جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۶
چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۶
سهشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۶
جناب نیویورکر ۵ قرون؟!
باید هم نیویورکر «سلیقه» ادبی و فرهنگی و هنری ایجاد کند، وقتی بیوقفه و یکنفس تا اینجا دویده. باید هم وقتی داستان کوتاه دیگر مورد پسند ناشران بزرگ (و خوانندگان جهان؟) نیست و به داستان کوتاه به سادگی دست رد میزنند، هنوز انتشار یک داستان کوتاه در نیویورکر مسیر زندگی حرفهای یک نویسنده را تغییر میدهد و اسمش را سر زبانها میاندازد. باید هم اینطور باشد، آنهم درست در حالی که ما در سال ۱۳۹۶ انتشار شماره ۱۰ ماهنامه و شماره ۱۰۰ هفتهنامه و شماره ۱۰۰۰ روزنامه را جشن میگیریم و رکورد محسوب میکنیم که هنوز نبستهاند ما را یا نبستهایم خودمان را، هنوز خواننده داریم یا هنوز ورشکسته نشدهایم... درست در این دلهره مطبوعات و عدد اندک خواننده و ضعف قلم و اندیشه نویسنده و روزنامهنگار - که دوام نداشته است که قوام بیابد - بد نیست نگاه کنیم به تعدادی از روی جلدهای شب عیدیِ جناب نیویورکر که از ۱۷ فوریه ۱۹۲۵ به بهای ۱۵ سنت منتشر شده تا الان در سال ۲۰۱۷ که هر نسخهی چاپیاش را میفروشد ۸.۹۹ دلار.
علاوه بر مقایسه استمرار کار فرهنگی، شاید بد نباشد برای مقایسه وضعیت اقتصادی، مثال بیاوریم که مثلا روزنامه کاوه در سال ۱۳۰۳ در تهران هر نسخه ۵ قران فروخته میشد و روزنامه شرق الان در سال ۱۳۹۶ هر نسخهاش ۲۰۰۰ تومان است.
محض اطلاع امروزه واحد قران فاقد ارزش پولی است.
تا نظر شما چه باشد.
دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۶
سهشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۶
دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۶
پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۶
عروسكى به تو ميدهند تا منفجرت كنند
به آغوشت ميكشند تا منهدمت كنند
كودكى با كمربند انتحارى پدر مهربانش ميدود به سمت جمعيت و...
(كمربند چندسال ديگر اندازه ات ميشود بابا
- پدر كمى قبل از انفجار به گوش بچه اش گفته بود)
.
كسى معناى آغوش و بازى و دوستت دارم را در لغتنامه مخدوش كرده است
كه همه چيز در اين سرزمين شعله ور ميشود
.
از چشمِ اين روزها خون ميچكد
تاريخ سر به زانو گذاشته و صيحه ميكشد
و به مردمى مينگرد كه چاقويشان را در پهلوى آفتاب فرو ميكنند
با حمايت سازمان ملل
خاورميانه با تيغى استريليزه
به جان رگش مى افتد تا كار را يكسره كند؛
رودخانه ها را خون برميدارد
و نفت سرخ ميشود
هيتلر را كسى قلمه زده است به كجاى تاريخ خدا ميداند
مردى درون من است كه
دارد ميخراشد كلمه ى صلح را با ناخن
روى سنگى كه جاى ملحفه رويش كشيده اند
یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۶
اردیبهشت ۹۶
ما برای رسیدن به یک شب روشن خنده در خیابان
بسیار گریستیم
روزهای تاریک در خانه
در خنده روشن آن شب
از ما
نامهایی نبودند
در خنده زار گریستیم
اردیبهشت 96
بسیار گریستیم
روزهای تاریک در خانه
در خنده روشن آن شب
از ما
نامهایی نبودند
در خنده زار گریستیم
اردیبهشت 96
دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۵
درباره پوریا عالمی
ابراهیم نبوی
طنزپژوهی

پوریا عالمی در سال ۱۳۶۱ در تهران به دنیا آمد. اما خانواده او پس از چندی کوچ کردند به شهرک اندیشه. خودش می گوید: « بعد که بزرگتر شدم و روی پای خودم ایستادم، هر روز سوار ماشینهای “اندیشه آزادی” میشدم. و شب هم با “آزادی اندیشه” برمیگشتم خانه! میدانی که آزادی در ایران نام بزرگترین چیز است و البته بزرگترین چیز در ایران یک میدان خیلی بزرگ است.» او تا سن هفده هجده سالگی به تجربه هنرهای گوناگون مانند موسیقی، نقاشی، طراحی و مجسمه سازی پرداخت. « منتها دیدم اگر یک موسیقی خوب بشنوم، بیشتر لذت میبرم تا مثلا خودم ساز بزنم. یا دیدن یک نقاشی و یک اثر هنری بیشتر برایم جالب بود تا اینکه خودم آن را خلق کرده باشم. البته توی این تجربیاتم موفقیتهای کم و بیشی هم داشتم، ولی هجده نوزده سالم که بود دیگر پایم به مطبوعات باز شد.»
پوریا عالمی در هجده سالگی به مدت دو سال در کتابخانههای عمومی کتابداری میکرد. در خانه کتاب به اندازه کافی وجود داشت، می گوید: « توی خانهمان یک کتابخانه خوب بود. توی دوران راهنمایی مادرم کتابهای صمد بهرنگی را گفت نخوان، اما گذاشت دم دست. خب من خواندم. بعد کتابهای جیبی صادق هدایت را گفت نخوان، و البته آنها را هم گذاشت دم دست و جلوی کتابخانه. در نتیجه خب من وقتی دوم راهنمایی بودم بیشتر داستانهای کوتاه هدایت را خوانده بودم. وقتی بزرگتر شدم و دوستهام را میدیدم یا با دانشجوها گپ میزدم، فکر کردم خیلی کتاب خواندم.» خودش معتقد است پس از خواندن کتاب های گوناگون به ادبیات علاقمند شد و آن را دنبال کرد. در همین دوران آثار شریعتی را هم میخواند و خودش معتقد است که « بهترین راه برای این که جوانان به جای ادبیات و هنر و علم، فقط به سیاست فکر کنند، و همه چیز را در راه سیاست قربانی کنند، خواندن مجموعه آثار شریعتی است.»
پوریا عالمی از بچگی مشتری پروپاقرص کیهان بچهها و دانشمند و دانستنیها و گل آقا بود و مجموعه نشریات انتشارات سروش را میخواند. مدتی با نشریه گل آقا که در دوران جوانی او منتشر میشد، از طریق نامه ارتباط داشت، تا زمانی که تصمیم گرفت سری به دفتر جادویی و رویایی گل آقا برود و شخص کیومرث صابری را ببیند. میگوید: « برایشان کاریکاتور میفرستادم. ولی وقتی برای اولین بار رفتم دفتر گلآقا و آقای صابری را دیدم، ازم پرسید: چه کار میکنی؟ گفتم: مینویسم”» بعد دیده بود همه آدمهایی که در نشریه گل آقا کار میکنند، مینویسند، بلافاصله گفته بود: « کتابداری هم میکنم.» کیومرث صابری به او گفته بود: « یعنی میتوانی به کتابخانه ما هم سروسامان بدهی؟» پاسخ مثبت پوریا باعث شد تا پای او به گل آقا باز بشود. او سالها به دفتر مجله گل آقا میرفت، و عنوان شغلیاش « مسئول کتابخانه» بود، اما خودش میگوید، « من فقط دو سه ماه توی کتابخانه کار کردم و کتابها را سر و سامان دادم. باقی وقتم را داشتم و آنجا کتاب میخواندم.»
در گل آقا بود که پوریا عالمی با طنزنویس بزرگی مانند کیومرث صابری رابطه برقرار کرد و پس از مدتی با عمران صلاحی که به مجله گل آقا رفت و آمد داشت، دوست شد. دیدن آدمهایی مانند عمران صلاحی که فروتنی جزو لاینفک وجودش بود، هم میتوانست او را برای نوشتن جسور کند و هم اخلاق حرفهای یک انسان بزرگ و یک طنزنویس منحصر بفرد را بیاموزد. « همیشه فکر میکنم که کیومرث صابری فرصت حضور به من داد و عمران صلاحی جسارت حضور.» پوریا عالمی معتقد است که « بهترین دوره کاریام در گل آقا بود.» در آنجا او با طنزنویسان بسیاری آشنا شد. همنشینی پوریای نوزده ساله با افرادی مانند منوچهر احترامی که در سن شصت هفتاد سالگی تازه به اوج کارش رسیده بود، میتوانست برای او آموزنده باشد. شاید مدرسه گل آقا جز آموزش طنز به او شناخت بهتر و بیشتری میداد، بخصوص اینکه حضور شخصیتهای فرهنگی و سیاسی از گروههای مختلف دانش و فهم سیاسی او را به عنوان طنزنویس میافزود: « توی گلآقا من ترسم از آدمگندهها ریخت. یعنی مثلا آن فاصلهی بعیدی که در ذهن آدم است نسبت به هنرمندان و نویسندگانی که دوستشان دارد و حتا نسبت به سیاستمدارها، برای من در گلآقا ریخت. توی گلآقا من آیدین آغداشلو، ناصر ایرانی، هوشنگ مرادی کرمانی، ولایتی، موسوی لاری و خیلیهای دیگر را دیدم.» به این خیلیهای دیگر افرادی مانند سیدمحمد خاتمی، عطاء الله مهاجرانی، مسجد جامعی و احمدرضا احمدی را میتوان افزود. پس از مدتی کار در گل آقا، پوریا عالمی بدون اینکه مشکل خاصی داشته باشد، بنا به مقتضای شغلی از گل آقا بیرون آمد. او یکی از مهمترین نتایج و فواید کارش در گل آقا را دوستیاش با بزرگمهر حسینپور میداند.
عالمی پس از بیرون آمدن از گل آقا با محمد قوچانی که تیم ضمیمههای روزنامه همشهری را اداره میکرد، آشنا شد. این دوران اولین کار جدی محمد قوچانی به عنوان سردبیر یک نشریه بود. او در این کار به قول خودش « با شیوهای دیگر و نو روزنامه نگاری آشنا شدم. یعنی آن چیزی را که از روزنامهنگاری نو همیشه میخواندم، توانستم از نزدیک ببینم.» در آن روزنامه عالمی طنزنویسی روزنامهای را آغاز کرد. در همان جا با « عمران صلاحی» گفتگو کرد که آن گفتگو برای همیشه جزو کارهای بااهمیت او باقی ماند. اگر چه خودش آن گفتگو را « غیرحرفهای می داند.» او در ضمیمه همشهری دو صفحه مستقل طنز داشت. پس از این که تیم قوچانی به شرق رفت تا روزنامه جدیدی به نام شرق را در بیاورد، عالمی به کار با آن تیم ادامه نداد.
پوریا عالمی در سال ۱۳۸۰ اولین بازی فکریاش را طراحی کرد. یک بازی فکری به نام « شنل قرمزی» که داستانی مستقل با نوشته پوریا عالمی و صفحه بازی کاملا کمیک استریپ بود که توسط بزرگمهر حسین پور طراحی و اجرا شده بود.
