‏نمایش پست‌ها با برچسب چیزی نیست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چیزی نیست. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۲

تهران‌زدگی

از تهران خیلی وقت است که زده شده‌ام. سال‌هاست. آلوده شدن به زندگی شهری بیمارم کرده. از کودکی ویروسش را همراه دارم. برای ماندن در این شهر خاکستری و خشن و عبوس یکی دو دلیل بیشتر ندارم. از تهران که می‌روم بیرون دلم برای تهران تنگ نمی‌شود. دلم برای زندگی در جایی که پایتخت نباشد می‌رود. دلم پر می‌زند در شهری زندگی کنم که رودخانه داشته باشد.
یک‌بار سفر یک‌روزه‌ام به بیرون از تهران تبدیل به سفری هزارروزه خواهد شد. مدت‌هاست به هر شهری در این سرزمین سفر می‌کنم، بلیت برگشت نمی‌خرم.


سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۱

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱

به مردن زدن


من دارم می‌رم سفر. این مدت كه نیستم به گلدون‌ها آب می‌دی؟
به گلدون‌ها كه آب دادی، به قناری‌ها دون می‌دی؟
به قناری‌ها كه دون دادی، برای گنجشك‌ها، پشت پنجره خرده‌نون می‌ریزی؟

پشت پنجره خرده‌نون که ریختی، رو قبر مرده‌ها گل‌های تازه می‌ذاری؟

من دارم می‌رم سفر.

این مدت كه نیستم اگه گلدون‌ها رو آب می‌دی، اگه قناری‌ها رو دون می‌دی، اگه برا گنجشک‌ها پشت پنجره خرده‌نون می‌ریزی، من دیگه نرم سفر. دیگه خودم رو نزنم به مردن که کسی برام گل بیاره. اگه قراره از سفر برگردی. اگه قراره دیگه برگردی.




چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

برای تو چیزی نیست

این کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو اسطوره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو خاطره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های عامیانه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو ترانه‌ای بسازد؟

این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده...
من به چه کار می‌آیم با این همه کلمه و ترکیب که نمی‌توانم از کلمه برای سفره‌ی خالی نانی بسازم و رژی که به لب‌هایت بمالی و شانه‌ای برای موهایت.
همیشه به اینجای کار به اینجای متن که می‌رسم تصمیم می‌گیرم تو را با این همه کلمه و ترکیب تاخت بزنم. و تاخت هم می‌زنم. و در متن دست تو را می‌گیرم. در متن تو را می‌بوسم. در متن با تو می‌خوابم. در متن با تو بیدار می‌شوم. در متن برای من می‌خندی. در متن صدات می‌پیچد در همه پاراگراف‌ها. در متن می‌چرخی. در متن می‌رقصی. در متن دامن پایت می‌کنی. در متن باد می‌پیچد زیر دامنت وقتی که می‌رقصی. در متن موهات را باد می‌برد تا صفحات بعد. در متن رد رژت می‌ماند روی لباس من تا آخرین فصل. در متن ویار می‌کنی. در متن به کودک‌مان شیر می‌دهی. در متن هر جا که اسم من می‌آید گوش تو تیز می‌شود. در متن هر جای روایت که باشی من از راه می‌رسم. در متن دانای کلی هستم که به پر و پای تو می‌پیچد. در متن مادام بوواری هستی و من خاطره همه دلبرکان غمگینم را در چشمان تو پیدا می‌کنم. در متن بوی چای می‌آید. در متن برای من چای می‌ریزی. در متن تو را سطر به سطر می‌بوسم. در متن زندگی جریان دارد. در متن در متن زندگی توام. در متن قرص‌های افسردگی اسمارتیزند.

این متن که نوشتم برای تو حاشیه است. این متن برای تو چیزی نیست. برای همین من تو را فراموش کرده‌ام بیرون از این متن. تا خودم در حاشیه بمانم.



