پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۰

متجاوز روی كاناپه

با توجه به اینكه این روزها اخبار و گزارش‌های مربوط به تجاوزات گروهی خیلی بازارش داغ است و بازار این صنف هم اصولا در باغ است و اخلاق و ادب دراز كشیده و استراحت می‌كند ]و چارتاق است[ و قناری لال‌مونی گرفته و آنكه می‌خواند زاغ است و آنكه دارد زاغ سیاه چوب می‌زند مهتر اسب حتی نه و الاغ است و پرونده‌های اخلاقی الان نسبت به پرونده‌ مفاسد اقتصادی چاق است و وای بر مردمی كه ادبش ادب مردم دیلاق است، امروز قرار بود یك متجاوز بیاید و روی كاناپه دراز بكشد و مشاوره ببیند، كه اتفاقا آمد و دراز كشید و مشاوره دید، اما سردبیر گفت: «این یادداشت نباید چاپ شود.»
گفتم: «چرا؟.»
گفت: «خلاف عفت عمومی است.»
گفتم: «اتفاقا دقیقا بر وفق عفت عمومی نوشتم. می‌گویید نه؟ خبرها را چك كنید. می‌گویید نه؟ گزارش‌ها را بخوانید. می‌گویید نه؟ از همین پنجره باغ همسایه را نگاه كنید.»
خلاصه... تا همین‌جای قصه را هم با دادن رشوه به بخش فنی توی صفحه آوردم و منتشر شده. باقی‌اش را باید فیلم بگیریم؛
*
یك آقایی آمد و گفت: «من متجاوز هستم. من را مشاوره كن.»
گفتم: «یعنی تجاوز را به عنوان شغل انتخاب كردی؟» 
گفت: «بله. البته ما هم مشكلات صنفی خودمون رو داریم. مثلا با توجه به این سختی كار و خطراتی كه باهاش مواجهیم، بیمه نمی‌تونیم باشیم. وام ازدواج هم بهمون نمی‌ده هیچ بانكی. وام تعمیرات تاسیسات مركزی هم بهمون نمی‌دن. بازنشستگی هم كه نداره، تا آخر عمر باید كار كنیم. خیلی سخته. این اواخر هم كه باید شهر به شهر بریم تا بتوانیم كار كنیم.» 
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. آرام باش. حالا دراز بكش روی این كاناپه.»
متجاوز گفت: «اول شما.»
گفتم: «خواهش می‌كنم.» 
گفت: «با زبون خوش می‌گم اول شما.»

راهکارها 
[…]

نسخه
1- عجیب است كه وقتی این همه دشمن به ما تجاوز كرد و می‌كند و قرار است كه بكند، این متجاوزان به جای دشمن می‌روند و به هموطن و همزبان خود تجاوز می‌كنند. برای همین نسخه ما این است كه این متجاوزان را به موشك‌ها نصب كنند و به سمت دشمن پرتاب كنند تا به دشمن تجاوز كنند.
2- نسخه‌ دوم اینكه این متجاوزان را به عنوان پدافند غیر عامل در مناطق حساس و مرزی جاسازی كنیم.
3- من تعجب می‌كنم كه چطور می‌گویند در جامعه «تك‌صدایی» است. مگر نمی‌بینید علاوه بر «نگاه رسمی»، «نگاه جنسیتی» نیز بر جامعه حاكم است؟


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، 2 تیر 90، شماره‌ی 2194
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

خطر اول و خطر دوم

تحلیل اجتماعی کار ساده‌ای نیست. این‌که انشای خوبی داشته باشیم کافی نیست تا به عنوان تحلیل و راهگشایی بن‌بست‌ها و گره‌های اجتماعی، مطلب ظاهرفریب و زیبایی بنویسیم که مخاطب عام ناچار به قبولش شود چون محو انشای گول‌زننده متن شده است. تحلیل اجتماعی اگر برای مخاطب عام نوشته می‌شود باید برای مخاطب عام نوشته شود، اما نه به صورت بازاری، که فریب‌دهنده باشد. باید ساده و روان باشد، و فرصت مقایسه و سبک سنگین کردن موضوع را در ذهن خواننده به وجود بیاورد. نوشتن تحلیل و یادداشتی که قرار است به سوالی پاسخ دهد یا سوالی ایجاد کند، نباید ادبیاتی مرعوب‌کننده داشته باشد، یا با متنی رومانتیک نوشته شده باشد. باید خود متن خام بی خودنمایی ادبی باشد، با مثال‌های روشن و مقایسه‌های معین و نتیجه‌گیری‌های شفاف. این راه خوبی نیست که متنی را که خواننده‌ی حرفه‌ای (و صد البته باسواد و کارشناس هر رشته‌ای) می‌تواند حفره‌های بزک‌شده‌ی آن را به راحتی پیدا کند، با تزیین و بتونه‌کاری به خورد مخاطب بدهیم.
تحلیل اجتماعی به خصوص موقعی که قرار است بار تاثرات سیاسی و تصمیمات حکومتی یا دولتی را نیز به دوش بکشد، شوخی‌بردار نیست، چون می‌تواند آسیب‌زننده باشد، اگر نویسنده‌ی مطلب آدم بازاری‌ای است که به قصد جنس انداختن به مشتری، نظریه‌ی بنجل خود را مارک اعلا چسبانده است.
چنین نویسنده‌ای یا سخنرانی در هر رسانه‌ای، باید بداند که مسیر چند صد متری دومینو، با یک تلنگر ساده به اولین مهره، حتا کاملا خام‌دستانه، شروع می‌شود، اما حتا اگر اولین مهره بر اثر بی‌احتیاطی یا بازیگوشی، کنجکاوی یا تفنن بچه‌ای نابالغ هم ضربه بخورد، نتیجه‌ای کاملا جدی و هزینه‌بر ایجاد می‌کند.
در شکل و بافت جامعه‌ی سیاست‌زده‌ی ما، دعوت به مطالعه و دقیق شدن بر مسائل و نشان‌دادن مثال‌های نزدیک در تاریخ ایران و جهان در مواجهه با رویدادها، باز کردن سوال‌ها و بررسی ابعاد گره‌های سیاسی و اجتماعی و برآیند آن‌ها بر هم، توضیح جوانب و تاثرات یک بحران و پیشنهاد راه به جای هدایت و تلقین درستی یک راه، (به نظرم) لازم‌تر از بازگشت به شیوه‌ی ادبیات دهه‌ی چهل و پنجاه و خطر جدی وسیله کردن همه چیز برای رسیدن به یک چیز است.
میل به لیدری، سر مربی‌گری و سرگروهی خطرناک است، به خصوص برای کسانی که حتا از لحاظ سلسله مراتب و حتا تخصص یا مفید بودن اجازه‌ی ورود به رختکن را پیدا نمی‌کنند، و تلاش برای به دست آوردن چنین عنوانی و نشستن روی "نیمکت"، بیشترین آسیب را به حرفه‌ای‌ترین تیم‌ها و گروه‌های ورزشی ما زده و خواهد زد. خطر این تمایل فردی، در جامعه‌ی پراکنده‌ی ما که جای خود دارد.
در مسائلی که احساس و منطق در جامعه به راحتی نمی‌توانند با هم کنار بیایند، تحریک و شعارسازی و بیانیه‌های تاثربرانگیز و رفتارهای بی‌پایه، به هر دلیل، چاره‌ی خوبی نیست. در چنین مواقعی بهتر است سکوت کنیم و حتا اگر برای جامعه احساس خطر می‌کنیم خودمان تبدیل به خطر نشویم. خطری که به عنوان راه‌حل در گوش جامعه طنین می‌اندازد.

چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۰

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــط
قرمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز

لاله و لادن سیاسی

آقای محمود احمدی‌نژاد و اسفندیار رحیم مشایی این‌طور این‌طور آمدند و بعد از کمی تلاش روی کاناپه نشستند.
گفتم: «چه نوع مشاوره‌ای نیاز دارید؟»
رحیم مشایی گفت: «خبرها را مرور می‌کردم و دیدم که آقای مجتبا ذوالنور گفته «احمدی نژاد و مشایی مانند لاله و لادن دوقلوهای به هم چسبیده هستند که وقتی آنها را عمل جراحی کردند هر دو از بین رفتند.» برای همین آمدیم شما مشاوره بدید ببینیم اگه ما از همدیگر جدا بشویم چه اتفاقی می‌افتد.» 
کمی دقت کردم و دیدم این نظریه کاملا درست است. آقای احمدی‌نژاد و رحیم مشایی مثل یک دوقلوی به هم چسبیده هستند. تعجب کردم که چرا قبل از این کسی متوجه این موضوع نشده بود.
گفتم: «خودتون هم از این قضیه رنج می‌برید؟» 
رحیم مشایی گفت: «ما که نه. اما دیگران چرا.»
آقای احمدی‌نژاد گفت: «اصلا توی ایران دو قلوی به هم چسبیده نداریم.»
رحیم مشایی گفت: «ما معتقدیم مکتب ایرانی منجر به "به هم چسبیدگی ملی" می‌شه.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. بهتر است تا وارد جزییات نشدید، من راهکارهای جدایی شما را بدهم.»

راهکارها 
 - اگر از سر به هم چسبیده باشید، و بخواهید جدا شوید، راهکار مشخص است. در این نوع جدایی، همه چیز نصف می‌شود. پول، خانه، باقی لوازم. البته مکتب ایرانی (به خاطر وابستگی عاطفی) می‌رسد به رحیم مشایی.
- اگر از قلب به هم چسبیده باشید و بخواهید جدا شوید، ممکن است دو طرف آسیب جدی ببیند. اگر واقعا نمی‌شود ادامه بدهید، بهترین راهکار این است که یکی از طرفین را (به نحوی از انحا) بیهوش کنیم تا به کما برود و دیگر حرف نزند. این طوری آقای احمدی‌نژاد می‌تواند به زندگی طبیعی ادامه بدهد، منتها باید رحیم مشایی را مثل به صورت تزیینی با خود همراه داشته باشد.
- اگر از دست به هم چسبیده باشید، خیلی راحت است. باید دست از هم بردارید. 
- اگر از پا به هم چسبیده باشید، باید به پای هم نمانید و روی عواطف خود پا بگذارید و پا به پا هم نسوزید و بسازید.
- اگر از پشت به هم چسبیده باشید باید به هم پشت کنید و دیگر در هر شرایط پشت هم نباشید. 
- اگر از گوش به هم چسبیده باشید باید دیگر پشت گوش خود را نبینید و به حرف هم گوش نکنید و گوش‌تان بدهکار هم نباشد و کاری نکنید که به خاطر یکی، باقی مسوولان گوش آن یکی را در دست بگیرند و بپیچانند. 
- اگر از چشم به هم چسبیده باشید باید چشم روی همه چیز ببندید. البته خوب است که آقای احمدی‌نژاد چشم بگذارد و رحیم مشایی برود قایم شود. منتها دیگر نرود پیدایش کند. 
- اگر از ...

نسخه 
در کل نسخه‌ای که می‌شود برای این مشکل پیچید، ساده نیست. چون تا به حال هیچ دوا و درمانی برای این موضوع توی هیچ دکان عطاری در این ممکلت پیدا نشده است.


