی داشت، یعنی اجازه نمی‌داد صدای آژیر قرمز و صفیر موشک و صدای انفجار همه زندگی ما را در بر بگیرد.
در این میان خونه مادربزرگه که هزار قصه داشت و هزار شادی و غصه داشت و حرف‌های تازه داشت و گیاه و سبزه داشت در کنار خانه ما که موشک خورده بود و ویرانه بود و سر کوچه ما که حجله پشت حجله هم‌محله‌ای و هم‌بازی ما سبز می‌شد به جادوی ترانه و قصه، همیشه سبزه‌زار بود و دشت‌ها که پر از بوی خون بود همیشه بوی گل می‌داد و اینجا که همیشه خزان بود به یمن قدم مبارک مادربزرگه همیشه بهار بود؛ که دل وقتی مهربونه شادی میاد می‌مونه خوشبختی از رو دیوار سر می‌کشه تو خونه.
چندی پیش که فهمیدم کل مجموعه خونه مادربزرگه 24 قسمت بوده غم به دلم نشست. همان غمی که وقتی چندسال پیش به محله خردسالی‌ام رفته بودم در برم گرفت. قدم بلند شده است و آن کوچه دراز دیگر کوچه کوچکی است. آن میدان بزرگ میدانکی است. آن زندگی هم کم از زندگی دارد آیا؟ یا این زندگی با این همه حاشیه ما را از متن زندگی رانده و از کودکی و آن سادگی دور شدیم؟ چطور 24 قسمت ده بیست دقیقه‌ای برنامه عروسکی بخش بزرگی از خاطرات جمعی نسل ما را شکل داده؟ در چه زمانه‌ای زیسته‌ایم؟ مردمان کدام قرن هستیم که قرن‌ها از خودمان جدا مانده‌ایم؟
در میان همه شخصیت‌ها و قصه‌ها و خرده‌روایت‌هایی که خونه مادربزرگه داشت، بیش از همه، مخمل و آن انزوای بی‌نظیر و میلش به در میان گذاشتن شادی‌اش با دیگران و شرکت نکردنش در شادی دیگران، برای من جذابیت داشته و دارد. آن عشق عجیبی که مخمل به نبات پیدا می‌کند هنوز به نظرم برای بررسی روانشناسانه و ساخت مدلی امروزین از روابط انسانی باید مورد توجه قرار گیرد.
و قدرت تاثیرگذاری شخصیت مخمل، هم به کارگردانی مرضیه برومند برمی‌گردد هم به طراحی عروسک عادل بزدوده، هم به عروسک‌گردانی مخمل و هم حتا به طراحی خانه مادربزرگه که مخمل توش یله لم می‌داد و کامبیز صمیمی مفخم آن را ساخته بود. اما مخمل بی‌صدای دلنشین بهرام شاه‌محمدلو، مخمل نبود. صدای گربه‌ای که با تمام وجود دلش برای نبات تنگ می‌شد، بغض می‌کرد و اضطرابی در برش می‌گرفت که نکند نبات را از دست بدهد. گربه‌ای که شبیه ما بود، شبیه نسل ما. گربه‌ای که میل به انزوا داشت. میل به نبات. و ترس از دست دادن. شبیه نسلی که میل به اضطرار دلهره‌های عاشقانه داشت. میل به خو کردن به آن‌چه برایش ممنوع بود، راز مگو بود، ندیده بود، نشنیده بود و فراموش کرده بود؛ عشق.


