دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 24

کاری از دست باغچه هم برنمی‌آید
این بنا قدیمی است
و هر بار که تو در را محکم ببندی
چیزی از زهوار درها
چیزی از گچ روی دیوار
چیزی درون من
چیزی درون خانه
فرو می‌ریزد

سر فرو برده‌ام در لاک خودم
شبیه لاک‌پشت پیر توی باغچه

هر دو منتظریم زمستان از راه برسد
به خوابی طولانی فرو برویم و به مرگ طبیعی زندگی کنیم

این خوابی است که تو برای من و لاک‌پشت دیده‌ای

سرم را به لاک لاک‌پشت فرو می‌برم
لاک‌پشت پیر سر از کارم درنمی‌آورد
خودش را به خواب زمستانی می‌زند

هر بار چیزی فرو می‌ریزد تو می‌گویی چیزی نیست
مشکل ما همین است که تو به تاریخ می‌خندی
وگرنه این‌که خنده ندارد وقتی می‌گویم
اتحاد جماهیر شوروی هم در صبحی پاییزی با کوبیدن محکم دری
به سمت فروپاشی لغزید
و تو می‌گویی این‌که چیزی نیست
می‌خندی و
در را محکم می‌بندی
و نمی‌بینی که چیزی در خانه چیزی در من که خرابی از حد
که من از درون فروپاشیده‌ام


سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 23

این چشم‌ها چشم از تو برنمی‌دارند
چشم در برابر چشم
این فرمانی قدیمی است

این دست‌ها
کتاب‌های قدیمی را خدا می‌داند چندهزاربار ورق زده‌اند
که فرمانی دیگر بیابند، فرمانی قدیمی‌تر که فراموش شده است
فرمان یازدهم؛ دست در برابر دست، در دست هم،
دستم را بگیر
این فرمانی آسمانی است
تا خدا به خودش دست‌مریزاد بگوید

باید جایی از قلم افتاده باشد، فرمانی دیگر
فرمانی‌ که انسانی‌تر است

فرمانی که فراموشی‌ش سبب شده ما همدیگر را فراموش کنیم
این سیب
میوه درخت دانایی نیست
دانایی من به قیمت فراموش کردن توست
دست نگه دار
نگذار تاریخ تکرار شود

این لب‌ها
مدام زیر لب دعا می‌کنند
فرمان آخر را چه کسی پاک کرده است؟

فرمانی که دستور می‌دهد لب در برابر لب

دست‌هایی در کار است
که امروز
لب بر لب
لبالب از نافرمانی است

بیا، فرمانی قدیمی را در گوشت می‌خواهم زمزمه کنم
گوشت را نزدیک بیار
ببین
این دم اهورایی نیست
اما از رازی باخبر است
و بلد است تو را دوباره زنده کند

مرا ببوس
به تو فرمان می‌دهم



یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و سهراب سپهری

پدرم وقتی مرد
شاعرها
همه پاسبان شده بودند و البته دلایل فلسفی خاصی هم داشتند :|

از: ما


پدرم وقتی مرد
پاسبان‌ها همه شاعر بودند

از: سهراب سپهری


 + ادبیات تطبیقی

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 22

من کاملا طبیعی به نظر می‌رسم
مثل این گل‌های لب این پنجره
مثل این میوه‌های روی این میز
مثل این لبخند روی لب این گارسن
مثل وقتی این ماءالشعیر بی‌الکل توی این لیوان کف می‌کند
مثل این دوستت دارم که مثل این گل‌ها این میوه‌ها نمی‌پلاسد
و از دهانی به گوشی دیگر، از گوشی که در است به گوشی که دروازه است به دهانی دیگر منتقل می‌شود
مثل این شعر که بوی پلاستیک می‌دهد


