چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۱

حقوق جیگری و حقوق خری


نامه به جیگر بعد از ممنوع التصویر شدن


خدمت حضرت مستطاب جناب آقای جیگر
با سلام
شنیده شد که شما نیز ممنوع التصویر شدید. این کاغذ را هم برای دلداری شما هم برای این‌که پرده از روی حقایقی بردارم می‌نویسم. این‌طوری؛

جیگر جان
خیلی فکر کردم مشکل صدا و سیما و ارشاد با تو چیست. دو حال بیشتر ندارد؛ یا با جیگر بودن تو مشکل دارند یا با خر بودن تو. که به نظر با خر بودن مشکلی ندارند، چون قبل از تو خر پرین که اسمش پاریکال بود سال‌ها پخش می‌شد و به کسی بر نخورده بود. یا بامزی هم یک خری برای خودش داشت که تلویزیون بارها کلوزآپش را نشان داده بود و آب هم از آب تکان نخورده. حتا یک بار هم در یک قسمت خر بامزی در مسابقه دو یک اسب اصیل را برد، و هیچ اسبی هم شاکی قضیه نشد.
اگر هم مشکل ... چون می‌توان به خر شرک اشاره کرد که در صدا و سیما پخش شده و با دوبله مناسبت این قضیه و خریت خر شرک بومی‌سازی شده. خر سانچو هم که اصلا نصف بار سانچو و نصف بار دون کیشوت روی اوست، پخش تصویرش هرگز مساله‌ساز نشده بود.
راستش جیگر جان، خرهای دیگری هم هستند که تلویزیون بارها و بارها پخش کرده توی کارتون‌ها و انیمیشن‌ها و سریال‌ها و اصلا اتفاقی نیفتاده، پس جیگر عزیز همان‌طور که دیدی مشکل خریت تو نیست.

آقا جیگر 
...


جیگر جان
پس وقتی مشکل خریت تو نیست لابد اصولا با جیگر بودت مشکل دارند. یعنی هر کسی جیگر باشد را ممنوع التصویر یا ممنوع الصدا می‌کنند. به جیگرهایی که در این سال‌ها ممنوع التصویر شدند فکر کن. مثلا ...
راستش جیگرهای دیگری هم هستند که علاوه بر ممنوع التصویری نوشتن نام‌شان هم ممنوع التحریری است که اگر ما بنویسیم ممکن است ممنوع التایپی شویم. پس بگذریم.

جیگرم
اصلا ذهنت را درگیر حقوق جیگری و حقوق خری نکن. ما هم ذهن‌مان درگیر حقوق  دیگر   نیست. این‌طوری آدم دیرتر پیر می‌شود و مشکلی هم پیش نمی‌آید.

جیگر گرامی
همین که جیگر داری و مطابق اصول شخصی‌ات زندگی می‌کنی و همین که کله خری داری که نظریات و مانیفست زندگی‌ت را به زبان می‌آوری جای تقدیر و تشکر دارد. با چنین مشخصاتی که تو داری ما اصلا اگر جای تلویزیون بودیم تو را به عنوان جیگر ماندگار معرفی می‌کردیم. حتا جملات قصارت را جای حرف‌های چگوارا روی در و دیوار می‌نوشتیم. حتا...

جیگر بزرگ
امیدوارم مثل دیگران مهاجرت نکنی. خلاصه کنم: بمون و کارت رو بکن آخه جیگرت رو برم.

با احترام زیاد
پوریا عالمی
حامی وضعیت و حقوق جیگرها و خرها در خاورمیانه




 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 8 شهریور 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

وقتی کارت عروسی هم حریم خصوصی نیست!

آیا به زودی روی شما هم پوستر خواهند چسباند؟


هنوز شهر در امن و امان است و در شهر خبری نیست. اگر از حال اینجانب خواسته باشید باید بگویم قربونت بشم خوبم، برای همین امروز هم چند خبر کوچک دیگر را برای شما بزرگ کردیم تا شهر به حالت عادی برگردد. یادتان باشد صد دوربین هم توی شهر تهران نصب شده، لطفا دست از پا خطا نکنید تا فیلم‌تان در نیاید. آفرین.

پای همه توی کفش مشایی
یکی از روزنامه‌ها نوشت: مشایی همچنان هنگام خروج از پاویون به دنبال کفش خود بود که محمد‌زاده، رئیس سازمان حفاظت محیط زیست در این لحظه گفت: «کدام مرد پیدا می‌شود که پا در کفش آقای مشایی کند؟» مشایی هم با صدای بلند پاسخ داد: «فعلا که پا در کفش ما می‌کنند. ظاهرا در جامعه مرد زیاد است.»
به نظر ما [...] اما پا زیاد است. از طرفی یک کفش بیشتر هم نیست که همه دارند پا توی آن می‌کنند. این جریان اختلاس هم نشان داد که رد پای هزارتا پا هست اما [...] خلاصه وضعیت عجیبی است که تکان بخوری می‌گویند پای فلانی را [...]

مجلس گرمی داشتیم

حداد عادل در جمع مردم قزوین گفت: اگر روزی احساس تکلیف کنم، همچنان‌ که در انتخابات ریاست مجلس در همین دوره اتفاق افتاد، به میدان می‌‏آیم، حتی اگر بدانم که یک رأی بیشتر نخواهم آورد.
به گزارش فارس، حداد عادل هنگام خداحافظی وقتی خود را در حلقه مردم دید، گفت: به معنای واقعی مجلس گرمی داشتیم!

نکته 1- چند وقت دیگر در جلسه پرسش و پاسخ مطبوعاتی؛ خبرنگار می‌پرسد [...]
نکته 2- [...]
نکته 3- [...]
نکته 4- [...]

حرکت جدید: لوازم التحریر انقلابی
در خبرها خواندیم لوازم التحریر انقلابی هم به بازار خواهد آمد.
[...]
در ضمن موقع مشق شب، جای رونویسی از شعر شاعران لابد باید از شعارهای سیاستمداران هزار مرتبه نوشت.
در این خبر آمده بود: «در حوزه فرهنگ عمومی بیش از 200 محصول شناساسی کرده‌ایم که قابلیت انتقال فرهنگ دارند. کارت پستال، پوستر و کارت‌های عروسی در دستور کار بعدی قرار دارند.»
آن عروسی که کارت دعوت به عروسی‌اش را دوستان طراحی کنند دیدن دارد ها. ما منتظریم که دعوت‌مان کنند ببینیم چه حرکتی می‌خواهند بزنند. گویا اصولا حریم خصوصی - کارت عروسی که جای خود دارد - اگر قابلیت انتقال فرهنگ داشته باشد اختیارش با آدم نیست. هر آن امکان دارد ببینید دارند روی شما هم شعار می‌نویسند یا پوستر می‌چسبانند.


جاهای خالی را پر کنید
علي‌دوست گفت: «نخستين مسئله‌اي که در هفته دولت مطرح مي‌شود، ارائه گزارش ........ مي‌باشد. دولت بايد ........ که در طول سال انجام داده است را‌ به دور از ........ گزارش دهد.»
الف- عقبگرد، گل‌کاری‌هایی، مداخله
ب- بالگرد، روپایی‌هایی، مخامصه
پ- پاگرد، پاس‌کاری‌هایی، مغالطه
ت- عملکرد، کارهایی، مبالغه (شاید باورتان نشود ولی گزینه صحیح همین می‌باشد.)





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 7 شهریور 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 13

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

دخالت توی دخالت ممنوع

چشم بخیل کور
دولت نقاط قوت هم دارد

تقریبا جز بقالی سر کوچه باقی جاها تعطیل شده و آب از آب تکان نمی‌خورد. وقتی آب از آب تکان نخورد خبری هم تولید نمی‌شود. مسوولان و دولتمردان هم رفته‌اند استراحت و به فک و دهان مرخصی داده‌اند. به همین مناسبت که در شهر خبری نیست، ما امروز چندتا خبر کوچک را بزرگ می‌کنیم.