انتشار کتاب « قصه کوتوله ها و درازها»ی ابراهیم نبوی و رضا عابدینی روی کار پوریا عالمی تاثیر گذاشت و در سال ۱۳۸۸ کتاب مشترکی با توکا نیستانی منتشر کرد با عنوان « دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند.» او در این کتاب به سوی « تجربهی متفاوتی در معرفی نوعی طنز مفهومیتر رسید که صرفا قصد خنداندن ندارد. در این داستانها سعی کرد مفاهیم و قراردادهای اجتماعی روشنفکری و عامیانه، همچنین قالبها و ساختارهای داستاننویسی، و البته فضا و پزهای رایج جامعهی فرهنگی و ادبی، را دستمایهی طنزش قرار دهد.» بعدا همین کار را پوریا عالمی در کتاب « تفنگ بازی» ادامه داد و آن کتاب را به « کوتوله ها و درازها»ی ابراهیم نبوی و رضا عابدینی تقدیم کرد. کوتوله ها و درازها کتابی بود که براساس نوشته های ابراهیم نبوی و طرح های رضا عابدینی در سال ۱۳۷۹ منتشر شده بود و در میان طرفداران طنز مدرن دوستدارانی پیدا کرده بود.
پوریا عالمی به کارش به عنوان طنزنویس ادامه داد، او هم به کار طنز مطبوعاتی پرداخت و هم به تجربه های دیگری در حوزه طنز رسید. به خاطر نوشتههای طنزش بازداشت و زندانی شد و نوشتههایش در میان مردم طرفداران فراوانی پیدا کرد.
کاتیا فولمر پژوهشگر آلمانی طنز ایران در کتابش جز به سه طنزنویس یعنی کیومرث صابری فومنی، عمران صلاحی و ابراهیم نبوی به پوریا عالمی نیز پرداخته است و در کتاب خود که به آلمانی منتشر کرده، کارهای پوریا را بررسی کرده است.
یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۵
آسانسورچی و سانسورچی پوریا عالمی
ابراهیم نبوی طنزپژوهی

کتاب آسآنسورچی پوریا عالمی به چاپ پنجم رسیده و مثل سایر کارهایش موفق و خوش استقبال است. او طنزنویسی خوش فکر، داستان نویسی توانا و شاعری با ایماژهای زیباست. مجموعه داستان « آدمهای عوضی» او بهواقع داستان کوتاه است و رگههای طنز در آن هست و نه بسیار، اما از نظر فنی داستانهای خوبی است. تفنگ بازی او نیز مجموعه خوبی از مینیمالهای طنز است که با تصویرسازی مهدی کریم زاده منتشر شده و نمونه طنز روشنفکرانه است.
اما آسانسورچی مجموعه طنزهای ژورنالیستی اوست. در آغاز کتاب نوشته است: « من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصهی بالا و پایین رفتنهام رو براتون تعریف میکنم.» آن طور که پوریا در مقدمه کتاب نوشته است آسانسورچی صفحه طنزی بود که به دعوت بزرگمهر حسین پور در چلچراغ راه افتاد. این نوشتهها که غالبا مواجهه راوی با شخصیتهای مختلف و گوناگون است، در کتاب گرد آمده و اثری ماندنی و خواندنی را ساخته است.
پوریا نوشته: « برخلاف باقی نویسندگان و روزنامه نگاران، تا الآن هیچکدام از مجموعه آثار پیوسته مطبوعاتی این قلم، شانس نداشته غول مرحلهی آخر را رد کند و مجوز انتشار بگیرد. الآن هم که این سطر را نوشتم با خودم گفتم این مجموعه هم مثل باقی کارها، باید بگذاری توی کشو. اگر الآن دارید این سطور را میخوانید یعنی کتاب آسانسورچی در نشر خوب مروارید چاپ شده و این معجزات و طلسم شکسته شده است. پس لطفا کمپوت بگیرید و بیایید ملاقات من؛ البته در بیمارستان را عرض میکنم. چون حتما بعد از این چند سال به یکی از کتابهایم مجوز داده باشند، از تعجب سکته خواهم کرد.»
آسانسورچی مجموعه ۵۱ نوشته است، اگر مطلب آخری یعنی « چه بلایی بر سر آسانسورچی آمد؟» که یکی از بهترین طنزهای پوریاست، به مطالب اضافه کنیم، میشود یک دست ورق ۵۲ تایی که میتوان با آن پوکر بازی کرد. اینکه کدام یک از شخصیتهای مطالب آسانسور شاه هستند یا بی بی یا سرباز یا ده لو خوشگله، هنوز معلوم نیست، اما شخصیتهای این نوشتهها همه به خوبی تعریف شده و به زیبایی به طنز آمدهاند.
پوریا در توضیح ستون آسانسورچی نوشته است: « یادم رفت بگویم که آسانسورچی یک صفحهی ثابت بود که به موضوعات کلی جامعه میپرداخت. خبرهای هر داستان در خودش مستور است و خیال کردم اگر به خبر اصلی سوا اشاره نکنیم، بهتر باشد. این طوری میفهمیم در سال هشتاد و هشت، هشتاد و نه که آسانسورچی چاپ میشد حال و هوای کلیمان چطوری بود؛ چطوری بود؟ « انحرافی»»

آسانسور و ایرج میرزا
این نوشته تقدیم شده به بلوار ایرج میرزای مشهد که قرار بود اسمش عوض شود یا عوض شد و یا اصولا از اول بیخودی چنین اسمی روی آن گذاشته شد.
طبقهی همکف
در باز شد و ایرج میرزا سوار آسانسور شد. در آسانسور بسته شد. آب دهانم را قورت دادم. البته من فوبیای فضای بسته ندارم. یا حتی از روح هم نمیترسم، اما راستش مثل هر آدم ادبیات خواندهای وقتی خیال کردم باید با ایرج میرزا در کابین آسانسور تنها بمانم، بدجوری هول برم داشت. رفتم توی فکر که وقتی ایرج میرزا از آسانسور پیاده شود، آیا سر ذوق میآید و قصیدهی دیگری به دیوان اشعارش اضافه میکند؟ و لابد قصیدهای با عنوان « اون پسر آسانسوریه!»
زیر چشمی نگاهی به ایرج میرزا و در بستهی آسانسور انداختم و فکر کردم « پسر نترس! اگه قراره تو بهانهای بشی که برگی به برگهای زرین ادبیات فارسی اضافه بشه، نه تنها ترس نداره، حتی باید به خودت و اینا افتخار کنی!»
طبقهی اول
خطر از بیخ گوشم گذشته بود. گفتم: « ببخشین استاد! خیلی تو فکرین. من خیال کردم در نظر دارین روی قصیده جدیدی کار کنین!»
ایرج میرزا گفت: « پسرجان! تازه نکیر و منکر کارشان با بنده تمام شده بود که دیدم یک پرونده اخلاقی برایم در خیابانهای مشهد نصب کردهاند. تازه از این لجم درآمده که اسم من را از روی آن بلوار برداشتهاند و جایش اسم آل احمد را گذاشتهاند.»
گفتم: « حتما آن بابایی که به اسم شما گیر داده بوده کتابهای آل احمد را نخوانده… حالا کجا؟»
گفت: « دنبال برگهی سوء پیشینه!»
طبقهی دوم
یک آقایی وارد آسانسور شد و گفت: « من پیک موتوریام. یک بسته از جنوب تهران آوردم. کجا باید تحویل بدم؟»
رنگ از روی ایرج میرزا پرید و خودش را جمع و چور کرد و آن ورتر ایستاد.(…)
من زیرلبی گفتم: « همه از ایرج میرزا میترسیدن، ببین اوضاع دنیا چقدر عوض شده که ایرج میرزا از این یارو پیک موتورییه که از اونور تهران اومده میترسه.»
طبقهی سوم
پیک موتوری طبقهی سوم پیاده شد و رفت پی کارش. ایرج میرزا گفت: « بی زحمت برگرد طبقهی همکف.»
قبل از اینکه دکمهی طبقه همکف را فشار بدهم، گفتم: « استاد! مگه قرار نبود از اسم و رسمتون دفاع کنید؟!»
ایرج میرزا سری تکان داد و گفت: « پسرجان! توی این دور و زمونه اگه من برگردم زیر یک خروار خاک از هر لحاظ که حساب میکنم جام امن تره!»
در سایت حلزون

کتاب آسآنسورچی پوریا عالمی به چاپ پنجم رسیده و مثل سایر کارهایش موفق و خوش استقبال است. او طنزنویسی خوش فکر، داستان نویسی توانا و شاعری با ایماژهای زیباست. مجموعه داستان « آدمهای عوضی» او بهواقع داستان کوتاه است و رگههای طنز در آن هست و نه بسیار، اما از نظر فنی داستانهای خوبی است. تفنگ بازی او نیز مجموعه خوبی از مینیمالهای طنز است که با تصویرسازی مهدی کریم زاده منتشر شده و نمونه طنز روشنفکرانه است.
اما آسانسورچی مجموعه طنزهای ژورنالیستی اوست. در آغاز کتاب نوشته است: « من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصهی بالا و پایین رفتنهام رو براتون تعریف میکنم.» آن طور که پوریا در مقدمه کتاب نوشته است آسانسورچی صفحه طنزی بود که به دعوت بزرگمهر حسین پور در چلچراغ راه افتاد. این نوشتهها که غالبا مواجهه راوی با شخصیتهای مختلف و گوناگون است، در کتاب گرد آمده و اثری ماندنی و خواندنی را ساخته است.
پوریا نوشته: « برخلاف باقی نویسندگان و روزنامه نگاران، تا الآن هیچکدام از مجموعه آثار پیوسته مطبوعاتی این قلم، شانس نداشته غول مرحلهی آخر را رد کند و مجوز انتشار بگیرد. الآن هم که این سطر را نوشتم با خودم گفتم این مجموعه هم مثل باقی کارها، باید بگذاری توی کشو. اگر الآن دارید این سطور را میخوانید یعنی کتاب آسانسورچی در نشر خوب مروارید چاپ شده و این معجزات و طلسم شکسته شده است. پس لطفا کمپوت بگیرید و بیایید ملاقات من؛ البته در بیمارستان را عرض میکنم. چون حتما بعد از این چند سال به یکی از کتابهایم مجوز داده باشند، از تعجب سکته خواهم کرد.»
آسانسورچی مجموعه ۵۱ نوشته است، اگر مطلب آخری یعنی « چه بلایی بر سر آسانسورچی آمد؟» که یکی از بهترین طنزهای پوریاست، به مطالب اضافه کنیم، میشود یک دست ورق ۵۲ تایی که میتوان با آن پوکر بازی کرد. اینکه کدام یک از شخصیتهای مطالب آسانسور شاه هستند یا بی بی یا سرباز یا ده لو خوشگله، هنوز معلوم نیست، اما شخصیتهای این نوشتهها همه به خوبی تعریف شده و به زیبایی به طنز آمدهاند.
