چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۱

نصب ایربگ روی اساتید و محققان الزامی شد


به خاطر سرعت بالای تولید علم در ایران

دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی گفت: «نگرانی امروز ما سرعت علم در ایران است چرا که این سرعت آن قدر زیاد است که کشورهای دیگر نسبت به ما عقب می‌مانند و ما از این امر نگران هستیم.»

در مشق شب
بابای جعفرقلی: بابا داری چی کار می‌کنی؟
جعفرقلی: دارم مشق می‌نویسم بابا.
بابای جعفرقلی: جعفرقلی چرا این‌قدر تند تند داری مشق می‌نویسی بابا؟ نکن این کار را. هر یک صفحه مشقی که تو با این سرعت می‌نویسی من را نگران کشورهای دیگر می‌کند که عقب بمانند. آیا تو به آن‌ها فکر نمی‌کنی؟ نکن بابا جان. یواش‌تر بنویس بگذار آن‌ها هم پیشرفت کنند.

دو دانشمند در خیابان
: این چی بود رد شد؟ خرزوخان بود؟
- نه. نه. این چیزی که مثل باد از کنار ما گذشت علم تولید ایران بود. دیدی با چه سرعتی رد شد.

همایش سراسری تولید علم در جهان
شرکت‌کنندگان، دانشمندان و مدعوین عزیز... آمدید همایش برای چی؟ چرا الکی توی دانشگاه کار تحقیقی می‌کنید؟ ول کنید بابا این چیزها را... لطفا لباس گرمکن‌ها را بپوشید و کتانی‌ها را به پا کنید و سریع در حیاط جمع شوید، که طی مراسم باشکوهی شروع کنیم به دویدن شاید به تولید علم در ایران برسیم.

تخته گاز علمی
ویژژژژژژژ....
صدایی که شنید صدای سرعت بالای تولید علم در ایران بود که خودمان را هم نگران کرده.

اطلاعیه دانشگاه تهران
اساتید و دانشمندان عزیز
با توجه به سرعت بالای تولید علم در ایران
لطفا به خاطر همدردی با کشورهای دیگر یک مقدار یواش کنید بگذارید آن‌ها هم برسند.
در ضمن بستن کمربندی ایمنی برای اساتید و محققان هنگام تولید علم الزامی است.
راستی گفتیم روی میزهای آزمایشگاه ایربگ هم نصب کنند که اگر هنگام تولید علم نتوانستید سرعت را کنترل کنید آسیب نبینید.

دانشمندان غربی، کاسب می‌شوند
در آخرین لحظات گویا این حرف دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی تکذیب و این طوری تصحیح شده است: «وی افزود: پیشرفت و رشد شتابان علم در ایران - بنابر گزارش مرکز علم‌سنجی غربی - برای آنها ]غربی‌ها[ نگران‌کننده اعلام شده است.»
که در اصل قضیه فرقی نمی‌کند. خلاصه سرعت بالاست و دست خودمان نیست. بعید نیست با این اوصاف تا چند وقت دیگر غربی‌ها به خاطر این عقب‌ماندگی از دم افسردگی بگیرند و علم را ول کنند و بروند دنبال کاسبی.




 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 4 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم.)




دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۱

شبانه بی شاملو - 8

شبیه مردی جا افتاده شده‌ام
که از تو جا مانده است
و جا به جای این جاده
برای مسافران دست تکان داده
برای راهزنان دست تکان داده
و برگه‌های تاریخ مشروطه را آتش زده تا دهقان فداکار را به خانه برگرداند
پیش از آن‌که عکسش را روی پوسترهای تبلیغاتی شورای شهر ببیند

مردی جا افتاده
بی‌آن‌که جا زده باشد
وقتی شبیه برگ بی‌فایده‌ای در دستان قماربازی است که می‌گوید
ای تف توی این شانس. من این دست رو جا می‌رم
 
مردی جا افتاده
از شناسنامه‌ی تو
از شناسنامه‌ی پدرش
و از نامه‌های غیررسمی
و از چشم‌انداز بیست ساله
و از اصول پیش پا افتاده‌ی قانون اساسی

مردی جا افتاده
که جا انداخته
جایی بین راه
حجم تنهایی‌اش
شبیه گودبرداری قبرستانی که شهردار مژده داده به زودی پارکینگ طبقاتی خواهد شد