منتشرشده در روزنامه شرق
+ خبرگزاری موشنا

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۲

مضحکه و مضحک

رفتم تماشا. یکی دو روزی پس هم رفتم تماشا. زندان قصر حالا موزه شده. دیوارهاش را رنگ زدند. کفش را سنگ کردند. چهارتا گل گذاشتند این‌طرف، چهارتا گلدان آن‌طرف. آبسردکن دارد. تنگ آبسردکن آبگرم‌کن است، دلت بخواهد قهوه، دلت بخواهد آب یخ. پنجره دارد. تهویه مطبوع دارد. مستراح تمیز و یک شیر آب گرم دارد. می‌توانی قدم بزنی. از هر طرف که بخواهی. دیوار دور تا دورش هم نیست. برداشته شده. حذف شده. انگار نبوده اما بوده. انگار دیوار از اول زائد بوده. زائده را باید می‌تراشیدند اما یادشان رفته. مانده. جلوی دست و پا را گرفته. دیگر کسی دستش نرفته زائده را حذف کند. حالا کسی دستش رفته. زائده را برداشته. جا باز شده. دل‌باز شده. می‌توانی شهر را ببینی. آدم‌ها را. ماشین‌ها را. می‌توانی هی کنی و بپری از روی دیوارک، بروی شهر، بروی هر جایی که دلت خواست. درهاش از دو طرف باز می‌شود. پنجره‌هاش به آسمان. هواش که تازه باشد و تهویه هم داشته باشد همیشه خوردن دارد، برای همین نیازی به هواخوری ندارد.
چندتا هم نگهبان دارد. که جلوی در ایستادند. که راهنمایی‌ت کنند. که توی محوطه می‌چرخند. که توی چمن نروی و گل‌های تعبیه شده را نکنی. لابد.
از قدیم رسم بوده بعضی جاها مرده را آرایش می‌کردند و می‌کنند. ولی آرایش کردن مرده از کارکرد مرده کم نمی‌کند. مرده مرده می‌ماند حالا با بزک. بی بزک.
زندان قصر اسم مضحکی دارد. زندانی که قصر است. زندانی که کاخ است اما کوخ هم نیست. فقط دیوار است. دیوار بوده. دیوار دیوار.
کسی که پس دیوار بوده، توی تلفن می‌گفته «قربونت بشم، قصرم.» اما زندان بوده. بیرون می‌گفتند «فلانی زندانه.» اما قصر بوده. مضحکه است. مضحکه و مضحک.
تابلوی مونالیزا هم همین حس را دارد. زندانی که قصر شده. لبخند مونالیزا نیست. پوزخند است. خنده‌اش گرفته و پوزخند زده به نقاش‌باشی. گفته زکی. خیالات ورت داشته. این پس‌منظره دوزار جذابیت ندارد. برو بابا. شاید هم شاهزاده بوده داشته به قصرش فکر می‌کرده در آن لحظه. فکر کرده توی قصر حس زندان دارد. بعد گفته خوشی زده زیر دلم بابا. پوزخندی زده. شاید هم نقاش‌باشی تابلو را کشیده، لب‌هاش مانده. مانده تو کار لب. هی کشیده هی برداشته. لب گزیدن. لب خنده زدن. لب بستن. لب بوسه زدن. هر چی. مردد بوده. لب را کشیده، دستش لغزیده، شده لبخند. مثل خندیدن وقتی که خنده ندارد. وقتی هم که خنده ندارد بخندی به خنده‌ات، خنده‌ات می‌گیرد که خنده نداشته داری به چه می‌خندی. صدات هم می‌پیچد لای دیوار.
زندان قصر موزه شده. شیک و آبرومند. شده موزه‌زندان قصر. ما رفتیم تماشا. کسی برای تماشا نبود. همه‌اش بزک بود. همه عتیقه‌ایم با بزک. بی بزک. در قصر، در زندان، در زندان قصر یا هر جای دیگر.

پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۲

فیس تو فیس

شبکه‌های اجتماعی آدم‌های غیر واقعی زیادی به ما می‌دهند و آدم‌های واقعی کمی را که داشته‌ایم از ما می‌گیرند؟


+ دارم بلند فکر می‌کنم - 1

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و شیمبورسکا

خنده‌دار بودن رای دادن را
به خنده‌دار بودن رای ندادن
ترجیح می‌دهم

از: ما


خنده‌دار بودن شعر گفتن را
به خنده‌دار بودن شعر نگفتن
ترجیح می‌دهم

از: شیمبورسکا
ترجمه: شهرام شیدایی


+ ادبیات تطبیقی

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۲

فصل محال فرض محال

تماشای آغاز فصل تازه. نه بهار اصلاحات، نه خزان خدمات. البته نه خدمات پس از فروش. صرفا خدمات اما نه بی‌مزد، بلکه بادستمزد و کارمزد بالا و البته با منت فراوان. یارب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت؛ موجبات خنده. آش کشک خاله، که نخود هر آشی که در آن بوده و هست، به پای ماست. چه بخوریم چه نخوریم. آش رشته به رشته. بابام بزغاله کشته. فصل دست‌رشته. فصل مناسبات نامناسب. فصل ادبیات عامه نزد خواص. فصل عامه مردم خاص. حال باید ایمان بیاوریم به آغاز فصلی دیگر. نه بهار نه خزان. نه گرم نه سرد. گرم و سرد روزگارچشیده‌ها نیز متحیر هستند. با یک گل بهار نمی‌شود. بی‌یک گل نیز زمستان نمی‌شود. فصل پیچیده. روزها به هم. ماه‌ها به هم. ما به هم. هر کس سر در گم. هیچ کس سر از کار خودش درنمی‌آورد. فصل سر کار گذاشتن فصلی. فصل قمر در عقرب؟ میمون فضانورد در قمر. فصل قمر مصنوعی. فصل ادبیات در پستو. پسته در انبار. فصل معکوس. فصل عکس همه چیز در آب. فصلی که شاعران مردد بودند. صدای پای آب؛ به گوش نمی‌رسد. آب سنگین؟ گوش‌ها سنگین؟ شاید این آب روان می‌رود تا به گودالی بریزد که در آن هیچ صیادی مروارید صید نکند. فصل فرضیه‌های فرض محال که محال نیست. فصل محال. فرض محال. بی‌آبی. بی‌عاری. بیگاری. فصل بی‌کاری. پر از شغل‌های فصلی. و در نهایت، منطق محکم و متداول برای شما آب ندارد، برای ما که نان دارد. فصل انتخاب بین آجر کردن نان دیگران، یا نان به نرخ روز خوردن. بد و بدتر. فصل انحرافی. فصلی که فصل نیست. فصلی نو، که بی‌تجربه و نابلدیم به آن. فصل پنجم. نادانسته به این‌که به سرما می‌زنیم و سوز گداکش، یا به گرما می‌رسیم و خرماپزان. فصل حیرانی. آغاز فصلی نو. فصلی خوب؟ فصلی بد؟ فصلی بلافاصله از فیصله‌یافتن قائله‌ای دیگر. بی جیک جیک مستون. تماشای آغاز فصل تازه. بی بوی عیدی بوی توپ. فقط کاغذ رنگی به عنوان اوراق بهادار. فصل ترس ناتمام گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه. فصل شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور. فصل خوف. فصل شوق. فصل دشنه در دیس. فصل ابراهیم در آتش. فصل تولدی دیگر. فصل تازه را به تماشا نشسته‌ایم. باید ایستاد و فرود آمد. بر آستان دری که کوبه ندارد. باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد.

دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۲

خودزنی؟ (یا دارم بلند فکر می‌کنم - 1)

در کل "همه" تحلیل‌گر "همه" مسائل هستیم و برای هر موضوعی نسخه نهایی را می‌پیچیم. سیاست و اقتصاد و خاورمیانه و فرهنگ و هنر و غیره هم ندارد. خواهش می‌کنم چندشهروند معمولی با حضور در رسانه‌ها نظرات‌شان را مطرح کنند تا "ما تحلیل‌گران" و "ما کارشناسان" و "ما روزنامه‌نگاران" ببینیم نظر خود ملت چیست. و در کل چندچندیم.
بحث کردن با قلع و قمع کردن فرق دارد. شوخی کردن با مسائل و اشخاص هم با خاک یکسان کردن‌شان فرق دارد. انتقاد با تخریب فرق دارد. انتقاد باید طوری باشد که طرف بتواند خودش را اصلاح کند، نه چنان که نتواند بلند شود و زمین‌گیر شود. در تاریخ نمونه‌های گل‌درشت کم نداریم که خودمان از بین می‌بریم، و برای بازسازی دوباره‌اش به چه‌کنم چه‌کنم افتاده‌ایم.
بحث - سیاسی و غیرسیاسی‌اش - امری نیست که به آدم الهام شود. آدم باید دوزار مطالعه کرده باشد، مداقه کرده باشد، دیده باشد و شنیده باشد تا بتواند به تحلیل برسد. همین "ما کارشناسان" هستیم که می‌شویم "ما مسوولان" و به صورت دیمی کار را پیش می‌بریم. همین است که یاس را عمومی ترویج می‌کنیم، امید را می‌سوزانیم، فرصت‌ها را از بین می‌بریم و بعد آه می‌کشیم.
کمتر کسی است که هم برای موضوعات سیاسی، هم مسائل اقتصادی، هم مشکلات فرهنگی، هم بحران‌های منطقه و جهان، صاحب‌نظر و البته صاحب "نظر نهایی" باشد. هر کدام از مسائل، کارشناسان خبره خودش را دارد. باید بیاموزیم کمی مطالعه کنیم. ببینیم نظرات صاحبنظران چیست. بعد نظرمان را مطرح کنیم.
هرچند بعضی از کسانی که به عنوان خبره و کارشناس مطرح هستند - هم داخل و هم خارج و هم داخل قدرت و هم خارج از قدرت - اصولا کج‌دار و مریز و به صورت بی‌درد سر "آزمون و خطا" جامعه را پیش می‌برند. و هزینه زیادی را به جامعه تحمیل کرده‌اند و می‌کنند.

به نظرم رفتار سیاسی ما دقیقا شبیه وقتی است که در خیابان و اتوبان تصادف می‌شود. همه می‌زنیم کنار و می‌شویم کارشناس. صدتا مثال هم می‌زنیم که ثابت کنیم چرا طرف اشتباه کرده، چرا تصادف کرده، چرا کارش به اینجا کشیده. بعد هم برای آینده‌اش کلی اظهار نظر می‌کنیم و می‌گوییم خری اگر این نسخه که برات نوشتم را برای آینده و زندگی‌ت نپیچی.
بدبختی دوتا حرکت ساده کمک‌های اولیه هم بلد نیستیم که جان طرف را نجات دهیم یا براش وقت بخریم که آمبولانس برسد، بعد می‌خواهیم به جای کمک‌های اولیه، کمک‌های حیاتی بهش بدهیم که زندگی‌اش زیر و رو شود. حالا نمی‌بینیم بنده‌خدا خودش زیر و رو شده و ماشینش زیر و رو شده و حالش زیر و رو شده است.
بعد هم سوار ماشین‌مان می‌شویم و با خیال راحت خر خودمان را می‌رانیم و می‌رویم پی کارمان.
تنها نتیجه این است که:
1- جلوی زن و بچه‌مان خیلی جهان‌دیده و تیز و بز جلوه کنیم.
2- کارشناس بیمه و پلیس و اورژانس دیر برسند سر صحنه تصادف و طرف از دنیا برود.
3- و در نهایت هم عین خیال‌مان نیست علاوه بر ضرری که کارشناسی غلط مان به شخص وارد کرده، ترافیک شدیدی به وجود می‌آوریم و جامعه به دلیل هزینه‌ای که ما به‌شان تحمیل می‌کنیم، دیرتر به زندگی‌شان می‌رسند.