شیرموز هم شد تجملات 
موز هم به مرغ و تخم مرغ و شیر و گوشت ملحق شد و گران شد.
الان مساله اینجاست که وقتی مرغ گران شد ما تخمش را خوردیم، وقتی گوشت گاو گران شد ما شیرش را خوردیم، حالا که موز گران شده با توجه به این‌که موز تخم مرغ ندارد، شیر هم نمی‌دهد، ما دقیقا باید چی‌ش را بخوریم؟


فیلم همه‌مون درمیاد به زودی 
معاون اجرایی سازمان حمل و نقل و ترافیک شهرداری با ابراز این‌که برای مرکز کنترل ترافیک در زمان برگزاری اجلاس جنبش عدم تعهد آماده‌باش است گفت: «با نصب 100 دوربین نظارت تصویری بر شهروندان تهرانی شروع شده است.»
نکته اینجاست که این مهمان‌ها چهار پنج روز دیگر می‌روند، اما این 100 دوربین سر جاشان می‌ماند.
تا چند وقت دیگر هم بعید نیست وقتی داریم توی خیابان راه می‌رویم، یک صدایی توی بلندگو بگوید: «آقایی که پیراهن قرمز پوشیده، نه... شما نه... اون یکی... بله... خود شما... بله با شمام... آقا فیلمت رو داریم می‌گیریم ها... از ما گفتن بود...»
یا «آقای محترم الان چی کار کردی؟ هان؟ خجالت نکشیدی؟ وقتی فیلمش رو فرستادیم دم خونه‌تون می‌فهمی...»


نوبل صلح برای زکریای رازی
رئیس دانشکده داروسازی تهران خودکفایی نسبی دارویی کشور گفت: «زکریای رازی مبتکر تولید «قرص» در تاریخ داروسازی دنیاست.»
این قضیه قرص را ما درست در جریان نیستیم. اما به نظر ما به زکریای رازی اصولا نباید نوبل پزشکی یا نوبل شیمی داد. بلکه باید به او نوبل صلح داد. چون با کشفیاتی که داشته هم باعث شده مردم دنیا با هم مهربان باشند، هم در پول دکتر رفتن صرفه‌جویی کنند و به جای مراجعه به پزشک برای سلامتی هم اقدام کنند.


دخالت توی دخالت ممنوع
محمد علی‌آبادی که هنوز کلاس زبان نرفته و از روی فینگلیش می‌خواند، به فارسی گفت: «وزیر باید بپذیرد نباید در انتخابات دخالت کند.»
بله خب. وزیر باید بپذیرد همه چیز تخصصی شده و باید کار را به کاردان سپرد.


دیکته
معاون وزیر آموزش‌و‌پرورش گفت: «93 درسد جمییط کیشور باصواد هثطند.»
نود و سه درصد جمعیت کشور: «صد در صد... صد در صد...» 



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 6 شهریور 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۱

بعضی شب‌ها روی روز را سفید می‌کنند


                                                              از چپ: عباس صفاری، شمس لنگرودی، حافظ موسوی

سرِ صحبت را
هر کجا و هر چه بوده‌ای
همیشه من باز کرده‌ام
و نیمه‌شبان   تنها
با زیبایی دردناک تو
به خانه رفته‌ام

تکه‌ای از شعر: عباس صفاری +

ـ 

و راه‌رفتن تو طوری بود
که باغ‌ها با نخ پیراهن‌شان مشغول می‌شدند
تا چشم‌شان به شما نیفتد
و شرمنده‌ی خود نباشند...

تکه‌ای از شعر: شمس لنگرودی +
ـ


هراس از دست دادنت
لیوانی‌ست که ناگهان از دست می‌افتد

هراس از دست دادنت
گلدانی سفالی‌ست
که در جایش محکم است
تکانش می‌دهی که نیفتد...

شعر: حافظ موسوی +



شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۱

بدون عنوان

به روح اعتقاد داری یا به مشایی؟

باهنر ریشه مشکلات جاری کشور را کشف و خنثی‌سازی کرد


محمدرضا باهنر گفت: «احمدی‌نژاد چون به مشایی اعتقاد دارد از نفرین او می‌ترسد.»

دیالوگ: شما به روح اعتقاد داری؟
- نه. من به مشایی اعتقاد دارم.

نظر کارشناسیبه نظر کارشناسان اگر مسوولان به جای اعتقاد به مشایی به روح اعتقاد داشتند خیلی اوضاع بهتر می‌شد. چون وقتی یک نفر خبطی کند مردم مستقیما با روح او وارد مذاکره می‌شوند. و هر گله‌ای دارند تو روح او اعلام می‌کنند. مثلا:
مقام مسوول در جمع مردم: شما با بنده که خیلی خوب هستم کاری ندارید؟ اعتراضی، انتقادی چیزی به عملکرد بی‌نقص بنده ندارید؟
مردم: نه. قربون دستت. هر چی بود قبلا با جزییات و مو به مو تو روحت مطرح کردیم.
ولی الان اوضاع پیچیده است و آقای احمدی‌نژاد به آقای مشایی اعتقاد دارد. پس اگر احمدی‌نژاد اشتباهی کند، چون مردم به مشایی دسترسی ندارند [...]

در جلسه هیات دولت - 1: (صدای موسیقی ترسناک پخش می‌شود.) یوها ها ها... این را تصویب کن.
- تصویب نمی‌کنم...
: (علاوه بر موسیقی ترسناک، بخار سفید از زیر میز هیات دولت می‌آید بیرون تا فضا مخوف‌تر شود.) من مشایی‌ام... تصویبش کن... وگرنه با جادوی سیاه و خواندن ورد تو را از چشم مردم روستاها می‌اندازم... یوها ها ها... تو از من نمی‌ترسی؟
- چرا می‌ترسم. ها... (به مهر ها می‌کند تا جوهر استامپش مرطوب شود) تق... (مهر را می‌کوبد پای مصوبه) بفرما تصویب شد...

در جلسه هیات دولت - 2: خیر نبینید... هر چی بودجه تصویب می‌کنید خرج دوا و درمان‌تان بشود... دست بزنید به طلا، خاکستر شود... بروید دریا کویر شود... دست‌تان زیر سنگ بماند... به زمین گرم جلوس نمایید... یک روز خوش نبینید...
[مشایی در انتهای جلسه مشغول نفرین‌کردن هیات دولت است.]

در جلسه پرسش و پاسخ : ببخشید چرا [...]
- خب. [...]

آگهی مناقصه رسمی، شماره 63 میم%  الف 3000000000000 یک سطل باطل‌السحر
برای باطل کردن سحر و جادوی سیاه و […] مورد نیاز است.
علاقه‌مندان برای شرکت در مناقصه پیشنهادات خود را به میدان پاستور بفرستند. باشه؟

طرح شادسازی سراسریبرای این‌که طرح شادسازی سراسری در کشور را به صورت کامل به سامان برسد، محمدرضا باهنر با اعلام این‌که امید دارد بعد از خواندن این حرف‌ها دل مردم شاد شود گفت: «من خودم معتقدم آقای احمدی‌نژاد به مشایی اعتقاد دارد، بدهی سیاسی به او ندارد. احمدی‌نژاد آدمی نیست که به غیر از خدا از کسی دیگر بترسد، من به این مساله شهادت می‌دهم که احمدی‌نژاد از کسی نمی‌ترسد و فقط از خدا می‌ترسد. بنابراین اگر رعایت حال مشایی را می‌کند به او اعتقاد دارد.»



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 4 شهریور 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

ده روز پس از زلزله آذربایجان شرقی

خانه‌ای زیر خاک
خانه‌ای روی باد

(گزارشی ازپنج‌روز از وضعیت زندگی روستاهای زلزله‌زده)

هفت سال پیش روستاییان ده دیبکلو وقتی به مهرهای صفحه آخر شناسنامه خود مهر دیگری اضافه کردند تصور این‌که هفت سال بعد، درست ده روز بعد از زلزله، باید همان سه چهار کیلومتر راه خاکی را طی کنند که هفت سال پیش هم با پای پیاده و هزار امید و آرزو برای رسیدن به صندوق رای گزش کرده بودند، به ذهن‌شان خطور نمی‌کرد. چه برسد به این‌که حالا باید کسی از کسان ده را سر جاده بنشانند تا با دست نگه داشتن جلوی وانت‌نیسان‌هایی که کمک‌های مردم را برای زلزله‌زدگان آذربایجان شرقی بار زده‌اند، توضیح دهد که: «روستای ما هم زلزله آمده... برای کمک بیایید... اما جاده‌اش خاکی است.»

