‏نمایش پست‌ها با برچسب اینجا خاورمیانه است. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اینجا خاورمیانه است. نمایش همه پست‌ها

شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۷

روایت چهلم از خاورمیانه

دوست داشت درخت شود
جوانه بزند
و در امنیتش لانه کنند پرندگان
زیر سایه‌اش بیارامند رهگذران
و تنش سندی باشد بر عشق‌های آتشین و نام‌های نوبرانه‌ی عاشقانه

حالا دستش بند باتونی است
که عاشقان را فراری می‌دهد
رهگذاران را می‌زند
پرندگان را می‌کشد

وقتی عاشقان و رهگذران و پرندگان را می‌تاراند
خسته می‌شود
باتون را به درخت تکیه می‌دهد تا خستگی در کند
چشمش به دو نام می‌افتد که کنار قلبی روی درخت نقش بسته‌اند
نام خودش را به یاد می‌آورد
و صورت خودش را روی تن درخت می‌بیند
به باتون نگاه می‌کند
و صورت معشوقش را روی تن باتون می‌بیند
باتون را می‌بوسد
لب‌هاش زبری پلاستیک فشرده را لمس می‌کند
باتون را می‌بوسد
لب‌هاش زبری پلاستیک فشرده را لب‌های نازک معشوقش می‌بیند
قلبش فشرده می‌شود
پوست پلاستیک باتون سخت‌شده را در دستانش حس می‌کند
می‌خواهد گریه کند
درخت شود
جوانه بزند
پرندگان و رهگذران و عاشقان را دوست داشته باشد
باتون او را می‌بوسد
در گوشش زمزمه می‌کند که گریه نکن
گریه نمی‌کند
باتون می‌گوید گریه نکن من را ببوس
من را ببوس و پرندگان و رهگذران و عاشقان را ببین که حاضرند پایت را ببوسند...

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۶

ما مردم دندانه‌های چرخ‌دنده‌ایم
دولت‌ها پدال گاز را فشار می‌دهند
فریاد نمی‌زنیم
همدیگر را می‌سابیم
به هم گل‌آویز می‌شویم
و ماشین زمان پیش می‌رود

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۶





عروسكى به تو ميدهند تا منفجرت كنند
به آغوشت ميكشند تا منهدمت كنند
كودكى با كمربند انتحارى پدر مهربانش ميدود به سمت جمعيت و...
       (كمربند چندسال ديگر اندازه ات ميشود بابا
  • پدر كمى قبل از انفجار به گوش بچه اش گفته بود)
.
كسى معناى آغوش و بازى و دوستت دارم را در لغتنامه مخدوش كرده است
كه همه چيز در اين سرزمين شعله ور ميشود
.
از چشمِ اين روزها خون ميچكد
تاريخ سر به زانو گذاشته و صيحه ميكشد
و به مردمى مينگرد كه چاقويشان را در پهلوى آفتاب فرو ميكنند

با حمايت سازمان ملل
خاورميانه با تيغى استريليزه 
به جان رگش مى افتد تا كار را يكسره كند؛
رودخانه ها را خون برميدارد
و نفت سرخ ميشود

هيتلر را كسى قلمه زده است به كجاى تاريخ خدا ميداند
مردى درون من است كه
دارد ميخراشد كلمه ى صلح را با ناخن

روى سنگى كه جاى ملحفه رويش كشيده اند

سه‌شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۵

خدا گویی چاقوی زمانش را
روی پیشانی ما تیز می‌کند


پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۵

مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
زبانم گرفته است
و به تته‌پته افتاده‌ام و می‌ترسم نام شما را به زبان بیاورم
مثل کارگری بدون ضامن معتبر
پیاده به سمت ترمینال برمی‌گردم
مثل نارنجکی که خودش را نگه داشته
مثل مردی که خودش را نگه داشته
مثل بچه‌ای که خودش را نگه داشته
که به خانه برسد تا بترکد
- دارم می‌ترکم کی این شهر خلوت می‌شه؟
مردی
جای این‌که کمر همت ببندد
کمربند نارنجکش را سفت می‌کند و
در راه رفتن به بهشت
پل‌های پشت سرش را خراب می‌کند و
من
مثل اتوبوسی بی‌نام و بی‌هوس
روی پل
بی‌هوا به هوا می‌روم
- یارو واسه این‌که بره بهشت زندگی بچه‌م رو با بمب فرستاد فرستاد هوا.
: ایشالا قبول جفت‌شون باشه.
- چپ و راست مسابقه گذاشته‌ند واسه بهشت.
: بفرمایید خرما... دهنتون رو شیرین کنید.
- ببینم دهن شما هم مزه کافور می‌ده یا از حلواشه؟
مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
دندان روی جگر گذاشته‌ام اما
روزی با دهان باز نامت را فریاد می‌کشم
.

