چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

جایزه‌ی اسکار اصغر فرهادی پلاستیکی بود

اساتید فرهنگ و هنر روی کاناپه

(هر گونه شباهت اسامی افراد این یادداشت با آدم‌های دیگر تعمدی است اما قصدی در کار نیست و هر چند از روی دوستی نیست اما دشمنی هم نداریم!)
روی کاناپه – از بس شلوغ بود - جا نبود سوزن بیندازی، فقط می‌توانستی سوزن بزنی. استاد مسعود فراستی، استاد فریدون جیرانی، استاد جواد شمقدری، استاد مهدی کلهر و استاد فرج سلحشور تنگ هم نشسته بودند روی کاناپه. در این لحظه استاد بزرگ، مسعود دهنمکی، وارد شد و استادهای کوچک یک‌دفعه بلند شدند تا به او ادای احترام کنند. استاد محمدرضا شریفی‌نیا که از قفای استاد دهنمکی می‌آمد، به هر کسی بیشتر ادای احترام می‌کرد و تعظیم می‌کرد و دولا می‌شد چک درشت‌تری می‌داد.
خلاصه مراسم تعظیم که تمام شد، جلسه از حالت دولا خارج شد و جلسه کاملا رسمی اعلام شد.
در این لحظه استاد فریدون جیرانی جلسه را این‌طور آغاز کرد: «من فری هستم و البته ساندویچ فری‌کثیف ربطی به من ندارد هر چند همه ما را اشتباه می‌گیرند و به من می‌گویند فری‌کثیف. اما من سوالم اینجاست که کسی به آقای فری‌کثیف تا حالا اشتباهی گفته استاد فریدون جیرانی؟»
استاد فراستی گفت: «نه. از رو دست تو نمی‌شه کپی زد فریدون. تو تکی. یه چیز دیگه‌ای.»
استاد فریدون جیرانی (ربطی به فری‌کثیف ندارد) گفت: «یک دقیقه آگهی پخش کنید من برم دست‌شوری که دستم رو بشورم بیام.»
استاد فراستی گفت: «دست‌شوری استاد جیرانی پابلیک‌ترین موضوع سینمای ماست که در هر برنامه ما هر چقدر سعی می‌کنیم استاد جیرانی این موضوع را پابلیک نکند نمی‌شود. همین هالیود خاک بر سر توی فیلمش تا حالا کسی این‌طوری برای دست‌شوری رفتن سینه چاک نکرده که استاد جیرانی کلاه بر زمین کوفته.»
استاد فری (کماکان ربطی به فری‌کثیف ندارد) گفت: «مسعود جون، قشنگم، من گفتم جای این صندلی یه صندلی فرنگی برای من بذارن.»
استاد فراستی گفت: «رو آنتنیم ها.»
استاد فری گفت: «تو که بدتر از این‌هاش رو به کیمیایی گفتی. یادته؟ کلی خندیدیم. گفتی فیلم کیمیایی... ها ها... ها ها... اوخ. اوخ اوخ... من برم و بیام.»
استاد فراستی گفت: «حالا که فریدون رفت من بگم موضوع برنامه‌ی امشب جایزه‌ی فرمایشی و کاملا سیاسی اسکار به اصغر فرهادی‌یه. حتا من می‌تونم به شما ثابت کنم مجسمه‌ی اسکار فرهادی پلاستیکی‌یه.»
استاد جواد شمقدری گفت: «من جوادم.»
من که همین‌طوری نشسته بودم و داشتم گزارش این جلسه را می‌نوشتم گفتم: «می‌دونیم. بروید سر اصل مطلب.»
استاد جواد گفت: «غربی‌ها نقشه کشیدند ایرانی‌ها از هم جدا شن. وگرنه چرا باید به جدایی یک ایرانی از یک ایرانی دیگه جایزه بدن؟ اگه مرض نداشتن که بین زن و شوهرهای ما اختلاف بندازن به فیلم‌های مفهومی ما که در این چندسال زیاد هم ساخته شده جایزه می‌دادند. از همین فیلم‌ها که آخر فیلم همه با هم ازدواج می‌کنند. از این فیلم‌ها کم نداریم... مثلا همین...»
استادهای دیگر براش دست زدند و جواد ساکت شد.
استاد کلهر گفت: «باید در تایید حرف جواد عرض کنم غرب می‌خواد ایرانی‌ها از هم جدا شن تا پول وام ازدواج توی بانک بمونه، بعد اونا بیان شبونه به بانک‌های ما دستبرد بزنند بعد سوار اسباشون بشن و توی افق محو شن.»
استاد سلحشور گفت: «من با همه‌ی دوستان موافقم. اصغر فرهادی حق همه‌ی ما رو خورده. همین اسکار رو می‌خواستند بدهند به سریال بوزارسیف. منتها جای این‌که آنجلینا جولی به سینمای ایران پا بدهد، این اصغر بود که به آنجلینا دست داد. بعد براد پیت که غیرت ندارد پا شد رفت به اسکار گفت ببین اسکار این اصغر دست داده به منزل ما، اگه بهش جایزه بدی حال سینماگران متشخص و فوق حرفه‌ای مثل سلحشور رو می‌گیری. بله. همین‌طوری بوده ماجرا که من گفتم.»
در این لحظه استاد فری جیرانی بدو بدو آمد و نشست روی صندلی و گفت: «ای وای. ای وای. استاد استادان، استاد بزرگ، بزرگ استادان، بزرگ استادان بزرگ، استاد اعظم، اعظم استادان، بزرگ استاد اعظم، اعظم استاد بزرگ، استاد الاساتید مسعود دهنمکی قربونش بشم دورش بگردم چرا حرف کارشناسی و حرف آخر رو نزده؟ بگو استاد. بگو و خلاص‌مان کن.»
استاد دهنمکی اشاره کرد به استادچه شریفی‌نیا که چک فری را درشت‌تر کند که شریفی‌نیا درشت‌ترش کرد. بعد استاد دهنمکی گفت: «من هم در تئوری هم در عمل ثابت کردم که تئوریسین‌ترین اکتیویست و اکتیویست‌ترین تئوریسین زنده‌ی دنیام. من توی فیلمم خواستم بگم که جدایی مهم نیست. شاعر می‌گه تا توانی دلی به دست آور، که جان دارد و جان شیرین خوش است. پس من اصلا برام مهم نیست که اصغر اسکار رو برده. اسکار رو باید اکبرها ببرند. بله.»
شریفی‌نیا گفت: «[...]»
استادها به نشانه‌ی تایید و تحسین دست زدند.
استاد فراستی گفت: «من قبلا گفته‌ام که فیلم کیمیایی شبیه چی‌یه. حالا می‌خوام بگم فیلم فرهادی شبیه‌ش نیست دقیقا...»
در این لحظه استاد جریانی می‌پره روی استاد فراستی که جمله‌اش را تمام نکند و همه چیز می‌ریزد به هم و شلم شوربا می‌شود.
من هم بلند می‌شوم می‌روم پای کامپیوتر که مراسم اهدای جایزه‌ی اسکار به اصغر فرهادی را دانلود کنم. اسکارمبارکی به آقای فرهادی، اسکارمبارکی به سینمای ایران، اسکارمبارکی به خودم و به شما. لبخند.




 این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 10 اسفند 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

زباله‌جوها و سرود نوروز

دم عید است و می‌رویم کمد لباس‌ها را زیر و رو می‌کنیم. لباس‌های قدیمی و کیف و کفش‌های مستعمل را می‌خواهیم بیندازیم دور. از توی کابینت‌ها کاسه و بشقاب‌ها را برمی‌داریم. شاید میز ناهارخوری هم دیگر دل‌مان را زده باشد. یا هنوز تلویزیون 21 اینچ قدیمی گوشه‌ی انباری باشد. چیزهای دیگر هم هست. خانه‌تکانی است دیگر. 
این چیزها را که می‌گذاریم کنار خریداری ندارد. اگر داشت که تا الان تبدیل به پولش کرده بودیم. چه کار می‌کنیم؟ کیسه کیسه آشغال درست می‌کنیم و می‌اندازیم دور، سر کوچه.
یک کار ساده هم می‌شود کرد. اگر به آمارها نگاه کنیم و گرانی و تورم و بیکاری را در نظر بگیریم، هزینه‌ی درمان و تحصیل و مسکن و چیزهای دیگر را، برای خانواده‌های آبرومند چندسر عائله کمی سرخ نگه داشتن صورت با سیلی سخت‌تر شده و گران از آب در می‌آید. دم عیدی، توی خیابان که راه بروید، "زباله‌جو"ها را می‌بینید. خیابان‌خواب هم نیستند، یا معتاد، یا دزد، که بگویید دنده‌شان نرم، تقصیر خودشان است. هر چند معتاد هم بیمار اجتماعی است. اما "زباله‌جو" انسان محترمی است. بایستید و به کاری که می‌کند توجه کنید. لباس و کفش و کیف را از توی آشغال‌ها می‌کشد بیرون، مانده‌های غذا را از روش می‌زند کنار، کیک مالیده به کیف را با آستین کتکش پاک می‌کند، لباسی را که پیدا کرده، می‌تکاند و تا می‌زند. بعد یافته‌ها را می‌گذارد در کیف پارچه‌ای یا کوله‌ای که دارد. که ببرد خانه و بتواند با لباس نوتر (صرفا از لحاظ زمانی و ورود آن لباس به خانه نسبت به چیزهای دیگر) سال را نو کند.
خب. از جیب که نمی‌خواهد خرج کنیم. دخل و خرج‌مان هم که معلوم است با هم نمی‌خواند. ادای نیکوکاری هم که نمی‌خواهیم دربیاوریم. پز کار خیر هم که توش نیست. یک چیزی است پنهان و پیش خودمان می‌ماند. کاری هم ندارد. لباسی را که هنوز نو است خودمان تا کنیم و بگذاریم در کاورش. کفش را واکس بزنیم و بگذاریم در جعبه‌اش. کیف را بگذاریم در پاکت دستی فروشگاهی که ازش خرید می‌کنیم. یک نسخه از سرود کریسمس را هم بگذاریم توی جیب یکی از لباس‌ها. و این‌ها را مرتب بگذاریم سر کوچه. تلویزیون و یخچال قدیمی را که سمساری مفت از دست‌مان در می‌آورد هم می‌تواند اسباب خوشی خانواده‌ای دیگر شود. صبر کنیم و با عذرخواهی تقدیمش کنیم به مرد یا زن آبرومند که دارد لای زباله‌ها جست‌وجو می‌کند. عذرخواهی کنیم که شرایط این طوری است. و وقت چهارشنبه‌سوری که شد از روی آتش بپریم و آرزو کنیم زردی ما کم شود و بدون سیلی هم دوزار سرخی روی صورت‌مان پیدا شود. فقط دوزار.
دارد عید می‌شود. ادبیات عامیانه هم زار می‌زند: عید آمد و ما لختیم / رفتیم به بابام گفتیم / بابام گفت به چُ..َم به نیم‌چُ..َم / برای عیدت می‌چُ..م.
دارد عید می‌شود... و این اواخر شهروند جدیدی به شهر اضافه شده که غصه دارد اما تقصیری ندارد؛ شهروندی به نام زباله‌جو.




دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰

چرا به من دل نمی‌دی همه‌ش تو استخاره‌ای

قرار بوده صفار هرندی و صادق محصولی جای این‌که بیایند روی کاناپه، از ما مرخصی ساعتی بگیرند و بلند شوند و بروند صدا و سیما تا در برنامه‌ی ورزشی دیروز امروزصبح امروزعصر امروزبعدازظهر فردا پس‌فردا پس‌اون‌فردا، با هم مناظره کنند. اما نشده. چرا؟ چون صادق محصولی استخاره کرده و دیده خوب نیامده با صفار هرندی برود آنجا.
ما تحقیق و تقحص کردیم و مقداری فال گرفتیم و سر کتاب باز کردیم تا ببینیم نظر شعرا کارشناسان و فلاسفه درباره‌ی عملکرد صادق محصولی چیست.
 
