پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

گروگان‌گیری

در خبرها خواندم جمعیت جهان 100 میلیون زن گمشده دارد. گویا، دست آخر همه‌ی جهان از اصل قضیه باخبر شدند. من اعتراف می‌کنم. اعتراف می‌کنم و حاضرم مبادله را انجام دهم؛

مژدگانی
یک زن از برابر دیدگانم رفته و گم شده است
به کسی یا دولتی که از او خبر یا نشانی بیاورد
یا به او بگوید که به من بازگردد
نشانی 100 میلیون زن دیگر - صحیح و سالم - داده می‌شود

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

هر کسی از زن خود شد بچه‌دار!

ما:
هر کسی از زن خود شد بچه‌دار

مولوی:
هر کسی از ظنّ خود شد یار من

...

ما:
می‌خواهم بروم سفر
سفر
به من نمی‌رود

شمس لنگرودی:
بازگشته‌ام از سفر
سفر از من
باز نمی‌گردد

...

ما:
مرا به او بمالانید
شخصا مرا نمی‌مالد

رضا براهنی:
مرا به او بخواهانید
شخصا مرا نمی‌خواهد


این بخشی از طنز هفتگی‌ام در سایت هزارکتاب است. برای خواندن باقی شعرها ابتدا روی مانیتور تمرکز کنید، سپس موس‌تان را با ظرافت خاصی، فرود بیاورید روی ادبیات تطبیقی!



پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹

چند خط غم‌انگیز برای دوستان همه‌ی این سال‌ها

1
من خیلی کارهاست که بلد نیستم. یعنی آن کارها را می‌دانم و بلدم که باید چه کارشان کنم، ولی بلد نیستم انجام‌شان دهم. یعنی بلدم به تو توضیح بدهم که باید چه کارش کنی، که کار درست از کار درآید، ولی خودم بلد نیستم. یعنی دست و پایش را ندارم. پایم سست می‌شود، دستانم همین‌طوری بین زمین و آسمان می‌ماند که چه کار کند، می‌گذارمش روی سرم، پشت سرم، گردنم را می‌گیرد، می‌آید و با انگشت‌های دست دیگر بازی می‌کند، عینکم را هی می‌برد بالاتر، پشت گوشم دنبال چیزی می‌گردد، روی صورتم می‌چرخد، چیزهای روی میز را مرتب می‌کند، دنبال تکه نخی که نیست روی پارچه‌ی لباسم می‌رود، این‌ها همه کار دستم است که انجام‌شان می‌دهد، چون نمی‌داند باید چه کند. پاهام هم که گفتم سست می‌شود.
برای همین است که وقتی می‌دانم کاری را بلد نیستم، نه دستم می‌رود که انجامش دهم، نه پایم می‌رود که نزدیکش شوم. مثلا چه کاری؟ چه کارهایی؟
شاید برای تو ساده باشد، ولی من ماتم می‌گیرم. اگر کسی برود بیمارستان، اگر مریض شود و در خانه بماند. اگر مادرش، پدرش، عزیزی‌ش بمیرد، یا مدت‌ها در بیمارستان بخوابد. اگر گربه‌اش مریض شود. اگر پول اجاره خانه‌اش مانده باشد، اگر خرج خانه و مدرسه‌ی بچه‌اش مانده باشد، آبرودار هم باشد، فرهنگی باشد، پولی هم نباشد که کارش را راست و ریس کند، که آبروش نریزد، جلوی زنش، بچه‌اش، خودش. اگر شوهرش معتاد شده باشد، یا گذاشته باشد و رفته باشد. اگر مادرش فراموشی گرفته باشد، یادش نیاید بچه‌ای داشته مثل او، و من را به جای او صدا بزند. شاید برای تو ساده باشد، ولی من ماتم می‌گیرم. اگر تصادف کرده باشد، چه زده باشد، چه خورده باشد، چه مقصر باشد، چه نباشد، ماتم می‌گیرم. اگر پدرش به خاطر چک افتاده باشد زندان، یا درآمده باشد هم بلد نیستم چه کار کنم. اگر پای خودش گیر شده باشد هم بلد نیستم. واقعا بلد نیستم...
یعنی بلدم، اما دستم دست‌دست می‌کند. پایم این پا و آن پا می‌کند. باید طولش بدهم که زمان بگذرد، که همه چیز از این وضعیت خارج شود، که وقتی هم را می‌بینیم من بلد باشم چه کار کنم.
تمام این روزها، هر چقدر هم طول بکشد، ماتم دارم. زل می‌زنم به اسمش روی صفحه‌ی گوشی و همین‌طوری به کارهایی که باید بکنم، چه باشد چه نباشد، فکر می‌کنم. اما دستم... پایم...

2
بعضی آدم‌ها بلدند. خوب هم هست که بلدند. می‌دوند آن جلو، من می‌توانم یک گوشه خودم را پنهان کنم. می‌دوند و حرف می‌زنند تند تند، حرف‌های ثابتی را که همه می‌زنند به زبان می‌آورند، و طرف را آرام می‌کنند، یا خیال می‌کنند که آرامش کرده‌اند.

3
شاید برای همین است که خودم زبان به دندان دارم بیشتر وقت‌ها. چون می‌دانم من بلد نیستم چه کار کنم، لابد دیگران هم بلد نیستند. برای همین از بی‌کاری و بی‌پولی‌م کسی باخبر نمی‌شود، اما از کار جدیدم همه باخبرند، از مرگ مادربزرگم هم کسی خبر ندارد، اما از تولد دیانا یا تیامو یک دنیا باخبر شدند، از مرگ مرغ عشق مادرم هم کسی تا به حال خبردار نشده است، اما شعرهای فروغ را برای همه خوانده‌ام و نوشته‌ام. از مرگ دایی‌م هم کسی خبر نشد، یک روز ظهر خاصیت شیمیایی شدن سال‌های جنگ، خودش را به رخ کشید، و او در میدان انقلاب یک گوشه افتاد و... هیچ مدال و نشانی هم همراهش نبود. دایی‌م این‌طوری مرد. خب همان موقع بلد نبودم باید چه کار کنم، حتا بلد نبودم مثل آدم بروم مراسم، سر خاکسپاری، لای درخت‌های قبرستان آن‌سوتر ایستاده بودم و تا همه رفتند جلو نیامدم. حتا برای همین هم صداش را درنیاوردم که دوستانم بشنوند، که خدایی نکرده مثل من، ماتم بگیردشان، که بلد باشند باید چه کار کنند، آن حرف‌های ثابت را از بر باشند، اما مثل من نتوانند کاری کنند. چون مردد هستند که واقعا این حرف‌های ثابت دیگری را آرام می‌کند، یا تنها خودشان خیال می‌کنند که دیگری را آرام می‌کنند.

4
خیلی کارهاست که بلد نیستم اما بلدم.
مخاطب این چند خط غم‌انگیز همه‌ی دوستانم هستند، در همه‌ی این سال‌ها. وقتی که کار ساده‌ای را که همه بلد بودند، حرف‌های ثابتی را که همه از بر بودند، من بلد نبودم انجام دهم، اما بلد بودم به تو بگویم چطور انجامش دهی.

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

دغدغه‌های روشنفکری ایرانی - 1

دارم روی یک پز روشنفکری جدید و منحصر به فرد کار می‌کنم، که به لطف خدا، بتوانم تا چند وقت دیگر پوز همه‌ی دوستان روشنفکر را بزنم.

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

آزمون تخصصی جوایز ادبی

من هم که خوابم
یک بابایی می‌رود خانه‌ی نویسندگان مقیم مرکز و حومه. اتفاقا من هم داشتم از پنجره تماشا می‌کردم. برای همین این روایت را باور کنید.
خلاصه این بابا، شب را آن‌جا می‌ماند. اما قبل از این‌که بخوابد نویسندگان مقیم مرکز و حومه، همگی با هم می‌گویند: «بابا جان! یادت باشه که...
 
 
برای خواندن این حکایت ادبی و شرکت در آزمون تخصصی جوایز ادبی نشانگر موس‌تان را با نشانه‌گیری دقیق بزنید روی اینجا.



ما دقیقا اینجا زندگی می‌کنیم

توی بزرگراه نمی‌دانم کجا، نمی‌دانم کدام کمپانی غول‌پیکری روی یک تابلوی بزرگ، شعار تبلیغاتی‌اش این است؛
مهم نیست که کجا زندگی می‌کنیم
مهم این است که چطور زندگی می‌کنیم

(یا یک شعاری شبیه به این)
فقط خواستم بگویم: آقای کمپانی عظیم‌الشان! اتفاقا چون برای‌مان مهم است که کجا زندگی می‌کنیم تو این همه راه را کوبیده‌ای و آمده‌ای و داری خودت را به آب و آتش می‌زنی که یکی از آن محصولاتت را اینجا بفروشی. بله. دقیقا اینجا آقای محترم.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

چاپ دوم کتاب "دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند" منتشر شد



امروز نشر روزنه چاپ دوم کتاب "دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند" را در قطع و صفحه‌آرایی جدید برایم فرستاد. به نظرم شکل و شمایل آبرومندی گرفته، و خوشحالم که کتاب از قطع و اندازه‌ی قبلی خارج شد.

برای خواندن بعضی از نظرها و یادداشت‌های دیگران درباره‌ی کتاب موس‌تان را خیلی با ظرافت بمالید روی اینجا.

چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹

اینجا خاورمیانه است (روایت یازدهم)

اینجا خاورمیانه است
برای خندیدن در خاورمیانه
شاعران شعر می‌گویند

مثلا یکی‌شان همین چند روز پیش گفت
"غم تو آتش است
و جنگل ابر چشم‌های من خیس است
و شاید بخندی
ولی در خاورمیانه جنگل ابر هم آتش می‌گیرد"

اما ما نخندیدیم
برای‌مان روشن شده بود
در خاورمیانه
خشک و تر با هم می‌سوزد




اینجا خاورمیانه است (روایت اول)
اینجا خاورمیانه است (روایت دوم)
اینجا خاورمیانه است (روایت سوم)
اینجا خاورمیانه است (روایت چهارم) 
اینجا خاورمیانه است (روایت پنجم) 
اینجا خاورمیانه است (روایت ششم)
اینجا خاورمیانه است (روایت هفتم)
اینجا خاورمیانه است (روایت هشتم)  
اینجا خاورمیانه است (روایت نهم)
اینجا خاورمیانه است (روایت دهم)

سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

تفنگ‌بازی



تفنگ‌بازی
(مجموعه طنز)
پوریا عالمی

تصویرساز: مهدی کریم‌زاده
گرافیک: حسن کریم‌زاده

نشر روزنه
آذر 1389




درباره‌ی کتاب؛

گفت‌وگوی رادیویی درباره‌ی طنز و طنزنویسی؛ کارشناس - مجری رضا ساکی / ایران‌صدا
سین جیم پوریا عالمی، روزها اندیشه آزادی شب‌ها آزادی اندیشه؛ گفت‌وگو با محمود فرجامی / آی‌طنز

طنز ظرفیت و ظرافت می‌خواهد؛ گفت‌وگو با علی نیلی / ماهنامه‌ی بیرون
جای خالی طنز در ادبیات (گفت‌وگو) / رادیو فرهنگ

اولین رمان پوریا عالمی و دیگر کتاب‌هایش / معرفی و امکان سفارش کتاب‌ها در کتابفروشی اگر
صفحاتی از لی‌آوت و گرافیک کتاب؛ حسن کریمزاده
تفنگ‌بازی کتاب شد / خبرگزاری سینمای ایران
مجموعه طنز جدید پوریا عالمی منتشر شد / ایسنا
مینیمال‌های طنز سیاسی در «تفنگ بازی»؛ رضا ساکی / عبید شاکی، گل‌آقا
جامعه به فداکاری تک تک جوجه‌ها نیاز دارد / کتاب‌نیوز  
تفنگ‌بازی / مهر، حرف نو، کدوم، ملت

وقتی خرس‌ها و فیل‌ها جوجه می‌شوند / گل‌آقا
goodreads


توکا نیستانی:
پوریا عالمی علاوه بر این‌که طنزنویس برجسته‌ای است دوست خوب و با مرامی است. شش ماه پیش که خبر انتشار کتاب جدیدش، تفنگ بازی*، را با حسرت پی‌گیری می‌کردم مسافری از گرد راه نرسیده نسخه‌ی امضا شده‌ای از آن را کف دستم گذاشت. "تفنگ‌بازی" مجموعه‌ای است از نوشته‌های کوتاه- و بسیار خواندنی- پوریا عالمی که همراه با تصویرسازی‌های عالی مهدی کریم‌زاده و صفحه‌آرایی هنرمندانه‌ی حسن کریم‌زاده چشم هر بیننده‌ای را در نگاه اول خیره می‌کند... و شاید تنها نقطه ضعف‌اش همین باشد! گرافیک "تفنگ بازی" آن‌قدر چشمگیر است که ادبیات آن را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد چرا که متن بعد از حروفچینی تبدیل به تصویرهای جدیدی شده که بجای خوانده و فهمیده شدن بیشتر "دیده" و "فراموش" می‌شود، مثل یکی از صدها غروب زیبایی که دیده و فراموش کرده‌ایم. انگار متن کتاب بیشتر به کار قاب شدن و آویختن به دیوار بیاید...
نتیجه آن‌که، "تفنگ بازی" کتاب زیبایی است که نویسنده‌‌اش لابلای زیبایی کتاب گم شده است.
*تفنگ بازی- پوریا عالمی- انتشارات روزنه  +

ویکی‌لیکس کردن جریان ادبی ایران

اسناد کاملا محرمانه و کاملا سری درباره‌ی مافیای ادبی، جوایز ادبی و... ، برای اولین‌بار و در راستای صاف‌کاری جریان ادبی و دست‌اندرکاران ادبی منتشر شد؛



در عکس فوق تاثیر جوایز ادبی در رونق فضای داستان، داستان‌نویسی و بالا رفتن شمارگان کتاب در ایران دیده می‌شود.
طبق این سند وزارت ارشاد از اینکه جوایز ادبی مانند این پروانه‌ها مانع حرکت پویا و سریع ادبیات و فرهنگ می‌شود، نسبت به برگزاری جوایز ادبی حساس شده است.