ما همه طبیعی به نظر می‌رسیم

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 23

گفتیم و هزاربار گفتیم
گفتیم درد داریم دردمندیم
گفتیم کارد به استخوان رسیده
گفتیم درد امان از ما بریده
گفتیم درد جان به لب‌مان آورده
گفتیم درد به خاک سیاه‌مان نشانده

خندیدند و هزاربار خندیدند خندیدند و هزاربار خندیدند خندیدند و هزاربار خندیدند
می‌گفتند خنده بر هر درد بی‌درمان دواست

اسفند 89

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲

ترس از بی‌ترسی



دهه سرخوردگی و دهه گلدکوئستی در نگاه به فیلم دربند

فیلم دربند فیلم جوانان این دهه است همان‌طور که فیلم نفس عمیق(هر دو ساخته پرویز شهبازی) فیلم دهه ما بود، وقتی که جوان بودیم. آن دوره، نسلی که - امروز من به آن راحت‌تر می‌توانم نگاه می‌کنم - نسل سرخوردگی بود. نسل ته خط. نسل بی‌تفاوتی. من سرخورده، ته خط، بی‌تفاوت بودم. نسل هر چه پیش آید خوش آید. یا حتا اگر پیش هم نیامد نیامد. ما نفس عمیق نمی‌کشیدیم، دم و بازدم‌مان فعلی اجباری بود و اجبار برای ما یعنی جبری که ما را به تغییر، به انگیزه، به امید، به زندگی بی‌تفاوت کرده بود. بدمان نمی‌آمد جایی، مثلا در جاده چالوس، جلوی سد، کسی – هر کسی جز خودمان – فرمان را بچرخاند و بازی تمام شود. شاید فرصتی برای نفس عمیق، در آن لحظات آخر، برای تماشای چیزی به غیر از زندگی، در زیر حجم قیراندود آب، فراهم می‌شد.
دربند اما فیلم جوانان دیگری است. فیلم نسل گلدکوئستی. جوانانی نه به بی‌انگیزگی آن دهه، که درست در مقابل آن ایستاده‌اند - انگار. ما میلی به تماشای جهان نداشتیم و اینان میل به تماشای همه جهان دارند. ما حوصله دنیا را نداشتیم و اینان می‌خواهند دنیا را به زیر چنگ درآورند. این همه سفر در این دهه و آن همه حذر در آن دهه قابل تامل است. از آن نسل، جز استثناءها، هر که پاش به مسافرت باز شد، در این دهه بود.
این نسل ولی خاطراتش با ادبیاتی غیر از خاطرات ما شکل می‌گیرد. در آن دهه سفر به استانبول سفر به قندهار بود و این دهه سفر به استانبول آغاز راه است برای دیدن جهان. اما، این دهه، جهان را به یکباره می‌خواهد؛ مثل همان عطش و رقابتی که در فرستادن فرم‌های لاتاری است، می‌خواهد یک‌دفعه قرعه را برنده شود، یک‌دفعه نامش دربیاید و اسب مراد را سوار شود و د برو که رفتیم.
در فیلم دربند، هم سحر (با بازی پگاه آهنگرانی) که زندگی مزخرفی دارد و کم آورده است، دورخیز کرده تا یک‌باره با دست و پا کردن مدارک تقلبی از کشور برود و بخت خود را جای دیگر بیازماید. مثل درآوردن غده سرطانی که حتا اگر منجر به مرگ شود انگیزه و امید ایجاد می‌کند. بی‌میلی آدم‌های نفس عمیق در سر کردن زندگی، در دربند به میلی هراسناک برای هر طور سر کردن آن تبدیل شده، هر روز به شکلی و این تنوع حتا به هر قیمتی.
