جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹

شعری برای دیواری که تا صبح خراب شد

یک‌جایی دور از این شهر
می‌گویند خوابیدن زن کنار دیوار گناه دارد
گناه من دارم
که نه رویم یادگاری می‌نویسی
نه کنارم می‌خوابی
از من بالا که رفتی
دیدی کوتاه‌تر از این دیوار گیرت نمی‌آید
گفتی یک‌جایی دور از این شهر
می‌گویند خوابیدن زن کنار دیوار گناه دارد



خبر: : براساس جدیدترین فتوای مفتی زن سوری، خوابیدن زنان در کنار دیوار به دلیل مذکر بودن کلمه "دیوار" در ادبیات عرب، حرام است.

پنجشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۹

الاغ‌سواری در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی همکف
در باز شد و مهدی کلهر مشاور رسانه‌ای نهاد ریاست جمهوری وارد آسانسور شد.
گفت: «من کلهرم.»
گفتم: «آخی... کلهر جان تو توی زندگی من آسانسورچی خیلی تاثیر داشتی. یعنی به جون خودت یه بار حالت ازدواج پیدا کرده بودم و می‌خواستم ازدواج کنم... اما... توی همون هیر و ویر حالت ازدواج و خواستگاری بودم که اون جریان تعقیب و گریز "شهرک اکباتان" رو شنیدم خیلی ناراحت شدم... آقا اون ماجرا رو که شنیدم اصلا بی‌خیال زن گرفتن شدم... پس فردا کی جونش رو داره از این طبقه بدوئه به اون یکی طبقه... بعد نه که من هم مثل تو سلبریتی‌ام، این مسائل خصوصی‌مون حالت عمومی پیدا می‌کنه... خوبیت نداره دیگه تو در و محل فردا بگن این آسانسورچی‌یه فلان و بیسار...»
گفت: «ما رو گرفتی؟»
لبم رو گاز گرفتم و گفتم: «هییین! حرف بد؟ من دارم می‌گم توی زندگی من خیلی تاثیر داشتی... دارم می‌گم با شنیدن ماجراهای شما بوده که...»
گفت: «تو خودت به روح اعتقاد نداری؟ نه؟»

طبقه اول
در باز شد و یک خانمی سوار بر الاغ وارد آسانسور شد.
من گفتم: «خانوم عزیز! بی‌زحمت وسیله‌ت رو ببر توی پارکینگ پارک کن.»
خانومه گفت: «واه! واه! تا دیروز کسی به الاغ‌سواری ما خانوم‌ها ایراد نمی‌گرفت. حالا چی شده؟»
کلهر گفت: «اتفاقا در مورد همین دوچرخه‌سواری خانم‌ها؛ من سؤال کردم كه بالاخره در گذشته دور، زنان الاغ سوار نمی‌شدند؟ چرا الاغ‌سواری زنان ممنوع اعلام نشد؟ الان فرق پالان الاغ با زین دوچرخه در چیست؟»
بعد به من گفت: «از نظر من عیبی نداره خانوم‌ها الاغ سوار بشند. مزاحمش نشو.»

طبقه دوم
در باز شد و یک خانمی سوار بر دوچرخه وارد آسانسور شد.
من گفتم: «خانوم عزیز! بی‌زحمت وسیله‌ت رو ببر توی پارکینگ پارک کن.»
خانومه گفت: «واه! واه! چطور تا دیروز خانوم‌ها سوار الاغ می‌شدند کسی کاری به کارشون نداشت؟»
کلهر دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت: «اتفاقا در مورد همین دوچرخه‌سواری خانم‌ها؛ من سؤال کردم كه بالاخره در گذشته دور، زنان الاغ سوار نمی‌شدند؟ چرا الاغ‌سواری زنان ممنوع اعلام نشد؟ الان فرق پالان الاغ با زین دوچرخه در چیست؟»
بعد به من گفت: «از نظر من عیبی نداره خانوم‌ها دوچرخه سوار بشند. مزاحمش نشو.»
من گفتم: «ببین کلهر جان! به سوال خوبی اشاره کردی. فرق پالان الاغ و زین دوچرخه که خیلی مشخصه؛ پالان الاغ روی دوچرخه بند نمی‌شود. از اون طرف هم زین دوچرخه روی الاغ پیچ نمی‌شود.»
کلهر گفت: «جدی؟ من نمی‌دونستم. دیگه چه فرقی می‌کنه؟»
گفتم: «یه فرقش هم اینه که قدیم مردم سوار الاغ می‌شدند و الاغ‌ها به حرف مردم گوش می‌کردند. ولی الان...»
گفت: «یعنی می‌خوای بگی...»
گفتم: «بله! دقیقا! الان ولی برعکس شده...»
گفت: «یعنی می‌گی برعکس شده...»
گفتم: «دقیقا! الان برعکس شده! الان مردم سوار دوچرخه می‌شن و این دوچرخه بدبخت بر خلاف الاغ که گوش درازی داره، اصلا گوش نداره که به حرف مردم گوش بده.»

طبقه سوم
خانومه که سوار دوچرخه بود به خانومه که سوار الاغ بود گفت: «حالا فکر نکن شاسی‌بلند سوار شدی خبری‌یه‌ها... خرده‌بورژوای تازه به دوران‌رسیده...»
خانومه که سوار الاغ بود به خانومه که سوار دوچرخه بود گفت: «بیچاره اگه می‌دونستی غربی‌ها دوچرخه رو طوری طراحی کردن که [...]، همین الان دوچرخه‌ت رو آتیش می‌زدی...»
خانوم دوچرخه‌سوار و خانوم الاغ سوار داشتند با خودشان صحبت می‌کردند. ما هم اصلا دخالت نمی‌کردیم.

طبقه چهارم
موضوع حرف‌ها خیلی دوچرخه تو الاغی شده بود. برای همین همه‌مان داشتیم یک شعری را که تلویزیون سال‌ها پیش پخش می‌کرد می‌خواندیم؛
- «قلی و بابا حکیم روی الاغ سوارند...
توی الاغ سواری دیگه لنگه ندارند... اع عییع اع عیییع!»

طبقه پنجم
همه جا ساکت بود ناگهان الاغی که این خانومه سوارش بود گفت... 

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 409
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

پنجره زودتر می‌میرد



پنجره زودتر می‌میرد
پوریا عالمی

نشر علم
آبان 1389


نامزد یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی هوشنگ گلشیری
+
نامزد جایزه‌ی رمان متفاوت سال، واو.


بعضی از جاهایی که درباره‌ی کتاب نوشته‌اند؛

- goodreads
- از ساراماگو تا پوریا عالمی؛ در ستایش مرگ یا نیمه روشنایی؛ بلقیس سلیمانی / روزنامه‌ی شرق + ،
- «پنجره زودتر می‌میرد» رمان طنز نیست؛ رضا ساکی / روزنامه‌ی فرهیختگان + 
- درباره‌ی پنجره زودتر می‌میرد؛ شرمین نادری / هفته‌نامه‌ی چلچراغ
- وصل یکی مکتوب؛ شیخ پشم‌الدین قزلباخی / مطبع‌الموالات
- درباره‌ی پنجره زودتر می‌میرد؛ کیوان ارزاقی / اینجا (نقل از مجله‌ی رودکی)
- یک رمان کوتاه و شاهکار و ساده؛ رضا زینالی / نیمه‌ی خالی لیوان
- رقص بندری با آژیر جنگ، کامران معتمدی
- من و پوریا و کتاب‌هاش؛ دکتر علی انجیدنی / طبیب‌ستان
- داستان‌هایی که می‌ستایم، به انتخاب وبلاگ موش نویسنده
- من به راحتی می‌توانم درکش کنم / پیپ خسته
- یک رمان متفاوت؛ حمیدرضا زاهدی / احتمالا گم شده‌ام
- پیشنهاد کتاب؛ نسیم / دل‌گپ 
- نوار سیاه بر رخساره پنجره؛ علی رشوند / هرانک
- روایت نسل‌هایی که قرار بود / گاه‌نوشته‌های یک پرنده 
- عکس - متن / کیوان ارزاقی
- پنجره؛ لیلا بابایی فلاح / خلوت لیلا


مثل شمعی در دریچه‌ی باد؛ شهرنوش پارسی‌پور / رادیو زمانه
گفت‌وگوی رادیویی (با محوریت طنز)؛ کارشناس - مجری رضا ساکی / ایران‌صدا
سین جیم پوریا عالمی، روزها اندیشه آزادی شب‌ها آزادی اندیشه؛ گفت‌وگوی مفصل (با محوریت طنز) با محمود فرجامی / آی‌طنز

اولین رمان پوریا عالمی و دیگر کتاب‌هایش / معرفی و امکان سفارش کتاب‌ها در کتابفروشی اگر 






رمانی تلخ از یک طنزنویس
علی‌اصغر سیدآبادی
"تا نیمه‌های شب روی چمن‌های میدان شهیاد چمباتمه زدم و به شادی مردم چشم دوختم... هنوز اسمش آزادی نبود. بعدها بزرگ‌ترین چیزی را که توی شهر پیدا کردند اسمش را گذاشتند آزادی، تا به سر کسی نزند آزادی چیز کوچکی است که می‌شود باهاش ور رفت یا می‌شود روی یک برگه کاغذ نوشت و شکلش را کشید. زیر بزرگ‌ترین چیز شهر خوابم رفت..."
این پاره‌ای از رمان پوریا عالمی است با نام "پنجره زودتر می‌میرد" که نشر علم آن را منتشر کرده است. من قرار نیست اینجا بهترین رمان‌های سال را انتخاب کنم. از رمان‌های امسال چیز زیادی نخوانده‌ام ، اما از رمان پوریا عالمی خوشم آمده است. نه که فکر کنم از بهترین رمان‌هاست؛ اما رمان نسبتا خوبی است. شاید اگر پوریا طنزنویس نبود، نیازی به نوشتن این چند خط احساس نمی‌کردم. طنزنویسی پوریا و شهرتش در این زمینه عوض این که به او کمک کند و کارش را در معرفی رمانش آسان‌تر کند، به ضرر رمانش تمام شده است. من در واقع در دفاع از جنبه رمان‌نویسانه او در برابر جنبه طنزنویسانه‌اش این چند خط را می‌نویسم.
"پنجره زودتر می‌میرد" رمانی است که آدم‌هایش دو حادثه بزرگ تاریخ معاصر ایران را از سر گذرانده‌اند، درباره یکی از بحرانی‌ترین دهه‌های تاریخ معاصر ایران؛ دهه شصت. این رمان داستان زندگی یک خانواده است در جنگ. نام‌گذاری شخصیت‌ها، پنجره که آرمان (که حالا دیوانه شده است) آن را به عنوان موضوع نگرانی‌اش برگزیده است و از مردنش می‌ترسد، می‌تواند ما را به وادی نوعی سمبولیسم بکشاند، اما من ترجیح می‌دهم که رمان را بدون توجه به این نام‌ها بخوانیم و بگذاریم خود داستان، و خود زندگی برای‌مان بگوید.


