نمایش پستها با برچسب مسافر غیر کوچولو. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب مسافر غیر کوچولو. نمایش همه پستها
جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۹۲
چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۲
لب مطلب
باباطاهر عریان چندقرن بعدتر آمده اصفهان، دیگر حوصله وزن و قافیه هم ندارد. دست کرده جیبش قلم را درآورده کل حرف و لب مطلب را با حوصله روی ستون میدان جلفا مینویسد.
: سلام باباطاهر عریان. من عموپوریا پوشیده هستم.
- خب باش.
و رفت توی کافه، کاسهاش را داد دست کافهچی و یک پیاله چای تلخ گرفت و آمد توی میدان. چای را فوت کرد. طوری به درختها و آدمها و آجرها چشم دوخت که انگار آخرین باری است که چشمش به درخت و آدم و آجر میافتد.
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۲
صلات ظهر در کلیسای وانک
نمای پنجره پشتی؛ کلیسای وانک، صلات ظهر. دوشنبه 11 آذرالاول سنه 1392 |
اینکه چندبار دنبال خانه توی جلفا گشتم خدا میداند. سالهاست خیال میکنم شکل بهتری از زندگی توی جلفا جریان دارد که هر بار پام بهش باز میشود زندگی خودم شکلش را از دست میدهد. توی جلفا لبخند هست، زیبایی هست. دخترها زیباتر هستند. دخترتر هستند. انگار پایشان را که میگذارند روی سنگفرش خیابان، وارد سرزمینی جادویی میشوند. جادو میشوند. پسرها مرتب و خوش برخورد و خوشمشرب جلوی کافهها میایستند و گپ میزنند و میخندند. جلفا آهنربای اصفهان است. عصر از سراسر اصفهان با همه نوع تیپ و مشربی توش پیدا میشود. نصف بیشترشان میآیند برای تماشا. جاذبه گردشگری است خب. هم خودش هم اتمسفری که دارد. بوی قهوه، بوی عطر، بوی زندگی. رنگ زرد و قرمز کوچه، روی باز آدمها، واقعا هم تماشا دارد. من خودم از کجا کوباندهام آمدهام برای تماشا؟ موضوع پایینشهری و بالاشهری نیست، موضوع بالا پایین زندگی است. اقلیت دینی کنار هم اکثریت حیاتبخشی را ساختهاند. توی تهران هم همینطور است. منطقه ارمنینشینها دلت را از داشتن همسایه خونگرم همیشه دمدست گرم میکند، محله یهودینشین دلت را قرص میکند که در بیآزارترین و آرامترین محله تهرانی.
الان در جلفام. اصفهان همه چیزش خوب است جز رانندههای تاکسیش. نود و نه درصدشان قصد دارند تمام آنچه را که یک عمر نتوانستهاند به دست بیاورند از تو بگیرند. به رانندهه گفتم: آقا هر چی پول توی جیبم هست بدهم برای این یک کورس راه راضی میشوی؟
گفت: پولت را به رخ میکشی، بچهتهرون؟
گفتم: نه والا. همچین با آدم برای کرایه تاکسی تا میکنید که آدم استرس میگیرد. خب الان این مسیر واقعا کرابهاش سیصد تومن بیشتر است؟ نیست دیگر. چرا دوقدم راه را میگویی چهار تومن؟ کرایه تاکسیش سیصد تومن است. از اینجا تا دم زایندهرود.
پیاده شدم. پیاده رفتم. اتوبوس سوار شدم. راحت. ایستادم توی صف، تاکسی سوار شدم، انگار اصفهانیام. باید اسم قدیم محلهها و خیابانها را حفظ کنم، همین که بگویی "انقلاب" یعنی غریبهای.
در یادداشتهای بعدی، اسم قدیمی محلهها و راهکارهای فرار از پیاده شدن کرایه تاکسی زیاد را مینویسم.