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، 1 تیر 90، شماره‌ی 2193
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

وزارت کشک‌سابی سنتی

رونق کار و کاسبی و اقتصاد در ایران به ششصد چیز بستگی دارد. بر خلاف قیمت نفت در جهان که فقط به سخنرانی آقای احمدی‌نژاد بستگی دارد.
کار مشاوره هم همین‌طور است، یک روزهایی بازارش کساد است. چرا؟ چون ایرانی‌ها، مخصوصا مسوولان، علامه‌ی دهر هستند و نیازی به مشاوره ندارند. خلاصه‌اش این که "اتاق فکر" اصولا یک شوخی دولتی است. مثلا این وزیر به آن معاون یا یا آن یکی مشاورش می‌گوید: «بعد از ظهر برویم سونا یا پارک آبی یا اتاق فکر؟» معاونش هم می‌گوید: «چطوره بریم اتاق فکر فوتبال دستی بازی کنیم؟» 
امروز هم من مراجعی برای کاناپه نداشتم. جاش روزنامه را ورق زدم و دیدم بحث ادغام داغ است. مشکل اشتغالزایی هم که هست. برای همین گفتم چندتا راهکار برای ادغام و اشتغالزایی بدهم.


راهکارها و ادغام‌ها و معرفی مشاغل جدید
وزارت راه + آموزش و پرورش = وزارت آموزش راه
تولید شغل: راه باز کنی دولتی. جاده صاف‌کنی انتخاباتی. انسداد راه. سد معبر در کوی دانشگاه. راهزنی. تکنسین انحراف مسیر دولتی. تکنسین ایجاد راه‌بندان به صورت خودجوش. کارشناس کار راه‌اندازی جوانانی که هنوز وام ازدواج نگرفته‌اند.

وزارت امور خارجه + وزارت رفاه = وزارت رفاه خارجی‌ها 
تولید شغل: کارشناس رفاه شهروندان اندونزی. تکنسین حال مبسوط بردن شهروندان آرژانتینی. کارشناس ارشد رفاه، حال، کیف و لذت روسیه. متخصص تولید شادی مددوف. فوق تخصص ریخت و پاش نفت به جای نقل و نبات روی سر هندی‌ها. کارشناس چاپ پوستر عکس آقای احمدی‌نژاد به زبان‌های مختلف. دکترای دوستی با ملت‌ها. فوق دکترا.

وزارت ارشاد + وزارت اطلاعات = وزارت اطلاعات
تولید شغل: "کارشناس" روزنامه‌نگاران. "کارشناس" نویسندگان. "کارشناس" عکاسان. "کارشناس" فیلم‌سازان. "کارشناس" تحلیل عملکرد فیس‌بوکی.

وزارت اقتصاد + وزارت بهداشت = وزارت تمیزکاری اقتصادی
تولید شغل: نظافتچی پاک کردن نتیجه‌ی سیاست‌های اقتصادی در جامعه.

وزارت نفت + وزارت رفاه + وزارت امور خارجه = وزارت رفاه نفتی خارجه
تولید شغل: تکنسین بستن قراردادهای نفت و گاز و کشیدن خط لوله‌ی صلح برای رفاه حال شهروندان و فقرای هندی و پاکستانی.

وزارت کار + وزارت کشور = وزارت کار کشوری
تولید شغل: اپراتور شمردن آرا با دست.
***
جای خالی وزارتخانه‌های زیر نیز به شدت توی ذوق می‌زند؛

وزارت باطل السحر = وزیر پیشنهادی: علی مطهری
وزارت کنترل وعده = وزیر پیشنهادی: ندارد. سرپرست: شخص آقای احمدی‌نژاد.
وزارت کنترل فشار = وزیر پیشنهادی: مسعود دهنمکی 
وزارت سرگرمی = وزیر پیشنهادی: مسعود فراستی
وزارت نمدمالی = وزیر پیشنهادی: وزیر اقتصاد به طور همزمان.
وزارت کشک‌سابی سنتی = وزیر پیشنهادی: استاد رحیم مشایی

نسخه
کلا همه‌چیز را با همه‌چیز ادغام کنید. مطمئن باشید از این آش شلم شوربایی که هست بل‌بشوتر نمی‌شود اوضاع. حسن این قضیه این است که اگر هیچ شغلی هم برای جوانان و بیکاران تولید نشود، نمایندگان مجلس سرشان به این کارها گرم می‌شود و برای کار بی‌فایده‌ای مثل مطرح کردن سوال و استیضاح وقت پیدا نمی‌کنند.


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، 28 خرداد 90، شماره‌ی 2192
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰

صفار هرندی روی کاناپه

من تنها مشاوری هستم - که چون قسم پزشکی نخورده‌ام – داستان‌های محرمانه‌ی کاناپه را برای دیگران تعریف می‌کنم



صفار هرندی روی کاناپه دراز کشید و گفت: «جریان فتنه و جریان انحرافی به یک نقطه می‌رسند.» و انگشت اشاره و شستش را بهم چسباند و یک نقطه روی هوا گذاشت.
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. این نقطه دقیقا کجاست؟»
گفت: «این نقطه یعنی عبور از همه چیز. یعنی براندازی.»
گفتم: «اون نقطه‌هه کو؟» 
روی هوا دنبال نقطه‌ای که گذاشته بود گشت و گفت: «نیست. اون نقطه تخیلی بود.»
گفتم: «وقتی فرض تخیلی باشه، نتیجه هم اصولا تخیلی از کار درمیاد. موافقی؟» 
صفار هرندی نیم‌خیز شد و گفت: «ولی جریان انحرافی از جریان فتنه بدتره.»
گفتم: «آرام. آرام باش. هیجان‌زده نشو. اینجا پشت تریبون نیستی. یک نفس عمیق بکش. و درباره‌ی جریان انحرافی تعریف کن.»
صفار گفت: «جریان انحرافی جریانی است که منحرف شده.» 
گفتم: «از کجا؟»
گفت: « از بدنه‌ی دولت. از آقای احمدی‌نژاد.»
گفتم: «خب دولت که سر جاشه. آقای احمدی‌نژاد هم که سر جاشه. آیا نمی‌شه گفت این شمایی که از جریان دولت جدا شدی و انحراف پیدا کردی؟» 
گفت: «چرا. می‌شه.» بعد یک دفعه جست زد و روی کاناپه نشست و گفت: «یعنی من جریان انحرافی‌ام؟»
گفتم: «شما اصولا برای خودت یه جریانی که جلوی جریان‌های دیگه رو می‌گیره.» 
گفت: «اگه به دوران وزارتم در وزارت ارشاد تیکه می‌ندازی، که باید بگم من ذاتا دوست نداشتم وزیر ارشاد بشم. من دوست داشتم وزارت ارشاد و وزارت راه با هم ادغام شه، بعد من با بولدوزر بیفتم و بتونیم جای کتاب جاده صاف کنیم واسه مردم.»
گفتم: «خیلی هم از هدف دور نبودی. منتها اصحاب فرهنگ صاف و صافکاری شدند. یک سری هم که مجبور شدند برند جاده صاف‌کن دیگران بشوند بلکه یک لقمه نان دربیاورند. البته یک سری هم که صاف صاف راه می‌روند و سر ماه صله می‌گیرند... بگذریم. در کل علائم افسردگی در ادبیات و وجنات شما مشخص است... برویم سر راهکارها.»


راهکارها 
 آقا صفار هرندی با توجه به این غم و غصه‌ای که توی دلت مانده و شما را افسرده کرده، شما چندتا راهکار داری.
- راه اول این‌که یک جعبه شیرینی گل‌محمدی و یک دسته گل گلایل بگیری دستت و بروی خانه‌ی هنرمندان و نویسندگانی که توی دوره‌ی وزارتت نتوانستند کار کنند و افسردگی گرفتند و الان کنج خانه زانوی غم بغل زده‌اند و یک جمله در میان به شما اشاره‌ی مستقیم می‌کنند. برو و حلالیت بطلب و بگو: «باز خدا را شکر کنید که زنده‌اید.» 
- خواستم بگویم راه دوم این است بروی ییلاق و قشلاق و مدتی استراحت کنی، که یادم آمد موقعی که وزیر فرهنگ بودی در یك سخنرانی در دانشگاه، درباره «محل استراحت» تحلیل عجیبی دادی (كه به هزار دلیل دیگر گفتن ندارد) برای همین نظرم عوض شد و راه دوم را نمی‌گویم.
- راه سوم این است که یک مدت تحلیل نکنی، تحقیق کنی. تحقیق هم خوب نیست، چون وقتی تحقیق کنی بعد میل داری تعمیق کنی بعد تنفیذ کنی اگر نشد تلقین کنی اگر نشد تعقیب کنی، در نهایت هم تعطیل کنی و بعد همه‌ی این‌ها را دوباره تحلیل کنی. نتیجه می‌گیریم بهتر است تحلیل را تعطیل کنی و فقط تفریح کنی. برای همه بهتر است.
- شاید از تاریکی می‌ترسی که دنیا را تیره و تاریک می‌بینی. یک مدتی جای فکر کردن به برنامه‌ی چراغ، یک شمع روشن کن و شعر بنویس. 
- با توجه به سخنرانی‌ها و یادداشت‌هایت مشخص است که اصولا فکر می‌کنی همه سیاه‌نمایی می‌کنند. به نظرم تعریف و پیش‌فرضت با دیگران از رنگ‌ها فرق می‌کند. راحت‌تر این است که تعریفت را از سیاه عوض کنی، نه این‌که دیگران را سیاه کنی.

نسخه
آقا صفار هرندی، یک عمر نسخه همه را تو پیچیدی، آدم می‌ماند چه نسخه‌ای برایت بنویسد. 
 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، 28 خرداد 90، شماره‌ی 2191
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۰

رمال روی کاناپه

من تنها مشاوری هستم - كه چون قسم پزشكی نخورده‌ام – داستان‌های محرمانه كاناپه را برای دیگران تعریف می‌كنم.


رمال دراز كشید و گفت: «من رمال نیستم، من گاد فادرم.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. چطوری شد كه رمال شدی؟»
رمال گفت: «من بچه بودم. بچگی سختی داشتم. خیلی سخت. اینقدر سخت كه فكر كردم بروم دانشگاه رشته «بیجه» بخوانم «دكتر بیجه» شوم، اما از مدرسه اخراجم كردند، سواد درست كه نداشتم اما دوست باسواد غیردرست زیاد داشتم. نفوذ كردم توی دوست‌هام. الان من توی دوست‌هام نفوذ دارم. چهارتا كتاب و چندتا مهره مار و یك اسطرلاب خریدم و شدم رمال.»
گفتم: «پیشرفت خوبی داشتی. الان با كی‌ها دوستی؟»
رمال اسم ده، دوازده نفری را گفت كه چون ما با مسائل امنیت ملی و امنیت منطقه شوخی نداریم، آن اسامی را در قلب‌مان حبس می‌كنیم.
[...]
[...رمال در ادامه گفت:] [...] الان هم می‌خواهی یك وردی بخوانم وزیر بشوی؟ یا سوسك بشوی؟»
گفتم: «نه دستت درد نكنه. وزیر رو - جلو چشم غریبه و آشنا- سوسك نكنید، باقی‌اش پیشكش.»
رمال گفت: «با من در نیفت. تازه تو یك مشاوری، «كارشناس» نیستی! من كارشناس‌جماعت رو توی شش متر جا، به سردرد و دل‌پیچه انداختم، كه حتی به اتاق من نزدیك هم نمی‌شدند.»
گفتم: «وقت جلسه شما تمام شد. من بروم هوا خوری.»