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۴

اینجا خاورمیانه است

مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
زبانم گرفته است
و به تته‌پته افتاده‌ام و می‌ترسم نام شما را به زبان بیاورم

مثل کارگری بدون ضامن معتبر
پیاده به سمت ترمینال برمی‌گردم
مثل نارنجکی که خودش را نگه داشته
مثل مردی که خودش را نگه داشته
مثل بچه‌ای که خودش را نگه داشته
که به خانه برسد تا بترکد

- دارم می‌ترکم کی این شهر خلوت می‌شه؟

مردی
جای این‌که کمر همت ببندد
کمربند نارنجکش را سفت می‌کند و
در راه رفتن به بهشت
پل‌های پشت سرش را خراب می‌کند و
من
مثل اتوبوسی بی‌نام و بی‌هوس
روی پل
بی‌هوا به هوا می‌روم

- یارو واسه این‌که بره بهشت زندگی بچه‌م رو با بمب فرستاد فرستاد هوا.
: ایشالا قبول جفت‌شون باشه.
- چپ و راست مسابقه گذاشته‌ند واسه بهشت.
: بفرمایید خرما... دهنتون رو شیرین کنید.
- ببینم دهن شما هم مزه کافور می‌ده یا از حلواشه؟


مثل نارنجکی که طرفدار صلح است
دندان روی جگر گذاشته‌ام اما
روزی با دهان باز نامت را فریاد می‌کشم



سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۴

ابرهای تو

قطارها بازگشته‌اند به ایستگاه‌ها
هواپیماها بازگشته‌اند به آشیانه‌ها
در همه ترمینال‌ها بسته شده است
و تو
داری از همه قطارها پیاده نمی‌شوی
داری از همه هواپیماها پیاده نمی‌شوی

کشتی‌ها به بندرگاه بازگشته‌اند
بارانداز رونق گرفته
و تو از کشتی‌ها پیاده نمی‌شوی

لشگرها به شهرها بازگشته‌اند
پرچم سفید بر فراز خانه‌ها بالاست
سربازها در شهر چشم می‌گردانند
و تو در قاب پنجره پیدا نمی‌شوی

جنگ اگر رحم داشته باشد
یکی از ما را در خودش می‌کشد
ترس از بی‌مرگی جنگ است
زنده زنده به خانه بازگردیم
و زبان بین ما مرده باشد
و زبان بین تن ما از بین رفته باشد

با لباس‌های خواب تو
و پرده‌های اتاق
و آن دامن گل‌بهی‌ات که روی دسته صندلی جا گذاشته‌ای
بالن درست کرده‌ام
به هوای تو آن را باد می‌کنم

بالا می‌روم
از بالای قطارها
هواپیماها
کشتی‌ها
می‌گذرم
جایی میان ابرها فرود می‌آیم
جایی میان ابروهای تو

و جهان طعم سیب می‌گیرد
و تو از دستان خدا پیاده نمی‌شوی

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۴

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۴

و البته که این سطور ربطی به کسی ندارد جز کسی که ربطی بین خودش و این سطور پیدا کند

من کرد نبودم
یا هر مردی که دلش پر است
اما دستش خالی است
و دلش پیش کسی گیر کرده است
دستم پر نبود
نه در مشتم مداد بود نه دست تو
نه مشتم را مشت کرده بودم که فریاد کنم
من مشتم باز شده بود
اما تو نمی‌دیدی
تو زیبا بودی
تو پیش از مردنت زیبا بودی

من مرد نبودم
تا سینه‌ام را سپر تو کنم
سینه‌ام پر از تو بود؟ نبود؟
و هوای آزادی 
هوای تو از سرم نمی‌پرید یا می‌پرید؟
اما حسش هم نبود برای به دست آوردنت فریاد کنم
یا برای از دست ندادنت گلوله بخورم

فیلم که نبود
زندگی بود
و در زندگی واقعی من واقعا دردم می‌آید
تو این را هرگز نفهمیدی
تو پیش از آن مرده بودی