+ چیزی نیست

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۱

مادر چه چیز خوبی است

مادر گل‌گاوزبان دم کرده ریخته آورده گذاشته کنار دست من. می‌گوید بساط کتری را دوباره راه انداختم. دیروز رفته یک کتری باب سلیقه‌اش پیدا کرده و خریده و امروز رونمایی‌اش کرده با چایی‌شیرین سر صبح. کتری برقی هیچ وقت جای کتری روی اجاق گاز را نگرفت. همان‌طور که کتری روی اجاق گاز جای سماور نفتی را نگرفت. بوی ترش گل‌گاوزبان قاطی می‌شود با بوی شیرین گل‌هایی که گذاشته روی پیشخوان آشپزخانه. کتاب‌های تازه را از توی کیسه‌ی کنار لپ‌تاپ درآورده، نگاه کرده، رمان «در جمع زنان» نوشته‌ی چزاره پاوزه را از بین کتاب‌ها برداشته و برده و الان که گل‌گاوزبان تمام شده سرم را بردم بالا تا بگویم: «ممنون.» که می‌بینم غرق خواندن است. یک فنجان دیگر گل‌گاوزبان دلم می‌خواهد و لِمش هیچ‌وقت دستم نیامده و وقتی خودم می‌ریزم یا دم می‌کنم بهم نمی‌چسبد، دلم هم نمی‌آید مادر را صدا کنم که از در جمع زنان بیاید بیرون.
سرم را گرم می‌کنم به نوشتن این کلمات.
یاد کتاب‌های کتابخانه‌اش می‌افتم. اول و دوم راهنمایی که بودم بوف کور را نشانم داد و گفت «ما بچه بودیم می‌گفتند این کتاب هدایت را هر کی بخواند خودکشی می‌کند! من می‌گذارمش اینجا توی این قفسه. ولی تو نخوان!» از اتاق بیرون نرفته، شروع به خواندن کرده بودم و دوزار هم سر در نیاورده بودم ولی بعد از چندبار نصفه رها کردن توانسته بودم تا آخر کتاب را بخوانم. خودکشی هم نکردم. اما برای خواندنش در آن سن مسلما زحمتی که می‌کشیدم فرقی با خودکشی نداشت!
برای درمان بیماریِ خواندن، هیچ دوایی جز خواندن انگار سراغ نداشت. کلاس پنجم که بودم یکی از کتاب‌های قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب را تاخت زده بودم با افسانه‌های مللِ یادم نیست کدام یکی از دخترهای فامیل. کتاب درسی کلیله و دمنه‌ی دوران تحصیلش را برایم می‌خواند و می‌گفت: «الان از کلیله و دمنه خبری توی دبیرستان‌ها نیست.»
کتاب که می‌خواند، در طول روز شروع می‌کند برای آدم تعریف کردن. انگار اتفاق‌هایی است که دور و برش درباره‌ی آدم‌هایی که می‌شناسد افتاده. انگار بخواهد از مادربزرگ حرف بزند، از آن روزها که پیش ما می‌آمد، پیش از آن‌که از پیش ما برود.
عمران صلاحی شعری در دوران سربازی‌اش گفته بود درباره گرسنگی و این‌که از پس پخت و پز برنمی‌آید، بعد یاد مادرش می‌کند که هوایش را داشته. آخرین سطر شعرش این است: «مادر چه چیز خوبی است.»
سرم را که می‌آورم بالا می‌بینم کتاب روی مبل است. این سو، روی پیشخوان آشپزخانه، پشت لپ‌تاپ بشقابی از گوجه و خیار خرد شده است که روش سبزیجات معطر و نمک ریخته شده. مادر رفته سر وقت کتری، وقتی به سمت من برمی‌گردد یک لیوان چای توی دستش است.



