دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

نوبل فرج سلحشور!‏

سلحشور چی بود؟
سال‌ها پیش در قزوین هیچ خبری نبود تا خبر فرج آمد و فرج خبرساز شد و خبرش همه جا پیچید. قزوین را سراسر شادی در برگرفته بود و سراسر شهر – از بالا و پایین - به تماشای فرج می‌آمدند. فرج زیبا، نازنازی، شیطون و تودل‌برو بود. هر چند فرج تا به دنیا آمد حرف نزد، اما تا مدت‌ها حرفش بود.
سلحشور چی می‌خواست بگه که نگفت؟
فرج در کودکی حرفی نزد. اما از ماه‌ها پیش حرفش بود که می‌خواهد به دنیا بیاید و وقتی هم که به دنیا آمد تا همین الان حرفش است. خلاصه در کودکی حرف فرج همه جا بود. البته الان هم فرج همه جا هست، یا خودش یا حرفش. فرج در کودکی دست به دست می‌شد – در فامیل - و دهان به دهان می‌چرخید - قصه‌ی زیبایی‌ش. بگذریم.
سلحشور چی شد؟
فرج در کودکی بچه بود و تا وقتی هم که بچه بود بچه ماند، اما وقتی بزرگ شد دیگر بزرگ شد و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد. فرج کم کم خیلی بزرگ شد. او از بچگی دوست داشت بزرگ شود. فرج وقتی بچه بود هنرمندی مردمی بود و انشا می‌نوشت. مثلا انشای کلاس چهارم فرج این بود؛
وقتی بزرگ شدید می‌خواهید چه کاره شوید؟
فرج نوشت: با سلام به معلم خوبم که این موضوع انشا را در اختیار من قرار داد. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم یوزارسیف شوم، اگر نشد یوزارسیف بسازم. پایان.  
سلحشور به مدرسه می‌رود؟
فرج وقتی مدرسه می‌رفت معلوم بود که قرار است در آینده هنرمند بزرگی شود، برای همین، انگشت‌نما بود و همه با انگشت نشانش می‌دادند و داد می‌زدند: «فرج... فرج...» فرج هم می‌گفت: «چیه؟» دیگران می‌گفتند: «هیچی.»
سلحشور چی شد که این‌طوری شد؟
فرج با محسن مخملباف خیلی دوست بود و همدیگر را دوست داشتند. فرج می‌گفت: «من و محسن بریم حوزه هنری می‌ترکونیم.» اما معلوم نبود منظورشان ترکاندن چی است. محسن که ابتدا دیگران را می‌ترکاند، بعد هنرمندان را ترکاند، بعد حوزه هنری را ترکاند، بعد گبه را ساخت و کن را ترکاند، بعد خودش را ترکاند، بعد فریاد مورچه‌ها را ساخت و هر چه را که دستش می‌رسید ترکاند. محسن بعدها چون دستش به ترکاندن آشنا بود، به عنوان متخصص ترکیدگی لوله و جاهای دیگر فعالیت سیاسی‌اش را شروع کرد، اما کسی نفهمید چرا.
در این فاصله که محسن داشت چیزهای مختلف را می‌ترکاند، فرج هم نشسته بود در دفتر محسن و داشت جوش‌هاش را می‌ترکاند تا سر فرصت هنرمند شود.
سلحشور که این طوری شد، حالا عیبی نداره، اما چرا؟
هیچ کس نمی‌داند چرا. شما هم پا پی نشوید. بگذارید همین‌طوری بماند خب.
سلحشور چی گفت؟
فرج حرف‌های قشنگ زیاد زد. او اصولا یا حرف زیاد می‌زد یا زیاد قشنگ بود. مثلا او چنین چیزهایی هم گفته؛
فرج یک بار گفت: «آمدن آنجلینا جولی به ایران اتفاق خوبی است برای سینمایی که فاحشه‌خانه است. این سینما باید هم برای ادامه فعالیت خود فاحشه بین‌المللی بیاورد.»
فرج یک بار قبل‌تر گفته بود: «زن در سینما موجودی بی‌حیا است.
سلحشور چی شنفت؟
فرج این را از پگاه و ترانه و باران و هانیه و نگار، شنفت که: «ای کاش لطف کنید سینمایی را که خجالت می‌کشیم بگوییم شما را یاد کجا می‌اندازد به حال خود رها کنید، شاید که رستگار شوید و آرامش و صلح و محبت به وجدان نگرانتان بازگردد.»
اما خب. شنفت که شنفت.
سلحشور رفت یا نرفت؟
فرج یک بار به خاطر اثبات سرقت فیلمنامه سریال "یوزارسیف" در دادگاه، به سه سال زندان و پرداخت مبلغ یک میلیارد و پانصد هزار تومان جریمه نقدی محکوم شد. که بعدا فرج در این باره گفت: «شوخی می‌کنی؟»
سلحشور چی ساخت؟
تعریفی که از ساختن فیلم و سریال در جهان وجود دارد، با کاری که فرج می‌کند فرق دارد. برای همین تا این لحظه کارشناسان نفهمیدند واقعا فرج چی کار می‌کند و کاری که می‌کند دقیقا چیست.  
سلحشور با کی ساخت؟
ما نمی‌دانیم.
سلحشور چی خراب کرد؟
هر چند وقت یک بار فرج خراب می‌کند، منتها هر دفعه به شکلی آن بت عیار در آمد. از قضیه خراب کردن‌های فرج در سینما، یا سینماگران را، آماری در دست نیست.
سلحشور چه خواهد شد؟
ما نمی‌دانیم. اما امیدواریم فرج بزرگ شود. خیلی بزرگ. و جایزه‌ی اسکار را بگیرد. اگر نشد، به خاطر دل پاکش، جایزه‌ی صلح نوبل را بهش بدهند. اگر نشد، به خاطر ادبیات خوبش، جایزه‌ی نوبل ادبیات را بهش بدهند. اگر نشد، به خاطر ترکیب عالی عناصر با هم، نوبل شیمی را بهش بدهند. اگر این هم نشد یک نوبل به نام فرج بدهند به دیگران و خلاص.



منتشرشده درستون "پیدا کردن حلقه‌ی گمشده..." هفته‌نامه‌ی طنز و کارتون "جدید"، شماره‌ی 22، نهم آبان 1390

دیالوگ با چاک لباس وزیر

 
امروز علاءالدین بروجردی علاوه بر صفحه‌ی اول روزنامه، روی کاناپه هم آمده بود و جای شما خالی چه کاناپه‌ای هم شده بود. منتها ستون کاناپه و علاءالدین به علت "مشکلات کاملا فنی" حذف شد!
 
جاشون خالی نباشه...
برای همین ما مجبور شدیم برویم مصطفا کواکبیان را بیاوریم روی کاناپه. مثل راننده‌ای که می‌خواهد تا قزوین برود اما اگر مسافر نباشد مجبور می‌شود تا مسافر کرج سفر کند. […]
 
استاداسدی وارد می‌شود
حالا ما این‌قدر توضیح دادیم، مدیرمسوول روزنامه که از دو جهت با آقای کواکبیان هم‌صنف است، می‌آید و می‌گوید: «پوریا، این مصطفا رفیق ماست. از دو جهت نمایندگی مجلس و مدیرمسوولی هم همکار ماست. نیارش روی کاناپه. از ما دلخور می‌شه.»
 
خب ما چه کار کنیم؟ هر کسی از یک جهتی با مسوولان روزنامه مماس است! مماس هم نباشند فامیل از کار درمی‌آیند و از لحاظ اخلاقی هم درست نیست ما آن‌ها را بیاوریم‌شان روی کاناپه. واقعا چه کار کنیم؟ چه طور طنز بنویسیم؟ اسفندیار رحیم مشایی را نیاوریم، آقای احمدی‌نژاد را نیاوریم، برادران لاریجانی را نیاوریم، علاءالدین بروجردی را نیاوریم، پناهیان و رسایی و منصور ارضی و غیره را هم نیاوریم، مصطفا کواکبیان را هم نیاوریم؟ یک دفعه بفرمایید برویم کریم باقری و استاداسدی را بیاوریم روی کاناپه. (آخیش. چه دل پری داشتم. یک کم غر زدم، خالی شدم.)
 
حرف زدن با چاک لباس
خلاصه مصطفی كواكبیان، نماینده اصلاح‌طلب (در این خصوص توضیح دادم که)، روی کاناپه دراز کشید و گفت: «حمله به هاشمی رفسنجانی و سیدحسن خمینی حلال شده است.»
ما گفتیم: «البته قبلا حرام هم نبود، مکروه بود. منتها الان از شیر مادر هم حلال‌تر شده گویا.»
 
کواکبیان گفت: «این درحالی است كه برخی می‌گویند برای حفظ منافع ملی نباید به احمدی‌نژاد چیزی گفت یا سوالی از او كرد.»
ما گفتیم: «خب آقای احمدی‌نژاد جزو منافع ملی است دیگر. باید حفظش کرد. اصلا باید یک نهادی چیزی بشود مسوول حفظ آقای احمدی‌نژاد و باقی منافع و منابع ملی.»
 
مصطفا کواکبیان گفت: «حتا به چاك لباس وزیر احمدی‌نژاد نمی‌شود چیزی گفت.»
ما گفتیم: «جان؟»
کواکبیان گفت: «حتا به چاک لباس وزیر احمدی‌نژاد نمی‌شود چیزی گفت.»
ما گفتیم: «چندتا مساله است. 1- وقتی نمی‌شود با خود وزیر حرف زد یا ازش سوال پرسید، باید هم به فکر چاک لباس او افتاد.
2- واقعا به چاک لباس وزیر چه می‌شود گفت؟ آن طفلک چه گناهی کرده چاک شده؟ تقصیر خیاط است که برای وزیر چاک لباس گذاشته. بروید سرمنشا را پیدا کنید.
3- حالا شما به چاک لباس وزیر بتوانی چیزی بگویی، چه می‌خواهی بگویی؟ مگر زبان چاک لباس با زبان آدمیزاد یکی است؟
4- ممکن است بگویید منظور صحبت کردن با چاک لباس نبوده، بلکه درباره‌ی چاک لباس بوده. خب دیگر بدتر. بابا جان، جای این‌که بروید درباره‌ی عملکرد وزرا چیزی بگویید می‌خواهید راجع‌به چاک لباس‌شان حرف بزنید همین می‌شود دیگر. عملکرد وزرا یک موضوع عمومی است که باید پاسخگو باشند. اما هر گونه چاک لباس وزرا در حیطه حقوق فردی و حریم شخصی‌شان است و اگر دوست داشته باشند می‌توانند لباس باچاک، بی‌چاک، کم‌چاک و هر گونه چاک دیگری که دوست دارند تن کنند. به من و شما ربطی ندارد. آیا مشکل امروز ما این است که لباس وزرا چاک دارد یا ندارد؟ ما باید برویم ببینیم مشکل اصلی مملکت چیست. پایان. 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 9 آبان 90، شماره‌ی 2299
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۰

USA: Mage khodetoon Vazir nadarid?