+ دارم بلند فکر می‌کنم

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و ابی

وقتی میای قشنگ‌ترین پیرهنت رو در بیار...

از: ما


وقتی میای قشنگ‌ترین پیرهنت رو تنت کن...

از: مسعود امینی
با صدای ابی



+ ادبیات تطبیقی

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۲

ازدواج بر اساس قانون کار تنظیم شود

در مطایبه و پاسخ به مقاله دکتر مصطفا ملکیان نظریه صادر فرمودیم:

انجام کار غیراخلاقی بهتر از ایجاد نهاد غیراخلاقی!

 

] مقاله تفکرانگیز و تامل‌برانگیز دکتر ملکیان درباره "ازدواج" مخالفان و موافقانی داشت. ما برای این‌که کار را یکسره کنیم، نظر خودمان را بروز می‌دهیم. توجه بذل عنایت تدقیق بفرمایید که مطالب توی [  ] را ما صادر کردیم.[

 

دکتر ملکیان: بارها گفته ام و از این سخن تحاشی ندارم. منتها می دانم که نه تنها من، بلکه اگر بزرگترین متفکران جهان هم همین مطلب را بگویند باز وضع به همین منوال ادامه پیدا خواهد کرد. همه ی آدمیان، اخلاقی نیستند که وقتی یک منظر اخلاقی برایشان روشن شد به مقتضایش عمل کنند.
۱- جهت اول اینکه معتقدم ازدواج قِوامش به احساسات و عواطف و هیجانات است و احساسات و عواطف و هیجانات، غیر اختیاری ترین بخش وجود ما هستند. آن وقت در نهاد ازدواج می خواهیم غیر اختیاری ترین بخش وجود ما زیرِ مهمیزِ قانون و تبصره و ماده در بیاید و این خیلی بی معناست و نتائج اخلاقی منفی خواهد داشت.

ما: ]معتقدم ازدواج قوامش به حساب بانکی است. البته بنده هم چون دکتر ملکیان معتقدم غیراختیاری‌ترین بخش وجود ما حساب بانکی است. چون احساسات و عواطف و هیجانات ما ربط مستقیم به حساب بانکی ما دارد. اگر مرد و زن به جای مهمیز قانون و تبصره و ماده قانون مدنی زیر یوغ قانون بانکی بروند و مشخص شود هر کسی چقدر عایدی از زندگی دارد و چقدرش را با زور بازوی خودش به دست آورده مشکلی پیش نمی‌آید. چون دیده شده طرف بعد از دوسال که وضع آن یکی خوب شد، هوایی می‌شود که حق و حقوق قانونی‌اش را که قوانین ازدواج آن را مشخص کرده، بگیرد و برود. زن و مردم هم ندارد ها. هر کی بیشتر پول دربیاورد آن یکی با خودش می‌گوید:

"ببین چه پاقدمی داشتم. به به... چه پام سبکه..."

بعد فکر می‌کند "پس من چی؟"

خب نمی‌شود که. یکی دیگر کار کرده، یکی دیگر بخورد؟ به قول مرحوم آقابزرگم کار کردن کارگر و خوردن بی‌کار؟ اگر طرف را توهم عاشقانه تاثیرگذارانه برداشت چه؟ دیده شده طرف می‌گوید من هم در خانه کردم و حق برابر دارم از این سود و پیشرفت مالی. بله. ولی اگر شرکت تجاری بود، مدیرعامل هم کار کرده بود، آقامراد خدمات هم کار کرده بود. هر دو هم از صبح تا شب پا به پای هم کار کرده بودند. آیا حق برابر دارند؟ این‌طوری اگر قرار باشد به ساعت کار بسنجند که باید همه را سر کار تخس کنند بین هم، و چیزی برای طرف ازدواج آدم نمی‌ماند. پس نتیجه گرفتیم اگر به جای قانون مدنی ازدواج از قوانین مربوط به کارگر و کارفرما استفاده شود بهتر است و سند ازدواج را آن‌طور تنظیم کنند بهتر است. چون حق و حقوق طرفین قرارداد مشخص است و هر کسی نون بازوی خودش را می‌خورد![