+ چیزی نیست

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۱

همچین می‌گی چیزی نشده انگار شیر چکه می‌کنه

پا شدم از این سر شمال رفتم تا اون سر شمال دنبال بارون که همچین یه نم بزنه خنک شم و بوی خاک و ماسه و دار و درخت جنگل بلند شه و هوا رو پر کنه. یه تیکه ابر هم توی آسمون نبود. بارون نیومد که نیومد. رسیدیم به تانکر آبی که چمن‌های بلوار رو آب می‌داد آقای راننده سه‌سوت شیشه‌ها رو کشید بالا که همون یه قطره آب هم بخوره به در بسته و به صورت ما نشینه.
دوباره از اون سر شمال برگشتم این سر شمال، گفتم نکنه آسمون تا ببینه من رفتم بارون ببارونه... که نه‌خیر. گرم‌تر شده بود و مرطوب‌تر. ولی خبری از بارون نبود. از شمالی‌ها پرسیدم «من نبودم بارون نیومد؟»
گفتند «نه. ولی یه بوگاتی قرمز رد شد نمره‌شده»
رفتم جلوی پلیس راه رو گرفتم. گفتم: «این آسمون به من راه نمی‌ده.»
گفت: «محور هراز بسته‌س.»
گفتم: «راه نمیاد با من. بارون نمی‌باره.»
گفت: «محور چالوس بسته‌س.»
گفتم: «محور دنیا هم که باشی تا شمال بیای و بری کنار دریا و بارون نیاد بختت بسته‌س.»
گفت: «کارت شناسایی.»
گفتم: «تو پلیس راهی. باید گواهینامه رانندگی بخوای.»
گفت: «کارت شناسایی، گواهینامه رانندگی.»
گفتم: «آسمون راه نیاد با آدم مسوولش کی‎‌یه؟»
گفت: «ما رو گرفتی؟»
گفتم: «مگه زیر نظر شما نیست؟ نکنه باید بروم وزارت امور خارجه.»
گفت: «به اونا هم ربط نداره فکر کنم. اصلا تو قانون پیش‌بینی نشده انگار.»
گفتم: «شما به کارت برس. من هم برم به کارم برسم.»
گفت: «از این راه نرو. ترافیکه.»
گفتم: «باشه.» بعد پام رو گذاشتم رو گاز و از یه راه دیگه رفتم. پلیس راه از توی دوربین داشت برام دست تکون می‌داد. بعد بی‌سیم زد پلیس‌های دیگه هم برام دست تکون بدن. تا از اون سر شمال برسم این سر شمال هر چی پلیس بود برام دست تکون داد. اون‌هایی هم که ماموریت بودند یا مرخصی، به بچه‌هاشون گفته بودند با لباس همیار پلیس اومده بودند سر کوچه واسه من دست تکون بدن.
این که پلیس‌ها جای این‌که سلام نظامی بدن و احترام بذارن برا یکی دست تکون بدن خیلی عادی نیست.
شمالی‌ها ازم می‌پرسیدند: «تهران خبری شده؟ پلیسا چرا این‌طوری می‌کنند؟»
مسافرها ازم می‌پرسیدند: «شمال خبری‌یه؟ پلیساشون چرا این‌طوری‌ان؟»
از محور هراز دور شدم. توی هندسه باید دور محور بگردی اینجا باید ازش بری بالا. سر محور هراز و سر محور چالوس سال‌هاست تلاش می‌کنند به هم برسن. ولی نمی‌شه. علم هندسه هم کمکی بهشون نمی‌کنه. محور چالوس به کمک‌های مردمی چشم دوخته. ولی مردم تلوتلو خوران پاشون رو می‌ذارن روی گاز و محور هراز یا محور چالوس رو زیر پا می‌ذارن. کاری هم ندارند به این‌که هراز و چالوس که همه رو به همه‌جا رسوندند خودشون می‌خوان به کجا برسند.
کنار دریا یکی داشت آه می‌کشید.
من هم داشتم آه نمی‌کشیدم.
گفت: «آدم چه چیزایی توی زندگی که نمی‌بینه. حتا به عقل جن هم نمی‌رسه.»
گفتم: «عباس صفاری می‌گه یه جایی، یه گوشه دنیا رو بلده که حتا به عقل جن هم نمی‌رسه.»