+ شبانه بی شاملو

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۱

صحنه مستهجن خوردن مرغ در فیلم‌های عروسی


1
به مناسبت این‌که آن مقام مسوول پیشنهاد داده - در این گرانی - تلویزیون صحنه مرغ‌خوردن پخش نکند که مردم تحریک نشوند و دل‌شان مرع کیلویی هفت هزار تومن نخواهد؛

 

تناول گروهی چند مرد به مرغ
من: آقا این فیلم‌ها خانوادگی‌یه؟
فیلم‌فروش: نه. صحنه داره.
من: صحنه‌هاش خیلی ضایع‌س؟ نمی‌شه با خانواده دید یعنی فیلم رو؟
فیلم‌فروش: نه. دوتا صحنه داره چند نفری به مرغ پخته رو کامل می‌خورن. توی یه صحنه دیگه هم دارن یه جوجه رو به سیخ می‌کشن و کباب می‌کنند.


آیا فیلم‌های عروسی صحنه‌دار است؟
-  مرد. خاموش کن اون تلویزیون رو. باز فیلم عروسی‌مون رو گذاشتی که... این فیلم صحنه داره... صحنه‌های مستهجن داره... زشته جلو بچه‌ها. ببین چطوری کل فامیل دارند توی این فیلم چلومرغ می‌خورند.

تابلوهای جدید اماکن
همشهریان عزیز
 این مغازه مرغ‌فروشی به دلیل عرضه مرغ پرکنده و لخت و پختی به خانواده‌های محترم پلمپ شده است.

مرغ پخته به خنده افتاد
به گزارش خبرگزاری‌های غیررسمی از مرغداری‌ها، قابلمه‌ها، آشپزخانه‌ها و رستوران‌ها، از روزی که آن مقام مسوول گفته تلویزیون به خاطر گرانی مرغ، مرغ خوردن نشان دهد، تمام مرغان پخته به خنده افتاده‌اند و جلوی خودشان را نمی‌توانند بگیرند، ماها که آدمیم و جای خودمان را داریم.


2
به مناسبت این‌که دوباره پای باران به تهران باز شده و احتمالا دوباره متروی تهران تبدیل به رودخانه زیرزمینی خواهد شد، پیشنهاد می‌شود در روزهای بارانی:
- شهروندانی که می‌خواهند از مترو استفاده کنند، زیر لباس‌های‌شان مایو بپوشند.
- شهروندانی که از مترو استفاده کرده‌اند بی‌زحمت جلوی در مترو مایوهاشان را پهن نکنند تا خشک شود.
- بعد از استفاده از مترو، در سطح شهر آفتاب نگیرید.

به شعر هایکویی که هم‌اکنون درباره شهردار ژاپن به دست‌مان رسید توجه فرمایید
شهر را باران گرفته
شهردار دلشوره دارد
زیر لباسش مایو بپوشد
یا ترک ماشینش قایق ببندد