به من آزار تو فرمان عقبگرد می‌ده...
یکی از کارشناسان ترانه‌محور ماوقع اتفاق اخیر را این‌طور آنالیز کرد: «... استخاره کردم / خوب اومده مبارکه دور سرت می‌گردم»
آقای م. اضافه کرد: «آقای محصولی گفت خوب اومده و مبارکه و من می‌خوام دور سرش بگردم اما نه دور سر صفار هرندی.»
وی نظر صادق محصولی درباره‌ی صفار هرندی را این‌گونه تحلیل کرد: «وقتی با شوق فراوون به خونه رو می‌کنم / به من آزار تو فرمان عقبگرد می‌ده.»
 
چرا به من دل نمی‌دی...
از طرفی ج. هـ ، تحلیلگر مسائل صادق و صفار، اعتقاد دارد: «من که طلوع عشق رو تو چشم تو می‌بینم / سخن بگو تو با من، مغرور نازنینم / مغرور نازنینم / به من می‌گی عاشقتم پس چرا فکر چاره‌ای / چرا به من دل نمی‌دی همه‌ش تو استخاره‌ای / همه‌ش تو استخاره‌ای»
ج. هـ که معتقد است در سیاست باید به سمت مهربانی و شعرهای عاشقانه برویم، ابراز امیدواری کرد که روزی در سیاست این حرف‌ها را بشنویم: «خاتون مهربونم عزیز هم‌زبونم / شعرای عاشقونه می‌خوام واست بخونم / شعرای عاشقونه می‌خوام برات بخونم»
 
نمی‌دونم شاید دست تو هم نیست...
یکی از آگاهان که خواست نامش فاش شود ولی ما نامش را یادمان نیامد تا فاش کنیم، عملکرد صادق محصولی را این‌طور تشریح کرد: «تا کی واسه رسیدن استخاره؟ / شاید صدسال دیگه‌م بد بیاره / نمی‌دونم شاید دست تو هم نیست / خدا شاید برات دلشوره داره»
وی گفت صفار هرندی وقتی متوجه شد برای صادق محصولی خوب نیامده و مناظره به هم خورده در پیامی به او گفت: «فقط بگو کدوم هفته کدوم روز؟ / کجا منتظر رسیدنت شم؟ می‌خوام کاری بدم دست خودم که / خودم بهونه‌ی اومدنت شم»
وی پیش‌بینی کرد: «ممکن است محصولی تحت تاثیر این پیام صفار قرار بگیرد و نظرش عوض شود و زودی بیاید.»
 
بشینم کنارت بچینم ستاره...
شنیده شد صفار هرندی وقتی متوجه شد صادق محصولی برایش خوب نیامده یاس او را فرا گرفت و خواند: «بشینم کنارت / بچینم ستاره / من می‌دم ادامه / و این‌هم صدامه / که می‌رقصه با تو / قلم می‌لغزه تا صبح / آره این درس ما شد / پس تو این لحظه پا شو / واسه جنگ به دنبال حسّ و حال نگَرد / چون‌که اون که برد هیچ‌وقت استخاره نکرد»
 
 
 
 این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 8 اسفند 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۰

هر کسی نوروز جشن بگیرد شیطان است؟!

داداش محمود احمدی‌نژاد آمد روی کاناپه نشست و گفت: «من داداش محمود احمدی‌نژاد هستم اما با داداش آب‌مان در یک جو نمی‌رود.»
گفتم: «شما قبلا چه کار می‌کردید؟ الان چه کار می‌کنید؟»
گفت: «داداش محمود قبل‌تر شهردار تهران بود که من داداش شهردار تهران بودم. قبل از آن استاندار اردبیل بود که من داداش استاندار اردیبل بودم. قبل از آن مشاور استاندار کردستان بود که من داداش مشاور استاندار کردستان بودم. وقتی هم که فرماندار ماکو بود من داداش فرماندار ماکو بودم.»
گفتم: «خب پس شغل شما "داداش محمود احمدی‌نژاد بودن" است. درست است؟»
داداش محمود احمدی‌نژاد گفت: «بله. منتها من چندشغله هستم. الان، هم توی کار شفاف‌سازی هستم، هم توی کار افشاگری هستم، هم توی کار پدافند غیرعامل هستم. منتها تمام سعی‌ام را می‌کنم که برای کار اصلی‌ام وقت بیشتری بگذارم.»
 
احمدی‌نژاد؛ کارآفرین برتر
گفتم: «آفرین. ما قبل‌تر گفته بودیم می‌خواهیم آقای احمدی‌نژاد را به عنوان "کارآفرین برتر" معرفی کنیم، الان مطمئن شدیم.»
داداش محمود احمدی‌نژاد گفت: «حالا من را بیاور روی کاناپه.»
گفتم: «ببین، یعنی الان جایی از شما بپرسد شغلت چیست، می‌گویی داداش محمود احمدی‌نژادی؟»
گفت: «بله.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. پس به همین مناسبت یک چندتا جمله‌ی قصار بگو که دور هم سرگرم شویم.»
گفت: «بگم؟»
گفتم: «نه. یک دقیقه صبر کن من بروم تخمه بیاورم.» رفتم تخمه آفتابگردان آوردم و گفتم: «بفرما آفتابگردان.»
داداش محمود احمدی‌نژاد گفت: «گفتی تخمه‌ی آفتابگردان یاد احمد خورشیدی‌فر، بابای داماد محمود احمدی‌نژاد، افتادم که او هم مثل من منتقد همه چیز شد. ببینم ازش خبر نداری؟»
گفتم: «ما در کل از شما نتیجه می‌گیریم آدم نمی‌تواند روی شغل‌های خانوادگی مثل داداش بودن و بابای داماد بودن و چی و چی حساب کند. چون این شغل‌ها نه آینده دارد نه امنیت نه بیمه.»
 
عید نوروز شیطون‌ها
داداش محمود احمدی‌نژاد آه کشید و گفت: «آره.» بعد دوباره آه کشید و گفت: «حالا چندتا جمله‌ی قصار بگویم که حال کنید.» بعد گفت: «آن شیاطینی که امروز جشن نوروز راه می اندازند مکتب شما را نفی می‌کنند، مستمسک به مکتب ایرانی می‌شوند؛ با زنان بی‌هویتی ... می‌نشینند و در آمریکا با زنان لس‌آنجلسی می‌نشینند؛ هزار فریب و نیرنگ به کار می‌برند.» بعد گفت: «حال کردی؟»
گفتم: «بیشتر انگشت به دهان حیران ماندم. دیگر چه بلدی؟»
 
آیا اول جریان انحرافی بود بعد رایحه‌ی خوشش آمد؟
گفت: «من از نیمه‌ی اول سال 84 و در زمانی که هنوز حکم احمدی‌نژاد تنفیذ نشده بود جلوی لیدرهای جریان انحراف ایستادم وتا همین لحظه اطلاعات آنها را به مسئولان ذی ربط می‌دهم.»
ما انگشت به دهان حیران گفتیم: «می‌فهمم. یعنی اول جریان انحرافی بود بعد رایحه‌ش درآمد؟»
مدیرمسوول در این لحظه آمد بالای سر کاناپه و گفت: «قرار شد کاناپه تند نباشد. اگر از سرعت مجاز تندتر بروی کاناپه را می‌دهم جرثقیل ببرد پارکینگ بخواباند.»
 
ما گفتیم: «1- تقصیر ما نیست که. تقصیر داداش محمود احمدی‌نژاد است.
2- من متوجه نشدم وقتی همه روی کاناپه می‌خوابند چطوری شما می‌خواهی کاناپه را بخوانی؟»
 
داداش محمود احمدی‌نژاد گفت: «پس من چی؟»



این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 7 اسفند 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

از هنرمندان در یخچال نگهداری شود

خواننده‌ی گرامی. ما با مدیرمسوول توافق کردیم که تند نرویم. اگر دوست دارید کاناپه تند باشد دو راه بیشتر ندارید. اول- کاناپه را تند تند بخوانید. دوم- قبل از کاناپه فلفل میل کنید.
برویم سر اصل مطلب. ما از امروز هر کاندیدایی را که هنرمندان را برای گرم کردن تنور استفاده کند می‌آوریم روی کاناپه. اولی‌ش ایناهاش؛
 
قفس یا آکواریوم یا بخچال؟
یک آقای سیاسی نشست روی کاناپه و گفت: «نباید هنرمندان را در قفس نگه داشت.»
به نظر شما با توجه به این جمله‌ی قصار، کدام گزینه‌ی زیر درست‌تر است؟
الف- هنرمندان تا الان در قفس نگه داشته می‌شدند از الان به بعد جای قفس، در جای دیگری نگه‌شان می‌داریم مثلا در آکواریم.
ب- هنرمندان را نباید در قفس نگه داشت باید در حیاط نگه داشت که هواخوری هم داشته باشند.
پ- هنرمندان را نباید در قفس نگه داشت چون هنرمند در قفس انفرادی و تنها است و حوصله‌اش سر می‌رود. برای همین هنرمندان را باید در "سله" که تعداد بیشتری پرنده جا می‌شود و عمومی است نگهداری کرد.
ت- هنرمندان را باید در یخچال نگه داشت.
 
گوزن‌ها و شقایق‌ها
این آقای سیاسی همان‌طور که هنرمندان را از قفس در می‌آورد و روی پشت بام نگه می‌داشت، اضافه کرد: «برخی محدودیت‌ها کشنده‌ی روح است و ذهن انسان در آزادی شکل می‌گیرد ولی برخی محدودیت‌ها کمال‌ساز است.»
همین کم بود که این آقای سیاسی هم مثل برادرش به تولید محتوای فلسفی بپردازد. یعنی چی که "محدودیت‌ها کشنده‌ی روح است اما محدودیت‌ها کمال‌ساز است"؟ واقعنی این جمله یعنی چی؟
الف- یعنی هر کسی به کمال برسد می‌میرد؟
ب- محدودت کردم که به کمال برسی. ولی قبلش باید به خاطر محدودیت روحت رو بکشی.
پ- اگه می‌خوای به کمال برسی اول باید پدرت دربیاد.
ت- اگر "ذهن انسان در آزادی شکل بگیرد" پس تعجبی هم ندارد که ذهن من بسته است. لطفا شکل‌گیری نفرمایید و به شکل ذهن من گیر ندهید.
 
سرگرمی و تخمه
یک آقای سیاسی ... محتوای فلسفی تولید کرد: «هنر وسیله سرگرمی است و ممکن است که یک ابتهاج در انسان به وجود آورد ولی این زیبایی به دلیل حقیقت اصلی هنر است و اگر با این نگاه به سمت هنر حرکت کنیم همه سبک های هنری مورد تایید هستند.»
به نظر ما حرف اصلی وی درباره‌ی هنر همان "هنر وسیله‌ی سرگرمی است" است و باقی جمله برای زیباسازی شهری به کار می‌رود. به نظر شما با توجه به این‌که "هنر وسیله‌ی سرگرمی است" هنرمند چیست؟
الف- هنرمند سرگرم‌کننده است.
ب- هنرمند مسعود دهنمکی و محمدرضا شریفی‌نیا هستند که ما را سرگرم می‌کنند.
پ- هنرمند تخمه است. چون سر آدم را گرم می‌کند.
ت- هنرمند کلاه است. چون سر آدم را گرم می‌کند و هر وقت لازم بود می‌شود از سر بازش کرد یا سر کس دیگری گذاشتش.
 
مه هستی ما تو هستی
علی لاریجانی، برادر جوادشون، کماکان روی کاناپه گفت: «هنرمند وقتی که یک اثر هنری تولید می‌کند با همه هستی خود حرف می‌زند و اگر هنرمند یاس داشته باشد این حالت روحی در اثر او تاثیر می‌گذارد.»
لطفا شکل "همه‌ی هستی" هنرمند را بکشید و برای از بین بردن یاس هنرمند تا پایان وقت اداری به همراه ولی و با در دست داشتن سند معتبر به ما مراجعه کنید.