فلاش‌بک به سیاست
علی مسعودی‌نیا
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 15 فروردین 1391
«پنجره زودتر می‌میرد» جدا از تمامی محاسن و معایب احتمالی، سه حسن بسیار بزرگ دارد. این محاسن آن‌قدر مهم و ارزشمند هستند که کتمان آن‌ها را باید به حساب بی‌انصافی و کوته‌بینی گذاشت؛ ولو این که کتاب را نپسندیده باشیم(که من نپسندیده‌ام). در حقیقت گمان می‌کنم اهمیت رمان‌واره‌ی «پوریا عالمی» نه در بعد ساختاری و عناصر دخیل در ساختار آن(از قبیل زبان، فرم روایت، شخصیت‌پردازی و...)، که در معنای ماهوی آن در بطن داستان‌نویسی امروز ایران است. این معنای ماهوی بر آن سه خصیصه‌ای استوار است که از آن‌ها به عنوان «حُسن» یاد کردم. پیش از پرداختن به این خصایص، باید به این نکته اشاره کنم که به گمان من، در شرایط امروزین داستان‌نویسی ایران، بیش
از آن که به خلق داستان‌های «خوب»(یعنی داستان‌هایی که وجوه زیبایی‌شناختی قابل دفاعی دارند) نیاز داشته باشد، به جسارت «خلق» و احتراز از «جریان غالب» نیاز دارد. نخستین خصیصه‌‌ی مهم رمان‌واره‌ی «عالمی» در همین حیطه رخ می‌دهد: او می‌کوشد تا هم در حوزه‌‌ی ساخت و هم در حوزه‌ی درون‌مایه، از جریان غالب داستان‌نویسی امروز فاصله‌ای معنا‌دار بگیرد. او از آن‌چه که گویا طبق توافقی خاموش میان منتقدان، ژورنالیست‌های ادبی، ناشران و مجمع عمومی خوانندگان رمان فارسی به عنوان استاندارد داستان‌نویسی معرفی و تبلیغ می‌شود، دوری بگزیند؛ حال آن‌که احتمالا می‌توانست در همان نُرم اثر پر‌فروش‌تر و پر‌سر و صدا‌تری را عرضه کند. خصیصه‌ی دوم که می‌شود گفت استراتژی او برای رسیدن به خصیصه‌ی نخست بوده، ورود وی به عرصه‌ی اکسپریمنتالیسم است. او برای ایجاد فاصله با جریان غالب، وارد حیطه‌ی تجربه‌گرایی می‌شود و از روایت داستانش به شیوه‌های معهود و محبوب پرهیز می‌کند. اما نتیجه‌‌ی این دو به یک اتفاق مهم منجر می‌شود. اتفاقی که شاید خود مولف هم بر آن وقوف توام با اشرافی نداشته‌باشد و از سویی به‌شخصه ندیده‌ام جایی در مطالب معدودی که به این کتاب پرداخته‌اند، به آن اشاره‌ی پر‌رنگی شده باشد: «پنجره زودتر می‌میرد» تلاشی عزیز است در راه احیای رمان «سیاسی/ اجتماعی». یعنی رمانی که صراحتا موضوع خود را سیاست می‌گیرد و آن را در یک متن اجتماعی مطرح می‌کند. این ژانر که از اصیل‌ترین و ریشه‌دار‌ترین انواع داستان معاصر ایران است، در گذر زمان به دلایل عرضی و جوهری مختلف به دست فراموشی سپرده شده‌است. اما آن‌قدر ظرفیت دارد و آن‌قدر در فرهنگ سیاست‌زده‌ی ایران محق به ادامه‌ی حیات است، که هر کوششی در راه احیای آن را باید به شدت گرامی داشت.

با این‌حال کتاب «پوریا عالمی» در دل جهان‌واره‌ خود معضلاتی اساسی دارد. معضلاتی که محاسن بزرگ آن را تا حدی تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. نخستین معضل بزرگ این کتاب شاید بلا‌تکلیفی «فرم» باشد. فرم روایت در این رمان‌واره گویا چهار‌چوبی بیرونی و تحمیلی و تدوینی‌ست که خارج از جهان‌واره‌ی داستان قرار می‌گیرد و خود را بر اثر تحمیل می‌کند و همانند فراری به سمت جلو به نظر می‌رسد. در حقیقت منطق تک‌گویی‌ها و دو‌گویی‌های پیاپی در این داستان توجیه معنا‌داری نمی‌یابد. انگار که نویسنده از روایت سر‌راست و اجرای روابط نه‌چندان پیچیده‌ی آدم‌های داستانش نا‌توان باشد و به همین خاطر به این فرم شقه‌شقه پناه آورده باشد. البته در همین ساخت نیز شاهد هستیم که نویسنده‌‌ی ماهری در پشت اثر حضور دارد. نویسنده‌ای که می‌خواهد از تمام امکانات زبان استفاده کند و آدم‌هاش را با همین تک‌گویی‌ها بسازد و باور‌پذیر کند. اما دقیقا همین قدرت‌نمایی‌هاست که فرم اثر را جایی بیرون از متن بر‌جای می‌گذارد و با کانسپت‌ها در هم نمی‌تند. پرسشی که پس از خواندن این کتاب برای من پیش آمد شاید برای مولف و بسیاری از منتقدان و خوانندگان مضحک به نظر آید، اما من ابایی از طرح آن ندارم: چه چیزی... کدام نیرو و منطقی این آدم‌ها را وادار به بیان این مونولوگ‌ها می‌کند؟ می‌خواهم این‌طور بگویم که فرم تحمیلی اثر با منطق روایت آن سازگار نیست و به همین خاطر وارد بافت داستان نمی‌شود. ضمن آن‌که خود تک‌گویی‌ها که قرار است تمام بار روایت را بر‌دوش بکشند(از جمله شخصیت‌پردازی، تعویض نظر‌گاه، فضا‌سازی و ...) در طول کتاب موفقیت مداومی ندارند. دانای کل طنازی که از شخصیت «مرتضا» پر‌دور است، جا‌به‌جا در میان حرف‌های او ظاهر می‌شود و به ساحت «مزه‌پرانی» ورود می‌کند. ساحتی که نه در شخصیت آرمان‌گرای «مرتضا» توجیه می‌شود و نه در دوران زوال و ویرانی او؛ و باز از این دست است تک‌گویی‌های «ژاله» و «بهار» که گاه زنانی کوته‌بین و کم‌سواد از طبقه‌ی فرو‌دست جامعه جلوه می‌کنند و گاه چنان سخنان نغزی توی دهان‌شان گذاشته می‌شود که ماهیتی کاریکاتوری و بهلول‌وار می‌یابند. و باز کلیشه‌‌ی نچسب کاراکتر شاعر ملانکولیک در مورد «آرمان» که چنان در ساحت تصنعی و غلو‌شده‌ای از انتزاع و استعاره بروز می‌یابد که به جای خلق قهرمانی سمپاتیک، اعصاب‌خرد‌کن‌ترین بخش‌های این رمان‌واره را شکل می‌دهد. و از همه بدتر موجودی که از جهان‌واره‌‌ی سمبلیک، وارد این جهان‌واره‌ی نئو‌رئال می‌شود و به‌زور به داستان غالب می‌شود، یعنی «پنجره». بدون شک ضعیف‌ترین و بی‌ربط‌ترین فصول داستان مربوط است به تک‌گویی‌های «پنجره». چنین است که به نظر من، هر‌چند «عالمی» در نظر داشته که تک‌گویی‌ها پیش‌برنده‌‌‌ی روایت بیوگرافیک این خانواده‌ی در حال زوال باشد، اما در عمل بسیاری از فصول نوعی در‌جا‌زدن و مانور زبانی و احضار نوستالژی هستند و به همین خاطر این رمان‌واره‌ کوتاه به نظرم در برخی پاره‌هایش ملال‌آور و ساکن می‌آید. هر‌چند که در برخی فصول، همین احضار نوستالژی به متن با ظرافتی ستودنی شکل می‌گیرد، خصوصا جاهایی که غلو نوستالژیک را هم کنار می‌گذارد و بدل می‌شود به فلاش بکی در حافظه‌ی مشترک نسل‌های مختلف(مثل عشق باور‌پذیر «رسول» و «لیلی»). در این سطرهای آخر دلم می‌خواهد تاکید کنم بر شور و شوقی که نصیبم شده از احیای داستانی دربرگیرنده‌ی آرمان‌گرایی، مبارزه‌ی سیاسی، چالش‌های عقیدتی، بزنگاه‌های روشن‌فکرانه، جنگ، انقلاب، شهادت و امثالهم. اما نمی‌دانم این حجم و این ساختار و این اجرا چه‌قدر برای تمام این‌ها ظرفیت داشته یا دارد.





دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

طرح شماره‌ی 1 پر کردن اوقات فراغت شهروندان اینترنتی

لطفا مانیتور خود را از محل نقطه‌چین با دقت قیچی کنید، سپس آن را از وسط تا کنید و سر و ته‌اش را به هم بچسبانید.
................................... ................
......... ..............................................................
....................................... .........
خسته نباشید. کاردستی شما آماده است. آفرین... حالا اگر گفتید چی درست کردید؟



توضیح ضروری:
این طرح‌ها بدون حمایت نهادهای دولتی و یا وزرات ارشاد و صرفا با بودجه‌ی بخش خصوصی برگزار می‌شود.

شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹

زن و بچه مردم در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و یک دختر خانوم برازنده‌ای وارد آسانسور آمد.
تلپ.
این صدایی بود که از برخورد آسانسورچی با کف آسانسور به وجود آمد.


طبقه‌ی معلوم نیست چندم
«تو به روح اعتقاد نداری؟»
این جمله‌ای بود که وقتی آسانسورچی لای چشم‌هاش را باز کرد توانست به زبان بیاورد.
اما وقتی پلک‌هاش را توانست کامل باز کند و دوباره دختر را دید که با حفظ موازین مشغول تیمار اوست و دارد خیلی بادقت از اون نگهداری می‌کند، گفت: «من این همه روح رنگ کردم، این همه کار متافیزیکی با روح ملت کردم، تا حالا این‌طوری روح خودم مورد بررسی و سرویس قرار نگرفته بود... تلپ.»
و این صدای افتادن از تلپ دفعه اول خیلی بلندتر بود چون آسانسورچی دوباره از هوش رفت و خودش و پرستارش هر دو با هم به کف زمین برخورد کردند.