 


امروز که آمدیم بساط کاناپه را راه بیندازیم، دیدیم جلوی دفتر روزنامه شلوغ شده و تجمع کرده‌اند. روی پلاکاردهایی هم نوشته بودند: «[...]»، «[...]»، «[...]» و...

 
اما جریان چه بود؟
گویا دیروز روزنامه‌ی اعتماد در صفحه‌ی اول خود تیتر یک زده بود: «دست رد ایران بر سینه‌ی هیلاری کلینتون»
که این تیتر اعتراض جمعی از دلاوران و دل‌نگرانان عرصه‌ی بین‌المللی را در پی داشته. این دلاروان با تجمع مقابل روزنامه می‌پرسیدند: «چرا دست رد؟» و توضیح دادند: «با توجه به وضعیت منطقه، خاورمیانه و جهان، واقعا چرا؟»
یک مقام مسوول روزنامه با حضور در وسط مردم گفت: «من پیگیری می‌کنم.»
مردم گفتند: «نمی‌شه که با دست پس بزنید، با پا پیش بکشید. خودمون پیگیری می‌کنیم.»
مقام مسوول هم هر چی دست دست کرد دید نمی‌شود کاری کرد.
 
غائله چطور خوابید؟
این قضیه تبدیل به غائله‌ای شده بود که بیدار شده بود و هر کاری می‌کردیم نمی‌خوابید. بله. خطر از بیخ گوش ما، کشور، منطقه، خاورمیانه و جهان گذشت. چون اگر این تیتر به گوش شوهر خانم هیلاری کلینتون می‌رسید باعث دردسر می‌شد. البته شانسی که ما آوردیم این بود که ترجمه‌ی این تیتر به زبان فرنگی می‌شود:
Iran rejected the Va Gheireh on Hillary Clinton
یکی از تحلیل‌گران در این باره به خبرنگار سی‌ان‌ان گفت: «سوال این‌جاست که چرا ایران ریجکت می‌کند. من وقتی در ایران بودم موقعی که تلفن زنگ می‌زد و یکی می‌خواست رد تماس کند، می‌گفت فلانی را ریجکتد کردم. به نظر من ایران دارد خانم کلینتون را رد تماس می‌کند. منتها هر چه در گوگل سرچ کردم نفهمیدم Va Gheireh یعنی چه و کجاست دقیقا.»  
 
اوباما چه گفت؟ علی‌آبادی چه گفت؟
آقای اوباما نیز در واکنش به این تیتر گفت: «Chera? Chera in harf ro mizanid? Mage khodetoon Vazir nadarid?»
 
آقای محمد علی‌آبادی نیز که مدتی سرپرست وزارت نفت بود گفت: «هلو هانی. هاو آر یو؟ دیس ایز ئه بیوتیفول نیوزپیپر اند بیوتیوفول اند هات تیتر یک، هانی. در ضمن آی لاو یو پی ام سی.»
 
نسخه
ما اصولا در مطالب‌مان، به هر عضوی از اعضای بنی‌آدم اشاره کنیم و دلیل هم بیاوریم که بنی‌آدم اعضای یکدیگرند و فرقی بین این عضو و آن یکی عضو نیست، دبیر تحریریه، سردبیر و مدیرمسوول سریع با قلم قرمز دورش خط می‌کشند و حذفش می‌کنند. شما تصور کنید ما یک همچین اشاره‌ی مستقیمی، حتا خیلی غیرمستقیم، به یکی از اعضای بنی‌آدم، روی کاناپه به کسی می‌کردیم، مگر می‌شد منتشرش کرد؟ همه با هم با خودکار قرمز می‌افتادند به جان مطلب و حذفش می‌کردند. اما حالا همین قضیه‌ی دست رد و این موضوعات ادبی به عنوان تیتر یک روزنامه چاپ شده. محض اطلاع شما عرض کنم که اندازه‌ی حروف ستون کاناپه لوتوس 10 است. در حالی که چشم شیطان کور تیتر یک روزنامه با فونت تیتر که فونت خیلی درشت و توپری محسوب می‌شود و با سایز 80 منتشر می‌شود... 10 کجا، سایز 80 تیتر کجا. هی هی. بگذریم. اجازه بدهید بی‌خیال شویم و برویم یک لیوان آب یخ بخوریم تا عصبانیت‌مان بخوابد. 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 8 آبان 90، شماره‌ی 2298
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۰

احمدی‌نژاد از خودش مایه می‌گذارد

ما خیال می‌کردیم قضیه حل شده و رفته پی کارش. کدام قضیه؟ عرض می‌کنم؛ چندوقت پیش که آقای محمود احمدی‌نژاد رفته بود ملایر، و ملایری‌ها ازش خواسته بودند در شهرشان فرودگاه احداث شود، آقای احمدی‌نژاد گفته بود: «قلب من فرودگاه همه‌ی ملایری‌هاست.»
البته ما اطلاعی نداریم الان فرودگاهی که در قلب ایشان است به بهره‌برداری رسیده است یا نه، و آیا مردم می‌توانند به راحتی در قلب وی بلند شوند یا فرود بیایند؟ (ما نمی‌دانیم.)
اما به هر حال خیال می‌کردیم قضیه حل شده است. تا این‌که در خبرها خواندیم آقای احمدی‌نژاد روز پنجشنبه دوباره رفته سفرهای استانی و مردم درمیان ازش خواسته‌اند که دولت برای‌شان ورزشگاه 100 هزار نفری احداث کند و آقای احمدی‌نژاد گفته: «جمعیت از شما، استادیوم از ما!»

در میان درمیان درمیان گذاشتن
توجه کردید؟ درست در میان درمیان در میان گذاشته با مردم که جمعیت از شما، استادیوم از ما. حالا ما نمی‌دانیم آنجا خانواده هم ایستاده بوده یا نه.

چه کسانی توی کار دولت می‌گذارند؟
واقعا مشخص است که کسانی نمی‌گذارند دولت کارش را بکند و هی تو کار دولت می‌گذارند و کارشکنی می‌کنند. چون آقای احمدی‌نژاد شخصا وارد عمل شده و دارد از خودش مایه می‌گذارد. مثلا مردم فرودگاه می‌خواهند، می‌گوید قلبش فرودگاه است مردم بیایند هواپیما هوا کنند. مردم می‌گویند ورزشگاه 100 هزار نفری می‌خواهند، می‌گویند جمعیت از شما استادیوم از ما. چند وقت پیش هم گفته بود راضی نیست کسی به خاطر توهین به رییس‌جمهور شلاق بخورد. احتمالا دفعه بعد خبرنگارهای خارجی بپرسند می‌گوید حتا حاضر است حبس کسانی را که بهش توهین می‌کنند بکشد. (مثلا – خدمت مدیرمسوول و سردبیر عرض کنم! – در این یادداشت ما که به کسی توهین نکردیم، اما اگر توهین هم می‌کردیم خیال‌مان راحت بود حبس‌مان را یکی هست بکشد، پس نیازی نیست با قلم قرمز دور این جمله‌ها خط بکشید و حذف‌شان کنید!)

چی من چی شماست؟
خلاصه، برگردیم سر اصل قضیه، به نظر ما همین‌طوری پیش برود مردم اگر مثلا تلسکوپ بخواهند آقای احمدی‌نژاد می‌گوید: «چشم من تلسکوپ شماست.» اگر مردم میکروسکوپ بخواهند، می‌گوید: «چشم من میکروسکوپ شماست.» لابد اگر مردم بپرسند چطوری چشم شما هم میکروسکوپ است هم تلسکوپ، جواب می‌دهد چپی‌یه تلسکوپ است، راستی‌یه میکروسکوپ. البته از لحاظ علمی هم قابل اثبات است چون اگر دوربین را سر و ته بگیری چیزها را کوچک نشان می‌دهد و میکروسکوپ می‌شود!

در همین رابطه، اگر مردم سرپناه و خانه بخواهند، می‌گوید: «آغوش من پناه شماست.» یا می‌گوید: «من و شما که نداریم خانه‌ی ما خانه‌ی شماست. تشریف بیارید.»

چه کسی آدم می‌آورد؟ چندتا؟
حالا از چیزهای دیگر بگذریم. اما اگر مردم کار بخواهند، چی پاسخ می‌شنوند؟ ما نمی‌دانیم. شما هم نمی‌دانید؟ لابد پاسخ می‌شنوند که: «آوردن جمعیت و 100 هزار نفر، کار شماست.»
بعد هم مردم باید بروند به کارشان برسند. دولت در این چندسال برای این مهم، خیلی هم تلاش کرده. مثلا گفته اگر سرتان به کار خودتان گرم باشد و کاری به کار کسی نداشته باشید، هر بچه که به دنیا بیاورید، یک میلیون تومان به عنوان کارکرد و دستمزد می‌گیرید. حتا تا سه چهار میلیون تومان وام ازدواج پرداخت می‌شود که مردم کارشان راه بیفتد.

نسخه
نمایشگاه مطبوعات در مصلای تهران برگزار شده است. وقتی وارد سالن اصلی شدید، بروید به چپ‌ترین راهرو، وسط هاش غرفه‌ی روزنامه‌ی اعتماد قرار دارد. این یعنی روزنامه‌ی اعتماد درست جانمایی شده است؛ یعنی چپ می‌روید اما تند نمی‌روید تا چپ کنید. بعد اعتدال را رعایت می‌کنید و در میانه ادامه می‌دهید. به اعتماد سر بزنید و روی کاناپه‌ی آن لم بدهید. 




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 7 آبان 90، شماره‌ی 2297
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۹۰

چیزی از سال‌ها قبل برای سال‌ها بعد

یک چیزی هست که به زبان نمی‌آوری. می‌ترسی چیزی نباشد یا چیز کمی باشد چیزی که برای گفتن کم است یا دایره‌ی کلمه‌هایت لغت مناسبی برای توضیحش در اختیارت قرار نمی‌دهد. یک چیزی هست. چیزی که نمی‌دانی چیست. دست‌هات را می‌کنی در جیبت و راه می‌روی، به کسی می‌رسی نگاهت را می‌دزدی تا چشم در چشم نشوی. او می‌پرسد: «چیزی‌ت شده؟» تو می‌گویی: «نه. چیزی نیست.» و به راهت ادامه می‌دهی.
سال‌ها بعد این چیزها، این حرف‌های نگفته، تبدیل به چیزی می‌شود که می‌دانی چیست، اما نمی‌دانی از کجا آمده. چیزی مثل بغضی نارس در گلو. آن موقع دیگر نگاهت را از چشم دیگران نمی‌دزدی. بی‌تفاوتی. زل می‌زنی به چشم‌ها. به دیگران. آن‌ها می‌پرسند: «چیزی‌ت شده؟» و تو لب از لب باز نمی‌کنی که بگویی نه چیزی نیست و بعد به راهت ادامه دهی. می‌دانی لب از لب باز کنی بغض نارس می‌رسد و...
سال‌ها قبل باید چیزی را ناگفته نمی‌گذاشتیم و حرف‌ها را به زبان می‌آوردیم.




