یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

به دنیا آمده‌گی


از نگاه مای بست فرند! در سال 87 این شکلی هستم لابد دیگر!

...

درست در هم‌چون‌این روزی، یعنی چهارم اسفند، بر اثر ترکیدگی و سوراخ شدن لایه‌ی ازن، بنده پایم سر خورد و وارد این دنیا شدم و موجبات سرور و غرور ملی را مهیا ساختم.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷

دیدن تئاتر در تئاتر شهر

نمایش در یک پرده

بازیگران: یک زن

یک مرد

نور صحنه‌ی تاریک را روشن می‌کند.

تنها دو صندلی چوبی در صحنه قرار دارد. یک مرد روی یکی از صندلی‌ها نشسته است.

زن وارد می‌شود. می‌آید و صندلی خالی را از صحنه خارج می‌کند.

مرد واکنشی نشان نمی‌دهد.

زن باز می‌گردد و صندلی دیگر را با مردی که رویش نشسته است از صحنه خارج می‌کند.

صحنه تاریک می‌شود.

...

تماشاچی‌ها شروع به دست زدن می‌کنند.

کارگردان سرخوش از تشویق با لبانی به خنده گشوده، روی صحنه می‌آید. تعظیم می‌کند.

...

یکی از تماشاچی‌ها می‌گوید: «ایول... ایول... اون خانومه چقدر زورش زیاد بود!»

باقی تماشاچی‌ها به افتخار زور زیاد "اون خانومه" با هیجان بیشتری دست می‌زنند.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

10 پایان 10 رمان

برای لذت بردن در این دنیا بهانه‌های ساده‌ای لازم داریم تا تلخی و خستگی روزمرگی را تاب بیاوریم. یکی از این بهانه‌های ساده مرور داستان‌هایی‌ست که دوست‌شان داریم و حتا می‌توان گفت با آن‌ها بزرگ شده‌ایم.
حالا و بعد از این سال‌ها، خواندن دوباره‌ی پایان‌بندی 10 رمان ایرانی، که جایگاه‌شان در ادب فارسی مشخص و روشن است، مثل دیدن آلبوم عکس‌های کودکی شگفت‌انگیز و طرب‌بخش است. سوای این واکنش احساسی، می‌توان از مقایسه‌ی آن‌ها با هم و از مقایسه‌شان با رمان‌هایی که ماندگار نشدند، چیزی آموخت که شاید به نحو دیگر نتوان درکش کرد.
برای لذت‌بردن از خواندن 10 پایان 10 رمان به نوشته‌های پشت شیشه سفر کنید.