طبقه آخر توی فضا
آسانسورچی توی خواب و بیداری بود و داشت فکر می‌کرد که:
«هر کی رو سوار آسانسور می‌کنم مدیرمسوول می‌گه سیاسی‌یه، باید پیاده‌ش کنی...
هر کی هم سوار آسانسور می‌شه باید حتما یه دست رنگ‌آمیزی کامل بکنمش. خب به بوی رنگ دیگه حساسیت پیدا کردم...
اصلا چه زوری‌یه؟ بهتره با این دختر خانوم برازنده حالت عاشقی پیدا کنم و بعد از اون وارد حالت ازدواج بشم...
آره... آسانسور رو هم می‌فروشم یا اصلا طبق اصل 44 واگذارش می‌کنم به بخش خصوصی...
بعد می‌ریم وام ازدواج می‌گیریم پونصد تومن که پولدار شیم... بعد زود زود بچه‌دار می‌شیم که یک میلیون تومن دولت بریزه تو هوا... نه ببخشی بریزه به حساب بچه‌مون که بچه‌مون هم میلیونر شه...
بعد بچه‌مون که میلیونر محسوب شد می‌شه آقازاده و من رو به خاطر بچه‌م تحت فشار می‌ذارن...
بعد من هی مقاومت می‌کنم و تهدیدها رو به فرصت‌ها تبدیل می‌کنم اما اون‌شیطون‌ها از من کلک‌تر هستند و از فرصت‌ها به نفع خودشون استفاده می‌کنند...
بعد بچه‌م که بزرگ شد و بیست سالش شد می‌ره بانک می‌گه پول من رو که قرار بوده توی این سال‌ها ماه به ماه به حسابم ریخته بشه، بهم بدید... بعد رییس بانک یه کلید می‌ده دست بچه‌م...
بچه‌م می‌گه: «این چی‌یه؟»
رییس بانک می‌گه: «این کلید در یخچاله. برو در یخچال رو باز کن و حسابت رو بببین و پولت رو بردار...»
بعد بچه‌م می‌گه «حالا چرا گذاشتیدش توی یخچال؟»
رییس بانک می‌گه: «چون روی یخ نوشته شده بود.»
بعد بچه‌م ضربه عاطفی و اجتماعی می‌خوره و شاعر می‌شه. بعد کتابش رو مجوز نمی‌دن. بعد بچه‌م افسرده می‌شه و به اعتیاد رو میاره...
بعد جامعه رو به تباهی می‌ره. بعد می‌ره کمپ‌های اصلاح و تربیت. می‌ره می‌شینه توی یکی از این حلقه‌ها و می‌گه: «من یک مسافرم! قرار بود آدم شم ولی اول بابام گول خورد، بعد من گول خوردم و بعد ضربه از جامعه خوردم و چون نمی‌خواستم رفتار پرخطر از خودم در سطح جامعه نشون بدم، معتاد شدم که فقط به خودم ضربه زده باشم...»
بعد بچه‌م حالش خوب می‌شه و میاد بیرون و می‌ره فیلم می‌سازه...
بعد به فیلمش مجوز نمی‌دن بعد مجبوره تو خونه‌ش فیلم بسازه... بعد لاغر می‌شه یهو بچه‌م...»


طبقه‌ی همکف
در باز شد و مسعود دهنمکی و فرج‌الله سلحشور دوتایی وارد آسانسور شدند.
آسانسورچی داشت خواب می‌دید. یا بهتر است بگوییم داشت کابوس می‌دید. دهنمکی و سلحشور چون می‌خواستند بروند از ضرغامی چک‌هایشان را بگیرند خیلی عجله داشتند، برای همین آسانسورچی را از خواب بیدار کردند.
آسانسورچی که چشم باز کرد و این دو را روبه‌روی خودش دید جیغی زد و گفت: «نکیر و منکر...» و دوباره از هوش رفت.
آن‌ها دوباره او را به صورت فنی به هوش آوردند. آسانسورچی که به هوش آمد، دهنمکی گفت: «ما نکیر و منکر نیستیم...»
آسانسورچی گفت: «فکر کردم نباید این قدر سیمای متفاوتی داشته باشند! پس حتما روح هستید... روح...» و دوباره از هوش رفت...
دوباره به هوشش آوردند. سلحشور لبخندی دل‌ربایانه زد و گفت: «ما روح نیستیم...»
آسانسورچی گفت: «پس آل هستید... اومدید بچه‌م رو ببرید... بچه‌م... بچه‌م...»
دهنمکی گفت: «ولی تو که اصلا زن نداری.»
آسانسورچی گفت: «[…] ... برید کنار...»
[…]

خارج از آسانسور
آسانسورچی از آسانسور پیاده شد و یک دربست گرفت و تمام طول بزرگراه همت را دنبال بچه‌اش گشت. و بعد پیچید توی صدر. و پرسان پرسان رفت توی بزرگراه باکری. اما خبری از زن و بچه‌اش نبود.  
آسانسورچی تا به حال به محل کار خود مراجعه نکرده است. 


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 408
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

چرا درباره‌ی چایی سرود ملی نداریم؟

همین‌جا جا دارد از کورُس به خاطر آشنایی‌زدایی از نوشیدنی ملی‌گرایانه‌ی چای و تلاش برای احیای ارزش‌های رو به زوال مملکت تشکر کنم. همان‌طور که استحضار دارید قهوه و نسکافه و ردبول و هایپ و اینا که همه عناصر و عوامل غرب بدبخت هستند با بودجه‌های میلیارد دلاری و نقشه‌های خیلی نرم سعی داشته و دارند که فرهنگ بوی‌ناک چای‌نوشیدن ما را براندازی کنند که با اقدام هوشیارانه و به‌موقع و به‌جای آقای کورُس، خواننده‌ی متعهد و چای‌خور حرفه‌ای، توطئه‌ی نرم و سُست و مذبوحانه‌ی غرب بدبخت از بین رفت و حتا به قول بعضی از کارشناس‌ها در نطفه خفه شد.
ما اصلا به یک سرود ملی در زمینه‌ی چای نیاز داشته و داریم که امیدوارم با توجه مسوولان محترم این کمبود ملی به زودی برطرف شود.
اصلا شاید با ساخت سرود ملی چایی و ایجاد شور چایی در میان ملت، واردات چای سر و سامان بگیرد و اوضاع چای‌کاران شمال هم از این وضع وخیم دربیاد و مجبور نشوند در گوشه و کنار دست‌فروشی کنند تا خرج‌شان درآید. خیلی ممنون.


تا چایی‌تان سرد نشده، چایی چایی را اینجا بشنوید و یا تصویری‌اش را اینجا ببینید. لطفا به ترانه‌اش هم غُر نزنید. مهم این است که این نهضت ملی درباره‌ی چایی و چایی‌خوران بالاخره از یک جا  شروع شده است.


آگهی:
انجمن چایی‌خوران حرفه‌ای و آماتور مقیم مرکز
با مدیریت شاغلام (با بیست سال سابقه‌ی کار در آبدارخانه‌ی گل‌آقا) ثبت نام می‌کند.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۹

طنز هفتگی هزار کتاب

بعد از حل مشکلات سیاسی و اجتماعی ممکلت، این‌بار به مشکلات فرهنگی و ادبیات رسیدگی می‌کنیم!

به همین مناسبت ستون طنز هفتگی‌ام درباره‌ی فرهنگ و ادبیات و اینا، در هزار کتاب منتشر می‌شود.


یادداشت اول؛
راهکارهایی برای حل مشکل مجوز کتاب

یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۹

شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹

نگاهی به نامه‌ی شتابزده‌ی محمود فرجامی به نیک‌آهنگ کوثر

1
بعضی موقع‌ها که آدم خیال می‌کند دارد بی‌انصافی می‌شود باید انصاف داشته باشد و بیاید وسط. از طرفی من خیال می‌کنم بعد از ده دوازده سال پرسه زدن در مطبوعات و ورق زدن روزنامه‌ها و مجله‌ها و کتاب‌های کارتون مطبوعاتی و کارتون نمایشگاهی و تماشای کاریکاتور چهره و طراحی‌های طنز سیاه – از آرشیو پر و پیان کتاب و مجله‌ی موسسه‌ی گل‌آقا بگیر تا مجله‌فروشی‌های نو و کهنه‌ی خیابان انقلاب و کارگر و سایت‌های کارتونیست‌های فعال و ادیتوریال و آرشیوهای شخصی دوستانم - این‌قدر سواد بصری و شعور تصویری پیدا کرده‌ام که گاهی با دقت و وسواس و البته غیرمعصومانه، درباره‌ی طراحی و کارتون و کاریکاتور دو خطی بنویسم.
تا حالا هم خیلی کم وارد این موضوع حرفه‌ای – یعنی مسائل مربوط به طرح و کارتون - شده‌ام. جز یکی - دوباری آن هم خیلی با هراس و وسواس بسیار، که درباره‌ی توکا نیستانی + و بزرگمهر حسین‌پور + و مانا نیستانی + رسما اعلام نظر کرده‌ام دیگر حرف محکم و مستدل نزده‌ام.
این بار هم - یعنی سر جریان نقدهایی که به رفتار و آثار اخیر نیک‌آهنگ کوثر گفته و نوشته شده - قصد ورود نداشتم. چون به نظرم این موضوعی بود که بیشتر به سلیقه‌ی مخاطب و مردم برمی‌گشت که دوست دارند درباره‌ی افراد خاصی که نیک‌آهنگ با کارتونش رفتارشان را نقد می‌کند یا به سخره می‌گیرد، کارتون مطبوعاتی کشیده شود یا نه. و از طرفی بحثی جدی‌تر و کارشناسی‌تر می‌توانست شکل بگیرد بین اطرافیان افراد مورد نظر کارتونیست، که آیا اصولا نیازی به نقد رفتار و گفتار ایشان نیاز هست یا نیست؟ و آیا باید این بحث‌های انتقادی نسبت به رفتار و گفتار ایشان به زمانی دیگر واگذار شود که اینک فرصت چنین پاسخگویی‌هایی به منتقدان نیست که ایشان باید پاسخ‌های دیگری برای افرادی دیگر که مقابلش صف آراسته‌اند، داشته باشد؟ و آیا اینک صرفا نیاز به تایید و حمایت تمام و کمال است؟ و آیا اساسا یک کارتونیست مطبوعاتی مگر قرار نیست با طنز خود در مسائل گوناگون طرح سوال کند؟
اما یادداشت محمود فرجامی درباره‌ی این کارتون کوثر و با توجه به این‌که فرجامی با این یادداشت به بحثی - که در پاراگراف پیش گفتم - داخل شده، و از طرفی در یادداشت شتابزده‌اش کمتر انصاف را رعایت کرده، من را بر آن می‌دارد چند خطی در این‌باره و این حواشی و بی‌انصافی‌های پیش‌آمده بنویسم.