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۱

همچین می‌گی چیزی نشده انگار شیر چکه می‌کنه

پا شدم از این سر شمال رفتم تا اون سر شمال دنبال بارون که همچین یه نم بزنه خنک شم و بوی خاک و ماسه و دار و درخت جنگل بلند شه و هوا رو پر کنه. یه تیکه ابر هم توی آسمون نبود. بارون نیومد که نیومد. رسیدیم به تانکر آبی که چمن‌های بلوار رو آب می‌داد آقای راننده سه‌سوت شیشه‌ها رو کشید بالا که همون یه قطره آب هم بخوره به در بسته و به صورت ما نشینه.
دوباره از اون سر شمال برگشتم این سر شمال، گفتم نکنه آسمون تا ببینه من رفتم بارون ببارونه... که نه‌خیر. گرم‌تر شده بود و مرطوب‌تر. ولی خبری از بارون نبود. از شمالی‌ها پرسیدم «من نبودم بارون نیومد؟»
گفتند «نه. ولی یه بوگاتی قرمز رد شد نمره‌شده»
رفتم جلوی پلیس راه رو گرفتم. گفتم: «این آسمون به من راه نمی‌ده.»
گفت: «محور هراز بسته‌س.»
گفتم: «راه نمیاد با من. بارون نمی‌باره.»
گفت: «محور چالوس بسته‌س.»
گفتم: «محور دنیا هم که باشی تا شمال بیای و بری کنار دریا و بارون نیاد بختت بسته‌س.»
گفت: «کارت شناسایی.»
گفتم: «تو پلیس راهی. باید گواهینامه رانندگی بخوای.»
گفت: «کارت شناسایی، گواهینامه رانندگی.»
گفتم: «آسمون راه نیاد با آدم مسوولش کی‎‌یه؟»
گفت: «ما رو گرفتی؟»
گفتم: «مگه زیر نظر شما نیست؟ نکنه باید بروم وزارت امور خارجه.»
گفت: «به اونا هم ربط نداره فکر کنم. اصلا تو قانون پیش‌بینی نشده انگار.»
گفتم: «شما به کارت برس. من هم برم به کارم برسم.»
گفت: «از این راه نرو. ترافیکه.»
گفتم: «باشه.» بعد پام رو گذاشتم رو گاز و از یه راه دیگه رفتم. پلیس راه از توی دوربین داشت برام دست تکون می‌داد. بعد بی‌سیم زد پلیس‌های دیگه هم برام دست تکون بدن. تا از اون سر شمال برسم این سر شمال هر چی پلیس بود برام دست تکون داد. اون‌هایی هم که ماموریت بودند یا مرخصی، به بچه‌هاشون گفته بودند با لباس همیار پلیس اومده بودند سر کوچه واسه من دست تکون بدن.
این که پلیس‌ها جای این‌که سلام نظامی بدن و احترام بذارن برا یکی دست تکون بدن خیلی عادی نیست.
شمالی‌ها ازم می‌پرسیدند: «تهران خبری شده؟ پلیسا چرا این‌طوری می‌کنند؟»
مسافرها ازم می‌پرسیدند: «شمال خبری‌یه؟ پلیساشون چرا این‌طوری‌ان؟»
از محور هراز دور شدم. توی هندسه باید دور محور بگردی اینجا باید ازش بری بالا. سر محور هراز و سر محور چالوس سال‌هاست تلاش می‌کنند به هم برسن. ولی نمی‌شه. علم هندسه هم کمکی بهشون نمی‌کنه. محور چالوس به کمک‌های مردمی چشم دوخته. ولی مردم تلوتلو خوران پاشون رو می‌ذارن روی گاز و محور هراز یا محور چالوس رو زیر پا می‌ذارن. کاری هم ندارند به این‌که هراز و چالوس که همه رو به همه‌جا رسوندند خودشون می‌خوان به کجا برسند.
کنار دریا یکی داشت آه می‌کشید.
من هم داشتم آه نمی‌کشیدم.
گفت: «آدم چه چیزایی توی زندگی که نمی‌بینه. حتا به عقل جن هم نمی‌رسه.»
گفتم: «عباس صفاری می‌گه یه جایی، یه گوشه دنیا رو بلده که حتا به عقل جن هم نمی‌رسه.»
یارو گفت: «من همه جا رو دیدم.»
گفتم: «سفر زیاد می‌ری؟»
گفت: «یه جایی هست توی جاده چالوس به اسم همه جا. اون‌جا رو که ببینی یعنی همه جا رو دیدی. البته من اونجا رو هم ندیدم. ولی درباره‌ش خیلی شنیدم. اما خودم همه جا رو دیدم. همه جای واقعی رو.»
گفتم: «عباس صفاری می‌گه اگه یه نفر تو رو ببینه، خوب ببینه، دنیا رو دیده. دیگه لازم نیست دنیا رو ببینه.»
گفت: «عباس صفاری زیاد می‌خونی؟»
گفتم: «بیا قدم‌زنون بریم تا کتابفروشی برات کتابش رو بخرم.»
گفت: «اینجا یه شهر ساحلی‌یه. فقط پلاژ داره و فست‌فود و کته‌کبابی. لوتی و دلبربازی و غزل‌خون هم دیگه نداره. کتابفروشی هم نداره.»
گفتم: «پس بریم یه شهر دیگه که کتابفروشی داشته باشه.»
راه افتادیم. دوباره از این سر شمال رفتیم تا اون سر شمال. کتابفروشی نبود که نبود.
گفت: «راستی واسه چی اومدی شمال.»
گفتم: «اومده بودم بارون ببینم ولی ندیدم.»
گفت: «چشات رو باز نمی‌کنی دیگه. خدافظ.»
سرش رو انداخت پایین و یهو غیب زد. انگار آب شد و رفت توی زمین.
داد زدم: «ولی من نمی‌دونستم اصلا یکی مثل تو، به این قشنگی، داره کنار دریا آه می‌کشه. وگرنه از همون اول به هوای تو می‌اومدم.»
صداش می‌پیچید توی گوشم. نشد بفهمم ولی چی.
بعد رفتم کنار دریا. شروع کردم به آه کشیدن.
آسمون هم صاف صاف بود.
هی آه کشیدم و قایمکی نگاه کردم به پشت سر که ببینم یکی میاد آه نکشه و به اون قشنگی باشه که کسی نیومد.
یکی فقط اومد، قشنگ هم بود اما نه به اون قشنگی، گفت: «آتیش داری؟»
گفتم: «من نبودم بارون نیومد؟»
گفت: «نه. ولی رادیو گفت یکی از دخترای ننه دریا گم شده. دیدن با یه آقایی داشته دنبال کتابفروشی می‌گشته.»
من گفتم: «آقاهه من بودم.»
گفت: «همه‌تون خالی‌بندید. آتیش هم نخواستم بابا.»
ما رو آتیش زد و رفت با حرفش. بعد مامور اومد گفت: «چه نسبتی داشتید؟»
گفتم: «نسبت عجیبی داشتیم.»
گفت: «بچه کجایی؟»
گفتم: «همه جا.»
گفت: «پس بچه محلیم که. من هم بچه وینه‌م. بلدی؟ چند تا پیچ با شما فاصله داره. ببینم مدرسه کجا رفتی؟ هان؟»
گفتم: «چه خبر؟»
گفت: «دختر ننه دریا گم شده. تا پیدا نشه بارون نمیاد.»
گفتم: «من دیدمش.»
گفت: «کجا؟»
گفتم: «همه جا.»
گفت: «امکان نداره. تا همه جا نمی‌تونه بره. اصلا هیچ جا نمی‌تونه بره. اگه از دریا دور باشه و دستش تو دست آدمیزاد نباشه آب می‌شه می‌ره تو زمین. صدسال طول می‌کشه تا بره تو آسمون و ابر بشه و بباره و برگرده دریا.»
گفتم: «چیزی نیست بابا. چیزی نشده.»
گفت: «همچین می‌گی چیزی نشده انگار شیر چکه می‌کنه. به جرم همین ببرم آب‌خنک بخوری خوبه؟»
گفتم: «مگه خشکسالی نیست؟ آب نیست که خنکش باشه.»
گفت: «تو مطمئنی بچه همه جایی؟ اصلا بهت نمیاد بچه اینجاها باشی. اینجایی‌ها این‌طوری نیستند.»
گفتم: «راست می‌گی. بچه هیج کجا نیستم. دلم می‌خواد برای خودم یه کم آه بکشم. از لحاظ قانونی ایرادی که نداره؟»
یه بار دیگه از این سر شمال رفتم تا اون سر شمال. خبری نبود.