چهار کیلومتر خاکی

چادرهای لخت و سفید هلال احمر که بالا و پایین روستای دیبکلو علم شده‌اند باید با زحمت زیادی جلوی سوز منطقه کوهستانی را در سرسرای فصل پاییز و سرمای زمستان بگیرند. دیبکلو ده متمرکزی نیست و این عدم هماهنگی باعث شده تا هر کسی با در نظر گرفتن فاصله‌های نامعینی چادرش را گوشه و کنار زمینی که ده روز بعد از زلزله هنوز با هر پس‌لرزه‌ای، چندبار در روز، روی پایش تلو تلو می‌خورد سر هم کند. چادرهای سفید علامت مشخص و پررنگ هلال احمر است که در روستاهای دیگر هم در همان ورودی ده شبیه پرچم فتح سرزمینی فتح‌ناشدنی توی چشم می‌زند. چادرهایی که زلزله‌زدگان از تقسیم دیر و زود و اختصاص نامعین کم و زیادش به هر خانواده گله‌مندند.
«یک‌بار همان اولش آمدند و چندتا چادر دادند... بعد چند روز چندتا چادر دیگر هم آوردند... نان و آب هم می‌آوردند...»
چندکیلومتر جاده خاکی پر پیچ و خم و پر دست‌انداز، شبیه راه دیبکلو، طبیعی است که ماشین‌های شخصی را که صندوق عقب را پر از خورد و خوراک‌های تاریخ‌مصرف‌دار و پتوی یک‌نفره کرده‌اند مردد کند که راه را ادامه دهند. وقتی راننده نیسان‌وانت تا انتهای راه می‌رسد هجوم مردم برای نصیب بردن از کمک‌های از راه‌رسیده نشان می‌دهد که در این ده مثل دهات سر جاده، بسته‌های آب معدنی و قوطی‌های کنسرو آن‌قدر توزیع نشده است که چادر زلزله‌زده‌ها اشباع شود و از لحاظ ذهنی به این نتیجه برسند که «آب معدنی نمی‌خواهیم... کرم ضد آفتاب و یخچال و تلویزیون نداریم...»

26 نفر زیر خاک، 6 نفر گم‌شده در خاک
 روستاهای سر جاده، که گزارش‌های سینه به سینه و احیانا گزارش‌های تلویزیون نام آن‌ها را سر زبان انداخته، موقعیتی شبیه برندهای معروف کالا شده‌اند. ذهن مخاطب به علت کثرت تکرار نام برند مورد نظر موقع خرید ناخودآگاه برند معروف را انتخاب می‌کند. شبیه وضعیتی که برای کمک‌رسانی به روستاهای زلزله‌زده در آذربایجان شرقی اتفاق افتاده است. بیشتر ماشین‌ها از مبدا که راه افتاده‌اند قصد ورزقان را کرده‌اند و از ورزقان مستقیم می‌آیند تا باجه باج. یکی از صد روستای صد در صد تخریب شده. 
تمرکز کمک به باجه باج با 140 خانوار و 478 نفر سکنه. 26 کشته، 6 مفقود و بیش از چهل نفر مصدوم، باعث می‌شود روستاهایی شبیه مهترلوی و گمش‌آباد و یایجلو وسر یاقار، للهلو، اجاق‌کندی، باغشلو، چای‌کندی، هرزنق و دیگر روستاهای ابهر، هریس و ورزقان که آن‌ها نیز کاملا تخریب شده‌اند و از لحاظ تلفات جانی و آسیب‌های مالی وضعیتی بهتر از باجه باج ندارند، از نظر دور بمانند. به همین ترتیب خرابی‌های خانه‌های بافت جنوب شهر اهر و ورزقان که کمرشان زیر زلزله خم شده است نیز در آخر فهرست کمک‌رسانی قرار گرفته‌اند.
طبق اظهارنظرهای رسی 16هزار خانه روستایی بعد از آسیب زلزله نیاز به بازسازی خواهند داشت. روستاییان این روستاها شب‌ها به این موضوع بدیهی فکر می‌کنند که با این چندلا پتوی زپرتی چطور شب سرد را تا صبح کش بیاورند
 
بلاتکلیفی خاک
وقتی در گوشه‌ی چادر اهدایی سرد و خاموش و خالی، عمو‌اوغلی زانو بغل می‌زند با یک حساب سرانگشتی می‌تواند ببیند که چندراس گاو و گوسنفدش که زیر آوار تلف شده‌اند، سقف پایین‌آمده، دیوار ریخته، یخچال و تلویزیون و کاسه و بشقاب شکسته و چیزهای دیگر که زیر آوارمانده، قیمتش بیشتر از ده انگشت –  از قرار هر انگشت یک میلیون تومان -  می‌شود.
«آدم وقتی می‌فهمه پول داشته که پولش از بین بره.»
سوز سرد غروب پیام تلخ سرمای زمستانی زودرس را خبر می‌دهد. سرمایی که باید تا مشخص شدن محل تامین اعتبار وام بازسازیِ نویدداده شده خانه‌های زلزله‌زده، فعلا و عجالتا با دو سه پتوی اهدایی سر شود. چراغ نفتی هم تا صبح باید پت پت کنان جلوی نفوذ سرسختانه سرمای سرزده از درز چادرها مقاومت کند.
بی‌برقی چادرها، بی‌توالتی کمپ‌ها، بی‌گازی دهات، بی‌درویی محصول و بلاتکلیفی خاک، بی‌لبخندی صورت‌های زنان و مردان روستایی. بچه‌ها سرگرم کشیدن نقاشی کلبه‌هایی با چراغ‌های روشن و آسمانی آبی و درختی با سیب‌های سرخ در دفترهای بی‌خط.

گرد و خاکِ بی‌شخم
سیم دوشاخه یخچال از زلزله جان سالم به در برده جلوی چادر اهدایی چشم به راه مانده تا برق از راه برسد.
وقتی تقسیم کاسه و بشقاب‌ها تمام می‌شود و اولین بسته سیگار برای توزیع از جعبه بیرون می‌آید جای زن‌ها و بچه‌ها سر و کله جوانان ده پیدا می‌شود که جلوی نیسان‌وانت برای گرفتن سیگار تقلا می‌کنند. انگار اگر اسم سیگار اهدایی در ده نمی‌پیچید این جوانان حوصله نمی‌کردند از گوشه‌ی چادرها خود را بیرون بکشند. جوانانی بی‌کارتر از قبل از زلزله. بی‌تقلاتر از وقتی که ماشین‌های کمک‌های مردمی از راه نرسیده بود؛ تقلایی که در حالت عادی باید سر زمین کشاورزی انجام می‌شد، اگر فرض را بر این بگیریم که در حالت عادی سر زمین کشاورزی سری به پدر کشاورزشان می‌زده‌اند و احتمالا حوصله داشته‌اند که آستین‌ها را بالا بزنند و گوشه‌ای از کار را بگیرند. کار روی زمینی که مدت‌هاست خستگی زحمت کاشت و برداشتش با اما و اگرهایی که برای خریدنش با مقایسه قیمت تمام‌شده محصولات وارداتی برای تاجران مقرون به صرفه نمی‌آید پیش می‌آید، روی تن کشاوران مانده است.

خاک سرد    
 ده روز پس از زلزله روستاهای سر راه که بیشتر از دو نیش گاز از جاده اصلی فاصله ندارند وضعیت‌شان با روستایی که سه کیلومتر جاده خاکی از شاهراه کمک‌رسانی مردمی دورش کرده است فرق زیادی ندارد. آن‌ها آب معدنی بیشتری دارند، خورد و خوراک بیشتری دارند، پتوی بیشتری دارند، صابون و شامپوی بیشتری دارند و بچه‌هاشان عروسک بیشتری دارند، اما وقتی آفتاب از روستا می‌رود اهالی روستاهای سرجاده به همان فکر می‌کنند که روستاییان روستای .... که نوشتن اسمش هم در نقشه راه‌ها و کوره‌های منطقه از قلم افتاده است، به آن فکر می‌کنند؛ ساختن خانه.
فردا احتمال دارد عید فطر اعلام شود و خجستگی عید یکی دو روز تعطیلی رسمی را بیشتر می‌کند. یکی دو روز تعطیلی یعنی امیدی کوتاه در دل روستایی و چشم دوختن به جاده، که مسافران با بسته‌های متنوع و رنگارنگ از گرد راه برسند. بعد از این یکی دو روز تعطیلات رسمی و غیررسمی تمام می‌شود. مردمی که برای کمک آمده‌اند به خانه برمی‌گردند و جاده خلوت می‌شود؛ یعنی اول مصیبت.