نازنین دربند (با بازی نازنین بیاتی) دختری است که در نظر اول دختری معصوم و ساده به نمایش گذاشته می‌شود، اما با ورودش به دنیای دختر عطرفروش، دستش رو می‌شود که مسحور سحر و مجذوب تفاوت زندگی و سرخوشی و ساده‌گیری او است، وقتی در گوشه و کنار زندگی او سرک می‌کشد. مواجهه نازنین با اولین رنگ و لعاب زندگی شهری در خانه سحر شکل می‌گیرد، مواجهه‌ای که پای او را در مسیر مشخص از پیش تعیین‌شده‌اش برای کسب جایگاه پزشکی – که از نظر نظام کاستی و طبقاتی در بالادست جامعه قرار دارد – سست می‌کند. نازنین نیز به نظر میل به جهشی یک‌دفعه‌ای دارد. وقتی زیپ کیف و چمدان سحر را به سر جای اولش برمی‌گرداند تا همه چی عادی جلوه کند، وقتی می‌بیند کلید خانه‌ای را که شریک است همه دارند، وقتی از خانه اشتراکی بیرون می‌زند و فرصت رفتن دارد، وقتی خوابگاهش مهیا شده، بی‌هیچ دلیل موجهی، و به نظر فقط از سر کنجکاوی و این‌که رهایی زندگی سحر زیر دندانش مزه کرده، از رفتن منصرف می‌شود و چمدان نبسته را دوباره باز می‌کند. او نیز به نظر می‌خواهد یک‌باره برنده قرعه‌کشی خوشبخترین فرد سال شود.
پذیرفتن دردسری که از ابتدایش معلوم است، یعنی امضا کردن سفته‌هایی برای ضمانت رهایی سحر، همان‌قدر ابهلانه به نظر می‌رسد که ماندن نازنین در خانه پرراز و رمز سحر. اما این بلاهت نیست، انتخابی آگاهانه است. مثل قمار کردن فردی بازنده که هر بار بانک خودش را می‌خواند به این امید که بانک را از روی زمین جمع کند.
عاشق دلباخته فیلم، پسر مرد شاکی خصوصی نازنین همان مردی که بانی درماندگی سحر است، نیز به نظر منتظر پیروزی گلدکوئستی است. او که عاشقانه به نازنین چشم می‌دوزد هرگز تلاشی برای به دست آوردن عشقش نمی‌کند و آن‌گاه که نازنین در فلاکت و عجز کامل قرار دارد، چون سوپرمن از راه می‌رسد تا او راه نجات دهد. همان‌طور که نازنین توقع دارد با ماندن در خانه سحر، زندگی‌اش را کیفیتی دیگر ببخشد، یا همان‌طور که توقع دارد با ضامن شدن برای سحر تبدیل به قهرمانی شود که همه، از جمله سحر که دیگران در کاسه‌اش گذاشته‌اند، به او افتخار کنند و شمع محفلش کنند، پسر عاشق‌پیشه و دلباخته ما نیز توقع دارد وقتی شبیه سوپرمن و زورو هنگام مشکلات از راه می‌رسد، دخترک یک‌دل نه صددل عاشقش شود. دستش را بگیرد و با لبخندی عشقش را بپذیرد. اما نازنین عاشقش نمی‌شود، او درمانده و مفلوک‌تر از آن است که قبول کند از تبدیل شدن به یک قهرمان که به داد سحر رسیده، یک قهرمان به دادش برسد و او را نجات دهد. از ماشین پیاده می‌شود تا پسر عاشق‌پیشه فرمان را به سمتی بچرخاند که در سد کرج مسیر نفس عمیق بیفتد، اما سدی در کار نیست، تصادفی آنی حتا فرصت تماشای سیاهی را نمی‌دهد و بازی تمام می‌شود.

همه منتظر جواب برنده شدن در لاتاری، جور شدن اقامت، خوشبختی گلدکوئستی و هیرو شدن در بازی هستند، بی‌آنکه بازی را درست انجام داده باشند. بی‌آنکه بدانند این بازی بازی قارچ‌خور نیست و هر جا اشتباه بازی کنند گیم اور می‌شوند. و آدم‌های دربند نیز شبیه آدم‌های نفس عمیق فاقد یک چیز هستند؛ ترس. ترس از بی‌ترسی وا دادن، باختن و مرگ.