یکی از برندگان جوایز دولتی سعی می‌کند نسبت به سم‌پاشی‌های مافیای ادبی بی‌تفاوت جلوه کند.
تا به حال روابط عمومی جایزه‌ی کتاب سال، جلال، گام اول، پروین اعتصامی و... ماهیت شخص داخل این عکس را شناسایی یا تایید نکرده است.


یکی نویسنده یا دست‌اندرکار ادبی سعی می‌کند پیشنهادهای کاری و جایزه‌های دولتی را با دست پس بزند، اما با پا پیش بکشد.
گفتنی است از زمان انتشار این عکس تا به حال شش نویسنده – خیلی خوشحال - تماس گرفته‌اند و گفته‌اند چرا صورت‌شان در این عکس درست دیده نمی‌شود.



در این عکس یکی از نویسندگان و دست‌اندرکاران جریان ادبی در حال افشاگری و مصاحبه دیده می‌شود.
او در این عکس سه بار قسم می‌خورد که راست می‌گوید. (نوار مصاحبه در درایو d کامپیوتر من ، داخل پوشه‌ی Efshagari موجود می‌باشد.)




در سند بالا، لحظه‌ی سقوط یک شبه‌ی یکی از نویسندگان ثبت شده است.
گفته می‌شود خوانندگان نردبان را از زیر پای این نویسنده کشیدند. اما آگاهان معتقدند او آن بالا جوگیر شد و در نتیجه پایش سر خورد و با سر به زمین آمد.
عده‌ای از آگاهان جریان ادبی، در این باره عقیده دارند نمی‌شوند نویسنده پز مترقی بودن و روشنفکری‌اش را آن بالا بدهد، اما این پایین دستمال‌های گردگیری‌اش را لب نرده پهن کند تا خشک شود.



سرکرده‌ی یک مافیای ادبی که توسط عکاس ویکی‌لیکس غافلگیر شده است.


سند پیش‌نویس یادداشت انتقادی درباره‌ی جریان ادبی
یکی از منتقدان جریان ادبی، سعی می‌کند با حرکتی کاملا انتلکتوئلی به یکی از پوپولیسم‌های ادبی، پاسخ منطقی، مناسب، آکادمیک و انتلکتوئلی بدهد.
گزارش کامل تلاش او، در اینترنت داخل سایت فلان موجود می‌باشد.


عبور رودخانه‌ی دربند از کنار تپه‌های عباس‌آباد (این عکس حدود صد وبیست سی سال پیش توسط یک جاسوس انگلیسی ثبت شده است و هیچ ربطی به جریان ادبی امروز ندارد.)
به گزارش خبرنگار ویکی‌لیکس این عکس تنها تصویر از ادبیات اقلیمی ایران است که تا به حال به دست آمده است.


پس‌نویس:
این افشاگری برای هزار کتاب نوشته شده است. برای دیدن منبع اصلی موس‌تان را با احتیاط بمالید روی ویکی‌لیکس کردن جریان ادبی ایران.




یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

زندگی در سالن انتظار

پنجشنبه که از راه برسد، یک تاکسی جلوی فرودگاه امام ترمز می‌کند، و یک مرد جوان همراه همسرش که دختری خردسال در آغوش دارد، از آن پیاده می‌شود. مرد پول تاکسی را حساب می‌کند و ساک‌ها و چمدان‌های دستی را می‌شمرد که چیزی جا نمانده باشد. کمی بعد آن‌ها در سالن انتظار هستند.
"سالن انتظار؟"
مرد با خودش فکر نمی‌کند. این سوال را من مطرح می‌کنم، که مرد همراه همسر و دخترشان انتظار چه چیزی را می‌کشد؟ در حالی که مخاطبی که پیش از این نوشتار آن‌ها را بشناسد لابد می‌داند که مرد سال‌هاست به رفتن فکر می‌کند، و برای این رفتن به خیلی درها زده اما خیلی هم قضیه را جدی نگرفته بوده، و وقتی بچه‌شان به دنیا آمده یا شاید هم از همان روزی که فهمیدند بچه‌شان در راه به دنیا آمدن است، قضیه را جدی گرفته و خیلی جدی به رفتن فکر کرده. به رفتنی که حالا سبب اصلی‌اش می‌تواند ساختن آینده‌ی بچه‌شان باشد که اینجا اگر خراب هم نمی‌شد آباد هم نبود. وقتی مخاطب این‌ها را بداند لابد این را هم می‌داند که مرد دندان‌پزشک است، داستان‌نویس است، جایزه‌ی گلشیری را برده و سال‌‎هاست وبلاگ می‌نویسد و در زمان انتخابات تا آنجا که می‌توانسته در مطب کوچکش در جنوب شهر سعی کرده مفید و موثر واقع شود تا برگ تاریخ طوری ورق بخورد که او خیال می‌کرده اگر آن‌طور ورق بخورد، شاید و تاکید می‌کند شاید، بعدها ساختن آینده برای بچه‌هایی که به این دنیا می‌آیند و به زبان فارسی حرف می‌زنند، راحت‌تر باشد.
مخاطب حتا اگر این‌ها را نمی‌دانسته در این چند سطر این فرصت را داشته تا از مرد تصویری در ذهنش ساخته باشد. تصویری شبیه مرد جوان سی و چند ساله‌ای که دندان‌پزشک است، پس کمتر در خیابان رفت و آمد می‌کند و زیر نور لامپ فلورسنت آن‌قدر مانده که مانند دیگر پزشک‌ها پوست صورتش مثل لامپ شب‌رنگ در نور صبح، سفید و مات دیده شود. قد این پزشک متوسط است، جثه‌ای معمولی دارد، موهایش بر اثر اصرار بر آرایش یکسان سال‌ها، خواب یکنواختی پیدا کرده، و به عادت دیگر دندان‌پزشک‌ها یا آدامس می‌جود که علاوه بر پاکیزگی دهان و دندان، حس اعتماد به نفسش هم تقویت شود، یا لبخندی روی صورتش است که اگر نشناسی‌اش خیال می‌کنی از جنس لبخند و نگاه متفرعنی است که روی صورت همه‌ی پزشک‌ها است. اما راوی چون نتوانسته به کمک شخصیت‌پردازی این صفت و وجه غالب بر جامعه‌ی پزشکی را از لبخند همیشگی شخصیت مورد نظرش منفک کند، مجبور است قسم بخورد که چون شخصیت مورد بحث را می‌شناسد می‌تواند شهادت بدهد که او این‌گونه نیست. راوی می‌تواند خاطره هم تعریف کند که سال‌ها از دندان‌پزشکی می‌هراسیده، اما به خاطر رفتار انسانی و صحیح و عاری از هر گونه تبختر و تفرعن مرد دندان‌پزشک مورد نظرمان، حاضر شده پا به دندان‌پزشکی بگذارد. از دندان‌پزشکی خارج شویم و به سالن انتظار برگردیم.
پنجشنبه که از راه برسد، یک تاکسی جلوی فرودگاه امام ترمز می‌کند و حامد اسماعیلیون پیاده می‌شود و ما می‌دانیم که کمی بعد وارد سالن انتظار می‌شود.
"سالن انتظار؟"
حامد با خودش فکر نمی‌کند. این سوال را من مطرح می‌کنم که چرا ما جایی به دنیا می‌آییم که برای ترکش سال‌ها انتظار می‌کشیم؟ خاله‌ی من همیشه بیمار و منتظر بود و آرزوی مرگش را می‌کرد که از اینجا برود. و رفت. همکار روزنامه‌نگارم همیشه منتظر بود و دلش امکان فعالیت آزاد و امنیت بیان می‌خواست که از اینجا برود. و رفت. دوست آهنگسازم می‌گفت برای خواندن ترانه‌ای که دوست دارد و نواختن شیوه‌ی موسیقی‌ای که دلش می‌خواهد باید از اینجا برود. و رفت. پسر نمی‌دانم کی برای امنیت سرمایه و سرمایه‌گذاری‌شان گفت که کل فامیل متمول‌شان، مدت‌هاست پول‌ها را از بانک کشیده‌اند بیرون و رفته‌اند. و رفته‌اند. نویسندگان و هنرمندان بسیاری هم بودند که به هر دلیل، رفته‌اند. که رفته‌اند.
سالن انتظار؟ بیاید منطقی نگاه کنیم. به خیال من سالن انتظار ما کمی بزرگتر از سالن انتظار فرودگاه امام است. البته اگر بخواهیم منطقی نگاه کنیم اندازه‌ی "کمی بزرگتر" برای نشان دادن سالن انتظار واقعی ما، شکسته‌نفسی است. باید بگوییم سالن انتظار واقعی ما خیلی بزرگ و بزرگ‌تر از سالن فرودگاه امام است، تا جایی که به اندازه‌ی مرزها خودش را گسترش داده است؛ سالن انتظاری برابر با مرزهای رسمی یک کشور.
پنجشنبه که از راه برسد، من باید مثل همیشه بروم و به مسافری که دارد برای همیشه مهاجرت می‌کند بگویم: «نرو.» و او مثل همه‌ی مسافرهایی که چمدان مهاجرت‌شان را سال‌هاست بسته‌اند، بگوید: «گذر پوست به دباغ‌خانه می‌افتد.» و برود.

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

وقتی فیل با دایناسور آشنا شد

1
شش دانگ صدا هم که داشتم، وقتی می‌رفتم آکادمی گوگوش، وقتی گوگوش می‌گفت: «بخوون.» زبان به دندان می‌گرفتم و می‌گفتم: «اول شما بخوون.» بعد هم تندی اصلاح می‌کردم حرفم را که: «نه فقط شما بخوون، قربون صدات برم.»
مطمئنم همین اتفاق اگر به آکادمی‌های شجریان و شهرام ناظری و داریوش و ابی هم می‌رفتم، می‌افتاد.

2
حالا گلشیری را مثال می‌زنم، که می‌دانم نیست. مطمئنم اگر پیش گلشیری هم می‌رفتم می‌نشستم یک گوشه، داستان خواندنش که تمام می‌شد، بلند می‌شدم و می‌رفتم پی کارم. هنوز هم نفهمیدم وقتی کسی می‌کوبانده و می‌رفته پیش شاملو، و برایش شعر می‌خوانده، پیش خودش چه فکری می‌کرده، اما خیلی خوب می‌دانم وقتی شاعر جوان از در می‌آمده بیرون، شاملو پیش خودش چه می‌گفته، بعد از آهی که می‌کشیده البته. 

3
بساط می و می زدن هم که به راه باشد، جاهل که از راه برسد یک نگاه به جمع می‌اندازد، اگر بزرگتر از خودش دید، می‌نشیند یک گوشه، منتظر می‌ماند تا استکانش را پر کنند، این‌قدر هم می‌خورد که حد نگه دارد و سیاه‌مستی نکند. جاهل اگر جاهل باشد، برای بزرگترش مرام می‌گذارد همیشه، چون خیالش تخت است، یک کوچه بالاتر، یک کافه پایین‌تر، او گنده‌لات بی‌همتایی محسوب می‌شود که جوان‌ترها وقتی از راه می‌رسند یک نگاه به جمع می‌اندازند، اگر او را ببینند، می‌نشینند یک گوشه، منتظر که استکان‌شان پر شود.

4
وقتی موسا عصا را انداخت زمین و عصا اژدها شد، اگر یکی از ساحرهای رو در روی موسا بودم، بساطم را جمع می‌کردم و می‌گفتم: «اول شما هر چشمه‌ای بلدی، نشون بده.» بعد هم تندی اصلاح می‌کردم حرفم را که: «نه، فقط شما عصا بنداز. قربون عصات برم.»

5
کسی که کارش درست است کارش درست است. دیگر نمونه کار دستش نمی‌گیرد برود تاییدیه بگیرد.

دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹

کاملا محرمانه، کاملا سری

شاید روزی ویکی‌لیکس اسنادی را منتشر کند تا مردم دنیا بدانند در طول تاریخ بشر، هیچ جنایت و شکنجه‌ای بدتر از شیوه‌ی نگاه تو نبوده است. و در آن روز و بر اساس اسنادی که ویکی‌لیکس منتشر می‌کند، مردم دنیا سوال خواهند کرد من از آزاری که تو من را داده‌ای چه سودی برده‌ام، که با اینکه می‌توانستم بارها علیه تو و آن چشمان جنایتکارت شورش کنم، تنها به تماشای شرارت تو نشسته‌ام.

جمعه، آذر ۰۵، ۱۳۸۹

شعری برای داستان

من دانای کل هستم
و دانایی کمش هم مایه‌ی فرسایش است

و من دانای کل فرسوده‌ای هستم
که در تمام طول روایت
تکه تکه تحلیل می‌رود

کاش
تو راوی سوم شخص غایب این داستان
کاش نگران پلات سست من بودی


ساختمان این داستان
روی سر
دانای
کل
فرو ریخته است

نوبل نمی‌خواهد این نویسنده
دست بجنبان
از زیر این آوار
درش بیاور
و آغوشت را به او اهدا کن


+ شبانه بی شاملو

چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹

توجیه عادت‌های فردگرایی یا توضیح تاثرات بیرونی جامعه

1
وقتی سرم به کار خودم گرم است دل و دماغ بیشتری دارم. یعنی درست است که وقت کمی دارم برای خاله‌زنکی، اما دل و دماغ بیشتری دارم. شاید برای همین است که وقتی مشغول یک روزنامه/ مجله/ کتاب/ نمایشنامه/ انیمیشن/ رادیو/ و... هستم اخلاق اجتماعی‌ام هم بهتر است و لبخند می‌زنم در جواب دیگران.

وقتی سرم به کاری گرم نیست، یعنی همان کاری هم که داشتم جبری از بین رفته/ رفتانده شده است، و از بین رفتن همان کار باعث خراب شدن حوصله‌ام شده است تا حتا دستم نرود به کارهایی که داشتم، بنابراین آن کارهایی که داشتم هم نصفه‌نیمه یک دفعه رها می‌شوند، و همین آشفتگی باعث سردرگمی‌ام می‌شود. درست است که وقتی سرم به کاری گرم نیست، وقت خالی خیلی زیادی دارم برای خاله‌زنکی، اما دل و دماغی هم برای خاله‌زنکی اصلا نمی‌ماند. شاید برای همین است که از پس یک مهمانی ساده، یک گعده، یک گپ تلفنی یا اینترنتی، برنمی‌آیم، و به جای جواب دادن و لبخند زدن، یک‌دفعه مسیر حرف‌ها را هم فراموش می‌کنم و یادم می‌رود چه می‌شنوم یا چه باید بگویم.