راهكارها
ببین آقای رمال، شما چند راه داری.
- یا شما به صورت كنتراتی، اداره امور را بگیری دستت یا دستت را از روی امور‌ برداری.
- راه بعدی این است كه با توجه به استقبالی كه از شغل شریف رمالی و فالگیری می‌شود، وزارت آموزش و پرورش و وزارت آموزش عالی (قبل از اینكه ادغام شوند) درس و رشته رمالی تجربی و فالگیری فیزیكی و متافیزیكی را به مدرسه و دانشگاه اضافه كنند.
- راه سوم این است كه [...] جامعه رمال‌ها و فالگیرهای مقیم ایران را، با توجه به بحرانی كه در كشورهای عربی [...] پیش آمده، به عنوان پیشكش تقدیم كند. تا آنها بتوانند از تجربه‌های جهانی استفاده كنند و مدیریت بحران كنند.
- رمال عزیز! واقعا چرا به ناموس مردم تجاوز می‌كنید؟ چرا با تسهیلاتی كه دولت برای ازدواج جوانان و مجردها در نظر گرفته، وام نمی‌گیرید و سرتان به كار خودتان گرم نمی‌شود؟ [...]
- راهكار مهم دیگری هم وجود دارد. وزارت باطل‌السحر تشكیل شود با انواع چشم‌زخم، سحر، جادو، جادوی سیاه، طلسم و... مبارزه شود.
- راهكار ششم این است كه در مسیرهای خاص گشت‌هایی مستقر شوند و سعی كنند به درون عابران و مسوولانی كه از آن مسیر می‌گذرند، نفوذ كنند. هر عابری كه نشد به درونش نفوذ كنیم، معلوم است كه نفوذی است و ورد و دعایی همراهش است. برای همین سریع دستگیرش كرده برای روشن شدن موضوع به كارشناس نفوذناپذیری تحویل می‌دهیم.
- راهكار هفتم این است كه گشت‌های مذكور، سعی كنند عابران و مسوولان را چشم بزنند. هر عابر و مسوولی كه چشم خورد، یك هفته مرخصی استعلاجی بهش می‌دهیم تا حالش خوب شود. اگر چشم نخورد، معلوم است كه [...] شده، پس برای همین وی را به كارشناس طلسم‌شكن تحویل می‌دهیم.
- راه دیگر این است كه دور عابران و مسوولان خط یا خیط بكشیم. هر عابر و مسوولی كه نتوانست از خط خارج شود معلوم است كه جن است. برای همین سریع وی را تحت تدابیر شدید امنیتی به كارشناس جنگیر تحویل می‌دهیم.
- راه نهایی این است كه دور تا دور محل‌های عمومی و دولتی را محلول باطل السحر بریزیم. توجه داشته باشید برای تهیه این محلول بین رمال‌ها اختلاف نظر است! بالغ یا نابالغ بودن منابع تامین محلول هنوز محل بحث این صنف است.

نسخه
[...]
در انتها از آقای [...] معروف به حاشیه‌ساز رسما سوال می‌كنیم كه وجدانی (با این همه ابراز محبت ریز و درشت و آبداری كه هر روز نصیبش می‌شود) چه حركتی زده كه چشم كه نمی‌خورد هیچ، روز به روز لبخندش به دوربین عمیق‌تر و پرمعناتر می‌شود.


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، 28 خرداد 90، شماره‌ی 2190
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)


شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۰

علی‌آبادی روی کاناپه

این چندساله خیلی روی مشاغل زودبازده تاکید شده است. البته بیشتر روی ازدواج جوانان تاکید شده، آن قدری که ما خیال می‌کردیم فقط دارند به زن نگاه ابزاری می‌کنند. یعنی این طور که ما متوجه شدیم برای این که سر جوانان گرم شود دو راه بیشتر وجود ندارد یا جوان باید مغازه‌ای چیزی راه بیندازد، یا زن بگیرد. برای این سرگرم‌سازی جوانان هم دولت دو نوع وام می‌دهد؛ یکی برای راه‌اندازی بساط و بنگاه زودبازده. یکی برای راه‌اندازی بساط زن گرفتن. در نتیجه به ما حق بدهید که خیال کنیم به زن نگاه ابزاری (و در اینجا بساطی) شده است.
این مقدمه را گفتم که بگویم خیلی از جوانان - یکی‌ش خود من – نه وامی برای بساط راه انداختن و دکان باز کردن گرفتند، نه برای بساط راه انداختن و زن گرفتن. پس جوان به صورت خودجوش باید سر خودش را گرم کند (تا پای بساط دیگران ننشیند.). من چطوری سرم را گرم کردم؟ من تصمیم دارم طوری سرم را گرم کنم که سر شما هم گرم شود. برای همین از امروز – در قد و قامت یک کارشناس ارشد - مشاوره می‌دهم. مراجعان را هم می‌نشانم روی کاناپه و داستان‌شان را برای شما تعریف می‌کنم. این از داستان اول؛
*
علی‌آبادی روی کاناپه
علی‌آبادی روی کاناپه دراز کشید و یک آه بلند کشید و گفت: «من علی‌آبادی نیستم، من وزیر نفتم.»
گفتم: «چیزی نیست. خوب می‌شی. خوب می‌شی. تعریف کن.»
علی‌آبادی گفت: «انگلیسی تعریف کنم یا فارسی؟»
گفتم: «آفرین به شما. اول انگلیسی تعریف کن.» 
گفت: «هلو. آی ام موحم‌مد عالی‌آباددی. آی ام ئه بیوتیفول. اند آی ام فرام آراک. آراک ایز این ایران. ایران ایز این ورلد. اند ورلد ایز بست کمپیوتر پروگرام.»
گفتم: «شما عید امسال برنامه‌ی کلاه قرمزی را دیدی؟»
گفت: «بله.» 
گفتم: «ببین ببعی کجا کلاس رفته بود شما هم فشرده برو.»
علی‌آبادی نیم ساعتی حرف زد (که چون سرپرست وزارت نفت در جلساتی شرکت می‌کند که مترجم هم اجازه ندارد در آنجا حضور داشته باشد ما هم که مشاور ارشد هستیم نمی‌توانیم آن حرف‌ها را منتشر کنیم) وقتی حرف‌هاش تمام شد روی کاناپه جا به جا شد و پلک‌هاش را باز کرد و گفت: «در کل خیلی حالم خوب نیست. آقای مشاور، راهکاری بهم نشون می‌دید؟»

راهکارها 
ببین آقا علی‌آبادی، شما چند راه داری.
  • راه اول این است همان کاری را که در ورزش کردی در وزارت نفت هم بکنی. البته بهتر است آن کاری را که در ورزش کردی هیچ جای دیگر نکنی. هم از لحاظ اجتماعی، هم از لحاظ ورزشی، هم از لحاظ مدال‌آوری، هم از لحاظ مدیریتی و هم از لحاظ بهداشت محیط زیست بهتر است.
  • راه دیگر این است که همان کاری را که در شیلات کردی در وزارت نفت کنی. یعنی از آب گل‌آلود ماهی بگیری.
  • راه سوم، اگر واقعا قرار شد وزیر نفت شوی، روی سیستم اتوماتیک تنظیم کنی وزارتخانه را و خودت (با توجه به سابقه‌ی مدیریتی در ورزش) بروی گل کوچیک. یا (با توجه به سابقه‌ی مدیریتی در سازمان شیلات) بروی ماهیگیری. 
  •  یک راهکار خوب این است که دولت فقط شما را به عنوان وزیر نیرو پیشنهاد کند. البته نه به این خاطر که ز نیرو بود مرد را راستی. بلکه چون مطمئنیم حداقل توی این زمینه مجلس به شما رای اعتماد نداده. 
  • راه بعدی این است که یکی از همان وام‌های خوداشتغالی بگیری و یک کسب آبرومند راه بیندازی. 
  • راستی از بلیت‌های جام جهانی هنوز چیزی باقی مانده؟ (این سوال چند سال است در ذهنم مانده بود) 
  • راهکار دیگر این که با توجه به این‌که آقای احمدی‌نژاد هم چند روزی دورکاری کرد و آب از آب تکان نخورد، شما هم بروی خانه و دورکاری کنی. البته خیالت راحت باشد که آب که هیچی، نفت هم از نفت تکان نمی‌خورد. 
  • راهکار اصلی من این است که اصولا چرا "وزارت نفت"؟ یک فروش نفت بیشتر نیست دیگر. وزارت می‌خواهد چه کار؟ وزارت نفت را با وزرات نیرو ادغام کنیم. بعد بخش فروش نفت را هم بدهیم به تورهای مسافرتی. 
نسخه 
این اواخر خبری خواندیم با این مضمون که شش هفت ماه است هند پول گاز وارداتی‌اش از ایران را پرداخت نکرده. پیشنهاد می‌شود یک مترجم (در حد زبان سوم دبیرستان) به هندوستان اعزام شود تا متن قرارداد ایران و هند را بخواند ببیند با توجه به سطح زبان مقامات نفتی ایرانی، دقیقا ما زیر چه چیزی را امضا کرده‌ایم. 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، 28 خرداد 90، شماره‌ی 2189

کاناپه‌ی اعتماد

از شما دعوت می‌کنم خواننده‌ی ستون جدید طنز روزانه‌ام به نام "کاناپه" در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد باشید.
اعتماد از امروز شنبه، بیست و هشتم خرداد، منتشر می‌شود و البته سایتش هنوز رو به راه نیست، برای همین و طبق معمول که بعضی از یادداشت‌هام را در این وبلاگ منتشر می‌کنم، ستون "کاناپه" را نیز اینجا منتشر خواهم کرد، منتها در پایان روز انتشار هر روزنامه.
شعار این ستون؛
کاناپه‌ی اعتماد برای راحتی شما و ناراحتی دیگران!

البته لازم به یادآوری است؛
من تنها مشاوری هستم - که چون قسم پزشکی نخورده‌ام – داستان‌های محرمانه‌ی کاناپه را برای دیگران تعریف می‌کنم.


همچنین؛
صمیمانه بگویم که خوشحال خواهم شد نظر و نقد و تعریف و تمجید و تقبیح و تکفیرتان را درباره‌ی کاناپه، از طریق تلفن و ایمیل روزنامه (یا پست یا چاپار یا پیک یا آژانس یا اورژانس یا اتوبار یا ...) به اطلاع من و دوستان و همکارانم در روزنامه برسانید.

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

نوبت شما در آسانسور

 من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم 

[چند اپیزود در آسانسور]


طبقه وان
 در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند.
اولی گفت: «الان نوبت کیه؟» 
و یک دفعه فضا متشنج شد.
من به‌عنوان آسانسورچی، که یادگار جرثقیل‌ها و باربرها می‌باشم، احساس کردم باید یک چیزی بگویم.
گفتم: «عزیزان من! دوستان...» 
آدم‌های جلوی آسانسور یک‌دفعه هم‌زمان جوش آمدند و به‌طور هم‌جوش و کاملا خودجوش شروع کردند به قلپ قلپ کردن؛ از بس که خودجوش بود تجمعشان گوجه‌فرنگی‌ها و تخم‌مرغ‌هایی که توی جیب و شلوارشان قایم کرده بودند، آب‌پز شد.
من به‌عنوان آسانسورچی گفتم: «عزیزان من...» 
منتها من خیال می‌کردم عزیزانم آن جمع پرشور و پرجوش است. اما عزیزان واقعی‌ام گوجه فرنگی‌ها و تخم‌مرغ‌ها بودند که به سمتم پرتاب شده بود. اگر این صحنه را از تلویزیون می‌دیدید، شماهایی که آسانسورچی را دوست دارید، بغضتان در گلو می‌شکست.


طبقه تو 
 در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند.
اولی که متکی به خودش بود، گفت: «دیگه نوبت منه.» 
و خواست سوار شود که متوجه شد در حین سفر به آسانسور از کار برکنار شده. آقایی که شما باشی، تا صبح بهش خندیدیم.