منتشرشده در روزنامه شرق.

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۲

از مرگ

مامان‌بزرگ که مرد نرفتم قبرستان. رفتن نداشت. مادر اصرار کرد. رفتم. می‌خواستم باورم شود. تا حالا مرده ندیده بودم. شنیده بودم، اما ندیده بودم کسی را بگذارند زیر خاک. رفتم. توی راه وسط جاده مخصوص پیاده شدم، رفتم آن‌طرف، ماشین‌هایی برای قم داد می‌زد، من گفتم بهشت زهرا؟ گفت سوار شو، کرایه‌ش تا قمه ولی. سوار شدم. توی راه، توی اتوبان، رو به بر بیابون صورتم پر اشک بود. تا حالا جلوی کسی گریه نکرده بودم. راننده توی آینه نگاه می‌کرد، مسافرها به روبه‌رو. با این سبیل‌ها خنده‌دار بود. گریه‌م صدا نداشت. ولی صورتم خیس بود. وقتی رسیدم، دربست گرفتم تا عاطل و باطل لای قبرها نمانم، رسیدم به غسال‌خانه، محشر کبری بود. فامیل جمع بود، هر کی می‌خواست برود تو و مامان‌بزرگ را ببیند. من شرمم شد. نه زنانه‌مردانه نگاه کرده باشم. دلم نیامد. پیرزن همه عمر موی سرش را از نامحرم پوشانده بود، جلوی ما هم، که عزیزدردانه‌هاش بودیم، لباسش همانی بود که همیشه بود. هی فکر می‌کردم الان توی غسال‌خانه باید بلند شود صدا بزند پوریا آن در را ببنند، نمی‌بینی چیزی تنم نیست؟ نمی‌بینم سرم لخت است؟ جلوی در همه رقابت می‌کردند که بلندتر گریه کنند. مرد و زن. پیر و جوان. تاب نیاوردم. کشیدم کنار. جنازه را که آوردند، هجوم آوردند زیرش را بگیرند، لااله‌الاالله را می‌انداختند توی گلو، طوری می‌گفتند قطعه‌های کناری هم بشنوند. انگار مرده ما از همه بیشتر مرده بود. انگار سیستم صوتی وسیله ما از همه قوی‌تر بود. یک چشم‌روهم‌چشمی بود که قدم به قدم تا قبر آمد. من رفتم از لای درخت‌ها. حوصله‌ام سر رفته بود. وقتی به قبر رسیدند همه شروع کردند به تظاهر. مطمئنم. چون قبلش را دیده بودم. پیرزن آلاخون والاخون بود. حالا که خانه پیدا کرده بود و جاش مشخص بود دیگر این همه شامورته‌بازی نداشت. هی می‌گفتند امشب کجا می‌خوابی؟ می‌خواستم بروم جلو بگویم مگر تا دیشب برای‌تان مهم بود کجا می‌خوابد؟ خانه‌اش را بالا کشیده بودند. همان اول. یعنی همان سی چهل سال پیش. از وقتی شوهرش مرده بود می‌گفتند مادر که آفتاب لب بوم است. این آفتاب سال‌ها از بوم نرفت. موسفیدی خفتم کرد و حرف حکیمانه‌ای انگار بخواهد بزند، توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت: مادر هم راحت شد خدا را شکر. توی چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: پیرزن که راحت بود، خدا رو شکر شماها راحت شید. داشت دعوا می‌شد. ما را از هم دور کردند.
دیگر نرفتم قبرستان. به نظرم کار الکی بود. یعنی آدم اگر به آدم خوب رسیده باشد، دیگر تکه سنگ را نشست هم نشست.