دست خالی برگشتم تهران. تهران خشکسالی شده بود.


دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۱

شبانه بی شاملو - 7

پریشب
با هم از شمال برگشتیم
دیشب
تو به شمال برگشتی
امشب
شمال برگشته تهران

نقل باران و شمال و حرف‌های شاعرانه نیست
خواستم با چشم‌های خودت ببینی
وقتی بروی
از این گزاره‌ها
من حذف می‌شوم
تو حذف می‌شوی

و غیر از شب و باران و تهران هیچ چیز مستعمل دیگری روی زمین، روی این سطرها، روی این مبل تختخواب‌شو نخواهد ماند



+ شبانه بی شاملو

کنترل سی کنترل وی

یه آدم حکیمی بود
که سخن حکیمانه زیاد می‌گفت
یه بار هم گفت
يك كپي خوب بهتر از يك اورژينال بد است

حالا از کجا کپی کرده بود حرفش رو خدا عالمه


(تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 12)



تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 6
تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 7
تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 8
تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 9
تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 10
تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 11 

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۱

شانه خالی کردن مرغ‌ها از پر کردن شانه تخم مرغ

 تصویری از مسوول غیررسمی تخم مرغ رسمی و غیر رسمی، ملقب به آقا مرغه که برای اولین بار منتشر می‌شود.


 

در گفت‌وگوی بی‌پرده‌ی "جعفرقلی ریپورتر" با مسوول غیررسمی تخم مرغ غیررسمی و رسمی مطرح شد