 

  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 6 اسفند 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)



پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

افشای مذاکرات جلسه‌ی محرمانه کلاه

ما هر چند وقت یک‌بار کلاه‌مان با کلاه مدیرمسوول و کلاه سردبیر می‌رود توی هم. البته مشکل از من، سردبیر یا مدیرمسوول نیست، از کلاه است. اصولا ما با بحران کلاه مواجهیم. خودتان کلاه‌تان را قاضی کنید؛ می‌بینید که هر چه کاناپه می‌نویسیم حذف می‌شود. چرا؟ چون درباره‌ی هر چیزی یا هر کسی می‌نویسیم خط قرمز محسوب می‌شود. طوری که ما به این نتیجه رسیده‌ایم که در یک منطقه‌ی قرمز وسیع و بزرگ زندگی می‌کنیم که فقط بعضی جاهایش قرمز نیست. یعنی اگر خط سفید را مشخص کنیم راحت‌تر از این است که حدود خط قرمز را معین کنیم.
 
خلاصه به همین مناسبت رفتیم با سردبیر و مدیرمسوول سنگ‌هامان را وا بکنیم و مشکل کلاه مملکت را حل کنیم. نگاه؛
من می‌گویم: «نمی‌شود که هر کسی سر هر کسی خواست کلاه بگذارد.»
مدیرمسوول می‌گوید: «شما فعلا کلاهت را دو دستی بچسب، الان وضعیت طوری است که کلاه آدم را باد می‌برد.»
سردبیر می‌گوید: «باد کلاه آدم را می‌برد و می‌گذارد سر یکی دیگر. بعد تا می‌خواهی به اتهام کلاهبرداری بروی و شکایت کنی، از آدم به اتهام کلاه گذاشتن سر دیگران شکایت می‌کنند.»
ما می‌گوییم: «این که خوب است. یعنی خوب است آدم بداند کی سرش کلاه گذاشته یا کی کلاهش را برداشته. الان آدم دارد راست راست راه می‌رود، یک دفعه می‌بیند کلاهش را باد دارد می‌برد. حالا جریان چیست؟ دست بادهای انحرافی در کار است. یعنی باد دارد راه محافظه‌کارانه‌ی خودش را که متمایل به راست است می‌رود منتها یک دفعه از راه راست منحرف می‌شود و می‌آید کلاه آدم را می‌برد. مثل چی؟ مثل کلاه محمودرضا خاوری. که باد برش داشت و برد بغل سلین دیون انداخت. (کلاهش را عرض می‌کنم.) سوال این است. آیا ما می‌خواستیم به اینجا برسیم؟ آیا ما می‌خواستیم کلاه‌مان را باد ببرد بغل سلین دیون بیندازد؟ آیا این بود آنی که می‌گفتیم نبود و می‌خواستیم باشد؟ واقعنی؟»
مدیرمسوول خودکار قرمز را می‌کشد دور پاراگراف بالا و می‌گوید: «حذف.»
می‌گویم: «وا. شما که موقع حرف زدن، با خودکار قرمز حرف آدم را سانسور می‌کنید، معلوم است یادداشت آدم را حذف می‌کنید.»
مدیرمسوول فکر کرد ازش تعریف کردم. به احترام کلاه از سر برداشت و تعظیم کوتاه و به اندازه‌ای کرد.
سردبیر می‌گوید: «دوره‌ی عجیبی است. سر خیلی‌ها بی‌کلاه مانده.»
ما می‌گوییم: «خیلی‌ها هم کلاه‌شان پشم ندارد.»
سردبیر می‌گوید: «هر چیز دوره‌ای دارد. یک موقع دوره‌ی کلاه پهلوی‌ها بود، بعد نوبت یقه سفیدها شد.»
مدیر مسوول می‌گوید: «کاش سر آدم کلاه می‌گذاشتند فقط. این‌که با کلاه شرعی توجیهش می‌کنند خوب نیست.»
ما گفتیم: «بله. کلاه‌شان را باید بگذارند بالاتر.»
سردبیر می‌گوید: «البته این کلاه برای سرشان گشاد است. من پیش‌بینی می‌کنم.»
ما می‌گوییم: «حرف هم که به‌شان بزنی می‌گویند: «ابرو به من کج نکن کج‌کلاه خان یارمه.»
مدیر مسوول می‌گوید: «بعضی‌ها هنوز کلاه نمدی سرشان است اما واردات و صادرات کلاه فرنگی و کلاه لگنی می‌کنند.»
سردبیر می‌گوید: «بی‌کلاهی عار نیست. در سر عقل باید و غیره.»
ما می‌گوییم: «هی... هی... سر باشد، کلاه بسیار است.»
سردبیر می‌گوید: «این کلاه اون کلاه کردن‌شان بامزه است. بهش هم می‌گویند شکوفایی اقتصادی. اقتصاد از این جیب تو اون جیب، بعد هم از جیب خوردن.»
ما می‌گوییم: «کلاه کل را آب برد، گفت به سرم فراخ بود.»
مدیرمسوول می‌گوید: «آدم کلاهش که افتاد از تخت هم افتاد. تخت و کلاه به آدم وفا نمی‌کند.»
سردبیر می‌گوید: «آدم از اسب بیفتد، از اصل نیفتد. به قول فردوسی نه گودرز ماند نه خسرو نه طوس / نه تخت و کلاه و نه پیل و نه کوس.»
ما می‌گوییم: «به آخر ستون رسیدیم. کلاه‌مان را قاضی کنیم یا کلاه‌مان را بگذاریم بالاتر؟ الان مساله این است.»
مدیرمسوول می‌گوید: «نمی‌توانی با بازی‌های زبانی سر من کلاه بگذاری. کاناپه‌ی امروز هم حذف!»
 
در این لحظه من و سردبیر و مدیرمسوول دوباره کلاه‌مان می‌رود توی هم. حالا به نظر شما نوشتن ستون کاناپه جزو مشاغل سخت نیست؟




 

  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 4 اسفند 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰

ژورنال وزارت ارشاد از راه رسید

استانداری تهران کارمندان را روی فرم می‌آورد
 
روی کاناپه ولو شدیم و بلانسبت شما مجله‌ی ژورنال ورق می‌زنیم و داریم هیچ کاری نمی‌کنیم. در حین هیچ کاری نکردن چندتا اظهار نظر خواندیم و موضوع مهمی بر ما روشن شد که الان شما و باقی مسوولان را هم روشن می‌کنیم: ما یکی از مشاغلی را که در این چندساله ایجاد شده کشف کردیم. این شغل این‌طوری است که عده‌ای را که کار خاصی نمی‌کنند می‌گوییم بنشینند پشت یک میز و کار خاصی کنند.
به همین مناسبت حمید شاه‌آبادی، معاون هنری وزارت ارشاد، هنری که داشته این بوده که هنر را این‌طوری کرده که می‌بینید هنر چطوری شده اما چون دیدند هنرش حیف است و هنر نزد وزارت ارشادیان است و بس، پس قرار شد معاون هنری هنر کند و برای لباس مردم گز نکرده قیچی کند.
 
گشت مهمان
شاه‌آبادی در نخستین جشنواره مد و لباس گفت: «مدل‌ها صرفا مدل اجتماعی نبوده و لباس‌های مهمانی و مدلهای غیراجتماع بوده است!»
پس متوجه شدیم از فردا جایی هم می‌رویم مهمانی، یک نفر جلوی یک ون "مهمان‌گشت" ایستاده و به مهمان‌ها تذکر می‌دهد که: «چرا لباس مهمانی شما، با لباس مصوب کارگروه وزارت ارشاد یکی نیست؟ برگرد خانه لباست رو عوض کن بعد بیا.»
 
ژورنال وزارت ارشاد رسید!
شاه‌آبادی باز هم گفت: «مدل‌های مصوب کمیسیون به چاپ در ژورنال ختم می‌شود!»
ما متوجه نشدیم ژورنالی که قرار است چاپ شود با آن ژورنال‌هایی که ما بچه بودیم و در کتابخانه‌ی مادرمان قاطی مجلات قدیمی بود (و جایی می‌گذاشتند که دست ما نرسد) فرق دارد یا نه؟ اگر فرق ندارد، که ما از همین الان و قبل از این‌که ارشاد ژورنالش را پخش کند نه به عنوان مدعی‌العموم که به عنوان مدعی‌الخصوص هم شده اعتراض رسمی خودمان را اعلام می‌کنیم. مگر این‌که از نبش من (با نعش من فرق دارد) رد شوند که توی این مملکت ژورنال چاپ شود. این از این.
اما اگر هم قرار است مدل‌ هایی را که ارشاد تصویب می‌کند بدهند به یک ژورنال در ممالک غربی چاپ شود که ما باز هم به عنوان مدعی‌الخصوص اعتراض می‌کنیم. بابا بیشتر مدل‌های شما که طراحی لباس‌شان شبیه لباس شخصیت‌های سریال یوزارسیف است و در پوشش افراط کرده‌اند. بر خلاف ژورنال خارجی‌ها که در پوشش تفریط می‌کنند. خب افراط و تفریط ممکن است منجر به انفجار شود. این هم از این.
 
براتون برنامه داریم
شاه‌آبادی در نخستین جشنواره مد و لباس گفت: «حتا برای کفش و کیف و کلاه مردم برنامه داریم!»
ما گفتیم: «آقا ببخشید هر هفته ناخن‌ها را هم نگاه می‌کنید؟»
 
استانداری یا جامه‌داری؟ مساله این است
معاون هنری وزارت ارشاد چون دست‌تنها بود، مرتضا تمدن، استاندار تهران هم دوان دوان آمد و از لباس فرم زنان کارمند رونمایی کرد و گفت: «طراحی این الگوها در انتخاب پوشش مناسب به افراد کمک می‌کند و حتی اگر بودجه‌ای برای تامین پوشش مناسب تامین نشود در نهایت فرد متناسب با محیط کاری خود لباسی را تهیه می‌کند.»
پس متوجه شدیم اگر برای مدل لباس مردم خودشان نبرند و ندوزند، ما برای تهیه لباس مناسب برای سر کار رفتن و مهمانی رفتن و پیاده‌روی و کافه و مدرسه و دانشگاه به مشکل می‌خوریم و همین‌طوری لخت و پتی می‌آییم بیرون. به همین مناسبت از مسوولان ذی‌ربط تشکر می‌کنیم.
 
تلفن خوانندگان!
ما متوجه نشدیم برای کارمندان زن و مرد، لباس فرم طراحی می‌کنند که کارمندان روی فرم بیایند یا مسوولان یا چی؟ لطفا مسوولان پاسخگو باشند. با تشکر.
فشن‌قلی ژورنال‌زاده از فشن‌تی‌وی‌.
 
 
 

  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 2 اسفند 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۰

محمدرضا رحیمی از هوش رفت

سر و ته برانکارد را گرفته بودند و کشان کشان آوردند و گذاشتند زمین و محمدرضا رحیمی را از روش برداشتند و دراز به دراز خواباندندش روی کاناپه. گفتم: «چه شده؟»
برانکاردی اول گفت: «ببین داداش، به گزارش فارس معاون اول آقای احمدی‌نژاد که گویا همین داداش‌مون باشه (رحیمی را روی کاناپه نشان می‌دهد) حمله‌ی قلبی داشته و آنفارکتوس کرده و افتاده توی خانه. یه همایشی هم بوده که جون نداشته بره. گویا فشار روش زیاد بوده.»
گفتم: «فشار چی؟»
گفت: «می‌گن پرونده‌ای ... بوده. البته می‌گن.»
برانکاردی دوم به برانکاردی اول گفت: «جمع کن بریم. باهاس بریم از هدفمندی پرداخت نقدی یارانه‌ها حسن استفاده رو کنیم و با پولش یه چلوکباب بزنیم تو رگ.»
خلاصه برانکاردی‌ها رفتند. محمدرضا رحیمی در وضعیت عجیبی مانده بود روی کاناپه. زنگ پاستور و گفتم: «رحیمی پیش منه.» 
 