2
آیا این حرف‌ها توجیه عادت‌های اجتماعی یک ذهن فردیت‌گرا است، که می‌خواهد رفتار خود را درست نشان دهد؟
نه. این‌ها توضیح تاثرات جامعه بر ذهنی است که اجتماعی می‌اندیشد و می‌نویسد، اما فردیت خودش را هم سعی می‌کند مستقل نگه دارد، اما می‌داند که تاثرات بیرونی جامعه بر او، به این دلیل است که اجتماع، ساختارهای قدرت و دولت، و حتا برآیند تمایلات و نگرش جامعه‌ی جهانی، نسبت به تاثیرشان بر ذهنیت/ فردیت/ شخصیت/ و... افراد، تره هم خرد نمی‌کند. برای همین فرد و ذهنی که درگیر و متاثر چنین چرخه‌ی تقابلی فرد - جامعه است، متوجه است که گاهی رفتارش در جامعه، طوری می‌شود که انگار برای فردیت دیگران تره هم خرد نمی‌کند.

3
وقتی سرم به کاری گرم نیست، از گرم کردن سرم به انتشار یادداشت‌هایی درباره‌ی گرم کردن سر نویسندگان و خوانندگان و همچنین انتشار یادداشت درباره‌ی تره خرد کردن یا نکردن افراد برای هم، می‌شود متوجه این سرگرم‌سازی شد.

سه‌شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۹

بی‌ادبی و جایزه‌ی ادبی

پوپولیسم ادبی و انتلکتوئل بی‌ادب؟

اول همه فکر می‌کردند انتلکتوئل‌ها باادب هستند و پوپولیسم‌ها بی‌ادب.
بعدا پوپولیسم‌ها گفتند: «غلط کردید! ما باادب هستم و شما بی‌ادب.»

قسمتی از طنز این هفته‌ی من در سایت هزارکتاب. برای خواندنش موس‌تان را بمالید روی بی‌ادبی و جایزه‌ی ادبی





قبلی‌های هزارکتاب؛
1- راهکارهایی برای حل مشکل مجوز کتاب
2- ایرانی‌ها، نوبل ادبی و گوجه
3- مافیای ادبی یا خزینه‌ی ادبی؟
4- چرا «اوو» مونث نیست و خیلی هم مذکر است؟
5- بی‌ادبی و جایزه‌ی ادبی

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹

ایران خانم در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف

در باز شد و یک خانم برازنده‌ای وارد آسانسور شد.
گفت: «من ایرانم.»
گفتم: «ماشالله... ماشالله... چشمم کف پات. چه خانوم. چه برازنده. با این که سرت شبیه گربه‌س، ولی چشم‌هات چه سگی داره.»

گفت: «ای آقا. جوونی‌هام رو ندیده بودی. یه بر و رویی داشتم بیا و ببین. از خاور و باختر میومدن تماشام... اصلا یه وضعی بود... یه شالی داشتم ابریشم، از این سر تا اون سر.»
گفتم: «همین جاده ابریشم؟»
گفت: «آره. این شال من بود. بعدا باد بردش. بعدش این تیمور گور به گوری اومد با اسب روش تاخت و از بین بردش...»
گفتم: «یعنی شالت رو برد؟ یعنی کشف حجاب کردی اون موقع؟»
گفت: «اون که بعدا بود. من می‌خواستم روم رو بپوشونم، منتها یه شاهی از فرنگ برگشته بود، هوایی شده بود، می‌گفت کسی خودش رو نپوشونه. به زور می‌خواست من سرلختی شم.»
گفتم: «آخی.»
گفت: «ولی بعد [...] گفتند ما [...] باید [...].»
گفتم: «آخی. چقدر بالا پایین شدی.»
گفت: «آره.»

طبقه پانزدهم

گفتم: «راستی حرف بالا و پایینت شد. الان اوضاع بالات چطوره؟ خزر مزرت خوبه؟»
گفت: «ای آقا... دست روی دلم نذار. مینیاتور دیدی؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «دیدی این دخترهای برازنده، یه کوزه لعابی روی سرشون نگه می‌دارن؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «من هم جوونی‌هام این‌طوری بودم. یه کوزه روی سرم بود این هوا. هر کی اومد زد و با سنگ شکستش و یه تیکه‌ش رو برد. خدا بگم این روس‌ها رو چی‌کارشون نکنه، هی میان الکی وعده و وعید می‌دند و یه دستی به سر و گوش آدم می‌کشند و هر دفعه یه تیکه وجود آدم رو آب می‌کنند... ووووی... همین الان هم مور مورم شد، فکر کنم دوباره یه قرارداد دیگه امضا کردند!»
گفتم: «آره فکر کنم. توی این آخری سهم ما از خزر شد هفت، هشت درصد.»
گفت: «هفت، هشت درصد یعنی چقدر؟»
گفتم: «یعنی قد یه پیاله آب.»
گفت: «آخی. یعنی همه‌ش همین؟»
گفتم: «من آخرین سفر استانی که رفتم شمال، فقط دیدم این‌قدری واسه‌م مونده که بشه پاچه‌ها رو زد بالا و رفت توی آب.»

گفت: «جدی می‌گی؟»
گفتم: «یکی از بچه‌ها همین‌طوری رفت جلو. زانوهاش رفت زیر آب. بعد تا کمر رفت زیر آب. همین که آب رسید به نافش، یکی از ناوهای روسیه اومد و گفت: «ایست! شما وارد حریم آب‌های ما شدید!» به جون ایران خانوم، این قدر خجالت کشیدم...»
گفت: «یعنی فقط تا نافش؟»
گفتم: «تازه اون ناو روسیه به این رفیق‌مون که آب تا نافش بود، گفت یه وجب هم بالاتر از مرز آبی اومدید. باید یه وجب برید پایین‌تر.»

طبقه سی‌ام

حرف‌هامون گل انداخته بود با ایران خانوم.
پرسیدم: «راستی قضیه چی‌یه؟ چند وقت پیش [...] یه آقایی گفت ایران، ایرانی نیست.»
گفت: «جدی؟ شاید شوخی کرده.»
گفتم: «نه بابا. اون یارو گفت ایران هیچی‌ش نمونده. یعنی هیچ هنر و فرهنگ و تمدنی از ایران نمونده. هر چی مونده همه‌ش از اون‌ها مونده... [...] ...» 

ایران خانوم چشم‌هاش از تعجب گرد شده بود. گفت: «خب از اون‌ها چی مونده یعنی؟»
گفتم: «راستش ما که تنها هنری که از اون‌ها دیدیم همه‌ش نانسی عجرم بوده!»

ایران خانوم همچین ناز شروع کردن به لبخند زدن. بعد گفت: «آخی... آخی... چقدر خندوندی من رو. اسم این آقاهه چی بود که این حرف‌ها رو زده؟»
گفتم: «اسمش رو نبر! اسمش رو نبر! اصلا اون رو ول کن بذار یه جوک دیگه بگم بخندیم. یه آقاهه چند وقت پیش...»
گفت: «اسم این یکی رو می‌تونی بگی؟»
گفتم: «نه! چی کار به اسمش داری؟ خلاصه یه آقاهه چند وقت پیش یه آقاهه برای تو بزرگداشت گرفت، بعد یه سرباز هخامنشی آورد، منتها سر سرباز هخامنشی یه کلاه نمدی گذاشت، اون هم چه نمدی...» 

گفت: «کلاه نمدی سر سرباز هخامنشی؟ خیلی بامزه بود... بعدش چی شد؟»
یک دفعه برق رفت.

طبقه‌ی صدم

نفهمیدم چطور شد که برق رفت و حرف‌مان نصفه نیمه ماند.
برق‌ها که آمد ایران خانوم گفت: «داشتی می‌گفتی. بعدش چی شد؟»
گفتم: «اون رو ول کن! لابد مصلحتی بوده که برق رفته. [...] ولی بذار یه چیز دیگه تعریف کنم برات... یه روز یه آقایی گفت پرچم تو رو می‌شه پرستید...»
گفت: «جدی می‌گی؟ واااای مردم از خنده. چه آدم‌های فانی دارید شما. چقدر خجسته‌اند...»
گفتم: «بله... من فقط خجسته‌هاش رو برات می‌گم، گجسته‌هاش رو تعریف کنم که خون گریه می‌کنی... بگذریم...»

گفت: «حالا اسم این آقاهه که گفته پرچم من رو می‌شه پرستید، چی بود؟»
گفتم: «نمی‌تونم بگم.»
گفت: «چرا اسم هیشکی رو نمی‌تونی بگی؟»
گفتم: «ما توی یه دوره‌ی خاصی به سر می‌بریم که اسم‌ها رو نمی‌شه برد. فقط باید شکل‌شون رو کشید.»
گفت: «می‌فهمم. ولی این یارو اسمش مشایی نیست؟»

طبقه‌ی هزارم  
کلی خاطره‌ی بامزه ایران خانوم از مشایی تعریف کرد. ولی قول گرفت من به کسی نگویم. اصلا اخلاق رسانه‌ای و آسانسوری هم اجازه نمی‌دهد من حرف‌هاش را منتشر کنم.

طبقه‌ی صدهزارم 
 ایران خانوم قبل از این که پیاده بشود و برود، گفت: «[...].»
گفتم: «جدی؟ شما هم باید [...]؟»
گفت: «آره. چون توی منطقه [...] و عوامل زیادی نفوذ کرده‌اند.»

گفتم: «جدی؟ داری سیاسی حرف می‌زنی؟»
گفت: «سیاسی چی‌یه بابا؟ من دارم درباره‌ی منطقه حرف می‌زنم، این‌ور روسیه، اون‌ور آمریکا و انگلیس، اون پایین هم که شیخ‌نشین‌ها... از هر طرف ممکنه میکروب‌ها سلامتی و امنیتم رو به خطر بندازند...»
گفتم: «آهان! از این لحاظ می‌گی! یه لحظه ترس برم داشت، گفتم داری رفتار پرخطر از خودت نشون می‌دی.»
خلاصه ایران‌خانوم پیاده شد و رفت.

من ماندم تنهای تنها. دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را زدم و آمدم پایین. بعد شروع کردم زمزمه کردن: «دور گردووووووون گر دو رووووزی بر ممممممراد ما نرررررررفت دااااائما یکساااااااااااااان نماند حاااااال دوران غغغغغغغم مخور» 



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 412
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

درباره‌ی پنجره زودتر می‌میرد؛ شرمین نادری

ژاله می‌گه: ... مرتضی می‌گه: ... آرمان می‌گه: ... بهار می‌گه: ... مرتضی باز می‌گه: ... اون وقت بهار می‌گه: ... دایی رسول می‌گه: ... بعدش آرمان می‌گه: ... آخرشم پنجره زبون وا می‌کنه که: ...

خب. پوریا عالمی، یک نویسنده جوان نه‌چندان تازه‌کار است، این جور که شناسنامه دراز و طویل کاری‌اش می‌گوید، اولین کتابش را سال 1384 منتشر کرده، بعد هم که «ننه رجب» و «آسانسورچی» و «فال قهوه» آشنایش بوده‌اند که اول مطبوعاتی‌اند و بعدا به جلد کتابت در آمده‌اند و اهل کتاب شده‌اند.
لابد دست آخر هم می‌ماند مجموعه در دست چاپ «آدم‌های آشنا» و این یکی کتابش یعنی «پنجره زودتر می‌میرد». که اگر جمع و تفریق بلد باشی، می‌شود سه تا کتاب داستان و مقداری فلسفه‌بافی. چه کارنامه طولانی و طویلی. اما پوریا خیلی جوان است، البته جدا از آن ریش و سبیل دهه پنجاهی‌اش و آن عینک ِگرد ِنویسندگی که بیشتر به ماسک دوست‌داشتنی می‌ماند تا تصویر واقعی نویسنده‌ای که ایده‌های نابی دارد، جلوتر از سنش می‌دود.
داستان روایت اعضای یک خانواده است، آدم‌هایی که آتش‌زدن کتاب‌های ممنوعه دهه 50، قهرمان بازی‌های آن دوران، جنگ دهه 60 و البته رنج و فقر و بی‌عشقی یا حتی عاشقی را تجربه کرده‌اند.
آرزوی مرگ هم را کرده‌اند، لقمه نان و پنیر برای هم گرفته‌اند، تقاضای طلاق از هم کرده‌اند، در حق هم پدری کرده‌اند یا موقع فتح خرمشهر همدیگر را بغل کرده‌اند.
آدم‌هایی که نمی‌شود گفت خل و دیوانه‌اند یا به شدت واقع‌گرا و معمولی که عاشق پنجره‌ای می‌شوند یا برای رنج‌هایشان پنجره بیچاره را به شهادت می‌گیرند... چیه، قصه را لو دادم؟ نترس!
قصه مدرن است، عجیب و غریب است و مثل خود پوریا عینک و ریش و ماسک مدرنیته دارد، اما کافی است بلند بخندد، یا بعد از حرف حکیمانه‌اش عینکش را بردارد تا بفهمی دوباره گولش را خورده‌ای، گرفتارِ بازی ساده و مستقیمی شده‌ای که حرف‌های ساده و مهمی دارد و حرف‌هایی که به دل می‌نشینند و رازهایی که البته، بهتر است پشت عینک گردش قایم بمانند. رازهایی که فقط یک اهل کتاب می‌فهمد، لذت می‌برد یا حرص می‌خورد، نه هرکسی که کتاب به دست می‌گیرد و فکر می‌کند که دارد می‌خواندش. این وسط پنجره چوبی نخراشیده‌ای هم شاهدی است بر مدعای همه آدم‌هایش، یعنی همه آدم‌هایِ آشنای ِکتاب ِپنجره‌دار، که نشر علم همین چند روز پیش چاپ و منتشر کرده است.

منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹

چه کسانی به باروری زبان کمک می‌کنند؟

سوال اول- چه کسانی به باروری زبان کمک می‌کنند؟
کسانی که ترتیب زبان را می‌دهند.

سوال دوم- زبان چه‌گونه بارور می‌شود؟

وقتی مورد تجاوز قرار می‌گیرد.