2
این‌که آیا کوثر "به تولید کارهای به شدت بدکیفیت و پیراستن کارتون‌هایش از تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسانه هنر و طنز رو آورده‌است" یا نه، موضوعی نیست که محمود فرجامی بتواند به راحتی و بدون هیچ استدلال، حکمی چنین قاطع درباره‌اش صادر کند. به سه دلیل؛
یکی این‌که اعلام نظر رسمی درباره‌ی کیفیت یک اثر تصویری و این‌که آیا آن اثر اصولا اثری هنری محسوب می‌شود یا نه و همچنین در آن اثر کدام مولفه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی هنر وجود دارد، کار کارشناس آثار هنری است که مجهز به تجربه و استدلال نظری و مقایسه‌ای است.
و دوم این‌که برای دادن چنین حکم کلی‌ای باید برای نمونه دست کم چندتایی از آن "مولفه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی هنر" که مورد نظر صادرکننده‌ی حکم است، برشمرده شود و ثابت شود که در اثر یا آثار مورد بحث او، آن مولفه‌ها وجود ندارد و یا از بین رفته‌اند.
و سوم این‌که اصولا آثار مطبوعاتی با اصول بعضا مشخص و مدون و بعضا عرفی و نانوشته‌ی مطبوعاتی و روزنامه‌نگاری سنجیده می‌شود.
یعنی برای بررسی این‌که یک سرمقاله یا گزارش "به شدت بدکیفیت" است یا نیست، به اصول خبرنویسی و مقاله‌نویسی دقت می‌کنند و بعد وقتی نمره‌ی قبولی را آورد برای بررسی "تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسی" آن به فهرست مولفه‌ها و مشخصه‌های زیبایی‌شناسی هنر یا ادبیات در یونان باستان، ایران پیش از اسلام و بعد از اسلام، اروپای دوران رنسانس، اروپای جدید، آمریکای کلاسیک و آمریکای جدید، و غیره که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود، مراجعه نمی‌کنند. بلکه یک اثر مطبوعاتی را با مجموعه‌ی بهترین آثار موجود در مطبوعات هم‌عصر و در کل تاریخ مطبوعات مقایسه می‌کنند. اگر در این دو مورد یعنی اصول روزنامه‌نویسی نمره‌ی قبولی گرفت و در مقایسه با باقی آثار نیز حرفی برای گفتن داشت، تازه ممکن است بیایند و و به فوت و فن زیبایی‌شناسانه‌ی آن اثر با سبک‌های نوشتاری نویسندگان و شاعران جغرافیای آن اثر و دست بالاتر ادبیات جهان مقایسه می‌کنند.
پس یا این توضیح فشرده می‌توان این نتیجه را به دست آورد که یک کارتون مطبوعاتی را باید با مشخصه‌های کارتون‌های مطبوعاتی در ایران و جهان مقایسه کرد. در نتیجه حکم کلی " تولید کارهای به شدت بی‌کیفیت که از تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی هنر خالی است" حتا اگر دلایلی مثلا مربوط به نقد نقاشی یا عکاسی آورده شده بود، باز هم حرف مستدلی نیست. چون حتا یک اثر نقاشی را نمی‌توان با به دلیل لحاظ نکردن اصول عکاسی رد کرد. یعنی باید آثار کارتون مطبوعاتی را با مشخصه‌های کارتون مطبوعاتی سنجید، نه با "تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسی" هنری.

3
اگر سه دلیل آورده شده در بند پیش را با هم جمع بزنیم می‌توانیم بگوییم برای دادن چنین حکم کلی‌ای به یک کارتونیست مطبوعاتی، یا باید کارشناس هنری باشیم که تجربه و مطالعه‌ای نیز درباره‌ی آثار تصویری مطبوعاتی داشته باشیم، که حرف‌مان محلی از اعراب داشته باشد و یا به صورت حرفه‌ای کارتون مطبوعاتی بکشیم که بنای استدلال‌مان تجربه و حرفه‌ای بودن‌مان باشد، یا اگر این دو نیستیم بهتر است دلایل کامل و مستدلی داشته باشیم که حرف‌مان را اثبات کند.

4
فرجامی در ادامه‌ی جمله‌ی قبل و در همان پارگراف‌های آغازین یادداشتش خطاب به کوثر نوشته: "در بیشتر کارهایت پیامی دم دستی به سخیف‌ترین (و نه ساده‌ترین) شکل ممکن به مخاطب عرضه می‌شود و متاسفانه منتقدان تو به رد و نقد همان پیام نیم‌خطی می‌پردازند. گویی اگر موضوع آن کارتون با همان کیفیت به جای موسوی، احمدی‌نژاد بود مشکل حل بود و کارت از یک کارتون دم دستی مطبوعاتی (اگر بشود در مواقعی نام آن‌ها را کارتون مطبوعاتی گذاشت) به یک اثر درخشان تبدیل می‌شد"
به نظرم در همین پاراگراف هم که دیدیم چند موضوع قابل تامل وجود دارد.
اول این‌که فرجامی هنوز مردد است که آیا آثار کوثر کارتون مطبوعاتی هست یا نیست. اگر گمان می‌کند مخاطب نامه‌اش فقط "کارتون دم دستی مطبوعاتی" می‌کشد که فقط "در مواقعی می‌شود نام آن‌ها را کارتون مطبوعاتی گذاشت" به نظرم حتا نباید خودش را خسته کند و با فردی تا به این اندازه غیرحرفه‌ای و غیرجدی، وارد بحث شود.
اما اگر به گواه پاراگراف اول نامه‌اش، کوثر "‌‌تجربه، سن و سال و دانشش و به خصوص سابقه‌ی مطبوعاتی‌اش بالاتر از آن است که لازم باشد مقدمات این فن (یعنی روزنامه‌نگاری و کشیدن کارتون مطبوعاتی) برایش یادآوری شود" و یا به گواه پاراگراف دوم نوشته‌اش "دلیل نوشتن این نامه‌ی سرگشاده آن است که تو (نیک‌آهنگ کوثر) به عنوان یکی از مشهورترین کارتونیست‌های ایرانی..." فرجامی درباره‌ی کوثر چنین می‌اندیشد پس قبول کرده که مخاطب نامه‌اش آدمی حرفه‌ای است که اتفاقا چون در بیشتر مواقع نام آثارش را کارتون مطبوعاتی گذاشته‌اند اینک از چنین "تجربه و دانش و شهرتی" که مدنظر فرجامی است بهره‌مند است. پس در هر صورت یکی از این دو حرف – که کوثر "دم دستی‌کِش و غیرحرفه‌ای" است و از طرفی "شهره و مجرب و دانای مطبوعاتی" است، دیگری را نقض می‌کند.
دوم این‌که گفته شده در بیشتر کارهای کوثر " پیامی دم دستی به سخیف‌ترین (و نه ساده‌ترین) شکل ممکن به مخاطب عرضه می‌شود".
به نظرم نگارنده‌ی یادداشت آثار روز کارتون مطبوعاتی جهان را سرسری و بی‌تامل از نظر گذرانده. چون بخش زیادی از آثار کارتون مطبوعاتی در جهان دقیقا شبیه همین شیوه‌ی کاری کوثر است. یعنی طراحی بی‌وسواس که گاهی به عنوان امضای کارتونیست نیز درمی‌آید و همچنین پرداخت‌های سوژه‌ی ساده (نه به قول نگارنده‌ی یادداشت مورد نظر ما "پیام سخیف").
که این سادگی بیشتر به خاطر سریع‌الانتقالی مفهوم کارتون مطبوعاتی استفاده می‌شود. کمبود وقت و مواجهه با سوژه‌های بسیار و فرصت اندک داشتن برای پرداختن به تعدادی از آن‌ها، از دیگر دلایلی است که برای این شیوه‌ی کارتون مطبوعاتی ذکر می‌شود.
فراموش نکنیم که مخاطب اصلی کارتونیست مطبوعاتی مخاطب عام است هر چند این ستون مورد علاقه‌ی دیگران نیز هست، اما تعریف کارتون مطبوعاتی بیشتر به این نزدیک است که مخاطب بتواند با یک نظر ته و توی کار را در آورد . در این صورت مخاطب هرگز برای تماشای کاری که درک مفهوم و منظورش زمان و انرژی فراوان می‌برد وقت نخواهد گذاشت (و اگر کارتونی مطبوعاتی در انتقال مفهوم و نکته‌ی خود سریع‌انتقال نبود این ضعف بزرگ آن به شمار می‌آید) و طبیعی است که مخاطب روزنامه‌خوان شیوه‌ی برخوردش با کارتون مطبوعاتی با شیوه‌ی برخوردش با یک تابلوی نقاشی در گالری یا موزه کاملا متفاوت است.
از طرفی دیگر برای کشیدن یک اثر مفهومی کتاب و مجله‌های روشنفکری، دیوارهای نمایشگاه‌ها و کاتالوگ جشنواره‌ها و... وجود دارد که مخاطب خاص خود را دارند. پس شاید بتوان چنین نتیجه گرفت که همه‌ی آثاری که به عنوان کارتون مطبوعاتی منتشر می‌شوند لزوما نباید ساخت و ساز ویژه‌ای داشته باشند هر چند چشم آشنا به طراحی با یک نظر می‌تواند قدرت قلم و کیفیت یک اثر هنری و توانایی طراح آن را تخمین بزند.

5
در جای دیگر این یادداشت این مقایسه انجام شده است "اما فراموش نکن کسی چون مانا نیستانی هم به همان پرکاری‌ تو (کوثر) است" تا احتمالا این برداشت به دست آید که کارهای مانا بر خلاف کارهای کوثر "دم دستی" و "سخیف" نیست.