یارو گفت: «من همه جا رو دیدم.»
گفتم: «سفر زیاد می‌ری؟»
گفت: «یه جایی هست توی جاده چالوس به اسم همه جا. اون‌جا رو که ببینی یعنی همه جا رو دیدی. البته من اونجا رو هم ندیدم. ولی درباره‌ش خیلی شنیدم. اما خودم همه جا رو دیدم. همه جای واقعی رو.»
گفتم: «عباس صفاری می‌گه اگه یه نفر تو رو ببینه، خوب ببینه، دنیا رو دیده. دیگه لازم نیست دنیا رو ببینه.»
گفت: «عباس صفاری زیاد می‌خونی؟»
گفتم: «بیا قدم‌زنون بریم تا کتابفروشی برات کتابش رو بخرم.»
گفت: «اینجا یه شهر ساحلی‌یه. فقط پلاژ داره و فست‌فود و کته‌کبابی. لوتی و دلبربازی و غزل‌خون هم دیگه نداره. کتابفروشی هم نداره.»
گفتم: «پس بریم یه شهر دیگه که کتابفروشی داشته باشه.»
راه افتادیم. دوباره از این سر شمال رفتیم تا اون سر شمال. کتابفروشی نبود که نبود.
گفت: «راستی واسه چی اومدی شمال.»
گفتم: «اومده بودم بارون ببینم ولی ندیدم.»
گفت: «چشات رو باز نمی‌کنی دیگه. خدافظ.»
سرش رو انداخت پایین و یهو غیب زد. انگار آب شد و رفت توی زمین.
داد زدم: «ولی من نمی‌دونستم اصلا یکی مثل تو، به این قشنگی، داره کنار دریا آه می‌کشه. وگرنه از همون اول به هوای تو می‌اومدم.»
صداش می‌پیچید توی گوشم. نشد بفهمم ولی چی.
بعد رفتم کنار دریا. شروع کردم به آه کشیدن.
آسمون هم صاف صاف بود.
هی آه کشیدم و قایمکی نگاه کردم به پشت سر که ببینم یکی میاد آه نکشه و به اون قشنگی باشه که کسی نیومد.
یکی فقط اومد، قشنگ هم بود اما نه به اون قشنگی، گفت: «آتیش داری؟»
گفتم: «من نبودم بارون نیومد؟»
گفت: «نه. ولی رادیو گفت یکی از دخترای ننه دریا گم شده. دیدن با یه آقایی داشته دنبال کتابفروشی می‌گشته.»
من گفتم: «آقاهه من بودم.»
گفت: «همه‌تون خالی‌بندید. آتیش هم نخواستم بابا.»
ما رو آتیش زد و رفت با حرفش. بعد مامور اومد گفت: «چه نسبتی داشتید؟»
گفتم: «نسبت عجیبی داشتیم.»
گفت: «بچه کجایی؟»
گفتم: «همه جا.»
گفت: «پس بچه محلیم که. من هم بچه وینه‌م. بلدی؟ چند تا پیچ با شما فاصله داره. ببینم مدرسه کجا رفتی؟ هان؟»
گفتم: «چه خبر؟»
گفت: «دختر ننه دریا گم شده. تا پیدا نشه بارون نمیاد.»
گفتم: «من دیدمش.»
گفت: «کجا؟»
گفتم: «همه جا.»
گفت: «امکان نداره. تا همه جا نمی‌تونه بره. اصلا هیچ جا نمی‌تونه بره. اگه از دریا دور باشه و دستش تو دست آدمیزاد نباشه آب می‌شه می‌ره تو زمین. صدسال طول می‌کشه تا بره تو آسمون و ابر بشه و بباره و برگرده دریا.»
گفتم: «چیزی نیست بابا. چیزی نشده.»
گفت: «همچین می‌گی چیزی نشده انگار شیر چکه می‌کنه. به جرم همین ببرم آب‌خنک بخوری خوبه؟»
گفتم: «مگه خشکسالی نیست؟ آب نیست که خنکش باشه.»
گفت: «تو مطمئنی بچه همه جایی؟ اصلا بهت نمیاد بچه اینجاها باشی. اینجایی‌ها این‌طوری نیستند.»
گفتم: «راست می‌گی. بچه هیج کجا نیستم. دلم می‌خواد برای خودم یه کم آه بکشم. از لحاظ قانونی ایرادی که نداره؟»
یه بار دیگه از این سر شمال رفتم تا اون سر شمال. خبری نبود.