تو را از دست داده‌ام
چون در کنج خانه پنهان شده بودم
و تو چیزی برای پنهان کردن نداشتی
و در خیابان شبیه بادبادک به هوا بلند می‌شدی
و من از تو می‌ترسیدم
تو روزی به من نخ دادی
و من می‌خواستم نخ تو دست من باشد
اما تو بادبادک نبودی که به آسمان بلند شوی
تو عطر آزادی بودی که زود می‌پرد از پوست آدم

خیابان فاصله ما بود
من در خانه مانده بودم
تو در خیابان بودی
و از دست من رفتی
از دست رفتی
و تمام شدی تاریخ شدی تمام تاریخ شدی

همیشه بزدل بوده‌ام
و همیشه صبر کرده‌ام آب‌ها از آسیاب بیفتد
بعد با عینک دودی و کلاه نقاب‌دار
در اماکن عمومی و بی‌خطر
ظاهر می‌شوم
عدل جلوی دوربین عکاسان بین‌المللی و محلی
بعد با حالتی متفکر و دردآلود
سیگار بهمن دود می‌کنم
آه بلند می‌کشم
- تا رزومه شود -
و فریاد کوتاه می‌کشم
- تا مساله نشود -
همه‌چیز را گردن دیگران
و دیگران را گردن خودشان
و خودم را گردن تو می‌اندازم
آدرنالین ترشح می‌کنم و بعد
زیر لب و پنهانی می‌گویم آزادی آزادی

تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

و بعد

با طمانینه به سمت سفارتخانه قدم برمی‌دارم
تا تصویر آخرم را ضمیمه پرونده‌ام کنم


عکس آخرت که ضمیمه پرونده سفارتخانه من است
مخدوش شده
صورتت در عکس از آزادی خسته است
بر عکس من که در همان عکس چشم‌هام از شادی برق می‌زند


و البته جای تو خالی
در عکس‌های ضمیمه پرونده سفارتخانه هستی و
در عکس‌های پرسنلی پاسپورت نیستی


در عکس آخر چشم تو خسته است
و خون تو را در برگرفته
و چشم‌های من را خون گرفته
که دست‌های من در خون فرو رفته
و پرونده سفارتخانه من در خون فرو رفته
و چقدر با زبان شکسته بسته سخت بود به منشی کمپ مهاجرین توضیح بدهم تو در عکست که ضمیمه پرونده سفارتخانه کرده‌ام من را دوست داشته‌ای
و با مردن تو من آسیب شدید روحی خورده‌ام و این آسیب باید یک امتیاز محسوب شود


در عکس آخر شبیه مردنت افتادی
شبیه‌تر از بازی پانتومیم که ادای مردن را در می‌آوردی

از دست دادن تو
از دست دادن یک امتیاز است
پس با اشکی در چشم
تاکید کردم
مستر، درست است که او مرده اما
اما هنوز در قلب من زنده است
و البته این آسیب روحی چیزی از قابلیت‌های من
و چیزی از امتیازهای من نباید کم کند
و من اگر مهر این پرونده را بزنی از حقوق او در مرزهای شما دفاع خواهم کرد
و اگر لازم است
درگوشی به من بگویید
بروم و برای جلسه بعد عکسش را - عکس تو را می‌گویم - روی بدنم تاتو کنم


منشی کمپ مهاجرین زل زده به چشم‌هام
چشم‌های من را خون گرفته
و تمام اقیانوس‌ها و دریاهای جهان خون من را پس می‌زنند
و نفس کشیدن برایم سخت شده
و چشم‌های تو در عکس خوابش می‌آید


مرگ کسب و کار من نیست
مرگ رزومه من است
من معتقد به دورکاری‌ام
می‌گذارم مرگ از من دور شود
کیلومترها دورتر
ترس از من دور شود
کیلومترها دورتر
بعد از راه می‌رسم
با لباس کارم
با پرونده سفارتخانه زیر بغلم
با زمزمه کردن چیزی زیر لب
مثل وردی برای من جادویی، برای تو به قیمت نابودی؛ چیزی شبیه آزادی آزادی
چیزی که نام تو را فراموشم کند


زیر لب می‌گویم آزادی آزادی
تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

لیوان یخ و آسفالت

به یاد خونی که از تو بر آسفالت خیابان ماسید
به سلامتی تو
که مانده بودی بر دست شهر همچون آماس به چرک‌نشسته
لیوان‌های پر از یخ‌مان را سر می‌کشیم