پوریا در توضیح ستون آسانسورچی نوشته است: « یادم رفت بگویم که آسانسورچی یک صفحهی ثابت بود که به موضوعات کلی جامعه میپرداخت. خبرهای هر داستان در خودش مستور است و خیال کردم اگر به خبر اصلی سوا اشاره نکنیم، بهتر باشد. این طوری میفهمیم در سال هشتاد و هشت، هشتاد و نه که آسانسورچی چاپ میشد حال و هوای کلیمان چطوری بود؛ چطوری بود؟ « انحرافی»»

آسانسور و ایرج میرزا
این نوشته تقدیم شده به بلوار ایرج میرزای مشهد که قرار بود اسمش عوض شود یا عوض شد و یا اصولا از اول بیخودی چنین اسمی روی آن گذاشته شد.
طبقهی همکف
در باز شد و ایرج میرزا سوار آسانسور شد. در آسانسور بسته شد. آب دهانم را قورت دادم. البته من فوبیای فضای بسته ندارم. یا حتی از روح هم نمیترسم، اما راستش مثل هر آدم ادبیات خواندهای وقتی خیال کردم باید با ایرج میرزا در کابین آسانسور تنها بمانم، بدجوری هول برم داشت. رفتم توی فکر که وقتی ایرج میرزا از آسانسور پیاده شود، آیا سر ذوق میآید و قصیدهی دیگری به دیوان اشعارش اضافه میکند؟ و لابد قصیدهای با عنوان « اون پسر آسانسوریه!»
زیر چشمی نگاهی به ایرج میرزا و در بستهی آسانسور انداختم و فکر کردم « پسر نترس! اگه قراره تو بهانهای بشی که برگی به برگهای زرین ادبیات فارسی اضافه بشه، نه تنها ترس نداره، حتی باید به خودت و اینا افتخار کنی!»
طبقهی اول
خطر از بیخ گوشم گذشته بود. گفتم: « ببخشین استاد! خیلی تو فکرین. من خیال کردم در نظر دارین روی قصیده جدیدی کار کنین!»
ایرج میرزا گفت: « پسرجان! تازه نکیر و منکر کارشان با بنده تمام شده بود که دیدم یک پرونده اخلاقی برایم در خیابانهای مشهد نصب کردهاند. تازه از این لجم درآمده که اسم من را از روی آن بلوار برداشتهاند و جایش اسم آل احمد را گذاشتهاند.»
گفتم: « حتما آن بابایی که به اسم شما گیر داده بوده کتابهای آل احمد را نخوانده… حالا کجا؟»
گفت: « دنبال برگهی سوء پیشینه!»
طبقهی دوم
یک آقایی وارد آسانسور شد و گفت: « من پیک موتوریام. یک بسته از جنوب تهران آوردم. کجا باید تحویل بدم؟»
رنگ از روی ایرج میرزا پرید و خودش را جمع و چور کرد و آن ورتر ایستاد.(…)
من زیرلبی گفتم: « همه از ایرج میرزا میترسیدن، ببین اوضاع دنیا چقدر عوض شده که ایرج میرزا از این یارو پیک موتورییه که از اونور تهران اومده میترسه.»
طبقهی سوم
پیک موتوری طبقهی سوم پیاده شد و رفت پی کارش. ایرج میرزا گفت: « بی زحمت برگرد طبقهی همکف.»
قبل از اینکه دکمهی طبقه همکف را فشار بدهم، گفتم: « استاد! مگه قرار نبود از اسم و رسمتون دفاع کنید؟!»
ایرج میرزا سری تکان داد و گفت: « پسرجان! توی این دور و زمونه اگه من برگردم زیر یک خروار خاک از هر لحاظ که حساب میکنم جام امن تره!»
در سایت حلزون
سهشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۵
چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵
طرح گلوله در گالری
این لکنته باعث لکنت ما میشود؛ صدای گلوله در خیابان، صدای ضجه در میدان، صدای موشک بالاسر شهر، رد خونی که جای جاده ابریشم را گرفته است. چکه چکه... رد دو پوتین نظامی روی برف آغشته به خون در سراسر تاریخ. هراس چکمه. هراس صدای رژه چکمهپوشها. مردم پاپتی، مردم شاعر، مردم عاشقپیشه، مردم خاورمیانه با دوتار و عود و تنبور به جنگ شمشیر و تیر و درفش رفتهاند.
فرمان ستارهدارهای حلبی بر دوش به حمله به حلب طلایی در قلب خاورمیانه. عراق. افغانستان. سوریه. مصر. ترکیه و... هر کدام با تاریخی به وسعت تاریخ. با فرهنگ قدیمی ناب. با سردیس و تندیسهای چندهزار ساله. با قصههای هزار و یک شبی که خواب را از چشم ما ربوده است. چطور از این همه نقش و نگاره بر در و دیوار و ظرف و ظروف ظریف پر قصه و تاریخ، نفرت جوانه زده است و حالا میوههای این درخت پاگرفته، به خون نشسته است؟
صدای گلوله در گالری. پای گلوله از زیرگذر به نگارخانه رسیده است. کشیدن نقش خشم، نقش نفرتی که شلیک گلوله هم آرامش نمیکند، جای به دست گرفتن قلم؛ کلت کوچکی در دست، جای نقش بستن روی بوم سفید؛ روی پیراهن سفید سفیر. نقاش بعد از نقاشی کارش تمام میشود و قلم را غلاف میکند و بوم را به سینهکش دیوار میچسباند. این مرد اما بعد از شلیک باید فریاد بزند. چیزی در گلوی اوست که گلوله برای گفتنش کفاف نمیدهد.
چیزی درون این نقش و نگار روی دیوارهای قدیمی فرهنگ خاورمیانه است که در گرافیتیهای روی دیوارهای پایینشهری خاورمیانه نیست. خشم. خون. خس. و خس خس گلوی مردم اشکآورخورده. رنگهای طبلهکرده آبله درد هستند. خاورمیانه درد دارد. پا به ماه است؟ او هر بار به درد رسیده جای جنین، جنگ به دنیا آورده است. این جنین درد این بار در رحم تنگ و تاریک نیز با خونریزی جنگ در میان خیابان به دنیا خواهد آمد؟ ناف این زن را مگر به جنگ بریدهاند؟
به قول حافظ موسوی، اینجا خاورمیانه است و این لکنته که از میان خون ما میگذرد پژواک صدای پای گلوله را در ستون طنز روزانه روزنامهای شرقی، تا ابد میپیچاند. این هراس مردم از جنگ و این هوس مردمستیزانه جنگ از سر این خاورمیانه، خاور دور مانده از خبرهای خوش، دور باد.
تصویرسازی از: ناهید قهرمانی
عکس از: خبرگزاریها
عکس از: خبرگزاریها
شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۵
بلند فکر میکنم
فیسبوک، اینستاگرام، توئیتر... همه و همه شبیه یک فروشگاه بسیار بزرگ هستند. تو در طبقهی شلوغ و کوچکی خودت را جا میدهی و تصور میکنی داری از تمام فروشگاه بهره میبری. سپس با دستان خالی یا با جیبهای خالی و بسیار تنهاتر از قبل از این فروشگاه بزرگ بیرون میروی و به سمت خانهات قدم برمیداری.
وبلاگها اما شبیه دکانهای پراکنده در شهر بودند. ممکن بود چند وبلاگ همسو را کنار هم سر بزنی، چنانکه به راسته پرندهفروشها در مولوی، راسته ابزارفروشها در حسنآباد، راسته تاناکورا در گمرک و... سر بزنی. اما از این موضوع مطمئن بودی که تو داری از تمام شهر بهره میبری و هنگامی که به سمت خانه باز میگشتی میدانستی شهر بدون تو چیزی را کم خواهد داشت.
پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۵
یک گزارش واقعی از بیمارستان دولتی
دیروز رفته بودم بیمارستان دولتی. بابای سوفیا از دست سماجت و خواستگاریهای پی در پی من سکته کرده بود و نیاز به کولونوسكپى داشت. من حدس زدم بیمارستان دولتی باید شلوغ باشد به همین دلیل ساعت را زنگ گذاشتیم و ۷ صبح رفتیم که دیدیم ملت از دیشب جلوی در بیمارستان خوابیدهاند. رفتیم تو. هر چند دقیقه یکبار من میآمدم بیرون و سریع برمیگشتم تو. بابای سوفیا گفت چیزی شده؟ گفتم نه، میرم بیرون نفس میگیرم و میام. لامصب عین آتشسوزی است؛ همه اکسیژن مصرف شده. رفتیم توی صف پذیرش. صف پذیرش مثل جلوی در مترو بود. یعنی ملت هل میدادند که بروند تو. فرقش این بود که سوراخ پذیرش از سوراخ در مترو کوچکتر است.
جلوی پذیرش ایستاده بودم تو شلوغی، که احساس نزدیکی خاصی با پشت سری کردم؛ نگاه کردم دیدم آقایی قدر غول مرحله آخر پشت سرم است و چسبیده به من. گفتم ببخشید اینقدر شلوغ است که من احساس کردم شما خیلی به من نزدیک شدید. غول مرحله آخر گفت بله، من هم حس نزدیکی خاصی به شما داشتم. یک قدم کشید عقب که متوجه شدم بدون اینکه خودم، خودم را بخارانم دارد خوشم میآید و پام دارد خاریده میشود. نگاه کردم دیدم دست یک آقایی از اینور توی جیب عقب من است. آقاهه تا من را دید گفت ببخشید دنبال دستم میگشتم، توی جیب شما نیست. دستش را پیدا کرد و از جیب من در آورد. توی دستش کیف پول من بود. گفت چه خوششانس هستی شما، این کیف شما هم افتاده بود توی جیبتان. کیفم را که او از ته جیبم پیدا کرده بود ازش گرفتم و تشکر کردم. ازدحام زیادی بود. یکهو جلوی ما خالی شد. چون دونفر که برای مشکل ارتوپدی آمده بودند لای دست و پا از دست رفتند. من از مسوولان بیمارستان تشکر کردم که سرعت عمل دارند و جای اینکه مردم در عرض شصت سال یا زیر عمل از دست بروند، کاری میکنند که در همان سرسرای بیمارستان و زیر دست و پا از بین بروند. بعد از پذیرش رفتم سمت صندوق که شبیه پخش کردن قیمه نذری بود. مردم هجوم میآوردند و فکر میکردند الان صندوق تمام میشود یا کارتخوان بیمارستان پر میشود و دیگر پول اینها را نمیگیرد.
بعد از صندوق رفتم دنبال بابای سوفیا که دیدم همانطور که بوده به صورت منجمد ایستاده، چون اصلا نتوانسته بوده از جاش جنب بخورد. گفتم برانکارد بیاورید. که همه خندیدند و گفتند شوخی قشنگی بود. دنبال ویلچر گشتم که نگهبان جلوی در گفت ما از این مسخرهبازیها نداریم. رییس بیمارستان گفت ما اعتقاد داریم مریض باید روی پای خودش بایستد.