گزارشی از: جعفرقلی پرس ریپورتر

با توجه به این‌که تخم مرغ یک دفعه گران شد جعفرقلی ریپورتر، خبرنگار ما، این ور و آن ور رفت تا مسوول مستقیم گرانی تخم مرغ را پیدا کند و با او گفت‌وگو کند که تلاشش بی‌نتیجه ماند. او علاوه بر ادارات و نهادهای مرتبط دولتی و خصوصی، به هر مرغدانی‌ای سر زد اما بی‌فایده بود، کسی مسوولیت این امر را نمی‌پذیرفت تا این‌که با مافیای تخم مرغ مواجه شد. مافیای تخم مرغ که مثل هر مافیای دیگری از موی دماغ شدن هیچ خبرنگاری خوشش نمی‌آید اول با کیش کردن سعی کرد جعفرقلی ریپورتر را قبل از این‌که هوا تاریک شود، مثل مرغ‌ها به لانه بفرستند، اما جعفرقلی ریپورتر کوتاه نیامد. وقتی هوا تاریک شد مافیای تخم مرغ به سمت جعفرقلی تخم مرغ گندیده پرت کرد اما این لجن‌پراکنی و پرونده‌سازی و سو کردن، نتوانست خبرنگار لجوج و فضول و پیگیر ما را مایوس سازد. در نهایت رییس مافیای تخم مرغ، یک تخم مرغ پخته به سمت جعفرقلی پرت کرد. وقتی جعفرقلی ریپورتر دولا شد و تخم مرغ پخته را برداشت دید این ور تخم مرغ نوشته: «همه چی زیر سر آقا مرغه است.» و آن ور تخم مرغ هم یک نشانی نوشته شده. جعفرقلی همان شب رفت تا با آقا مرغه مصاحبه کند، جایی دور و بر قلعه مرغی.

متن ناکامل گفت‌وگو با آقا مرغه
جعفرقلی اسم رمز را می‌گوید: «قد قدا قد قد قودا... قد قد.» و در یک کانتینر باز می‌شود و او وارد یک دفتر متحرک می‌شود. در کانتینر یک میز مدیریت وجود دارد که آقا مرغه پشت آن نشسته است.
جعفرقلی: سلام آقامرغه. من ریپورترم، جعفرقلی ریپورتر. نشانی شما را مافیای تخم مرغ به من داد و گفت همه چیز زیر سر شماست. آیا مایل هستید در این‌باره گفت‌وگو کنیم؟ در صورت تمایل لطفا خودتان را معرفی کنید.
آقا مرغه: بنده غ. ر. م. (نام واقعی وی حتا در دفتر روزنامه هم موجود نیست!) ملقب به آقا مرغه هستم که در بیمارستان به دنیا آمدم. بنده تو کار مرغ و تخم مرغ هستم.
جعفرقلی: این‌که گفتید تو کار مرغ و تخم مرغ هستید یعنی چی؟
آقا مرغه: یعنی هر کی بیاد تو کار مرغ و تخم مرغ من می‌گذارم تو کارش. تا ورشکست هم نشود ول‌کن ماجرا نیستم.جعفرقلی: آیا شما با مافیای تخم مرغ در ارتباط هستید؟
آقا مرغه: نه. اون‌ها با ما مرتبط هستند. یعنی مافیا واسه این‌که بخواهد به کارش ادامه بدهد باید هوای ما را داشته باشد وگرنه...
جعفرقلی: وگرنه چی؟
آقا مرغه: وگرنه تلفن را برمی‌دارم و با یک تلفن مافیای تخم مرغ را تبدیل به نیمرو می‌کنم.

آغامحمدخان قاجار ربطی نداشت
جعفرقلی: چرا به شما می‌گویند آقا مرغه؟ در واقع باید توضیح بدهم که اگر مرغ تخم می‌کند و بچه‌دار می‌شود پس خانم است و خروس که هارت و پورت می‌کند آقا است. به همین دلیل برای جامعه سوال پیش آمده که آقا مرغه چه صیغه‌ای است؟
آقا مرغه: بنده برای این‌که وضعیت مرغ‌ها را زیر نظر داشته باشم و بتوانم آن‌ها را مدیریت کنم باید خروس‌ها ازم حرف‌شنوی داشته باشند. برای همین مشاور بنده این اسم را انتخاب کرده که بین مرغ و خروس‌جماعت مقبولیت، محبوبیت و مصونیت داشته باشم.
جعفرقلی: آها... اما منتقدان شما می‌گویند شما خودت به خاطر مصرف تخم مرغ آزمایشگاهی و خوردن مرغ‌های هورمونی دچار اختلال شدی و این‌طوری به دنیا آمدی.
آقا مرغه (اشک گوشه چشمش را پاک می‌کند): شایعه است.
جعفرقلی: آها... اما منتقدان شما می‌گویند پدر و مادر آغامحمدخان قاجار هم مرغ هورمونی خورده بودند که آغامحمدخان آقا نشد و آغا شد.
آقا مرغه (عصبانی می‌شود): منتقدان من بروند با تخم مرغ رنگی بازی کنند. همه‌شان حسودند.

