پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود...

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود. مردم برای زیارت اهل قبور می‌آیند به صفحه‌ی آن مرحوم سر می‌زنند. فیس‌بوک علاوه بر گزینه لایک، پس از فوت فرد گزینه‌های انگشت اشاره به معنای ضربه زدن روی سنگ قبر و گزینه فاتحه را اضافه خواهد کرد.
آدم‌ها می‌روند و دیوار و صفحه‌شان می‌ماند. کم کم کسی سر نمی‌زند به‌شان. سالی یک‌بار برای سالروز مرگ و یک‌بار برای تولدش می‌آیند.
پس از مرگ، به جای پوک کردن، گزینه شمع اضافه خواهد شد و می‌توان برای آن مرحوم شمع روشن کرد.
صندوق پستی مرحوم پر از نامه‌هایی خواهد شد که هنگام حیاتش دیگران از گفتن چنان‌حرف‌هایی به او ابا داشته‌اند.
دیگر آن مرحوم به خواب ما نمی‌آید، اگر حرف، عکس یا چیزی داشته باشد ما را پس از مرگش تگ خواهد کرد.
و آن روز فرا خواهد رسید.

- پیش‌بینی‌های نوسترادومین (نوستراداموس سابق)

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 25

وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی خاطر یکی را می‌خواهد
می‌گوید خاطرم نیست
وقتی دستش تو را کم می‌آورد
می‌گوید نمی‌توانم حتا کمکی به خودم کنم. دستم خالی است
وقتی می‌خواهد بگوید لعنتی. عوضی. عوضی
می‌گوید باید خاک گلدان‌ها را عوض کنم
توی عکس به هوا می‌پرد که صورتش تار شود و معلوم نشود که گریسته است تا بعد بگوید عکس را بی‌هوا گرفته‌اند
نرسیده به فرودگاه دلقک تمام‌عیاری است که یک ماشین را می‌خنداند
در راه برگشت سوار نعش‌کش است
شیشه را پایین می‌کشد که خاک مرده از ماشین بپرد
تا سرش باد بخورد
و باد، این دروغگوی لعنتی، هیچ کس را با خود نبرد
همه را همین فرودگاه بلعیده است
باید این موضوع را به ناشر کتاب‌های فروغ بگویم
همین مرد ساده‌لوح
وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی خاطر یکی را می‌خواهد
می‌گوید خاطرم نیست
وقتی می‌خواهد بمانی خودش می‌رود
وقتی می‌خواهد برود باز می‌گردد
وقتی می‌خواهد برسی تو را می‌رساند
وقتی می‌خواهد برسد حرکت نمی‌کند که جا بماند
وقتی می‌خواهد بمیرد زندگی می‌کند
وقتی می‌خندد غمگین است
وقتی حرف دارد
می‌گوید چه خبر
نه. خبری نیست
بیا همین را تیتر یک کنیم
مردی که جای کلمه‌ها را عوض می‌کند تا تو را با دنیا عوض نکرده باشد
مردی که از خیر اصول خبرنویسی می‌گذرد
و خبری را که باید در صفحه حوادث منتشر کند
پله پله زیر هم می‌نویسد
تا تو را سرگرم کند و بعد
این هم سوتیتر
با نتیجه‌گیری سیاسی که همه چیز زیر سر دولت است
خواننده را فریب می‌دهد
که با یادداشتی تحلیلی روبه‌روست
که نفهمند نویسنده تحلیل رفته است

حرفش را در دهان پیرمردی سالخورده در آسایشگاه می‌گذارد که در گزارشی برای صفحه اجتماعی می‌گوید دلش به قرص‌های آرام‌بخش قرص است

نه. این‌ها همه دست انداختن تو نیست
مردی که دستش به جایی بند نیست
فقط با کلمات بازی می‌کند
و جای کلمه‌ها را عوض می‌کند
که ایهام این حرف‌ها
تیتر یک بی‌بی‌سی را تحت الشعاع قرار دهد
و تحلیل‌گران خیال کنند با متنی پیچیده رو به رو هستند
و ماست‌ها را کیسه  کنند
این هم تیتر صفحه اقتصادی
و با چاپ عکسی از کیسه‌خواب دونفره‌ای که شبیه سرطان پستان خالی‌اش کرده‌اند
جای خالی تو را به مردم نشان دهد
که مردم بترسند اگر مهاجرت کنند
بعد از این‌که مطمئن شوند آن‌ها کمربندها را بسته‌اند
کسانی را که برای بدرقه به فرودگاه می‌آیند
به دیوانه‌خانه می‌برند
و این شایعه نیست
وگرنه در ستون شنیده‌ها و اخبار غیر موثق منتشر می‌شد
مثلا یکی‌ش همان مردی که اول گزارش گفتیم
وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی می‌خواهد بگوید لعنتی. عوضی. عوضی
می‌گوید باید خاک گلدان‌ها را عوض کنم
وقتی می‌خواهد بگوید تو با هواپیما پریده‌ای
می‌گوید زیاده‌روی کرده‌ام باید شیشه را پایین بکشم باد به سرم بخورد بلکه بپری
و این اشتباه لفظی نیست
چون مقصود نویسنده نامشخص است
و دانستیم که وقتی می‌خواهد حرفی را بزند نمی‌زند