گروگان را نگه دار
گفتند: «گروگان گرفتی‌ش؟ عیب نداره. پیش خودت نگه‌ش دار. هر چی بخوای بهت می‌دیم. حتا هزینه‌ی نگهداری‌ش رو هم ماهانه بهت پرداخت می‌کنیم.»
گفتم: «وا.»
گفتند: «آره بابا. تا الان که هزینه‌ش برای دولت زیاد بوده. تا تقی به توقی می‌خوره می‌گن پرونده داره. همه پرونده دارن، پرونده‌ی رحیمی رو بزرگ می‌کنند. برای همین ما هزینه می‌کینم که هزینه‌ی کمتری کنیم.»
تلفن را قطع کردم. قرار شد در کیف سامسونت‌های سیاه پول را، که رشوه نیست و هزینه‌ی نگهداری است پس عیبی ندارد، به دستم برسانند.
 
کابوس تراکتور
داشتم چای می‌خوردم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم که با فریاد معاون اول برگشتم و رفتم سر وقت رحیمی. رحیمی روی کاناپه بیهوش افتاده بود و خواب بدی دیده بود. معلوم دارد کابوس می‌بیند. هی زیر لب حرف‌های نامفهمومی می‌گفت: «غول... پول... پرونده... شهروند سوری گفت ایمان داره به احمدی‌نژاد... مشایی... وووی... جن... باز هم پول... باز هم پرونده... مدرک تقلبی... دانشگاه آکسفورد... باند اقتصادی... غلامحسین الهام چرا با من بده؟... چرا گفت باید خاک پاشید به دهان متملق... ووووی... »
کماکان داشت توی خواب حرف می‌زد و من هم داشتم کیف می‌کردم: «انگستان هیچ ندارد و نه آدم‌هایش آدم و نه مسئولانش مسئول هستند و حتی منابع زیر زمینی ندارد و یک مشت خرفت هستند که مافیا بر آنها حاکم است. ۵۰۰ سال دنیا را غارت کردند و جوانی که الان آمده است احمق‌تر از قبلی است و گویا خداوند آنها را نوکر آمریکا و صهیونیست‌ها آفریده است.»
گوش تیز کردم، گفت: «دلار و یورو نجس است.»
یک چیزی هم گفت مثل این‌که «استرالیایی‌ها یک مشت گله‌دار هستند.»
البته همه‌ی این‌ها را به گزارش خبرگزاری فارس و مهر و جاهای دیگر گفت و مسوولش هم ما نیستیم.
یک دفعه رحیمی از خواب پرید و نشست روی کاناپه. گفت: «خواب بد دیدم.»
گفتم: «چی دیدی عامو؟»
گفت: «خواب دیدم وقتی که من استاندار کردستان بودم، آقای رفسنجانی که رییس‌جمهور بود آمده آنجا بازدید، من هم هر چی تراکتور بود جمع کردم و گفتم طوری پشت هم پارک کنند که وقتی آقای رفسنجانی سوار هواپیما یا هلیکوپتر از آنجا رد می‌شود، و از بالا به زمین نگاه می‌کند ببیند که با تراکتور نوشته شده: «درود بر هاشمی.» یک همچین خوابی دیدم. بگو که خواب بوده، بگو که خواب دیدم، آخه من معاون اول آقای احمدی‌نژاد هستم.»
من گفتم: «به گزارش خبرگزاری‌ها خواب نبوده ممدرضا جان.»
رحیمی کمی مبهوت به جلو خیره شد و دوباره از هوش رفت. من زنگ زدم پاستور و قطع کردم.
 
خوب شد رفت
در همین فاصله وزیر اقتصاد که خبر حمله‌ی قلبی معاون اول را اعلام کرده بود حرفش را تکذیب کرد و گفت فقط چکاب داخلی بوده و رحیمی سر و مر و گنده است. به سلامتی.
 
 
 
 
  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 30 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۰

خبرگزاری ف چه قشنگه، به به

دیروز دو اتفاق مهم افتاد. دومی برگزاری اولین جلسه‌ی دادگاه اختلاس 3000 میلیارد تومانی بود که عکس متخلس‌ها را – چون کار سیاسی یا روزنامه‌نگاری نمی‌کردند - خبرگزاری ف محو کرد تا رعایت حفظ حقوق شهروندی برود در چشم آمریکا و کانادا و انگلیس و باقی ممالک غربی. اما خبر اول که از خبر اختلاس هم مهم‌تر بود برگزاری اختتامیه‌ی هجدهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها بود که باز هم خبرگزاری ف خوش درخشید و مفاخر خبرگری و خبرسازی را به سقف آسمان رسانه فروکوفت تا هیهات کند ژورنالیست‌های دنیا و حرفه از نو آغازیدن بیاغازند که آنچه خبرگزاری ف با خبر و گزارش کرد در این سال‌ها، همان کاری بود که شمس تبریزی با مولوی کرد... یعنی کاری کرد که مولانا کتاب و دفتر در حوض بریزد و بیاموزد آنچه شمس آغازید. پس ما کاناپه‌نشیان مقیم مرکز مشق روزنامه‌نگاری و خبر می‌کنیم، صبح به صبح خبرگزاری ف را باز می‌کنیم و پیش‌بینی اخبار فردا را از آن می‌خوانیم و سرلوحه‌ی خویش قرار دادن خواهیم کرد آن را که به ما داد چنان که هیچ کسی نداده بود چنین حجم علم و دانشی را بی‌دریغ، پیش از این و بیش از این.
به همین مناسبت متن خبر خبرگزاری ف را با هم بخوانیم و درس بگیریم.
(البته ما به سبک خبرگزاری ف اسامی را به صورت مخفف نوشتیم که قشنگ باشد.)
خبر واقعی است به گیرنده‌های خود دست نزنید
خبرگزاری ف: خبرنگاران خبرگزاری ف در هجدهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها، در بخش‌های گزارش، مصاحبه و خبر برگزیده شدند.
به گزارش خبرنگار ف، اختتامیه هجدهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها با حضور "م. ح" وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در تالار وحدت تهران در حال برگزاری است.
خبرنگار خبرگزاری ف در جشنواره امسال توانست رتبه دوم بخش گزارش را کسب کند؛ "ج. س" ص با گزارش "40 سری که در بازار تهران ار تن جدا شد" رتبه دوم این بخش از هجدهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها را ار آن خود کرد.
"م. س" و "م ن" نیز از خبرگزاری ف به صورت مشترک با ارسال مصاحبه "دولت احمدی‌نژاد هدفمندی یارانه‌ها را قدرتمند و باصلابت اجرا کرد" رتبه اول مصاحبه هجدهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها را کسب کردند.
"م. ص" خبرنگار دیگر ف هم با ارسال خبر "دعوت از یک برانداز برای شرکت در جلسه مجمع تشخیص مصلحت" رتبه سوم خبر هجدهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها را از آن خود کرد.
نتیجه
1 - متن مصاحبه " دولت احمدی‌نژاد هدفمندی یارانه‌ها را قدرتمند و باصلابت اجرا کرد" برای اقتصاددانان سراسر دنیا ارسال شد تا به خودشان بیایند و خجالت بکشند.
2 - متن خبر "دعوت از یک برانداز برای شرکت در جلسه مجمع تشخیص مصلحت" به تعداد زیاد چاپ و به صورت دست به دست در خیابان به دست عابران داده شد تا به مسیرشان را انحرافی نکنند و از راه خارج نشوند.
3- خسته نباشید. 
 
  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 30 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

همه چیز روی میز

(یا پیش‌بینی فروپاشی خارج بعد از فروپاشی شوروی)

آقای محمود احمدی‌نژاد، بسیار در کمال زیبا و با رعایت کامل آداب دیپلماتیک و کاملا جهان‌شمول قدم‌رنجه فرمودند و بسیار مرتب یک پای مبارک این طرف نهاده و پای مبارک دیگر آن طرف نهاده و به صورت کامل نشستند روی کاناپه و گفتند: «آخیش.»
ما گفتیم: «خسته نباشید.»
وی در ادامه و روی کاناپه و خطاب به خارج گفت: «مرتبا می‌‌آیند و می‌گویند که همه چیز روی میز است و آن را تکرار می‌کنند؛ خُب، همه چیز روی میز باشد. آن‌قدر باشد تا مثل خودتان و افکارتان بپوسد.»
ما بعد از این همه سال که صبح دولت آقای احمدی‌نژاد دمیده و رایحه‌ی خوش خدمتش خدمت همه رسیده هنوز متوجه نشدیم چرا وی وقتی سفر فرنگی می‌رود درباره‌ی مشکلات شهرستان‌های ایران صحبت می‌کند، وقتی سفر استانی می‌رود درباره‌ی مدیریت جهان حرف می‌زند و وقتی هم که در تهران است درباره‌ی میز و زیرمیزی و چیزهای روی میز حرف می‌زند.
وی برای محکم‌کاری دوباره خطاب به خارج گفت: « مرتبا می‌‌آیند و می‌گویند که همه چیز روی میز است و آن را تکرار می‌کنند؛ خُب، همه چیز روی میز باشد. آن‌قدر باشد تا مثل خودتان و افکارتان بپوسد.»
با توجه به این‌که الان همه چیز خارج روی میز است و دارد می‌پوسد ما امروز راهکارهایی برای خارج ارائه می‌کنیم.
 
همه چیز روی میز
[…]
ما برای این‌که همه چیز روی میز نپوسد، راهکارهایی داشتیم که همه‌ی آن چیزها و راهکارها روی میز مدیرمسوول روزنامه ماند و پوسید و در نتیجه حذف شد!
حالا که ما نمی‌توانیم درباره‌ی چیزهای روی میز خارج به خارج راهکار بدهیم و از طرفی درباره‌ی موضوعات و چیزهای داخلی هم نمی‌توانیم حرف بزنیم، پس دوتا موضوع ورزشی برای‌تان تعریف می‌کنیم که از لحاظ سیاسی بی‌ضرر باشد.
 
از لحاظ سیاسی بی‌ضرر!
به یک زنبور عسل می‌گویند: «می‌توانی در 10 دقیقه سه تا گل بخوری؟»
می‌گوید: «وا. مگه من استقلالم؟»
البته ما ورزشی نیستیم اما به هر حال خبرهای ورزشی را که می‌خوانیم. به همین مناسبت یک پیشنهاد ورزشی هم داریم؛
 
مسعود فراستی را به خاطر آشنایی و تسلطش به ادبیات ورزشگاهی بکنیم کارشناس و مجری برنامه‌ی فوتبال کثیف. عادل فردوسی‌پور را به خاطر اطلاعات عمومی و جنتلمن بودنش همین طوری یک ربع بعد از برنامه‌ی آقای فریدون جیرانی پخش کنیم که دست کم این‌طوری بتوانیم تصویر جیرانی و محتوای برنامه‌اش را از یاد ببریم.
 
نتیجه
هر چیزی جایی دارد ولی جای همه چیز روی میز نیست.
 
 
  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 29 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰

سخنرانی برو بالاتر

امروز یک شیوه‌ی جدید سخنرانی را به دنیا معرفی می‌کنیم. چون ما معتقد به غنی‌سازی هستیم پس در معرفی خود دکترین، مانیفست، داکیومنت، داشبرد و پروپوزال را با هم تقدیم می‌کنیم.
 