مصیب خاک
روستاییان فکر و ذکرشان روزهای بعد از زلزله یک چیز بیشتر نیست؛ این اسکان موقت دائم نشود و دولتی‌ها و مردم سر ماشین را کج کنند و دیگر مسیرشان از این طرف نیفتد. فرضی که با چهار پنج روز چرخیدن در روستاها احتمال دور از ذهنی به نظر نمی‌آید.
ساخته نشدن سرویس بهداشتی و حمام صحرایی به‌تعداد موردنیاز بیش از صد روستای صد در صد تخریب‌شده، چندین روز بعد از زلزله ساخته شدن و بازسازی خانه‌های ویران‌شده در یکی دوماه نویدداده‌شده پیش رو را با اما و اگر روبه‌رو می‌کند.
فقط نصب دستشویی و حمام صحرایی کافی نیست، مردهای بیشتر دهات زلزله‌زده می‌گویند این همه پس‌لرزه زن‌ها را از سقف می‌ترساند. چه سقف خانه قدیمی که ریخته چه سقف سرویس‌های صحرایی که گوشه دهات و به صورت ضربتی علم کرده‌اند. فوبیای فرو ریختن سقف.

خاک‌بازی
بد نیست جامعه‌شناسان و کارشناسان مسائل اجتماعی بلند شوند و با ماشین باری‌ای در پی خود به سمت مناطق زلزله‌زده روانه شوند. در چنین حالتی دو اتفاق خیلی نادر نیست که بیفتد؛ یکی این‌که مردمی از ده و شهر که سر در ورودی شهرها می‌چرخند و به ماشین‌های باربری می‌گویند: «کمک‌ها را به این‌ها، توی شهر، ندهید. همه را تلنبار کرده‌اند و به دهات نمی‌فرستند.»
و دیگری گشت‌ها و ایست‌هایی که سعی می‌کنند با زبان‌ها و روش‌های مختلف صاحب بار اهدایی را مجاب کنند که بهتر است کمک‌هاشان را به آن‌ها تحویل دهند تا به صورت سازمان‌دهی‌شده بین مناطق زلزله‌ده توزیع شود.
جامعه‌شناسان باید با بررسی جوانب و نگه داشتن جانب احتیاط و با لحاظ کردن جوانبی که باید سعی کنند جانب‌داری‌شان را نکنند، تحلیل‌های خود را از این دو مشاهده اجتماعی با ما در میان بگذارند که ببینیم جریان دقیقا چیست!؟

داستان عشق لیلا و اسد و پندگیری راوی
سال‌ها طول کشید تا بعد از سوز عشق لیلی و مجنون و پرنسیب ماخوذ به حیای فرهاد در ابراز عشق به شیرین گزارشی از عشقی اسطوره‌ای به گوش برسد.
اگر همین الان هم سوار ماشین شوید و خودتان را به آذربایجان شرقی برسایند و پرسان پرسان تا روستای ..... بروید، بالادست روستا، قبرستان قدیمی‌ای قرار دارد که از ده یازده روز پیش پانزده قبر به آن اضافه شده است. بالاسر یکی از این قبرها اسد نشسته و به افق چشم دوخته است. توجهی به کاروان ماشین‌های کمک‌رسانی که جلوی دوربین تلویزیون رژه می‌روند ندارد. به مردمی که ماشین‌شان را کناری پارک می‌کنند تا هدایا و کمک‌های خود را از ماشین بیرون بیاورند نگاه نمی‌کند. افق دید اسد افق دیگری است.
چهارده ماه نامزدی و در انتظار آمدن ماه بعد که جشن عروسی بر پا کنند، کل خبر یک خطی است که ما از اسد می‌دانیم.
اسد چندجمله کوتاه درباره عشقی حرف می‌زند که پهلو به پهلوی داستان‌های هزار و یک شب می‌زند. لباس سیاه پوشیده، کاپشن پشم شیشه‌ای تن کرده که سوز کوهستان را بگیرد، تکه‌ای سنگ دست گرفته و روی خاک سرد آرام آرام می‌زند و فاتحه‌ای می‌خواند.
در این لحظه راوی شبیه بیشتر آنان‌که برای کمک آمده‌اند احساساتی می‌شود، و چند پند امیدوارانه به اسد می‌دهد تا او را به زندگی امیدوار کند! از اسد می‌خواهد خودش را نبازد و چند نقل حکیمانه از داستان‌های عارفانه‌ای که خوانده است به زبان می‌آورد. بعد اسد یکی دو سوال دم دستی از راوی می‌پرسد. راوی تصمیم می‌گیرد با اسد روراست باشد. اسد نگاه از افق برمی‌دارد و به چشمان راوی زل می‌زند و می‌گوید: «تو خودت خرابه‌ای، به اسد می‌گی خراب نشو!؟»

از خاک
خانه‌اش از کاه بود و گل، حالا خانه‌اش مشتی خاک است و چند پر کاه من اگر بنویسم [...] برای همین نمی‌نویسم. فقط می‌گویم او چه گفت: «خاک»



این گزارش در روزنامه‌ی اعتماد، 01 شهریور 90، منتشر شده است.

سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۱

شناورهاي تفريحي مراقب باشند


رييس مرزباني ناجا گفت: «با شناورهاي دريايي، تفريحي و صيادي كه موازين شرعي را رعايت نكنند، برخورد مي‌شود و توقيف و به واحدهاي انتظامي تحويل داده خواهند شد.»
در قايق تفريحي
: لطفا از پوشيدن مايوهاي چسبان، بدن‌نما و كوتاه‌تر از عرف جامعه خودداري فرماييد.

- در ايست بازرسي

: ما بايد قايق شما را بخوابانيم.

- آخه چرا؟

: چون صداي ضبط قايق‌تان بلند است و همسايه‌ها و مردم عزيز از اين موضوع رنج شديدي مي‌برند.



در قايق صيادي

شما به خاطر زيرآبي رفتن جريمه مي‌شويد.

- ولي زيرآبي رفتن كه خارج از عرف جامعه نيست آقا. يك چيز طبيعي است. اصلا تلويزيون هر روز گزارشش را پخش مي‌كند.



در دريا

شما به خاطر پوشيدن لباسي كه با موازين عرفي جامعه ما متناسب نيست دستگيري.

- خيلي ببخشيد‌ها، ولي من پري دريايي هستم.



در قايق

اين چيه پوشيدي؟

- مايو.

آيا اين لباس با موازين عرفي جامعه ما هماهنگي دارد؟

- يعني چي؟

يعني اين را سر كار هم بروي مي‌پوشي؟

- نه خب.

پس درش بياور و برو كت و شلوارت را بپوش. آفرين. ديگر قرار نشد از آزادي‌هاي اجتماعي سوءاستفاده كنيد‌ها.



در قايق دريايي

شما فكر كردي اينجا كنار ساحله كه اين‌طور لباس پوشيدي و با اين وضعيت زننده اومدي؟

- آقا راستش رو بگم؟

بگو.

- راستش اينه كه شما خيالت راحت، توي ساحل هم خبري نيست.

- ئه؟ دستت درد نكنه. خودم اينجام ولي خيلي ذهنم درگير اونجا بود.



در وسط دريا

من بايد قايق شما را همين الان بخوابانم و بدهم جرثقيل ببرد پاركينگ. حالا واسه من دستي مي‌كشي؟

- دستي كدومه سركار؟ گرداب بود. شما هم بودي دور خودت مي‌چرخيدي.



در اسكله

لطفا ملاحظه بفرماييد. صف قايق خواهران از اين طرف و صف قايق برادران از آن طرف است.

- آقا ولي ما خانواده‌ايم.

خانواده‌ايد كه باشيد. اينجا كه خانه خودتان نيست. برو اون‌ور آقا... برو اون‌ور.





  منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 31 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱

زیرشلواری گل‌دار قدغن!

ببینم لباست مجوز دارد اخوی؟

معاون هنری وزیر ارشاد از "آغاز به کار شورای نظارت بر علائم و تصاویر روی کالاها و البسه" خبر داد.
به همین مناسبت تا چند وقت دیگر این صحنه‌ها را در سطح جامعه شاهد خواهیم بود؛

در گشت ارشاد
: من نه لباسم کوتاهه، نه چکمه‌م رو شلواره، نه روسری‌م شله، نه مانتوم گشاده، نه آرایشم زیاده، نه هیچی. من اصلا هیچی نیستم. الان مشکل چی‌یه؟
: طرح روی مانتوت مجوز نداره. باهاس بگی برات مانتو بیارند. 

در ارشاد
تولیدکننده: ببخشید چرا لباس‌های ما غیر مجاز اعلام شده؟
مسوول مربوطه: طرح لباس ارسالی شما به علت مغایرت با بخشنامه و چیز میزهای دیگر غیرقابل انتشار اعلام می‌شود.
تولیدکننده: آخه چرا؟
مسوول مربوطه: گیر نده داداش. راحتت کنم. مردم لخت بیان بیرون بهتره از این‌که لباس‌هایی با چنین طرح‌هایی بپوشند. پا شو برو بیرون... 