رفتیم کولونوسكپى کنیم. توی بیمارستانهای دولتی اینطوری است که هر چیزی از جایی که شما قرار دارید شش کیلومتر دورتر است. هر کسی هم شما را میفرستد زیر زمین برگهها را کپی کنید. کپیها را باید برگردانید. بعد طرف شما را میفرستد به صندوق. هر طبقه چند بخش دارد که این بخشها صندوقهایشان حتما در طبقات دیگر و یا در حیاط و یا سر کوچه است.
بعد از چند ساعت بالا و پایین کردن، بابای سوفیا را رساندم جلوی درکولونوسكپى.
جلوی درکولونوسكپى شبیه روز رایگیری و توی شعبه وزارت کشور است. همه چسبیدهاند به شیشه، که لای در باز شوند و بروند تو.
ما کمی لای مردم و مردم کمی لای ما ماندند تا به هر حال نوبتمان شد. به ما گفتند برای اینکه مسالهای پیش نیاید پزشک خانم برای شما در نظر گرفتیم. من گفتم ببخشید بابای سوفیا تا آنجا که من میدانم مرد است. مسوول بخش گفت یعنی شما بیشتر از دکتر ما میفهمید؟ واقعا که. من هیچی نگفتم.
بابای سوفیا را خواستیم بفرستیم تو که تازه گفتند هنوز داروخانه نرفتید. بابای سوفیا را گذاشتم لای درکولونوسكپى و بعد سریع رفتم داروخانه و داروخانه گفت اول نسخه را بروید زیرزمین کپی کنید بعد بیایید بروید صندوق داروخانه که چهارتا ساختمان آنطرفتر است، با مترو دو ایستگاه بیشتر نیست.
خلاصه برگشتم و داروها را دادم دست بابای سوفیا که دوباره جلوش را گرفتند و گفتند بابای سوفیا لباس ندارد. بابای سوفیا گفت یعنی من لختم؟ گفتند نه، لباس مخصوص. رفتم دوباره داروخانه و لباس مخصوص را گرفتم و بردم زیرزمین از لباس مخصوص کپی گرفتم و برگشتم.
بابای سوفیا لباس مخصوص را پوشید و مجبور شد پشت به دیوار خودش را از بین جمعیت به در کولونوسكپى برساند. متاسفانه جای لباس عوض کردن توی بیمارستانهای دولتی یکطوری است. یعنی لابد دیدند مردم اینقدر به هم حس نزدیکی میکنند و توی هم ایستادهاند، دیگر یک لباس عوض کردن که اینقدر ادا ندارد.
بابای سوفیا را نگهبان جلوی در طوری که آدم را قاچاقی از مرز رد میکنند، سریع رد کرد تو و در را بست.
گفتم ببخشید من همراه بیمارم. نگهبان گفت همراه بیمار که توی جیبش است و قاه قاه خندید.
ما همراههای بیمار پشت در ایستادیم و مجبور شدیم همدیگر را همراهی کنیم.
از بابای سوفیا مدتها خبری در دست نبود. هر چند وقت یکبار یکی را روی برانکارد میآوردند که تکان نمیخورد. یک کسی که لباس سفید تنش بود و معلوم بود آنجا ایستاده که جای خالی دکتر احساس نشود، میگفت ببخشید که مرد. بعدی. یک خانواده اعتراض کرد و شبهدکتر گفت یعنی مریض شما از کیارستمی مهمتر بود؟ برم جلوی در بیمارستان به مهرجویی فحش بدم راحت شید؟
ما هیچی نگفتیم. بیمارستان در ایران شبیه مجلس است. یعنی از همه استانها حضور دارند.
معلوم نیست توی استانهای دیگر دقیقا امکانات در چه حدی است که برای درمان، برای تحصیل، برای پرواز خارجی، برای چاپ کتاب، برای ساخت فیلم، برای بقالی باز کردن و حتا برای شهردار شدن، همه از شهرهای دیگر به تهران میآیند؟
به نظر ما مسوولان حق دارند که میگویند جمعیت ایران کم است چون جمعیت ایران توی تهران متمرکز شده است. خلاصه بابای سوفیا را کولونوسكپىشده از لای در تحویل گرفتیم و با یک حالت کولونوسكپىوار از لای جمعیت ردش کردیم و آوردیم بیرون جلوی در.
جلوی در بیمارستان چندتا نعشکش ایستاده بود. پرسیدم ببخشید آژانس کجاست؟
نعشکشها گفتند ما اینجا از این مسخرهبازیها نداریم. اصولا از اینجا که میآیند بیرون یا آمبولانس میخواهند که مریضشان را ببرند یک بیمارستان دیگر، یا نعشکش میخواهند که بیمار را ببرند قبرستان. شما هم حالا که نیاز به این دوتا ندارید دیگر خودتان را لوس نکنید و با مترو برگردید.
فرق بیمارستان دولتی با خصوصی میدانی چیست؟ بیمارستان دولتی پولت را نمیگیرند اما وقتت را میگیرند. اما در بیمارستان خصوصی اول پولت را میگیرند بعد دیگر میسپارندت دست خدا.
وصیت
سوفیا... سوفیا... من تا دیروز سالم بودم ولی از دیروز که بابات را بردم بیمارستان، دچار بیماریهای عفونی، شکستگی دنده، گم شدن کیف پول، بیماریها مقاربتی، بیماریهای مغزی و از همه مهمتر بیماریهای روانی شدم. حالا چه کار کنم؟
چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۵
قهوهی قجری دوران من
قهوهی قجری دوران من نه در فنجانی چینی که در شبکههای اجتماعی سرو میشود. نه هر شب یکقطره؛ هر لحظه یکقطره. نه به دست دیگری که به دست خودم.
نادانیام را با نادانی همگانی به اشتراک میگذارم. آنچه در انبان دانش من است دستاورد سالهای مطالعه و تماشای دنیاست. در سالهای گذشته سوار اتوبوسی شدهام که هر بار هر کسی کنارم نشسته یا غری به دنیا زده یا فحشی به سیاستمداری داده یا تکهی کوچکی از شعری بلند یا سطر خُردی از کتابی سترگ را به زبان آورده، من هم لایکش کردهام. بعد او که پیاده شده من هر چه از حرف او یادم مانده برای دیگری که روی صندلی او نشسته به زبان آوردهام. دیگری لایکم کرده. و من صندلیام را عوض کردهام. همین.
نه غمهای من اینجا جان گرفت تا تبدیل به درکی از دنیا شود، نه شادیهای من چنان شد که تبدیل به ترانهای خیابانی شود. من با دستهای به وسع خود پُر سوار این اتوبوس شدم و حالا با دستانی خالی از این اتوبوس پیاده میشوم. اما میدانم کمی دیگر... در ایستگاهی دیگر... سوار قطار دیگری میشوم... شاید هم این اعتیاد به سم مکرر و مستمر باز به همین قطارها برم گرداند.
قهوهی قجری مینوشم و بر نادانیام چشم میبندم تا مرگ ذرهذرهام را نبینم.
چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۵
ادبیات تطبیقی ما و شاملو
هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به فیسبوک نشستهام
که به اینستاگرام نشستهام
که به توئیتر نشستهام
که کلا نشستهام
پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۵
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
زبانم گرفته است
و به تتهپته افتادهام و میترسم نام شما را به زبان بیاورم
مثل کارگری بدون ضامن معتبر
پیاده به سمت ترمینال برمیگردم
مثل نارنجکی که خودش را نگه داشته
مثل مردی که خودش را نگه داشته
مثل بچهای که خودش را نگه داشته
که به خانه برسد تا بترکد
- دارم میترکم کی این شهر خلوت میشه؟
مردی
جای اینکه کمر همت ببندد
کمربند نارنجکش را سفت میکند و
در راه رفتن به بهشت
پلهای پشت سرش را خراب میکند و
من
مثل اتوبوسی بینام و بیهوس
روی پل
بیهوا به هوا میروم
- یارو واسه اینکه بره بهشت زندگی بچهم رو با بمب فرستاد فرستاد هوا.
: ایشالا قبول جفتشون باشه.
- چپ و راست مسابقه گذاشتهند واسه بهشت.
: بفرمایید خرما... دهنتون رو شیرین کنید.
- ببینم دهن شما هم مزه کافور میده یا از حلواشه؟
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
دندان روی جگر گذاشتهام اما
روزی با دهان باز نامت را فریاد میکشم
.
زبانم گرفته است
و به تتهپته افتادهام و میترسم نام شما را به زبان بیاورم
مثل کارگری بدون ضامن معتبر
پیاده به سمت ترمینال برمیگردم
مثل نارنجکی که خودش را نگه داشته
مثل مردی که خودش را نگه داشته
مثل بچهای که خودش را نگه داشته
که به خانه برسد تا بترکد
- دارم میترکم کی این شهر خلوت میشه؟
مردی
جای اینکه کمر همت ببندد
کمربند نارنجکش را سفت میکند و
در راه رفتن به بهشت
پلهای پشت سرش را خراب میکند و
من
مثل اتوبوسی بینام و بیهوس
روی پل
بیهوا به هوا میروم
- یارو واسه اینکه بره بهشت زندگی بچهم رو با بمب فرستاد فرستاد هوا.
: ایشالا قبول جفتشون باشه.
- چپ و راست مسابقه گذاشتهند واسه بهشت.
: بفرمایید خرما... دهنتون رو شیرین کنید.
- ببینم دهن شما هم مزه کافور میده یا از حلواشه؟
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
دندان روی جگر گذاشتهام اما
روزی با دهان باز نامت را فریاد میکشم
.
شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۴
نزديكتر بيا كبريتفروش من
ها نكن
دخترك زيباى كبريتفروش
از دست خدا هم كارى ساخته نيست
يخ اين مردم با هاى تو باز نمىشود
.
دخترك زيبا
زمستان دست به كار شده
تا دستهاى تو يخ بزند و دستهاى من به كارى بيايد
نزديكتر بيا كبريتفروش من
نزديكتر
من پاسبان آخرين شعله زمين
در چشمان توام
دخترك زيباى كبريتفروش
از دست خدا هم كارى ساخته نيست
يخ اين مردم با هاى تو باز نمىشود
.
دخترك زيبا
زمستان دست به كار شده
تا دستهاى تو يخ بزند و دستهاى من به كارى بيايد
نزديكتر بيا كبريتفروش من
نزديكتر
من پاسبان آخرين شعله زمين
در چشمان توام
شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۴
ٰفارسیام بر خلاف فارسی شما بیشتر اوقات سی و یک حرف دارد
ٰفارسیام بر خلاف فارسی شما بیشتر اوقات سی و یک حرف دارد. نون فارسیام با آرد سهمیه و وارداتی پخت میشود پس هر از گاهی دستم به نون میرسد تا جملهای بسازم که بوی گندم بدهد. در فارسیام نانوا، بینون آواییست ضعیف که از دور به گوش میرسد و میایستد سر چهارراه و شیشهی اتومبیلها را دستمال میکشد. در فارسیام گاهی هم که نون هست بهقدری کم است و به قدری دیر است که بیات شده است، پس زحمت شما و کلمات چرا؟ باید جای جمله، سر سفره بگذارمش. باید سفره را بگسترم با نون گیرم که فارسیام بر خلاف فارسی شما بیشتر اوقات سی و یک حرف داشته باشد.
چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۴
اصلاحطلبان یواش یا اصلاحطلبان جوان؟
یا چرا من در انتخابات شرکت میکنم اما به شیوه خودم
.
ببینید ما بالاخره در انتخابات شرکت میکنیم چون داریم توی این کشور زندگی میکنیم، اما فهرست سینفرهای که به اسم اصلاحطلبان منتشر شد با ما همان کاری را کرد که سیب با نیوتن کرد. یعنی چنان کوبید توی سر ما که ما چشممان کامل باز شد و این چیزها را مشاهده کردیم:
+
- اصلاحطلبی چیزی شبیه حمام شیخ بهایی است. یعنی یک شمع کوچک بود که یک خزینه را گرم میکرد، الان شمعش خاموش است و خزینه سرد شده. انتخابات به انتخابات هم یکی میگوید باید شمعش را عوض کنیم، باید باتری به باتریش کنیم، باید لولهکشی گاز کنیم، باید ذغالیش کنیم، باید نفتیش کنیم... ما هم حرفی نداشتیم. منتها امسال دیدیم اساتید دارند با کاسه آب میآورند بریزند توی خزینه که گرم شود.
+
- ما به هر حال در انتخابات شرکت میکنیم. اما اینکه لباس بایرن مونیخ را تن بازیکنان تیم خجستگان کنیم، تیم بایرن مونیخ نمیشود. حالا ما لباس اصلاحطلبی را تن اساتید کردیم و فرستادیمشان مجلس، چه میشود؟ هیچی. در بزنگاهها چه کار میکنند؟ هیچی، همانکاری را میکنند که در این هفهشده سال کردند. یعنی مثل مانیتور که دست نزنی میرود روی اسکرین سیور، اساتید میروند روی اسکرین سیور و پیداشان نمیشود کرد. والا. ما که حاضریم توی تیممان یک علی کریمی داشته باشیم، جای اینکه دهتا استاداسدی داشته باشیم.
+
- ما به هر حال در انتخابات شرکت میکنیم اما باور کنید تیم پرسپولیس هم در وضعیت بدی باشد و ششتا اخراجی داشته باشد و دوتا هم زخمی و سهتا هم حذفی، نمیشود که رفت کاپیتان تیم استقلال را برداشت آورد اینور، تنش لباس پرسپولیس کرد. حالا شده حکایت علی مطهری. علی مطهری به نظر ما بهترین نماینده این دوره بوده، او بوده که حرفش را ایستاده و زده و هزینهاش را هم داده. اما به جان خودمان، او کاپیتان محافظهکاران بوده. الان دارند شش و بش میکنند کجای زمین بگذارندش و هنوز بازی تمام نشده که بین دو فصل تصمیم بگیرد تیمش را عوض کند. ما به هر حال در انتخابات شرکت میکنیم و به علی مطهری هم رای قاطع میدهیم اما نه به عنوان اصلاحطلب. اصلاحطلبی شعارهای خودش را دارد. بابا این دلاور عزیزمان تا دیروز تو تیم مقابل بوده و هنوز هم شعارهایی که میدهد ربطی به اصلاحطلبی ندارد. فردا میآید وسط مجلس و به اسم اصلاحطلبی یک دفعه میگوید دیدید دید... آبیته... بابا اینور قرمز پوشیدند. طرف آبی توی خونش است. دست خودش نیست. اگر فردا قصه نشد.
+
- ما به هر حال در انتتخابات شرکت میکنیم اما یکطوری هم نگوییم اولین بار است که اصلاحطلبان به اجماع رسیدند. تیم ستارگان جهان که ارنج نشده، بازی در حد مقدماتی و استانی است و ما هم البته به پیشرفت پله به پله اعتقاد داریم. یعنی میگویم نگوییم داریم تیم ستارگان جهان را میفرستیم وسط زمین، بعد از شموشک همان شش دقیقه اول ششتا بخورند و بیایند بیرون.
+
- بعد هم آدم تماشا به عکس این سی نفر میکند میریزد به هم و بغض میکند. این دوست عزیزمان با پلیور سبز آن وسط... بله... با شمام... آقا این چندسال کجا بودید؟ آخرین بار که دیده شدید مجلس ختم بوده؟ با همین پلیور؟ دوتا هم تئاتر رفتید، دوتا سینما. خسته نباشید. کل عملکرد اصلاحطلبانهتان توی این شش سال همین بود؟ اگر به این میگویند اصلاحطلبی که پسردایی ما از شما خفنتر است و همه تئاترها را میرود. بابا محمد خاتمی نه تریبون دارد نه رسانه، تکلیفش با اصلاحطلبی مشخص است؛ تکلیف مردم هم باهاش. تقی به توقی هم خورده موضع گرفته. به نظر ما شما محض نمونه نشان بدهید اگر دوتا موضع گرفتید در این مدت؟ یعنی اصلا دیدید چی شد؟ چی بودیم الان چی شدیم؟ خلاصه بعضیها انتخابات به انتخابات حالت عارفانه پیدا میکنند و میآیند وسط. دستشان درد نکند. من همانقدر که قاطع به علی مطهری اصولگرا رای میدهم همانقدر محکم هم به این دلاوران رای نمیدهم. منتها حتما برای تئاترمان دعوت میکنم پلیور قشنگه را بپوشند و تشریف بیاورند. البته اگر با ما هم مثل باقی اساتید قهر نکرده باشند.
+
- البته ما به هر حال در انتخابات شرکت میکنیم و رای هم میدهیم که اصولگراهای تندرو کمتر وارد مجلس شوند. اما یکطوری هم رای ندهیم که اصلاحطلبهای در حالت پارکدوبل، وارد مجلس شوند. ما دیگر کف کفش به اصلاحطلب کندرو رای میدهیم. یعنی معلوم باشد دارد حرکت میکند نه اینکه منتظر باشد خود به خود چیزها اصلاح شود، او بیاید عکسش را بگیرد و برود.
+
- البته ما به هر حال در انتخابات شرکت میکنیم چون یک شانس این انتخابات این است که به اصلاحطلبانی که خسته شده بودند و بدشان هم نمیآمد دوباره وارد کارزار سیاست نشوند خسته نباشید بگوییم. در نتیجه چشم جامعه هم به چهرههای جوان روشن میشود. البته منظور ما جوانگرایی است و جوانگرایی هم با بچهبازی فرق دارد. که خوشبختانه همه چندتا خاطره خوب بچهبازی و ادا اطوار از اساتید اصلاحطلب توی ذهن دارند که ما دیگر آن را یادآوری نمیکنیم.
+
- خلاصه ما به هر حال در انتخابات شرکت میکنیم. به بخش زیادی از فهرست خبرگان مردم و بخشی از فهرست اصلاحطلبان تهران هم رای میدهیم. اما یکطوری تبلیغ نکنیم که اصلاحطلبان به صحنه باز گشتهاند. به نظر ما همینطور مودب بگوییم که "محافظهکاران عجیب" یا "اصلاحطلبان یواش" مثل همین چندسال در حال ادامه مسیر هستند، خیلی هم عالی است و مردم هم واقعا میآیند در انتخابات شرکت میکنند و به همین دوستان و دلاوران رای میدهند و باز دور هم چندسال دیگر خوشیم. خلاصهاش اینکه توی روانشناسی کودک میگویند به بچه نگویید نوشابه... نوشابه... بعد بهش آب کرفس بدهید. چون بچه میفهمد و قهر میکند.
یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۴
اینجا خاورمیانه است
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
زبانم گرفته است
و به تتهپته افتادهام و میترسم نام شما را به زبان بیاورم
مثل کارگری بدون ضامن معتبر
پیاده به سمت ترمینال برمیگردم
مثل نارنجکی که خودش را نگه داشته
مثل مردی که خودش را نگه داشته
مثل بچهای که خودش را نگه داشته
که به خانه برسد تا بترکد
- دارم میترکم کی این شهر خلوت میشه؟
مردی
جای اینکه کمر همت ببندد
کمربند نارنجکش را سفت میکند و
در راه رفتن به بهشت
پلهای پشت سرش را خراب میکند و
من
مثل اتوبوسی بینام و بیهوس
روی پل
بیهوا به هوا میروم
- یارو واسه اینکه بره بهشت زندگی بچهم رو با بمب فرستاد فرستاد هوا.
: ایشالا قبول جفتشون باشه.
- چپ و راست مسابقه گذاشتهند واسه بهشت.
: بفرمایید خرما... دهنتون رو شیرین کنید.
- ببینم دهن شما هم مزه کافور میده یا از حلواشه؟
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
دندان روی جگر گذاشتهام اما
روزی با دهان باز نامت را فریاد میکشم
زبانم گرفته است
و به تتهپته افتادهام و میترسم نام شما را به زبان بیاورم
مثل کارگری بدون ضامن معتبر
پیاده به سمت ترمینال برمیگردم
مثل نارنجکی که خودش را نگه داشته
مثل مردی که خودش را نگه داشته
مثل بچهای که خودش را نگه داشته
که به خانه برسد تا بترکد
- دارم میترکم کی این شهر خلوت میشه؟
مردی
جای اینکه کمر همت ببندد
کمربند نارنجکش را سفت میکند و
در راه رفتن به بهشت
پلهای پشت سرش را خراب میکند و
من
مثل اتوبوسی بینام و بیهوس
روی پل
بیهوا به هوا میروم
- یارو واسه اینکه بره بهشت زندگی بچهم رو با بمب فرستاد فرستاد هوا.
: ایشالا قبول جفتشون باشه.
- چپ و راست مسابقه گذاشتهند واسه بهشت.
: بفرمایید خرما... دهنتون رو شیرین کنید.
- ببینم دهن شما هم مزه کافور میده یا از حلواشه؟
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
دندان روی جگر گذاشتهام اما
روزی با دهان باز نامت را فریاد میکشم
پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۴
طرح
تار موى تو بر كت من
و تارى از موهات در پيراهنم
پروانهاى كوچكم
افتاده در دام تارى كه برايش تنيدهاى
سهشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۴
۱۰ فرمان دِماکًرسی
۱- از ارکان دماکرسی و اصول تمدن و رفتار صحیح اجتماعی و معاشرت و آدم باحالبودن
این نیست که فحش ندهید
این است که فحش بخورید.
این نیست که فحش ندهید
این است که فحش بخورید.
شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۴
دستان تو داستان خود را دارند
من را مینویسند
من را میخوانند
دستان تو همدست سرشت من
من را از دست غم دور نگه میدارند
دستان تو همپای سرنوشت من
هزارپله را گز میکنند و در کنج قلعهی سراسر مه رودخان
در مراسم روحانی نوشیدن چای دمی کهنهی مرد گیلک
دست به سینه میگذارند
دستان تو من را دوست دارند
و لحن دستان تو با زبان بدن من ریشههای یکسان دارد
دستان تو داستانند
دستان من اما سادهاند
بلدند دست تو را بگیرند
اما یاد نمیگیرند دست از سر تو بردارند
جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۹۴
چهکسی خندهدار است؟
مکثی بر وضعیت تولید طنز در داستان فارسی؛
پوریا عالمی
تجربهی کوچک من به من آموخته که داستان طنز خوب نوشتن و داستان
طنزآمیز خوب نوشتن بدون خوب داستان نوشتن و بدون داستان خوب نوشتن امکانپذیر
نیست.