طبقه تیری 
 در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند.
یک آقایی گفت: «این چیه؟» 
و به کسی که بدو بدو سوار آسانسور شده بود، اشاره کرد. همه نگاه کردیم به طرف. طرف نگاه کرد به خودش. 
آقاهه گفت: «آقای عزیز، زیپت بازه. بپوشونش.»

جو متشنج شد. یک سری هم خندیدند. آقاهه شروع کرد چند تا حکایت ادبی و بی‌ادبی در منقبت زیپ شلوار و مذمت زیپ باز تعریف کرد که ما از بازنشر آن معذوریم. بگذریم.


طبقه فور 
 در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند که با من ملاقات کنند.
اما یک‌دفعه در آسانسور بسته شد. برق‌ها قطع شد. جلوی در آسانسور هم یک دیوار کشیده شد. جلوی دیوار هم یک اتوبوس توقف کرد. جلوی اتوبوس هم تله گذاشته بودند. پشت تله‌ها هم خندق کنده شد. آن‌ور خندق هم یک باتلاق ساخته شد. با این‌که توی خندق پر از تمساح بود، توی باتلاق اما یک گل نیلوفر داشت سبز می‌شد. 
خلاصه من مدت‌ها در آسانسور بودم. نوبت من بود یعنی؟

روی دیوار آسانسور نوشتم: «آسیاب به نوبت.»


طبقه فایو 
 در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند که تا این لحظه اطلاعی از ایشان در دست نیست.


طبقه ششم!
 
در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند که به جرم خوش‌تیپی به طرف آسانسورهای باربری هدایت شدند.


طبقه سون 
 در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند که معلوم شد رو دوش مردم سوارند و دارند موج‌سواری می‌کنند. موج‌ها که خوابید، آن چند نفر هم پایشان ماند توی گل.


طبقه ایت 
 در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند. خیلی هم شاکی بودند، خیلی هم معترض بودند، خیلی هم آرمانشان قلنبه و بزرگ بود، اما به بعضی‌هایشان یک وام با بهره کم دادند.
به بعضی‌هایشان یک شغل با مزایای تپل دادند. به بعضی‌هایشان هم گفتند کار مطبوعاتی کنند و اخبار بیزنس و هپی و فانی قبلی‌ها را پوشش دهند. خلاصه دور هم خوش بودند، باعث ناخوشی ما هم که نشدند، برای همین بهتر است این طبقه را هپی‌اند تمام کنیم.


طبقه ناین
 
در باز شد و چند نفر می‌خواستند سوار آسانسور شوند که چون آسانسور جن داشت، ترسیدند و در رفتند کیش و شروع کردند با بودجه چند میلیاردی هتل‌سازی؛ بندگان خدا! چقدر دلم سوخت.


طبقه آخر 
 در باز شد و یک‌دفعه همه چیز ریخت به هم. جمعیت هی به هم بفرما زدند و می‌گفتند: «اول شما!»
یکی گفت: «نوبت شما هم می‌شود آقای رئیس.» 
یکی جواب داد: «خواهش می‌کنم. اول نوبت شماست.»

آسانسورچی زد زیر آواز: «آسیاب به نوبت، آسیاب به نوبت.»
طبقه آخر بودیم. آسانسور دیگر نمی‌کشید بالاتر برود. 

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 429
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

جدایی اول شخص مفرد از ضمایر دیگر


یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایان است.*
از وقتی این جمله را شنید، زندگی را به کام همه - و خودش - تلخ کرده.




* دیالوگی از درباره‌ی الی + +

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۰

بلیت یک طرفه

برای: علی و پدرام 

- یک بلیت یک‌طرفه...
یک بلیت یک‌طرفه می‌خواهم که از تهران دور شوم. چند وقت شد؟ هفت ماه؟ هشت ماه؟ نه ماه شد که آبستن شهری هستی که توش به دنیا آمدی... و چقدر لگد زد همین شهر به شکمش که تو را بیندازد... چه بچه‌ی سخت‌جان کله‌شقی، اما حالا دیگر باید بزنی بیرون. این‌قدر می‌مانی در تهران که نفست دیگر بالا نمی‌آید... این‌قدر دست دست می‌کنی که... باید سزارین کنیم این بچه را، نه آقای دکتر دوست دارم بچه‌م طبیعی به دنیا بیاید... باید سزارین کنیم خانم، نه آقای دکتر... باید... طبیعی... بیاید، این‌قدر دست دست می‌کنی که وقتی از تهران بزنی بیرون، دکتر بگوید: «متاسفم. این بچه مرده به دنیا آمد.» چند وقت شد؟ نه ماه دیدی چه زود گذشت. چه مادر کله‌شقی... برای جفت‌تان خطر دارد...
- یک بلیت یک‌طرفه لطفا خانم پرستار...
چیزی درون سرم لگد می‌زند. چیزی درونم دارد به خودش می‌پیچد، دارد می‌میرد.

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

چاپ دوم من!

1
پنج هزار نفر دوست در عصر تنهایی انسان؟
وقتی روی دکمه‌ی قبول دوستی پنج‌هزارمین نفر تقه زدم، دلم هُری ریخت پایین. و زیر لب چیزی را زمزمه کردم که رودکی قرن‌ها پیش زیر لب زمزمه کرده بوده: «با صدهزار مردم تنهایی، بی‌صدهزار مردم تنهایی» 

پنج‌هزار بار امکان دوست داشتن و دوست داشته شدن؟
پنج‌هزار بار امکان رنجیدن و رنجاندن؟
از پنج‌هزار بار رنجی که ممکن است ساخته باشم عذر می‌خواهم و ممنون پنج‌هزار بار شادی‌ای هستم که برایم ساختید.
معلوم است که دلم هُری می‌ریزد پایین، حتا اگر ندانید ته‌مایه‌های ترس از جمعیت داشته باشم.

2
با خودم شوخی کردم: «پوریا! به چاپ دوم رسیدی!»

3
و حالا این صفحه پر شده. صفحه را ورق می‌زنم و روی آن به اسم دوستان جدیدم خیره می‌شوم؛ مثلا زیر اسم شما خط می‌کشم روی نسخه‌ی چاپ دوم من!

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۰

پرتره




اینجا شهر منه
همه مهاجرت کردند و رفتند.

من موندم و کفش‌هایی که پاهاشون رو می‌زده.
من موندم و
کفش‌هایی که هر چقدر رو هم بیفته دیگه صاحبش از راه نمیاد.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۰

گلزار در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


 
طبقه‌ی جی اف 
 در باز و محمدرضا گلزار وارد آسانسور شد.
گفت: «من گلزارم. خودم رو فروختم.» 
گفتم: «حالا چرا به من می‌گی؟» 
گفت: «خوشحال نشدی؟»
گفتم: «جامعه داره به کجا می‌ره؟ الان اوضاع جامعه به جایی رسیده که حتا آدمی مثل تو هم خودش رو می‌فروشه.»
گفت: «یعنی تو خودت رو نمی‌فروشی؟» 
گفتم: «نه. ما اصلا توی در و همسایه و فامیل‌مون از این کارها باب نیست. نه... نه...»
گفت: «حتا اگه یک میلیارد تومن بهت پول بدن؟» 
گفتم: «جدی؟»
گفت: «بله. یک چک یک میلیارد تومنی.»
گفتم: «اگه یک چک یک میلیارد تومنی در کار باشه کل در و همسایه و فامیل‌مون رو می‌تونی بسته‌بندی شده و مرتب جلوی در تحویل بگیری.» 
گفت: «حالا به نظرت عیبی نداره؟ من کار بدی نکردم؟»
گفتم: «گفتی چند فروختی؟» 
گفت: «یک میلیارد تومن، واسه یکی دو سال.»
گفتم: «جون ممدرضا گرون دادی.» 
گفت: «چرا آخه؟»
گفتم: «بابا تو ماشینت این همه زدگی داری. این بغلت که توی اون دعوای دوبی خورده و رفته، اصلا از گلگیرت چیزی نمونده... جلوبندی‌ت هم که موقع والیبال توپ خورده قُر شده. سقفت هم که کلا سابیده شده رفته، توی اسکی مثل این‌که برعکس سر خوردی، آره؟ ممدرضا ماشین بودی الان باید می‌بردیمت عبدل‌آباد بفروشیمت نصف قیمت. راستی خلافی گرفتی؟»

گلزار دست کرد جیبش پشتش و کاغذ خلافی را درآورد و گفت: «ایناهاش.» 
خلافی گلزار را نگاه کردم. آدم مخش سوت می‌کشید. گفتم: «ممدرضا چی کار کردی؟ چقدر لایی کشیدی؟ اوه... اوه... پارکینگ دوبی هم که خوابیدی...»
گلزار گفت: «زندون واسه مرده.»
گفتم: «واسه گیتار زدن پشت رل هم که جریمه شدی.»
گفت: «آخه واسه کنسرت آریان وقت نمی‌شد تمرین کنم، توی راه کنسرت بودم که جریمه‌م کردند.»
شصت و سه صفحه خلافی داشت. توی صفحه‌ی شصت و سوم نوشته بود: «حمل با چرثقیل در میدان پاستور.»


طبقه‌ی وان 
 محمدرضا گلزار گفت: «چقدر این آسانسورت یواش می‌ره.»
گفتم: «عزیزم این آسانسور روی پای خودش وایساده. واسه آسانسوری که روی پای خودش وایساده و کابل‌هاش به جایی بند نیست خیلی هم خوب داره پیش می‌ره. ادبیات مستقل، سینمای مستقل، آسانسور مستقل... بله. این طوری‌یه... چی‌یه؟ می‌خوای برم لابی کنم که تندتر برم؟ کجا برم ممدرضا؟ تندتر برم کجا؟ آدم بخواد بالا برسه باهاس پله پله برسه. اصلا اون بالای بالا چه خبره؟ الان تو اون بالای بالایی؟»

گفت: «آره. من اون بالای بالام.»
گفتم: «خب چی می‌بینی که من نمی‌بینم؟»
گفت: «من اسفندیار رحیم مشایی رو می‌بینم که تو نمی‌بینی.»
گفتم: «آفرین. آفرین. آفرین.»
گفت: «داری بهم حسودی می‌کنی؟»
گفتم: «آفرین. آفرین. آفرین.»


طبقه‌ی تو
 صبحت گل و بلبل و رحیم مشایی بود. به گلزار گفتم: «جریان چی بود؟»
گلزار گفت: «استاد مشایی به سینما و بازیگرها علاقه دارند. برای همین با من و مهتاب کرامتی و هدیه تهرانی دیدار می‌کنند.»
گفتم: «ببخشی این جهانگیر الماسی و محمود بصیری و مهران رجبی بازیگر نیستند؟!» 
 
و عکس بصیری و الماسی و رجبی را به عنوان سند ضمیمه‌ی حرف‌هام کردم.




 
طبقه‌ی تیری  
می‌خواستم از گلزار بپرسم چرا بهرام رادان مجله راه انداخت تو هم راه انداختی، کافه راه انداخت تو هم راه انداختی، سالن آرایش راه انداخت تو هم راه انداختی، که دیدم حسش نیست. برای همین سوت زدم.

طبقه‌ی فور  
می‌خواستم از گلزار بپرسم آقا این جریان چی بود می‌گویند برای این که اولین فیلمت را بازی کنی و وارد سینما شوی... که چون هنوز داشتم سوت می‌زدم و وسط آهنگ بادا بادا مبارک بادا بودم، از اساس بی‌خیال سوال شدم و باقی سوتم را زدم.