چندسال پیش یکی خودش را کشته بود. نورچشمی حالش بد بود. برش داشتم بردم قبرستان، نشاندمش سر قبر، گفتم تکلیفت را یکسره کن. مقصر فرض کردن خودت در مرگی که ربطی به تو نداشته مسخره است. این‌قدر گریه کن تا سبک شویم. گریه کرد. برگشتیم تهران. حال خودم بد بود. باید ادای معلمی را دربیاورم که باسواد است اما خودش می‌داند سوادش نم کشیده. پام که رسید به قبرستان دلم ریخت. هوای مامان‌بزرگ را کردم. دیدم مسخره است آدم خیال کند قبرستان بی‌فایده است. گریه کرد، پیش از آن‌که برگردیم به شهر، گفتم برویم سر قبر مامان‌بزرگ. رفتیم. نشستیم. آمدیم. 
بعد فکر کردم توی این قبرستان به این بزرگی، چرا پام نمی‌رود به یکی دو نفر دیگر سر بزنم؟ از توی ذهنم رفته بودند انگار. مثل کتابی که داستانش یادت نیست. دلم برای دایی تنگ شد. خیلی. داستانش هنوز یادم است. روم نشد بروم. حرفی برای گفتن نبود، همان‌موقع‌ها هم حرفی نداشتیم، فقط تخته بازی می‌کردیم. 
دیگر نرفتم قبرستان. تا امروز. رفتم قبرستان. نورچشمی عزیزی را خاک کرده بود. سال‌ها پیش. یک بار رفته بود روزها بعدش. دیگر دلش نبود برود. چندسال گذشته بود؟ شش سال؟ به نظر زیاد است. شش سال... من توی محله‌مان از ته کوچه می‌ترسیدم بروم، بچه‌هاش تخس بودند. یک ماه راه مدرسه را دور کردم. آخرش سوار دوچرخه شدم رفتم ته کوچه. دوره‌ام کردند. گفتند دوچرخه را می‌دهی یک دور بزنیم؟ گفتم نه. سردسته‌شان گفت نه بابا. چرا اون‌وقت؟ گفتم همین که گفتم. کار دارم. بروید کنار. جدی گفتم. جدی جدی. فکر کردند واقعا کار دارم. رفتند کنار. قلبم تند تند می‌زد، ولی تابلو نمی‌کردم. پام را گذاشتم روی پدال، دوتا کوچه بالاتر ایستادم، نفس تازه کردم. از فردا صبحش از ته کوچه رفتم مدرسه. از دور برای هم دست تکان می‌دادیم. انگار از اول برای هم دست تکان می‌دادیم و خبری نبوده. رفتیم سر خاک. به قطعه هفتاد و یک که رسیدم گفتم برویم سر قبر مامان‌بزرگ که بعد تو راحت بنشینی اینجا. رفتیم. رفتیم سر قبر. مثل همیشه گمش کردم. قطعه را، ردیف را، شماره را. چهار طرف قطعه پنج را گشتیم. مادر توی تلفن می‌گفت راحت پیداش می‌کنی صندلی کار گذاشتم. همه صندلی کار گذاشته بودند. شروع کردم به مسخره‌بازی. مامان‌بزرگ را صدا می‌کردم. مامان‌بزرگ کجایی؟ نبود. جواب نمی‌داد. رسیدم آخر. سر جاش بود. جنب نخورده بود. سر خانه و زندگی‌ش بود؟ خیالش تخت بود؟ تخت بود. برگ‌ها زرد و قرمز ریخته بودند روش. زنگ زدم به مامان که این که پر از خاک است. تکه انداختم که نمی‌آیند سراغش؟ خودش هر وقت پاش درد نکند می‌آید، بعد برمی‌گردد پاش را دوروز می‌بندد. گفت نه نه... پاییز شده، خاک می‌آورد. مطمئن بودم مطمئن است از آخرین باری که آمده تا الان هیچ‌کس نرفته سراغی بگیرد. رفتن تا قبرستان تنها، دل می‌خواهد. اگر تماشاچی نباشد، که ما گریه کنیم، که لااله‌الاالله را بیندازیم توی گلومان، که شیرینی و حلوی بی‌بی و خاتون و چی و چی را بدهیم دست خلق، رفتن ندارد. حق دارند. مسابقه فوتبال بی‌تماشاچی لذت ندارد. دست آدم نمی‌رود گل بزند. هوار برای که بکشد وقتی براش هورا نمی‌کشند. 