سوال سوم- تکلیف زبان مورد تجاوز قرارگرفته چیست؟زبان ممکن است باردار شود و شکم‌اش بالا بیاید
.
قسمتی از طنز این هفته‌ی من در سایت هزارکتاب. برای خواندنش موس‌تان را بمالید روی چرا «اوو» مونث نیست و خیلی هم مذکر است؟


قبلی‌ها؛
1- راهکارهایی برای حل مشکل مجوز کتاب
2- ایرانی‌ها، نوبل ادبی و گوجه
3- مافیای ادبی یا خزینه‌ی ادبی؟
4- چرا «اوو» مونث نیست و خیلی هم مذکر است؟

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

در منقبت علی خدایی وجود و وجود علی خدایی

«خدایا علی خدایی ِ وجود همه‌مان را اندکی زیاد کن.»
مناجات الشهسواران؛ فراز رمان‌الآمال؛ به قلم حضرت محمدحسن شهسواری

1
چهارشنبه شب هوس گپ زدن با علی خدایی در دلم زنده شد و فرداش سر صبح پنجشبنه ساعت پنج، اصفهان بودم. طلوع سی‌وسه پل قدم زدم و کمی بعدترش پیاده رفتم تا برای چایی شیرین و چایی تلخ صبحانه روی نیمکت‌های چایخانه‌ی چه‌حاج‌میرزا، یا به روایتی چایخانه‌ی خواجو، بنشینم...
بعد از چایی تلخ چایخانه‌ی چه‌حج‌میرزا باقی روز پر بود از شیرینی گپ زدن و قدم زدن با علی خدایی، که حضرت محمدحسن شهسواری، در راز و نیازهای شبانه‌اش، از خدای خویش خواسته است که باری‌تعالی علی خداییِ وجود همه‌ی اهل کتاب و اهل رمان را زیاد کند.
اما من از خدا می‌خواهم "علی خداییِ وجود بشر را زیاد کند، اما خود علی خدایی را تک و یکتا نگه دارد" و به عبارتی خدا علی خدایی را زیادش نکند. برای این‌که او خود خودش است و برای این علی خدایی‌بودن هیچ تلاشی نمی‌کند. به نظر من علی خدایی، جز علی خدایی‌بودنی اینچنین مهربان، چاره‌ای دیگر ندارد.


 
2
 
برای این‌که بدانید علی خدایی بودن یعنی چی، باید به این عکس و نگاه شاد و صورت خندانش دقت کنید، که چقدر خوشحال است که مثلا "این کتاب بالاخره منتشر شد."
یا باید وقتی درباره‌ی رمان‌ها و داستان‌های کوتاه دیگر نویسندگان نسل جدید صحبت می‌کند به برق چشم‌هاش توجه کنید. یا باید وقتی تلفن را برمی‌دارد و به نویسنده‌ای جوان زنگ می‌زند تا بگوید "جایزه‌ات مبارک" یا "این قسمت داستانت معرکه است" یا "آن بخش داستانت زائد است" به لحن پرطراوتش گوش کنید. یا وقتی برای این‌که در یک نویسنده انگیزه ایجاد کند شوخی‌های شیرین خاص خودش را به زبان می‌آورد ببینید که چطور نی‌نی چشم‌هاش برق شیطنت پیدا می‌کند.




3
گفتم: «آقایی خدایی اگه عکس این‌طوری بگیرم، منتشرش می‌کنم‌ها!...»
و او هم گفت «چه عیبی داره؟ تازه زیرش هم بنویس که...» که من خودم دوست‌تر می‌دارم که آن حرف را با این‌که برایم خیلی هم خوشایند است، برای خودم نگه‌ش دارم.
نیازی به گفتن نیست که این عکس علاوه بر نکته‌ی بند دوم، جنبه‌ی پز دادن هم دارد!

4
یکی از عزیزانی که پیش از چاپ "پنجره زودتر می‌میرد" کتاب را خوانده بود، همین علی خدایی عزیز است که برای خواندن داستان پیش از چاپ و پس از چاپ هر نویسنده‌ای همیشه وقت دارد.
زمستان 86 کتاب را پست کردم و چندروز بعدش خبر شنیدم که کتاب را دریافت کرده و روز دوم یا سوم عید 87 بود که چهل و پنج دقیقه درباره‌ی ضعف و قوت این کتاب شمرده شمرده و باحوصله برایم تلفنی حرف زد. اولش گفتم لابد الان می‌گوید: «کتاب مزخرفی بود.» یا فوقش می‌گوید: «کتاب خوبی بود.» اما وقتی شروع به حرف زدن کرد، دیدم این‌قدرها هم دم دستی پاسخ نخواهم شنید. برای همین سریع دفترچه را پیش کشیدم و نکته‌هایی را که گفت یادداشت کردم.
بعد هم که بازنویسی کتاب تا پاییز زمان برد و صدالبته تاثیر نکته‌هایی که از آن مکالمه یادداشت کردم روی بازنویسی داستان، غیرقابل کتمان است. حالا هم پاییز 89 است و کتاب چاپ شده و من رفته‌ام اصفهان و کتاب را تقدیم علی خدایی کرده‌ام و روی صفحه‌ی اولش هم نوشته‌ام؛
"تقدیم به علی خدایی که آدم را نویسنده و نویسنده را آدم می‌کند!"

4
اگر یادداشت خواندنیِ محمدحسن شهسواری را بخوانید متوجه منظورم می‌شوید وقتی می‌گویم "علی خدایی آدم را نویسنده می‌کند." و اگر حرف‌های علی خدایی را درباره‌ی کسانی که مثلا پشتش چیزی گفته‌اند یا نوشته‌اند، بشنوید که چطور سعی می‌کند ماجرا را از منظر آن‌ها ببیند و حق را به آن‌ها بدهد، و وقتی مطمئن می‌شوید این رفتارش هرگز تصنعی نیست، و دقیقا همین رفتار منحصر به‌فرد اوست که روی آدم تاثیر می‌گذارد، معنی این حرفم که "علی خدایی نویسنده را آدم می‌کند" هم برای‌تان روشن می‌شود.

5
برای دیدن عکس‌های من از علی خدایی موس‌تان را بمالید اینجا

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

آی لاو یو

کنار الوارها، مرغی با لباس محلی ایستاده بود که داشت از من دلبری می‌کرد...
نمی‌دانم شاید شما مثل من به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشته باشید.

شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۹

مرغ و تخم مرغ در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و خبری نشد.
دور و زمانه‌ی بدی شده. بازار آسانسور کساد است. نه کسی بالا می‌رود، نه کسی پایین می‌آید. ولی برای این‌که توی دل همسایه‌ها و ساکنان ساختمان خالی نشود، نشانگر طبقات را دستکاری کردیم که با یک نوسان نازی هی خودش برود بالا، هی خودش بیاید پایین. همسایه‌ها و ساکنان ساختمان هم که مدت‌هاست شارژ ماهانه‌شان را پرداخت نکردند. اوضاع مالی‌ام خیلی نافرم است. اصن یه وضعی... می‌فهمید که چه می‌گویم؟ می‌گویم اصن یه وضعی.

خلاصه توی همین و هیر و بی‌بازاری، یه آقا پسری آمد تو، گفت: «من بلدم وضع تو رو خوب کنم.»
گفتم: «بی‌ادب. وضع من خیلی هم خوبه. لطفا به وضع خودت رسیدگی کن.»
گفت: «از لحاظ اجتماعی که نگفتم. از لحاظ اقتصادی گفتم.»
بعد گفت: «ببین من تو رو پولدار می‌کنم. وضعت توپ توپ می‌شه. خیلی ساده‌س. من خودم کارشناسی ارشد کردم این قضیه رو. ببین فقط به من اعتماد کن. من به تو یه مرغ می‌دم که بتونی باهاش زندگی‌ت رو بچرخونی.»
گفتم: «با یه مرغ؟ فقط با یه مرغ زندگی‌م رو بچرخونم؟»
گفت: «آره. این یه مرغ معمولی نیست. یه مراغ طلایی‌یه. یعنی تخمش طلاست. بعد می‌تونی بری طلاها رو بفروشی با پولش بری سهام بخری. توپ توپ می‌شی. حالا ببین.»
گفتم: «حالا باید چی کار کنم؟»
گفت: «به من اعتماد کن.»
بهش اعتماد کردم.

باز هم طبقه‌ی همکف
گفتم: «بسه دیگه جون عزیزت. چقدر حرف می‌زنی. مرغ رو بده بذار بریم به کار و زندگی‌مون برسیم.»
که یکهو دست کرد توی جیب کتش. بعد دست کرد توی آن یکی جیبش. این جیب، آن جیب همه را گشت.
گفتم: «مطمئنی مرغه رو گذاشتی توی جیبت؟»
گفت: «به من اعتماد کن.»
بهش اعتماد کردم. دوباره جیب‌هاش را گشت. جیب بالا پایین عقب جلو. توی جورابش.
گفتم: «من دارم اعتماد می‌کنم. عجله نکن.»
بعد دست کرد توی جیب شلوارش. یکهو مشتش را درآورد و گفت: «یافتم! یافتم!»
من همین‌طوری داشتم تماشاش می‌کردم.
گفت: «توی مشتمه. توی مشتمه.»
گفتم: «مرغه توی مشتته؟»
گفت: «تخمش تو مشتمه. بگیرش برای تو.» و دستش را دراز کرد طرف من و مشتش را باز کرد. یک تخم کوچولوی مرغ کف دستش بود. بعد گفت: «یه دقه صبر کن.» و دست کرد توی آن یکی جیبش و یک تخم دیگر درآورد.
بعد با غرور و رضایت، یک لبخند مکش مرگ ما زد و گفت: «بگیرش برای تو. دیدی به من اعتماد کردی همه چی درست شد. این دوتا تخم مرغ برای تو. کار مرغ‌های خودمونه. خیالت راحت باشه.»
و تخم مرغ‌هایی را که از جیب چپ و راستش درآورده بود، گذاشت کف دست من.
گفتم: «حالا من با این تخم‌ها چی کار کنم؟»
گفت: «ببین باید صبر کنی جوجه شه. البته توی این فاصله یکی‌ش رو می‌تونی بخوری، یکی‌ش رو می‌تونی نگه داری تا جوجه شه. بعدش صبر کنی تا مرغ شه. بعد برات روزی یه دونه تخم می‌کنه و وضعت توپ توپ می‌شه. منتها حواست باشه تخم مرغی که از جیب چپم درآوردم جوجه می‌شه. اونی رو که از جیب راستم درآوردم زرده‌ش غنی‌سازی شده و می‌تونه تا مدت‌ها سیر نگه‌ت داره. برعکس استفاده نکنی‌ها. پس چی شد؟ چپی جوجه می‌شه، راستی‌یه رو می‌تونی بخوری.»
گفتم: «من از کجا بدونم کدوم این‌ها چپ بود کدوم‌شون راست؟»

گفت: «از جهت‌گیری سیاسی‌شون معلومه.»
گفتم: «آخه این‌ها که گردالو هستند و به هر طرفی می‌چرخند. جهت‌گیری خاصی ندارند.»
گفت: «دِهَــــه! دیگه اعتماد نمی‌کنی‌ها. قرار شد اعتماد کنی و نه نیاری توی این پروژه‌ی به این مهمی. بخند. تا چند وقت دیگه وضعت توپ می‌شه.»
گفتم: «اول این‌که قرار بود مرغ بدی دستم، نه تخمش رو. دوم این‌که من الان نمی‌دونم تا این تخم مرغه جوجه شه، از گرسنگی چی کار کنم.»
گفت: «واقعا مشکل جوون‌های ما اینه که نمی‌دونن کدوم تخم جوجه می‌شه کدوم نمی‌شه؟ من از شما تعجب می‌کنم. شما ناسلامتی خودت باید کارشناسی کنی. ببین من الان چقدر خوب کارشناسی کردم. باید دقت می‌کردی چیز یاد می‌گرفتی.»
گفتم: «با این اوصاف اصلا پرسیدن نداره که به روح اعتقاد داری یا نه. درسته؟»
گفت: «یا نه.»
گفتم: «خدایا شکرت. این هم از شانس ما.»
بعد آقا پسره گفت: «من دیگه دارم می‌رم. مشکلی داشتی یا چیزی کم و کسر داشتی نامه بنویس.»
گفتم: «یه دقه نرو آقای تخم مرغیان.»
گفت: «چی‌یه؟»
گفتم: «ببخشید شما که کارشناس مسائل تخم مرغی هستید، می‌دونی که یه تخم مرغ برای این‌که تبدیل به جوجه شه باید شرایط خاصی داشته باشه؟ دما و رطوبت و چی و چی‌ش باید درست باشه؟ حالا من چی کار کنم؟»
گفت: «ببین جوون! توجه نکردی! هم من تو رو به یه ثروت هنگفت رسوندم، منظورم وقتی‌یه که تخمه جوجه شه، هم برای تو ایجاد شغل کردم.»
گفتم: «ببخشید متوجه نشدم.»
گفت: «بابا تو که دیگه از پنج سال بیشتر سن داری، باید خیلی بیشتر بفهمی. تو می‌تونی تا اون موقع روی این تخم مرغ‌ها بخوابی تا جوجه شن. این‌طوری هم از این آسانسور به عنوان بنگاه‌زودبازده استفاده کردی، هم می‌تونی وام کارآفرینی بگیری، هم می‌تونی حس مادر بودن رو تجربه کنی، و بعد از اون که تخمت جوجه شد و جوجه‌ات مرغ شد، بری تشکیل خانواده بدی... می‌دونی که اگه توی جوون تشکیل خانواده بدی همه‌ی مشکلاتت حل می‌شه... البته منظورم اینه که یه مدتی سرت به کار خودت گرمه و مشکلاتت رو فراموش می‌کنی... بعد از اون هم که حالا کی مرده‌ست و کی زنده...»


همچنان طبقه‌ی همکف

تخم‌ها رو دادم دستش و گفتم: «یه دقه این‌ها رو بگیر دستت... می‌تونی چند لحظه اینجا جای من واستی تا من برم و بیام؟»
گفت: «اون‌وقت کجا می‌خوای بری؟»
گفتم: «من برم سر بذارم به کوه و بیابون... مخم رو خوردی رفت... برم یه ذره داد بزنم بلکه آروم شم...»
و دوان دوان از آسانسور خارج شدم.
گفت: «من تا اون موقع چی کار کنم؟»
داد زدم: «اوقات فراغتت رو پر کن و از جوونی‌ت لذت ببر. اصلا می‌تونی باهاشون یه قل دو قل بازی کنی...»
و دویدم. و دویدم. آخه شاعر گفته مرد واسه هضم دلتنگی‌هاش گریه نمی‌کنه تند تند قدم می‌زنه. 