این نظر شخصی من است که درست است که توکا نیستانی و بزرگمهر حسین‌پور و مانا نیستانی و نیک‌آهنگ کوثر و...، همه "کارتونیست" یا "کاریکاتوریست" محسوب می‌شوند، اما این هیچ‌کدام این‌ها قابل مقایسه با دیگری نیست. به این دلیل که توکا تبحر و اعتبار و هنرش در کشیدن طرح‌های طنز سیاه و به اصطلاح طرح‌های روشنفکری و مفهومی است. بزرگمهر در کمیک‌استریپ‌های اجتماعی و انتقادی و همچنین در کاریکاتور چهره تخصص و خلاقیت و استمرار فعالیت دارد. مانا در استریپ‌های طنز سیاه و طنز تلخ بی‌رقیب است و در سال گذشته محبوب‌ترین کارتون‌های روزانه را کشیده است. نیک‌آهنگ نیز مشخصا در کارتون مطبوعاتی شناخته شده و صاحب سبک است و از طرفی تنها کارتونیستی بوده که مستمرترین و بی‌وقفه‌ترین سابقه‌ی کشیدن کارتون مطبوعاتی را در جامعه‌ی مطبوعاتی ما به خود اختصاص داده.
با توجه به به دلایل اشتهار و اعتباری که برای این هنرمندان برشمردم، و مقایسه‌ی اختلاف‌های آگاهانه‌ی این هنرمندان در انتخاب شیوه‌ی تولید اثر و همچنین انتخاب قشر خاصی از مخاطب، گمان کنم مقایسه‌ی مانا و نیک‌آهنگ مقایسه‌ی بی‌اشکالی نیست. چون نیک‌آهنگ به عنوان یک کارتونیست مطبوعاتی سوژه‌ها و موضوع‌های روز را که به اصطلاح تاریخ مصرف خبری پیدا می‌کنند دست‌مایه‌ی کارتونش قرار می‌دهد اما مانا مفاهیم روز را دست‌مایه‌ی کارش قرار می‌دهد. این دو با هم قابل مقایسه نیست. یعنی نیک‌آهنگ به اظهارنظرها، اتفاقات موثر سیاسی روز و... می‌پردازد اما مانا با نقد یا تبیین مفاهیم مستتر در خبرها و رویدادهای هفته اثرش را به وجود می‌آورد و به همین خاطر هم هست که کارتون‌های یک سال گذشته‌اش بدون دانستن رویداد خاص آن روز قابل درک است. در حالی که بسیاری از آثار کوثر حتما نیاز به آگاهی از موضوع خبر و آگاهی از اتفاق مورد نظرش دارد. برای درک بیشتر این اختلاف زحمت زیادی نباید کشید. کافی‌ست مثلا سوژه و شیوه‌ی پرداخت ده کار آخر این دو را با هم مقایسه کرد.
که مخاطب جدی می‌داند که این دو کارتونیست دو شیوه‌ی کاملا متفاوت را با احتمالا دو مخاطب متفاوت، انتخاب کرده‌اند.
هر چند خیال کنم منظور فرجامی از مقایسه‌ی این دو، مقایسه بین قدرت طراحی و تکنیک و ضعف یا قدرت اجرای کار این دو نفر نیست، چون در نامه بیشتر به نوع نگرش کوثر و شوخی‌ها (یا با توجه به اشاره‌ها و کدهای داده شده در این نامه به سخره گرفتن‌های کوثر) و انتقادهایی که به بعضی افراد داشته پرداخته شده، هر چند سعی شده دلیل اصلی نگارش نامه ضعف اجرایی و انتقاد از نبود "نظارت کیفی" بر روال انتشار آثار کوثر مطرح شود.

6
نویسنده‌ی نامه در جای دیگری خطاب به کوثر نوشته "حرف من این نیست که جای مازیار بیژنی را در کیهان پر نکن. حتی نمی‌گویم انصاف داشته باش. فقط می‌خواهم بگویم دوست من کمی بیشتر فکر و خیلی زیباتر اجرا کن."
به گمان من مازیار بیژنی نیز یکی از کارتونیست‌های حرفه‌ای مطبوعات ما است. و اتفاقا بر خلاف تصور نویسنده‌ی نامه با توجه به طراحی کاراکتر، فضاسازی، انتخاب سوژه‌ی روز و... از لحاظ " نظارت کیفی" نیز نمره‌ی قبولی را می‌گیرد. هر چند با استدلال نامه‌ی فرجامی سخت نیست که مازیار بیژنی را چون موضوع و سوژه‌های کارتون مطبوعاتی‌اش برای ما توهین‌آمیز قلمداد می‌شود و بعضا ما را می‌آزارد از اساس غیرحرفه‌ای و ... بنامیم. همان‌طور که او تقریبا با همین دلایل کوثر را  از اساس غیرحرفه‌ای می‌نامد.
البته فرجامی به جای چنین مقایسه‌ای، فراموش می‌کند در قضاوتش این نکته را در نظر بگیرد که بیژنی به یک جریان خاص وابسته است و در تبیین نظرات ایشان طرح می‌کشد اما و در مقابل کوثر به هیچ جریان خاص و حزب سیاسی وابسته نیست و به صورت مستقل نسبت به نقد عملکرد بیشتر افراد و بینش‌ها عمل می‌کند.

7
اشتباه تاکتیکی فرجامی این است که دقیقا و مشخصا کارتونی که با مهندس بزرگوار شوخی کرده است و عملکرد او را به نقد کشیده گواه گرفته تا ضعف اجرای کوثر را گوشزد کند. اگر مثلا فرجامی بر خشمش چیره می‌شد و یک هفته صبر می‌کرد تا کوثر کارتونی درباره‌ی شیخ، سید خندان یا هاشمی و حتا مشایی و دیگران بکشد و آن وقت همین حرف‌ها را می‌زد شاید می‌شد راحت‌تر از کنار این شیوه‌ی استدلالی‌اش گذشت. چون کوثر تا به حال با همین "کیفیت هنری" بارها دیگران را کشیده و خاطر نازک هیچ دل‌نگران ارزش‌گذاری هنر در ایران آزرده نشده و هیچ کارشناس دل‌سوز آثار و کارتون‌های مطبوعاتی نیز تا به حال فریاد وامصیبتا نکشیده و به اعتراض درنیامده است.
اما فرجامی، هم دو کارتونی که در متن نامه به آن اشاره کرده و هم دلایلی که آورده نشان می‌دهد صرفا مشکل او کشیدن کاریکاتور مهندس بزرگوار و نقد رفتار اوست. که اگر دلیل اصلی فرجامی همین موضوع است بهتر بود فقط به بررسی سوژه‌ها و نقد نگاه و تحلیل سیاسی کوثر رو بیاورد نه این‌که شخصیت حرفه‌ای کوثر را تمام و کمال ترور کند و به هر وسیله‌ای بخواهد به او ضربه بزند.
مثلا مقایسه‌ی دور از انصاف کوثر با کارگردان اخراجی‌ها، جز مظلوم‌نمایی و همچنین جلب نظر مخاطب نامه برای پایین کشیدن کرکره‌ی کوثر چه دلیل و انگیزه‌ی دیگری می‌تواند داشته باشد؟ هر چند می‌توان این طور هم در نظر گرفت که فرجامی از کمبود استدلال برای رد کلی هویت حرفه‌ای کوثر و آثارش آگاه است برای همین کاملا آگاهانه به ذکر مثال‌هایی خارج از موضوع و صرفا برای متاثر کردن خواننده و مخاطب نامه‌اش ناچار می‌شود که دیگر برای آوردن کلمه‌ی "مزخرف" نیازی به توجیه نداشته باشد. چون از فیلمی مثال می‌زند که بارها مزخرف خوانده شده و با این شبیه‌سازی مخاطب عام به راحتی می‌پذیرد که آثار  کارتون مطبوعاتی که مورد بحث فرجامی است ذاتا "مزخرف" است.
شیوه‌ای که مثلا مهندس و شیخ و... را از سال گذشته تا به حال با چهره‌های بدسگال کربلا مقایسه کرده‌اند، که با این برابر قرار دادن راحت‌تر بتوانند آن‌ها را تخریب شخصیت کنند.
در حالی که مقایسه‌ی نامه‌ی فرجامی با شیوه‌ی گزارش‌سازی و خبرسازی "بیست و سی" خیلی ساده‌تر از مقایسه‌ی کوثر با کارگردان اخراجی‌ها است.

8
من کوثر را یکی دوبار و فکر کنم دوازده سیزده سال پیش در موسسه‌ی گل‌آقا دیدم و البته هیچ دوستی‌ای پس پرده‌ای هم بین ما نیست که من نفعی شخصی از این نوشتار ببرم یا نبرم. اما می‌دانم که محمود فرجامی که دوست صمیمی من است از این یادداشت می‌رنجد و می‌دانم و دل‌نگران هم هستم که شاید با انتشار این نوشتار او به قدری رنجیده‌خاطر شود که نتواند دلیل حرف من و انتقاد به نامه‌اش را از دلیل دوستی‌مان تمییز دهد. اما گمان می‌کنم اگر این شیوه‌ی اظهار نظرهای کلی و صادر کردن حکم‌های "صلواتی"، باب شود خودمان به همان چاهی در می‌افتیم که می‌گوییم دیگران در جناح دیگر در ته آن چاه قرار دارند.
از طرفی من سعی کردم در این نوشته فقط به ایرادهای ارزش‌گذاری محمود فرجامی به آثار نیک‌آهنگ کوثر و البته شخصیت حرفه‌ای او بپردازم. در نامه‌ی محمود حرف‌های مفصل دیگری هم هست که خارج از موضوع این نوشتار است که به آن‌ها یا مخاطب اصلی نامه‌ی فرجامی یا دیگران اگر دوست داشتند پاسخ خواهند داد.

9
دوست عزیز من، محمود فرجامی، شیوه‌ی استدلالی تو در نامه‌ی شتابزده‌ی بی‌ویرایشت، همان ایرادی را دارد که تو به نگرش کوثر می‌گیری. من هم مثل تو فکر می‌کنم اگر دیدی نابینا و چاه است آدم باید واکنش نشان دهد، نه این که طرف را هل بدهی. کاش ده قدم از حریف به زمین خورده‌ات دور می‌شدی و بعد باز می‌گشتی که پهلوانانه کظم غیظ کنی تا ضربه‌ی آخر تو برای ناکار کردن حریف، حمل بر چیز دیگری نشود.

جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۸۹

پاییز؛ فصل مردم خاورمیانه


(روایت دهم از خاورمیانه)

چرا بیشتر آدم‌هایی که من دیده‌ام پاییز را دوست دارند؟ پاییز این فصل غم‌انگیز. فصل سرخ و زرد. فصل سوز. فصل تنهایی. فصل خیابان‌های خلوت، نیمکت‌های خالی.