نام شیوه‌ی سخنرانی: برو بالاتر
نویسنده، محقق و نظریه‌پرداز: پوریا عالمی (بر اساس طرحی ابتکاری از آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد)
 
سخنرانی چیز خیلی مهمی است در تایید حرف ما شاعر گفته «تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد» بر اساس نظر شاعر نتیجه گرفته‌اند اگر آدم حرف نزند بهتر است. البته این برای آن قدیم‌ها و زمان شاعر است لابد است. و اگر هم برای حال حاضر مصداق داشته باشد شکر خدا مصداق داخلی ندارد. چون الان در ممالک غربی شعر شاعر این‌طوری درست است «تا مرد سخن بگوید، باید بگوید چرا گفت / تا مرد سخن بگوید، دوماه تعلیق انتشار می‌شود / تا مرد سخن بگوید، ارشاد مجوز نمی‌دهد / تا مرد سخن بگوید، فیلتر می‌شود» (ما خودمان بارها به فرنگی‌ها خرده گرفتیم که شعر کلاسیک ایرانی نمی‌خوانند که همین باعث پسرفت و درماندگی‌شان در طول تاریخ است.)
اما در مدل پیشنهادی ما سخنرانی از فن خطابه (که فنی درباری و بورژوازده است) خارج می‌شود و به زبان کوچه نزدیک می‌شود (چیزی شبیه میدان‌داری و پرده‌خوانی که هنری کاملا بومی و مردمی است.) در این مدل سخنران مخاطب را درگیر ماجرا می‌کند.
 
مثال اول:
در سفرهای استانی به مردم می‌گوییم: «از ساعت چند اینجا منتظر من هستید؟ از ساعت 4؟»
مستمعین پاسخ می‌دهند: «نه.»
سخنران ادامه می‌دهد: «از ساعت سه؟»
مستمعین: «نه.»
سخنران: «از ساعت دو؟»
مستعمین: «نه.»
در نهایت سخنران می‌گوید: «از ساعت يک؟» و مستمعین پاسخ می‌دهند: «بله.» سپس سخنران به مردمی که از ساعت 4 نه، از ساعت 3 نه، از ساعت 2 نه، از ساعت 1 جمع شده‌اند می‌گوید: «خسته‌اید؟» و مردم می‌گویند: «نه.» و خستگی‌شان در می‌رود. پایان مثال اول.
 
خواننده ناآگاه و اساتید نابلد ممکن است گمان کنند این فن سخنرانی فقط در سفرهای استانی جواب می‌دهد اما در مثال بعدی می‌بینیم که این فن به ظاهر ساده اما زیرپوستی‌ای است که شنونده را تا ضربه فنی نکند ول‌کن قضیه نیست.
 
مثال دوم:
در جمع فرماندهان می‌گوییم: «مگر در مجلس چقدر حقوق می‌دهند که طرف حاضر است ۵۰ میلیون هزینه تبلیغات بکند؟»
که فرماندهان پاسخ می‌دهند: «برو بالاتر.»
سخنران می‌گوید: «۱۰۰ میلون؟»
گفتند: «برو بالاتر.»
سخنران می‌گوید: «۱۵۰ میلیون؟»
گفتند: «برو بالاتر».
همان‌طور که ملاحظه کردید شما با این فن زیرپوستی هر مخاطبی را می‌توانید مسحور و مسخ کنید.
 
اثبات نظریه
ما با دو مثال بالا خیلی خوشگل ثابت کردیم که فن سخنرانی از خطابه خارج شده و باید برای گرم کردن مجلس از حاضران در جلسه هم استفاده کرد. پس ما رسما نظریه‌ی "سخنرانی برو بالاتر" را اینجا مطرح می‌کنیم و از مسوولان تقاضا می‌کنیم بیایند از ما تقدیر کنند و با ترجمه و معرفی این نظریه در دانشگاه‌های جهان به صورت کاملا زیرکانه سطح علمی ایران را از سطح "کپی پیست کردن" به سطح "نیو فولدر" ارتقا دهند. با تشکر.




  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 27 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

فیلم روز: اکشن، ملودرام، تراژیک، با حضور داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور

داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور آمد و گفت: «من را ببر روی کاناپه.»
ما یک نگاه کردیم این‌ور یک نگاه کردیم آن‌ور دیدیم کسی نیست. گفتم: «شما کارت چی‌یه پسرم؟»
داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور گفت: «من داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور هستم.»
گفتم: «آفرین. خسته نباشی. دیگه چی کارها بلدی؟»
گفت: «البته من دوشغله هستم. شغل دوم این است که معاون معاون محمود احمدی‌نژاد هم هستم.»
احمدی‌نژاد؛ کارآفرین برتر سال
ما گفتیم: «آفرین. یعنی ما امسال آقای احمدی‌نژاد را به عنوان کارآفرین برتر معرفی خواهیم کرد. چقدر شغل ایجاد شده، شغل‌های مهمی مثل مشاور، معاون، معاون معاون، مشاور مشاور، معاون مشاور معاون، مشاور معاون معاون مشاور و همین‌طوری بگیر برو جلو. حالا می‌فهمیم این چند میلیون شغلی که دولت می‌گوید در این چند سال ساخته چی است.»
به گزارش فارس د.خ.ش.ا.ک (مخفف داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور) در جمع شش هفت هزار مشاور دیگر آقای احمدی‌نژاد گفت: «بنده تشکر خودم را خدمت جناب مهندس مشایی که در جمع حضور ندارند اعلام می‌کنم.»
3 دلیل دوست داشتن رحیم مشایی
ما پرسیدیم: «چرا؟ واقعا چرا از رحیم مشایی تشکر می‌کنی جناب آقای داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور؟»
د.خ.ش.ا.ک (کماکان مخفف داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور) گفت: «به سه دلیل. 1 – آخه دوستش دارم دست خودم نیست. 2- آخه دکتر هم مهندس را دوست دارد و دست خودش نیست. 3- آخه من دکتر را هم دوست دارم دکتر هم که مهندس را دوست دارد پس من مهندس را دوست دارم و این قضیه دست هیچ‌کدام‌مان هم نیست.»
ما دیدیدم دیگر حرفی با این جوان مشاور نداریم.
د.خ.ش.ا.ک گفت: «ما که شغل‌مان تشریفاتی است توی ستون طنز هم که تشریفاتی آمدیم. این باعث افسردگی آدم می‌شود. آه... آه... من افسرده شدم.»
ما گفتیم: «ببین پسر جان. در تاریخ مطبوعات خنک‌ترین ستون طنز دقیقا همین است. شما برای این‌که سوژه‌ی خوبی باشی باید یک حرکتی بزنی. حداقل یک کاری کن که بامزه باشد مثل کارهایی که آقایی مشایی می‌کند. یا یک حرف‌هایی بزن که محیرالعقول باشد مثل حرف‌های فاطمه رجبی. یا یک سخنرانی‌ای بکن که دور هم شاد شویم مثل دکتر حسن عباسی. یک کاری کن جوان. یک کاری کن. افسرده نباش. از همین الان شروع کن.»
د.خ.ش.ا.ک ای‌کیوسان‌وار رفت توی فکر و یک دفعه گفت: «یافتم... یافتم...» و همان‌طوری از کاناپه بلند شد و رفت بیرون.
اژدها وارد می‌شود
دقایقی بعد از توی طبقه ششم ساختمان کوثر که زیرمجموعه‌ی نهاد ریاست جمهوری است و تحت مدیریت رحیم مشایی، یک دفعه سر و صدا بلند شد. ما دویدیم بیرون دیدیم یک صندلی روی هوا است، یک گلدان دارد به سمت پنجره می‌رود، یک جاچسبی نزدیک سقف است، یک لنگه کفش به صورت کات‌دار مشغول پرواز است... خلاصه بلبشویی بود. بعد گفتیم چی شده؟
که یکی گفت: «بین داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور و یکی از مشاوران جوان درگیری فیزیکی به وجود آمده. بر پایه همین گزارش شدت این درگیری در حدی است که منجر به جرح و خونریزی فک و دهان د.خ.ش.ا.ک شده است. این درگیری در نهایت با دخالت نیروهای حراست پایان می‌یابد.»
ما همین‌طور هاج و واج مانده بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم چه مشاوران جوانی اکشنی دارد نهاد ریاست‌جمهوری. که یک‌دفعه د.خ.ش.ا.ک (کماکان مخفف داماد خواهر شخصیت اجرایی کشور) من را دید و داد زد: «دیدی متفاوت ظاهر شدم؟ فکم را نگاه پیاده شده. آیا حالا می‌توانم سوژه شوم؟ حالا می‌شود درباره‌ی من هم طنز بنویسند؟ آیا من چهره‌ی سال خواهم شد؟ آیا معروفم؟ آیا سلبریتی شدم؟»
ما همین‌طور هاج و واج مانده بودیم حتا داشتیم فکر هم نمی‌کردیم. کار از فکر کردن گذشته است. 


  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 26 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۰

ولادیمیر پوتین آب می‌خورد


ولادیمیر پوتین، چهره‌ی محبوب و دوست‌داشتنی بین‌المللی (حتا محبوب‌تر از خواهر بیانسه، خواهر جنیفر لوپز و همشیره‌ی مرحوم مایکل جکسون) آمد روی کاناپه و جاساز شد.
ولادیمیر پویتن نازنین ابتدا کت دیپلماسی روسی و سپس پوتین‌های نظامی و بعد اسلحه‌ی روسی‌اش را از پس شلوارش درآورد و همه را گذاشت کنار. اصولا ولادیمیرترین پوتین و پوتین‌ترین ولادیمیر جهان است این آقای پوتین. به خاطر همین سجایا و سجل پوتین، ایرانی‌ها و سوری‌ها و افغان‌ها و باقی خاورمیانه‌ای‌ها شبانه‌روز از پوتین و پدر و مادرش به نیکی یاد می‌کنند و نام او را برای یک لحظه هم از زبان نمی‌اندازند. مثلا سوار هواپیمای توپولوف می‌شوند و وقتی دارند سقوط می‌کنند در آخرین لحظات زندگی از مادر پوتین تشکر می‌کنند. به رای‌های عجیب روسیه در مجامع بین‌المللی علیه ایران و سوریه نگاه می‌کنند به پدر او درود می‌فرستند. به سفره‌ای که در ساخت نیروگاه بوشهر و پروژه‌های دیگر روسیه پهن کرده نگاه می‌کنند و پدر، مادر و سایر بستگان پوتین را یکی یکی یاد می‌کنند. خلاصه با این اوصاف پویتن آمد روی کاناپه نشست.
بعد به گزارش خبرگزاری رویترز، یک دانشمند روسی (با دانشمندان جوان ایرانی فرق دارد) بدو بدو آمد و خودش را لوس کرد و یک تشت آب داد دست پوتین و گفت: «ای پوتین، ای عشق، ای یار، این آب 20 میلیون ساله است. بخور.»
پوتین گفت: «آب 20 ساله را بخورم؟ آب 20 ساله که خوردنی نیست.»
دانشمند روسی گفت: «آب 20 ساله نیست. آب 20 میلیون ساله است. ما دانشمندان روسی حرکت زدیم برداشتیم یک تکه یخ را از ته دریاچه آب کردیم و آوردیم برای شما.»
پوتین گفت: «فکر کن. از این آب دایناسورها خورده‌اند. چرا من نخورم؟»
من گفتم: «به نظر ما آب دایناسورها را بخورید عیب ندارد. اما دقت کنید رژیم غذایی‌تان با رژیم غذایی دایناسورها یکسان نشود. چون آن طفلکی‌ها به خاطر سوء تغذیه نسل‌شان منقرض شد. شما که فعلا مادام الریاست هستید حیفه. باشه پوتین جان؟»
پوتین جان گفت: «باشه.»
دانشمند روسی به پوتین گفت: «نمی‌خورید؟»
پوتین گفت: «نه.»
ما به پوتین جان گفتیم: «پوتین جان، تعارف می‌کنی؟»
پوتین جان گفت: «نه. دوست ندارم. من آب 20 میلیون ساله دوست ندارم.»
ما به پوتین گفتیم: «چی دوست داری؟»
پوتین جان گفت: «من فقط آب دریای خزر دوست دارم.»
ما گفتیم: «بابا پوتین. تشنگی هم حدی داره برادر. الان همه‌ش حدود بیست درصدش برای ماست ها. از این هم دست برنمی‌داری؟»
پوتین نازنین و مهربان و بشردوست و نوع‌دوست گفت: «نه.»
ما تعارف زدیم و گفتیم: «بفرما. بیا این بیست درصدش رو هم شما بخور.»
نتیجه‌گیری
هیشکی بدون اجازه نباید آب بخورد که آب توی دل پوتین تکان نخورد.
  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 24 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰

راه‌های ورود به اینترنت

امروزه دغدغه بشر خارجی هر چه هست باشد اما تنها دغدغه‌ی بشر داخلی این است که چطوری وارد اینترنت شود. به همین مناسبت ما برای این دغدغه‌ی فرابشری راهکارهایی ارائه می‌دهیم.
 