طبقه‌ی فایو 
 گلزار هم شروع کرده بود با من سوت می‌زد. وقتی سوت می‌زند می‌رود تو حس جانی دپ در دزدان دریایی کارائیب. به جان آسانسورچی مو نمی‌زنند از هم.

طبقه‌ی شش! 
 می‌خواستم توی موبایلم فیلمی را که از گلزار، بچه‌های ساختمان برایم بلوتوث کرده بودند بهش نشان بدهم که ترجیح دادم همان سوتم را بزنم!

طبقه‌ی سون 
 گلزار گفت: «تو وجدانی با من مشکل داری انگار. آره؟»
گفتم: «نه. من سوپراستارها رو خیلی دوست دارم.» 
گفت: «پس چرا این قدر می‌ذاری تو کاسه‌ی من؟»
گفتم: «برای این‌که تو سوپراستار نیستی.» 
گفت: «نیستم؟ نیستم؟ نیستم؟» داشت سکته می‌کرد.
گفتم: «چرا بابا، شوخی کردم.» 
گفت: «این چه وضع شوخی کردنه، مگه به روح اعتقاد نداری؟»

لبخند زدم. نظریه‌ی روحولوژی من دارد در دنیا فراگیر می‌شود!


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 426
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

کتاب‌هایی که جمع شد و قلم‌هایی که منع شد

1
وقتی کوچک بودم نمایشگاه کتاب شادم می‌کرد حالا بزرگ شده‌ام و نمایشگاه کتاب بزرگ نشده است، فقط هیکل بزرگ کرده همین.
خلاصه‌اش این‌که؛
نمایشگاه کتاب هر سال غمناک‌تر از پارسال.

2
ما مردمی فرهنگی هستیم؟ تمدنی فرهنگی داریم؟ نسخ خطی قدیمی ما مبنای علوم و اندیشه‌های بسیار است؟ منشوری از کوروش برای‌مان به جا مانده که شوخی شوخی آن را نخستین منشور حقوق بشری جهان می‌نامیم؟ بر سر در نمی‌دانم کجای سازمان ملل شعر سعدی را به افتخار داریم؟ و دیگر چه؟ به این فهرست بسیار می‌‍توان اضافه کرد. آها... راستی و هنر نزد ما ایرانیان است و بس؟ 
همه‌ی این حرف‌ها درست؟
حالا یک پرسش ساده دارم. در تمام این سال‌ها (اصلا نیازی به بررسی تاریخ معاصر هم نیست) بسیار و بسیار شنیدم و دیدم که کتاب به چاپ چندم رسیده‌ی نویسنده‌ای جمع شده و خمیر شده است. و یا کتاب فلان نویسنده‌ی محبوب و نامدار سال‌های سال است که امکان انتشار پیدا نکرده و نویسنده‌ی بخت‌برگشته غصه‌دار و افسرده است. کتاب‌هایی که جمع شد و قلم‌هایی که منع شد.
پرسش ساده‌ام این است که ما مردمان - که تصور آوازه‌ی جهانی هنر و ادعای تعالی فرهنگ‌مان نقل هر روزه‌مان است - با شنیدن خبرهای این چنین چه کردیم؟

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

بن لادن در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی جی اف 
در باز شد و یک آقایی شبیه یکی دیگر وارد آسانسور شد. آن آقای اولی اسامه بن لادن بود. 
من به بن لادن گفتم: «هی؟ تو فلانی هستی؟» و اسم یک شبه هنرمند را آوردم. اشاره‌ی مستقیم هم کردم، خیلی ظریف و پنهانی اشاره کردم تا به فلانی بر نخورد. اما آقای مدیرمسوول آمد و گفت: «به فلانی برمی‌خورد.»
من گفتم: «به فلانی نمی‌خورد.»
آقای مدیرمسوول گفت: «به فلانی می‌خورد.»
آخرش هم ما نفهمیدم فلانی بهش بر می‌خورد یا نمی‌خورد. منتها تا آن‌جا که می‌دانیم طالبان هر گونه ارتباط با این شبه‌هنرمند را تا این لحظه تکذیب کرده است، شباهت به بن لادن که جای خود دارد.
خلاصه آقای مدیرمسوول گفت: «از کجا بدانیم فلانی شبیه بن لادن است؟ اصلا ربطی به هم ندارند که.»
من گفتم: «زنگ بزنیم شریفی‌نیا و از اون بپرسیم. شریفی‌نیا 118 سینما و حومه است.»
بعد شماره‌ی محمدرضا شریفی‌نیا را گرفتم؛
"ای دل اگر عاشقی ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش..."
(این صدای زنگ موبایل شریفی‌نیا است که افتخاری پخش می‌کند.)
شریفی‌نیا گوشی را برداشت: «الو؟»
- «سلام ممد آقا.»
: «شما؟»
- «من آسانسورچی‌ام.»
: «با خودم کار داری یا روحم؟»
- «با خودت.»
: «آخیش. خیالم راحت شد. بگو.»
- «آقا این داداش‌مون، بن لادن، سوار آسانسور شده تغییر چهره داده. خیلی تابلو شده. به نظرت چی کار کنه قیافه‌ش عوض شه؟»
: «آسانسورچی جان! طرف رو گذاشتی سر کار؟ آره؟»
- «آره. ممدآقا، به نظرت این داداش‌مون تغییر چهره داده شبیه کی شده؟»
: «شوخی می‌کنی؟ شبیه ِ ... » آنتن موبایل قطع شد و صدا نیامد.
وقتی تماس دوباره وصل شد شریفی‌نیا داشت می‌گفت: «اصلا این‌ها رو ولش کن. چند درصد قرارداد می‌بنده؟ بپرس چند درصد می‌بند، تا آخر همین هفته فیلمش رو پرده‌س. جون آسانسورچی بپرس کمیسیون تو هم محفوظه.»
- «ممدآقا شما واقعا به روح اعتقاد داری یا نداری؟»
گوشی را قطع کردم.


زیر جی اف
اسامه بن لادن یهو دست انداخت دامن لباسش را بزند بالا.
گفتم: «اسامه... داری چه کار می‌کنی؟»
گفت: «هیچی بابا. این قفل‌های کمربند نارنجک‌ها و دینامیت‌هایی که به خودم بستم یه خرده داره اذیتم می‌کنه.»
آقا ما را می‌گویی، اولش فکر کردم انیمشین تام و جری است، اصلا تا نبینید باورتان نمی‌شود که یک نفر بتواند به خودش این همه نارنجک ببندند. 


زیر زیر جی اف 
وقتی به طبقه‌ی منفی دو رسیدیم بیسیم ماهواره‌ای بن لادن صداش در آمد.
گفت: «سلام عیال جان.»
دو ساعتی حرف زد. تلفنش که تمام شد پرسیدم: «کی بود؟»
گفت: «عیال یکی مانده به آخرم بود.»
گفتم: «یکی مونده به آخر؟ مگه نشونی مغازه و دکان می‌دی؟»
گفت: «دکان چی‌یه؟ می‌گم عیالم بود. پنج تا عیال دارم. نجوا غانم... ام خالد... ام ... ام صداح و غیره!»
از داداش‌مون بن لادن پرسیدم: «خیلی ببخشید، نیم ساعت با خارج صحبت کردی هزینه‌ش برات زیاد نمی‌شه؟»
بن لادن گفت: «خارج؟! خارج کجا بود؟ […] »
گفتم: «داخلی؟ مگه خانوم بچه‌ها کجان؟»
گفت: «نمی‌تونم به تو بگم. […].»
گفتم: «عجب کلکی هستی تو. […] ؟»


طبقه‌ی زیر زیر جی اف 
همین طوری ایستاده بودیم تو آسانسور که یک دفعه از دور یک هواپیما مستقیم آمد طرف ما. البته این‌که ما طبقه‌ی زیر زیر همکف چطوری یک هواپیما را دیدیم که دارد مستقیم به سمت آسانسور می‌آید، هنوز بر خودمان هم مشخص نیست.
خلاصه هواپیما داشت به ما نزدیک می‌شد.
بن لادن هم ترسیده بود. داد زد: «امروز چندمه؟»
گفتم: «هشتم.»
گفت: «خب خیالم راحت شد. نترس. فکر کردم یازدهمه. این حتما از رفقای ماست اومده یه سلامی بده و بره.»
هواپیما همین‌طوری به ما نزدیک و نزدیک‌تر شد.
گفتم: «بن لادن جان، آقا مطمئنی آشنای شماست؟ می‌خواد بزنه‌ها.»
گفت: «آره از بچه‌های طالبانه. ولی یه مشکلی وجود داره آسانسورچی...»
دماغه‌ی هواپیما ده متری آسانسور بود.
گفتم: «چه مشکلی وجود داره؟»
بن لادن گفت: «مشکل اینجاست که ما به اعضای طالبان، خلبانی که آموزش می‌دیم فقط یاد می‌دیم برن وسط برج. توی فرود اومدن یا دور زدن زیاد وارد نیستند.»
گفتم: «ای تو روحت... واقعا روحت به رنگ‌آمیزی متافیزیکی نیاز داره...»
هواپیما در سه متری ما بود. بن لادن شروع کرده بود یک ویدئو برای الجزیره ضبط کردن. اصلا فکر کنم داشت پیام زنده برای اعضای طالبان مخابره می‌کرد...
گفتم: «بنی... بن لادن... هواپیما داره میاد تومون... تو واقعا به روح اعتقاد نداری؟ نه؟»
بن لادن با یک حالت طالبانه‌ای گفت: «من خودم روحم... یو ها ها...»



آخرین تصویری که در آخرین لحظات از بن لادن و آسانسورچی از شبکه‌ی الجزیره پخش شد: 
کاریکاتور: بزرگمهر حسین‌پور



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 425
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰

نمایشگاه

کتاب "پنجره زودتر می‌میرد" در غرفه‌ی نشر علم 
که نمی‌دانم کجای نمایشگاه است (لابد مثل پارسال کنار چشمه است و غرفه‌ی بزرگی انتهای سالن دارد) 
کتاب "تفنگ‌بازی"
و چاپ دوم "دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند" هم در غرفه‌ی نشر روزنه (راهرو بیست و دو، غرفه‌ی سی) عرضه شده است.




این نشانی دادن به نوعی (و حتما همین‌طور است) عذرخواهی از دوستانی است که گفتند در شهرشان نتوانسته‌اند کتاب‌ها را پیدا کنند و به زحمت افتاده‌اند و من هم در جواب ایمیل‌شان چاره‌ای جز "نمی‌دونم واقعا چرا پخش کتاب این‌طوری‌یه..." نداشته‌ام که بدهم.
گفتم این نشانی را بنویسم اینجا، شاید دل و دماغی داشته باشید هنوز و گذرتان به نمایشگاه کتاب افتاد.


البته باشگاه کتاب اگر مثل قبل امکان ارسال کتاب به سراسر ایران و همچنین ارسال به کشورهای دیگر را دارد.