در لباس‌فروشی
: خب بفرمایید. امیدوارم به شادی بپوشید. این هم لباس‌تان. این هم جواز طرح روی لباس. این هم مجوز ارشاد. این هم مجوز تردد در خیابان.

در مهمانی
 : بچه‌ها زنگ خانه را زدند...
: اوه اوه... من بدبخت لباسم غیرمجازه...

در ماشین
: چرا داری لباست را پشت و رو می‌پوشی؟
: تصویر روی لباسم مجوز نداره. سر چهارراه بعدی ایست بازرسی است...

سر چهارراه
دستفروش: سی‌دی، نوار، نوشیدنی‌های غیرمجاز، افیون، مواد مخدر، سلاح سرد، سلاح گرم، تی‌شرت طرح‌دار، کاپشن با تصویر غیرمجاز، لباس رنگی...
عابر: آقا ببینم زیرشلواری گل‌دار داری؟
دستفروش: اوه... نه بابا... ندارم... فروختن زیرشلواری گل‌دار مجازاتش خیلی سنگینه...  

سر در رستوران
از ورود افراد مجرد یا افراد متاهل با لباس‌های طرح‌دار معذوریم

در بیست و سی
 بار دیگر گروهی از اراذل و اوباش – که تازه آزاد شده بودند - دستگیر شدند... همان‌طور که می‌بینید این افراد نه تنها بدن‌شان را خالکوبی کرده‌اند بلکه لباس طرح‌دار هم پوشیده‌اند...


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 25 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۱

اینجا خاورمیانه است (روایت هجدهم)


سرزمین نفت و خون
خون‌های در شیشه

سرزمین دار و درخت
و درخت یعنی دار بالقوه
حتا اگر همچون غزاله حوصله نکنی
در متن زندگی باشی،
در متن جنگل میوه‌ی نچیده‌ی درختی خواهی شد
که پیش از آن‌که شکوفه کند
از شاخه‌اش دختری می‌پژمرد روی گره‌ی آخر طناب
پیش از آن‌که مردم شهر
با مشت مشت سنگ بخواهند از شاخه جدایش کنند

سرزمین شوخی‌های خرکی
سیل در فصل بی‌آبی
یعنی برآورده شدن حاجت تشنگان به صورت ضربتی

سرزمین نقل قصه‌های سینه به سینه زیر کرسی
برای پنهان کردن شرم سایه‌ی سینه‌بند شهرزاد لابه‌لای هزار و یک سطر

سرزمینی که زلزله در آن هدر دادن انرژی محسوب می‌شود
وقتی که خانه از پای‌بست ویران است

سرزمین نان و نمک روی زخم


اینجا خاورمیانه
صدای ما را از زیر زیر می‌شنوید



+ اینجا خاورمیانه است (روایت اول تا هفدهم)

حسن عباسی وارد می‌شود؛ توپی می‌خوری یا موتوری؟

همه زیر فشاریم، حتا شما دوست عزیز 
امیدوارم هموطنان و دوستان دل‌آزرده ودل‌تنگِ مصیبت ديده‌ام همدردی صاحب این قلم را بپذیرند. وقتی در آذربایجان زلزله آمد دل ما هم مثل شما لرزید. منتها گویا مسوولان و صدا و سیما زیرساخت مناسبی دارند یا شاید هم به جای سفتی تکیه داده‌اند که تا 7 ریشتر زلزله در کشور، آن‌ها را نمی‌لرزاند و آب هم توی دل‌شان تکان نمی‌خورد. خلاصه پریروز مطلب مفصلی درباره صدا و سیما نوشتیم که تا آخرین لحظه‌ها توی صفحه بود. منتها دیروز که روزنامه منتشرشده را دیدیم متوجه شدیم پس‌لرزه زلزله آذربایجان کار خودش را کرده و ستون دیروز کاناپه زیر و رو شده. الان در وضعیتی به سر می‌بریم که آدم می‌خوابد صبح بیدار می‌شود می‌بیند هنوز خواب است و خواب به خواب رفته است. حالا یا زیر آوار یا زیر فشار یا زیر سانسور یا لای قیچی ممیزی. با این اوصاف باید هر شب، قبل از خواب از خانواده حلالیت بطلبیم. اصلا بیایید همدیگر را حلال کنیم و یک سری را هم بسپاریم به خدا تا ببینیم تا کی در برابر لرزش‌ها مقاوم هستند.


حسن عباسی وارد می‌شود
طنز زیر را ما تولید نکردیم. این طنز محصول تولیدات دکتر حسن عباسی است که طنزهاش را بدون دخالت دست و به صورت بداهه تولید می‌کند. به گفته کارشناسان از وقتی سخنرانی‌های دکتر حسن عباسی روی یوتیوب قرار گرفته، فروش فیلم‌های جیم کری، مستر بین و مستر سین افت شدیدی پیدا کرده است. کیفیت بالای طنزهای حسن عباسی را خودتان قضاوت کنید:

توطئه صهيونيستي چیزی نیست جز آنکه براي عقيم كردن دختران از چيپس و پفك استفاده كنند. آخر هزينه‌اي که برای اين تبليغات سيب زميني سرخ كرده و ذرت بو داده می شود از كجا مي‌آيد، كه هر ساعتي تلويزيون و راديوي جمهوري اسلامي را روشن مي‌كنيم مدل توپي و يا موتور‌ي‌اش تبليغ مي‌شود؟ آن‌هايي كه فكر مي‌كنند كه چرا مراكز زنان و زايمان و نازايي اينقدر پرمشتري است بروند ببينند در 20 سال گذشته مهمترين خوراك و تنقلات دختران مملكت مدل توپي‌اش بوده يا موتوري‌اش. 

تحقیقات محلی
بابای داماد: سلام آقای بقال. من بابای دامادم و می‌خواهم دختر آقا تیمور را برای پسرم خواستگاری کنم. الان هم آمدم تحقیقات محلی. ببینم دخترشان دختر خوبی است؟
آقای بقال: راستش چه عرض کنم؟ دخترش هم توپی می‌خورد هم موتوری. دیگر خود دانی.

تحقیقات میدانی
ما جزو آن‌هايي هستیم «كه فكر مي‌كنند كه چرا مراكز زنان و زايمان و نازايي اينقدر پرمشتري است بروند ببينند در 20 سال گذشته مهمترين خوراك و تنقلات دختران مملكت مدل توپي‌اش بوده يا موتوري‌اش.» ببخشید، خیلی عذر می‌خواهم، حالا باید چه کنیم و برویم دقیقا کجا را ببینیم؟

در مطب
بیمار: آقای دکتر چی کار کنم؟
دکتر: چیپست رو بخور.

بخشنامه جدید
فروش پفک توپی و موتوری به افراد زیر هجده سال ممنوع است.
همچنین همراه داشتن اصل شناسنامه برای خرید پفک و چیپس برای بانوان الزامی است.



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 24 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۱

برخلاف خانه‌های روستایی صدا و سیما ضدزلزله است

شبکه اول 
مجری: سلام به ببیندگان محترم شبکه سراسری تلویزیون خصوصی آقا عزت ضرغامی ببخشید رسانه ملی یعنی صدا و سیما. در گرمای بی‌سابقه صد سال اخیر، بار دیگر بی‌آبی در آمریکا غوغا کرد و هزاران شهروند آمریکایی با لبانی تشنه جلوی کاخ سفید دست به اعتراض زدند. اف‌بی‌آی سازمان جاسوسی متعلق به انگلیس و منتسب به رژیم صهیونیستی مستقر در آمریکا در واکنش به این اقدام با پاشیدن آب سرد به معترضین دگربار سعی در مظلوم‌نمایی و دور کردن افکار عمومی از اصل قضیه یعنی سرپوش‌گذاشتن بر اقدامات ضدحقوق بشری خود در جنبش وال استریپ تیز ببخشید وال استریت ژورنال کرد.
آقای مایکل غرب‌پژوه در استودیو هستند تا دست ایادی غرب را در این زمینه برای شما رو کنند. بفرمایید.