+ چیزهای ترسناک
 
+ اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست 
+ چیزهای کوچک
+ این هم چیزی نیست

+ واقعا چیزی نیست؟

+ چیزی نیست؟

وضعیت طویله‌ها خر تو خر است


 
اسدالله عسگراولادی، که سرش تو کار خودش است و کارش هم در هر وضعیتی سکه است و سکه هم گران بشود باز عسگراولادی سرش تو کار خودش است و سکه ارزان هم بشود عسگراولادی سرش تو کار خودش است و در کل برف بیاید عسگراولادی سرش توی خودش و توی برف است و برف نیاید عسگراولادی سرش توی خودش است و روی برف سال بعد دارد حساب می‌کند که سرش را فرو کند توش، خلاصه یک همچین عسگراولادی سر به زیری، روی کاناپه لم داد و گفت: «فضای کسب و کار کشور قمر در عقرب است.»

 
ما پرسیدیم: «شما تازه آمدی ایران؟»
و برایش توضیح دادیم که: الان علاوه بر فضای کسب و کار، همه چیز قمر در عقرب است، جز وضعیت دو، سه جا؛
 
1- وضعیت گاوداری‌ها و شیر و لبنیات که وضع‌شان شیر تو شیر است.
2- وضعیت طویله‌ها و اصطبل‌ها، که اوضاع‌شان خر تو خر است.
3- البته مرغ‌ها هم تا دیروز از دست خروس‌ها قسر در می‌رفتند. از وقتی وضعیت آن‌ها هم خراب شده و قسر در نمی‌روند، تخم مرغ گران شده و وضعیت مرغداری‌ها هم تخم مرغی است.
 
عسگراولادی که از اکابر بازار است از توضیحات ما قانع و مبهوت‌اندر شد و تصمیم گرفت از این به بعد فعالیت‌های اقتصادی اعضای حزب موتلفه زیر نظر ما انجام شود.
 
بعد از نیوتن، عسگراولادی می‌پرسد: چرا؟
بعد از نیوتن که سیب توی سرش خورد و برایش سوال ایجاد شد و پرسید «چرا؟» تا به امروز برای هیچ کس سوال ایجاد نشده بود جز اسد عسگراولادی که همان‌طور که روی کاناپه لم داده بود با اشاره به سقوط های پی در پی ایران در رتبه‌بندی‌های اقتصادی جهانی، همین‌طوری یک دفعه و بی‌هوا پرسید: «یک سوال مهم اینجا وجود دارد: چرا؟»
 
چرا؟ واقعا چرا؟ حالا جواب این چرا بماند برای بعد. اما می‌دانید چرا تنها کسی که برایش سوال ایجاد شد و به جوابش رسید نیوتن بود؟
جواب: چون یک چیزی خورد توی سر نیوتن و مغزش به کار افتاد. به این امید که راهکاری باشد تا مغز همه و باقی مسوولان به کار بیفتد.
 
فرق ایران و سنگاپور
عسگراولادی روی کاناپه ادامه داد: «چرا سنگاپور در رتبه‌بندی‌ها، اول است و ما رتبه 146 جدول هستیم؟»
و توضیح داد: «برای این که بفهمید چرا سنگاپور اول است به این موضوع نگاه کنید. یک تاجر ایرانی یک روز ساعت 8 صبح وارد سنگاپور می شود. در همان روز موفق می شود شرکت خود را به ثبت برساند و اقامت بگیرد. فردا صبح برایش حساب باز می‌کنند و دو دسته چک به هتل محل اقامت او ارسال می شود و او دفتر کار اجاره می کند. روز سوم هم روز شروع کار اوست. اما این پایان ماجرا نیست. بعد از شش ماه به او نامه می نویسند و از او می پرسند در این مدت سود داشته یا زیان؟ اگر زیان دیده دلایل آن را بیان کند تا دولت سنگاپور موانع و مشکلات احتمالی برای سرمایه گذار را مرتفع کند. بعد از 11 ماه نامه ای دوباره برایش ارسال می کنند که اگر از تجارت خود در این کشور سود داشته، دولت سنگاپور شرایط ادامه کار را برایش فراهم می‌کند.»
 
پرسید: «می‌دانید وضعیت کار در ایران چطوری است؟»
ما گفتیم: «بله. دقیقا مثل سنگاپور است. وقتی وارد می‌شوی یا می‌خواهی کاری را شروع کنی، از همان روز اول [...] و الی آخر.»


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 5 آبان 90، شماره‌ی 2296
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰

هشدار -18


کاناپه امروز به مباحث اخلاق در خانواده و پیشگیری و اینا می‌پردازد. لطفا اگر زیر هجده سال هستید، اگر ازدواج نکردید، اگر دهان‌تان بوی شیر می‌دهد، همین الان بیست قدم از روزنامه و کاناپه دور شوید و امنیت‌تان را به خطر نیندازید. خب. بروید عقب... کمی عقب‌تر... زیرچشمی هم نگاه نکنید. ئه... نگاه نکنید دیگر. اوناهاش... لای پلک‌تان باز است... نبینید دیگر... ای وای. خب اگر خیلی اصرار دارید و برای‌تان موضوع جالب شده، معلوم است که حالت ازدواج دارید. برای همین راهکار ما این است که زودی بروید ازدواج کنید تا چنین مسائل آموزشی و اخلاقی برای شما جذابیت‌های هنرهای تجسمی پیدا نکند. آفرین. حالا برویم سراغ خبر.
کار فرهنگی پیشگیرانه
رئیس اداره کل سلامت شهرداری تهران روی کاناپه ولو شد و گفت: «کیوسک‌های روزنامه فروشی کار فرهنگی انجام می‌دهند.»
ما گفتیم: «خب؟»
گلمکانی نتیجه گرفت: «فکر نمی‌کنم امکان توزیع وسایل پیشگیری از ایدز در دکه‌های روزنامه‌فروشی‌ وجود داشته باشد!»
اینجا چند سوال پیش می‌آید. آیا به نظر مسوولان، روزنامه‌فروشی‌ها روزنامه‌ها را برای پیشگیری می‌فروشند؟ اگر روزنامه برای پیشگیری فروخته می‌شود لطفا توضیح دهند با روزنامه چطوری می‌شود پیشگیری کرد؟ سوال بعد این است که به نظر مسوولان، وسائل پیشگیری غیرفرهنگی است و در نتیجه فرهنگ این است که آدم از وسائل پیشگیری استفاده نکند؟ یعنی اگر کسی پیشگیری نکرد کار فرهنگی کرده است؟ یا اگر کسی کار فرهنگی می‌کند انگار دارد پیشگیری می‌کند؟ ما نمی‌دانیم. لطفا مسوولان با کشیدن شکل این موضوع را روشن کنند.  
مساله‌ی غیرافلاطونی
عباس صداقت، رئیس اداره ایدز وزارت بهداشت، بعد از گلمکانی آمد روی کاناپه دراز کشید و گفت: «فردی که در دام اعتیاد می‌افتد خیلی راحت هم ممکن است با زنان خیابانی ارتباط برقرار کند، یا یک فرد با یک زن خیابانی ممکن است به راحتی معتاد شود.»
ما فهمیدیم که آدم معتاد با زنان خیابانی راحت‌تر در ارتباط باشد. اما هر چه با بچه‌های تحریریه نشستیم و بررسی می‌کنیم هنوز نفهمیدیم چطوری یک فرد با یک زن خیابانی معتاد می‌شود. از آقای صداقت خواهش می‌کنیم با ارائه سند و مدرک، این موضوع را روشن کنند.
روابط بدون محافظ؟
وی روی کاناپه اضافه کرد: «استفاده از این وسیله بسیار مؤثر است ما اگر صحبت از رفتارهای جنسی پرخطر می‌کنیم منظور همین روابط بدون محافظ است.»
ما نفهمیدیم این وسیله کدام وسیله است. خب اسمش چیست؟ ما برویم بگوییم از "این وسیله‌ها" می‌خواهیم؟ وقتی می‌گوییم "این" چی را باید نشان دهیم که فروشنده بفهمند "این" چیست یا مربوط به کجا است؟ بعد هم روابط بدون محافظ یعنی چی؟ یعنی ما روابط برقرار کنیم و چند نفر محافظ استخدام کنیم که حفظ مان کنند؟ یا منظور از محافظ همان حفاظ است که جلوی پشت بام وصل می‌کنند؟ یعنی ما هم حفاظ نصب نکنیم که یک دفعه نیفتیم پایین؟ 
اسمش را بگو...
وی اضافه کرد: «متأسفانه مشخص شد مصرف پوشش محافظتی در گروه زنان خیابانی خیلی پایین است و به خاطر محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی که ما داریم در این زمینه خیلی نمی‌توان آموزش داد.»
ما گفتیم: «شما که تحصیل‌کرده و باسواد و مقام مسوول هستی، فقط اسم این "پوشش محافظتی" را بگو. اگر شما بتوانی اسمش را بگویی، مطمئن باش مردم هم یاد می‌گیرند و می‌روند داروخانه و قضیه حل می‌شود.»
پوشش محافظتی؟
وی گفت: «با این حال در این زمینه هماهنگی کردیم و تقریباً پوشش‌های محافظتی در تمام داروخانه‌ها کاملاً در دید مردم قرار گرفته است.»
ببخشید پوشش محافظتی، منظور دستکش است؟ یا ماسک هوا؟ یا لباس آتش‌نشانی؟ یعنی طرف برود داروخانه بگوید پوشش محافظتی می‌خواهم، داروفروش نمی‌گوید بروید سر کوچه از مغازه‌ی لباس‌کارفروشی، تهیه کنید؟ می‌گوید دیگر. همین کارها را
می‌کنید مردم بی‌خیال می‌شوند بدون پوشش می‌روند می‌زنند به دریا.
نسخه
ما امروز خیلی جلوی خودمان را گرفتیم که حرف بی‌ناموسی نزنیم چون می‌دانیم کاناپه را خانواده‌ها هم می‌خوانند. برای همین نسخه‌ی ما این است که اول فرهنگستان زبان و ادب فارسی برای یک بار هم شده، تلاش کند موثر واقع شود. و یک معادل خوب برای واژه‌ی عجیب و غریب "این وسیله محافظتی و پوشش پیشگرانه" پیدا کند که علاوه بر مردم، مسوولان هم بتوانند از آن با خیال راحت استفاده کنند، بلکه ایدز هم کم شود. ممنون. 
 مرتبط؛
مهران کرمی

معمولا در نوشتن اين ستون تنبلي مي‌كنم و دوستان صفحه آخر هم يادآوري مي‌كنند. گاهي هم خودشان سوژه‌يي پيشنهاد مي‌دهند، مثل امروز كه ايمان پاك‌نهاد گفت: آگهي نداشتيم و براي يك صفحه مطلب آماده كرديم ولي الان (ساعت 5 عصر) يك چهارم آگهي خورديم. مي‌پرسم پس مي‌خواهي من ننويسم. گفت: نه منظورم اينه كه زودتر آگهي را بدن. گفتم: باشه من همين درخواست را به پايين (بالا) منتقل مي‌كنم، در روزنامه ما مديريت طبقه پايين مي‌نشيند و به همين خاطر ما در پيدا كردن چهار جهت اصلي مشكل داريم. چند دقيقه بعد ايمان آمد روي چت و گفت از چه فيلترشكني استفاده مي‌كني، ديده بود كه من وارد سايتي شده‌ام. به او نگفتم كه قبلا مشخصاتم را داده‌ام به وزارت ارشاد و بعد از اينكه اطمينان حاصل كردند معاند نيستم، يك VPN مخصوص برايم باز كرده‌اند. برايش توضيح دادم اين فيلترشكن شبيه آن چيزي است كه پوريا عالمي به دنبال اسمش در كاناپه امروز مي‌گشت، يك نوع پوشش حفاظتي‌است كه از كار‌هاي پرخطر پيش‌گيري مي‌كند. براي ما خبرنگاران رفتن به سايت‌هاي خبري هم مثل برخي كارهاي پرخطر است كه نياز به پوشش حفاظتي مخصوصي به نام فيلترشكن دارد. 