آنچه در توان گل‌آقا نبود

کیومرث صابری، گل‌آقا، مجله‌ی گل‌آقا و موسسه‌ی گل‌آقا چهار شق نامتقارن آنچه ما از نام گل‌آقا یا صابری می‌شناسیم است. کیومرث صابری که در مکتب توفیق رشد کرده بود قبل از انقلاب تجربیات مطبوعاتی و فرهنگی‌اش را با دوستی و سپس همفکری و همراهی با شهید محمدعلی رجایی پیوند زد. صابری بعد از انقلاب با مناسبات سیاسی و مناسبات اجرایی درآمیخت تا سال‌ها بعد در سایه‌سار امن و آرام همین مناسبات، در بیست و سوم دی 1363 در صفحه‌ی سوم روزنامه‌ی اطلاعات، ستون طنز "دو کلمه حرف حساب" را راه بیندازد. ستونی که در سکوت اجتماعی و رکود مطبوعاتی ناگزیر آن روزها، به زودی محبوبیتی فراگیر پیدا کرد و مدتی بعد به عنوان تندترین و جسورترین سخن‌گاه انتقادی شهرت یافت. تلاش موفق صابری برای مستقل و پنهان نگه داشتن هویت گل‌آقا، تا مدت‌ها توانست در بین مردم حدس و گمان‌هایی متفاوت درباره‌ی نویسنده‌ی این ستون طنز روزانه به وجود بیاورد. گمان‌هایی که گاه تا افسانه‌پردازی نیز پیش می‌رفت.
بعد از آخرین دوره‌ی انتشار توفیق و ایجاد وقفه‌ای چندساله، تاریخ سیاسی ایران با شتابی فراوان فراز و فرودهایی تکرارنشدنی را از سرگذرانده بود. فراز و فرودهایی که منجر به تغییر چیدمان اجتماعی نیز شد. از تاثیرات این تغییرات، یکی این بود که بازماندگان توفیق متفرق شدند. در این فاصله جمع طنزنویسان و کاریکاتوریست‌ها پراکنده شدند، بعضی منزوی و خانه‌نشین، بعضی مهاجرنشین و بعضی که چاره‌ای جز کار مطبوعاتی نداشتند با اسامی مستعار سر خود را به کارهای دیگری در مطبوعات گرم کردند.
سردی محیط، یاس منتشر و تلاش‌های این جمع پراکنده و افسرده برای راه انداختن بساطی نو، نتیجه‌ی دل‌چسبی به وجود نیاورد، تا این‌که کیومرث صابری که علاوه بر پشت‌گرمی خود به دولتی‌ها، دل‌گرمی محبوبیت مردم را نیز به دست آورده بود ستون روزانه‌ی خود را در اول آبان 69 تبدیل به مجله‌ای هفتگی کرد، تا همه‌ی آن جمع پراکنده زیر نام گل‌آقا و در راستای جا انداختن اصطلاح طنز گل‌آقایی به جای طنز توفیقی قلم بزنند.
هفته‌نامه‌ی گل‌آقا، مجله‌ای بود که از همان ابتدا در میان مردم پرطرفدار شد و شنیدن جمله‌ی "گل‌آقا نوشته..." تا مدت‌ها موضوعی بدیهی میان جمع‌های اجتماعی و خانوادگی بود. از همین محبوبیت بود که شایعه‌ی "گل‌آقا نوشته بنویسید محمد خاتمی، بخوانید ناطق نوری" به وجود آمد و به سرعت یکی از حاشیه‌ها و موضوعات داغ و جنجالی پیش از انتخابات دوم خرداد 76 بود.
صابری که خود انقلابی مهم و بزرگ را تجربه کرده بود، با تغییر مناسبات اجتماعی و ادبیات مطبوعاتی کنار نیامد و ترجیح داد با این‌که از شعار اصلاحات حمایت می‌کرد، هرگز درون موسسه و مجله‌ی خود دست به اصلاحات نزند، آن هم در زمانی که هم ادبیات مطبوعاتی شکل و شمایلی دیگر گرفته بود و هم نگاه و زبان جامعه طنزی جسورتر و بی‌پیرایه‌تر و بی‌پرواتر را طلب می‌کرد.
با چنین محبوبیت عام و ارج و قربی که گل‌آقا بین خواص پیدا کرده بود، کسی گمان نمی‌کرد دوم آبان 81، دوازده سال پس از انتشار اولین شماره، کیومرث صابری در آخرین سرمقاله‌ی مجله‌اش، با تلخی چنین بنویسد: «در اين‌ ۵۶۴ شماره‌ هرچه‌ «مسؤ‌وليت» است‌ برعهده‌ من‌ است‌ كه‌ تمام‌ آنات‌ و لحظات‌ كار مجله‌ را زيرنظر داشته‌ام... كاري‌ كه‌ انجام‌ آن، ديگر در توان‌ من‌ نيست.»
این‌که در سال‌های پایانی زندگی حرفه‌ای کیومرث صابری فومنی چه اتفاق و یا اتفاق‌هایی افتاد که او - که حیات حرفه‌ای و اجتماعی‌اش وابسته به انتشار هفته‌نامه‌ی گل‌آقا بود - از صرافت ادامه انتشار گل‌آقا افتاد، ما نمی‌دانیم و تا امروز جز کتابی مهم، تامل‌برانگیز و از لحاظ مطالعه‌ی تاریخ معاصر پُر سخن و از لحاظ بررسی تاریخ مطبوعات پس از انقلاب بسیار ارزشمند، چیزی بر سبد اطلاعات ما اضافه نشده و سند معتبری به دیگر اسناد و نامه‌ها و خاطره‌های پراکنده‌ای که از وی نقل شده اضافه نشده است. کتاب کم حجم و پُر خاطره‌ای که به همت موسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی و با نام "خاطرات کیومرث صابری" منتشر شده و مطالعه‌ی آن به شناخت دقیق‌تر سیر تاریخ مطبوعات، شکل‌گیری ستون دو کلمه حرف حساب، راه‌اندازی مجله‌ی گل‌آقا و دست آخر تعطیلی خودخواسته‌ی این مجله به محققان و پژوهشگران کمک فراوان خواهد کرد. از طرفی شاید با مطالعه‌ی این کتاب، به درک بهتری از آنچه که ادامه دادنش در پاییز 81 از توان کیومرث صابری، و یا به قول خودش گل‌آقای ملت ایران، نیز خارج بود، برسیم و بتوانیم شاخصه‌های دیگری را در تاریخ مطبوعاتی نشانه‌گذاری کنیم.


منتشرشده در روزنامه‌ی فرهیختگان

یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۰

یک نویسنده در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه جی‌اف
در باز شد و یک نویسنده وارد آسانسور شد. حالا من نمی‌گویم کدام نویسنده که دلتان نسوزد. اما این را بگویم که هم ازش امضا گرفتم هم ماچ؛ این را گفتم که دلتان بسوزد.
گفتم: «آقای نویسنده ما نمردیم و یه آدم حسابی سوار این آسانسور شد. به مرگ یزدگرد الان یه ساله من آسانسورچی‌ام هرچی آدم اسقاطی و قراضه فرهنگی بوده سوار این آسانسور شده. اصلا یه طوری بود که می‌خواستم اسم آسانسور رو به سمساری تغییر بدم. یعنی یه مشت عتیقه‌ها. داغون. برگشتی. فکسنی. همه هم شکر خدا مدعی قهرمانی. البته اکثرشون چهره ماندگار بودند، اما ماندگاری‌شون یه طوریه که یه نصفه روز از یخچال بمونند بیرون کپک می‌زنند. مثلا همین... همین... اصلا زبونم نمی‌چرخه اسمشون رو بگم... خلاصه خوب شد شما اومدی...»
آقای نویسنده گفت: «من دارم می‌رم.»
گفتم: «جان؟ داری می‌ری؟ من فکر کردم تازه تشریف آوردید.»
گفت: «نه پسرم. الان یه طوریه که نویسنده‌ها و اهل قلم اصولا می‌رن. البته به چند جا؛ یه سری‌شون می‌رن گوشه خونه زانوی غم بغل می‌گیرند. یه سری‌شون می‌رن فرنگ و افسرده می‌شن. یه سری‌شون نمی‌رن فرنگ و افسرده می‌شن. یه سری‌شون که از همون اول افسرده بودند توی جوونی سکته می‌کنند و به فنا می‌رن. از اون طرف یه سری‌شون به دلیل بی‌پولی می‌افتند گوشه زندان. یه سری‌شون پاشون سر می‌خوره، اما جای این‌که بیفتند زمین، می‌افتند کنج. یه سری‌شون پاشون سر می‌خوره، اما نه می‌افتند زمین نه می‌افتند کنج، دست بر قضا سرشون می‌خوره لب خزینه و رختکن و می‌میرن یهو و می‌رن هوا. البته یه سری‌شون هم نمی‌رن هوا، ...... یه سری‌شون هم ماشینشون چپ می‌کنه، یه سری‌شون ماشینشون چپ نمی‌کنه خودشون چپشون خالی می‌شه یهو و از سکه می‌افتند. یه سری هم می‌رن سکه می‌گیرن. البته یه سری هستند که هفته‌ای یه بار می‌رن سکه می‌گیرن، این‌قدری که دفترچه مسکوکاتشون از دیوان اشعارشون کلفت‌تر می‌شه. یه سری رو هم می‌فرستن باقالی پاک کنند. یه سری رو هم می‌فرستن اردو به جاهای خوش آب و هوا... به به اون هم چه هوایی جای شما خالی... خلاصه نویسنده‌ها می‌رن. منتها به چند جا.»

گفتم: «آقای نویسنده جا افتاد برام. لطفا دیگه توضیح ندید.»

 
طبقه دهم
آقا این نویسنده‌ها چقدر دلشون پر است. چقدر درددل دارند. یادم باشد یک بار وقت شد قصه روزگار سپری‌شده نویسندگان سالخورده و میانسال و جوان و نوجوان را برایتان تعریف کنم تا حساب کار بیاید دستتان و اصلا طرف ادبیات پیدایتان نشود.
به آقای نویسنده گفتم: «از کتاب آخرتان چه خبر؟»
گفت: «فرستادم برای مجوز.»
گفتم: «به سلامتی مجوز گرفتید؟»
گفت: «اون که نه... هی... هی... ولی برای جواز دفن و کفن خودم اقدام کردم، گفتند زودتر به نتیجه می‌رسید.»
گفتم: «آقا نگید این‌طوری. حالا مجوز کتابتون چی شد؟»
گفت: «اول گفتند چرا اسمش رو گذاشتی «سفر دور و دراز صغری». گفتم مشکلش چیه؟ گفتند داری تیکه می‌ندازی. تابلوئه. اگه یارو صغری اسمشه، چه دلیلی داره سفرش دور و دراز باشه؟ حتما می‌خوای بگی شایسته‌سالاری نیست. گفتم آخه این چه حرفیه؟ این حرف شماست حرف من این نبوده. گفتند حرف حرف ماست دیگه. پس چی فکر کردی.»
گفتم: «آخرش مشکل اسم کتاب حل شد؟»
گفت: «قرار شد اسم کتاب رو به «سفر یکسان و یکنواخت و برابر و رو به پیشرفت و شکوفایی اصغر و اکبر در سال‌های اخیر» تغییر بدم.»
گفتم: «ئه؟ مگه شخصیت اصلی شما صغری نبود؟»
آقای نویسنده گفت: «بله... بله... منتها متقاعد شدم که اگه صغری بره سفر دور و دراز بنیان خانواده به هم می‌ریزه و کیان خانواده از هم می‌پاشه و بچه‌هاش درست تربیت نمی‌شن و شوهرش ممکنه شلوارش دو تا بشه و فساد در جامعه گسترش پیدا کنه...»
گفتم: «ئه؟ تا اونجا که یادمه توی یه مصاحبه گفته بودید صغری اصلا ازدواج نکرده و پشت کنکوریه. بنیان و کیان خانواده‌ش کجا بود؟»
آقای نویسنده گفت: «بله... بله... منتها متقاعد شدم که صغری اگه سفر نره توی خونه می‌مونه و به هر حال به یکی از خواستگارهاش جواب مثبت می‌ده و نقش خانواده که مهم‌ترین رکن اجتماع محسوب می‌شه پررنگ می‌شه.»
گفتم: «شوخی می‌کنید؟»
گفت: «شوخی؟ ای آقا. الان متقاعد شدم که اگه صغری می‌رفت سفر دور و دراز برای گرفتن هتل و مسافرخونه هم به مشکل برمی‌خورد...»
گفتم: «من هم کم کم دارم متقاعد می‌شم... بگذریم. مشکل اسم رمان پس حل شد دیگه؟ یعنی قراره چاپ شه؟»
گفت: «اسم کتاب که شد «سفر یکسان و یکنواخت و برابر و رو به پیشرفت و شکوفایی اصغر و اکبر در سال‌های اخیر» اما متن و محتوا یه مقدار مشکل خورد.»
گفتم: «جدی؟ جریان چی بود؟»
آقای نویسنده گفت: «فصل دوم و سوم رمان که کلا حذف شد.»
گفتم: «ئه؟ چرا آخه؟»
گفت: «توی فصل دوم صغری می‌ره خونه دوستش – آناهیتا - که تازه از خارج اومده و دانشجوی یه رشته هنری توی فرانسه‌س.»
گفتم: «خب مشکلش چی بود؟»
گفت: «اول این‌که آناهیتا تبدیل شد به شهین. بعد هم معلوم نیست شهین – آناهیتای سابق – توی فرنگ چه غلطی می‌کنه. برای همین معاشرت با یه آدم مشکوک‌الحال برای یک صغری ممکن بود بدآموزی داشته باشه.»
گفتم: «مگه قصه شما توی اروپا اتفاق می‌افته؟»
گفت: «نه. ولی متقاعد شدم ممکنه ذهن خواننده به اروپا پر بکشه و برای خودش تصویرسازی کنه.»