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 410

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

خطرناک بودن از بین رفتن خط

آگهی دعوت به همکاری برای ترجمه‌ی داستان‌های فارسی به فینگلیشی یک شوخی بود. خیلی ایمیل‌ها و واکنش‌های عجیب و جالب و بامزه‌ای داشت این آگهی.
اول قصد داشتم آن‌ها را منتشر کنم، که فعلا از صرافتش افتاده‌ام. شاید بعدتر این کار را کنم. اما یک سوال؛
واقعا به نظر شما فینگلیش نوشتن دارد دردی از دردهای ما را درمان می‌کند؟
فکر نمی‌کنید اگر حرف‌هایی را که می‌توانیم به فارسی بزنیم و منظورمان را به مخاطب بفهمانیم، بهتر است با همین شیوه‌ی نوشتاری و شکل و شمایل خط جاری بنویسیم؟ بعد هم اگر حرفی داشتیم که کلمه‌ها و ترکیب‌ها و جمله‌های فارسی به ما کمک نمی‌کرد که آن را به دیگران منتقل کنیم، به زبان دیگر و به خط دیگر آن را به روی کاغذ بیاوریم.
این‌ها پیشنهاد من است. می‌دانم مدت زیادی است که دارم روی این فینگلیش ننوشتن تاکید می‌کنم و ممکن است به نظر عده‌ای بی‌دلیل بیاید.
اما، خب، کمی به من حق بدهید اگر خنده‌ام بگیرد برای دوستانی که برای نامیدن خلیج فارس سر و دست می‌شکنند و برای بازگرداندن  مالکیت معنوی و مادی مولوی و خیام به داخل مرزهای رسمی ایران شعارها سر می‌دهند، اما هرگز برای قطره قطره سم ریختن پای درخت استوار خط رسمی کشور که بستر رشد و بالندگی زبان فارسی است، کوچکترین نگرانی به دل‌شان راه پیدا نمی‌کند.
خطرناکی از بین رفتن خط، نمی‌دانم چرا جدی گرفته نمی‌شود. به ویژه برای فرهنگستان زبان و ادب فارسی که مهمترین آسیب‌شناسی که کرده و به درمانش نشسته است، وسوسه‌ی بی‌فایده‌ای است که سعی می‌کند تا مثلا واژه‌های خنده‌دار پیامک و بالگرد را جای اساماس و هلکوپتر به زبان فارسی بنشاند.
از طرف دیگر، با این فراگیری فینگلیش نوشتن در اینترنت و موبایل، زمان زیادی نخواهد گذشت که قطره قطره‌های سم فینگلیش نوشتن جان این درخت را بیرون بکشد و شیره‌اش را بمکد و پوسته‌اش را فقط محض تماشای تاریخ به موزه بسپارد و کنار قاب این خط از بین رفته بنویسند:
آری، در روزگاری نه چندان دور زبانی بود که مردم سالیان سال با آن زیستند و فرهنگ و علم و هنرشان را با خطش به یادگار گذاشتند، اما در چند دهه تنها با از بین بردن خط تنها لاشه‌ای از آن زبان بر جای ماند.

...
این توضیحات را هم بیشتر به یک دلیل خاص نوشتم. همان دلیل تلخی که در پاسخ به این آگهی طنز دیده می‌شد؛
بیشتر کسانی که پاسخ دادند، درست و حسابی باورشان شده بود که مثلا کلیدر را به فینگلیش می‌توان نوشت و من الان آخرهای جلد سومش هستم! و انگار حتا یک لحظه هم از خودشان نپرسیده بودند فایده‌ی این کار چیست.

قبلا نوشته بودم؛
حالا باید با حساسیت بیشتری اضافه کنم؛
من فینگلیش نمی‌نویسم، پس هستم.

دوشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۹

دعوت به همکاری برای ترجمه‌ی داستان‌های فارسی

مدت‌هاست شروع کرده‌ام به قصد معرفی ادبیات ایران به جهان و آشنا کردن دیگران با غنای زبان فارسی و قوت ادبیات داستانی‌مان، یک سری داستان‌ها و رمان‌های ایرانی را از فارسی به فینگلیشی ترجمه می‌کنم. تا حالا هم نگفته بودم که مثلا شکسته‌نفسی کرده باشم. اما حجم کار خیلی زیاد است و خیلی زمان کمی دارم...

الان آخرهای ترجمه‌ی جلد چهارم کلیدر محمود دولت‌آبادی هستم.
 می‌خواستم دعوت کنم که اگر کسی به زبان فینگلیشی تسلط دارد و مایل به همکاری است، با من تماس بگیرد، تا بخشی از ترجمه‌ها را به صورت گروهی انجام دهیم.

این هم نشانی ایمیلم:
alami.pouria@gmail.com

این یک آگهی طعنه‌آمیز است.
لطفا توضیح و دلیل چرایی نوشتن این آگهی را در خطرناک بودن از بین رفتن خط ببینید.

جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹

شعری برای دیواری که تا صبح خراب شد

یک‌جایی دور از این شهر
می‌گویند خوابیدن زن کنار دیوار گناه دارد
گناه من دارم
که نه رویم یادگاری می‌نویسی
نه کنارم می‌خوابی
از من بالا که رفتی
دیدی کوتاه‌تر از این دیوار گیرت نمی‌آید
گفتی یک‌جایی دور از این شهر
می‌گویند خوابیدن زن کنار دیوار گناه دارد



خبر: : براساس جدیدترین فتوای مفتی زن سوری، خوابیدن زنان در کنار دیوار به دلیل مذکر بودن کلمه "دیوار" در ادبیات عرب، حرام است.

پنجشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۹

الاغ‌سواری در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی همکف
در باز شد و مهدی کلهر مشاور رسانه‌ای نهاد ریاست جمهوری وارد آسانسور شد.
گفت: «من کلهرم.»
گفتم: «آخی... کلهر جان تو توی زندگی من آسانسورچی خیلی تاثیر داشتی. یعنی به جون خودت یه بار حالت ازدواج پیدا کرده بودم و می‌خواستم ازدواج کنم... اما... توی همون هیر و ویر حالت ازدواج و خواستگاری بودم که اون جریان تعقیب و گریز "شهرک اکباتان" رو شنیدم خیلی ناراحت شدم... آقا اون ماجرا رو که شنیدم اصلا بی‌خیال زن گرفتن شدم... پس فردا کی جونش رو داره از این طبقه بدوئه به اون یکی طبقه... بعد نه که من هم مثل تو سلبریتی‌ام، این مسائل خصوصی‌مون حالت عمومی پیدا می‌کنه... خوبیت نداره دیگه تو در و محل فردا بگن این آسانسورچی‌یه فلان و بیسار...»
گفت: «ما رو گرفتی؟»
لبم رو گاز گرفتم و گفتم: «هییین! حرف بد؟ من دارم می‌گم توی زندگی من خیلی تاثیر داشتی... دارم می‌گم با شنیدن ماجراهای شما بوده که...»
گفت: «تو خودت به روح اعتقاد نداری؟ نه؟»

طبقه اول
در باز شد و یک خانمی سوار بر الاغ وارد آسانسور شد.
من گفتم: «خانوم عزیز! بی‌زحمت وسیله‌ت رو ببر توی پارکینگ پارک کن.»
خانومه گفت: «واه! واه! تا دیروز کسی به الاغ‌سواری ما خانوم‌ها ایراد نمی‌گرفت. حالا چی شده؟»
کلهر گفت: «اتفاقا در مورد همین دوچرخه‌سواری خانم‌ها؛ من سؤال کردم كه بالاخره در گذشته دور، زنان الاغ سوار نمی‌شدند؟ چرا الاغ‌سواری زنان ممنوع اعلام نشد؟ الان فرق پالان الاغ با زین دوچرخه در چیست؟»
بعد به من گفت: «از نظر من عیبی نداره خانوم‌ها الاغ سوار بشند. مزاحمش نشو.»

طبقه دوم
در باز شد و یک خانمی سوار بر دوچرخه وارد آسانسور شد.
من گفتم: «خانوم عزیز! بی‌زحمت وسیله‌ت رو ببر توی پارکینگ پارک کن.»
خانومه گفت: «واه! واه! چطور تا دیروز خانوم‌ها سوار الاغ می‌شدند کسی کاری به کارشون نداشت؟»
کلهر دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت: «اتفاقا در مورد همین دوچرخه‌سواری خانم‌ها؛ من سؤال کردم كه بالاخره در گذشته دور، زنان الاغ سوار نمی‌شدند؟ چرا الاغ‌سواری زنان ممنوع اعلام نشد؟ الان فرق پالان الاغ با زین دوچرخه در چیست؟»
بعد به من گفت: «از نظر من عیبی نداره خانوم‌ها دوچرخه سوار بشند. مزاحمش نشو.»
من گفتم: «ببین کلهر جان! به سوال خوبی اشاره کردی. فرق پالان الاغ و زین دوچرخه که خیلی مشخصه؛ پالان الاغ روی دوچرخه بند نمی‌شود. از اون طرف هم زین دوچرخه روی الاغ پیچ نمی‌شود.»
کلهر گفت: «جدی؟ من نمی‌دونستم. دیگه چه فرقی می‌کنه؟»
گفتم: «یه فرقش هم اینه که قدیم مردم سوار الاغ می‌شدند و الاغ‌ها به حرف مردم گوش می‌کردند. ولی الان...»
گفت: «یعنی می‌خوای بگی...»
گفتم: «بله! دقیقا! الان ولی برعکس شده...»
گفت: «یعنی می‌گی برعکس شده...»
گفتم: «دقیقا! الان برعکس شده! الان مردم سوار دوچرخه می‌شن و این دوچرخه بدبخت بر خلاف الاغ که گوش درازی داره، اصلا گوش نداره که به حرف مردم گوش بده.»

طبقه سوم
خانومه که سوار دوچرخه بود به خانومه که سوار الاغ بود گفت: «حالا فکر نکن شاسی‌بلند سوار شدی خبری‌یه‌ها... خرده‌بورژوای تازه به دوران‌رسیده...»
خانومه که سوار الاغ بود به خانومه که سوار دوچرخه بود گفت: «بیچاره اگه می‌دونستی غربی‌ها دوچرخه رو طوری طراحی کردن که [...]، همین الان دوچرخه‌ت رو آتیش می‌زدی...»
خانوم دوچرخه‌سوار و خانوم الاغ سوار داشتند با خودشان صحبت می‌کردند. ما هم اصلا دخالت نمی‌کردیم.

طبقه چهارم
موضوع حرف‌ها خیلی دوچرخه تو الاغی شده بود. برای همین همه‌مان داشتیم یک شعری را که تلویزیون سال‌ها پیش پخش می‌کرد می‌خواندیم؛
- «قلی و بابا حکیم روی الاغ سوارند...
توی الاغ سواری دیگه لنگه ندارند... اع عییع اع عیییع!»

طبقه پنجم
همه جا ساکت بود ناگهان الاغی که این خانومه سوارش بود گفت... 

منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 409
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

پنجره زودتر می‌میرد



پنجره زودتر می‌میرد
پوریا عالمی

نشر علم
آبان 1389


نامزد یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی هوشنگ گلشیری
+
نامزد جایزه‌ی رمان متفاوت سال، واو.


بعضی از جاهایی که درباره‌ی کتاب نوشته‌اند؛

- goodreads
- از ساراماگو تا پوریا عالمی؛ در ستایش مرگ یا نیمه روشنایی؛ بلقیس سلیمانی / روزنامه‌ی شرق + ،
- «پنجره زودتر می‌میرد» رمان طنز نیست؛ رضا ساکی / روزنامه‌ی فرهیختگان + 
- درباره‌ی پنجره زودتر می‌میرد؛ شرمین نادری / هفته‌نامه‌ی چلچراغ
- وصل یکی مکتوب؛ شیخ پشم‌الدین قزلباخی / مطبع‌الموالات
- درباره‌ی پنجره زودتر می‌میرد؛ کیوان ارزاقی / اینجا (نقل از مجله‌ی رودکی)
- یک رمان کوتاه و شاهکار و ساده؛ رضا زینالی / نیمه‌ی خالی لیوان
- رقص بندری با آژیر جنگ، کامران معتمدی
- من و پوریا و کتاب‌هاش؛ دکتر علی انجیدنی / طبیب‌ستان
- داستان‌هایی که می‌ستایم، به انتخاب وبلاگ موش نویسنده
- من به راحتی می‌توانم درکش کنم / پیپ خسته
- یک رمان متفاوت؛ حمیدرضا زاهدی / احتمالا گم شده‌ام
- پیشنهاد کتاب؛ نسیم / دل‌گپ 
- نوار سیاه بر رخساره پنجره؛ علی رشوند / هرانک
- روایت نسل‌هایی که قرار بود / گاه‌نوشته‌های یک پرنده 
- عکس - متن / کیوان ارزاقی
- پنجره؛ لیلا بابایی فلاح / خلوت لیلا


مثل شمعی در دریچه‌ی باد؛ شهرنوش پارسی‌پور / رادیو زمانه
گفت‌وگوی رادیویی (با محوریت طنز)؛ کارشناس - مجری رضا ساکی / ایران‌صدا
سین جیم پوریا عالمی، روزها اندیشه آزادی شب‌ها آزادی اندیشه؛ گفت‌وگوی مفصل (با محوریت طنز) با محمود فرجامی / آی‌طنز

اولین رمان پوریا عالمی و دیگر کتاب‌هایش / معرفی و امکان سفارش کتاب‌ها در کتابفروشی اگر 






رمانی تلخ از یک طنزنویس
علی‌اصغر سیدآبادی
"تا نیمه‌های شب روی چمن‌های میدان شهیاد چمباتمه زدم و به شادی مردم چشم دوختم... هنوز اسمش آزادی نبود. بعدها بزرگ‌ترین چیزی را که توی شهر پیدا کردند اسمش را گذاشتند آزادی، تا به سر کسی نزند آزادی چیز کوچکی است که می‌شود باهاش ور رفت یا می‌شود روی یک برگه کاغذ نوشت و شکلش را کشید. زیر بزرگ‌ترین چیز شهر خوابم رفت..."
این پاره‌ای از رمان پوریا عالمی است با نام "پنجره زودتر می‌میرد" که نشر علم آن را منتشر کرده است. من قرار نیست اینجا بهترین رمان‌های سال را انتخاب کنم. از رمان‌های امسال چیز زیادی نخوانده‌ام ، اما از رمان پوریا عالمی خوشم آمده است. نه که فکر کنم از بهترین رمان‌هاست؛ اما رمان نسبتا خوبی است. شاید اگر پوریا طنزنویس نبود، نیازی به نوشتن این چند خط احساس نمی‌کردم. طنزنویسی پوریا و شهرتش در این زمینه عوض این که به او کمک کند و کارش را در معرفی رمانش آسان‌تر کند، به ضرر رمانش تمام شده است. من در واقع در دفاع از جنبه رمان‌نویسانه او در برابر جنبه طنزنویسانه‌اش این چند خط را می‌نویسم.
"پنجره زودتر می‌میرد" رمانی است که آدم‌هایش دو حادثه بزرگ تاریخ معاصر ایران را از سر گذرانده‌اند، درباره یکی از بحرانی‌ترین دهه‌های تاریخ معاصر ایران؛ دهه شصت. این رمان داستان زندگی یک خانواده است در جنگ. نام‌گذاری شخصیت‌ها، پنجره که آرمان (که حالا دیوانه شده است) آن را به عنوان موضوع نگرانی‌اش برگزیده است و از مردنش می‌ترسد، می‌تواند ما را به وادی نوعی سمبولیسم بکشاند، اما من ترجیح می‌دهم که رمان را بدون توجه به این نام‌ها بخوانیم و بگذاریم خود داستان، و خود زندگی برای‌مان بگوید.