راهکارهای دخول به دنیای مجازی
 
سحرخیزباش تا کانکت باشی
شما برای استفاده از اینترنت می‌توانید ساعت را زنگ بگذارید راس چهار و سی و سه دقیقه‌ی کله‌ی سحر و بعد تا پنج و چهل و هفت دقیقه صبح از اینترنت استفاده کنید. سرعت اینترنت در این ساعت: چهل هزار گیگابایت بر ثانیه (شوخی کردم جلوی خارجی‌ها و ونزوئلایی‌ها کم نیاوریم و شرمنده نشویم.)
 
تو را خواب تمام‌روز به، تا خلق دمی بکانکتند
به نظر ما بهترین زمان همین کله‌ی سحر است. چرا؟ چون در این ساعت فیلتری‌ها فکر می‌کنند مردم خوابند. پس آن‌ها هم می‌روند یک ساعتی چرت می‌زنند. در نتیجه پای‌شان را از روی شلنگ اینترنت برمی‌دارند.
 
تنبل همیشه خواب و آفلاینه
اصولا از وقتی فیلترینگ این‌قدر زیاد شده و سرعت اینترنت آمده پایین، مردم ما برای کانکت هم که شده، سحرخیز شده‌اند.
 
تافته جدابافته
شما وارد شدن به اینترنت را باید از وارد شدن به سایت خبرگزاری فارس یک موضوع کاملا منفک در نظر بگیرید. چرا؟ چون دیده شده در هر حالتی خبرگزاری فارس باز می‌شود، آن هم به صورت کامل. (حتا وقتی به قول مسوولان، دلیل قطعی اینترنت افتادن لنگر روی کابل و شلنگ اینترنت در جاسک – فجیره و درقعر آب باشد، باز هم با این که کابل پاره شده ولی سایت خبرگزاری فارس به پارگی کاری ندارد و باز می‌شود.)
 
بابایی من برم فیس‌بوک؟
به صورت تیم‌ورک (Goroohi) و فمیلی (Khanevadegi) بیست و چهار ساعت پای اینترنت کشیک بدهید. چون هر چند وقت یک بار فیلترینگ از بین می‌رود و همه‌ی سایت‌ها (وقتی می‌گوییم همه یعنی از دم.) بدون فیلتر می‌شوند. حالا جریان چیست؟ مسوولان می‌گویند «اختلال در فیلترینگ!» و بعد از مردم عذرخواهی می‌کنند که فیلترینگ برای دقایقی از بین رفته!
اما؛ ما تحقیق کردیم هیچ اختلالی در کار نیست. گاهی فرزند یکی از فیلتری‌ها به پدرش می‌گوید: «بابایی... من بروم فیس‌بوکم رو چک کنم؟»
باباش می‌گوید: «پسرم. فیلتره.»
فرزند: «بابایی.. پس من هم می‌رم به مامان می‌گم که...»
باباش: «نه گلم. نری چقلی کنی ها قربونت برم. خب من فیلتر رو قطع می‌کنم، پنج دقیقه بیشتر وقت نداری ها!» و پدر عزیز پایش را از روی شلنگ اینترنت بر می‌دارد.
 
ترانه‌ی دیس‌کانکت
اون همیشه آن‌لاین برای من دیگه نیستی
نگو کانکتی به عشقت آخه لایک‌هات می‌گه نیستی
 (تبلیغات: متن کامل ترانه دیس‌کانکت را بعد منتشر خواهیم کرد) 
 
 

  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 23 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)



پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

افشای کامل محتوای دو نوار 45 دقیقه‌ای

چند روز پیش وظیفه‌ی سنگین و مهمی روی دوش ناتوان من گذاشته شد. الان تعریف می‌کنم؛ در یک عصر زمستانی آقایی آمد دفتر روزنامه صفحه‌ی آخر و گفت: « من نیامدم بروم روی کاناپه. من آمدم به مردم خدمت کنم. من آمدم افشا کنم.» و دست کرد جیبش و یکهو افشا کرد؛ دو نوار کاست 45 دقیقه‌ای. گفت: «از جلسه محرمانه برخی از سیاسیون که علیه بنده و آقای مشایی حرف زده‌اند، این دو نوار 45 دقیقه‌ای را داریم.»
ما گفتیم: «خب.»
او گفت: «حال اگر این دو نوار 45 دقیقه‌ای منتشر شود و مردم بفهمند چه کسانی در حال "توطئه‌چینی" علیه دولت هستند، چه واکنشی نشان می‌دهند؟ آن وقت آن سیاسیون در عرصه سیاسی که هیچ، آیا جایی در این کشور خواهند داشت؟» بعد نوارهای کاست را سپرد به من و آن‌ها را گذاشت روی میز و رفت. من با خودم خیلی کلنجار رفتم و اما دست آخر کاست‌ها را گوش کردم، شما هم گوش کنید:

کاست اول، زمان: 45 دقیقه
یک ربع اول کاست خالی است و هوا پخش می‌کند.
بعد بنان، الهه ناز می‌خواند. آخرهای الهه ناز قطع می‌شود و روش من از راه اومدم تو از بی‌راهه‌ها رفتی تو چشم سیاه کجا رفتی... ضبط شده است. بعد از آن دو ترانه از علیرضا افتخاری است. در انتهای کاست اول صدای علی لاریجانی می‌آید که دارد با علی مطهری حرف می‌زند و می‌گوید: «برو اون زغال رو از صندوق عقب بیار.»
مطهری پاسخ می‌دهد: «چرا من؟ چرا هر کاری هست به من می‌گی؟ به اون توکلی بگو. داره با موبایلش بازی می‌کنه.»
لاریجانی: «بازی نمی‌کنه. داره قیمت طلا و دلار رو چک می‌کنه.»
مطهری: «خب من چک می‌کنم. توکلی بره زغال بیاره.»
لاریجانی: «یه روز اومدیم جای مصفا ناهار جوجه بزنیم ها. اگه گذاشتید.»
در این لحظه صدای توکلی می‌آید که می‌گوید: «علی آقا، می‌خوای یک اس‌ام‌اس بدم ببینم قیمت دلار می‌ره بالا یا نه؟»
لاریجانی: «به حرف دیگران تیکه می‌ندازی؟ من و باهنر یک هفته هر چی اس‌ام‌اس زدیم هیچی بالا نرفت.»

کاست دوم، زمان: 45 دقیقه
پنج دقیقه اول این کاست هم خالی است و هوا پخش می‌شود.
بعد دوباره آهنگ‌‌هایی در ژانر حماسی، عاشقانه، شش و هشت، بندری، ورزشی، ایروبیک و ... از علیرضا افتخاری پخش می‌شود که صدایی با آن همخوانی کرده است. بعد متوجه می‌شویم صدای همخوان متعلق به غلامحسین الهام است چون اسفندیار رحیم مشایی از دور صدا می‌کند: «الهام... الهام... این‌قدر ورزش نکن... بیا چایی بخوریم.»
الهام می‌گوید: «صدبار گفتم توی جمع‌های خودمانی من را به اسم کوچکم صدا بزنید.»
بعد مشایی می‌گوید: «من نمی‌خوام رییس‌جمهور شم. می‌خوام تو سایه باشم. چرا که شاعر درباره‌ی تنهایی آدم‌های اندیشمند سروده است: «توی ده شلمرود / مشایی تک و تنها بود / تنها روی سه‌پایه / نشسته بود تو سایه...» می‌بینی الهام؟ می‌بینی چه شعر غنی‌ای است؟ هم به تنهایی من اشاره داره، هم به سه‌پایه، هم توی سایه بودنم. من از بچگی سه‌پایه دوست داشتم. دوست داشتم بزرگ شدم بروم توی کار سه‌پایه. تا صدام کنند: «اسفندیار سه‌پایه‌ای.» حالا این‌طوری صدام می‌کنند «اسفندیار تو سایه.» می‌بینی؟ آه.»
مشایی آه می‌کشد.
در این لحظه صدای جوانفکر ... می‌آید که مشغول حرف زدن است (مشخص است که بی‌هوا دستش به دکمه‌ی ضبط صدا خورده.) جوانفکر می‌گوید: «آقا چرا می‌گین دوتا کاست؟ یه کاست داریم که ته ته‌ش سه دقیقه رفتن پیک‌نیک علی مطهری با موبایل صدا ضبط کرده. همین. کاست دومی در کار نیست که.»
جواب می‌شنود: «عیب نداره. همین کاست که روش نوشته "گلچین افتخاری و یساری" را بردار همراهت باشد.»

نتیجه‌گیری
- چه خوب که آدم هر حرفی هر جا بزند بعد می‌تواند برود متن ضبط شده‌اش را بگیرد! 
- چه بد که آدم هر حرفی بخواهد بزند یادش بیفتد نوارش ممکن است به زودی وارد بازار بشود. 




  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 20 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۰

اختلاف علنی سرِ تخت سیاسی

یک مقام آگاه همیشه در صحنه بدو بدو خودش را از قزوین رساند و پرید روی کاناپه و گفت: «ببم جان می‌دانی چی شده؟ یک چیزی می‌گویم تعجب کنی.»
گفتم: «تعجب؟ الان شش هفت سالی است این قدر اتفاقات محیر العقول می‌افند و آن‌قدر هر چه نمی‌شد بشود شد و هر چی می‌شد نمی‌شود بشود که استاندارد اعجاب‌برانگیزی تغییر کرده است. مثلا چند روز پیش یک نفر از توی دیوار رد شد و بعد روی آب ایستاد و بعد سه روز زیر آب بدون تنفس هلکوپتری زد، اما کسی اهمیت نداد.»
مسافر مسوول از ره رسیده گفت: «به گزارش خبرگزاری مهر، که خود من با جفت چشم‌ها قضیه را دیدم، آقای احمدی‌نژاد رفته سفر. کجا؟ قزوین. بعد رفته یک بیمارستان افتتاح کند توی بروشورها و روی بنر و پارچه‌نوشت‌های محل برگزاری مراسم نوشته شده بوده: «بیمارستان 200 تخت دارد.» بعد آقای احمدی‌نژاد سخنرانی کرد و گفت: «بیمارستان 270 تخت دارد.» بعد وزیر راه گفت: «بیمارستان 264 تخت دارد.» بعد مسوولان استان گفتند: «بیمارستان 220 تخت دارد.» خلاصه همه اهالی قزوین حیرت کردند و انگشت به دهان حیران ماندند.»