مایکل غرب‌پژوه: همون‌طور که دیدید اف‌بی‌آی با نامردی آب سرد ریخت روی معترضان تشنه. اگه ریگی به کفشش نبود چرا این آب رو نریخت توی پارچ؟ این موضوعی‌یه که تحلیل‌گران مزدور اون رو پنهان می‌کنند. جا داره همینجا آخرین کشفم رو هم رونمایی کنم: اف‌بی‌آی که یه نهاد نظامی‌یه توسط فیس‌بوک اداره می‌شه. اف‌بی یعنی فیس‌بوک. و آی هم یعنی من. در کل اف‌بی‌آی یعنی فیس‌بوک من. پس اعضای فیس‌بوک توجه کنند که غیرمستقیم عضو اف‌بی‌آی محسوب می‌شوند و باید پاسخگوی سرکوب جنبش والس اس تری ت باشند (که به راحتی کلمات رقص والس، اس دلار، تری به معنی عدد 3 و حرف ت به معنای تله، توی کلمه وال استریت مشخصه. درسته؟) کجا بود؟ به هر حال باید پاسخگو باشند. تحلیل رو حال کردید؟ جون من راستش بگو.

مجری: جون تو حال کردم ته تحلیل بود. بییندگان محترم اگه حواس‌تون از بحث مهم ما پرت نمی‌شه می‌تونید زیرنویس برنامه رو بخونید که اطلاع می‌ده یه شبه‌زلزله‌ای در کشور اومده و بگی نگی یه تلفاتی هم داشته. خب وقت برنامه رو نگیرم...


شبکه 2
بینندگان محترم سلام. به سریال بعدی ما که مختص مایوس‌کردن آدم از زندگی ساخته شده دقت کنید. بعدش میزگرد بررسی تاثیر خرس قطبی در قیمت نفت شمال بدون در نظر گرفتن سیاست کندن یک مو از خرس غنیمته توسط خریداران نفت ایران که عضو اوپک هستند اما حق عضویت‌شون رو پرداخت نکردند با حضور دکتر عروسکی کارشناس مسائل شخصی، پرفسور خیارشوریان اندیشمند متفکر سر در جبین، و آقا گودرز آبدارچی برنامه براتون پخش می‌شه که عمرا برای شما پخش شه. صرفا چون برآورد ساخت این برنامه دقیقه‌ای خیلی تپل مپل بوده گذاشتیمش توی ساعت پیک پخش زنده. به هر حال مجبورید ببینید. در ضمن در فاصله پخش این سریال و اون میزگرد 15 ثانیه وقت خالی داریم که چندتا عکس از زلزله امروز نشون‌تون می‌دیم.

شبکه 3
مجری مسابقه تلفنی: همین الان توی کدوم استان ایران زلزله اومده و چه تلفاتی داشته؟ اگه درست جواب بدی در صندوق باز می‌شه و یه ساعت مچی برنده می‌شه و کیف دنیا رو می‌کنی.
شرکت‌کننده: وای. چه سوال سختی. می‌شه یه راهنمایی بکنید؟

شبکه 4
یکان یکان، دهگان دهگان و صدگان صدگان بینندگان جان همراهان روزان و شبان و سالیان دکتر پلشتکوه با دکتر زپرشک‌رود درباره تاثیر شن‌های کنار رکن‌آباد در ژئوفیزیک اشعار حافظ شیرازی صحبت می‌کنند. قبل از شروع بحث به مناسبت آمدن زلزله امروز شعر زیر را تقدیم مقدم قدوم اقدام یکان یکان شما و بقیه می‌کنم:

اومده زلزله پاها یاروم می‌لرزه / دل یاروم نلرزه
اگه دل یاروم بلرزه زمین می‌لرزه / خونه یاروم نلرزه
اگه نخورده بودی ای یار تو خربزه / الان ننشسته بودی پای زمین‌لرزه

شبکه 5
مجری: خب خوشبختانه زلزله امروز استان‌های غربی تاثیری در ترافیک خیابان‌های تهران نداشته...

شبکه 6
مجری: انگار یه زلزله‌ای هم اومد و خرابی زیادی به بار نداشت خوشبختانه. اما سوال اصلی اینه واقعا چرا غرب این‌طوری می‌کنه؟
کارشناس: حتا من هم که همه چی رو می‌دونم توی جواب این سوال موندم.

شبکه 7
مجری: بیت بعدی رو با حرف ز شروع کنه شرکت‌کننده شماره 7. راستی گفتم ز و شماره 7 بهتره براتون فضل بفروشم که زلزله‌هایی به قدرت 7 ریشتر هم میاد که آدم مو به تنش سیخ می‌شه. حالا شرکت‌کننده شماره 7 شعرش رو با زلزله شروع کنه.


منتشرنشده.

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۱

محمدرضا باهنر شوخی کرد

محمدرضا باهنر تشخیص پزشکی – انتخاباتی داد و گفت: «مردم در انتخابات مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند.»

در کمیسیون پزشکی
 دکتر تزئینی: وقتی شما می‌گویی مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم یا بدخیم باشند، آیا اصلاح‌طلبان تبدیل به غده شدند؟ آیا غده سرطانی هستند؟ جریان چیست؟
دکتر باهنر: از سوالی که کردی معلوم شد شما هم مراقب نیستی ها.
دکتر تزئینی: اگر اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند یعنی انتخابات بیمار محسوب می‌شود؟
دکتر باهنر: از سوالی که کردی معلوم شد بدخیم هستی ها.
دکتر تزئینی: بی‌شوخی! مساله انتخابات مساله مرگ و زندگی است. برای حفظ جان بیمار تشخیص پزشکی شما چی‌یه؟
دکتر باهنر: به نظر من مشکل بیمار، غده سرطانی اصلاح‌طلبان است. که باید مثل عمل‌های قبلی، همان‌طور که نصف این غده سرطانی بدخیم را در آوردیم و گذاشتیم توی الکل و نصفش را هم ریختیم دور، باید یک عمل روباز دیگر بکنیم و باقی این غده بدخیم را قلفتی دربیاوریم.
دکتر تزئینی: با توجه به این‌که بیمار جایی برای بخیه ندارد چطوری می‌خواهید بیمار را عمل کنید؟
دکتر باهنر: با این‌که خیلی از کارشناسهای ما اهل بخیه هستند و ما در این فن در جهان سرآمدیم، اما کار از بخیه گذشته است. حتا ما در عمل پیش، مجبور شدیم شکسته‌بند بیاوریم اما متاسفانه درست جا نیفتاد، قضیه. این دفعه باید از طب سوزنی استفاده کنیم. یعنی [...]

در اتاق عمل
پرستار: آقای دکتر باهنر بیمار آماده عمل است. کدام غده‌های سرطانی را دربیاوریم؟
دکتر باهنر: خب. به نظرم هر چی غده اصلاح‌طلبی هست دربیاوریم و بریزیم توی تشت. بعد ببینیم کدام خوش‌خیم بوده و کدام بدخیم.
پرستار: اون‌وقت خوش‌خیم‌ها را می‌شود به بیمار برگرداند؟
دکتر باهنر: نه دیگه. آن‌ها را به صورت نمادین مثل گردنبند می‌اندازیم گردن بیمار. تا توی تصویر یادگاری بیمار و اصلاح‌طلبان خوش‌خیم هر دو پیدا باشند.

در هنگام عمل
دکتر تزئینی: دکتر باهنر، طبق تشخیص شما بیمار یا باید غده خوش‌خیم داشته باشد، یا بدخیم. این زائده چیست این گوشه افتاده؟
دکتر باهنر: ا وا! این کواکبیان خودمان است. نه خوش‌خیم است نه بدخیم. همین طوری برای خودش هست دیگر.
دکتر تزئینی: احسنت به تشخیص‌تون. لطفا بفرمایید این چیست دارد جوش می‌زند؟
دکتر باهنر: ای وای. این هم که علی مطهری است. بگذارید جوش بزند. چند دقیقه دیگر آرام می‌شود. جوش را باید به حال خودش گذاشت تا خوب شود.
دکتر تزئینی: نگاه کنید دکتر! در سیاهرگ بیمار یکی دارد با موتور می‌رود سمت تونل قلب.
دکتر باهنر: این هم کاری نداشته باشید. قالیباف است.
دکتر تزئینی: بیمار دچار حمله قلبی شده اما یکی از گلبول‌ها از آنجا دارد برای دوربین دست تکان می‌دهد و می‌گوید من امیدوارم! او کیست؟
دکتر باهنر: او هم محسن سبزوار رضایی خودمان است.
دکتر تزئینی: ببخشید آقای باهنر. با این اوصاف، الان اصلاح‌طلبان کجای قضیه انتخابات هستند؟ اصلا توی بیمار اصلاح‌طلبی بدون چشم غیر مسلح قابل تشخیص هست؟
دکتر باهنر: نه.
دکتر تزئینی: پس چرا گفتید مردم در انتخابات مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند؟
دکتر باهنر: گفتم دور هم هستیم یک چیزی به شوخی گفتم شاد شویم.
دکتر تزئینی: خوش به حالت این قدر شادی.