دست خالی برگشتم تهران. تهران خشکسالی شده بود.


پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

چیزی گفتی بگو

یه زمان توی جاده‌ی چالوس یه طوری برنامه‌ریزی کرده بودند راننده‌خطی‌ها، که کاست رو از هر طرف می‌ذاشتند، هزارچم رو رد نکرده، جاده‌های شمال محاله یادم بره‌ی حمیرا قاطی باقی ترانه‌ها پخش شه.
از وقتی این رسم رو فراموش کردیم جاده‌های شمال هم ما رو فراموش کردند و ما همدیگر رو و راننده‌ها ما رو.
به راننده‌هه گفتم: «دیدی همچین محال هم نبود. هیچی محال نیست.»
گفت: «چی؟»
گفتم: «هیچی. با خودم بودم.»
گفت: «چیزی گفتی بگو.»
گفتم: «نه. چیزی نیست.»

 
 
+ چیزی نیست‌های دیگر

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

زباله‌جوها و سرود نوروز

دم عید است و می‌رویم کمد لباس‌ها را زیر و رو می‌کنیم. لباس‌های قدیمی و کیف و کفش‌های مستعمل را می‌خواهیم بیندازیم دور. از توی کابینت‌ها کاسه و بشقاب‌ها را برمی‌داریم. شاید میز ناهارخوری هم دیگر دل‌مان را زده باشد. یا هنوز تلویزیون 21 اینچ قدیمی گوشه‌ی انباری باشد. چیزهای دیگر هم هست. خانه‌تکانی است دیگر. 
این چیزها را که می‌گذاریم کنار خریداری ندارد. اگر داشت که تا الان تبدیل به پولش کرده بودیم. چه کار می‌کنیم؟ کیسه کیسه آشغال درست می‌کنیم و می‌اندازیم دور، سر کوچه.
یک کار ساده هم می‌شود کرد. اگر به آمارها نگاه کنیم و گرانی و تورم و بیکاری را در نظر بگیریم، هزینه‌ی درمان و تحصیل و مسکن و چیزهای دیگر را، برای خانواده‌های آبرومند چندسر عائله کمی سرخ نگه داشتن صورت با سیلی سخت‌تر شده و گران از آب در می‌آید. دم عیدی، توی خیابان که راه بروید، "زباله‌جو"ها را می‌بینید. خیابان‌خواب هم نیستند، یا معتاد، یا دزد، که بگویید دنده‌شان نرم، تقصیر خودشان است. هر چند معتاد هم بیمار اجتماعی است. اما "زباله‌جو" انسان محترمی است. بایستید و به کاری که می‌کند توجه کنید. لباس و کفش و کیف را از توی آشغال‌ها می‌کشد بیرون، مانده‌های غذا را از روش می‌زند کنار، کیک مالیده به کیف را با آستین کتکش پاک می‌کند، لباسی را که پیدا کرده، می‌تکاند و تا می‌زند. بعد یافته‌ها را می‌گذارد در کیف پارچه‌ای یا کوله‌ای که دارد. که ببرد خانه و بتواند با لباس نوتر (صرفا از لحاظ زمانی و ورود آن لباس به خانه نسبت به چیزهای دیگر) سال را نو کند.
خب. از جیب که نمی‌خواهد خرج کنیم. دخل و خرج‌مان هم که معلوم است با هم نمی‌خواند. ادای نیکوکاری هم که نمی‌خواهیم دربیاوریم. پز کار خیر هم که توش نیست. یک چیزی است پنهان و پیش خودمان می‌ماند. کاری هم ندارد. لباسی را که هنوز نو است خودمان تا کنیم و بگذاریم در کاورش. کفش را واکس بزنیم و بگذاریم در جعبه‌اش. کیف را بگذاریم در پاکت دستی فروشگاهی که ازش خرید می‌کنیم. یک نسخه از سرود کریسمس را هم بگذاریم توی جیب یکی از لباس‌ها. و این‌ها را مرتب بگذاریم سر کوچه. تلویزیون و یخچال قدیمی را که سمساری مفت از دست‌مان در می‌آورد هم می‌تواند اسباب خوشی خانواده‌ای دیگر شود. صبر کنیم و با عذرخواهی تقدیمش کنیم به مرد یا زن آبرومند که دارد لای زباله‌ها جست‌وجو می‌کند. عذرخواهی کنیم که شرایط این طوری است. و وقت چهارشنبه‌سوری که شد از روی آتش بپریم و آرزو کنیم زردی ما کم شود و بدون سیلی هم دوزار سرخی روی صورت‌مان پیدا شود. فقط دوزار.
دارد عید می‌شود. ادبیات عامیانه هم زار می‌زند: عید آمد و ما لختیم / رفتیم به بابام گفتیم / بابام گفت به چُ..َم به نیم‌چُ..َم / برای عیدت می‌چُ..م.
دارد عید می‌شود... و این اواخر شهروند جدیدی به شهر اضافه شده که غصه دارد اما تقصیری ندارد؛ شهروندی به نام زباله‌جو.




دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۰

چیز کوچکی به نام بی‌حواسی و فاجعه‌ی بزرگ

اگر اینجا دریا بود کشتی‌هام غرق شده بود اگر صحرا کاروان را با شترهاش برده بودند اگر کوه بهمن آمده بود روی این کلبه‌ی کوچک اگر بم بود زلزله آمده بود و الان عکس من شبیه عکس مردی بود از پشت سر که دو کودک مرده‌اش را بغل گرفته و نمی‌داند چه خاکی به سرش بریزد اگر بیدگنه بود جای من را در گوگل‌مپ یک حفره‌ی بزرگ پر کرده بود اگر تاریخ بود چنگیزخان تاریخش را عقب کشیده بود اگر جغرافیا بود چنان خشکسالی بود که به دمشق اگر مجنون بود خودش صیاد آهو بود جای آنکه ناجی‌اش باشد اگر ریاضیات بود هندسه بود تهی بود از هر طرف که نگاه می‌کردی اگر جامعه بود زیر خط غم بود جایی پایین‌تر از خط فقر اگر خیابان ولیعصر بود زمستان بود سرد بود تا صبح برف بود اگر ایستگاه قطار بود قطار رفته بود و واگن‌هاش را یادش رفته بود دنبال خودش راه بیندازد و ببرد و ما هاج و واج مانده بودیم با بلیط های یک‌طرفه در دست اگر هواپیما بود که تا حالا سقوط کرده بود پیش از آنکه بسته‌ی شکر را باز کرده باشی و در چای بعد از شام ریخته باشی تا زندگی به کامت شیرین شود اگر...
این مصیب تمام که نمی‌شود اگر نباشی یا اگر تو باشی و من حواسم نباشد که هنوز کشتی‌هام غرق نشده شتر را با بارش نبرده‌اند بم زلزله نیامده تهران نلرزیده چنگیز ساعتش خوابیده پایش شکسته حمله نمی‌کند باران می‌بارد باران می‌بارد و آهو جست و خیز می‌کند در دشت جای تو تهی نیست و بالای خط غم شادی است و خیابان ولیعصر را آذین بسته‌اند دوباره و تا صبح برف نمی‌بارد و قطار دارد سوت می‌زند که جا نمانیم و هواپیما با این‌که چرخش باز نشده برای اولین‌بار در تاریخ این سرزمین به زمین نشسته است و خون از دماغ کسی نیامده. فکر کن اگر بودی و حواسم بود انگارسوار آن هواپیما بودیم شکر را در چای ریخته بودیم و آب هم در دل‌مان تکان نمی‌خورد...
این مصیبت تمام که نمی‌شود اگر نباشی یا اگر حواس من نباشد. بی‌حواسی باز کار دست من ندهد؟ روی دست‌مان نماند بلیت‌های این قطار بی لوکوموتیو. بی‌حواسی دارد کار دستم می‌دهد. ساعت چند است؟ این کدام پرواز است؟ این کدام خیابان ولیعصر؟ بی‌حواسی دارد کار دستم می‌دهد. می‌ترسم اسم من را که در گوگل‌مپ جست‌وجو کنی باز در بم زلزله شود چیزی در تهران منفجر شود و زیر بهمن یازدهم دی ماه بمانم. می‌شود این‌قدر دیر شود یعنی؟ که بخوابی بیدار شوی ببینی هنوز خوابی. نگو چیزی نیست. نگو این‌ها که چیزی نیست... چیزی هست... چیزی هست... نگاه این بی‌حواسی دارد کار دستم می‌دهد. روی دست‌مان نماند این بسته‌ی هنوز بازنشده‌ی شکر... این‌بار شاید خلبان دیگری به ما خیر مقدم بگوید که با چرخ باز هم نتواند بنشیند بیا پیش از این‌که تمام شویم آغاز کنیم و دست هم را بگیریم.


چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۰

جای چیزها

چیزها را باید ببینیم و از کنارشان به راحتی نگذریم. باید نام‌شان را بدانیم و جای‌شان را در زندگی علامت بزنیم. چیزها را باید از چیزهای دیگر جدا کرد. هر چیزی را سر جای خودش گذاشت و زمانی را که مختص آن چیز است به درستی درک کرد. مثل لباس‌های زمستانی و تابستانی. لباس‌های زمستانی در فصل گرما دم دست نیست اما دور از ذهن هم نیستند و جای‌شان مشخص است اما نه تنها دم دست که جلوی چشم هم نیستند، موقعش که شود جای‌شان را با لباس‌های تابستانی عوض می‌کنیم. چیزهای دیگر هم این‌طوری است. باید بدانیم این چیزها وقتی در زمان و جای نادرست جلوی دست و پا قرار می‌گیرند آزارنده می‌شود و مشکل ایجاد می‌کنند. چیزهای کوچک یک دفعه به چشم می‌آیند و مصیبت درست می‌کنند و چیزهای بزرگ را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. مثل وقتی که مشغول جمع کردن چمدان برای سفری دو هفته‌ای هستی - که چیز بزرگی است - اما چیزهای کوچکی مثل دوربین عکاسی، کتاب شعر یا رمان، دفتر یادداشت، روان‌نویس مشکی، کارت شناسایی، زیرانداز، شکر قهوه‌ای، سرپایی و چیزهای کوچک دیگر را فراموش می‌کنی در چمدان که چیز بزرگی است بگذاری و هر بار که به هر کدام آن‌ها نیاز پیدا کنی سفرت را به راحتی می‌توانی کوفت خودت کنی، آن هم به خاطر چیزهایی به این کوچکی. به خاطر چیزهایی که چیزی نیستند.‏
چیزها که این‌طوری‌اند توی زندگی، شاید آدم‌ها هم.‏






جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۹۰

چیزی از سال‌ها قبل برای سال‌ها بعد

یک چیزی هست که به زبان نمی‌آوری. می‌ترسی چیزی نباشد یا چیز کمی باشد چیزی که برای گفتن کم است یا دایره‌ی کلمه‌هایت لغت مناسبی برای توضیحش در اختیارت قرار نمی‌دهد. یک چیزی هست. چیزی که نمی‌دانی چیست. دست‌هات را می‌کنی در جیبت و راه می‌روی، به کسی می‌رسی نگاهت را می‌دزدی تا چشم در چشم نشوی. او می‌پرسد: «چیزی‌ت شده؟» تو می‌گویی: «نه. چیزی نیست.» و به راهت ادامه می‌دهی.
سال‌ها بعد این چیزها، این حرف‌های نگفته، تبدیل به چیزی می‌شود که می‌دانی چیست، اما نمی‌دانی از کجا آمده. چیزی مثل بغضی نارس در گلو. آن موقع دیگر نگاهت را از چشم دیگران نمی‌دزدی. بی‌تفاوتی. زل می‌زنی به چشم‌ها. به دیگران. آن‌ها می‌پرسند: «چیزی‌ت شده؟» و تو لب از لب باز نمی‌کنی که بگویی نه چیزی نیست و بعد به راهت ادامه دهی. می‌دانی لب از لب باز کنی بغض نارس می‌رسد و...
سال‌ها قبل باید چیزی را ناگفته نمی‌گذاشتیم و حرف‌ها را به زبان می‌آوردیم.




+ چیزهای ترسناک
 
+ اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست 
+ چیزهای کوچک
+ این هم چیزی نیست

+ واقعا چیزی نیست؟

+ چیزی نیست؟

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

چیزهای ترسناک

وقتی به آدم‌ها می‌اندیشی، چه چیزهایی تو را می‌ترساند؟ وقتی آدم‌ها به تو می‌اندیشند چه چیزهایی آن‌ها را می‌ترساند؟


گاهی چیزی را می‌گوییم چیزی نیست، که دیگری به همان دلیل ناچیز از ما می‌گریزد. گاهی از چیزی می‌گریزیم که دیگران دلیلش را نمی‌فهمند.




+ اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

اما و اگرهای دوست داشتن و دوست داشته شدن هم چیزی نیست

ته و توی گفتار و رفتار آدم‌ها در رابطه‌هاشان را که در بیاوریم یک چیز بیشتر پشتش نیست؛
"مصادره به مطلوب"

یعنی آدم‌ها را در قالبی می‌ریزیم یا به مسیری هدایت می‌کنیم که با دادن کمترین امتیاز، بیشترین نفع را ببریم.‏
.این رفتار را آداب دوستی و در حالت خوش
‌بینانه‌اش اما و اگرهای دوستی و دوست داشتن و دوست داشته شدن مینامیم

در چنین حالتی فرد در موقعیتی قرار می‌گیرد که حس می‌کند در عالم رفاقت زیر سندی را امضا کرده تا بی
‌آنکه دانسته باشد قالبی دیگر برایش بسازند یا در مسیری دیگر هدایتش کنند، و این منجر به غم بزرگی می‌شود که به دل آدم چنگ می‌اندازد. در این حال شکل و کیفیت دوستی برای فرد روشن نیست و وقتی تلاش می‌کند این حس را به زبان بیاورد با خودش می‌اندیشد: «این‌ها که چیزی نیست... واقعا چه چیزی می‌توانم در این‌باره بگویم؟»‏

چیزی نمی‌توان در این‌باره گفت. به یک دلیل ساده؛ چون چیزی نیست.‏




شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

چیزهای کوچک

خیلی چیزها را کنار می‌گذاریم که چیزی نیست. که چیز مهمی نیست. که ناچیز هستند. برای چیزی بزرگتر. که چیزهای کوچک حواس‌مان را از چیز بزرگتر پرت نکند. بعد یک روز از خواب بیدار می‌شویم و می‌بینیم چیزی نیست. نه چیزهای کوچک. نه چیزی بزرگ. نه چیزهای کوچک که می‌توانست چیز بزرگی را ساخته باشند. من همیشه دلم برای چیزهای کوچک تنگ شده است. چیزهایی که وقتی بوده فکر می‌کنی چیزی نبوده، وقتی که نیست فهمیدی چیزی کم است.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

این هم چیزی نیست

وقتی شروع می‌کنی به قضاوت خیالت راحت است که قضاوت نمی‌شوی. چیزها را می‌گذاری کنار هم و دقیقا همان چیزی را از ته و توی آن چیزها استخراج می‌کنی که می‌خواهی نتیجه‌ی قضاوتت باشد. دقیقا همان چیزی را انتخاب می‌کنی که چیزهای دیگر را در ذهنت بی‌ارزش نشان دهد. همان چیزی که وقتی به دستش آوردی توی ذهنت به چیزهای دیگر که فکر می‌کنی بگویی: «این‌ها که چیزی نیست.» و آن چیزها که چیزی نیست هر قدر هم چیز قابل توجهی باشد در نظر تو بدیهی و علی‌السویه و ناچیز است و این موضوع تو را آرام می‌کند. چون وقتی شروع به قضاوت دیگران می‌کنی خیالت راحت است که دیگران نمی‌توانند تو را قضاوت کنند. و کسی که قاضی است کلاهش روی میز یا گل چوب لباسی است و فرصت نمی‌کند یا دستش نمی‌رود که آن را برای خودش قاضی کند. و البته این هم چیزی نیست.


+ واقعا چیزی نیست؟
+ چیزی نیست؟

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

واقعا چیزی نیست؟

اگر حواست به چیزها نباشد، یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌گویی: «چیزی نیست... این‌که چیزی نیست.» و بعد خیلی راحت دوباره می‌خوابی.‏


+ چیزی نیست

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۹۰

چیزی نیست

تبدیل شدن به چیزی که نیستی که چیزی نیست. خیلی ساده است.
تبدیل شدن به چیزی که می‌خواهی چیزی که هستی که باید باشی که باید بشوی خیلی ساده نیست. اصلا ساده نیست. برای همین وقتی می‌خواهیم تبدیل شویم به چیزی که می‌خواهیم کم کم چیزی می‌شویم که نمی‌خواستیم و چیزی که نمی‌خواهیم چون تبدیل شدن به چیزی که نیستی خیلی ساده است و یک‌مرتبه می‌بینی چیزی هستی که چیزی هم نیست و چیزی هم نیستی که هستی و این موضوع هرگز در ذهن ما چیزی نیست چون حواس‌مان به چیزی نیست. یک روز صبح چشم‌مان را باز می‌کنیم و به جای آدمی دیگر زندگی می‌کنیم. خیلی ساده است. و چیزهای ساده غم بزرگتری دارند. برای همین وقتی به کسی می‌گوییم چه‌مان شده است و به چه چیزی تبدیل شده‌ایم یا داریم می‌شویم، می‌گوید: «چیزی نیست... این که چیزی نیست.»