در
مطبوعات نیز سالها قبل رسم بر این بود که گزارشنویس و خبرنگار را به کارگاه
داستاننویسی بفرستند تا خبرنگار و گزارشنویس هم اصول درستنوشتن را یاد بگیرد هم
اصول نوشتن درست را. یعنی هم به جای ویرگول و نقطه و فعل و فاعل و را و مفعول در
جمله دقت کند هم متوجه باشد که نثر خبری چیست و نثر گزارش میتواند از چه فنها و
تکنیکهایی از داستاننویسی بهره ببرد. قدیم مثل امروز میل به ستوننویسی ایناندازه
زیاد نبود و اعتبار قلم به گزارش بود. گزارش یعنی روایت از جهان در حالیکه ستون یعنی جهانبینی
شخصی. آیا میتوان گفت پیش از این نویسندگان کمتر خود را محور روایت فرض میکردهاند
و چیزها را در جای خود گزارش میکردند اما امروزه خویش را مرکز آفرینش میبینند و
– در ستونهایشان - چیزها را به نسبت دوری و نزدیکی آنان با خودشان طبقهبندی میکنند؟
چرا گزارشنوشتن معیار قلم بود و سنگ محک نویسنده محسوب میشد؟ چون
گزارشنوشتن از الف آغاز تا ی انتها سراسر دردسر است. سوژهیابی، تحقیق و پژوهش،
عمل میدانی و به فراخور موضوع بارها و روزها و ماهها موضوعی را بررسی کردن و با
موضوع کلنجار رفتن و بعد در صورت نیاز تهیه گفتوگوها از آدمهای اصلی گزارش تا
آدمهای فرعی و بعد با مسوولان یا دستاندرکاران که دانسته یا نادانسته عمل یا
تصمیمشان روی موضوع گزارش تاثیر گذاشته است، همه جزءهای تهیه گزارش هستند حتا
اگر در متن گزارش دیده نشوند. بعد از همه اینها تازه نوشتن گزارش آغاز میشود و
سپس فرستادنش زیر دست دبیر و سردبیر که با خودکار قرمز گلهبهگلهاش را خط بکشند
و چیزی بنویسند یا اگر گزارشنویس اقبال بد داشته باشد، سردبیر یکخط قرمز از کنج
چپ بالا به کنج راست پایین و یکخط قرمز دیگر از کنج راست بالا به کنج چپ پایین
روی گزارشش بکشند و یک جمله بنویسند: حذف. یا در نیامده و دوباره کار شود.
همانقدر که گزارشنویسی اهمیت داشت و ستوننویسی مدلی از گزارش را در
خود مستتر داشت، جای ستون طنز در مطبوعات جدی جایی سست بود. چرا که ستون طنزنویسی
در ادامهی ستوننویسی است.
نوشتن در ستون سادهترین کارهاست. یا بهتر است بگوییم تبدیل به سادهترین
کارها شده است. یک روایت شخصی و چسباندن زمین و زمان به هم و ربط دادن گوزن و
شقایق و بعد صدور یک حکم کلی؛ یعنی ستون. موضوعات از گرانی و تورم تا بررسی وضعیت
خاورمیانه و مساله انتخابات پارلمانی فلانکشور اروپایی را در برمیگیرد. ستوننویس
حق دارد دربارهی همهچیز بنویسد چون خودش را منبع و مرجع میداند و کمتر نیاز
دارد به منابع و مراجع سر بزند یا نشانی بدهد، پس متنش هرگز از حد محدود ستون
بیشتر نمیشود چون استنادات ندارد که استنادات قواره بزرگتر نیاز دارد برای دوخت و
دوز و سر همبندی موضوع؛ قوارهای در قد و قوارهی گزارش.
ما تا اینجا پنبه ستوننویسی را زدیم تا بهصورت اساسی اعلام کنیم
ستوننویس و طنزنویس باید ماستش را کیسه کند. طنزنویسی اگر تنها مشخصهاش شوخیهای
زبانی و کلامی باشد هرگز به ادبیات نزدیک نمیشود. یعنی اگر تنها رویکرد نویسنده این
باشد که ببیند کی چی گفت تا تکهای بارش کند هرگز ادبیات تولید نکرده است. شوخی
سادهای ساخته که از آن بهتر و از آن رندانهتر و از آن موثرترش را مردم در کوچه
میسازند. نویسنده ستون اگر از شوخیهای دم دستی دوری کند و آن را تنها به عنوان
ابزار در خدمت متن در نظر بگیرد، نه به عنوان استراتژی متن، میتواند ستون طنز خود
را به ادبیات مطبوعاتی و بعد ادبیات عامه پیوند بزند. در غیر اینصورت فکاهههای
فراوان نوشته که همانلحظه که تولید شدهاند از بین رفتهاند.
ستونهای معتبر طنز تاریخ مطبوعات فارسی ستونهای نویسندگانی است که
طنز نوشتن را برگزیدهاند. این نویسندگان شاید بهترین و بامزهترین متن روز را
تولید نکرده باشند اما غنای ادبی ستونشان طنز متنشان را غنی کرده و تاثیر آن را
از شوخی تیزی که در خیابان با سوژهها و آدمها و خبرها میشود، بیشتر کرده است.
اگر از خوانندگان مطبوعات پرسیده شود مهمترین ستونهای طنز تاریخ مطبوعات فارسی
کدام است میگویند: چرند و پرند دهخدا و دو کلمه حرف حساب صابری و ستون پنجم ... .
اینکه ستونهای بهتر و مهمتر از این ستونها در زمان انتشارشان وجود داشته یا
نه، هم به سلیقه شخصی انتخابکننده برمیگردد هم به علاقهاش به قدرت متن. دهخدا
که علامه نامیده شد فارسیدان دانا بود و شیوهی نوشتن چرند و پرند را آگاهانه و
عامدانه برگزید. نامی هم که بر آن گذاشت نشان از درجهای بود که به متن خود میداد
«چرند و پرند». نوعی نقد شخصی و درونمتنی در عنوان مستتر است. دهخدا میدانست
ارزش ادبی کاری که میکند کمتر از روزنامهنویسی جدی و فارسیپژوهیاش است، اما
این را هم میدانست که متنی که مینویسد خوانندهاش از عدد بیرون خواهد شد و یک
ستون چندصدکلمهایاش به اندازه و بیشتر از کل آثارش دیده خواهد شد.
نمونه ستون کیومرث صابری نیز، علاوه بر امکان شخصی صابری در شکستن
تابوهای رسمی، بر قدرت داستانپردازی او استوار بود. گلآقا و شاغلام و غضنفر و
دیگران شخصیتهایی بودند که صابری ساخت و آنان را در محیط بسته یک آبدارخانه قرار
داد. اینهمانی محیط بسته و محدود آبدارخانه یک در بیشتر برای ورود و خروج ندارد،
اینکه حیاط آبدارخانه به شیر سماور بسته است که مسوول آن مستقیما شاغلام است، اینکه
سخت گرفتن به شاغلام توسط گلآقا میتواند نظم امور چایخوری را به هم بریزد، و...
همه و همه به قدرت حکایتسازی و داستانپردازی صابری برمیگردد. تکنیکهای نوشتن،
تغییر راوی از گلآقا به شاغلام و غضنفر و... در ستونهای مختلف، استفاده از نامهنویسی
و نامهنگاری، دیالوگنویسی، ساخت لحن درست برای هر کدام از شخصیتها و... امتیازی
بود که متن صابری را از تکهنویسی و شوخینویسی صرف به ستون قابل اعتنای ادبی تغییر
داد.
نویسنده سوم نیز نویسندهای تجربهگرا و نترس بود که فرصت محدود و
کوتاه یادداشتنویسی در ستون کوچک روزنامه را به فرصتی برای تجربه نوعهای مختلف
نوشتن تبدیل کرد. داور فرمهای قدیمی را احیا و فرمهای جدید را ابداع کرد. کار او
بیشتر از شوخینویسی و تکهانداختن سیاسی بود هر چند شوخی و تکه کم نداشت. اما متن
او فقط و فقط به دلیل تسلطش به ادبیات کلاسیک و ادبیات مطبوعاتی (و دسترسی او به
اطلاعات پشت پرده سیاسی) متنی مهم و موثر شد و وارد ادبیات مطبوعاتی شد. مدل او هم
از لحاظ مدل نوشتاری هم از لحاظ مدل رویکرد به مسائل خیلی زود وارد ستونهای جدی و
یادداشتها و گزارشها شد. درست همان زمانی که بیشتر طنزنویسان شروع به نبوینویسی
کرده بودند.
بستر اجتماعی و التهاب سیاسی فرصت یگانهای برای نوشتن مطبوعاتی – با
همه فراز و نشیبهایش - ایجاد کرد. میل به گفتن و میل به حرف زدن چنان شدید بود که
نویسنده بین نوشتن رمان و نوشتن روزنامه، روزنامه را برمیگزید. چون حرف او حرف
روز بود و چیزهای بسیاری که بر او میگذشت و تاریخی که او در آن قرار گرفته بود،
بیش از آن بود که فرد تاب بیاورد و آن را به زبان نیاورد. این امکان روزنامهنگاران
و گزارشنویسان متفاوت و قدری را به ادبیات مطبوعاتی اضافه کرد. اما در همان زمان
که مطبوعات و روزنامهنویسها روز به روز قویتر میشدند نویسندگان رمان و داستان
– به یک دلیل (از دلایل بسیار دیگر) که امکان انتشار داستان زمانبر و سخت و
پرحساسیت شده بود – از داستان و روایتهای داستانی و قصهپرداز به روایتهای درونی
و بعدها آپارتمانی رو آوردند. این محدود کردن فضا برای جامعهای که در خیابان بود
و جز آسفالت و آسمان حد و مرزی نداشت، نوعی وازدگی ادبی ایجاد میکرد. البته که
چنین منظری شاید نظرگاه شخصی نویسنده این سطور محسوب شود. اما مثال ساده اینکه از
مخاطب زبان فارسی بپرسی چند نویسنده – معاصر - نام ببر و او نام بیشتر
نویسندگانی که نام میبرد نام روزنامهنویسان خواهد بود، مثال دور از آزمایشی
نیست. حتا وقفه ده ساله دهه هشتاد که مطبوعات را لاغر و کمجان و جوانمرگ کرد و
عدم امکان انتشار کتاب و روزنامه همسطح و یکدست شد، میتوانست بستر بازیابی و
بازتوانی نویسندگان بشود. هم از لحاظ کیفی و هم از لحاظ کمی. باز شدن نسبی و در
واقع گشایش فصلی فضای انتشار کتاب و مطبوعات در آغاز دهه نود، اما نشان از این
دارد که در سالهای رکود، نه داستانهای فراوانی تولید شده است، نه تغییری چشمگیر
در نوع داستاننویسی فارسی به وقوع پیوسته است. در واقع بعد از یک وقفه طولانی،
دوباره کتابهایی شبیه و در ادامه کتابهای قبل، یکی یکی منتشر میشوند. شاید یک
دلیل نوشتهنشدن و قرار گرفتن قلمهای بیقرار نویسندگان دهه هفتاد در دهه هشتاد و
همچنین نویسندگان جوانی که از این دهه به مسیر ادبی زبان فارسی پیوستند، همین
باشد که جامعه مخاطب مطبوعاتمحور شد و ذهن او به مدل ادبیات مطبوعاتی تربیت شده
است. نویسندگان نیز – که بسیاری از آنان به فراخور – تجربههای نوشتنهای مطبوعاتی
داشته و دارند، اما این حوصله را که بنویسند و منتشر نکنند یا نشود که منتشر بشود،
از دست دادهاند. مثل کشاورزی که در زمستان دست روی دست بگذارد و آغاز بهار – که موسم
کوتاه شکفتن از راه میرسد – تازه بیل بردارد که زمین را شخم بزند، زمین مرده و از
دست رفته را.