روزانه سه زرده غیر سوبسیدی برای تامین قوت مدیران
جعفرقلی: خب. برگردیم به مساله تخم مرغ. شما به عنوان مسوول غیر رسمی تخم مرغ رسمی و غیر رسمی درباره‌ی گرانی تخم مرغ چه نظری دارید؟ آیا ضعف مدیریت است؟
آقا مرغه: نه‌خیر. ضعف مدیریت نیست. اتفاقا ما در مدیریت ضعف نداریم قوت داریم. چون ما روزانه به مدیران‌مان سه عدد زرده تخم مرغ بدون سوبسید می‌دهیم که قوی بشوند و قوت بگیرند. از طرف دیگر شما باید بدانید که فرآیند تولید تخم مرغ ربطی به مدیران ندارد.
جعفرقلی: فرآیند تولید تخم مرغ را توضیح بدهید تا ببینیم چرا مدیران ربطی به آن ندارند.
آقا مرغه: ببینید خیلی ساده است. مرغ شروع می‌کند از صبح زود دانه خوردن. هی دانه می‌خورد و این دانه توی دلش تبدیل به تخم می‌شود. بعد باید تخم کند. همین.

این شخص به احتمال قوی سرکرده مافیای تخم مرغ است.




فرآیند علمی تخم گذاشتن
جعفرقلی: چه ربطی دارد؟ لطفا درباره گرانی تخم مرغ توضیح بدهید.
آقا مرغه: خیلی روشنه. شما خودت را بگذار جای یک مرغ. باید از صبح دانه بخوری و بعد توی دلت تخم درست کنی بعد باید تخم بگذاری. شما، یا هر کدام از منتقدان ما، تا حالا یک مرغ را در حال تخم گذاشتن دیده‌اید؟
جعفرقلی: بله. دیدم.
آقا مرغه: خیلی خب. یک مرغ در حال تخم گذاشتن چطوری است؟
جعفرقلی: قد قد می‌کند؟
آقا مرغه: نه.
جعفرقلی: دپریشن زایمان دارد؟
آقا مرغه: نه.
جعفرقلی: ذهنش درگیر آینده و تحصیل و درمان و بیمه تخمش است؟
آقا مرغه: نه.

مرغ‌ها تحت فشارند
جعفرقلی: آقا شما دوباره کلک زدی. شما من را انداختی توی دام. من مصاحبه‌کننده‌ام. لطفا خودتان جواب بدهید که مرغ هنگام تخم گذاشتن چه حالتی دارد؟
آقا مرغه: مرغ تحت فشار است. خیلی هم تحت فشار است و از چند جهت بهش فشار می‌آید. درست؟
جعفرقلی: درست.
آقا مرغه: خب. شما خودت را بگذار جای مرغ بدبخت. روزی چندتا تخم می‌توانی بکنی؟
جعفرقلی: آها... پس شما می‌گویی مرغ‌ها از زیر تخم کردن شانه خالی می‌کنند.
آقا مرغه: بله.
جعفرقلی: اما منتقدان شما می‌گویند وظیفه مرغ‌ها این است که شانه تخم مرغ را پر کنند و نباید از پر کردن شانه تخم مرغ شانه خالی کنند.
آقا مرغه: وقتی تخم نمی‌کنند ما به عنوان مدیر و مسوول مربوطه چه کار کنیم؟
جعفرقلی: به‌شان فشار بیاورید.
آقا مرغه: یعنی مرغ‌ها را یکی یکی بگیریم توی دست‌مان و این‌قدر به‌شان فشار بیاوریم که بیشتر تخم کنند؟
جعفرقلی: نه. یعنی با برنامه‌ریزی تغذیه و زمان‌بندی خواب و خوراک، می‌توانید کاری کنید تا روزی سه تا تخم کنند.