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 22 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

ور رفتن با پارلمان

علی لاریجانی موضوع شیرینی را مطرح کرد


لاريجانی، جوادشون نه علی‌شون، گفت: «مدتي است برداشت مي‌كنم در كشور نوعي ور رفتن به پارلمان براي عده‌اي شيرين شده است؛ موضوعي كه در آن تحقير نهفته است.»

تذکر آیین‌نامه‌ای -1
آقا لاریجانی، عذر می‌خوام. اگه جریان انحرافی با پارلمان ور بره اما این ور رفتن براش شیرین نباشه عیبی نداره؟ با توجه به این‌که عده‌ای برای شوخی و دور همی می‌آیند پارلمان، اگه صرفا با پارلمان ور بروند که دور هم شاد باشند / باشید / باشیم، ور رفتن مشکلی نداره؟

در راهرو مجلس
نماینده: داری چه کار می‌کنی؟
خبرنگار پارلمانی: دارم گزارش تهیه می‌کنم.
نماینده: الکی نگو. خیلی تابلو است که داری ور می‌روی، به پارلمان.

تابلو اعلانات مجلس
خبرنگاران پارلمانی عزیز توجه کنند:
هرگونه ور رفتن، با پارلمان، در صحن علنی یا راهروها، به قصد لذت و شیرینی ممنوع است.

چهارگزینه‌ای
با توجه به رفتاری که دولت در این سال‌های اخیر با پارلمان دارد، کدام گزینه باحال‌تر است؟
الف- دولت با پارلمان ور می‌رود.
ب- دولت این قضیه برایش شیرین شده و می‌خواهد کامش را شیرین کند.
پ- در این موضوع تحقیر نهفته است.
ت- واقعا نهفته است؟ اگر قرار بود آشکار باشد چطوری می‌شد؟

تذکر آیین‌نامه‌ای -2
نماینده: بنده باید تذکر بدهم که عده‌ای دارند با پارلمان ور می‌روند. و از قیافه‌شان معلوم است که خوش‌شان آمده و برای‌شان شیرین است. چرا هیات رییسه کاری نمی‌کند؟
رییس مجلس: مدتی است برداشت می‌کنم در کشور دارند نوعی ور رفتن با پارلمان برای عده‌ای شیرین شده. اما مدتی است برداشت نمی‌کنم در خود پارلمان هم نوعی ور رفتن با پارلمان برای عده‌ای شیرین شده باشد.





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 19 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

برای تو چیزی نیست

این کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو اسطوره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو خاطره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های عامیانه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو ترانه‌ای بسازد؟

این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده...
من به چه کار می‌آیم با این همه کلمه و ترکیب که نمی‌توانم از کلمه برای سفره‌ی خالی نانی بسازم و رژی که به لب‌هایت بمالی و شانه‌ای برای موهایت.
همیشه به اینجای کار به اینجای متن که می‌رسم تصمیم می‌گیرم تو را با این همه کلمه و ترکیب تاخت بزنم. و تاخت هم می‌زنم. و در متن دست تو را می‌گیرم. در متن تو را می‌بوسم. در متن با تو می‌خوابم. در متن با تو بیدار می‌شوم. در متن برای من می‌خندی. در متن صدات می‌پیچد در همه پاراگراف‌ها. در متن می‌چرخی. در متن می‌رقصی. در متن دامن پایت می‌کنی. در متن باد می‌پیچد زیر دامنت وقتی که می‌رقصی. در متن موهات را باد می‌برد تا صفحات بعد. در متن رد رژت می‌ماند روی لباس من تا آخرین فصل. در متن ویار می‌کنی. در متن به کودک‌مان شیر می‌دهی. در متن هر جا که اسم من می‌آید گوش تو تیز می‌شود. در متن هر جای روایت که باشی من از راه می‌رسم. در متن دانای کلی هستم که به پر و پای تو می‌پیچد. در متن مادام بوواری هستی و من خاطره همه دلبرکان غمگینم را در چشمان تو پیدا می‌کنم. در متن بوی چای می‌آید. در متن برای من چای می‌ریزی. در متن تو را سطر به سطر می‌بوسم. در متن زندگی جریان دارد. در متن در متن زندگی توام. در متن قرص‌های افسردگی اسمارتیزند.

این متن که نوشتم برای تو حاشیه است. این متن برای تو چیزی نیست. برای همین من تو را فراموش کرده‌ام بیرون از این متن. تا خودم در حاشیه بمانم.



+ چیزی نیست

همه تعطیلیم!

طرح مسائل علمی در کاناپه با هدف افزایش تولید علم در کشور:

در سایت روزنامه ایران خواندیم: «روزهای 7، 8، 9، 10 و 11 شهریورماه، با هدف بهتر برگزار شدن شانزدهمین اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد در تهران، ادارات، مدارس و دانشگاه های تهران تعطیل خواهند بود.»

رابطه بین تعطیلی و کار مفید

خب، ماشین حساب بیاورید و حساب کنید، چون از تعداد انگشتان دودست و دوپای خودتان به‌علاوه‌ی بغل دستی‌تان بیشتر خواهد شد؛ پانزده روز تعطیلات مذهبی، چهار روز تعطیلات انقلابی، شش روز تعطیلات ملی، پنجاه و دو جمعه و پنجاه و دو نصف تعطیلی پنجشنبه. چقدر شد؟ 103 روز؟ درست است. حالا همین‌طوری یلخی و کتره‌ای، چندتا بین‌التعطیلین هم بهش اضافه کنید که بشود 110 روز. سال چند روز است؟ 365 روز. تا اینجا متوجه شدیم رسما نیمه‌تعطیل هستم. از طرفی ما می‌دانیم، مرکز آمار هم می‌داند، موسسات پژوهشی و تحقیقاتی جهان هم می‌دانند، اجنبی‌جماعت که هیچی، حتا خود مرکز پژوهش‌های مجلس هم می‌داند در خوشبینانه‌ترین حالت ساعت کار مفید ایرانی‌ها در طول روز 2 ساعت و در منطقی‌ترین حالت 22 دقیقه در روز است. بگذارید یک فرمول هم بدهیم اعتبار علمی ستون کاناپه برود بالا و در تولید علم هم دخیل شویم:
110 روز کاری × 22 دقیقه کار مفید = 2420 دقیقه.
از طرفی طبق توافقی که شرق و غرب با هم کردند هر ساعت برابر شصت دقیقه است(خوشبختانه هنوز کسی نخواسته این موضوع را هم بومی‌سازی و ایرانی کند! وگرنه الان هر ساعت ایرانی برابر با یک مشایی بود که خودش شصت و سه دقیقه / درصد محسوب می‌شد!)
در نتیجه 2420 دقیقه تقسیم بر 60 = حدود 40 ساعت و دقیقه.
40 ساعت هم پر پر یعنی کمتر از 2 روز.
بله. ما با عملیات استنتاجی که در بالا انجام دادیم و با این کارمان اهمیت علمی ماموریت فضانورد "کنجکاوی" را در مریخ تحت‌الشعاع قرار دادیم، ثابت کردیم هر ایرانی در طول 365 روز سال فقط 2 روز کار می‌کند. 2 روز هم که ارزش سر کار رفتن ندارد، پس آن هم تعطیل!

اثبات نظریه وری‌وری‌لانگ‌ویکند VVLW
حقیقت این است این نتیجه‌ای که بالا گرفتیم در حالتی است که "با هدف بهتر برگزار شدن شانزدهمین اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد در تهران، ادارات، مدارس و دانشگاه های تهران" 5 روز تعطیل نشود. وگرنه فکر کنید کلا 2 روز بخواهیم کار کنیم آن هم از شانس ایرانی‌جماعت بیفتد به زمان برگزاری این اجلاس و تعطیل شود.

خوابالوها

جعفرقلی که سوار اتوبوس بود دید همه خوابیده‌اند. یادش آمد پدرش هم یک بار سوار اتوبوس بوده و دیده همه خواب هستند برای همین رفته به راننده گفته: «آ راننده... آ راننده... همه خوابیدند واسه کی داری رانندگی می‌کنی؟» جعفرقلی تصمیم گرفت سنت پدرش را ادامه دهد برای همین رفت به راننده بگوید همه خوابیدند که [...]