دکتر ملکیان:  ۲- نکته ی دوم اینکه در ازدواج چون فرض بر این است که اخلاقاً با عشق باید ازدواج صورت بگیرد و عشق امری ذوطرفین است بنابراین اگر ویژگی ای در من عوض شود یا ویژگی ای در معشوق من عوض شود یا در هر دوی مان عوض شود بی شک عشق شدت و ضعف پیدا می کند. قوام عشق به طرفین است. جایی که شدت پیدا می کند مشکلی پیدا نمی شود، اما جایی که ضعف پیدا می کند باعث می شود که شما در ازدواج اگر به وفاداری که وظیفه ی اخلاقی تان هست عمل کنید، باید با این شخص زندگی تان را ادامه دهید اما این با "صرافتِ طبع" ناسازگاری دارد که آن هم وظیفه ی اخلاقی ماست. چرا باید اصلاً نهادی درست کنیم که میان دو تا وظیفه ی اخلاقی ما تعارض ایجاد کند؟ و من هر کدام از این دو را انتخاب کنم مشکل دارم. پس از اول این تعارض را بین این دو درست نکنیم.

ما: ]البته قدیم که این‌طوری نبود. چطوری؟ این‌طوری که فرض بر این باشد که با عشق باید ازدواج صورت بگیرد. فرض بر این بود که ننه و خاله آدم هیکل و گیس و دک و پوز و پر و پاچه طرف را در خزینه مورد بررسی قرار دهند. اگر خوب بود معامله را جوش بدهند. وقتی قدیم فرض بر حمام عمومی بود، الان فرض بر حمام نمره است و طرفین تا صابون هم به پوست‌شان نخورد آن فرض که ما لحاظ کردیم یعنی عشق، درشان درنمی‌گیرد! این که قبل و الان بود. ما نمی‌دانیم بعد چطور خواهد شد.[


دکتر ملکیان:  ۳- نکته ی سوم این است که شما به همان دلیلی که عاشق این فرد شده اید ممکن است در آینده عاشق فرد دیگری هم بشوید و ممکن است آن عشق شدت بگیرد بر این عشق. بعد با چه استدلالی می شود حق شما را از زندگی با آن فرد گرفت؟ چرا باید کاری کنیم که تعهد نسبت به همسر سابق با عشق نسبت به فرد دیگری تعارض پیدا کند؟ اصلا نهادی درست نکنیم که این مشکل را ایجاد کند. همیشه نباید گفت که هنگام تعارض چه کار باید بکنیم. اصلا چرا باید دست به کاری بزنیم که موجب به وجود آمدن تعارض شود.

ما: ]این حرف درستی است. مساله اینجاست اگر ازدواج هم نکرده باشیم و عاشق فرد دیگری بشویم، به فرد اول آسیب می‌زنیم و طفلک چندماه زانوی غم بغل می‌گیرد و آبغوره می‌گیرد. این تازه در حالی است که ازدواج هم نکرده باشیم. ازدواج که بدتر. چرا؟ ما دوتا فرض داریم. اول ازدواج با عشق صورت می‌گیرد. فرض دوم ازدواج بدون عشق تمام می‌شود. در جامعه تا آنجا که ما دیدیم کسی که ازدواج کرده هم در امان نیست! کسی هم که ازدواجش را فسخ کند و طلاق بگیرد رسما چیز دیگری فرضش می‌کنند و مدام ازش می‌خواهند غذا بپزد و آشنایان و دوستان قدیم را به خانه دعوت کند تا دستپختش را بخورند! پس ما نتیجه گرفتیم اصلا نباید دست به کاری بزنیم. یعنی نه ازدواج کنیم نه ازدواج کنیم. راه ساده این است که در برویم توی غار و در را از تو ببندیم و خلاص تا امنیت‌مان به خطر نیفتد.[

 

دکتر ملکیان: ۴- نکته ی چهارم اینکه سلامت روان آدم که تأمینش وظیفه ی اخلاقی آدمی است نیازمند حریم خصوصی است و ازدواج حریم خصوصی را از شما می گیرد. یعنی شما برای سلامت روانی تان نیاز دارید که حریم خصوصی برای خودتان داشته باشید. حریم خصوصی این است که من یک آناتی یک لحظاتی باید آنچنان که می خواهم در تنهایی به سر ببرم و این وانهادگی و تنهایی در زندگی زناشویی همیشه سلب می شود. البته اینکه ازدواج این حریم خصوصی را از آدم می گیرد از جامعه به جامعه فرق می کند ولی هیچ جامعه ای نیست که در آن ازدواج این حریم خصوصی را اصلاً نگیرد و شما دیگر آن حریم خصوصی را ندارید و این مضر است برای سلامت روان ما.