سفسطه تخم مرغی
آقا مرغه: یعنی شما می‌گویی ما مرغ‌هایی داریم که می‌توانند روزی سه تا تخم می‌کنند؟
جعفرقلی: بله.
آقا مرغه: چرا سه تا؟
جعفرقلی: پس چندتا؟
آقا مرغه: نهایتا دوتا.
جعفرقلی: چرا دوتا؟
آقا مرغه: تا قیمت تخم مرغ پایین نیاید.
جعفرقلی: دیدی زیر سر خودت است. ای شیطون.
آقا مرغه: نه. دانشمندان نوجوان ثابت کردند اگر مرغ روزی سه تا تخم کند در واقع همان یک تخم است که سه بار کرده. یعنی جای این‌که یک بار یک تخم گنده بکند، آن را تبدیل می‌کند به سه تا تخم کوچک و می‌گذارد. پس قیمت تخم مرغ می‌آید پایین.
جعفرقلی: با این توجیهات راهکار شما برای حل مشکل تخم مرغ چیست؟
آقا مرغه: مصرف‌کننده‌ها باید تخم مرغ را درست مصرف کنند.
جعفرقلی: یعنی چی؟

چطور درست تخم مرغ بخریم؟
آقا مرغه: اول این‌که وقتی مردم می‌روند تخم مرغ بخرند، درشت‌هاش را سوا کنند که وقتی نیمرو می‌زنند هر دونفر با یک تخم سیر شوند. درست؟
جعفرقلی: درست.
آقا مرغه: دوم این‌که مردم دنبال تجملات نباشند و تخم مرغ مارک‌دار نخرند.
جعفرقلی: یعنی چی؟
آقا مرغه: یعنی جای این‌که دنبال برندهای معروف باشند، به تخم مرغ وطنی روی بیاورند. مگر تخم مرغ‌های ما چه عیبی دارد؟ از لحاظ کیفیت عین تخم‌های خارجی است. سفیدتر هم هست. زرده‌اش هم بزرگ‌تر است. پس توصیه ما این است که مردم تخم مرغ مارک‌دار نخرند و دنبال این تجملات و مصرف‌گرایی و قرتی‌بازی نباشند. درست؟
جعفرقلی: درست.
آقا مرغه: حالا بیا من به شما یک تخم طلا به عنوان جایزه بدهم که بروی و این مصاحبه را خوب پیاده کنی. دوتا شانه تخم مرغ قاچاقی هم برات گذاشتم زیر آن گونی‌ها بردار ببر بده بچه‌های روزنامه‌تان. فقط توقع دارم که از فردا من را تیتر یک کنید و یک حالی بهم بدهید که مردم بفهمند مسوولیت گرانی تخم مرغ با من نیست و با خود مرغ‌هاست. باشه؟
جعفرقلی: به نظرم، تخم طلا را نگه دار و بنشین روش تا جوجه شود. چی خیال کردی؟ هان؟ به من می‌گویند جعفرقلی ریپورتر. جعفرقلی رشوه نمی‌گیرد. بای بای...
آقا مرغه: پس توی راه برگشت خیلی مراقب باش، که ماشین نزد بهت و املت شوی. یو هاا ها ااا.

(توضیح روزنامه: خوانندگان عزیز روی رکوردر جعفرقلی، در پایان این گفت‌وگو صدای تصادف شدیدی ضبط شده. شایان ذکر است که رکوردر نیز به شکل مشکوکی توسط یک خروس به دفتر روزنامه رسید. اما تا این لحظه خبری از جعفرقلی ریپورتر در دست نیست. لطفا در صورت مشاهده جعفرقلی یا یک املت روان در خیابان با ما تماس بگیرید. آیا جعفرقلی به خاطر تهیه گزارشی درباره تخم مرغ تبدیل به املت شد؟ باید صبر کرد و دید.)





منتشرشده در ویژه‌نامه آخر هفته روزنامه‌ی دنیای اقتصاد 
تاریخ 22 تیر 91

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۱

فیتیله و کرکره و باقی چیزها را پایین می‌کشیم

یک مدت دیگران را آوردیم روی کاناپه و دراز کردیم، الان پیش از آن‌که – به قول شاعر - درازمان کنند، خودمان روی کاناپه دراز می‌شویم و چند روزی کرکره را نصفه‌نیمه می‌کشیم پایین و آب خنک را می‌خوریم.

آگهی فروش یا اجاره

کاناپه مستعمل
هر روز یکی روش دراز می‌شده
با شماره فلان تماس بگیرید

دعوت به همکاری 1
یک رییس بانک برای شرکت در اختلاس و باز کردن ال‌سی برای واردات کاناپه خارجی
دعوت به همکاری می‌شود

دعوت به همکاری 2
یک رییس بانک با تجربه پولشویی، برای خشکشویی و سفیدشویی کاناپه، نیازمندیم

دعوت به همکاری 3
حالا که کاناپه ما چندوقتی بازارش کساد است
اگر واقعا رییس بانک هستید و دل‌تان نمی‌خواهد اختلاس کنید
خب دم‌تان گرم، با ما تماس بگیرید و یک وام برای‌مان ردیف کنید
دست شما درست

آیا می‌خواهید بروید بغل سلین دیون؟

و همسایه‌شان شوید؟
با «خاوربار کانادا» تماس بگیرید

بانک خاور ال‌سی

کاناپه چینی جعلی است
در این مدتی که کاناپه تعطیل است لطفا به کاناپه‌های جعلی و چینی توی بازار اعتماد نکنید و روی هر کاناپه‌ای دراز نکشید. قبل از استفاده از کاناپه حتما به برچسب وزارت بهداشت دقت کنید تا چیزی‌تان نشود.