ما ماست‌مان را می‌خوریم
و فراموش کرده‌ایم که ماستخور تو را
چنان چنگ انداخته بودند که درختان سال‌ها به بار ننشستند
و گاوها و گوسفندها گوشت‌شان تلخ شد
و مادران جفت‌جفت جنین مرده در باغچه چال کردند

یه سلامتی تو
به سلامتی خون ماسیده‌ات بر دستان شهر
به سلامتی تو

لیوان‌ها
لیوان‌ها
لیوان‌های پر از یخ
آسفالت
آسفالت
آسفالت‌های پر از خون
ماست
ماست
ماست‌های ایستاده دور میز
با لیوان‌های پر از یخ

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۳

و البته که این سطور ربطی به کسی ندارد جز کسی که ربطی بین خودش و این سطور پیدا کند

همیشه صبر کرده‌ام آب‌ها از آسیاب بیفتد
بعد با عینک دودی و کلاه نقاب‌دار
در اماکن عمومی و بی‌خطر
ظاهر می‌شوم
عدل جلوی دوربین عکاسان بین‌المللی و محلی
بعد با حالتی متفکر و دردآلود
سیگار بهمن دود می‌کنم
آه بلند می‌کشم
تا رزومه شود
و فریاد کوتاه می‌کشم
تا مساله نشود
همه‌چیز را گردن دیگران
و دیگران را گردن خودشان
و خودم را گردن دیگران می‌اندازم
آدرنالین ترشح می‌کنم و بعد
زیر لب و پنهانی می‌گویم آزادی آزادی
تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

و بعد
با طمانینه به سمت سفارتخانه قدم برمی‌دارم
تا تصویر آخرم را ضمیمه پرونده‌ام کنم




[بخشی از کار بلند / اینجا خاورمیانه است]

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۳

در قلبم گلوله‌ای پنهان کرده‌ام

نیمی از عمرم
در لباس خاک‌بازی‌های کودکی‌ام گذشت
نیمی دیگر
در لباس خاکی پشت خاکریز

پیش از آنکه زندگی کنم
به خاک سپرده شده بودم

و به مادرم هم بگویید
منتظر معجزه نماند
با صرف این همه گلاب هم
هیچ گلی از خاک من سر در نمی‌آورد

که در قلبم گلوله‌ای پنهان کرده‌ام
گلوله‌ای که دستم نرفت به سمت قلب دشمن شلیک کنم


 + اینجا خاورمیانه است

شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۳

بوی اسفند شده‌ام سر چهارراه

بوی اسفند شده‌ام لابه‌لای دود سیگار لای انگشت مردی بالا سر مرده
گِز گِز جای سیلی روی گونه‌ی پسرک وقت آب‌بازی ظهر جمعه مرداد
شلپ شلپ پیراهن خیس دختر که پدر در را روش بسته
رد سرخ رژی بر لیوان لب‌پربده‌ی روی میز شده‌ام
تار موی رنگ‌پریدهای که روی ملحفه مانده
عطر دلسردشده‌ای که دارد می‌پرد از روی بالشت
عکس مادربزرگ شده‌ام که روی سنگ قبر ماسیده
اتوبوس ساعت سه و سی دقیقه صبح خیابان ولیعصر که توش کارتن‌خوابی با چشمان باز خوابیده
تِپ تِپ صدای قلب شده‌ام وقتی زنگ در را نیمه‌شب زده‌اند
تِپ تِپ قلب وقتی نور چرخان قرمز روی شیشه نیمه‌باز آشپزخانه می‌افتد
گُر گرفتن تن شده‌ام وقت ترس از صدای مرگ
بوی اسفند شده‌ام لابه‌لای این حرف‌ها
و تو که می‌گویی اسفندی‌ها خیلی احساساتی هستند، در جواب حرف‌هام
بوی سوختن غذا شده‌ام
بوی رفتن زن از خانه به خانه‌ی پدرش
بوی رفتن جان از تن مادربزرگ
بوی خوردن بمب صدام دوکوچه بالاتر از پارک بابایان
بوی شاش در صف لرزان تنبیه شاگردان کلاس اول ب در برف بهمن مدرسه شکوفه‌های زندگی
بوی بوق تریلی پیش از خِرچ صدا دادن گربه زیر لاستیک چپ جلوش
بوی اسفند شده‌ام سر چهارراه

شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۳

آفرین صدآفرین

مشتش را گرفتی، آفرین
مشتش را جلوی همه باز کن
دستش را رو کن
دستفروش است
این حرف را به گوشش فرو کن، آفرین
فقرش را بکوب توی صورتش، صدآفرین
و وصله‌های لباسش را پرچم رسوایی‌اش کن، هزارآفرین
زائده است دفعش کن
نشسته به روی جدول تازه‌رنگ‌شده‌ی زیباسازی دستوری
پاکش کن
با دستمال گردگیری
بروبش از روی مظاهر خوشبختی آماری
تا بدبختی خودش را پشت بته‌های بلوار پنهان کند
در فاصله تزریق گرد بی‌تفاوتی با سرنگ رایگان
در پیدا کردن غذای ته‌مانده
در سطل زباله‌های تفکیک‌شده‌ی خشک و تر از هم
تا خشک و تر بسوزند با هم در سطح شهر
با گرد سوسک‌کش
با گرد موش‌کش
با چیزی مثل زدن پشه‌بند برای دفع پشه
دورش کن از کوچه و خیابان شهر

در تن وامانده‌ی مرد دستفروش
در پای واداده‌ی مرد دستفروش
در تجاوز گرسنگی به شکمش در روز روشن
رد خالکوبی کهنه را بیاب
و بکوبش توی خبر ساعت نه

هزارآفرین برای تو
دورش کن
دورش کن از نیمکت پیاده‌رو، نیمکت پارک، نیمکت ایستگاه اتوبوس، نیمکت ایستگاه مترو
از محل جلوس شهری
و پیش از آن‌که خودش را به زیر قطار بیندازد از ایستگاه بیندازش بیرون

سر مترو را فروتر کن به زیر شهر
تا فرو ببلعد دستفروش‌ها را درون خود
همچون کسی که استخوان در گلو مانده را به زور نوشابه رژیمی استاندارد می‌دهد فرو
آفرین
صدآفرین
فرشته‌ی روی زمین
مشتش را گرفتی
لطفی در حقش کن
بروبش
محوش کن
دورش کن
راحتش کن
حتا به زور پنجه‌بوکس

:(

شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۳

من دوستت دارم اما موشکی در چشم‌هات

خاورمیانه نیست
دیوانه‌خانه است
ما دیوانه‌ایم که گل در برابر گلوله می‌کاریم
ما دیوانه‌ایم که شعر در برابر شعار می‌خوانیم
ما دیوانه‌ایم که بوسه در برابر تانک می‌دهیم
آن‌ها دیوانه نیستند
سیاستمدارند
مردان قدرتند
ما احمقیم
دیوانه‌ایم
دیوانه
و دیوانه‌وار دوست می‌داریم
دیوانه‌وار به فردا امید داریم
و دیوانه‌وار معشوق‌مان را دزدکی می‌بوسیم
حتا اگر مرده باشیم
حتا اگر موشکی بوسیدن ما را نشانه رفته باشد
پیش از این‌که به هوا برویم گریه کنم؟
گریه کنم که کم گفتم دوستت دارم؟
گریه کنم که چقدر دیر بوسیدمت؟
گریه کنم که چشم‌هات... چشم‌هات...
گریه کنم که هذیان می‌گویم؟
که ساختمان متن را به هم ریخته‌ام؟
گریه کنم که چشم‌هات...
که این دست‌هات...
که چشم‌هات...
که موشکی در چشم‌هات دارد به من نزدیک می‌شود
لعنت بر خاورمیانه
من دوستت دارم
اما موشکی در چشم‌هات...
گریه کنم؟
یا مثل یک مرد زار بزنم؟
از موشک نترس
بیا بغلم...
بیا من هوایت را دارم
بیا فوقش با هم به هوا...
صدای انفجار
صدای زیبای انفجار
دود
دود زیاد
صدای تشویق
تشویق زنان و مردانی آراسته در کرانه دیگر بنشسته بر صندلی با شلوارک و صندل بر پا و دوربین چشمی در دست...
مرگ سرگرم‌کننده مرد و زن در این کرانه
پر کردن بطالت روز تعطیل زنان و مردان بسیار آراسته در کرانه‌ی دیگر
اکران ویژه
تک سئانس
پایان گزارش
تا انفجاری دیگر شما را به خدای بزرگ می‌سپاریم