 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 4 آبان 90، شماره‌ی 2295
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰

جامعه خربزه‌محور می‌شود


من دارم خودزنی می‌کنم. چرا؟ چون اگر سردبیر و مدیرمسوول روزنامه اعتماد متن بیانیه وزیر جهاد کشاورزی را (که متنش را واو به واو چندخط بعد برای‌تان منتشر می‌کنم) بخوانند، ستون کاناپه را از من می‌گیرند، از کار بی‌کارم می‌کنند و خلیلیان وزیر را دعوت می‌کنند بیاید و طنز مطبوعاتی بنویسد. اما من چون بر خلاف باقی مسوولان، معتقد به شایسته‌سالاری هستم، این کار را می‌کنم و خودم از خلیلیان وزیر دعوت می‌کنم هفته‌ای یک بیانیه اختصاصی برای ما بنویسد و سر ماه بیاید حق‌التحریرش را بگیرد.  
بیانیه‌ی خربزه
بیانیه وزیر جهاد کشاورزی آقای دکتر صادق خلیلیان (که بدون دخل و تصرف متن زیر را از خود بروز دادند. توضیحات داخل پرانتز اثر طبع ماست.)
به همت کلیه دست‌اندرکاران (یعنی همه ها. گویا همه توی این قضیه دست اندر داشتند.)، همایش ملی خربزه (که بر خلاف چای و برنج و گندم و اینا، هنوز از بین نرفته است.) در شهرستان تربت جام برگزار می گردد.
همایش ملی خربزه فرصت مناسبی را فراهم آورده است که تولیدکنندگان، پژوهشگران (که به صورت تخصصی روی خربزه متمرکز شده‌اند) و دست‌اندرکاران (که دست اندر هستند) در یک محیط صمیمی (محیطی که آدم با خربزه احساس صمیمت زیاد می‌کند) به تبادل یافته‌ها (یافته ما از خربزه هسته‌ی خربزه است) و تجربیات بپردازند. (ما هم باید عرض کنیم تجربه‌ی ما از خربزه این است که هر کسی خربزه بخورد پای لرزش می‌نشیند.)
کشور ما یکی از مهمترین منابع ژرم پلاسم خربزه (که دقیقا مربوط به تخم آن، یعنی تخم خربزه، می‌شود) در جهان می‌باشد تنوع زیاد ارقام خربزه در کشور (مثل خربزه مشهدی، خربزه شریف‌آباد، خربزه سفیدشهر آران بیدگل، خربزه گرگاب اصفهان، خربزه میوه‌فروشی سر کوچه و غیره) موجب شده است که ایران یکی از موطن‌های اصلی خربزه به دنیا معرفی گردد. (ایران موطن اصلی خیلی‌ها از جمله نخبگان و مغزها است. که امیدواریم خربزه‌ها بر خلاف مغزها از موطن اصلی خود فرار مغزها می‌کنند فرار خربزه‌ها نشوند.)
همچنین این محصول از دیرباز سهم مهمی در سبد مصرفی خانواده‌های ایرانی داشته و جایگه ویژه‌ای را در بین محصولات جالیزی دارا می‌باشد. (ما از خانواده استعلام کردیم و متوجه شدیم از وقتی گوشت گران شده، به جای غذاهای گوشتی شب‌ها، غذای مقوی "نان و خربزه" را جایگزین کرده‌اند.) + (همچنین از جامعه‌ی پزشکان مقیم مرکز، استعلام کردیم و متوجه شدیم خربزه خواص زیادی دارد که برای جامعه مهم است. مثل: کمک به هضم غذا، رفع یبوست، رفع یرقان، افزاینده‌ی ادرار، دفع‌کننده‌ی کم‌خونی و سنگ مثانه و... که همان‌طور که دیدید از لحاظ پزشکی و علمی خربزه در سبد مصرفی خانواده‌های ایرانی و باقی مسوولان نقشی حیاتی ایفا می‌کند.) + (همچنین ما از مادربزرگ‌مان هم استعلام کردیم، گفت می‌توانید خربزه را له کرده و به صورت بمالید برای رفع لک و پیس مناسب است. وی گفت خربزه را با عسل نخورید پشیمان می‌شوید.)
توصیه اینجانب (اینجانب یعنی جانب خلیلیان وزیر کشاورزی، نه جانب ما. از جانب ما توصیه‌ای درباره‌ی خربزه بروز نمی‌کند.) به مسئولین محترم بخش کشاورزی در منطقه و کشاورزان عزیز این است که با استفاده از فن‌آوری‌های نوین و بومی‌سازی تکنولوژی (بومی‌سازی همه چیز را شنیده بودیم جز تکنولوژی را. لابد منظور خلیلیان وزیر این است که مثلا کمباین را به گاوآهن و خیش گاو ببندند.) استفاده بهینه از منابع آب و خاک، ایجاد تشکل‌های مناسب تولید (گفت تشکل سریع یاد NGO افتادیم. البته بد هم نیست‌ها دست کم یکی دوتا NGO خربزه فعال داشته باشیم.) و بازار و ارتقاء جایگاه ایران در بازار جهانی این محصول، و همچنین ارتقاء کیفیت آن بیش از پیش تلاش نمایند.
اینجانب (کماکان جانب خلیلیان وزیر، نه از جانب ما) لازم می‌دانم مراتب تشکر و خرسندی خود را از کلیه برگزارکنندگان این همایش اعلام دارم. (گویا مشخص است خلیلیان وزیر خربزه خیلی دوست دارد. این‌طوری خیال‌مان راحت است خربزه از بین نمی‌رود یا خارجی‌اش وارد بازار نمی‌شود خربزه‌کاران مثل باقی باغداران و کشاورزان دچار مشکل نمی‌شوند. چه مثبت‌بین شدیم ما. به به.)
همچنین از استاندار محترم (ربط مستقیم به خربزه ندارد.)، نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی (ربط مستقیم به خربزه ندارند.)، فرماندار محترم شهرستان (ربط مستقیم به خربزه ندارد.)، کشاورزان سخت‌کوش (ربط مستقیم به تولید خربزه دارند.)، مسئولین محترم سازمان جهاد کشاورزی (ربط مستقیم به خربزه ندارند.) و همه عزیزانی (این عزیزان ارتباط شان با خربزه مشکوک است.) که با حمایت‌های خود (یعنی پای لرز خربزه نشستند.) موجبات برگزاری این همایش ملی را فراهم آورده اند صمیمانه قدردانی نمایم. (باشه.)
 
 
 
 
 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 3 آبان 90، شماره‌ی 2294
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

جر سیاسی نزنید




 
 
مرتضا آقاتهرانی این بار رفت روی کاناپه و شروع کرد به حرف زدن و گفت: «اگر واقعا بنا دارید یک آدم خوبی به مجلس برود، رأی ندزدید.» ما با شنیدن ترکیب نامانوس و غریب رای‌دزدی، همین‌طوری مبهوت و هاج و واج ماندیم.

آقا تهرانی اضافه کرد: «رأی نخرید.» ما و رای خریدن؟ ما و ...؟ هیهات. چشم‌هامان از تعجب شد چهارتا.
وی افزود: «در انتخابات تقلب نکنید.» ما یک جفت شاخ هم روی سرمان در آمد از حیرت و پرسیدیم: «شما تازه آمدی ایران؟»
 
جر سیاسی
آقاتهرانی گفت: «در انتخابات جر نزنید.»
ما داشتیم خودمان را جر می‌دادیم که نپرسیم که فقط جر نزنیم یا جر هم ندهیم پوسترها و عکس‌های رقیب را و باقی چیزها را. که نپرسیدیم البته.
آقاتهرانی روی کاناپه اضافه کرد: «رفوزه شدن مردانه خیلی بهتر از این است که آدم دروغکی قبول شود.»
آقاتهرانی درباره‌ی این‌که "رفوزه شدن دروغکی" چه وضعیتی دارد، اظهار نظر نکرد. برای همین ما پرسیدیم: «حالا اگر یکی درسش خوب بود و بهش نمره نداند تا قبول شود چه؟»
آقاتهرانی گفت: «درس مهم است، اما اخلاق و انضباط برای ما مهم‌تر است. اگر کسی درسش خوب بود اما در حیاط شلوغی کرد، باید بفرستیمش خانه‌ی سرایدار مدرسه، ... تا به خودش بیاید.»
ما گفتیم: «باشه.»
 
فتنه از ابتدا بلند نمی‌شود
آقاتهرانی، استاد اخلاق دولت، روی کاناپه با دقت اضافه کرد: «فتنه یا انحراف در ابتدا خیلی سر و صدا ندارد، بعد‌ها بلند می‌شود.»
ما پرسیدیم: «الان دقیقا در کدام مرحله است؟ بلند شده یا هنوز در ابتدا است و سر و صدا ندارد؟»
 
می‌فهمیم
وی با حوصله اضافه کرد: «در نظر داشته باشیم که هیچ وقت هدف وسیله را توجیه نکند؛ دوستان برای اینکه به هدف برسید، از هر راهی استفاده نکنید.»
ما گفتیم: «می‌فهمم.»
 