فلاش‌بک به سیاست
علی مسعودی‌نیا
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 15 فروردین 1391
«پنجره زودتر می‌میرد» جدا از تمامی محاسن و معایب احتمالی، سه حسن بسیار بزرگ دارد. این محاسن آن‌قدر مهم و ارزشمند هستند که کتمان آن‌ها را باید به حساب بی‌انصافی و کوته‌بینی گذاشت؛ ولو این که کتاب را نپسندیده باشیم(که من نپسندیده‌ام). در حقیقت گمان می‌کنم اهمیت رمان‌واره‌ی «پوریا عالمی» نه در بعد ساختاری و عناصر دخیل در ساختار آن(از قبیل زبان، فرم روایت، شخصیت‌پردازی و...)، که در معنای ماهوی آن در بطن داستان‌نویسی امروز ایران است. این معنای ماهوی بر آن سه خصیصه‌ای استوار است که از آن‌ها به عنوان «حُسن» یاد کردم. پیش از پرداختن به این خصایص، باید به این نکته اشاره کنم که به گمان من، در شرایط امروزین داستان‌نویسی ایران، بیش
از آن که به خلق داستان‌های «خوب»(یعنی داستان‌هایی که وجوه زیبایی‌شناختی قابل دفاعی دارند) نیاز داشته باشد، به جسارت «خلق» و احتراز از «جریان غالب» نیاز دارد. نخستین خصیصه‌‌ی مهم رمان‌واره‌ی «عالمی» در همین حیطه رخ می‌دهد: او می‌کوشد تا هم در حوزه‌‌ی ساخت و هم در حوزه‌ی درون‌مایه، از جریان غالب داستان‌نویسی امروز فاصله‌ای معنا‌دار بگیرد. او از آن‌چه که گویا طبق توافقی خاموش میان منتقدان، ژورنالیست‌های ادبی، ناشران و مجمع عمومی خوانندگان رمان فارسی به عنوان استاندارد داستان‌نویسی معرفی و تبلیغ می‌شود، دوری بگزیند؛ حال آن‌که احتمالا می‌توانست در همان نُرم اثر پر‌فروش‌تر و پر‌سر و صدا‌تری را عرضه کند. خصیصه‌ی دوم که می‌شود گفت استراتژی او برای رسیدن به خصیصه‌ی نخست بوده، ورود وی به عرصه‌ی اکسپریمنتالیسم است. او برای ایجاد فاصله با جریان غالب، وارد حیطه‌ی تجربه‌گرایی می‌شود و از روایت داستانش به شیوه‌های معهود و محبوب پرهیز می‌کند. اما نتیجه‌‌ی این دو به یک اتفاق مهم منجر می‌شود. اتفاقی که شاید خود مولف هم بر آن وقوف توام با اشرافی نداشته‌باشد و از سویی به‌شخصه ندیده‌ام جایی در مطالب معدودی که به این کتاب پرداخته‌اند، به آن اشاره‌ی پر‌رنگی شده باشد: «پنجره زودتر می‌میرد» تلاشی عزیز است در راه احیای رمان «سیاسی/ اجتماعی». یعنی رمانی که صراحتا موضوع خود را سیاست می‌گیرد و آن را در یک متن اجتماعی مطرح می‌کند. این ژانر که از اصیل‌ترین و ریشه‌دار‌ترین انواع داستان معاصر ایران است، در گذر زمان به دلایل عرضی و جوهری مختلف به دست فراموشی سپرده شده‌است. اما آن‌قدر ظرفیت دارد و آن‌قدر در فرهنگ سیاست‌زده‌ی ایران محق به ادامه‌ی حیات است، که هر کوششی در راه احیای آن را باید به شدت گرامی داشت.

با این‌حال کتاب «پوریا عالمی» در دل جهان‌واره‌ خود معضلاتی اساسی دارد. معضلاتی که محاسن بزرگ آن را تا حدی تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. نخستین معضل بزرگ این کتاب شاید بلا‌تکلیفی «فرم» باشد. فرم روایت در این رمان‌واره گویا چهار‌چوبی بیرونی و تحمیلی و تدوینی‌ست که خارج از جهان‌واره‌ی داستان قرار می‌گیرد و خود را بر اثر تحمیل می‌کند و همانند فراری به سمت جلو به نظر می‌رسد. در حقیقت منطق تک‌گویی‌ها و دو‌گویی‌های پیاپی در این داستان توجیه معنا‌داری نمی‌یابد. انگار که نویسنده از روایت سر‌راست و اجرای روابط نه‌چندان پیچیده‌ی آدم‌های داستانش نا‌توان باشد و به همین خاطر به این فرم شقه‌شقه پناه آورده باشد. البته در همین ساخت نیز شاهد هستیم که نویسنده‌‌ی ماهری در پشت اثر حضور دارد. نویسنده‌ای که می‌خواهد از تمام امکانات زبان استفاده کند و آدم‌هاش را با همین تک‌گویی‌ها بسازد و باور‌پذیر کند. اما دقیقا همین قدرت‌نمایی‌هاست که فرم اثر را جایی بیرون از متن بر‌جای می‌گذارد و با کانسپت‌ها در هم نمی‌تند. پرسشی که پس از خواندن این کتاب برای من پیش آمد شاید برای مولف و بسیاری از منتقدان و خوانندگان مضحک به نظر آید، اما من ابایی از طرح آن ندارم: چه چیزی... کدام نیرو و منطقی این آدم‌ها را وادار به بیان این مونولوگ‌ها می‌کند؟ می‌خواهم این‌طور بگویم که فرم تحمیلی اثر با منطق روایت آن سازگار نیست و به همین خاطر وارد بافت داستان نمی‌شود. ضمن آن‌که خود تک‌گویی‌ها که قرار است تمام بار روایت را بر‌دوش بکشند(از جمله شخصیت‌پردازی، تعویض نظر‌گاه، فضا‌سازی و ...) در طول کتاب موفقیت مداومی ندارند. دانای کل طنازی که از شخصیت «مرتضا» پر‌دور است، جا‌به‌جا در میان حرف‌های او ظاهر می‌شود و به ساحت «مزه‌پرانی» ورود می‌کند. ساحتی که نه در شخصیت آرمان‌گرای «مرتضا» توجیه می‌شود و نه در دوران زوال و ویرانی او؛ و باز از این دست است تک‌گویی‌های «ژاله» و «بهار» که گاه زنانی کوته‌بین و کم‌سواد از طبقه‌ی فرو‌دست جامعه جلوه می‌کنند و گاه چنان سخنان نغزی توی دهان‌شان گذاشته می‌شود که ماهیتی کاریکاتوری و بهلول‌وار می‌یابند. و باز کلیشه‌‌ی نچسب کاراکتر شاعر ملانکولیک در مورد «آرمان» که چنان در ساحت تصنعی و غلو‌شده‌ای از انتزاع و استعاره بروز می‌یابد که به جای خلق قهرمانی سمپاتیک، اعصاب‌خرد‌کن‌ترین بخش‌های این رمان‌واره را شکل می‌دهد. و از همه بدتر موجودی که از جهان‌واره‌‌ی سمبلیک، وارد این جهان‌واره‌ی نئو‌رئال می‌شود و به‌زور به داستان غالب می‌شود، یعنی «پنجره». بدون شک ضعیف‌ترین و بی‌ربط‌ترین فصول داستان مربوط است به تک‌گویی‌های «پنجره». چنین است که به نظر من، هر‌چند «عالمی» در نظر داشته که تک‌گویی‌ها پیش‌برنده‌‌‌ی روایت بیوگرافیک این خانواده‌ی در حال زوال باشد، اما در عمل بسیاری از فصول نوعی در‌جا‌زدن و مانور زبانی و احضار نوستالژی هستند و به همین خاطر این رمان‌واره‌ کوتاه به نظرم در برخی پاره‌هایش ملال‌آور و ساکن می‌آید. هر‌چند که در برخی فصول، همین احضار نوستالژی به متن با ظرافتی ستودنی شکل می‌گیرد، خصوصا جاهایی که غلو نوستالژیک را هم کنار می‌گذارد و بدل می‌شود به فلاش بکی در حافظه‌ی مشترک نسل‌های مختلف(مثل عشق باور‌پذیر «رسول» و «لیلی»). در این سطرهای آخر دلم می‌خواهد تاکید کنم بر شور و شوقی که نصیبم شده از احیای داستانی دربرگیرنده‌ی آرمان‌گرایی، مبارزه‌ی سیاسی، چالش‌های عقیدتی، بزنگاه‌های روشن‌فکرانه، جنگ، انقلاب، شهادت و امثالهم. اما نمی‌دانم این حجم و این ساختار و این اجرا چه‌قدر برای تمام این‌ها ظرفیت داشته یا دارد.





دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

طرح شماره‌ی 1 پر کردن اوقات فراغت شهروندان اینترنتی

لطفا مانیتور خود را از محل نقطه‌چین با دقت قیچی کنید، سپس آن را از وسط تا کنید و سر و ته‌اش را به هم بچسبانید.
................................... ................
......... ..............................................................
....................................... .........
خسته نباشید. کاردستی شما آماده است. آفرین... حالا اگر گفتید چی درست کردید؟



توضیح ضروری:
این طرح‌ها بدون حمایت نهادهای دولتی و یا وزرات ارشاد و صرفا با بودجه‌ی بخش خصوصی برگزار می‌شود.

شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹

زن و بچه مردم در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و یک دختر خانوم برازنده‌ای وارد آسانسور آمد.
تلپ.
این صدایی بود که از برخورد آسانسورچی با کف آسانسور به وجود آمد.


طبقه‌ی معلوم نیست چندم
«تو به روح اعتقاد نداری؟»
این جمله‌ای بود که وقتی آسانسورچی لای چشم‌هاش را باز کرد توانست به زبان بیاورد.
اما وقتی پلک‌هاش را توانست کامل باز کند و دوباره دختر را دید که با حفظ موازین مشغول تیمار اوست و دارد خیلی بادقت از اون نگهداری می‌کند، گفت: «من این همه روح رنگ کردم، این همه کار متافیزیکی با روح ملت کردم، تا حالا این‌طوری روح خودم مورد بررسی و سرویس قرار نگرفته بود... تلپ.»
و این صدای افتادن از تلپ دفعه اول خیلی بلندتر بود چون آسانسورچی دوباره از هوش رفت و خودش و پرستارش هر دو با هم به کف زمین برخورد کردند.


طبقه آخر توی فضا
آسانسورچی توی خواب و بیداری بود و داشت فکر می‌کرد که:
«هر کی رو سوار آسانسور می‌کنم مدیرمسوول می‌گه سیاسی‌یه، باید پیاده‌ش کنی...
هر کی هم سوار آسانسور می‌شه باید حتما یه دست رنگ‌آمیزی کامل بکنمش. خب به بوی رنگ دیگه حساسیت پیدا کردم...
اصلا چه زوری‌یه؟ بهتره با این دختر خانوم برازنده حالت عاشقی پیدا کنم و بعد از اون وارد حالت ازدواج بشم...
آره... آسانسور رو هم می‌فروشم یا اصلا طبق اصل 44 واگذارش می‌کنم به بخش خصوصی...
بعد می‌ریم وام ازدواج می‌گیریم پونصد تومن که پولدار شیم... بعد زود زود بچه‌دار می‌شیم که یک میلیون تومن دولت بریزه تو هوا... نه ببخشی بریزه به حساب بچه‌مون که بچه‌مون هم میلیونر شه...
بعد بچه‌مون که میلیونر محسوب شد می‌شه آقازاده و من رو به خاطر بچه‌م تحت فشار می‌ذارن...
بعد من هی مقاومت می‌کنم و تهدیدها رو به فرصت‌ها تبدیل می‌کنم اما اون‌شیطون‌ها از من کلک‌تر هستند و از فرصت‌ها به نفع خودشون استفاده می‌کنند...
بعد بچه‌م که بزرگ شد و بیست سالش شد می‌ره بانک می‌گه پول من رو که قرار بوده توی این سال‌ها ماه به ماه به حسابم ریخته بشه، بهم بدید... بعد رییس بانک یه کلید می‌ده دست بچه‌م...
بچه‌م می‌گه: «این چی‌یه؟»
رییس بانک می‌گه: «این کلید در یخچاله. برو در یخچال رو باز کن و حسابت رو بببین و پولت رو بردار...»
بعد بچه‌م می‌گه «حالا چرا گذاشتیدش توی یخچال؟»
رییس بانک می‌گه: «چون روی یخ نوشته شده بود.»
بعد بچه‌م ضربه عاطفی و اجتماعی می‌خوره و شاعر می‌شه. بعد کتابش رو مجوز نمی‌دن. بعد بچه‌م افسرده می‌شه و به اعتیاد رو میاره...
بعد جامعه رو به تباهی می‌ره. بعد می‌ره کمپ‌های اصلاح و تربیت. می‌ره می‌شینه توی یکی از این حلقه‌ها و می‌گه: «من یک مسافرم! قرار بود آدم شم ولی اول بابام گول خورد، بعد من گول خوردم و بعد ضربه از جامعه خوردم و چون نمی‌خواستم رفتار پرخطر از خودم در سطح جامعه نشون بدم، معتاد شدم که فقط به خودم ضربه زده باشم...»
بعد بچه‌م حالش خوب می‌شه و میاد بیرون و می‌ره فیلم می‌سازه...
بعد به فیلمش مجوز نمی‌دن بعد مجبوره تو خونه‌ش فیلم بسازه... بعد لاغر می‌شه یهو بچه‌م...»