+ مسافر غیر کوچولو
مسافر غیر کوچولو - 1
از تهران میروم. همیشه دلم میخواسته از تهران بروم. اما دوستش دارم. نمیشود. نمیتوانم. بارها توی شهرهای شمال، کیش، اصفهان و روستاهای دور و بر تهران دنبال خانه گشتهام. خانه هم پیدا کردهام. اما آمدهام تهران که جمع کنم و بروم و... که هرگز از جام جُنب نخوردهام. در ضمن جُنب درست است نه جُم. ما جنب میخوریم و میجنبیم، جم نمیخوریم. عدل هم درست است نه اد. این دوتا را میخواستم بگویم وقت نمیشد، گفتم لابهلای این حرفها بگویم. عدل حالا که دارم از تهران میکنم باید بگویم. حالا که نمیشود از این شهر و این درهمتنیدگی زندگیها و کارها کند، باید متارکه کرد. مادربزرگم هم میگفت دوری و سفر دل مرد و زن را برای هم تنگ میکند، دوباره عاشقشان میکند. باید بروم. دوری کنم. تا دلم را به دست آورد. تا مهربانی کند، ناز کند، چراغهای خیابانهاش را برام روشن کند، سر و روی کوچههاش را برام آب و جارو کند. باید دوری کنم و دوستی.
اگر بشود هر ماه هفت هشت روز در جای دیگری خواهم بود، یعنی میشود؟ یعنی پای رفتن و دل برگشتن خواهم داشت؟ باید بشود. باید بروم. هر جایی غیر از تهران. یا باید رفت پیش دکتر و قرص ضد افسردگی خورد یا باید رفت سفر و غذاهای رنگی خورد. باید کاری کرد که تصویر هر روزه عوض شود. باید آلودگی هوا و بیحوصلگی و عزم راسخ برای نوشتن کار نیمه:کاره را بهانه کرد؟ هم بله. هم نه. شاید عوض کردن آب و هوا کله را برای نوشتن و کار کردن راه بیندازد. اما رفتن که بهانه نمیخواهد. باید بلند شوم و بروم.
الان شارژر لپتاپ را برداشتم و سیمش را پیچیدم دورش، حالا میگذارمش توی زیپ کناری. حالا باید یک جمله دیگر بنویسم و لپتاپ را خاموش کنم و درش را ببندم و بروم دم در، به راننده بگویم: «تهران را به شما میسپارم تا برگردم.»
امشب چشمهام را روی تهران میبندم و فردا به اصفهان باز میکنم. به جلفا. به خوشترین جا برای زندگی، حتا اگر این زندگی هفتروزه باشد.
اگر بشود هر ماه هفت هشت روز در جای دیگری خواهم بود، یعنی میشود؟ یعنی پای رفتن و دل برگشتن خواهم داشت؟ باید بشود. باید بروم. هر جایی غیر از تهران. یا باید رفت پیش دکتر و قرص ضد افسردگی خورد یا باید رفت سفر و غذاهای رنگی خورد. باید کاری کرد که تصویر هر روزه عوض شود. باید آلودگی هوا و بیحوصلگی و عزم راسخ برای نوشتن کار نیمه:کاره را بهانه کرد؟ هم بله. هم نه. شاید عوض کردن آب و هوا کله را برای نوشتن و کار کردن راه بیندازد. اما رفتن که بهانه نمیخواهد. باید بلند شوم و بروم.
الان شارژر لپتاپ را برداشتم و سیمش را پیچیدم دورش، حالا میگذارمش توی زیپ کناری. حالا باید یک جمله دیگر بنویسم و لپتاپ را خاموش کنم و درش را ببندم و بروم دم در، به راننده بگویم: «تهران را به شما میسپارم تا برگردم.»
امشب چشمهام را روی تهران میبندم و فردا به اصفهان باز میکنم. به جلفا. به خوشترین جا برای زندگی، حتا اگر این زندگی هفتروزه باشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)