نتیجه‌گیری
با توجه به حجم کار و فعالیت عظیمی که ما ایرانیان هم‌وطنان نام‌آوران در طول روز می‌کنیم، باید ساعت را زنگ بگذاریم که بیدار شویم و از این پهلو به آن پهلو شویم که زخم بستر نگیریم. همین. حالا هم هیس... بگیریم بخوابیم که برنامه‌ریزی‌مان به هم نریزد.








منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 18 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱

تحت لیسانس فروغ و با مُهر تایید شاملو

  مکثی بر کاریکلماتور


او یک جمله بیشتر نمی‌توانست بنویسد. آیا این ضعف نویسنده است؟ آیا پزی روشنفکری است؟ آیا ضعفی است که باید پنهانش کرد و با فرار به جلو توجیهش کرد، از همان توجیهات که اغلب از قول نویسندگان می‌خوانیم تا ناتوانی خود را امری طبیعی و اختیاری جلوه دهند؟ مثلا جمله‌ی «من از فلان نوع روایت بیزارم و اصولا این نوع روایت‌ها خیلی دِ مده است.» این جمله معنی روشنی دارد؛ یعنی اگر منِ نویسنده، فلان نوع روایت را برای داستانم انتخاب کنم گاوم دوقلو می‌زاید چون از پسش برنخواهم آمد و در نتیجه از فردا سوژه‌ی خنده خوانندگان و منتقدان خواهم شد. نویسنده با زبان بی‌زبانی می‌گوید مته به خشخاش نگذارید. شاید هم نباید مته به خشخاش گذاشت. تخصص و حرفه‌ای‌گری مسیر درستی برای به سامان رسیدن چیزهاست. هافبک چپ، هافبک چپ است و اگر او را در دروازه یا خط حمله بگذاریم خوش نخواهد درخشید. هافبک چپ خواهد گفت: «من هافبک چپم. شما خواستید جای دیگری از زمین بازی کنم. من هم بازی کردم اما تخصصم هافبک چپ است. می‌فهمید؟»
آیا این‌که بارها اقرار کرد و در گفت‌وگوهای متفاوت این موضوع را پیش کشید که یک جمله بیشتر نمی‌تواند بنویسد، باید به پای تواضع نویسنده نوشته شود یا واقعا نوعی ناتوانی نویسندگی است؟ و آیا بعد از این، بحث‌های فراوان آغاز نخواهد شد که نویسنده مگر ماشین تحریر است که هر طور و هر چیزی بنویسد یا ننویسد و اصولا تعریف ماهیت فردی و هویت نویسنده و عادات و انتخاب‌های نوشتاری او چه جایگاهی دارد؟
پرویز شاپور، جدای نامه‌هایی که به فروغ نوشت و نامه‌هایی که به فروغ نوشت و نفرستاد، بلندترین چیزی که نوشته است یک جمله است. حتا بارها نوشته و گفته است که ناشری به او پول داده و پیشنهاد می‌کند که رمان بنویسد. شاپور به خانه می‌رود و بعد از چند روز کلنجار رفتن با خود پول را به ناشر برمی‌گرداند و می‌گوید: «من نمی‌تونم رمان بنویسم.»
ناشر: «چرا؟»
شاپور: «من فقط یک جمله می‌تونم بنویسم نه بیشتر.»
ناشر: «چرا؟ تو بلدی بنویسی. رمان نوشتن که کاری نداره برای تو.»
شاپور: «من از یک جمله بلندتر نمی‌تونم بنویسم.»
آیا هدف شاپور از نوشتن این همه جمله با چیزی که نیما یوشیج وقتی گونی گونی رباعی و شعر کلاسیک می‌نوشت یکی بود؟ نیما سرفصل تازه‌ای در شکل و شیوه‌ی شعر بنیان نهاد و در دیوار سفت و سخت سنت دریچه‌ای نو ساخت که به تغییر زاویه‌ی دید شاعر نسبت به جهان انجامید و تاریخ شعر فارسی را به پیش و پس از خودش تقسیم کرد.
به نظر هدف شاپور تولید مفهوم یا ساخت معنای خاصی نیست، چون در انبوه نوشته‌های او مفاهیم متناقض کم نیست. و این اتفاق مثلا در فاصله دو یا سه کتاب نیفتاده که جهان‌بینی نویسنده عوض شده باشد. پیدا کردن مفاهیم کاملا متناقض در یک صفحه از یک کتاب او کار زیاد سختی نیست. به نظر می‌رسد او تلاش می‌کرده همچون نیما به قوانینی برای ساختاری که ابداع کرده برسد، برای همین، دغدغه معنایی یا اصراری بر انتشار یک مفهوم معین نداشته است.
ابداع نام کاریکلماتور که ترکیبی از دو کلمه کاریکاتور و کلمه است پیشنهاد احمد شاملو بوده، اما اگر چنین نامی ساخته نمی‌شد برای دسته‌بندی موضوعی این آثار امروز به مشکل برنمی‌خوردیم؟ کاریکلماتور محصول ادبی با ممارستی مثال‌زدنی در خلق و تولید آن است که شاپور با حوصله به نوشتن آن مشغول بود. اما این گونه ادبی خاص شخص شاپور بود. همزمان با او و لابد به این دلیل ساده که نوشتن یک خط زحمت زیادی ندارد خیلی‌ها به کاریکلماتورنویسی رو آوردند. در مجلات ستون نوشتند و کتاب چاپ کردند. اما جز کاریکلماتورهای شاپور کدام کاریکلماتور دیده و یا خوانده شد؟
در هجده سالگی که پا به مجله گل‌آقا گذاشتم، جایی که چندی پیش‌تر پرویز شاپور رفت و آمد داشته، وقتی توی کتابخانه می‌نشستم و نمونه‌های کاری شاپور را در ماهنامه گل‌آقا یا در کتاب‌هاش می‌خواندم، فکر می‌کردم اگر پرویز شاپور زندگی رازآلود نداشت و همسر سابق فروغ فرخ‌زاد نبود آثارش با چنین اقبالی روبه‌رو می‌شد؟ آیا من به ادبیات شاپور علاقه داشتم یا به توهمی که از او در ذهن پرورانده بودم. آیا روز اول که با اثری از شاپور مواجه شده بودم، برای معرفی اثر، نشنیده / نخوانده بودم که کاریکلماتور را پرویز شاپور، همسر سابق فروغ فرخزاد، می‌نویسد؟ شنیده / خوانده بودم. اگر کاریکلماتور را پرویز شاپوری که از شاخصه همسر سابق فروغ‌بودن برخوردار نبود نوشته بود، باز هم برای من چنین علاقه‌ای ایجاد می‌کرد؟ علاوه بر شاخصه همسری سابق فروغ آیا این موضوع که کلمه کاریکلماتور را احمد شاملو ساخته است، در ذهن شبیه تبلیغ کتونی آدیداس توسط دیوید بکام نبود؟
چنین سوالی نه برای بی‌اهمیت‌جلوه‌دادن شاپور و کاریکلماتور که به نیت آشنایی‌زدایی از مفاهیم یا باورهاست. سوالی است که در تمام سال‌ها به آن اندیشیده‌ام که شاپور بی‌فروغ و بی‌تاییدیه شاملو تا چه حد و چگونه روی پای خود می‌ایستاد؟ اما با آوردن چند مثال برای نشان دادن ورود نگاه پرویز شاپوری و کاریکلماتورهایش در داستان‌نویسی و در شعر جدی امروز فارسی، می‌توان از تلخی و تیزی سوال مطرح‌شده کاست.
کاریکلماتور را می‌توان شیوه شخصی پرویز شاپور در ادبیات دانست. شیوه‌ای کاملا خصوصی که خودش شروع و تمامش کرد. تاثیر کاری که شاپور انجام داد نه در فرم که در تغییر نگاه و زاویه دید در خلق اثر ادبی است. امروزه نوشتن کاریکلماتور شبیه نوشتن دوبیتی است. هر چقدر خوب بنویسی به نام باباطاهر تمام می‌شود و اگر بد بنویسی مورد تمسخر خلق قرار می‌گیری که «دوبیتی گفتن هم کاری داره توش موندی؟»

توضیح: این یادداشت پاراگراف‌هایی از تحقیق بلندتری پیرامون کاریکلماتور است که به دلیل جلوگیری از اطناب از نمونه آوردن در موضوعاتی که مطرح شده چشم‌پوشی کردیم.


منتشرشده در روزنامه اعتماد