1
پاییز فصل پوشیدگی است. در پاییز نه از گرمای آفتاب تابستان، ما خاورمیانه‌ای‌ها شاکی می‌شویم و نه به این خاطر که پوشش شخصی ما بخشی از عرف، قانون و هنجار عمومی و دولتی محسوب می‌شود و نمی‌توانیم آن را کم و زیاد کنیم، می‌نالیم.
در پاییز مشکل پوشش‌مان مثل زمستان هم نیست که کلاه کاموایی بر سر بگذاریم، پالتو کیپ تن بپوشیم یا پاچه‌ی شلوارمان را در چکمه فرو کنیم و دیگران را به زحمت بیندازیم. هم آنان را که ما را می‌بینند هم آنان را که دوست ندارند دیگران ما را ببینند.
در پاییز سر در گمی بهار را هم نداریم که برای انتخاب رنگ لباس به مشکل بیفتیم. که رنگ روشن و شاد بخشی از جامعه را غمگین می‌کند. و این بخش از جامعه برای اینکه شاد شود حاضر است دیگران را غمگین کند.
اما پوشش پاییز پوشش ساده‌ای است. بارانی و چتر. شال و کفش ضد آب. رنگ خیلی تند و زننده‌ای هم توی لباس‌های پاییزی نیست که دل و دین و عقل و هوش کسی به آب برود.

2
پاییز فصل تنهایی است. در پاییز نه از کسانی که کنار جاده تابلوی اجاره – ویلا دست گرفته باشند خبری است، نه از شور و شر و انرژی بی‌حد و حصر تابستان که تو را تا کناره‌های دریا بکشاند. دریایی که کناره‌اش حریم محافظت‌شده‌ای دارد که بیش از آن‌که نگران جان مردم کناره باشد، مردمی که می‌خواهند تنی به آب بزنند یا روی تخته‌سنگی بنشینند و به دریا نگاه کنند، نگران دوری و نزدیکی و فاصله‌ی بین آدم‌هاست.
در پاییز مشکل زمستان هم نیست که برف کوچه و خیابان را پوشانده باشد و آدم‌ها در خانه‌ها بمانند و کنار هم دست‌هاشان را با آتش شومینه و بخاری گرم کنند و صدای خنده‌شان از پنجره‌های کیپ به خیابان بیاید.
در پاییز سر در گمی بهار را هم نداریم که شب‌ها رو تمام نمی‌شود و برای پر کردن این شب‌ها باید بسیار نقشه‌ها کشید که نقشه‌ها پاستوریزه باشد و شب‌ها استرلیزه.
اما پاییز ساده است. پالتو را تن می‌کنی و چتر را دست می‌گیری. دست دیگر را در جیب فرو می‌کنی و در خانه را باز می‌کنی و به خیابان می‌زنی. نه شری، نه شوری، نه خطری که منافی عادات عرفی معین و مشخص و مدون شهری باشد.

3
پاییز فصل هوای دونفره نیست. در پاییز نه از روزهای کشدار گرم و شب‌های بی‌پایان تابستان خبری است که برای پر کردنش نیاز به نفر دومی داشته باشی. نه روزها آن‌قدر دوام دارد که برای پر کردن آن به نفر دومی فکر کنی.
در پاییز مشکل زمستان هم نیست که سرما از بیرون بزند و استخوانت را بترکاند و تنهایی‌ات را به رخت بکشد. که سرمای دست‌هات را به رخت بکشد.
در پاییز شوق شکفتن بهار هم نیست که آدم را سر در گم کند که این شعرها را برای چه کسی بخواند؟ که این گل‌ها را نشان چه کسی بدهد، که عیدی و هفت سین و تخم مرغ رنگی سال نو را برای چه کسی آماده کند.
اما پاییز ساده است. یک لیوان چای ساده و یک فنجان قهوه. یک شیرینی خشک از قنادی شیرینی فرانسه خیابان انقلاب. و پیاده گز کردن کوچه‌ها. تا رسیدن به میزی خلوت در کافه‌ای دنج.

4
پاییز همین است. برای آن‌ها که سرشان بیهوده برای معضلات شهری و اجتماعی درد می‌کند و برای همین جوانان را به دردسر می‌اندازند، دردسری ندارد. آن‌ها می‌توانند تمام روزهای پاییز را بی‌آنکه احتمال بدهند در خیابان‌ها و کافه‌ها و خانه‌ها جرمی به وقوع بپیوندد در خانه بمانند.
پاییز همین است. وقتی در خیابان راه می‌روی احساس جرم نمی‌کنی. حالا این حرف‌های من به کنار، صدتا دلیل شاعرانه و عاشقانه و عارفانه، دیگران می‌توانند بیاورند که چرا پاییز خوب و دوست‌داشتنی است. من فکر می‌کنم پاییز به این دلیل فصل مورد پسند ما خاورمیانه‌ای‌هاست که احتمال دخالت دیگران در زندگی ما از باقی فصل‌ها کمتر می‌شود. که تنهایی تو در خیابان به رسمیت شناخته می‌شود. که آدم دردسر زیادی ندارد برای از سر گذراندن مهر و آبان و آذرش.

5
مگر اینکه... مگر اینکه هوا ابری شود و نم بارانی بزند و هوا دونفره بشود و تو یادت برود که نشسته‌ای و هزار دلیل آورده‌ای که چرا "پاییز فصل مردم خاورمیانه است" و مثلا در هر جمله یادداشتی که نوشته‌ای، انتقادی اجتماعی مطرح کرده‌ای... که این همه صغری کبری چیده‌ای که تا چایی‌ات سرد نشده، هوای دونفره از سرت بپرد.


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ویژه‌ی پاییز، شماره‌ی 407، پاییز 1389

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

دیالوگ هر روزه با فیس‌بوک

Facebook: What's on your mind?
Pouria: Be to che foozool?
Facebook: What's on your mind?
Pouria: khodam ham nemidoonam.
Facebook: What's on your mind?
Pouria: che giri hasti to.
Facebook: What's on your mind?
Pouria: age rast migi Farsi benevis.
Facebook: What's on your mind?
Pouria: taze zaban yad gerefti? he he.
Facebook: What's on your mind?
Pouria: harf e dige ee nadari bezani?
Facebook: What's on your mind?
Pouria: Oscoal.
Facebook: What's on your mind?
Pouria: khosoosi ee.
Facebook: What's on your mind?
Pouria: biaaa.
Facebook: What's on your mind?
Pouria: [...]
Facebook: What's on your mind?
Pouria: [...]
Facebook: What's on your mind?
Pouria: [...]
Facebook: What's on your mind?
Facebook: What's on your mind?
Facebook: What's on your mind?
Pouria: [...]
Pouria: [...]
Pouria: [...]
.
.
.
Facebook: What's on your mind?

یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹

چی گفتیم و چی شنفیتم؟

این لینک دو گفت‌وگو است درباره‌ی طنز و کتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» و چیزهای دیگر. اگر می‌خواهید ببینید چی گفتیم و چی شنفتیم موس‌تان را روی لینک‌های زیر بمالید. البته به اطلاع می‌رساند این گفت‌وگوها ماه‌ها پیش انجام شده و منتشر شده.

طنز ظرفیت و ظرافت می‌خواهد؛ گفت‌وگو با ماهنامه‌ی بیرون.
دختر، فیل و کافه؛ گفت‌وگو با ماهنامه‌ی روشنا.

کفاشیان در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و علی کفاشیان آمد. گفت: «هه هه... من علی کفاشیان هستم. ها ها...»
گفتم: «این چه حرفی بود زدی؟»
گفت: «هه هه... چی؟ یعنی این‌قدر ضایع‌س که گفتم من علی کفاشیان هستم؟! ها ها...»
گفتم: «اون مساله شخصی خودته! ولی این اساماس که فرستادی برای فردوسی‌پور خیلی بد بود. خیلی بد بود. خیلی بد بود. البته بلانسبت شما می‌گم خیلی بد بودها. »
گفت: «هه هه... کدوم اساماس رو می‌گی؟ به کی فرستادم؟ به عادل فردوس‌پور؟ فردوس عادل‌پور؟ پورعادل فردوس؟ فردوس‌پور عادل؟ عافردوس پور؟ پورپور عادل‌پور...»
گفتم: «جز این‌که بشینی توی فدراسیون فوتبال و همه‌ش این بلوتوث برنامه 90 رو روزی چندبار نگاه کنی که این طوری تاثیر بگیری، کار دیگه‌ای هم می‌کنی؟»
گفت: «هه هه... آره ما خیلی کار می‌کنیم. یعنی هر کاری که علی‌آبادی زنگ بزنه و اساماس بده ما انجام می‌دیم. ها ها... اصلا ما کارگزاریم... ها ها... هه هه...»

طبقه دوم
کفاشیان مشغول پیچاندن بود. جان؟ علف چی‌یه؟ سیگار؟ نه بابا! این بنده خدا والیبالیسته. اصلا اهل این چیزها نیست. منظورم از پیچاندن، پیچوندن سوالی بود که ازش پرسیده بودم.
گفتم: «من مثل خبرنگارهای صدا و سیمای ضرغامی‌اینا نیستم که دوتا ها ها... هه هه... کنی سوالم یادم بره. گفتم این اساماسه خیلی بد بود.»
گفت: «هه هه... مگه چی نوشته بودم؟ ها ها...»
گفتم: «در واکنش به مستند بیچارگی و بدبختی و اعتیاد ستاره‌های فوتبال نوشتی"فیلم هندی". مگه ننوشتی؟»
گفت: «هه هه... من نفرستادم. ها ها... هه هه... بچه‌م داشت بازی می‌کرد فرستاد. ها ها...»
گفتم: «یعنی هر وقت بازی می‌کنه می‌فرسته؟»
گفت: «نه! ها ها... منظورم اینه که خودم داشتم با موبایلم بازی بازی می‌کردم یه دفعه رفت. هه هه...»
گفتم: «یعنی داشتی بازی بازی می‌کردی که یه دفعه رفت؟»
گفت: «ها ها... آره دیگه... هه هه...»
گفتم: «می‌فهمم.»