ما چون اهالی را از حیرت دربیاوریم به تحلیل این اختلاف نظر روی تخت سیاسی می‌پردازیم. ایناهاش؛

نظرات کارشناسی تخت سیاسی
- وقتی هر مسوولی یک عدد غیرحقیقی از یک موضوع واقعی می‌گوید یعنی در جامعه چندصدایی وجود دارد و هر کس هر صدایی دوست دارد در می‌آورد.
- همچنین این پاسخی کوبنده است به کسانی که می‌گویند آزادی بیان وجود ندارد. در حالی که مسوولان آزادند هر چه به زبان‌شان می‌آید بیان کنند.
- آیا این اتفاق خبر از کشف جدیدی در ریاضیات توسط دانشمندان جوان ما در زیرزمین منزل‌شان نمی‌دهد؟ آیا این اتفاق کمی است که در ریاضیات به جایی رسیدیم که هر کسی هر چندتا خواست بشمرد؟
- البته شاید رییس بیمارستان تا 200، آقای احمدی‌نژاد تا 270، وزیر راه تا 264 و مسوولان قزوین تا 220 بلد هستند بشمارند. یعنی این احتمال هست که بیمارستان 863 تخت داشته باشد اما کسی بلد نبوده تا 863 بشمرد.
- آقای احمدی‌نژاد قبلا گفته بود: «رییس‌جمهور باید کارشناس ارشد باشد و بتواند نظرات کارشناسان را رد کند.» این مهم نشان داد که با نظر کارشناس ارشدی 270 تخت، نظرات غیرکارشناسی 200، 264 و 220 تخت توسط نگاه بین‌المللی و جامع آقای احمدی‌نژاد رد شده است.
- این که تعداد تخت بیمارستان است، ما عاشق آمارهای شما هستیم عزیزان. 

نظرات غیرکارشناسی تخت سیاسی
- به نظر ما همان 200 تخت بیمارستانی درست است. وقتی آقای احمدی‌نژاد و رایحه خوش خدمتی‌ها به سمت بیمارستان می‌رفتند چند نفر از دیدار یار مدهوش و سپس بیهوش شدند. برای همین تخت‌های بیمارستان سریع پر شده، 70 تخت هم اضافه کردند توی راهرو تا از بیهوشان تماشای یار پرستاری کنند. 
- البته ما یک نظر دیگر هم داریم. 270 تخت بیمارستانی درست است که آقای احمدی‌نژاد گفته. منتها وقتی ایشان رسیده به بیمارستان 70 نفر حال‌شان خوب شده و مرخص شده‌اند و رفته‌اند پی کارشان. برای همین رییس بیمارستان 200 تخت اعلام کرده.



  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 19 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰

روایت چهاردهم


یک روز صبح
یک روز صبح
از خواب بیدار می‌شوم
یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوم
- و این به نظر ناظران بین‌المللی چیزی طبیعی است -
اما من یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوم
و بدو بدو خبرهای سیاسی را چک نمی‌کنم
بعد به تو زنگ نمی‌زنم تا بپرسم چند سانت دیگر در غم فرو رفته‌ایم

- و این در خاورمیانه چیزی غیر طبیعی است -


یک روز صبح
یک روز صبح که از فرط خوشی شبیه سطرهای پایین پهلو به سانتی‌مانتالیسم مبتذلی خواهد زد
بیدار می‌شوم
و شعری از صائب می‌خوانم
و بعد به تو زنگ نمی‌زنم
به تو زنگ نمی‌زنم
یک روز صبح که من به جای خواندن اخبار سیاسی شعری از صائب بخوانم
تو پیش من خواهی بود
تو پیش من خواهی بود
و تو، فقط تو
مصائب من خواهی بود!

و من آن روز تا ظهر می‌خوابم



اینجا خاورمیانه است (روایت اول تا سیزدهم)

آخرین دستگاه اختراعی توسط دانشمندان ایرانی رونمایی می‌شود

و باز هم لاریجانی‌ها آمدند روی کاناپه. ممکن است این شائبه پیش بیاید که لاریجانی‌ها، مخصوصا علی و جوادشان، سهامدار این ستون هستند که بنده رسما این موضوع را تکذیب می‌کنم. اتفاقا بر خلاف جاهای دیگر که عمومی هستند اما برداشت خصوصی دارند، این ستون تنها نهاد کاملا خصوصی است که انتفاع عمومی دارد. بله. خلاصه لاریجانی، جوادشون، آمد روی کاناپه و به صورت کامل لم داد به راست، طوری که از دور که نگاه می‌کردی فکر می‌کردی کاناپه اصلا سمت چپ ندارد و راست شده است.
گفتم: «نظریه جدید دارید؟»
گفت: «بله.» و نظریه ایجاد کرد: «دشمن قصد دارد در چند شهر کوچک درگیری ایجاد کرده و چند نفر را به قتل رسانده و ضمن فیلم گرفتن از آن تصاویر آن را در جهان منتشر کند و نهایتا انتخابات مجلس را زیر سوال ببرد.»
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم.»
گفت: «جدی؟»
گفتم: «شما دشمن هنوز "قصد" نکرده متوجه می‌شوی، چطوری من اقرار می‌کنم و می‌گویم می‌فهمم می‌فهمم قضیه را نمی‌گیرید؟»
لاریجانی، جوادشون، گفت: «مرحوم گل‌آقا می‌گفت پیش‌بینی‌های جواد لاریجانی به جز مواردی که غلط است بقیه‌اش درست است.»
ما گفتیم: «جواد جان گل‌آقا هم طنزنویس بود هم زبان فارسی‌اش خیلی خوب بود. به نظر ما آرایه‌ی ادبی به کار برده. شما نباید حرفش را بگذاری پای تعریف.»


کارکشته؛ واکاری یک اصطلاح

لاریجانی، جوادشون، رفت توی فکر. تا حالا از این زاویه، که من ایجاد کرده بودم، به دنیا نگاه نکرده نبود. بعد پرسید: «گل‌آقا می‌گفت مثلا فلانی و فلانی خیلی کارکشته هستند هم آرایه‌ی ادبی به کار می‌برد؟»
ما گفتیم: «بله. بله. این که منتها الیه آرایه‌ی ادبی است. مثل شعر حافظ رندانه ومثل پیاز، لایه لایه است. اگر به کسی بگویند کارکشته و او بخواهد معناکاوی کند لایه لایه که به عمق این حرف برود، مثل ورود به بحث پیاز، اشکش سرازیر می‌شود. و بعد مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد.»
لاریجانی گفت: «جدی؟» 
گفتم: «بله. بله. اصلا یک زمانی سوال این بود که چه کسانی کارکشته هستند.»

تاسیسات
لاریجانی، کماکان جوادشون، گفت: «من و صادق و علی با هم داداشیم.» و اضافه کرد: «ما همه یک مسیر را طی می‌کنیم. تاسیس یک نظام بر اساس عقلانیت اسلامی خط مشترک ماست که در تئوری و ایده است.»
ما یادآوری کردیم: «به نکته ظریفی اشاره کردید. اما باید عرض کنم که زبان فارسی زبان ظریفی است. آدم باید مراقب ظرافت‌هاش باشد.» 
گفت:
گفتم: «[...]»


5 دقیقه 3 برابر
لاریجانی، همچنان جوادشان، روی کاناپه اظهار نظر کرد: «[...]» 
ما پرسیدیم: «[...]»



  این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 18 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۰

حیرت کنید بودجه حیرت‌آور است

احمد توکلی آمد روی کاناپه نشست، لایحه بودجه دولت را هم زیر بغلش زده بود. بعد لایحه را نشان داد و گفت: «نیگاه.»
من آمدم نگاه کنم به این‌ور که توکلی نشانم می‌داد که دیدم از آن‌ور یک مینی‌بوس جلوی در نگه داشت و نمایندگان به ترتیب قد وارد شدند و یکی یکی نشستند روی کاناپه. راست‌ها این‌ور، راست‌ترها آن‌ور، راست‌ترین‌ها آن‌ورتر، راست راستکی‌ها آن‌ورتر، راست راستی‌ها آن‌ورتر، راستی راستی‌ها آن‌ورتر... خلاصه راست‌ها و اصولگراها همه آن‌ور نشستند روی کاناپه. این‌ور هم چپ‌ها و اصلاح‌طلب‌ها خواستند بنشینند که همچین خبری هم نبود، به جاش کواکبیان خودش را جا کرد وسط راست‌ها و گفت من هم اصلاح‌طلبم. باهنر گفت: «باشه حالا. بذار ببینم چی می‌گن.»
خلاصه نمایندگان از دم، این‌طور این‌طور نشسته بودند روی کاناپه و آماده بودند دو دو یا چهار چهار کنند. در این لحظه احمد توکلی گفت: «نیگاه» و لایحه بودجه را نشان داد و اضافه کرد: «لایحه بودجه‌ای که دولت برای سال 91 به مجلس ارائه کرده مجموعه در هم و برهمی است.»
نمایندگان ماندند دو دو کنند یا چهار چهار. یک‌دفعه یکی گفت شیش شیش که معلوم نشد کی بود. بگذریم.
توکلی گفت: «لایحه بودجه سال 91 از جهت نقض قوانین بودجه‌ریزی و عدم رعایت قوانین حیرت‌آور است.

در رابطه با حیرت‌آوری لایحه‌ی بودجه 91 نمایندگان چنین واکنش‌هایی نشان دادند.
علی لاریجانی حیرت کرد و گفت: «وا.»
محمدرضا باهنر حیرت کرد و گفت: «وا.»
حداد عادل حیرت نکرد و گفت: «خیلی هم خوبه که. بودجه به این نازی.» 
کواکبیان حیرت نکرد و گفت: «من اصلاح‌طلبم.»
تابش گفت: «وا؟ اصلاح‌طلبی؟»
کواکبیان که حیرت نکرده بود گفت: «پس اسب تروام؟»
حمیدرضا زاکانی حیرت کرد و گفت: «حالا که هست. بریم لیست مشترک پایداری و متحد رو ببندیم. به به.»
روح‌ا.. حسینیان گفت: «من هم حیرت کردم. امروز ناهار قیمه بادمجون می‌ده مجلس. خیلی تعجب کردم قرار بود چلوکباب باشد که.»
نادر قاضی‌پور حیرت نکرد و گفت: «شما بین تهرانی و شهرستانی فرق می‌ذاری آقای لاریجانی. بودجه رو بفرستید شهرستان.»
عبداللهی آرد کتش را تکاند و گفت: «بودجه‌ی آرد چقدر شد؟ هان؟ بدو بگو.» 
دوباره یکی گفت شیش شیش که معلوم نشد کدام نماینده است یا یعنی چی.

جمع‌بندی
احمد توکلی یک‌دفعه نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «تجربه نشان داده دولت بنا دارد کار صحیح انجام دهد و همراهی کند بنابراین نمایندگان مجلس هم...»
که یک‌دفعه نمایندگان شروع کردند با صدای بلند و قاطی هم حرف زدن که: «سلام ما رو هم برسونید به دولت...»، «خیلی ارادات داریم دولت...»، «دولت جان دورت بگردم...»، «تصدقت بشم دولت...»، «دولت دوست داریم... دولت دوست داریم...» 

جمع‌بندی 2 
چون جمع‌بندی قبلی قابل ثبت در تاریخ نبود، احمد توکلی گفت: «چیزی که ارائه شده اصلا بودجه نیست و نه با علم نه با واقعیت و نه با قانون همخوانی ندارد.»
نمایندگان یک صدا گفتند: «حالا تو هم گیر دادی ها. یک بودجه است دیگه. سخت نگیر بالا.»
کواکبیان گفت: «من اسب تروا نیستم، ادامه‌ی فتنه هم نیستم، اگه گفتی من کی‌ام؟»
ما گفتیم: «شما کواکبیان هستی. یک چیز منحصر به فرد.» و بعد یک آه ممتد کشیدم.