عاقبت روزنامه‌نگاری
قدیم‌ها یک تابلو توی مغازه‌ها بود: «عاقبت نسیه‌فروش و نقدفروش.» یادتان هست؟
الان باید آن را به عاقبت روزنامه‌نگاری تغییر داد تا ملت درس عبرت بگیرند و بروند دنبال عاقبت‌به‌خیری.
اگر فردا پس‌فردا آگهی دعوت به کار برای پیک موتوری یا تایپیست یا تحصیل‌دار یا نگهبان شب داده بودید و من را دیدید که آمدم و فرم پر کردم و گفتم با چند سر عائله و چند نان‌خور قد و نیم‌قد توی خانه به این کار نیاز دارم و پول‌لازم هستم، لطفا به روی خودتان نیاورید و آشنایی ندهید. ممنون!



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 13 تیر 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۱

مبارکه مرسی دست شما درد نکنه

و چند مساله خارجی دیگر


امروز قصد داریم برای دور زدن تحریم‌ها کاناپه را به عنوان صادرات غیرنفتی در بازارهای جهانی بازاریابی کنیم و برویم توی کار چند سوژه‌ی فرنگی. البته این موضوع را که سوژه‌های داخلی خط قرمزش روز به روز پررنگ‌تر می‌شود و ما مجبوریم گاهی به جاهای دیگر گریز بزنیم، از اساس تکذیب می‌شود. خوشبختانه دست آدم باز است که راجع‌به هر چی خواست بنویسد و بدبختانه دست مدیرمسوول هم باز است که هر چی خواست حذف کند و متاسفانه دست مقام مسوول هم باز است که دست ما را بگذارد زیر سنگ یا توی پوست گردو. (ما در این لید از آرایه ادبی «به در می‌گویم دیوار بشنود» استفاده کردیم.)

لوله‌های عراق
قضیه پیچیده شد.
عربستان می‌خواهد لوله‌های   نفت  عراق را باز کند تا اگر ایران خواست تنگه را ببندد عربستان کارش را از لوله‌های عراق راه بیندازد و نفتش را از توی عراق بفرستد خارج.
به نظر ما ایران خیلی آقایی و ... درآورد که جنگ هشت ساله را به روی عراق نیاورد. هر چند دست کم عراق باید خودش جوانمردبازی و... درمی‌آورد و کلاهش را می‌گذاشت بالاتر و خودش می‌آمد دست کم پول شیشه‌های خانه‌ی مردم را که در بمباران شکسته بود خشکه حساب می‌کرد. حالا باقی‌ش بماند. حالا که عراق این کارها را نکرده آیا باید اجازه بدهد عربستان لوله‌هاش را تعمیر کند و نفتش را از آن جا وارد بازار جهانی کند؟ حتا اگر بحث را ناموسی و انسانی نکنیم، آیا این کار اخلاقی است؟
حالا ما منتظریم ببینیم اگر ایران تنگه را ببندد و کار به عربستان تنگ شود، آیا عراق  لوله‌هاش را برای عربستان باز می‌کند؟ باید منتظر ماند و دید نتیجه   چه خواهد شد.

قبرس و باقی قضایا
اگر یادتان باشد چندسال پیش ایران از قبرس خر وارد کرد. به نظر ما ...
بهتر است ایران در اقدامی ضربتی هر چی خر از قبرس وارد کرده به آن کشور دیپورت کند. با این صادرات غیرنفتی شاید مشکلات زیادی حل شود.

مبارکه مرسی دست شما درد نکنه
این سوال را یکی از همکاران مطرح کرد: «با توجه به این‌که رییس‌جمهور سابق مصر مبارک بود و الان شده مرسی، دور بعدی چه کسی رییس‌جمهور مصر خواهد شد؟»
به نظر شما کدام گزینه صحیح‌تر است؟
الف- دست شما درد نکنه.
ب- قابل نداره.
پ- چشم‌تون روشن.
ت- جیگرت رو.



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 11 تیر 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم.)