ما: ]این مساله حریم خصوصی هم جوک بامزه‌ای است. وقتی طرف توی خانه باباش و توی مدرسه و محله و سر کار و زندگی و اینباکس ایمیلش حریم خصوصی ندارد، اصلا پیش‌فرضی از حریم خصوصی ندارد که با ازدواج از دستش بدهد! یعنی اصولا اگر یک موقع ما ببینیم دیگران به حریم خصوصی‌مان احترام می‌گذارند، حتما دچار افسردگی می‌شویم.[

 

دکتر ملکیان:  ۵- نکته ی پنجم این مسئله است که شما و طرف مقابل تان فقط در عاشقی و معشوقی مشترکید اما در بقیه ی ویژگی ها اختلاف دارید. حال اگر این اختلاف در مقام عمل جلوه کرد چه باید کرد؟ فرض کنیدکه شما سینما را دوست دارید و از تئاتر نفرت دارید و همسرتان تئاتر را دوست دارد و از سینما نفرت دارد و شما می خواهید با هم بروید بیرون؛ اینجا کار آسان است و اگر بخواهید خیلی عاقل باشید و بخواهید اخلاقی عمل کنید می گویید تو برو تئاتر خودت را و من می روم سینمای خودم را. تا اینجا مشکلی نیست اما اگر در یک مسئله ای بود که نشود گفت من می روم راه خودم را و تو برو راه خودت را چه؟ مثلا می خواهیم خانه بخریم. من می خواهم خانه ای را بخرم که در محله ای باشد که هوای سالمی دارد ولی پرستیژ اجتماعی ندارد ولی همسرم می خواهد در محله ای خانه داشته باشد که پرستیژ اجتماعی دارد ولی هوای بسیار آلوده ای دارد. آیا اینجا می شود گفت که تو خانه ی خودت را بخر و من خانه ی خودم را می خرم؟ مشکل دقیقاً این است که اگر بخواهم حق همسرم را حفظ کنم باید حق خودم را ضایع کنم و اگر بخواهم حق خودم را حفظ کنم باید حق همسرم را ضایع کنم. فرض کنیم در خرید خانه هم ماجرا را اینگونه فیصله دادیم که بیا در خانه خریدن تو حرف من را گوش کن منتها در اتومبیل خریدن من حرف تو را گوش می کنم. اما اینجا درست است به لحاظ اخلاقی، نزاع فیصله پیدا کرده است اما آهسته آهسته شما به لحاظ روانی به این نتیجه می رسید که من عشق این فرد را به هزینه ی بالایی دارم می خرم. هزینه اش این است که من از خواسته های خودم صرف نظر کنم.

ما: ]این هم به نظر ما مساله مهمی نیست. چون الان اوضاع سینما و تئاتر و کنسرت و غیره طوری است که کسی با کسی دعواش نمی‌شود! سالی به دوازده‌ماه یک فیلم خوب ممکن است اکران شود که این‌دیگر بحث ندارد. خرید خانه هم که شوخی است. پس بحثی توش نمی‌ماند. قدیم می‌رفتند بنگاه می‌گفتند: «یک خانه می‌خواهیم چنین و چنان.»

الان بروند بنگاه: «می‌گویند این‌قدر پول داریم. چی می‌شه باهاش گرفت؟»

پس سر این موضوع هم اختلاف نیست. چون حق انتخابی نیست.

اما حالا که موضوع هزینه شد باید عرض کنیم در کل مقرون به صرفه نیست. نه ازدواج، نه زندگی. مرگ و میر هم حتا نمی‌صرفد. یعنی طوری شده که اگر طرف فوت کند، باید خانه‌اش را بفروشند پول شام و ناهار و قبر بدهند توی بهشت زهرا. که بازماندگان بخورند و لعنتش نکنند.[


دکتر ملکیان:  آیا نمی شود عشق وجود داشته باشد و شخص از این دست هزینه ها ندهد؟

ما: ]می‌شود. اما همسایه‌ها ممکن است زنگ بزنند و بگویند در همسایگی ما عشق بدون پرداخت هزینه وجود دارد. و بعد بیایند – البته از اماکن – و به خاطر نداشتن مجوز و عدم پرداخت هزینه‌ها و تغییر کاربری منزل طرف را ببرند.[


دکتر ملکیان:  بله ممکن است وآن وقتی است که عشق در قالَب ازدواج نباشد. من معتقدم زندگی اصیل خیلی زندگی مهمتری است. من توصیه ی اخلاقی می کنم که این دست زندگی ها فسخ شود. نهاد ازدواج یک نهاد غیراخلاقی است ونباید واردش شد اگر واردش شدید و به این تعارضات اخلاقی برخوردید باید فسخ کنید. منتها باید تمام هزینه های فسخ را بپردازید. در علوم انسانی باید ببینیم که در اعمِّ اغلب موارد چگونه است ونمی توان به معدود ازدواج های متفاوتی که فاقد این تعارضات است اعتنا کرد.