از من نپرس ای دل چرا...
آقا تهرانی روی کاناپه کماکان اضافه کرد: «من می‌توانم روی آبروی مردم سوار شوم، برای اینکه آبرو پیدا کنم؟»
ما گفتیم: «از من می‌پرسی؟»
وی گفت: «می‌توانم لجن‌مال کنم همه را تا برای خودم کسی شوم؟»
ما گفتیم: «از من می‌پرسی؟»
 
ده سال پیش در چنین روزی
آقا تهرانی مجددا اضافه کرد: «ننشینیم و بگوییم اکبر گنجی فلان؛ خودمان ممکن است ۱۰سال دیگر اکبر گنجی بشویم؛ آن هم پاسدار بود و از انقلاب حمایت می‌کرد اما حالا اصول زیر پایش است.»
ما گفتیم: «ما می‌دانیم 10 سال پیش در چنین روزی کجا بودیم، شما کجا بودید؟»
 
نسخه
ما می‌خواستیم برویم نانوا شویم. نانوا می‌گفت: «شما باید صبح‌ها زودتر از همه بیایی تنور را گرمش کنی.»
ما می‌گفتیم: «یعنی فقط من را برای گرم کردن می‌خواهی؟»
نانوا می‌گفت: «نه. گرم کردن تنور که تمام شد، می‌توانی بروی آخر صف، اگر نان رسید بهت و پول داشتی، یکی بخری.»
ما: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
 
 
 
 
 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 2 آبان 90، شماره‌ی 2293
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۰

اصلاحات چیست؟ یا داداش لاریجانی جواد است


لاریجانی، جوادشون نه علی‌شون، که رییس مجلس است، روی کاناپه بست نشست و گفت: «قانون اساسی نیاز به اصلاحات دارد.»
ما گفتیم: «علی جون، اگه اصلاحات خوب بود چرا ریشه‌ش رو از ته زدید؟»
لاریجانی، علی‌شون، گفت: «اصلاحات نه که. اصلاحات. منظورم اصلاحات بود، گفتم قانون اساسی نیاز به اصلاحات دارد.»
گفتم: «خب دیگه. اصلاحات رو که یه طوری سوت کردید که با برف زمستون ششصد سال آینده هم نتونه پایین بیاد.»
لاریجانی، علی‌شون، روی کاناپه اضافه کرد: «گیر دادی ها. من اصلاحات و اصلاح‌طلبان را نگفتم. اصلاحات را...»
گفتم: «اصلاحات را... که بله. گفتن ندارد...»
لاریجانی، کماکان جوادشون نه، گفت: «عجب ها. من منظورم این بود که قانون اساسی نیاز به اصلاحات دارد.»
گفتم: «خب دیگه. پس نیاز به اصلاحات هست؟»
گفت: «هست.»
گفتم: «برای همین رد پای اصلاحات را با وایتکس از تاریخ و سیاست و اقتصاد و دانشگاه و چی و چی پاک کردید؟»

لاریجانی، علی‌شون، گفت: «گرفتی ما رو؟»
گفتم: «الان کارها تخصصی شده. ما را می‌شود گرفت اما ما کسی را نمی‌توانیم بگیریم.»

لاریجانی روی کاناپه اضافه کرد: «من اعتقاد دارم زمینه‌ی حضور اصولگرایان منتقد در مجلس آینده وجود دارد.»
گفتم: «1- خسته نباشی. 2- شما جز این مساله، به روح هم اعتقاد داری؟»

لاریجانی با حوصله اضافه کرد: «تحقیق و تفحص، سوال و استیضاح وزرا و رییس‌جمهور، حق نمایندگان و مجلس است.»
من کاناپه‌چی گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. خب پس چی شد؟»
لاریجانی، جوادشون نه علی‌شون، گفت: «خب من که به شخصه از حق خودم گذشتم. نماینده‌های دیگر را نمی‌دانم.»
گفتم: «من هم از حق خودم گذشتم. شما هم از حق خودت گذشتی. خدا از هر دومان بگذرد.»

لاریجانی همین‌طوری یکهویی گفت: «من داداشم جواد است.»
گفتم: «مي‌دونم... می‌شناسمش. نظریات جوادتان اکثرا جهان‌شمول است، به غیر از آن نظریاتش که مشمول بند دیگری است... یک بار هم بگو جوادتان بیاید روی کاناپه. خداحافظ»


 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، اول آبان 90، شماره‌ی 2292
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۰

جرثقیل، راه‌پله، نردبان... راه‌های رسیدن به پشت بام


اسماعیل احمدی‌مقدم که فرمانده‌ی نیروی انتظامی است، به حالت آماده‌باش روی کاناپه مستقر شد و گفت: «جمع‌آوری ماهواره‌ها، استفاده از آن ‌را در سطح کشور کاهش داد.»
من کاناپه‌چی گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
احمدی‌مقدم گفت: «می‌شه برای من هم توضیح بدی؟»
گفتم: «بله. طبق فرمول چندمجهولی که فرمودید، جمع‌آوری ماهواره استفاده از ماهواره را در سطح کشور کاهش داده.»
احمدی‌مقدم گفت: «می‌فهمم. می‌فهمم. اما چطوری؟»
گفتم: «نکته‌ی پیچیده‌اش هم همین جاست. بگذار چندد مثال بزنم؛ مثلا از وقتی پول آب گران شده ما با بستن کنتور آب، مصرف آب را کاهش دادیم. یا با شکستن تلویزیون و یخچال و لامپ‌ها مصرف برق را کاهش دادیم. حتا از وقتی که پول تخم مرغ و نان گران شده با نخوردن تخم مرغ و نان مصرف‌شان را کاهش دادیم.»
احمدی‌مقدم گفت: «چه جالب. از لحاظ علمی هم می‌شود ثابت کنی؟ با ذکر فرمول.»
گفتم: «بله. قدیم‌ها برای این‌که مصرف خوراکی را در خانه کاهش دهند، می‌زدند روی دست بچه. اگر باز هم به غذا دست می‌زد می‌خواباندند زیر گوشش. اگر باز هم دست می‌زد با کمربند سیاهش می‌کردند. اما شکم گرسنه این حرف‌ها حالی‌ش نیست. برای همین در آخرین مرحله روی یخچال قفل می‌گذاشتند. این طوری مصرف غذا را کاهش می‌دادند.»
احمدی‌مقدم گفت: «ما باید از اول همین کار را می‌کردیم. ولی عزت ضرغامی گفت می‌دهد فرج سلحشور یک سریال بوزارسیف بسازد یا جیرانی برنامه‌ی هفت را بسازد، یا دهنمکی ساختارشکنی کند و حرف‌های بی‌ناموسی را در سریالش استفاده کند، یا کامران نجف‌زاده گزارش‌های تخیلی تولید کند یا یامین‌پور مناظره‌بازی کند و ادای اپرا را در آورد، که با این روش‌ها با ماهواره رقابت کنیم و مردم ماهواره نبینند. اما مردم با دیدین سلحشور و جیرانی و دهنمکی و نجف‌زاده و یامین‌پور همان شبانه زنگ زدند تا بیایند و برای‌شان ماهواره نصب کنند.»  
عملیات ترمیناتور 16
در همین لحظه یک هلیکوپتر پرت پرت‌کنان از پنجره پیدا شد. بعد شش تا تکاور پریدند روی پشت بام جلویی. بعد سی و سه نفر هم با طناب از دیوار آمدند بالا. بعد یک نفر از مسیر ناودون پیشروی کرد و خلاصه پشت بام همسایه را در عملیاتی ضربتی و غافلگیرانه فتح کردند. در پی این عملیات پیروزمندانه، کولرهای آبی سریع خودشان را تسلیم کردند. بعد بندهای رخت از ترس زیاد، رخت و لباس‌شان را باد برد. شیشه‌های آبغوره که احساس گناه می‌کردند آبغوره گرفتند تا تکاورها کاری به کارشان نداشته باشند. در همین لحظه بود که، هواکش‌ها در اقدامی پشت‌بام‌دوستانه و آنتن‌خواهانه، دیش ماهواره را تحویل تکاورها دادند. هواکش‌ها فریاد می‌زدند: «دیش فاسد، دیش معاند، مچاله باید گردد...»
«دیش ماهواره... دختر آتیش‌پاره... دیگر اثر ندارد... آکادمی گوگوش، ...افتخاری ندارد...»
بازگشت شادی به ضرغام‌تلویزیون
پس از پاکسازی پشت‌بام همسایه از دیش‌های ماهواره، نماینده صدا و سیما آمد و برای همه آنتن شبکه‌های تلویزیون را نصب کرد. همسایه‌ها هم در استقبال از این عمل و برنامه‌های صدا و سیما، تلویزیون‌شان را از پنجره پرت کردند بیرون. البته شنیده شده که یکی از همسایه‌ها، تلویزیون را که روشن کرده احمدزاده و شهریاری را دیده که دارند بندری می‌رقصند، برای همین آن همسایه ابتدا با سر رفته توی تلویزیون، بعد تلویزیون را از پنجره پرت کرده پایین. منتها گویا سرش هنوز توی تلویزیون بوده. روحش شاد.
جرثقیل، راه‌پله، نردبان... راه‌های رسیدن به پشت بام
احمدی‌مقدم روی کاناپه اضافه کرد: «نیروی انتظامی می‌تواند بدون حکم قضایی با تجهیزات ماهواره‌ای مشهود برخورد کند.» بعد اضافه‌تر کرد: «البته اگر صاحب خانه به تذکرات بی‌توجهی نشان دهد یا در خانه نباشد، پلیس برای جمع‌آوری وسایل ماهواره‌ای از راپل، جرثقیل، راه‌پله یا نردبان استفاده می‌کند.»
ما گفتیم: «باشه. اما یک راه ساده‌تر هم هست ها...»
احمدی‌مقدم گفت: «چه راهی؟»
ما گفتیم: «اعلام کنید به ازای هر دیش ماهواره، یک شانه تخم مرغ (الان شانه‌ای چند شده؟) داده می‌شود. در عرض دو روز مردم دودستی ماهواره‌هاشان را تقدیم می‌کنند.» 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 30 مهر 90، شماره‌ی 2291
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰

مدیریت آب یا مدیریت آبکی؟


هر چقدر سعی می‌کنیم عدالت را رعایت کنیم و همه را بیاوریم روی کاناپه نمی‌شود و به خیلی‌ها نوبت نمی‌رسد و خیلی‌ها هم انگار خوش‌شان آمده و چندبار چندبار می‌آیند. امکانات ما محدود است و شرمنده‌ی دوست و دشمن هستیم. امیدواریم در صنعت کاناپه به خودکفایی برسیم و روزی برسد که همه بیایند روی کاناپه، حتا شما دوست عزیز! خلاصه در کل به نظر ما مدیریت کاناپه از مدیریت جهان سخت‌تر است. من توی کار مدیریت کاناپه مانده‌ام، حیرانم آقای احمدی‌نژاد می‌خواهد چطوری جهان را کاناپه کند. بگذریم.
خلاصه، آقای احمدی‌نژاد آمد روی کاناپه، خیلی زیبا نشست و گفت: «هر كس برای مدیریت بهتر آب تلاش می كند در حقیقت برای حیات انسانی تلاش كرده است.»
ما گفتیم: «دقیقا. ما و دانشمندان و پزشکان و داروین و فروید هم موافقیم که؛ کسی که بهتر آب را مدیریت می‌کند حیات انسانی را مدیریت کرده است.»
راهکارهای آبی
به همین مناسبت آبکی، ما امروز مدیریت بهتر آب را به پیر و جوان آموزش می‌دهیم، تا آب مملکت مدیریت شود و به هدر نرود؛
هیچ وقت آب را همین‌طوری ول نکنید برود، در خیلی از مواقع، مخصوصا وقت آب دادن باغچه.
هیچ وقت آب را بیرون نریزید، در خیلی از مواقع، مخصوصا وقتی ته لیوان آب می‌ماند.
هیچ وقت آب را درون نریزید، درون هر چیزی، مخصوصا وقتی در لوازم برقی که اگر آب برود توشان خراب می‌شوند.
هیچ وقت آب را بیرون نپاشید، مخصوصا از پنجره‌ چون ممکن است روی مردم ریخته شود و اسباب زحمت‌شان شود.
هیچ وقت آب را بی‌هوا بیرون نپاشید، مخصوصا اگر آب جوش باشد، چون ممکن است روی اجنه ریخته شود. قبل از پاشیدن آب دقت کنید و جوانب کار را در نظر بگیرید و هشدار دهید.
هیچ وقت آب را الکی مصرف نکنید، مخصوصا آبی را که می‌شود خورد.
هیچ وقت آب را الکی دور نریزید، مخصوصا آبی را که مایع و مایه حیات است.
هیچ وقت آب از لب و لوچه‌تان آویزان نشود.
هیچ وقت آب به آسیاب دشمن نریزید.
هیچ وقت آب به خیک چیزی نبندید، مخصوصا اگر مهمان آمده باشد و خورشت کم باشد.
هیچ وقت آب به ناف فیلم و سریال‌تان نبدنید، مخصوصا اگر پولی که تلویزیون به‌تان بدهد بیت‌المال باشد.
هیچ وقت آب‌بازی نکنید، چون جرم است و امنیت ملی را خیس می‌کنید.
هیچ وقت آب را گل نکنید، چون این آب روان می‌رود پای سپیداری بلند که کنارش یک نفر دیگر دارد آبیاری می‌کند.
هیچ وقت آب را نستانید...
هیچ وقت... هیچ وقت... بی‌خیال! جای این حرف‌ها بروید شیر را ببندید دارد چه می‌کند.
نسخه آبکی
آقای احمدی‌نژاد گفت: «آب پایه و مایه حیات بشر است.»
ما هنوز نفهمیدم آب که این قدر شل است، چطوری پایه چیزی می‌تواند باشد.
ولی فهمیدیم آب چطوری می‌تواند مایه (یا مایع) چیزی باشد که به دلایلی (از جمله این‌که دیگر به انتهای ستون رسیدیم و جا نداریم! باور بفرمایید به همین دلیل!) آن را اینجا نمی‌نویسیم و نسخه را بی‌خیال می‌شویم.
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 28 مهر 90، شماره‌ی 2290
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

چیزهای ترسناک

وقتی به آدم‌ها می‌اندیشی، چه چیزهایی تو را می‌ترساند؟ وقتی آدم‌ها به تو می‌اندیشند چه چیزهایی آن‌ها را می‌ترساند؟


گاهی چیزی را می‌گوییم چیزی نیست، که دیگری به همان دلیل ناچیز از ما می‌گریزد. گاهی از چیزی می‌گریزیم که دیگران دلیلش را نمی‌فهمند.




+ اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست

چه کسی چیزها را بزرگ می‌کند؟


رو به پنجره ایستاده بودم و داشتم به بیرون نگاه می‌کردم و حواسم به در نبود. گویا در این فاصله یکی آمده بود و روی کاناپه مستقر شده بود که اهن و اوهومی کرد و گفت: «من وحیدم.»
رو برگرداندم و گفتم: «به به... آقا وحید...» که دیدم "وحید" آقا نیست و خانم مرضیه وحید دستجردی، وزیر بهداشت، است که آمده و روی کاناپه مستقر شده است.
گفتم: «خانم وحید، چرا این دولت چیزهاش جا به جا است؟ این از شما که وحید هستید، آن از الهام، که غلامحسین است. خب چرا اسم‌هاتان را عوض نمی‌کنید که چنین مشکلاتی پیش نیاید؟ الان اگر دو نفری در یک جلسه باشید مجری شما را خانم وحید معرفی می‌کند، ایشان را آقای الهام؟»
خانم وحید گفت: «مسیر زندگی‌م را تغییر دادی.» و دقیقا از همان لحظه از یک مسیر دیگر به زندگی‌اش ادامه داد.
چه کسی بزرگش کرد؟
بعد خانم وحید همان حرفی را که دیروز در همایش "مرگ مادری و علل آن" زده بود، دوباره به زبان آورد و گفت: «بهتر بود در اين جلسه خبرنگاران حضور نداشتند، ما مي‌خواهيم چيزهايي را به‌طور محرمانه به متخصصان زنان بگوييم. حالا حرف‌هاي ما را بزرگ‌نمايي نكنيد.»
من گفتم: «می‌فهمم.. می‌فهمم... اما آن چیزی که بزرگ‌نمایی می‌کند خبرنگار نیست، ذره‌بین است. خبرنگارها […]»
بعد دوباره برگشتم و از پنجره به برج میلاد نگاه نکردم.
خبرنگاری و بزرگی
دغدغه‌ی بشر از آغاز تا امروز بزرگ شدن چیزها بوده است. مساله اینجاست که چیزها بزرگ می‌شوند اما چطور و چه کسی این‌کار را می‌کند؟ مثلا همین برج میلاد را چه کسی این‌قدر بزرگ کرده؟ مسلما کار خبرنگارها نبوده. یا تهران چطور این‌قدر بزرگ شده؟ آیا خبرنگارها بزرگش کردند؟ یا وقتی آدم بچه‌اش را بزرگ می‌کند، خبرنگار چه نقشی می‌تواند این وسط داشته باشد؟ یا وقتی یکی می‌خواهد خانه‌اش را بزرگ کند، خبرنگار چه کمکی می‌کند؟ هیچی. واقعا بزرگ‌نمایی کار خبرنگارها نیست.
اتفاقا من یک دوست خبرنگار دارم که چون نمی‌توانست چیزی را بزرگ کند، نه خانه‌اش را، نه بچه‌اش را، دچار افسردگی شده بود. بگذریم.
جنجال بزرگ
خانم وحید، مرضیه دستجردی، در همایش "مرگ مادری و علل آن" از پشت تريبون گفت: «حالا خبرنگاران را بيرون نكنيد كه باعث شود باز يك جنجالي براي ما ايجاد شود.»
البته خبرنگاران را بیرون نکردند، بلکه همه‌ی خبرنگاران حاضر در این همایش به نشانه‌ی اعتراض به این توهین، جلسه را ترک کردند.
چون خانم وحید دستجردی نگران است از طرف خبرنگاران برایش یک جنجال ایجاد شود، ما قول می‌دهیم هیچ جنجالی نکنیم، هیچ بزرگنمایی هم نکنیم و ستون امروز کاناپه را با ذکر یک جمله‌ی آموزنده به پایان ببریم؛
جمله‌ی حکیمانه
یک روز در یک همایش، مقام مسوولی بچه‌اش را زیر ذره‌بین گرفته بوده و نگاه می‌کرده. یکی از مدعوین می‌پرسد: «داری چه می‌کنی مقام مسوول؟» مقام مسوول می‌گوید: «می‌خواهم ببینید وقتی بچه‌های ما بزرگ می‌شوند چه شکلی می‌شوند!» 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 27 مهر 90، شماره‌ی 2289
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

به من بگو هرزه...

به من بگو هرزه. هرزه که بد نیست. هرزگی هم. هرزه ظاهر و باطنش یکی‌ست. هرزه هرزه است. هرزه که بد نیست. هرزگی هم. هرزه سرش به کار خودش گرم است. سرک به کار کسی نمی‌کشد. هرزه این‌قدر آدم هست که به آدم‌های دیگر نگوید هرزه. آدم‌های دیگر این‌قدر آدم هستند؟
به هنرمند می‌گویی هرزه؟ به هنر می‌گویی هرزگی؟
نه اشتباه شده. هنر هرزگی نیست، هنرمند هرزه نیست، این پول بادآورده است که هرز می‌رود و آدم‌ها را هرز می‌کند.‏
این دختران که چینی شکسته‌ی هنر این مرز و بوم را بند می‌زنند، چینی‌بندزن هستند، دارند با سیلی صورت این هنر هرز رفته و هدر شده را سرخ نگه می‌دارند. هرزه آن مردمی است که دسترنج دختر و همسرش را خرج عیش هرزبارگی و عمل بی‌کارگی خودش می‌کند.‏
بگذریم. از ما هرزگان که گذشت. او که خط کش دست گرفته و متر می‌کند و خط کش کف دستان ما می‌شکند، از هرزگی مصون باد.
آمین

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

بازی کامیپوتری نفت سر سفره و بازی‌های دیگر


بازی‌های کامیپوتری ویژه


روی كاناپه لم داده‌ام و تنهایی دارم با خودم بازی می‌كنم تا اوقات فراغتم پر شود. چون یادم افتاد كه باقی جوانان و دانشمندان جوان بیكار هستند و برای پر كردن اوقات فراغت‌شان مشكل دارند بررسی كردیم كه اگر بخواهیم بازی‌های كامپیوتری تولید كنیم کدام بازی‌ها می‌تواند بتركاند؟ 

بازی اختلاس 3000 میلیارد تومانی
در این بازی شما از یک خانه‌ی کوچک در خرم‌آباد شروع می‌کنید و سعی می‌کنید با تلاش به ساختمان مرکزی بانک ملی برسید. وقتی به بانک ملی رسید باید پله‌ها را دوتا یکی بروید بالا و اتاق مدیرعامل را پیدا کنید. بعد از بیرون انداختن مدیرعامل قبلی سریع روی صندلی‌اش محکم می‌نشینید. تا اینجای بازی را حتما سیو کنید. در این فاصله باید نشانی خانه‌ی سلین دیون در کانادا را به دست بیاورید و با کسب امتیاز لازم، خانه‌ی کناری سلین دیون را بخرید. فراموش نکنید که در طول بازی باید اختلاس جمع کنید. هر وقت 3000 میلیارد اختلاس به دست آوردید می‌توانید از بازی خارج شوید، سوار هواپیما شوید و به اروپا بروید. سپس از پاسپورت فرنگی‌تان استفاده کنید و به کانادا بروید و خوش و خرم زندگی کنید و به نیش ما بخندید. در این بازی شما هرگز نمی‌سوزید و از بین نمی‌روید. 

بازی ازدواج دوم (ورژن جدید بازی هیجانی ازدواج موقت)
در این بازی که در فضای مجلس اتفاق می‌افتد شما باید در نقش یک نماینده ظاهر شوید و تلاش کنید لایحه حمایت از حقوق خانواده در مجلس تصویب شود. فراموش نکنید شما در طول بازی می‌توانید هی ازدواج موقت کنید تا امتیاز بالایی به دست بیاورید. سپس بازی را ببندید و بروید ازدواج دوم کنید. در این بازی باید سعی کنید عدالت را بین همسران اول تا آخر تقسیم کنید تا 1up جایزه بگیرید. 