 + اینجا خاورمیانه است

چهارشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۳

گزارشی از زیرزمین

پهلوى چهارراه وليعصر
شكافته شده
خون فواره زده
روبانى قيچى می‌شود
شهر زير مى‌شود
زير و رو مى‌شود
زير و زبر مى‌شود
پياده‌روها زبر مى‌شود و كف پاها را مى‌زند
افتتاح زيرگذر
پشت و رو كردن چهار لباس كهنه
و پوشاندنش به تن چهار بچه‌ات سر سفره‌ی نو
شهر چهارراه راه راه راه راه
راه‌هاى پشت چراغ قرمز و نرده
چهارراه از زير
چهار راه از زير
راه‌هاى زيربرنده
از زيربرنده
راه‌هاى پيش رو
راه‌هاى پيش رونده
راه‌هاى قديمى را خط زده است
و شهردارى پاى شهر
دامنى پوشانده
تا اختگى‌اش را بپوشاند
پاساژها بچه‌هاى مرده به دنيا مى‌آورند
كتابفروشى‌ها كرم گذاشته‌اند
كرم كتاب‌ها زير پاها پاساژها له مى‌شوند
مردى
از اتوبوس جا مانده
بى آر تى
همدست برادرش اتوبان
شهر را چون تكه‌هاى گوشت نذرى
مى‌بُرد
مردى
تكيده
تكه تكه
تك
خاطره‌اش
عشقش
زنش
در بخش زنانه اتوبوس جا مانده ازش دور مى‌شود
بى آر تى خط مى‌كشد
مى‌رود
مى‌بُرد
دست كودكى مرد مى‌رود زير ساطور
پاى كودكى مرد مى‌ماند زير اتوبان
سر كودكى مرد مى‌لهد زير هايپراستار
مرد تكه‌هاى كودكى‌اش را از چرخ گوشت 
بر مى‌دارد و مى‌پيچد لاى صفحات تمام رنگى روزنامه‌ى همشهرى
در نيازمندى‌ها
كودكى‌اش را مى‌بيند
كه پير مى‌شود
و با چهارديوارى‌اى در مسكن مهر خودش را تاخت مى‌زند
مرد
حالا
نمى‌تكد
مثل مرد مى‌ايستد
بغضش را
دماغش را
بالا مى‌كشد
دست‌هاش را مشت مى‌كند
به ميان خيابان مى‌دود
خون مى‌پاشد روى آسفالت
و بى آر تى
سه دقيقه با تاخير مى‌رسد به ايستگاه بعد دانشگاه تهران



پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۳

روایت

دریا دارد آرام می‌گیرد
کوه دارد کوتاه می‌آید
دشت دارد بساطش را جمع می‌کند
زمان به دور خودش می‌پیچد و قدم از قدم برنمی‌دارد
چیزی را که از چشم هم نمی‌خوانند
در روزنامه می‌جویند
خبر چنان بود که زمین تاب نیاورد
و دست در خودش برد
و شبیه مردی که به جان خالکوبی قدیمی‌اش افتاده باشد
با چاقو سعی کرد مرزها را پاک کند

خون صفحه تلویزیون را برداشته
و زمین از درد پاهاش را در خودش جمع کرده
همچون جنینی خارج از رحم


پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۲

...

شباهت انکارناپذیری با دریاچه‌ی ارومیه دارم
و وقتی از دریاچه‌ی ارومیه حرف می‌زنیم می‌دانیم چیزی از دست رفته است



+ اینجا خاورمیانه است

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲

پیمان زیبا :(

پر پر کردن گل‌هایی روی قبر
پر پر کردن برگ‌هایی از عمر
پر پر کردن قلب‌هایی تپنده داغ‌داغ  داغ‌خورده از عشقی ناتمام افتاده روی زمین در کنار جاده زیر چرخ عقب سواری
پر پر کردن بال‌های مرغ حق

پُر پُرش کن
دارم پر پر می‌زنم

  + اینجا خاورمیانه است

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۲

گروه خونی من آه مثبت است

ایلام سرفه می‌کند
از جنگ ایران و عراق سال‌ها گذشته
اما هنوز خاک آن به چشم من می‌رود
چشمم از کارون دیگر آب نمی‌خورد
جنگلی می‌سوزد
دود آن به چشم من می‌رود
این آب از چشمه گل‌آلود است
باید چشم‌هایم را در بیاورم و جلوی این گربه بیندازم

گروه خونی من آه مثبت است
ما که خانه نداریم
دل‌مان خون است
ولی خون‌مان به هم می‌خورد
و هم‌خانه‌ایم
بیا
بیا مثبت نگاه کنیم و برای هم آه بکشیم


 + اینجا خاورمیانه است