طبقه پانزدهم
از آقای نویسنده پرسیدم: «فصل سوم رمان برای چی حذف شد؟»
گفت: «برای این‌که صغری برای پیداکردن پدرش شروع به جست‌وجو می‌کنه و از همه سؤال می‌پرسه.»
گفتم: «خب مشکلش چیه؟»
گفت: «خب اول این که صغری توی چه جایگاهیه که بتونه از همه سؤال کنه. دوم این‌که پدرش بی‌خود کرده صغری و مادرش رو ول کرده و رفته.»


طبقه هفدهم

گفتم: «دیگه مشکلی نداشت کتابتون؟»
گفت: «چرا. یه جا هم توی فصل ششم، طغرل - هم‌محله‌ای صغری - که نوشیدنی مصرف می‌کنه و به فساد اخلاقی مشهوره و جزو اراذل و اوباش محسوب می‌شه، می‌خواد صغری رو بدزده. طغرل به صغری می‌گه «آیا با من ازدواج خواهی کرد؟» صغری هم فرار می‌کنه و از ساختمانشون می‌دوئه بیرون. طغرل هم شروع می‌کنه توی خیابون عربده زدن. برای همین مجبور می‌شه دوچرخه یکی از بچه‌های محل رو قرض بگیره و در بره.»
گفتم: «خب. حتما مشکلش این بوده که طغرل مست بوده.»
گفت: «نه.»
گفتم: «حتما مشکلش این بوده که طغرل به فساد اخلاقی مشهور بوده نه.»
گفت: «نه.»
گفتم: «ئه... پس لابد دیالوگی بوده که طغرل به صغری می‌گه.»
گفت: «نه.»
گفتم: «ئه... پس حتما مشکلش این بوده که... چی بگم؟ شاید مشکلش این بوده که طغرل توی خیابون عربده می‌زده.»
آقای نویسنده گفت: «نه.»
گفتم: «نه؟ پس مشکلش چی بود؟»
آقای نویسنده با طمأنینة متقاعد شدة متقاعدکننده‌ای گفت: «شخصیت اصلی قصه نباید توی خیابون سوار دوچرخه بشه.»


طبقه آخر

به طبقه آخر که رسیدیم، آقای نویسنده محبوب من حالش خیلی گرفته بود.
گفتم: «بریم پشت بوم به کفترها نگاه کنیم؟»
گفت: «خیلی وقته که توی این شهر کسی کفتر هوا نمی‌کنه.»



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 424
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۰

سمساری زندگی

1
این طبیعت آدم‌های سن و سال‌دار است که اگر به چیزی، به چیزهایی که می‌خواهند نرسند، افسرده شوند. آدم‌های افسرده هم یا وا می‌دهند، یا دست‌آویزی پیدا می‌کنند، یکی‌ش؛ شخم زدن خاطرات. یکی‌ش؛ احیا کردن جسد چیزها، شی‌ها، ابزارهایی که وسیله‌ی شادی، وسیله‌ی خوش‌وقتی و شاید خوشبختی، وسیله‌ی گذارن زندگی بوده. پس با احیای این "چیز"ها سعی می‌کنند خاصیت آن چیز را به ضدافسردگی تغییر دهند. یعنی می‌چسبند به "آن" که متعلق به روزگار خوشی بوده، تا از "این" بکنند که اسباب ناخوشی‌شان است.
این طبیعت آدم‌های سن و سال‌دار است که اگر به چیزی نرسیدند، به گذشته چنگ بزنند. در سیاست هم همین است؛ محافظه‌کار و راستِ سن و سال‌دار در جامعه‌ی ما دو دستی گذشته و چیز، چیزهایش را می‌چسبد، ترسش هم بیشتر از این‌که از چپ باشد یا آن‌که صلاح را در اصلاح می‌داند، از راست افراطی است، که با بادی که در سر دارد نیاید بزند کاسه و کوزه را به هم بریزد.
گفتم کاسه و کوزه؛ آدم‌های سن و سال‌دار، به اسم نوستالژی، می‌گویند آب را باید از کاسه خورد، ماست را در کوزه زد. منتها، پنهانی، از ترس کنترل چربی، ماست را از فروشگاه می‌خرند، از ترس بیماری، آب را از بطری دربسته‌ی شرکتی می‌نوشند. (این جمله فقط از سر شوخی بود. وگرنه گوشه‌ی این جمله معلوم است که باز است و صدتا نقد بهش وارد است.)
همین‌ها، همین آدم‌های سن و سال‌دار شکست‌خورده، که به اقتضای سن‌شان دل‌شکسته‌اند که چرا دست‌شان به جایی بند نیست که سرشان گرم شود، و از آن‌طرف دستاوردی هم ندارند که بهش بنازند، "گذشته" را دست‌رنج انسان‌ها و هنرمندانی می‌دانند که ارزشش نادیده گرفته شده و بنیان و بنیادش دارد از دست می‌رود، برای همین می‌گویند باید دست روی دست نگذاشت و "چیز"های نوستالژیک را دوباره دست به دست کرد.
گفتم دست به دست؛ همین آدم‌های سن و سال‌دار، معتقدند موسیقی از روی صفحه که رفت از اصالت رفت. معتقدند عکس یادگاری از عکاسخانه‌های لاله‌زار به دوربین دیجیتال و گوشی موبایل مهاجرت کرد، بی‌اعتبار شد. معتقدند تا عکس توی تاریکخانه چاپ نشود عکس نمی‌شود و عکسی که به تقه‌ای روی صفحه‌ی نمایش دیده می‌شود، از لحاظ هنری نامعتبر است.
گفتم نامعتبر؛ اعتبار اگر داشته باشند این آدم‌های سن و سال‌دار، به اعتبار تاریخ "چیز"هایی است که دارند، نه "چیز"ی که هستند. یک طور سمساری هستند، که بازی را جدی گرفتند، سمساری و عاریه‌خری و عاریه‌فروشی را اصل قرار داده‌اند. همان "سمساری" خوب است. که مغازه‌شان با ابزار کهنه و بی‌مصرف و مستعمل و از کارافتاده‌ی دیگران پر و خالی می‌شود.
این که موسیقی خوب دیگر نوشته نمی‌شود و فیلم خوب ساخته نمی‌شود و کتاب خوب منتشر نمی‌شود، از آن حرف‌هاست که وقتی نمی‌توانی با زبان روزگارت حرف بزنی و هم‌زبان پیدا نمی‌کنی، مجبوری خودت را هم‌زبان مردم روزگار گذشته‌ات نشان دهی؛ انگار تو از روزگاری ماندی که کسی زبانت را نمی‌فهمد. این قلق کارشان است.
با این اوصاف و این پنبه‌زدن‌ها، شاید بتوان گفت آدم‌های نوستالژی‌باز سمسار آرزوهای شکست‌خورده و آرمان‌های بر باد رفته‌شان هستند.


2
این طبیعت آدم‌های سن و سال‌دار شکست‌خورده بود که گفتیم. طبیعت آدم کم‌سن و سال، یعنی پیش از آن‌که در سرازیری زندگی بیفتد، "نوستالژی‌بازی" نیست. آدم سرزنده ایده و فکر و "چیز"هایی دارد برای زندگی، که اصلا خیالش بابت شکستن اسباب‌بازی یادگار کودکی، یا روشن نشدن رادیوی یادگار مادربزرگش، مکدر نمی‌شود.
آدم کم‌سن و سال، یعنی پیش از آن‌که در سرازیری زندگی بیفتد، عکس نمی‌گیرد که آلبومی برای زمان سن و سال‌داری‌اش تدارک ببیند، تا وقتی موقعش رسید، بنشیند و آلبوم را ورق بزند و آه بکشد. او عکس می‌گیرد که گرفته باشد. که قسمتی از زندگی‌اش همین کارهای بی‌ترس و لرز و بی تدارک است. آدم کم‌سن و سال نه نوستالژی‌باز حرفه‌ای می‌شود، نه تدارک‌چی میان‌سالی‌اش، نه انبارگردان خرت و پرت روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده.
اما وقتی همین آدم کم‌سن و سال، پایش در سرازیری زندگی افتاد، اگر دید دستش به جایی بند نیست و "چیز"ی ندارد که بهش بنازد و روزگارش را با آن بگذراند، آه می‌کشد. آه ممتد و طولانی، به قدر تمام آن سن و سالی که خرج کرده تا به این "بی‌چیز"ی برسد. بعد آن موقع است که دنبال دستاویزی برای چنگ زدن می‌افتد، و چه دستاویزی راحت‌تر از "چیز"های کهنه؟ که کسی نمی‌خواهدشان و گوشه‌ی انباری، بی‌صاحب رها می‌شود. و کسی برای برداشتن و پز دادن به آن‌ها، یقه‌ی آدم را نمی‌گیرد.
اگر به جای این‌که به اسم مشتری، به اسم کاسب و سمسار، به جمعه‌بازارهای عتیقه‌فروشی و بازارهای مکاره بروید، می‌بینید که نصف این "چیز"های نوستالژیک، تقلبی است و بخش دیگرش هم بی‌ارزش. آن بخش ارزشمند که گنجینه نام دارد، یا در موزه است یا در یک کلکسیون خصوصی، یا دست کسی است که آن را انداخته گوشه‌ی انباری و بی‌صاحب رهایش کرده، چون "چیز"هایی دارد که بیرون از انباری، زندگی را برایش جایی برای زندگی کردن می‌کند، نه بساط کهنه‌ی خنزر پنزر فروشی.