طبقه چهارم
کفاشیان گفت: «ها ها... هه هه... حالا آسانسورچی جان مگه من چه حرف بدی زدم؟ گفتم "فیلم هندی" دیگه. آخه چرا عافردوس‌پور باید با این همه مشکلی که توی فدراسیون فوتبال داریم بره و یه قوز بالای قوز ما بذاره؟ هان؟ هه هه...»
گفتم: «پس در ته اعماق وجودت موافقی که مستند درباره بدبختی و بیچارگی و اعتیاد ستاره‌های فوتبال فیلم هندی بوده؟»
گفت: «هه هه... آره دیگه... ها ها...»
گفتم: «پس معلوم شد ژانرهای سینمایی رو درست نمی‌شناسی... می‌دونی فیلم هندی چی‌یه؟»
گفت: «هه هه... بذار از علی‌آبادی بپرسم...» پشتش را کرد و توی گوشی‌اش شروع کرد پچ پچ کردن. بعد رو کرد به من و گفت: «هه هه... مهندس می‌گه خودش هم نمی‌دونه. یکی از بچه‌های شیلات بهش گفته بوده...»
گفتم: «من برات مثال می‌زنم. ببین فیلم هندی دقیقا خود شمایی.»
گفت: «هه هه... یعنی من شبیه آیشوا رای هستم؟ اتفاقا همه می‌گن خیلی شبیه‌اش هستم... ها ها...»
گفتم: «کفاشیان جون آیشوا رای رو دیدی تا حالا؟!»
گفت: «نه سعادت نداشتیم. شاید به خاطر زیارت ایشون هم که شده باشه یه بازی دوستانه با هند بذاریم.»
گفتم: «به هر حال زیاد شبیه‌اش هستی! لابد باهات شوخی کردن توی فدراسیون که گفتن شبیه اونی...»

طبقه ششم
کفاشیان داشت از فیلم هندی‌هایی که دیده بود تعریف می‌کرد.
گفتم: «این‌قدر نپر توی حرف من.»
گفت: «هه هه... راست می‌گی. داشتی می‌گفتی فیلم هندی چی‌یه... ها ها...»
گفتم: «ببین... اتفاقا فیلم هندی دل و قلوه‌ای‌یه که علی‌آبادی و شما سر مربی شدن علی دایی بین هم رد و بدل کردید. یه مربی تیم ملی می‌خواستی بیاری شش تا مثلث عشقی درست کردی. بعد همه رو انداختی به جون هم. بعد توی یه غروب دل‌انگیز خیلی عاشقانه شبیه آخر فیلم شعله رفتی بدو بدو سراغ قطبی. اصلا سانجو کومار که هیچی، مثل آمیتا باچان نشستی اون پشت فکر می‌کنی داری نقش جی رو توی فیلم شعله بازی می‌کنی؟ چی بگم آخه؟ بعد این مایلی‌کهن رو عین جبار سینگ انداختی به جون علی دایی؟ از اون‌ور هم این علی‌آبادی رو عین مجسمه گذاشتی وسط فیلم و رفتی اون پشتش هی قایم شدی و از پشتش صدا درآوردی که "بسنتی! بسنتی! (البته بسنتی همون تیم ملی فوتباله!) بسنتی! این علی دایی مربی بدی‌یه، بیا با قطبی ازدواج کن!"
آخرش هم معلوم نشد دوست داری ویرو باشی، جبار سینگ باشی، جی باشی، تاکور باشی... بسنتی باشی... »
کفاشیان دستمالش را درآورده بود و داشت اشک‌هاش را پاک می‌کرد. خیلی متاثر شده بود. گفت: «چقدر خوب تعریف می‌کنی... من عاشق فیلم شعله بودم... بسنتی... بسنتی... چه تعبیر خوبی کردی... تیم ملی فوتبال ما مثل بسنتی می‌مونه... اونجای فیلم یادته با پای برهنه داشت برای نجات جون دوستش روی خرده شیشه‌هایی که اون جبار سینگ نامرد زیر پاهاش ریخته بود، خیلی از لحاظ هرمنوتیک زیبا و دل‌نشین حرکات موزون انجام می‌داد؟ یادته؟»
و باز شروع کرد به گریه کردن.
گفت: «راست می‌گی. من و علی‌آبادی مثل فیلم هندی هستیم. می‌زنیم همه چیز رو تو طول فیلم خراب می‌کنیم... ولی من مطمئن هستم آخرش خوب تموم می‌شه... من مطمئنم...»
گریه را ول نمی‌کرد که.
ادامه داد: «تیم ملی هم مثل بسنتی می‌مونه... راست می‌گی... همه بهش نظر دارن... همه دارن می‌رقصونندش...»

طبقه هشتم
بی‌خیال نمی‌شد که. این‌قدر گریه کرد که نصف آسانسور را آب گرفته بود.
گفتم: «چیزی نیست... چیزی نیست... درست می‌شه. گریه نکن.»
گفت: «من بسنتی رو دوست داشتم. من تیم ملی رو دوست داشتم... ولی به جفت‌شون ظلم کردم... من اصلا جبار سینگم...»

طبقه دهم
دیگر حوصله‌ام را سر برده بود.
گفتم: «ببین کفاشیان جون، من کار و زندگی دارم. فقط خواستم بگم اگه تو به فیلم مستند بیچارگی و فلاکت و اعتیاد ستاره‌های ورزش ایران می‌گی "فیلم هندی" من هم می‌تونم به گزارش‌هایی که از فدراسیون فوتبال پخش می‌شه بگم "مستند راز بقا"؟»
کفاشیان گفت: «یه دقه صبر کن...» و دوباره زنگ زد به علی‌آبادی. بعد تلفن را قطع کرد و گفت «مهندس نظر خاصی نداشت.» و دوباره با تلفنش شروع به صحبت کرد. «الو... الو... برادر شریفی، رییس کمیته انضباطی جان، سلامون علیکوم. به نظر شما کلیت گزارش‌ها و عملکرد فدراسیون فوتبال رو می‌شه در مستند راز بقای شبکه چهار پخش کرد!؟ جان؟... بله... بله... ها ها... من که نفهمیدم... به جان شما اصلا نفهمیدم... هه هه...»
کفاشیان تلفن را قطع کرد گفت: «برادر شریفی می‌گه از لحاظ ماهوی و معنایی سازمان شیلات مهندس علی‌آبادی خیلی بیشتر به راز بقا ربط داره. ولی فدراسیون فوتبال ربطی نداره. برادر شریفی می‌گه تشبیه‌تون از لحاظ مشبه، مشبه به، ادات تشبیه و وجه شبه غلطه و اغلاط معنی در تغلیط صورت روی داده. و کلهم ذات انسان از غلط مبرا نیست مگر این‌که فاعل به مفعول میل کنه یا مفعول بی‌واسطه با فاعل استخراج یا استدخال کنه.»
گفتم: «نظرم عوض شد. با توجه به این‌که فدراسیون فوتبال نه در فیلم هندی و نه مستند راز بقا می‌گنجه، بهتره گزارش‌های فدراسیون فوتبال و تصمیم‌گیری‌هاش رو برنامه عمو پورنگ پخش کنه. چطوره؟»
گفت: «ها ها... خیلی خوبه... من عاشق عمو پورنگ و امیرعلی‌ام... خدا کنه جای نقاشی حکم‌ها و متمم‌ها و لاشه چک‌های من رو از برنامه‌شون نشون بدهند...»

طبقه یازدهم
گفتم: «راستی این‌دفعه زنگ زدی به برادر شریفی بپرس ببین به روح اعتقاد داره یا نه.»
گفت: «ها ها... هه هه... آقا از وقتی این آسانسور رو راه انداختی هر کسی از مسوولان رو من دیدم داره درباره روح و رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح تحقیق می‌کنه. ها ها... از من نمی‌پرسی به روح اعتقاد دارم یا نه؟ هه هه...»
گفتم: «ها ها... هه هه...»
گفت: «شاید کل دنیا آسانسورچی داشته باشه، اما این طوری مثل تو پُرشور نداره.»
آهی ممتد کشیدم و دکمه طبقه همکف را زدم...


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، صفحه‌ی آسانسورچی، شماره‌ی 406

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

تمرین کوچک برای جا انداختن اخلاق عمومی رعایت کپی‌رایت

این یک خواهش و دعوت غیررسمی است؛

اگر شعر، جمله‌ای از داستان، دیالوگ فیلم یا تئاتر، تکه‌ای از ترانه، نوشته‌ای از یک مقاله یا مصاحبه یا ... را نقل می‌کنید، نام پدیدآور آن اثر را ذکر کنید.
همچنین در انتشار دوباره‌ی عکس‌ها، کارتون‌ها و کاریکاتورها، نقاشی‌ها و... این نکته را رعایت کنید.

این کمترین کاری است که می‌شود برای حفظ حقوق معنوی پدیدآورنده‌ی اثر انجام داد.
اگر به نظرتان نوشته‌ی خوبی خواندید یا شنیدید که دوست دارید دیگران را در لذت و خواندن آن سهیم کنید، چه عیبی دارد که بگویید آن نوشته‌ی خوب، نویسنده‌ای داشته؟ 
یا اگر فیلم یا برنامه‌ی رادیویی و تلویزیونی می‌سازید یا مقاله یا داستانی می‌نویسید، چه ایرادی دارد که بگویید در این اثر از آثار این صاحب‌اثرها استفاده شده؟

این کار تمرین کوچکی است برای جا انداختن مفهوم "کپی رایت" یا حفظ حقوق معنوی و مادی یک اثر برای صاحب اثر.

پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۹

ماریو بارگاس یوسا و محسن پرویز و مریم حیدرزاده

1
با یک حساب سرانگشتی متوجه شدم خوانندگان اشعار مریم حیدرزاده از رمان‌های یوسا بیشتر است. برای همین امیدوارم سال بعد نوبل را به مریم حیدرزاده بدهند که شادی و خوشحالی و پایکوبی، فیس‌بوک و گوگل‌ریدر و وبلاگستان و مطبوعات و صدا و سیمای ما را در بر بگیرد.

2
و فراموش نکنیم محسن پرویز را که دو سال پیش پیشگویی کرد که به خاطر خوش‌خدمتی‌های یوسا به آمریکا (فکر کن!) نوبل را به او خواهند داد. و البته سال بعدش هم آکادمی نوبل حال‌گیری کرد و جایزه را به یوسا نداد. اما امسال پیشگویی پرویز به حقیقت پیوست. به نظر ما پا شویم برویم تحقق این پیشگویی را به وزیر ارشاد تبریک بگوییم که بالاخره یک حرفی‌شان (آن هم در ابعاد جهانی!) حالا با دو سه سال تاخیر به وقوع پیوسته است. 