طبقه‌ی همکف
در باز شد و مسعود دهنمکی و فرج‌الله سلحشور دوتایی وارد آسانسور شدند.
آسانسورچی داشت خواب می‌دید. یا بهتر است بگوییم داشت کابوس می‌دید. دهنمکی و سلحشور چون می‌خواستند بروند از ضرغامی چک‌هایشان را بگیرند خیلی عجله داشتند، برای همین آسانسورچی را از خواب بیدار کردند.
آسانسورچی که چشم باز کرد و این دو را روبه‌روی خودش دید جیغی زد و گفت: «نکیر و منکر...» و دوباره از هوش رفت.
آن‌ها دوباره او را به صورت فنی به هوش آوردند. آسانسورچی که به هوش آمد، دهنمکی گفت: «ما نکیر و منکر نیستیم...»
آسانسورچی گفت: «فکر کردم نباید این قدر سیمای متفاوتی داشته باشند! پس حتما روح هستید... روح...» و دوباره از هوش رفت...
دوباره به هوشش آوردند. سلحشور لبخندی دل‌ربایانه زد و گفت: «ما روح نیستیم...»
آسانسورچی گفت: «پس آل هستید... اومدید بچه‌م رو ببرید... بچه‌م... بچه‌م...»
دهنمکی گفت: «ولی تو که اصلا زن نداری.»
آسانسورچی گفت: «[…] ... برید کنار...»
[…]

خارج از آسانسور
آسانسورچی از آسانسور پیاده شد و یک دربست گرفت و تمام طول بزرگراه همت را دنبال بچه‌اش گشت. و بعد پیچید توی صدر. و پرسان پرسان رفت توی بزرگراه باکری. اما خبری از زن و بچه‌اش نبود.  
آسانسورچی تا به حال به محل کار خود مراجعه نکرده است. 


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 408
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

چرا درباره‌ی چایی سرود ملی نداریم؟

همین‌جا جا دارد از کورُس به خاطر آشنایی‌زدایی از نوشیدنی ملی‌گرایانه‌ی چای و تلاش برای احیای ارزش‌های رو به زوال مملکت تشکر کنم. همان‌طور که استحضار دارید قهوه و نسکافه و ردبول و هایپ و اینا که همه عناصر و عوامل غرب بدبخت هستند با بودجه‌های میلیارد دلاری و نقشه‌های خیلی نرم سعی داشته و دارند که فرهنگ بوی‌ناک چای‌نوشیدن ما را براندازی کنند که با اقدام هوشیارانه و به‌موقع و به‌جای آقای کورُس، خواننده‌ی متعهد و چای‌خور حرفه‌ای، توطئه‌ی نرم و سُست و مذبوحانه‌ی غرب بدبخت از بین رفت و حتا به قول بعضی از کارشناس‌ها در نطفه خفه شد.
ما اصلا به یک سرود ملی در زمینه‌ی چای نیاز داشته و داریم که امیدوارم با توجه مسوولان محترم این کمبود ملی به زودی برطرف شود.
اصلا شاید با ساخت سرود ملی چایی و ایجاد شور چایی در میان ملت، واردات چای سر و سامان بگیرد و اوضاع چای‌کاران شمال هم از این وضع وخیم دربیاد و مجبور نشوند در گوشه و کنار دست‌فروشی کنند تا خرج‌شان درآید. خیلی ممنون.


تا چایی‌تان سرد نشده، چایی چایی را اینجا بشنوید و یا تصویری‌اش را اینجا ببینید. لطفا به ترانه‌اش هم غُر نزنید. مهم این است که این نهضت ملی درباره‌ی چایی و چایی‌خوران بالاخره از یک جا  شروع شده است.


آگهی:
انجمن چایی‌خوران حرفه‌ای و آماتور مقیم مرکز
با مدیریت شاغلام (با بیست سال سابقه‌ی کار در آبدارخانه‌ی گل‌آقا) ثبت نام می‌کند.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۹

طنز هفتگی هزار کتاب

بعد از حل مشکلات سیاسی و اجتماعی ممکلت، این‌بار به مشکلات فرهنگی و ادبیات رسیدگی می‌کنیم!

به همین مناسبت ستون طنز هفتگی‌ام درباره‌ی فرهنگ و ادبیات و اینا، در هزار کتاب منتشر می‌شود.


یادداشت اول؛
راهکارهایی برای حل مشکل مجوز کتاب

یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۹

شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹

نگاهی به نامه‌ی شتابزده‌ی محمود فرجامی به نیک‌آهنگ کوثر

1
بعضی موقع‌ها که آدم خیال می‌کند دارد بی‌انصافی می‌شود باید انصاف داشته باشد و بیاید وسط. از طرفی من خیال می‌کنم بعد از ده دوازده سال پرسه زدن در مطبوعات و ورق زدن روزنامه‌ها و مجله‌ها و کتاب‌های کارتون مطبوعاتی و کارتون نمایشگاهی و تماشای کاریکاتور چهره و طراحی‌های طنز سیاه – از آرشیو پر و پیان کتاب و مجله‌ی موسسه‌ی گل‌آقا بگیر تا مجله‌فروشی‌های نو و کهنه‌ی خیابان انقلاب و کارگر و سایت‌های کارتونیست‌های فعال و ادیتوریال و آرشیوهای شخصی دوستانم - این‌قدر سواد بصری و شعور تصویری پیدا کرده‌ام که گاهی با دقت و وسواس و البته غیرمعصومانه، درباره‌ی طراحی و کارتون و کاریکاتور دو خطی بنویسم.
تا حالا هم خیلی کم وارد این موضوع حرفه‌ای – یعنی مسائل مربوط به طرح و کارتون - شده‌ام. جز یکی - دوباری آن هم خیلی با هراس و وسواس بسیار، که درباره‌ی توکا نیستانی + و بزرگمهر حسین‌پور + و مانا نیستانی + رسما اعلام نظر کرده‌ام دیگر حرف محکم و مستدل نزده‌ام.
این بار هم - یعنی سر جریان نقدهایی که به رفتار و آثار اخیر نیک‌آهنگ کوثر گفته و نوشته شده - قصد ورود نداشتم. چون به نظرم این موضوعی بود که بیشتر به سلیقه‌ی مخاطب و مردم برمی‌گشت که دوست دارند درباره‌ی افراد خاصی که نیک‌آهنگ با کارتونش رفتارشان را نقد می‌کند یا به سخره می‌گیرد، کارتون مطبوعاتی کشیده شود یا نه. و از طرفی بحثی جدی‌تر و کارشناسی‌تر می‌توانست شکل بگیرد بین اطرافیان افراد مورد نظر کارتونیست، که آیا اصولا نیازی به نقد رفتار و گفتار ایشان نیاز هست یا نیست؟ و آیا باید این بحث‌های انتقادی نسبت به رفتار و گفتار ایشان به زمانی دیگر واگذار شود که اینک فرصت چنین پاسخگویی‌هایی به منتقدان نیست که ایشان باید پاسخ‌های دیگری برای افرادی دیگر که مقابلش صف آراسته‌اند، داشته باشد؟ و آیا اینک صرفا نیاز به تایید و حمایت تمام و کمال است؟ و آیا اساسا یک کارتونیست مطبوعاتی مگر قرار نیست با طنز خود در مسائل گوناگون طرح سوال کند؟
اما یادداشت محمود فرجامی درباره‌ی این کارتون کوثر و با توجه به این‌که فرجامی با این یادداشت به بحثی - که در پاراگراف پیش گفتم - داخل شده، و از طرفی در یادداشت شتابزده‌اش کمتر انصاف را رعایت کرده، من را بر آن می‌دارد چند خطی در این‌باره و این حواشی و بی‌انصافی‌های پیش‌آمده بنویسم.

2
این‌که آیا کوثر "به تولید کارهای به شدت بدکیفیت و پیراستن کارتون‌هایش از تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسانه هنر و طنز رو آورده‌است" یا نه، موضوعی نیست که محمود فرجامی بتواند به راحتی و بدون هیچ استدلال، حکمی چنین قاطع درباره‌اش صادر کند. به سه دلیل؛
یکی این‌که اعلام نظر رسمی درباره‌ی کیفیت یک اثر تصویری و این‌که آیا آن اثر اصولا اثری هنری محسوب می‌شود یا نه و همچنین در آن اثر کدام مولفه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی هنر وجود دارد، کار کارشناس آثار هنری است که مجهز به تجربه و استدلال نظری و مقایسه‌ای است.
و دوم این‌که برای دادن چنین حکم کلی‌ای باید برای نمونه دست کم چندتایی از آن "مولفه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی هنر" که مورد نظر صادرکننده‌ی حکم است، برشمرده شود و ثابت شود که در اثر یا آثار مورد بحث او، آن مولفه‌ها وجود ندارد و یا از بین رفته‌اند.
و سوم این‌که اصولا آثار مطبوعاتی با اصول بعضا مشخص و مدون و بعضا عرفی و نانوشته‌ی مطبوعاتی و روزنامه‌نگاری سنجیده می‌شود.
یعنی برای بررسی این‌که یک سرمقاله یا گزارش "به شدت بدکیفیت" است یا نیست، به اصول خبرنویسی و مقاله‌نویسی دقت می‌کنند و بعد وقتی نمره‌ی قبولی را آورد برای بررسی "تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسی" آن به فهرست مولفه‌ها و مشخصه‌های زیبایی‌شناسی هنر یا ادبیات در یونان باستان، ایران پیش از اسلام و بعد از اسلام، اروپای دوران رنسانس، اروپای جدید، آمریکای کلاسیک و آمریکای جدید، و غیره که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود، مراجعه نمی‌کنند. بلکه یک اثر مطبوعاتی را با مجموعه‌ی بهترین آثار موجود در مطبوعات هم‌عصر و در کل تاریخ مطبوعات مقایسه می‌کنند. اگر در این دو مورد یعنی اصول روزنامه‌نویسی نمره‌ی قبولی گرفت و در مقایسه با باقی آثار نیز حرفی برای گفتن داشت، تازه ممکن است بیایند و و به فوت و فن زیبایی‌شناسانه‌ی آن اثر با سبک‌های نوشتاری نویسندگان و شاعران جغرافیای آن اثر و دست بالاتر ادبیات جهان مقایسه می‌کنند.
پس یا این توضیح فشرده می‌توان این نتیجه را به دست آورد که یک کارتون مطبوعاتی را باید با مشخصه‌های کارتون‌های مطبوعاتی در ایران و جهان مقایسه کرد. در نتیجه حکم کلی " تولید کارهای به شدت بی‌کیفیت که از تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی هنر خالی است" حتا اگر دلایلی مثلا مربوط به نقد نقاشی یا عکاسی آورده شده بود، باز هم حرف مستدلی نیست. چون حتا یک اثر نقاشی را نمی‌توان با به دلیل لحاظ نکردن اصول عکاسی رد کرد. یعنی باید آثار کارتون مطبوعاتی را با مشخصه‌های کارتون مطبوعاتی سنجید، نه با "تمام مولفه‌های زیبایی‌شناسی" هنری.

3
اگر سه دلیل آورده شده در بند پیش را با هم جمع بزنیم می‌توانیم بگوییم برای دادن چنین حکم کلی‌ای به یک کارتونیست مطبوعاتی، یا باید کارشناس هنری باشیم که تجربه و مطالعه‌ای نیز درباره‌ی آثار تصویری مطبوعاتی داشته باشیم، که حرف‌مان محلی از اعراب داشته باشد و یا به صورت حرفه‌ای کارتون مطبوعاتی بکشیم که بنای استدلال‌مان تجربه و حرفه‌ای بودن‌مان باشد، یا اگر این دو نیستیم بهتر است دلایل کامل و مستدلی داشته باشیم که حرف‌مان را اثبات کند.