 این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 17 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۰

ممنوعیت پرت کردن آجر سیاسی به سمت حریف

لاریجانی، جوادشون نه، علی‌شان آمد روی کاناپه نشست و کمی جا به جا شد و گفت: «چه راحته. خیلی نرم است. برعکس کرسی ریاست مجلس که خیلی سخت است و آدم اصلا روش راحت نیست و هی باید جواب پس بدهد و نماینده حاضر و غایب کند و نماینده دولت خواباند زیر گوش نماینده ملت و برعکس، بپرد وسط و از هم سواشان کند و ناز دولت را بکشد که بودجه را بدهد و ناز دولت را بکشد که استیضاحی، سوالی، چیزی کند و هی هی. خلاصه خیلی سخت است نشستن روی کرسی ریاست مجلس.» 
گفتم: «خب بشین روی همین کاناپه. با یک کرسی در خانه بذار، برو زیرش استراحت کن و انگور بخور. برای دوره‌ی بعد هم خیلی تقلا نکن که رییس شوی.» 
گفت: «آخه نمی‌شه.» 
گفتم: «چرا؟» 
گفت: «آخه دوست دارم.» 
خلاصه لاریجانی، جوادشون نه، علی‌شان همان‌طور که روی کاناپه تفرج می‌کرد گفت: «گروه‌هايي كه در انتخابات "لگدپراني سياسي" به يكديگر مي‌كنند، بدانند كه اين پرخاشگري‌ها با شرايط فعلي متناسب نيست.» 
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم. منظور شما این است که شرایط فعلی مناسب نیست، گروه‌ها صبر کنند وقتش که شد با خیال راحت به یکدیگر لگد بزنند. درسته؟» 
لاریجانی که مفرح و شاد روی کاناپه ولو شده بود گفت: «در ضمن "پنجه‌كشي سياسي" به صورت يكديگر درست نيست. اين كار همان چيزي است كه دشمن مي‌خواهد.» 

با توجه به این‌که رییس مجلس گفته الان وقت "لگدپراکنی سیاسی" و "پنجه‌کشی سیاسی" نیست ما نکات زیر را به کاندیداها، سیاسیون و نمایندگان یادآوری می‌کنیم. 

فعالان سیاسی از ... در میزگردها خودداری کنند، فعلا. 
فعالان سیاسی از پرت کردن قندان به سوی رقیب در جلسات مذاکره خودداری کنند، فعلا. 
فعالان سیاسی از پرت کردن جاچسبی در خانه ملت خودداری کنند، فعلا. 
فعالان سیاسی از سیلی زدن به گوش نماینده‌ی مجلس آن هم در خود مجلس خودداری کنند، فعلا. 
فعالان سیاسی از نامیدن نهادهای مدنی مثل مجلس به […]‌خانه آن هم جلوی نمایندگان و در خود مجلس خودداری کنند، فعلا. (راستی آقای لاریجانی قرار بود پیگیری کنید این توهین دولت را به مجلس. چی شد واقعنی؟) 

خلاصه این‌که فعالان سیاسی از پرت کردن آجر سیاسی به سمت حریف، ریختن اسید سیاسی روی صورت حریف، با قمه سیاسی حمله کردن به حریف، تجاوز سیاسی به حریف و باقی کارهای سیاسی خشن خودداری کنند، فعلا. 

نتیجه‌گیری 
1- به نظر ما علاوه بر "تماشاگرنما"ها که صندلی‌های ورزشگاه را می‌شکنند و همدیگر را کتک می‌زنند، در سیاست هم "فعال‌سیاسی‌نما" وجود دارد. از نیروی انتظامی خواهش می‌کنیم با استقرار در پاتوق‌های سیاسی جلوی این رفتارها بگیرد. ممنون. 
2- با توجه به شرایطی که می‌بینیم واقعا اگر پنجه‌کشی سیاسی، لگدپراکنی سیاسی، آجر سیاسی، اسید سیاسی و غیره را از فعالان سیاسی بگیریم این طفلکی‌ها چطوری فعالیت سیاسی کنند، فعلا؟ 



این طنز در روزنامه‌ی اعتماد، 16 بهمن 90، منتشر شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۰

مانیفست کفش

یعنی همه چیز دارد برعکس می‌شود. ...  بعد آن‌هایی که پاشان آدیداس بوده ...  الان مجبورند در خیابان آدامس بفروشند. ... از این طرف ... عده‌ای جفت پاشان را کرده‌اند در یک کفش که از چین کفش وارد کنند. آن‌ها که از چین کفش وارد می‌کردند مشخص شد توی کفش‌شان ریگ بوده و تولیدکننده‌ی داخلی را به خاک سیاه نشانده‌اند. تولیدکننده‌ی داخلی حالا زل زده به دم در، که کفش روی کفش بیفتد و یکی یک روز خوب از راه برسد و تخت کفش‌ها را که سوراخ شده پینه‌دوزی کند و بازار کفش دوباره سکه شود. دیده هم شده یک سری ... جلوی در منتظر ماندند آدم‌ها بروند تو و کفش‌شان را در بیاورند، بعد ... الان عده‌ای پاشان را توی کفش بزرگتر از پاشان کرده‌اند که کفش‌ها این‌طوری به پاشان زار می‌زند. این وسط هر کسی گفت آقا کفش من کو؟ یک دمپایی پاش کردند گفتند حالا دور خودت بچرخ دنبال کفشت بگرد. بعد این‌طوری که شد آمریکا توی عراق قرار شد دموکراسی ایجاد کند، به خاطر ایجاد دموکراسی توی عراق یک خبرنگار عراقی به نام منتظر الزیدی چون مطبوعات رکن چهارم پنجم یا هفدهم دموکراسی هستند به صورت خیلی دموکراتیک کفشش را پرت کرد به بوش. یعنی نتیجه دموکراسی شد کفش اولین خبرنگار عراقی توی صورت سیاستمدار اول آمریکایی. بعد چون ما در زمینه‌ی صادرات به مشکل برخوردیم و اساسا فقط واردات داریم این‌بار جای این‌که از چین کفش بنجل وارد کنیم از عراق کفش سیاسی وارد کردیم و یک دانشجو این کفش اعتراضی را پرت کرد سمت یک وزیر سابق در دانشگاه تهران. خلاصه اینجاست که می‌گوییم همه چیز دارد برعکس می‌شود. نگاه؛

کفشولوژی گفتمان جدید 
کفش‌ها جای این‌که روی زمین باشند الان توی هوا هستند. همین چندروز پیش دوباره در فلسطین تعدادی کفش توی هوا راه افتاده‌اند به سمت آقای بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل متحد. ما بچه بودیم مادرمان می‌گفت زبان ده گرمی را تکان نمی‌دهی سر پنج کیلویی را چرا. خب پسر حرفت را بزن. این طوری بود که ما یاد گرفتیم از زبان‌مان استفاده کنیم و دست‌مان را توی سفره و سر میز دراز نکنیم. اما الان طوری شده که آدم نمی‌تواند حرف بزند چون هر آن امکان دارد یک لنگه کفش بخورد توی صورتش. البته یک مشکل هم اینجاست که آدم اگر کفش پاش نباشد و پابرهنه باشد نمی‌تواند و نمی‌گذارند حرفش را با صاحبان صنایع نرم کتانی و صنایع خشن پوتین بزند. خلاصه وضعیتی است که مردم و مسوولان بند کفش‌شان به هم گره خورده و هی می‌روند توی دست و بال هم. 
این‌طوری پیش برود به زودی زمین این‌طوری اداره می‌شود؛

- سر و ته همه چیز یکی می‌شود. یعنی کفش‌های عادی می‌رود توی صورت‌های سیاسی، بعد صورت‌های عادی برای اینکه در امان باشند می‌روند برای پابوسی و چکمه‌بوسی. 
- لنگه کفش کهنه در بیابان نعمت نیست علامت آغاز حنگ جهانی سوم است.



این طنز برای روزنامه‌ی اعتماد، 15 بهمن 90، نوشته شده است.
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۰

اینجا بشکنم یار گله داره و الی آخر

رییس راهنمایی و رانندگی به حالت رژه خیلی محکم و استوار و پاکوبان آمد و روی کاناپه... مستقر شد و سلام نظامی داد.
گفتم: «سلام از ماست.» 
گفت: «مردم ایران بن‌بست‌شکن هستند.» 
گفتم: «جان؟» 
گفت: «... اما مردم ایران بن‌بست‌شکن هستند.» 
گفتم: «می‌فهمم. می‌فهمم.» و انواع بن‌بست را در ادامه برای شما معرفی می‌کنیم و به این نتیجه می‌رسیم که بن‌بست‌شکن چیز مهمی در زندگی است، نگاه؛ 

بن‌بست‌شکن راهسازی 
در مهندسی راه و راهسازی به این نتیجه رسیده‌اند که اگر هنگام ساختن و راهسازی، بن‌بست نسازند یعنی ته یک راهی را، یک کوچه‌ای را، یک بزرگراهی را، کور نکنند بعدها نیازی به باز کردن بن‌بست و بن‌بست‌شکنی نیست. در همین باره از یک مهندس شهرسازی پرسیدیم: «چرا موقع نقشه کشیدن توی نقشه دو سه تا بن‌بست نمی‌ندازید؟» 
شهرام دوربرگردان (مهندس شهرسازی): «راستش چون ما بن‌بست‌شکن نداریم دست و بال‌مان بسته است. وگرنه خیلی کیف می‌داد اول یک بن‌بست مثلا توی اتوبان می‌انداختیم بعد می‌شکستیمش. حیف.» 

بن‌بست‌شکن عاطفی 
در روانشناسی ثابت شده است تا یکی از طرفین رابطه گند نزند رابطه به بن‌بست نمی‌رسد. در همین رابطه آقای فروید کاناپیان، روانشاس، به خبرنگار اعتماد گفت: «ما همیشه به جوان‌ها می‌گوییم فکر نکنید اگر رابطه‌تان را به آخر خط رساندید و خوردید به بن‌بست، می‌توانید با لاو ترکاندن بن‌بست را باز کنید، نه خیر. نمی‌شود. متاسفانه در روانکاوری هنوز چیزی به اسم بن‌بست‌شکن کشف و اختراع نشده است و مردم از این موضوع رنج می‌برند. کاش می‌شد با لاو ترکاندن بن‌بست‌ها را شکست.» 

بن‌بست‌شکن ترافیک شهری 
شما خیال کن می‌خواهی از آزادی بروی انقلاب از انقلاب وارد یادگار شوی و از یادگار بروی بالا و با همت خودت را برسانی به صدر و صدرنشین شوی. معلوم است که هر روز خیلی‌ها می‌خواهند این مسیر را بروند پس ترافیک می‌شود. در ساعات اداری و اوج ترافیک شهری هیچ بن‌بست‌شکنی نمی‌تواند بن‌بست این ترافیک را بشکند.
ببینید کارشناس رادیو پیام هر روز چه می‌گوید: «اینجا رادیو پیام... خب. شهروندان عزیز خیابان‌ها کیپ تو کیپه. و عملا تهران تبدیل به پارکینگ شده و اتوبان‌ها چفت شده... توی این شهر از هر طرفی که بروید بن‌بست است. توصیه می‌کنیم بنشینید خانه و نظرات شهردار خوب تهران را بشنوید که می‌گوید مشکل اقتصادی . کاهش ارزش ریال و نوسانات بازار ارز شایعه است.»
آقای شهردار بابا بعضی وقت‌ها جای رفتن توی شهر بیا توی باغ ببین چی به چی است.

نتیجه‌ی ادبی 
بن‌بست بن‌بسته بکشن / من نمی‌شکنم / جون خاله جون بشکن / من نمی‌شکنم / اینجا بشکنم یار گله داره / اونجا بشکنم یار گله داره / الی آخر. 

نتیجه 
حالا ما به دلایلی بن‌بست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و چی و چی را بررسی نکردیم. چون اصلا معتقدیم چنین بن‌بست‌هایی وجود ندارد و اصلا بزرگراه هجده بانده است این مسائل. اما با همین چندتا مثالی که زدیم به این نتیجه رسیدیم که بن‌بست‌شکن در همه جای زندگی لازم است و امیدواریم دانشمندان جوان به زودی در زیرزمین‌های منازل‌شان بن‌بست‌شکن‌هایی با کاربردهای مختلف اختراع کنند. دست‌شان هم درد نکند.



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، ستون کاناپه، 13 بهمن 90، شماره‌ی 2321
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)