ما: ]بله. ممکن است. ولی بدبختی اینجاست که بشر خودش را تافته جدابافته می‌داند و فکر می‌کند حتما همان استثنا بشری خود اوست. برای همین تا آنجا که من دیدم همه فکر می‌کنند ازدواج متفاوتی کرده‌اند و زندگی مستثنایی خواهند ساخت، ولی همه بعد از چندماه می‌گویند کاش کار غیر اخلاقی خودمان را می‌کردیم و نهاد غیر اخلاقی نمی‌ساختیم! دردسرش کمتر بود واقعا.[

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 15

بلند می‌شوم یک استکان چای بریزم
ساده و بی‌هیچ آرایه‌ی ادبی
در آشپزخانه
تمام شعرهای جهان را مرور می‌کنم
تمام معشوقکان جهان را مرور می‌کنم
تمام چای‌های جهان را مرور می‌کنم

تی‌بگ‌خوری
از مردانگی افتادن است
همه از اصل افتاده‌ایم
و قوری در کابینت قولنج کرده است

آشپزخانه گاهی
اتاق انفرادی است
استکان و کاسه‌بشقابی که تو به آن دست زده‌ای
دست به دست هم داده‌اند
که از من نَسَق بکشند
و مرا مُقُر بیاورند

اعتراف می‌کنم
تو نیستی
و قاضی محق است اقدامات تلافی‌جویانه‌ی من را
به حذف دستان تو از دستان من
به حذف چشمانت از چشمانم
به حذف لبانت از لبانم
به حذف تو از ائتلاف ما ربط دهد

من مقر آمدم تو نیستی
اما به نبودنت در طول روایت تن نمی‌دهم
و این حذف، حذف به قرینه‌ی لفظی نیست؛
بازی ساده‌ی زبانی است
مثل پدری که همه کلاه‌هایی را که سرش گذاشته‌اند
سر دختری می‌گذارد که پسرش دوستش دارد


نه.
صندلی‌ای که روبه‌روی من خالی است خالی است
آشپزخانه از وزن افتاده من از قیافه افتاده‌ام و قافیه را باخته‌ام

در استکان چای می‌ریزم
بی‌هیچ حرف اضافه


+ شبانه بی شاملو

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و فروغ فرخزاد

دستانم را در باغچه می‌کارم
کرم خواهم زد
می‌دانم می‌دانم می‌دانم
و کبوترها و مرغ‌ و خروس‌ها من بدبخت را خواهند خورد


از: پوریا عالمی

...


دستانم را در باغچه می‌كارم
سبز خواهم شد
می‌دانم می‌دانم می‌دانم
و كبوترها در گودی انگشتان جوهری‌ام
تخم خواهند گذاشت