هر چی خاطره مزخرف و خنده‌دار بود یادم آمده بود. نشستم روی صندلی چندتاش را تعریف کردم. کلی خندیدم. آن موقع هم که جوک بی‌ادبی تعریف می‌کردم براش، سرخ می‌شد، لبش را گاز می‌گرفت. حالا هم برگ‌های زرد و سرخ روش را می‌پوشاندند، من خودم بعد از هر جوک لبم را گاز می‌گرفتم. نشستیم. پا شدیم رفتیم. توی راه گفتم آدم‌ها همین الان هم توی حافظه، توی خاطره هم زنده هستند. وقتی مردند آمدن ندارد، اگر توی ذهن‌مان رفته باشد. گفت می‌ترسم. گفتم من بچه بودم می‌خواستم بروم مدرسه باید راهم را کج می‌کردم. توی محله‌مان از ته کوچه می‌ترسیدم بروم، بچه‌هاش تخس بودند. یک ماه راه مدرسه را دور کردم. آخرش سوار دوچرخه شدم رفتم ته کوچه. دوره‌ام کردند. گفتند دوچرخه را می‌دهی یک دور بزنیم؟ گفتم نه. سردسته‌شان گفت نه بابا. چرا اون‌وقت؟ گفتم همین که گفتم. کار دارم. بروید کنار. جدی گفتم. جدی جدی. فکر کردند واقعا کار دارم. رفتند کنار. قلبم تند تند می‌زد، ولی تابلو نمی‌کردم. پام را گذاشتم روی پدال، دوتا کوچه بالاتر ایستادم، نفس تازه کردم. از فردا صبحش از ته کوچه رفتم مدرسه. از دور برای هم دست تکان می‌دادیم. انگار از اول برای هم دست تکان می‌دادیم و خبری نبوده. رفتیم سر خاک. به قطعه هفتاد و یک که رسیدم گفتم رسیدیم. دیدم صورتش خیس است. داشت گریه می‌کرد بی‌آنکه صدا ازش دربیاید، بعد از شش سال؟ فرقی ندارد. تو بگو بعد از یک روز. گریه بیات نمی‌شود، منتظر می‌ماند، مثل خمره، تا درش را باز کنی، بوش برت می‌دارد، هواش برت می‌دارد.

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 21

رد پای تو در لیلی و مجنون
و جایی که رستم بند را آب داد و دل بست
در چهره اثیری زن اساطیری
آنجا که پیرمرد خنزرپنزری دستش رو شد
در هیاهوی همسایه‌ها
در وا رفتن شازده احتجاب
در همسفر
آنجا که چشاش چه سگی داره لامصب
در هول چکاندن ماشه وقتی که این زن حق منه عشق منه
در ادبیات کلاسیک لابه‌لای عروض
در داستان‌های زیر کرسی
در ماه روی پیشانی تو
در تصویر تو در آینه، کنار درخت و خنجر و خاطره
وقتی مرا بی‌سببی نیستی
در وقتی چشم‌هام اشک می‌افتد موهام را از جلوی چشمم کنار می‌زنم تو آنجا نشسته‌ای
در خرده‌ریز خاطرات و خاورمیانه
در میان لباس‌های زمستانی‌ت
که تو را در آن بیشتر دوست دارم
در ملاح خسته خیابان‌ها
در سطری از چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود
در سمت تاریک کلمات
در شعری از شاعری گمنام
پیداست
دستت دیگر رو شده است
اما تو را لو نمی‌دهم

من این بازی را ادامه نمی‌دهم