این مسیر که ترسیم کردیم برآیندی دارد که هدف این نوشتار است. سختیهای
نوشتن، سختیهای نویسندهشدن، سختیهای روزنامهنگاری، سختیهای گزارشنویسی، سختیهای
کار همه سبب این شد که نسل جدید نویسندگان – در مطبوعات و ادبیات - نسل ستوننویسان
بشوند. بیشتر اینان از ستوننویسی کار خود را شروع و در ستوننویسی تمام میکنند.
نویسندگان کتاب اولی حتا پیش از انتشار کتاب نخست خود با دورخیز استراتژیک وارد
مطبوعات میشوند و میخ خود را در ستون روزنامه میکوبند. شاید به این دلیل که میدانند
این که گذر روزنامهخوان به کتاب روز خواندن بیفتد محتملتر است.
در مثالی که از سه نویسنده شاخص متن طنز مطبوعاتی زدیم به این نکته
اشاره کردیم که هر سه بر پایه ادبیات، عمارت دنیای داستانی، مطبوعاتی و نوشتاری
خود را بنا کردهاند.
در ادبیات داستانی اما تنها داستان شاخص طنز کتاب دایی جان ناپلئون
ایرج پزشکزاد است. پزشکزاد نوشتن را با نوشتن داستان کوتاه و ترجمه داستان
کلاسیک شروع کرد. او حقوقخواندهای بود که تجربه کار در دادگستری داشت و به
روزنامهنویسی روی آورده بود. داییجان ناپلئون را سال ۱۳۴۹ نوشت و تا امروز ۱۳۹۴
با همین کتاب صدرنشین فهرست محبوبترین رمان طنز فارسی است. این کتاب سالهاست بیرقیب
مانده است. اما به چه دلیل؟
***
در آسیبشناسی خوانده نشدن کتابهای داستان و داستانهای طنز آیا میتوان
نتیجه گرفت که داستان خوانده نمیشود؟ به نظر ما داستان خوانده میشود. اگر پاسخ
این سوال منفی بود از اساس همه این حرف و حدیث اباطیل محض بود. داستان فارسی – چه
نخبهپسند و چه همهخوان – در فهرست هفتگی کتابهای پرفروش قرار دارند. اما
به گواه همین فهرستها و توجه به تعداد تجدید چاپها، بیش از این دو گروه کتابهای
ترجمه خریده و خوانده میشوند. رمانها و داستانهای طنز ترجمه نیز نظر مخاطبان را به خود جلب میکنند و
هرگز ناشر یک رمان طنز ترجمه نگران رقابت آثار تالیفی طنز نیست.
جاهای طنز
از طرفی طنز مخاطبی فراگیر و نخبهپسند و عامهپسند دارد. طنز به شیوههای
مختلف در ادبیات عامه، ادبیات جدی، ادبیات مطبوعاتی و ادبیات رسمی حضور دارد.
- حجم زیاد شوخیها در اساماسها، ایمیلها و وبلاگها و غیره اصولا
میزان علاقه و نیاز جامعه را به شوخی نشان میدهد. شوخیهای سیاسی و شوخیهای
تابوشکن – که هر دو به شکلی ویروسی – در جامعه فراگیر میشوند به دلیل مدل سیاسی و
ساختار قدرت همیشه طرفدار داشته و دارد.
- اگر چه طنز در ادبیات جدی به عنوان رمان طنز تولید قابل قبول و
اعتنایی ندارد اما تشکیل اتاقهای طنز و اختصاص بودجه برای تولید طنز در قالب کتاب
و برگزاری جلسات شعرخوانی و اختصاص برنامههای تلویزیونی در تلویزیون دولتی ایران
نشان از اهمیتی است که برای طنز قائل میشوند. اما آیا این طنز و تولیدات اینگونه
دستوری طنز موفقی از کار در میآید یا نه و آیا مخاطب ذائقه خود را با طنزهای
تولیدی از این دست تطبیق میدهد یا خیر، مجالی دیگر برای بررسی میطلبد. اما آنچه
در نگاه اول دیده میشود و میتوان به آن اشاره کرد این است که زنده بودن زبان به
نزدیکی آن با مصرفکننده زبان یعنی جامعه بستگی دارد. بعد از تحول بزرگی که داور
در طنز مطبوعاتی به وجود آورد سطح سلیقه جامعه یکباره تغییر کرد. مدلهای دیگر
طنز در حد مخاطب حلقه دوستان و دستاندرکاران محدود ماند و تلاش برای مخاطبسازی
آن تا کنون به نظر بینتیجه مانده است چرا که سلیقه عمومی خود را با تولیدکننده
اثر تطبیق نمیدهد بلکه این تولیدکننده اثر است که باید شاخصههای زبانی و نگرشی
جامعه را تشخیص داده و اثر خود را از انجماد فرم و موضوع نجات دهد.
- ادبیات مطبوعاتی نیز مخاطب فراوان دارد. هم از نظر تعداد نویسنده میتوان
به این موضوع پی برد. هم از این منظر که مخاطب مطبوعات به دلیل خط قرمزها و
محدودیتهای ستونها و صفحات جدی ترجیح میدهد در یک ستون سیصد کلمهای کمی با
تابوهای روزمره شوخی ببیند و سر از مثلا اخبار و موضوعات پشت پرده دربیاورد. یک
دلیل فراوانی ستونهای طنز نیز شاید به چیزی بازگردد که پیش از این ذکر شد؛ سادگی
نوشتن. نوشتن ستون طنز اگر فقط بر پایه شوخیهای زبانی و کلامی استوار باشد نیازی
به سواد ادبی و دانش عمومی و همچنین قدرت درک و تحلیل موضوعات و جریانات روز
ندارد. ستون پرشوخی تکهانداز خوانندگان خود را پیدا خواهد کرد. اما این نکته را
نمیتوان کتمان کرد که همزمان با سه ستون مهمی که منتشر میشده است – چرند و پرند
دهخدا، دو کلمه حرف حساب صابری و ستون پنجم ... – نویسندگان بسیاری طنزهای دیگری
مینوشتند، طنزهایی که اصولا بر پایه شوخی صرف استوار بوده است. این نوع متنها هر
چند بامزهتر و خندهآورتر از ستونهای مذکور بوده باشد هم به سختی میتوانند وارد
ادبیات جدی شوند چون بنیان ادبی محکمی نداشتهاند. هر چند میتوان به نویسندگان و
شاعران بسیار باسواد و دانشمندی اشاره کرد که همزمان با سه ستون مذکور در مطبوعات
قلم میزدهاند. اما این حرف نه نافی نظر ما نه دلیلی بر ناتوانی مطالب آنان است.
موضوع مورد نظر ما این است که این سه ستون چون پایههای ادبی و ساختارهای داستان و
امکانات زبان را به کار گرفتهاند و از طرف دیگر چون تغییرات جامعه و زبان را درست
رصد میکردهاند توانستهاند جایگاهی هم از لحاظ ادبی هم از لحاظ مخاطب والا پیدا
کنند. با همین رویکرد نقدی که به ستون دو کلمه حرف حساب گرفته میشود توجه نکردن
به تغییرات جامعه و به فراخور آن زبان در سالهای پایانی انتشار مجله گلآقا است
که منجر به ریزش مخاطب آن شد.
- شوخی در ادبیات رسمی نیز روز به روز جدیتر گرفته میشود. شوخیهای
آقای احمدینژاد در سخنرانیهای رسمی و در مصاحبههایش اصولا تابوی سیاستمدار
عصاقورتداده را شکست و وقتی نتایج رضایتبخش آن برای اهل سیاست مشخص شد، شوخی
کردن در ادبیات رسمی کمی جا باز کرد.
با این اوصاف آیا میتوان نتیجه گرفت داستانهای طنز نوشتهشده خندهدار
نیستند؟ شاید بتوان اینجا یک پیشفرض را بازگو کرد که طنز اصولا موضوعی نسبی است
که بستگی تام به نویسنده و خواننده دارد. شوخی موقعی ساخته میشود که گوینده و
شنونده هر دو بر پیشفرضهایی توافق کرده باشند تا با نقض آن پیشفرضها بتوان
شوخی ایجاد کرد. نویسندهای موفقتر است که شناخت دقیقتری از زبان و جهان و موضوع
انتخابیاش داشته باشد. هر چه این نگاه عمیقتر و هر چه ابزارهای زبانی و شناخت
نویسنده به امکانات زبان بیشتر باشد اثر او اثری کاملتر و پرمخاطبتر خواهد شد.
آیا میتوان ضعف متنهای طنز را در ضعف جهانبینی نویسنده دانست؟ بله. ناتوانی
نویسنده در به کار گرفتن عناصر مشترک و ایجاد فرضیههای محکم برای ساخت داستان خود
و همچنین زاویه محدود او در پیدا کردن جهان مشترک با خوانندهاش میتواند عامل
اصلی ناخوانا شدن طنز او بشود. متنی که به جای بازی با جهان با زبان بازی کند در
حد شوخی زبانی میماند و کشف یک شوخی زبانی کشف چنان نابی نیست که خواننده را به
وجد بیاورد چرا که بارها قویتر از شوخیهای زبانی صرف را خواننده میتواند از
مصرفکنندگان اصلی زبان که بیادعای نویسندگی و خلق شوخیهای روزمره میسازند
بشنود و لذت ببرد. پس یکی از دلایلی که ممکن است اقبال خواننده به متن طنز فارسی
را کم کند ناآگاهی نویسنده با جهانی است که دارد خلق میکند. اصطلاح بسیارشنیدهشدهای
وجود دارد که این داستان طنزش در نیامده. این در نیامدن شاید به سر در نیاوردن
نویسنده از موضوعی است که با آن کلنجار رفته است.