بازی هر بچه یک میلیون تومان
در این بازی سراسر هیجان و شادی و خوشحالی، هر بچه‌ای که تولید کنید یک میلیون تومان امتیاز می‌گیرید. در این بازی محدودیت تولید بچه وجود ندارد و هر چقدر که توانش را داشته باشید می‌توانید بچه بسازید. در این بازی هر بچه که بسازید یک جان‌تان را از دست می‌دهید. البته یادتان باشد این امتیازهای یک میلیون تومانی را دولت بعد از یک هفته از حساب بچه‌تان می‌کشد بیرون. لطفا روی این پول حساب نکنید. 

بازی هر ایرانی هزار متر
شما در این بازی که درازترین بازی جهان محسوب می‌شود باید به عنوان یک ایرانی هزار متر زمین به دست بیاورید. منتها روی یخ. نکته: این بازی را نمی‌توانید سیو کنید. 

بازی نفت سر سفره
شما در این بازی باید با پیت، سطل، دبه، پارچ و غیره نفت را از پالایشگاه‌های نفت در جنوب کشور به سفره‌های مردم در سراسر کشور منتقل کنید. 

بازی مشکل جوانان ما
در این بازی دیالوگ‌محور، شما باید جلوی دوربین بنشینید و مشکل جوانان ایران را اعلام کنید. مقابل شما یک مجری قشنگ قرار دارد که هر چه بگویید لبخند می‌زند. هر حرفی که شما بزنید و مجری لبخند پهن‌تری بزند، امتیاز بالاتری می‌گیرید. 
 
بازی مصاحبه در فرنگ 
در این بازی شما به جاهای مختلف سفر می‌کنید و هر جا دکمه‌ی قرمز دوربین روشن بود می‌روید جلویش و مصاحبه می‌کنید. مقابل شما ممکن است مجری‌های معروف، ناشناس، بدون حجاب و غیره قرار داشته باشند. اصلا نترسید. به حرف‌تان ادامه دهید. در این بازی هر حرفی که شما بزنید و چشم مجری از تعجب گردتر شود، امتیازی بیشتری می‌گیرید. اگر بتوانید پاسخی بدهید که چشم مجری قلنبه بزند بیرون، 1up می‌شوید.




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 24 مهر 90، شماره‌ی 2286
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)


شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۰

مسعود ده‌نمكی و آنجلینا جولی – با حفظ فاصله – روی كاناپه


 
 


هفته گذشته، خبرهای بامزه‌ای درباره حضور خواهرمان آنجلینا جولی در ایران منتشر شد. ما صبر كردیم آب‌ها از آسیاب بیفتد تا بتوانیم ته و توی قضیه را دربیاوریم. 

 
جریان مسعود ده‌نمكی و آنجلینا جولی
مسعود ده‌نمكی روی كاناپه، آن سمتی كه آنجلینا جولی ننشسته بود، نشست و گفت: «به من آنجلینا جولی پیشنهاد شد كه بنده رد كردم.»
ما: «كجا به شما پیشنهاد شد؟»
ده‌نمكی: «در شهر به من پیشنهاد شده بود. ما از وقتی آمدیم شهر و فیلم ساختیم خیلی پیشنهادها به‌مان شده كه بیشترش را بنده رد كردم. جالب اینجاست كه قبل از اینكه بنده وارد سینما بشوم خودم به دیگران پیشنهاد می‌كردم، الان كه وارد سینما شده‌ام دیگران به من پیشنهاد می‌دهند.»
ما: «در قضیه خواهرمان آنجلینا جولی، چه كسی پیشنهاد كرد و چرا؟»
ده‌نمكی: «علی سرتیپی، تهیه‌كننده، زنگ زد و گفت آنجلینا جولی رو دارم به تو پیشنهاد می‌دم، می‌خوای توی فیلمت بازی كنه؟ كه من قاطعانه گفتم نه.»
ما: «نظر آنجلینا جولی چی بود؟»ده‌نمكی: «نظر من مهم بود كه بنده موافق نبودم. قرار بود اگر بنده موافقت كنم با آقا براد، شوور آنجلینا خانوم، تماس بگیرند و نظرش را بپرسند كه موافق است خانومش بیاید توی فیلم من بازی كند و مثل بازیگران اخراجی‌ها جهانی و مشهور شود یا نه. كه چون بنده كه هنرمند مردمی هستم نمی‌خواستم پای آقای براد پیت به مسائل خصوصی سینمای ما باز شود این پیشنهاد را رد كردم.»
 
ما یاد یك حكایتی افتادیم و گفتیم: «یك رفیق آس و پاسی داشتیم می‌گفت «نمی‌خواهد با دختر مدیرعامل فلان بانك ازدواج كند.» ما می‌گفتیم مگر فلانی گفته بروی با دخترش ازدواج كنی؟ رفیق آس و پاس ما می‌گفت؛ «نه! حتما می‌داند حرفش را زمین می‌اندازم چیزی نمی‌گوید. » 
 
جریان فرج‌الله سلحشور و آنجلینا جولی
فرج‌الله سلحشور آمد و خواست روی كاناپه بنشیند، جا تنگ بود. برای همین، ده‌نمكی خودش را جمع و جور كرد و كشید این‌ورتر. آنجلینا جولی رفت توی دسته كاناپه، كیفش را هم گذاشت كنار دستش. سلحشور نشست این‌ور، آنجلینا جولی آن‌ور، ده‌نمكی وسط.
 
سلحشور گفت: «من به هیچ‌وجه یك تار موی بازیگران ایرانی را با صد بازیگر خارجی عوض نمی‌كنم.»
ما به سلحشور یادآوری كردیم هم نمایش «تار» و باقی سازها و هم «مو» و باقی ساز و كارها، مشكل دارد. برای همین مخاطب ایرانی نمی‌فهمد «یك تار موی بازیگران ایرانی» چی هست و چه شكلی است كه سلحشور حاضر نیست با صد بازیگر خارجی عوضش كند.
سلحشور گفت: «خب حالا. گیر دادی‌ها».
ما گفتیم: «بعد هم سوال اینجاست كه یك تار موی بازیگران ایرانی جزو اموال شخصی محسوب می‌شود یا عمومی؟ اگر اموال شخصی و حریم شخصی است شما نمی‌توانی با چیزی عوضش كنی. اگر هم جزو اموال عمومی محسوب می‌شود شما حق نداری در اموال عمومی دخل و تصرف كنی یا با چیزی تاخت بزنی.»
سلحشور گفت: «خب حالا. گیر دادی‌ها».
در پایان، سلحشور در حالی كه دستش را دور گردن مسعود ده‌نمكی انداخته بود (ده‌نمكی هم دستش را دور گردن سلحشور انداخته بود) گفت: «ما سه تا را كجا می‌برید؟» 
 
جریان آنجلینا جولی
وقتی حرف‌های فرج‌الله و مسعود تمام شد از آنجلینا جولی خواستیم او هم نظرش را اعلام كند.
آنجلینا جولی گفت: «آرزوی من بوده كه در فیلم‌های اخراجی‌ها نقش خواهرانم نیوشا ضیغمی و شیلا خداداد را بازی كنم، كه متاسفانه قسمت نشد. البته وقتی اخراجی‌ها را تماشا كردم مطمئن بودم اگر به جای محمدرضا شریفی‌نیا هم بازی می‌كردم می‌تركاندم، كه نشد. الان هم بی‌صبرانه منتظرم آقا مسعود بگذارد من بیایم به عنوان سیاهی‌لشكر در فیلمش بازی كنم. از آقا فرج‌الله سلحشور هم خیلی ممنونم. ولی نمی‌دانم برای چی. دیگر حرفی ندارم. خداحافظ». 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 23 مهر 90، شماره‌ی 2285
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

گاو هم رسما آدم شد

سیدمحمدجواد ابطحی در پاسخ به سوال یك خبرگزاری گفته است: «این تحلیل‌هایی است كه گاو می‌كند!» و بعد هم انگار از حرف خودش خوشش آمده باشد و ترسیده باشد كه حرفش جایی ثبت نشود و حیف و میل شود، تندی اضافه كرده: «بروید این را بنویسید.»
ما هم حرف گوش كردیم و تندی آمدیم این را نوشتیم و به نكات زیر پی بردیم: 
 
نكات گاوی
- ما از محمدجواد ابطحی ممنون هستیم كه فصل جدیدی در ادبیات سیاسی و دیپلماسی داخلی ایران گشود.
- خوشحالیم كه رسما گاو وارد مناسبات سیاسی شد.
- ما تا الان فكر می‌كردیم كسانی كه مشاور، صاحب‌نظر، تحلیل‌گر و چیزهای دیگر هستند آدم هستند. و خیلی تعجب می‌كردیم اگر آدم هستند این حرف‌ها را از كجاشان در می‌آورند. ولی حالا خیال‌مان راحت شد گاوها نیز دخیل ماجرا هستند.
- خوشحالیم كه علاوه بر ما مردم، گاوها نیز از حقوق شهروندی برخوردارند و می‌توانند آزادانه اظهارنظر و تحلیل كنند.
- با توجه به اینكه گاو هم رسما داخل آدمیزاد به حساب می‌آید، این امر فرخنده و گاوی را به خودم، شما و خانواده محترم و دیگر مسوولان تبریك و تهنیت عرض می‌كنیم. 
 
تحلیل گاوی
ما از یك گاو دعوت كردیم بیاید و با جهان‌بینی خودش مسائل كلان و جزیی ایران، منطقه و جهان را تحلیل كند كه وی چون مشغول نشخوار بود این مهم به وقوع نپیوست.
 
در ادامه عكس منتشر نشده‌ای از چند تحلیل‌گر گاوی (یا چند گاو تحلیلگر) را تقدیم حضورتان می‌كنیم؛
 
 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 21 مهر 90، شماره‌ی 2284
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست

ته و توی گفتار و رفتار آدم‌ها در رابطه‌هاشان را که در بیاوریم یک چیز بیشتر پشتش نیست؛
"مصادره به مطلوب"

یعنی آدم‌ها را در قالبی می‌ریزیم یا به مسیری هدایت می‌کنیم که با دادن کمترین امتیاز، بیشترین نفع را ببریم.‏
.این رفتار را آداب دوستی و در حالت خوش
‌بینانه‌اش اما و اگرهای دوستی و دوست داشتن و دوست داشته شدن مینامیم

در چنین حالتی فرد در موقعیتی قرار می‌گیرد که حس می‌کند در عالم رفاقت زیر سندی را امضا کرده تا بی
‌آنکه دانسته باشد قالبی دیگر برایش بسازند یا در مسیری دیگر هدایتش کنند، و این منجر به غم بزرگی می‌شود که به دل آدم چنگ می‌اندازد. در این حال شکل و کیفیت دوستی برای فرد روشن نیست و وقتی تلاش می‌کند این حس را به زبان بیاورد با خودش می‌اندیشد: «این‌ها که چیزی نیست... واقعا چه چیزی می‌توانم در این‌باره بگویم؟»‏

چیزی نمی‌توان در این‌باره گفت. به یک دلیل ساده؛ چون چیزی نیست.‏




چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰

احمدی‌نژاد هم راضی نیست...