4
فرجامی در ادامه‌ی جمله‌ی قبل و در همان پارگراف‌های آغازین یادداشتش خطاب به کوثر نوشته: "در بیشتر کارهایت پیامی دم دستی به سخیف‌ترین (و نه ساده‌ترین) شکل ممکن به مخاطب عرضه می‌شود و متاسفانه منتقدان تو به رد و نقد همان پیام نیم‌خطی می‌پردازند. گویی اگر موضوع آن کارتون با همان کیفیت به جای موسوی، احمدی‌نژاد بود مشکل حل بود و کارت از یک کارتون دم دستی مطبوعاتی (اگر بشود در مواقعی نام آن‌ها را کارتون مطبوعاتی گذاشت) به یک اثر درخشان تبدیل می‌شد"
به نظرم در همین پاراگراف هم که دیدیم چند موضوع قابل تامل وجود دارد.
اول این‌که فرجامی هنوز مردد است که آیا آثار کوثر کارتون مطبوعاتی هست یا نیست. اگر گمان می‌کند مخاطب نامه‌اش فقط "کارتون دم دستی مطبوعاتی" می‌کشد که فقط "در مواقعی می‌شود نام آن‌ها را کارتون مطبوعاتی گذاشت" به نظرم حتا نباید خودش را خسته کند و با فردی تا به این اندازه غیرحرفه‌ای و غیرجدی، وارد بحث شود.
اما اگر به گواه پاراگراف اول نامه‌اش، کوثر "‌‌تجربه، سن و سال و دانشش و به خصوص سابقه‌ی مطبوعاتی‌اش بالاتر از آن است که لازم باشد مقدمات این فن (یعنی روزنامه‌نگاری و کشیدن کارتون مطبوعاتی) برایش یادآوری شود" و یا به گواه پاراگراف دوم نوشته‌اش "دلیل نوشتن این نامه‌ی سرگشاده آن است که تو (نیک‌آهنگ کوثر) به عنوان یکی از مشهورترین کارتونیست‌های ایرانی..." فرجامی درباره‌ی کوثر چنین می‌اندیشد پس قبول کرده که مخاطب نامه‌اش آدمی حرفه‌ای است که اتفاقا چون در بیشتر مواقع نام آثارش را کارتون مطبوعاتی گذاشته‌اند اینک از چنین "تجربه و دانش و شهرتی" که مدنظر فرجامی است بهره‌مند است. پس در هر صورت یکی از این دو حرف – که کوثر "دم دستی‌کِش و غیرحرفه‌ای" است و از طرفی "شهره و مجرب و دانای مطبوعاتی" است، دیگری را نقض می‌کند.
دوم این‌که گفته شده در بیشتر کارهای کوثر " پیامی دم دستی به سخیف‌ترین (و نه ساده‌ترین) شکل ممکن به مخاطب عرضه می‌شود".
به نظرم نگارنده‌ی یادداشت آثار روز کارتون مطبوعاتی جهان را سرسری و بی‌تامل از نظر گذرانده. چون بخش زیادی از آثار کارتون مطبوعاتی در جهان دقیقا شبیه همین شیوه‌ی کاری کوثر است. یعنی طراحی بی‌وسواس که گاهی به عنوان امضای کارتونیست نیز درمی‌آید و همچنین پرداخت‌های سوژه‌ی ساده (نه به قول نگارنده‌ی یادداشت مورد نظر ما "پیام سخیف").
که این سادگی بیشتر به خاطر سریع‌الانتقالی مفهوم کارتون مطبوعاتی استفاده می‌شود. کمبود وقت و مواجهه با سوژه‌های بسیار و فرصت اندک داشتن برای پرداختن به تعدادی از آن‌ها، از دیگر دلایلی است که برای این شیوه‌ی کارتون مطبوعاتی ذکر می‌شود.
فراموش نکنیم که مخاطب اصلی کارتونیست مطبوعاتی مخاطب عام است هر چند این ستون مورد علاقه‌ی دیگران نیز هست، اما تعریف کارتون مطبوعاتی بیشتر به این نزدیک است که مخاطب بتواند با یک نظر ته و توی کار را در آورد . در این صورت مخاطب هرگز برای تماشای کاری که درک مفهوم و منظورش زمان و انرژی فراوان می‌برد وقت نخواهد گذاشت (و اگر کارتونی مطبوعاتی در انتقال مفهوم و نکته‌ی خود سریع‌انتقال نبود این ضعف بزرگ آن به شمار می‌آید) و طبیعی است که مخاطب روزنامه‌خوان شیوه‌ی برخوردش با کارتون مطبوعاتی با شیوه‌ی برخوردش با یک تابلوی نقاشی در گالری یا موزه کاملا متفاوت است.
از طرفی دیگر برای کشیدن یک اثر مفهومی کتاب و مجله‌های روشنفکری، دیوارهای نمایشگاه‌ها و کاتالوگ جشنواره‌ها و... وجود دارد که مخاطب خاص خود را دارند. پس شاید بتوان چنین نتیجه گرفت که همه‌ی آثاری که به عنوان کارتون مطبوعاتی منتشر می‌شوند لزوما نباید ساخت و ساز ویژه‌ای داشته باشند هر چند چشم آشنا به طراحی با یک نظر می‌تواند قدرت قلم و کیفیت یک اثر هنری و توانایی طراح آن را تخمین بزند.

5
در جای دیگر این یادداشت این مقایسه انجام شده است "اما فراموش نکن کسی چون مانا نیستانی هم به همان پرکاری‌ تو (کوثر) است" تا احتمالا این برداشت به دست آید که کارهای مانا بر خلاف کارهای کوثر "دم دستی" و "سخیف" نیست.

این نظر شخصی من است که درست است که توکا نیستانی و بزرگمهر حسین‌پور و مانا نیستانی و نیک‌آهنگ کوثر و...، همه "کارتونیست" یا "کاریکاتوریست" محسوب می‌شوند، اما این هیچ‌کدام این‌ها قابل مقایسه با دیگری نیست. به این دلیل که توکا تبحر و اعتبار و هنرش در کشیدن طرح‌های طنز سیاه و به اصطلاح طرح‌های روشنفکری و مفهومی است. بزرگمهر در کمیک‌استریپ‌های اجتماعی و انتقادی و همچنین در کاریکاتور چهره تخصص و خلاقیت و استمرار فعالیت دارد. مانا در استریپ‌های طنز سیاه و طنز تلخ بی‌رقیب است و در سال گذشته محبوب‌ترین کارتون‌های روزانه را کشیده است. نیک‌آهنگ نیز مشخصا در کارتون مطبوعاتی شناخته شده و صاحب سبک است و از طرفی تنها کارتونیستی بوده که مستمرترین و بی‌وقفه‌ترین سابقه‌ی کشیدن کارتون مطبوعاتی را در جامعه‌ی مطبوعاتی ما به خود اختصاص داده.
با توجه به به دلایل اشتهار و اعتباری که برای این هنرمندان برشمردم، و مقایسه‌ی اختلاف‌های آگاهانه‌ی این هنرمندان در انتخاب شیوه‌ی تولید اثر و همچنین انتخاب قشر خاصی از مخاطب، گمان کنم مقایسه‌ی مانا و نیک‌آهنگ مقایسه‌ی بی‌اشکالی نیست. چون نیک‌آهنگ به عنوان یک کارتونیست مطبوعاتی سوژه‌ها و موضوع‌های روز را که به اصطلاح تاریخ مصرف خبری پیدا می‌کنند دست‌مایه‌ی کارتونش قرار می‌دهد اما مانا مفاهیم روز را دست‌مایه‌ی کارش قرار می‌دهد. این دو با هم قابل مقایسه نیست. یعنی نیک‌آهنگ به اظهارنظرها، اتفاقات موثر سیاسی روز و... می‌پردازد اما مانا با نقد یا تبیین مفاهیم مستتر در خبرها و رویدادهای هفته اثرش را به وجود می‌آورد و به همین خاطر هم هست که کارتون‌های یک سال گذشته‌اش بدون دانستن رویداد خاص آن روز قابل درک است. در حالی که بسیاری از آثار کوثر حتما نیاز به آگاهی از موضوع خبر و آگاهی از اتفاق مورد نظرش دارد. برای درک بیشتر این اختلاف زحمت زیادی نباید کشید. کافی‌ست مثلا سوژه و شیوه‌ی پرداخت ده کار آخر این دو را با هم مقایسه کرد.
که مخاطب جدی می‌داند که این دو کارتونیست دو شیوه‌ی کاملا متفاوت را با احتمالا دو مخاطب متفاوت، انتخاب کرده‌اند.
هر چند خیال کنم منظور فرجامی از مقایسه‌ی این دو، مقایسه بین قدرت طراحی و تکنیک و ضعف یا قدرت اجرای کار این دو نفر نیست، چون در نامه بیشتر به نوع نگرش کوثر و شوخی‌ها (یا با توجه به اشاره‌ها و کدهای داده شده در این نامه به سخره گرفتن‌های کوثر) و انتقادهایی که به بعضی افراد داشته پرداخته شده، هر چند سعی شده دلیل اصلی نگارش نامه ضعف اجرایی و انتقاد از نبود "نظارت کیفی" بر روال انتشار آثار کوثر مطرح شود.

6
نویسنده‌ی نامه در جای دیگری خطاب به کوثر نوشته "حرف من این نیست که جای مازیار بیژنی را در کیهان پر نکن. حتی نمی‌گویم انصاف داشته باش. فقط می‌خواهم بگویم دوست من کمی بیشتر فکر و خیلی زیباتر اجرا کن."
به گمان من مازیار بیژنی نیز یکی از کارتونیست‌های حرفه‌ای مطبوعات ما است. و اتفاقا بر خلاف تصور نویسنده‌ی نامه با توجه به طراحی کاراکتر، فضاسازی، انتخاب سوژه‌ی روز و... از لحاظ " نظارت کیفی" نیز نمره‌ی قبولی را می‌گیرد. هر چند با استدلال نامه‌ی فرجامی سخت نیست که مازیار بیژنی را چون موضوع و سوژه‌های کارتون مطبوعاتی‌اش برای ما توهین‌آمیز قلمداد می‌شود و بعضا ما را می‌آزارد از اساس غیرحرفه‌ای و ... بنامیم. همان‌طور که او تقریبا با همین دلایل کوثر را  از اساس غیرحرفه‌ای می‌نامد.
البته فرجامی به جای چنین مقایسه‌ای، فراموش می‌کند در قضاوتش این نکته را در نظر بگیرد که بیژنی به یک جریان خاص وابسته است و در تبیین نظرات ایشان طرح می‌کشد اما و در مقابل کوثر به هیچ جریان خاص و حزب سیاسی وابسته نیست و به صورت مستقل نسبت به نقد عملکرد بیشتر افراد و بینش‌ها عمل می‌کند.

7
اشتباه تاکتیکی فرجامی این است که دقیقا و مشخصا کارتونی که با مهندس بزرگوار شوخی کرده است و عملکرد او را به نقد کشیده گواه گرفته تا ضعف اجرای کوثر را گوشزد کند. اگر مثلا فرجامی بر خشمش چیره می‌شد و یک هفته صبر می‌کرد تا کوثر کارتونی درباره‌ی شیخ، سید خندان یا هاشمی و حتا مشایی و دیگران بکشد و آن وقت همین حرف‌ها را می‌زد شاید می‌شد راحت‌تر از کنار این شیوه‌ی استدلالی‌اش گذشت. چون کوثر تا به حال با همین "کیفیت هنری" بارها دیگران را کشیده و خاطر نازک هیچ دل‌نگران ارزش‌گذاری هنر در ایران آزرده نشده و هیچ کارشناس دل‌سوز آثار و کارتون‌های مطبوعاتی نیز تا به حال فریاد وامصیبتا نکشیده و به اعتراض درنیامده است.
اما فرجامی، هم دو کارتونی که در متن نامه به آن اشاره کرده و هم دلایلی که آورده نشان می‌دهد صرفا مشکل او کشیدن کاریکاتور مهندس بزرگوار و نقد رفتار اوست. که اگر دلیل اصلی فرجامی همین موضوع است بهتر بود فقط به بررسی سوژه‌ها و نقد نگاه و تحلیل سیاسی کوثر رو بیاورد نه این‌که شخصیت حرفه‌ای کوثر را تمام و کمال ترور کند و به هر وسیله‌ای بخواهد به او ضربه بزند.
مثلا مقایسه‌ی دور از انصاف کوثر با کارگردان اخراجی‌ها، جز مظلوم‌نمایی و همچنین جلب نظر مخاطب نامه برای پایین کشیدن کرکره‌ی کوثر چه دلیل و انگیزه‌ی دیگری می‌تواند داشته باشد؟ هر چند می‌توان این طور هم در نظر گرفت که فرجامی از کمبود استدلال برای رد کلی هویت حرفه‌ای کوثر و آثارش آگاه است برای همین کاملا آگاهانه به ذکر مثال‌هایی خارج از موضوع و صرفا برای متاثر کردن خواننده و مخاطب نامه‌اش ناچار می‌شود که دیگر برای آوردن کلمه‌ی "مزخرف" نیازی به توجیه نداشته باشد. چون از فیلمی مثال می‌زند که بارها مزخرف خوانده شده و با این شبیه‌سازی مخاطب عام به راحتی می‌پذیرد که آثار  کارتون مطبوعاتی که مورد بحث فرجامی است ذاتا "مزخرف" است.
شیوه‌ای که مثلا مهندس و شیخ و... را از سال گذشته تا به حال با چهره‌های بدسگال کربلا مقایسه کرده‌اند، که با این برابر قرار دادن راحت‌تر بتوانند آن‌ها را تخریب شخصیت کنند.
در حالی که مقایسه‌ی نامه‌ی فرجامی با شیوه‌ی گزارش‌سازی و خبرسازی "بیست و سی" خیلی ساده‌تر از مقایسه‌ی کوثر با کارگردان اخراجی‌ها است.

8
من کوثر را یکی دوبار و فکر کنم دوازده سیزده سال پیش در موسسه‌ی گل‌آقا دیدم و البته هیچ دوستی‌ای پس پرده‌ای هم بین ما نیست که من نفعی شخصی از این نوشتار ببرم یا نبرم. اما می‌دانم که محمود فرجامی که دوست صمیمی من است از این یادداشت می‌رنجد و می‌دانم و دل‌نگران هم هستم که شاید با انتشار این نوشتار او به قدری رنجیده‌خاطر شود که نتواند دلیل حرف من و انتقاد به نامه‌اش را از دلیل دوستی‌مان تمییز دهد. اما گمان می‌کنم اگر این شیوه‌ی اظهار نظرهای کلی و صادر کردن حکم‌های "صلواتی"، باب شود خودمان به همان چاهی در می‌افتیم که می‌گوییم دیگران در جناح دیگر در ته آن چاه قرار دارند.
از طرفی من سعی کردم در این نوشته فقط به ایرادهای ارزش‌گذاری محمود فرجامی به آثار نیک‌آهنگ کوثر و البته شخصیت حرفه‌ای او بپردازم. در نامه‌ی محمود حرف‌های مفصل دیگری هم هست که خارج از موضوع این نوشتار است که به آن‌ها یا مخاطب اصلی نامه‌ی فرجامی یا دیگران اگر دوست داشتند پاسخ خواهند داد.

9
دوست عزیز من، محمود فرجامی، شیوه‌ی استدلالی تو در نامه‌ی شتابزده‌ی بی‌ویرایشت، همان ایرادی را دارد که تو به نگرش کوثر می‌گیری. من هم مثل تو فکر می‌کنم اگر دیدی نابینا و چاه است آدم باید واکنش نشان دهد، نه این که طرف را هل بدهی. کاش ده قدم از حریف به زمین خورده‌ات دور می‌شدی و بعد باز می‌گشتی که پهلوانانه کظم غیظ کنی تا ضربه‌ی آخر تو برای ناکار کردن حریف، حمل بر چیز دیگری نشود.