3
من که دارم این یادداشت را می‌نویسم و با کلمه کلمه‌ام قصدم زدن ریشه‌ی نوستالژی‌بازی افراطی در دور و بر سن و سال جوانی است، خودم سن و سالی ندارم. الان سی سالم است و این‌قدر هوای نفس برم داشته که خیال کنم تا چهل سالگی آن‌قدر کاشته‌ام که در آن سن و سال نیازی به شخم زدن گذشته نداشته باشم. (خب چه عیبی دارد؟ بلندپروازی که بهتر از این است که تمبر کم‌یاب اما مستعمل برادران رایت را قاب کنم و به دیوار بزنم.)
اگر پایم در سرازیری زندگی بیفتد، اگر ببینم قافیه را باخته‌ام و دستم خالی است، من هم می‌شوم یکی از نوستالژی‌بازهای حرفه‌ای. اما فعلا، تا آن موقع به طراحی امروز و نقاشی فردا فکر می‌کنم، نه گردگیری دیروز. 
 
 منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 423

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۰

حسن‌ها در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم  



طبقه جی‌اف
در باز شد و یک آقایی وارد آسانسور شد که این تیپی بود:
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه...

گفتم: «حسنی تویی؟ «حسنی نگو بلا بگو» خودتی بلا؟»
گفت: «اوهوم. خودمم. اما نه اون حسنی قصه. من آقای مهندسم که فامیلمون هم که رفته دوبی، قراره تا آخر این هفته از ارض‌الهدایا برام پی‌اچ‌دی بگیره. پیرو همین مهم خواهشمند است من‌بعد این جانب را دکتر مهندس حسنی خطاب فرمایید. با تشکر
دکتر بعد از این، حسنی
معاون مستغلات عمومی که کاربرد شخصی دارد
مورخه شنبه 20 و چندم اردیبهشت‌الاول سنه 1390 هجری شمسی
.»

گفتم: «حسنی، دستت به نامه نوشتن آشناست‌ها.»
گفت: «اقتضای زمان و اقتضای حیات است، در ضمن لازم به یادآوری است که اینجانب دکتر مهندس...»
گفتم: «دکی جون، تا اون‌جا که ما توی اون شعر دوران بچگی‌مون خوندیم تو با موی بلند و روی سیاه و ناخن دراز، نشسته بودی توی سایه و هر چی بابات بهت می‌گفت و زورت می‌کرد یه حموم هم نمی‌رفتی. یادته حسنی؟ بر خلاف تو، من که با بابام و عموم هفته‌ای سه بار می‌رفتیم حموم الان هر سه تایی‌مون توی قسط وام ازدواج و وام مسکن و وام خوداشتغالی توی گل گیر کردیم. یادته حسنی؟ مرغ قلقلی و جوجه و گاوه و کره الاغ کدخدا و خلاصه همه گفتند تو آخر و عاقبت نداری و ماها که اهل حمام و درس و مدرسه و دانشگاه بودیم قرار بود آینده رو بسازیم، چی شد حسنی؟ چطور شد که این‌طور شد؟» 

دکی مهندس حسنی گفت: «باز هم این جوان‌ها به من رسیدند شروع کردند به سؤال کردن. البته بنده پاسخ‌گو هستم، اما علی‌الحساب شما را پیوست این نامه ضمیمه می‌کنم و ارسال می‌کنم به «بانک وام و قرض و قوله» خدمت آقای تن‌پرور؛
جناب آقای تن‌پرور
رئیس محترم بانک وام و قرض و قوله
خواهشمند است به آسانسورچی – پیوست نامه – سیصد چهارصد هزار تومان وام با بهره یواش بدهید که برود زن بگیرد، تا با تقویت و ایجاد حالت ازدواج در وی، وی دست از سر ما بردارد.
با تشکر
دکتر بعد از این، حسنی
معاون مستغلات عمومی که کاربرد شخصی دارد
مورخه شنبه 20 و چندم اردیبهشت‌الاول سنه 1390 هجری شمسی.
»

دکمه توقف آسانسور را زدم و گفتم: «حسنی جان، بیا برو توی این طبقه فعلا یه آبی به سر و صورتت بزن، تا اینجا هم یه کم هوا عوض شه. راستش رایحه شما من رو برد به همون سال‌ها... یادش به خیر، بوی آخور... بوی کود... بوی کره الاغ کدخدا... آقا خوشحال شدم دیدمت. اما بسه! بفرمایید، توی همین طبقه یه حمام عمومی هست. بفرمایید.»
شرط می‌بندم از همان دوران حسنی نگو بلا بگو، به صورت پیوسته و تمام قد حمام نکرده بود.


کماکان طبقه جی‌اف
 
در باز شد و یک آقای دیگری وارد آسانسور شد، که این تیپی بود:
کچل کچل کچل، یعنی در کچلی به حد کمال رسیده بود. تنبل تنبل تنبل، یعنی در تنبلی به خودکفایی رسیده بود. همین‌طوری ولو، پخ و کوفته آمد و گوشه آسانسور تلنبار شد.

گفتم: «حسن! حسن کچل! خودتی؟»
گفت: «بله خودمم ولی خسته‌م.»
گفتم: «مشخصه. خب، بگو بینم چی کار می‌کنی؟»
گفت: «من چی کار می‌کنم؟ په... من کار نمی‌کنم جوجه! یه مشت جوجه مثل تو برام کار می‌کنند.»
گفتم: «جوجگی از خودتونه.»
گفت: «زیاد قد قد کنی می‌دم پرتت کنند بیرون‌ها.»
گفتم: «حسن کچل! بابا ما با هم رفیق بودیم، یهو چطور شد؟ این چه طرز حرف زدنه؟»
گفت: «از من سؤال می‌کنی؟ تو توی چه جایگاهی هستی که از من سؤال کنی؟ ببین بچه! اون دوره متل‌ها و قصه‌های هزار و یک شب گذشت! الان این منم که از همه سؤال می‌کنم.»
گفتم: «ببین حسن جان! ببین کچل جان! شعار نده! بیا هر کدوم فقط یه سؤال از هم بپرسیم. هر کی نتونست جواب بده، خودش ماستش رو کیسه کنه و بره.»
آقاهه گفت: «البته از لحاظ سلسله مراتب شما عددی نیستی...»
گفتم: «حسن کچل، بابا جان، یه دقه شعار نده. سؤالت رو بکن.»
آقاهه گفت: «اوووووم... اوممممم... خب، من به هر حال کارشناس ارشدی‌م رو گرفتم و می‌تونم از همه سؤال کنم... الان یه سؤالی ازت می‌پرسم که...»
گفتم: «خیلی عذر می‌خوام، [...]»
گفت: «[...]»
گفتم: «اصولا به روح اعتقاد داری؟»
حسن کچل یک دفعه شروع کرد به گریه کردن. گفت: «من باختم... ئوووووئه... من باختم... من جواب این سؤال رو نمی‌دونم... اووووووئه... حالا باید ماستم رو کیسه کنم و برم... خیلی حیف شد... تازه به مرحله کارشناسی رسیده بودم... تازه مدیر شده بودم و یه عالمه آدم واسم کار می‌کردند...»
آقا یک دفعه من دلم سوخت، اما آقاهه شرط را باخته بود.

پنج دقیقه گذشت، ده دقیقه گذشت، نیم ساعت گذشت، یک روز گذشت، یک هفته گذشت، یک ماه گذشت، یک سال گذشت، چهار سال گذشت، هفت هشت ده سال گذشت... اما حسن کچل از جاش جنب نخورد که نخورد. آقا من دیگه صدام در اومد، گفتم: «حسن کچل جان نمی‌ری؟ برو دیگه.»
حسن کچل گفت: «می‌خوام برم اما خسته‌م.»

حساب کار آمد دستم. یادم آمد که باید یک سبد سیب بیاورم و برای حسن کچل طعمه بگذارم. اما سیبی روی درخت‌های باغ نبود. هم‌صدا با شاعر از خودم پرسیدم چرا خانه کوچک ما سیب نداره؟ واقعا‌ها؟ خلاصه دیدم چاره‌ای نیست، برای همین زنگ زدم رفیقم، بیژن، که رفته بود چین تا برایم سیب بیاورد... تا سیب‌ها را یکی یکی سر راه این آقاهه بچینم...


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 423
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۰

دزد ایده

1
"ایده" در همه‌ی مملکت‌های فرنگی که سرشان به تن‌شان بی‌ارزد، ارزشمند و مهم است. یعنی موضوعی است که قابل ثبت کردن و سند زدن به نام صاحب ایده است. "ایده" اصولا موضوع مهمی است چون یک ایده‌ی ساده می‌تواند پول زیادی بسازد. در فرنگ شما می‌توانید بروید از دزدیده شدن ایده‌های‌تان شکایت کنید.
یک مثال نزدیکش همین فیلم "شبکه‌ی اجتماعی" است که به "ایده"ی فیس‌بوک و به داستان ماجراهای مدعی‌های آن ایده می‌پردازد.
 
این چند خط را برای این نوشتم که بگویم "ایده دزدی" اینجا اصلا معنی ندارد چون "ایده" اصلا موضوعی جدی پنداشته نمی‌شود. مثلا دوستان تو می‌آیند یا تو را دعوت می‌کنند که درباره‌ی فلان چیز با تو "گپ" بزنند یا مشاوره بگیرند یا مثلا تو را به عنوان بخشی اصلی از پروژه معرفی می‌کنند برای همین قبل از این‌که قراردادی بسته شود "می‌خواهند نظر تو را در مورد این قضیه بدانند".
بعد تو "چیز"ها و "ایده"هایی را که به ذهنت می‌رسد به آن‌ها می‌گویی، بعد خداحافظی می‌کنی و می‌آیی بیرون.
بعد خبری نمی‌شود و مدتی بعد ایده‌های تو توسط دیگران "اجرا" می‌شود.
پایان.
 
2
این قضیه‌ی "دزدی ایده" و "دزدان ایده" (که نام بهتری برای ایشان به ذهنم نمی‌رسد) گویا در جامعه‌ی فرهنگی ما امری بدیهی است. از دزدی نام و عنوان مجله و موسسه و ... بگیر تا دزدی طرح فیلم و نمایش و برنامه‌ی رادیویی و تلویزیونی و اینترنتی... خیلی کش دار است این قضیه. در تمام این سال‌ها خیلی از دوستانم از این موضوع نالیده‌اند و دست‌شان هم به جایی بند نبوده است. این "ایده دزدان" در جلسه‌های خصوصی و مهمانی تا جلسه‌های رسمی و اداری تلاش شبانه‌روزی‌شان را خستگی‌ناپذیر ادامه می‌دهند.
برای خواندنی‌شدن این چند خط می‌توانم نمونه‌های عجیبی را که شنیده‌ام یا با چشم خود دیده‌ام اینجا فهرست کنم، اما چه فایده؟
 
3
آیا این پست وبلاگی شکواییه است؟ آیا مخاطب و مخاطبینی خاص دارد؟ آیا نوشته‌ای است که می‌خواسته به دوستی مشترک که ایده‌ی دوستی دیگر را دزدیده کنایه بزند؟ آیا مخاطبش دزدی است که به نویسنده زده؟ آیا...؟
 
4
این پست وبلاگی بیشتر یک هشدار پلیسی است؛
 
وقتی در یک جمع دو نفره صحبت می‌کنید بعید نیست یکی از شما دزد ایده باشد.
لطفا ایده‌های‌تان را به صورت نقد با خود حمل نکنید و به زبان نیاورید.

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

شصتی‌ها و هفتادی‌ها - 1

شصتی‌ها:
سرمایه‌ی هر دلی، حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.


هفتادی‌ها:

سرمایه‌ی هر دلی، لایک‌هایی است که برای شمردن دارد