3
لطفا یکی این گفته‌های معاون سابق وزیر فرهنگ و ارشاد را ترجمه کند و برای یوسا بفرستد تا بداند و جهانیان بدانند که ما دیگر گول این بازی‌های چندش‌آور ارکان قدرت غرب را نمی‌خوریم و دیگر بازیچه‌ی آکادمی مضمحل نوبل خاک تو سر نمی‌شویم و دست‌شان برای ما از دو سه سال جلوتر همیشه رو می‌شود، بدبخت‌ها. حالا نوبل راه انداختید که ادای جایزه‌ی جلال را درآورید؟ بیچاره‌های بی‌جاه و جلال و جبروت.

پرویز اضافه كرد: یوسا يك اثري دارد كه دو ترجمه دارد؛ يكي به اسم «سور بز» و ديگري به اسم « جشن بز نر» كه من اين كتاب را در چندين جا نقد كرده‌ام. در آن اثر نكته برجسته‌اي وجود دارد كه برخي منتقدان آن را نديده گرفته بودند.
وی اضافه كرد: در اين كتاب آمريكايي‌ها به عنوان نيروهاي نجات‌بخش معرفي شده‌اند و شخصيت خانم رمان جا به جا از دموكراسي آمريكايي تعريف مي‌كند و حتي اين تعريف از زبان جايگزين‌هاي ديكتاتورهاي سابق نيز مطرح مي‌شود. اين با اصول اوليه سياست‌ هم سازگار نيست و چطور آمريكايي‌ها بدون توجه به ملت خود مدام نيروهاي نجات‌بخش براي ملت‌هاي ديگر هستند؟
معاون فرهنگي وزير ارشاد بيان داشت اين نويد را به شما مي‌دهم كه قطعا اين آقا جزو كانديداهاي نوبل ادبي خواهد بود و در سال‌هاي بعد شاهد آن خواهيم بود كه كساني كه دنبال اين جوايز هستند بايد خوش خدمتي‌هايي هم بكنند.

شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

شجریان در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و محمدرضا شجریان وارد آسانسور شد.
گفت: «هااااااااای...»
یه دو دقیقه‌ای طول کشید. گفتم: «این چی بود؟»
گفت: «پیش‌درآمد بود.»
گفتم: «پیش‌درآمد چی؟»
گفت: «پیش‌درآمد سلام.» بعد خندید و گفت: «سلام. من ممدرضا شجریان هستم.»
گفتم: «سلام ممدرضا شجریان. من هم آسانسورچی هستم. کجا می‌ری؟»
گفت: «می‌رم بالا.»
رفتیم بالا.

طبقه‌ی اول
در باز شد و علیرضا افتخاری وارد آسانسور شد.
گفت: «اینجا آسانسورِس، من استاد آواز ایران علیرضا افتخاری هستم. آی لاو یو پی‌ام‌سی.»
گفتم: «آفرین. تکراری بود. اون دفعه هم که سوار آسانسور شده بودی همین رو گفتی.»
گفت: «من دوستش دارم. چه عیبی داره؟ هر کی توی زندگی‌ش یکی رو دوست داره دیگه.»
گفتم: «آفرین. تکراری بود. حالا چی کار داری؟»
گفت: «اومدم چهارتا ربنای جدید بخونم مردم بفهمند آواز یعنی چی. صدا باید مردمی باشه. من صدای مردم هستم.»
گفتم: «صدات نمیاد... الو... الو... یه ذره جا به جا شو... آنتن نمی‌دی... الو... یه قدم برو جلو... صدات درآد...»
شجریان داشت روی دیوار آسانسور برای دل خودش با قلم و دوات یادگاری می‌نوشت. بهش گفتم: «ممدرضا جون! جان من! من بمیرم – تو بمیری زدم‌ها! – اون دفعه که این استاد افتخاری سوار آسانسور شد گفت شجریان گفته اگه من صدای افتخاری رو داشتم دنیا رو فتح می‌کردم! من بمیرم جریان چی بوده؟ یه همچی حرفی زدی؟»
شجریان لبخند زد و گفت: «کی گفته؟»
گفتم: «این استادمون.» و اشاره کردم به افتخاری.
شجریان گفت: «به جا نیاوردم‌شون متاسفانه.» بعد به افتخاری گفت: «استاد جان! یه دهن بخون ببینیم.»
افتخاری در یک دستگاه عجیبی (فکر کنم موسیقی تلفیقی محسوب می‌شد! چون ترکیبی از بندری و جاز و دشتی و کانتری و کردی و اپرا بود!) شروع به خواندن کرد: «هاهای هاهای هاااااااای هی هوی هوی ووی ووی وووووی وااااای... بیا وسط... هاااای هااااای... دست‌ها بالا... ههههه هوی وووی ووووووی... دست... دست... حالا دست دست...»
شجریان رفته بود در حس. من هم که یک حالت عجیب عرفانی پیدا کرده بودم. از شجریان پرسیدم: «چطور بود؟»
گفت: «سبیل‌های قشنگی داره.»
آسانسور را نگه داشتم و افتخاری یک دربست گرفت و سریع برگشت خارج.

طبقه دوم
در باز شد و سلحشور وارد آسانسور شد. تا آمد داخل گفت: «این آقا... همین آقا... این آقای معلوم‌الحال... اصلا کی گفته ربنا بخونه؟ من تاییدش کردم؟ برادرمون دهنمکی تاییدش کرده؟ برادرمون ضرغامی تاییدش کرده؟ آخه به چه مجوزی؟ شما نمی‌دونید من یه هنرمند عارف هستم؟ یا شاید هم یه عارف هنرمند هستم؟ البته درسته صدا و سیمای ضرغامی بهم بودجه نده دیگه نمی‌تونم فیلم بسازم، ولی آیا چطور یک جوان تازه از گرد راه رسیده‌ای به خودش اجازه داده آواز بخونه؟ اون هم آواز برای سفره‌ی افطار؟ من خودم آواز بخونم پرندگان و ماکیان و ماهیان مدهوش می‌شوند و جمادات به صدا در می‌آیند و آدم‌ها جامه می‌درند و انس و جن منقلب می‌شوند... البته نمی‌خونم که ریا نشه... ولی این آقا چرا از من اجازه نگرفت وقتی خواست آواز بخوونه؟ چرا؟ چرا؟»
گفتم: «ببخشید شما؟»
گفت: «نشناختی؟ من استاد سریال‌های عمیق هستم. من عمیق‌ترین استاد هستم. من اعمق‌الاساتید فیلم و سریال هستم. چند بار ضرغامی ازم تقدیر کرده، چندبار هم خودم از خودم تقدیر کردم. یه بار هم داشتم سریال می‌ساختم معجزه شد و یه تیکه ابر اومد بالای سرمون که فقط به خاطر من بود... من استاد سلحشور هستم.»
گفتم: «خسته نباشی.»
گفت: «اصلا اگه این آقا، این جوان صدای گرم و خوبی داشت، حتما می‌دادم روی یوزارسیف آواز بخونه. ولی حالا کو تا اون روزی که یک همچین افتخار و یک همچین درجه عرفانی‌ای این جوان پیدا کنه؟ اصلا کو تا آن روزی که...»
گفتم: «حالا چی کار کنیم؟»
گفت: «به من توجه کنید. من هنرمندم. دوست دارم بهم توجه بشه.»
گفتم: «اون قضیه یک میلیارد و دویست تومن (فکر کن! یک میلیارد تومن واسه یه فیلمنامه! خدا ضرغامی رو واسه شما حفظ کنه!) که دادگاه حکم داده بود به صاحبش برگردونی به کجا رسید داداش؟»
گفت: «ببخشید! من یه کاری برام پیش اومد باید برم.»
آسانسور را نگه داشتم و سلحشور یک دربست گرفت و سریع رفت جام جم چک آخرش را بگیرد.

طبقه سوم
در باز شد و ضرغامی وارد آسانسور شد. گفت: «من ضرغامی هستم.»
گفتم: «خوبی؟»
گفت: «نه یه ذره قلبم درد می‌کنه...» و با دستش معده‌اش را نشان داد.
گفتم: «ببخشید! کجاتون درد می‌کنه؟»
گفت: «قلبم.»
گفتم: «به جایی قلب می‌گویند که متاثر می‌شود. [...] و اینا... [...]؟»
گفت: «قلبم دیگه... ایناهاش. هی متاثر می‌شه و به صدا درمیاد.» و باز معده‌اش را نشان داد.
گفتم: «البته به اون می‌گن فعل و انفعلات معده! ربطی به احساسات نداره. همین‌جا پیاده‌ت می‌کنم برو تا آخر اون کوچه. یه دکتری هست بگو من فرستادمت.»
آسانسور را نگه داشتم و ضرغامی یک دربست گرفت و سریع رفت دکتر.
شجریان اصلا حواسش نبود. داشت زیر لب "ای ایران ای مرز پرگهر" را زمزمه می‌کرد.

طبقه چهارم
[...]
بعد برگشت و به من گفت: «چرا امروز از کسی نپرسیدی به روح اعتقاد دارند یا نه!؟»
گفتم: «خب دیدم مجبورم براشون توضیح بدم اساسا روح یعنی چی! دیدم عمق فاجعه زیاده بی‌خیالش شدم!»

طبقه آخر
[...]
شجریان گفت: «راست می‌گی. بذار یه چیزی برات بخوونم جگرت حال بیاد... چی بخوونم؟»
گفتم: «مرغ سحر رو بخوون حال کنیم. قربونت برم.»
و شجریان شروع کرد: « مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن ...
[...]!
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
[...]
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است...

گفتم: «ناز نفست ممدرضا. خیلی حال کردیم.»
گفت: «چاکریم.» 



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 405
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)
پشت پرده آسانسور
در باز شد و مدیرمسوول گفت: «اول بکش پایین فتیله رو.»
گفتم: «می‌کشم.»
گفت: «دوم این‌که به رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح آدم‌هایی که سوار آسانسور می‌شند کاری نداشته باش! هر رنگی که خودشون دارند خوبه! در ضمن کسی رو رنگ […] نکن. اصلا دیگه هیشکی رو رنگ نکن لطفا!»
گفتم: «نمی‌کنم.»
گفت: «آدم سیاسی و […] سوار نکن.»
گفتم: «نمی‌کنم.»
گفت: «آدم مورددار سوار نکن. نماینده‌های مجلس و هیات دولت و […] و […] و کی و کی و کی رو هم سوار نکن.»
گفتم: «نمی‌کنم.»
گفت: «ببین درباره […] و [...] هم حرفی نزن و از این به بعد […] توی آسانسور نکن.»
گفتم: «[…] !»
فکر کنم رابطه‌ام با مدیرمسوول پیچیده شد.