خیلی از محتوایی که به عنوان داستان یا رمان طنز منتشر میشود داستان
و رمان نیست. بسیاری از رمانها داستان و بسیاری از داستانها روایتهایی بلند و
کوتاه است. رمان طنز باید رمان باشد. داستان طنز باید داستان باشد. این اصل را
نباید فراموش کنیم که خواننده حرفهای داستان فرق داستان و غیرداستان را میشناسد.
کسی که داستانخوان حرفهای باشد کف سلیقهاش با سقف سلیقهی خواننده غیرحرفهای تفاوت
بسیار دارد. خواننده حرفهای پیش از هر چیز به داستان بودن و نبودن یک اثر اهمیت
میدهد. متن بیسرانجام و لجامگسیخته نمیتواند او را راضی نگه دارد. ذهن او
چارچوب داستان را میشناسد و تمایل دارد با او به عنوان یک خبره برخورد شود
نه یک آماتور. کتابهایی که منتشر میشوند – دست کم بسیاری از آنان – امتیاز قابل
قبولی با محک داستان به دست نمیآورند به این دلیل ساده که نویسنده خواننده را دست
کم میگیرد. دلیل دوم شاید ناتوانی نویسنده در خلق داستان باشد. به همین دلیل به
شوخینویسی و خاطرهگویی در متن یا بریدهبریدهنویسی و حکایتنویسی
رو میآورد. از این مدل نوشتن پیش از این در زبان فارسی با عنوان کشکول یاد میکردند
که مجموعهای بود از چیزهای بیربط و با ربط خندهدار و فلسفی. از پندهای حکیمانه
تا شوخیهای رکیک جنسی. شاید بتوان گفت بخشی از کتابهایی که به عنوان مجموعه طنز
منتشر میشود بیشتر گردآوری نوشتهها و متنهای کاملا بیربط به هم است که حتا اگر
مخاطب عام پیدا کند در زمره ادبیات جدی نمیگنجد.
این موضوع که خط قرمزها باعث افت کیفی و کمی
داستان طنز میشود از دو منظر قابل بررسی است. یکم اینکه دو شق اصلی طنز در زبان سیاسی
و جنسی است. شوخیهای جنسی فراگیرترین نوع شوخی هستند که در کمدیهای کلاسیک ادبی
و سینما همیشه اشارههای ظریف اروتیک به چشم میخورد. تابوشکنی و مرور زمان مفهوم
اروتیک را بسیار بازتر کرد و به همین سبب شوخیها عیانتر شدند. علاوه بر ادبیات و
سینما تولید جکها و حکایتها و سریالها و انیمیشنها با مایههای جنسی بسیار
پرمخاطب است. آیا خط قرمز در زبان فارسی فقط خط قرمز دستوری و از بالا به پایین
است؟ خیر. خط قرمز در سال 1394 در سطح جامعه هنوز آمادگی شوخیهای جنسی را به صورت
ضمنی و در پرده در یک اثر با مخاطب عمومی ندارد. نه تنها در تلویزیون که در سینما
نیز شوخیها بسیار با دقت انتخاب میشوند تا نظر عمومی را نرنجاند. در تئاترهای
گلریز اما که مخاطب به صورت انتخابی حضور پیدا میکند فضای شوخیکردن بسیار بازتر
و عرصه خط قرمزها وسیعتر است چون مخاطب و صاحب اثر این توافق نانوشته را کردهاند
که قرار است دوساعت بخندیم، به هر چیزی و قرار نیست به کسی بر بخورد. خط قرمز
عمومی علاوه بر موضوعات جنسی و عرفی و عقیدتی مسائل قومیتی را در جامعه در برمیگیرد.
درست همانزمان که در استانهای مختلف به یک سریال به این دلیل که به زبان و لهجه
آنان توهین کرده است اعتراض میکنند در تئاترهای گلریز با همان لهجهها و همان
موضوعات شوخی میسازند و به کسی بر نمیخورد، چون هر دو میدانند شوخی دستمایهای
برای خندیدن است و قرار نیست به کسی توهین کرد. اینکه چقدر از این حساسیت موجود
در جامعه به مسائل عقیدتی، قومیتی، عرفی و... به ساختار قدرت باز میگردد و جامعه
چه مسیری را باید از سر گذرانده باشد که امروز چنین واکنش تدافعی نسبت به شوخی
بگیرد، مسالهای است که باید جامعهشناسان درباره آن تحقیق کنند.
اما از رویکرد دوم میتوان گفت که خط قرمز
خلاقیت ایجاد میکند. این مفهوم بدان معنا نیست که اصولا خط قرمز به بهتر شدن اثر
کمک میکند. اما اگر نویسندهای حرفی بخواهد بزند و چیزی بخواهد بنویسد به هر حال
با اینهمانیکردنها و اشارات و ظرایف بسیار حرفش را خواهد زد. نمونهی مشهور
قلعه حیوانات جورج اورول در چنین فضایی خلق شده است. یا نمونههایی که از لقمان،
بهلول، تلخکها، سیاهها و... نقل میشود همه در فضای بسته اجتماعی و حاکمیتی شکل
گرفتهاند. موضوع این است که نویسنده تا چه اندازه خود را ملزم میکند به هر قیمتی
و در هر فضایی بنویسد. این سوالی شخصی با جوابی خصوصی است. چیزی که تاریخ ادبیات
فارسی نشان میدهد همیشه فراز و فرودها بوده و هست و همیشه موسم کوتاه شکفتن به
تناوب آمده و رفته است. اینکه نویسندهای فقط چون امکان انتشار اثرش موجود نیست
یا سانسور اجازه نمیدهد آنچه را که باید بنویسد بنویسد، پس او دست از کار بشوید و
کناری بنشیند جای قضاوت ندارد. اما چنین نویسندهای که نمیتواند شاهد آنچه بر او
میگذرد باشد و نمیتواند از چنین متاع گرانبهایی خلق اثر کند اگر فضا برای او
باز شود چه چیزی برای نوشتن خواهد داشت که دیگران نگفته باشند؟ این مساله البته
رویکرد شخصی نویسنده این سطور است و شاید تمرکز او بر نوشتن مطبوعاتی چنین دیدی را
ایجاد کرده باشد.
همچنین سر این نکته که نوشتن عملی روشنفکری هست
یا نیست نویسندگان و روشنفکران بحثها و نظرات گوناگون مطرح کردهاند. بار
روشنفکری که نویسندگان در تاریخ معاصر بر دوش خود گذاشتهاند نیز گواهی بر میل
نویسندگان به پوشیدن ردای روشنفکری است. روشنفکری با تولید فکر و تولید سوال و
تحلیل وضعیت اجتماع و بررسی تاثیر سیاست و اقتصاد روی جامعه و دادن راه حل و
پیشنهاد برای عبور از بزنگاههای تاریخی و اجتماعی و... عجین است اما آیا
نویسندگان در آثار خود چنین چیزی را ترسیم میکنند؟ یا در کنار تولید داستان و
انتشار کتاب در مقالات جداگانه نظرات و دیدگاههای خود را پیرامون مسائل منتشر میکنند؟
نویسندگی در مطبوعات نیز با همین منظر قابل نقد است. آیا روزنامهنویس خود را
نظریهپرداز و روشنفکر میپندارد؟ نویسنده مطبوعات و نویسنده داستان شاید بستری
برای دقیق شدن روشنفکر و نظریهپرداز روی بخش و برشی کوچک از جامعه ایجاد کنند،
چراکه بسیاری از تولیدات ادبی در بستر رویدادهای تاریخی و اجتماعی شکل میگیرد یا
بازهای از فرهنگ و تمدن قسمتی از جامعه را معرفی میکند، اما آیا نویسنده در اثر
خود همان رفتاری را میکند که نظریهپرداز اجتماعی و سیاسی بروز میدهند؟
پس میتوان به این سوال راحتتر اندیشید که
نویسنده داستان طنز تا چه اندازه رفتار روشنفکری دارد. آیا عبور از خط قرمزها چه
در متن داستان و چه در متن مطبوعات یکی از شاخصههای عمل روشنفکری است؟ اگر بله
آیا باید از روشنفکر توقع تحلیل وضعیت داشت یا عمل جسورانه؟
اما اگر نویسندگان داستان خود را روشنفکر بدانند
و شوخی ساختن را عملی عوامانه یا بلااستفاده که نسبت به یک داستان جدی از ارزش
کمتری برخوردار است، طبیعی است که از نوشتن داستان طنز پرهیز کنند. از طرفی شاید
بتوان به تعریفی از روشنفکر در سطح جامعه رسید که او را فردی عبوس و جدی میدانند
که در مسیر افسردگی قرار دارد و شفای باغچه را در انهدام آن میبیند. پس اگر این
باور متداول را برای لحظهای پیشفرض تعدادی از نویسندگان جدی در نظر بگیریم اینکه
آنان از نوشتن طنز پرهیز میکنند امری اعجابآور برای ما نخواهد بود. مثالهای
فراوانی از نویسندگان و شاعران مشهور و مهم معاصر میتوان برشمرد که برخلاف
آثارشان افرادی شوخطبع بودهاند و حتا برای دوستان و همکاران خود شوخیها و هزلهای
فراوان ساختهاند، اما همین افراد در آثار خود خط قرمزی دارند که آنان را غیرجدی
نشان ندهد.
با چنین رویکردی و با بررسی آثار منتشرشده و
وضعیتی که از ورود نویسندگان به نوشتن ستونهای طنز مطبوعات ترسیم کردیم آیا میتوان
به این نتیجه رسید که تعداد قابلتوجهی از تولیدکنندگان طنز نویسنده نیستند و
فکاهینویسی را انتخاب کردهاند؟ اگر بلی، این نتیجه که این نویسندگان به سمت
نوشتن کتاب رو بیاورند و اثر آنان ضعف تالیف داشته باشد امر محالی به نظر نمیرسد.
اما به نظر ما داستاننویس داستان خندهدار خندهدار
نیست چرا که نوشتن داستان و نوشتن طنز خندهدار نیست. طنز نوشتن عمل نوشتن است و
نوشتن گونههای مختلف دارد. هیچ تفاوتی بین رماننویسی که کتابی معمایی مینویسد
یا داستانی تاریخی منتشر میکند و... با نویسندهای که داستان طنز مینویسد وجود
ندارد. تنها مساله و تنها امری که در قضاوت این آثار وجود دارد اهمیت قدرت
نویسندگی و توانایی او در استفاده از شیوههای داستاننویسی است. این کلیت اثر است
که کیفیت کار نویسنده را مشخص میکند و با همین عیار است که یک نویسنده، نویسندهای
طراز اول یا متوسط یا معمولی قلمداد میشود. و بر
پایه چنین پیشفرضها و استدلالهایی که تمام و کمال حاصل تجربه و مطالعه یک
نویسنده که نوشتن را از مطبوعات شروع کرده و کماکان در مطبوعات مستقر است و جهان
را از دید یک نویسندهی روزنامهنگار یا روزنامهنگار نویسنده میبیند این گفتار
را میتوان با این جمله به پایان رساند که نوشتن خندهدار نیست حتا اگر نوشته خندهدار باشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)