از: فروغ فرخزاد


+ ادبیات تطبیقی

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۲

ماجرای عجیب ناهار خوردن یک روزنامه‌نگار با رییس بانک


هفته عجیبی را از سر گذراندم. اول فهمیدم پسرخاله دوستم رییس بانک است. بعد فهمیدم برادر مدیرمسوول‌مان توی بانک است. پریروز هم متوجه شدم یک رییس بانک نوشته‌های من را دوست دارد. از آنجا که من هم نوشته‌های رییس بانک‌ها را دوست دارم قرار شد با هم ناهار بخوریم.
قبلش بگویم از وقتی فهیدم سه تا رییس بانک دور و برم وجود دارد، ناخودآگاه تا سر کوچه هم بخواهم بروم آژانس می‌گیرم. یعنی تا خود آژانس هم بخواهم بروم دربست می‌گیرم. اصلا یک حالت متفرعن متبختر درم حلول کرده که بورژواجماعت را پرولتار می‌بینم.
تا به انتهای ستون نرسیدیم قضیه ناهار با رییس بانک را برای‌تان تعریف کنم.
خلاصه من هم که از بچگی دوست داشتم بانک بزنم، با خودم گفتم از قدیم گفتند اگر می‌خواهی ده را بچاپی دم کدخدا و شورا و شهرداری و غیره‌اش را ببین، پس بهتر است با رییس بانک بریزم روی هم. برای همین دوتا وانت گرفتم با خودم رفتم، گفتم اگر پا داد و اختلاس کردم وسیله باشد سه هزار میلیارد تومان را ببرم خانه.
نشستیم به ناهار خوردن. رییس بانک گفت من کارهای شما را از بچگی خیلی دوست دارم. نفهمیدم از بچگی من کارهام را دوست دارد یا از بچگی خودش کارهای من را دوست دارد. چون وقتی او بچه بود من نطفه هم نبودم. خلاصه وقتی دیدم این‌طوری احترام می‌گذارد، من هم گفتم من هم اتفاقا از بچگی کارهای شما را دوست داشتم. همیشه دوست داشتم بیایم شعبه شما حساب باز کنم اما روم نمی‌شد. تا این‌که بی‌ام‌دبل‌وی گذاشتید برای جایزه، من بهم برخورد. گفتم ایرانی جنس ایرانی باید جایزه بدهد. مگر ما خودروی ملی و پراید نداریم که شما بی‌ام‌دبل‌یو می‌دهید؟ خلاصه سر صحبت باز شد و رییس بانک گفت اتفاقا یک موقع جایزه پراید بود، زد و یکی برنده شد، ما ظهر زنگ زدیم بهش گفتیم برنده شدید. طرف گفت چی؟ گفتیم  پراید. گفت خجالت نمی‌کشید برای یک پراید سر ظهر من را از خواب بیدار کردید؟ نگو طرف بی‌ام‌دبل‌یو داشت، فردا که آمد بانک متوجه شدیم. آمده بود پول پراید را بگیرد تا گلگیرهای ماشینش را عوض کند.
حرف حرف آورد و فهمیدم اختلاس از این ناهار درنمی‌آید. وانتی‌ها را صد و بیست هزار تومان دادم و رد کردم رفتتند.
رییس بانک گفت هدف شما چیست؟
گفتم می‌خواهم با شما بریزم روی هم و یک اختلاسی بزنیم و بروم بغل سلین دیون، همسایه‌شون بشوم.
رییس بانک گفت آن دوران گذشت. الان سلین دیون که هیچی، همسایه عمه بنده هم در سرآسیاب دولاب نمی‌توانی بشوی.
گفتم بیا پس بانک را بزنیم.
در گاوصندوق را باز کرد، همه دفترچه اقساط ازدواج عوام و رانت‌های خواص.
گفتم توی دوره و زمانه‌ای هستیم که بانک زدن هم نمی‌صرفد و به کاهدان بزنی بهتر است.
رییس بانک که می‌دانست من روزنامه‌نگارم، خیال می‌کرد الان حلقه اتصال به گوش مسوولان را پیدا کرده. شروع کرد از همه چیز شکایت کردن. آخرش گفت من رییس بانک حقوقم یک و سیصد است. یک کله‌گنده توی اداره .... می‌شناسم حقوقش یک و چهارصد است.
آقا این حرف‌ها را شنیدم، اصلا یک حالت معنوی - بورژوازی خیلی عجیبی بهم دست داد. بعد ترسیدم گفتم: درآمد من از رییس بانک و درجه‌دار مملکت بیشتر است، جرم نباشد؟
رییس بانک گفت حالا که برای اختلاس چیزی ته دخل نمانده، اگر می‌خواهی وام خودرو برایت بگیرم که البته گواهینامه نداری. وام تعمیرات هم هست که خانه نداری. خب... می‌توانم پارتی‌بازی کنم و وام تعمیرات تلفن همراه بگیرم برایت. فکر کنم هفتادهزار تومان بشود ردیف کرد، قسطش ماهی هفت‌هزار تومان. خوب است؟
آقای خودم که شما باشی، خانوم خودم که شما باشی، دوزار که کاسب نشدیم، هیچ؛ آخرش ناهار را هم من حساب کردم. برگشتنی پول آژانس هم نمانده بود، چپیدم توی بی‌آرتی، جیبم را هم زدند و دعوا شد و ما را بردند کلانتری. جرم؟ ناهار خوردن با رییس بانک، سد معبر با وانت، متهم به اختلاس، سرقت بانک، تلاش برای رفتن بغل سلین دیون و البته روزنامه‌نگاری.
بله دیگر. الان هم که دارم این‌ها را برای شما می‌نویسم دربه‌در یک ضامن هستم، نه برای وام. برای این‌که بیاید کلانتری و ضمانت کند که بیایم بیرون. رییس بانک چی شد؟ لابد آن را هم از کار برکنار می‌کنند تا فردا پس‌فردا بشود ... بشود یک‌کاره‌ای.



منتشرشده در روزنامه‌ی شرق

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۲

تهران‌زدگی

از تهران خیلی وقت است که زده شده‌ام. سال‌هاست. آلوده شدن به زندگی شهری بیمارم کرده. از کودکی ویروسش را همراه دارم. برای ماندن در این شهر خاکستری و خشن و عبوس یکی دو دلیل بیشتر ندارم. از تهران که می‌روم بیرون دلم برای تهران تنگ نمی‌شود. دلم برای زندگی در جایی که پایتخت نباشد می‌رود. دلم پر می‌زند در شهری زندگی کنم که رودخانه داشته باشد.
یک‌بار سفر یک‌روزه‌ام به بیرون از تهران تبدیل به سفری هزارروزه خواهد شد. مدت‌هاست به هر شهری در این سرزمین سفر می‌کنم، بلیت برگشت نمی‌خرم.


تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 18

مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد
و من
خودم را سیاه می‌کنم تا سپیدبخت شوم


+ تقدیم به چند اصطلاح عامیانه