 
«كاناپه حركتی است در چرخه دوار.»
گفتاری از اندیشمندی در سال‌های دورازخانه
 
با توجه به این جمله فلسفی كه درباره كاناپه گفته شده، عجیب نیست كه آقای محمود احمدی‌نژاد دوباره در چرخه دوار حركت بزند و بیاید روی كاناپه بنشیند و همانطور كه روی كاناپه نشسته است بگوید: «محال است شخصی را تخریب كنیم، سپس از او بخواهیم كه زیباترین حرف‌ها را بپذیرد.»
چقدر حرف قشنگی زده آقای احمدی‌نژاد. به‌به. چقدر زیبا. چقدر مفهومی. چقدر آموزنده. همه بیایید از روی این جمله سرمشق‌برداریم و 300بار بنویسیم.
اصلا بیایید همه با هم روی كاناپه بنشینیم و روی این جمله حكیمانه تمركز كنیم.
اصلا بیایید این جمله را تجزیه و تحلیل كنیم و معنای درونش را استخراج كنیم و بر دیده گذاشته و بر جان?جان نهاده و مفهوم اندرش را سرمه چشم كنیم و كلمه به كلمه‌اش را با خط خوش روی تن تاتو كنیمش كه از دل نرود و از جان نرود و از تن نرود؛ 
 
تجزیه و تحلیل:  
محال است: یعنی امكان ندارد. عمرا. رد خور ندارد. كور خواندی. این تن بمیره. 
شخصی: یعنی هر كسی غیر از خودم. دیگران جز من. همه افراد الا من. شما. خود خود شما. داداشت. بابات. هفت جد و آبادت. همه و همه جز من. 
تخریب كنیم: یعنی له كنیم. صاف كنیم. با بولدوزر برویم روش. با تراكتور شخمش بزنیم. با خاك یكسانش كنیم. توجیهش كنیم. 
سپس: یعنی سپس.
زیباترین حرف‌ها: یعنی شعارهای دم انتخاباتی. حرف‌های آنچنانی.
بشنود: یعنی بشنوانده شود.
معنی: عمرا هر كسی غیر از خودم را با بولدوزر برویم روش سپس بخواهیم كه حرف‌های آنچنانی ما را بشنوانده شود.
 
نتیجه: آیا نمی‌شود نه تخریب كنید، نه حرف‌های زیبا بزنید؟
 
بگذریم.
 
آقای احمدی‌نژاد اضافه كرد: «وقتی دانه درشت‌ها آزادانه به ما افترا می‌زنند راضی نیستم یك جوان را به خاطر توهین به رییس‌جمهور شلاق بزنند.»
ما گفتیم: «می‌فهمم. ما هم راضی نیستیم شما راضی نباشی. امیدواریم به جایی برسیم كه اول به خدمت دانه‌درشت‌ها برسند بعد خدمت یك جوان برسند.»
آقای احمدی‌نژاد دوباره اضافه گفت: «راضی نیستم یك جوان به خاطر توهین به رییس‌جمهور شلاق بخورد.»
من گفتم: «خودت گفتی‌ ها. ما هم جوانیم. در ضمن آقایان مدیرمسوول گرامی و سردبیر محترم! لطفا این یادداشت كاناپه را حذف نكنید چون خود آقای احمدی‌نژاد هم راضی نیست.» 
 
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 20 مهر 90، شماره‌ی 2283
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۰

ادبیات تطبیقی؟

خلوت‌گزیده را به تماشا قضای حاجت است؟

استراتژی برقراری محور جامعه



سردار اسماعیل احمدی‌مقدم از مشتریان ثابت کاناپه است. وی این بار وقتی داشت روی کاناپه دراز می‌کشید گفت: «نيروي انتظامي در سال‌هاي اخير با برقراري استراتژي جامعه‌محوري توانسته است علاوه بر افزايش قدرت پاسخگويي به مطالبات مردم، افزايش كارآمدي نيز داشته باشد.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم.» اما شاید شما هم مثل من معنی "برقراری استراتژی جامعه‌محوری" را متوجه نشده باشید. عیبی ندارد. در کل همین قدر معلوم است که جامعه باید محور داشته باشد. اگر نداشت یک محور باید به جامعه اضافه کرد. به برقرار کردن محور در جامعه استراتژی می‌گویند، که به نظر ما و دیگر کارشناسان و کل جامعه، نیروی انتظامی خیلی خوب توانسته در سال‌های اخیر جامعه‌محوری‌اش را برقرار کند. طوری که هم ما، هم دیگر کارشناسان هم کل جامعه برقراری این قضیه را با تمام وجود حس می‌کنیم (و راضی هم هستیم.)
 
احمدی‌مقدم روی کاناپه اضافه کرد: «تلاش داريم نه تنها مسايل اجتماعي را امنيتي نكنيم بلكه مسايل امنيتي را به صورت اجتماعي حل كنيم.»
گفتم: «چی؟»
دوباره گفت: «تلاش داريم نه تنها مسايل اجتماعي را امنيتي نكنيم بلكه مسايل امنيتي را به صورت اجتماعي حل كنيم.»
گفتم: «می‌فهمم.»
 
حالا از نظر اجتماعی نمی‌دانیم، ولی؛ 
1- از لحاظ امنیتی، مدتی است وقتی می‌خواهیم از بقالی آب معدنی بخریم، می‌گوییم بطری آب را بگذارد توی کیسه مشکی که یک موقع کسی ما را مسلح نبیند. 
2- یک بار هم داشتیم توی تهران می‌چرخیدیم رسیدیم به گشت، اولین کاری که کردیم رادیاتور ماشین را خالی کردیم که خشک خشک شویم و آثار آب و آب‌بازی را محو کرده باشیم. 
3- همین چند وقت پیش دوست‌مان رفته بود دریاچه‌ی ارومیه دید هر چی آب دریاچه است دارد به آسیاب دشمن ریخته می‌شود و دریاچه خشک خشک است. خیلی ناراحت شد، خواست از لحاظ اجتماعی اعتراض کند الان دارد از لحاظ اجتماعی استراحت می‌کند که اثر اعتراضش از لحاظ امنیتی خوب شود.
 
چقدر پیچیده شد. بگذریم.
 در پایان از سردار احمدی‌مقدم تشکر می‌کنیم که مرتب به کاناپه سر می‌زند و به او و بر و بچز پلیس می‌گوییم: «نیروی انتظامی... تشکر تشکر...»



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 19 مهر 90، شماره‌ی 2282
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۰

تایتانیک 3000 میلیارد تومانی

 
 
امروز با هم بنشینیم روی كاناپه و قصه تعریف كنیم... یك دوستی داشتیم اهل بیل‌آباد بود. می‌گفتیم: «آرزویت چیست؟» می‌گفت: «بیل‌آباد بشود پایتخت ایران. ما هم بشویم بچه تهران.»
حالا حكایت ماست. ما خیلی علاقه داشتیم برویم فرنگ و كنسرت خواهرمان سلین دیون، خواننده تایتانیك، را از نزدیك ببینیم. ما كه دست‌مان زیر سنگ است و نرفتیم. اما الان محمودرضا خاوری (كه دستش زیر سنگ نیست) رفته نزدیك نزدیك سلین دیون و همسایه‌شان شده و دارد از نزدیك نزدیك هر روز می‌بیندش. اما چطوری؟ 
 
محمودرضا خاوری كیست؟
محمودرضا خاوری از بچگی دوست داشت همسایه سلین دیون شود. او وقتی نخستین بار در خرم‌آباد نشسته بود، توی ویدئویی كه از همسایه‌شان قرض كرده بود، وی‌اچ‌اس تایتانیك را گذاشت و با خارج آشنا شد. او متوجه شد در خارج همه انگلیسی حرف می‌زنند و لئوناردو دی‌كاپریو كه پسر فقیری است عاشق كیت وینسلت، كه دختری پولدار است، می‌شود. او برای همین تصمیم گرفت زبان خارجی یاد بگیرد تا بتواند عاشق دختر پولداری شود.
محمودرضا بعدها گفت: «تایتانیك عامل پیشرفت كشورهاست.»
خاوری كه فیلم تایتانیك را با كیفیت سی‌دی تهیه كرده بود، متوجه شد عشق و هنر و نقاشی با زغال خیلی به هم نزدیك هستند. او برای همین كار با زغال را هم یاد گرفت و توانست بعدها حتی بدون زغال دیگران را سیاه كند.
 
محمودرضا در چت یاهو به پسرش گفته بود: «بابایی! كسی كه با زغال كار می‌كنه و دیگران رو سیاه می‌كنه، باید یاد بگیره دست خودش رو سیاه نكنه. مثل من.» 
 پسر خاوری در جواب گفته بود: «اوه... یو آر مای بیگ من. یس ددی. :) تنك یو ددی.» 
خاوری به پسرش نصیحت كرده بود: «تایتانیك را جدی بگیر تا جدی‌ات بگیرند.» در ضمن اگر مدیرعامل بانك شدی شعارت را بگذار: «بانك تایتانیك... نخستین سلین دیون ایرانی...» 
 
عكسی كه از این گفت‌وگو در اینترنت منتشر شده خاوری را نشان می‌دهد كه كله خودش را جای كله لئوناردو دی‌كاپریو در پوستر تایتانیك مونتاژ كرده است.
 
(عکس آقای خاوری در دفتر روزنامه موجود می‌باشد!)
خلاصه وقتی خاوری به آخر فیلم تایتانیك رسید و آواز سلین دیون را شنید تصمیم گرفت برود همسایه‌شان شود. اما سلین دیون بچه‌ پولدار بود و ویلایش در محله بریدل پث بود. خاوری عزمش را جزم كرد و گفت: «من مدیرعامل بانك ملی می‌شوم و تمام تلاشم را می‌كنم كه 3000 میلیارد اختلاس بشود. بعد می‌روم بغل دست خانه سلین دیون‌اینا خانه می‌خرم.» 
 
سلین دیون در این باره گفته است: «از چند سال پیش یك آقایی با یك حالت مهربان و مردمی می‌آمد و آن طرف خیابان می‌ایستاد و به پنجره آشپزخانه ما زل می‌زد. من از آن موقع فهمیدم كه این آقاپسر تا چندسال دیگر مدیرعامل بانك ملی ایران می‌شود و بچه پولدار.»
خاوری قبل از اینكه از ایران فرار كند به نگهبان بانك ملی گفته بود: «اصلا نگران نباش. تو هم می‌توانی بیایی كنار ویلای ما در كانادا ویلا بخری، فقط كافی است بتوانی به دوربین خوب لبخند بزنی.»  
 
نتیجه‌گیری
این داستان نتیجه‌گیری ندارد. اما ما متوجه شدیم شرایط اختلاس كردن از شرایط وام گرفتن خیلی ساده‌تر است و البته حسنش هم این است كه اختلاس كردن ضامن لازم ندارد اما ضمانت شما را می‌كند كه راحت از كشور خارج شوید. پایان. 
 
 
 
 
 

منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، دوره‌ی جدید، ستون کاناپه، 18 مهر 90، شماره‌ی 2281
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)