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

روایت خنده‌داری از خاورمیانه

مرگم از راه رسیده
مدت‌هاست
سایه به سایه دنبالشم
شانه خالی می‌کند
راه کج می‌کند
خودش را به کوچه علی‌چپ می‌زند
می‌چرخد در خیابان‌ها
می‌لغزد انگار مست است
هی مرگ چرا دست نمی‌جنبانی؟
می‌خندد می‌خندد
نه خنده‌ای وهم‌انگیز
خنده‌ای خنده‌دار
که من را به گریه می‌اندازد
هی، لعنتی چرا دست نمی‌جنبانی؟
مرگ می‌خندد
از زمین تکه روزنامه‌ای برمی‌دارد
می‌خندد
روزنامه را نگاه می‌کنم
می‌خندد
کثافت، لعنتی، چرا دست نمی‌جنبانی؟
می‌خندد...
من کارم را فراموش کرده‌ام
می‌خندد
دستم می‌لرزد
می‌خندد از خنده تا می‌شود می‌خندد
کاری از من در خاورمیانه برنمی‌آید
شما که به مرگ طبیعی نمی‌میرید
می‌خندد
بنشین، تا هزار بشمار، بگذار بمبی می‌خندد جایی منفجر شود می‌خندد تا به هوا می‌خندد بروی
این‌قدر می‌خندد که بمبی منفجر می‌شود
نمردی؟
می‌خندد
می‌میری
می‌خندد
کسی به سویم می‌آید آغوشش را باز می‌کند می‌خندم بغلم می‌گیرد می‌خندم در چشم‌هام زل می‌زند می‌خندم ضامن را می‌کشد می‌انتحاردم، خنده ندارد اما نمی‌دانم چرا می‌خندم

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۲

مساله در




دیروز یک نفر تعریف کرد وقتی مهمان خارجی‌شان می‌خواسته از ایران برود و برگردد به کشور خودش، آخرین حرفش توی فرودگاه این بوده: «فرهنگ شما ایرانیان بود بسیار نایس. اما من نفهمید، ایرانی‌ها چرا ترسید از در؟»

مساله این است. واقعا چرا ما از در می‌ترسیم؟

مرحله اول: پا
توجه کرده‌اید به در که می‌رسیم پا سست می‌کنیم و این پا آن پا می‌کنیم که همراه‌مان پا پیش بگذارد و زودتر برسد به در و از در رد بشود. اگر او هم پا سست کند داستان شروع می‌شود. یعنی می‌رویم توی مرحله بفرما.

مرحله دوم: بفرما
وقتی دو ایرانی با هم به در می‌رسند حالات زیر پیش می‌آید:
: بفرما ممد جون.
- نه به جون شما. مگه می‌ذارم؟ اول شما. بزرگتری گفتند کوچکتری گفتند. برو برو... تعارف نکن جون ممد، داش رضا.

مرحله سوم: این تن بمیره
- ممد جون این تن بمیره اول شما بفرما تو. (و همزمان شروع می‌کند به هول دادن ممد جون)
در حالی که چهارچوب در را گرفته و جلوی هول دادن و فشار داش رضا مقاومت می‌کند تا از جا کنده نشود: ممد جون، مگه از رو نعش تو رد شم که اول من برم.

مرحله چهارم: راستی
داش رضا: اصلا ممد جون، همه این حرفا درست، ولی شما دست راستی. باید اول بری.
و با این جمله کل معادله را تغییر می‌دهد. حالا ممد جون تلاش می‌کند تا از سمت چپ داش رضا خارج شود و بیاید این‌طرف.

مرحله پنجم: چپی
ممد جون: ببین داش رضا، من اصلا دست چپ و راستم رو نمی‌شناسم. بیا برو تو.
داش رضا: شما با این همه سابقه سیاسی چطور چپ و راست رو از هم تشخیص نمی‌دهی؟
ممد جون: برای ماها، فرق سیاست با در این است که وقتی به در می‌رسیم تلاش می‌کنیم همه زودتر از ما بروند تو، اما توی سیاست، قلم پای طرف را خُرد می‌کنیم اگر بخواهد ما را دور بزند.

مرحله ششم: بزرگی
ممد جون: آقا بزرگتری گفتند کوچکتری گفتند.
داش رضا: یعنی من بزرگترم اول از در رد بشوم تو مطمئن شوی توش گیر نمی‌کنم؟

مرحله هفتم: پیگیری
ممد جون: شما خودت با زبان خوش کوتاه نمی‌آی انگار. من مجبورم (تلفن را از جیبش در می‌آورد) زنگ بزنم 110 بیاید.

مرحله هشتم: بازی پیچیده می‌شود
در این لحظه دونفر از دوستان از راه می‌رسند و بازی را پیچیده می‌کنند. ممکن است دوساعت طول بکشد که مردم از در رد شوند.

دربازی
دربازی یا در گروهی یا Door Group از بازی‌های قدیمی ایرانیان است. در این بازی بر خلاف زندگی واقعی که همه سعی می‌کنند هم را دور بزنند، افراد دور هم می‌چرخند تا آن یکی از در رد شود. اولین نفری که از در برود تو، بازنده محسوب می‌شود و تا آخر روز با سرشکستگی زندگی خواهد کرد.

صدای در
در همه جای دنیا در صدایی شبیه این دارد: قییییژژژژژژژ.
در ایران صدای در این است: بووووووووووو. و بعد دهانش را باز می‌کند و آدم را می‌خورد.

جنایت دری
دو نفر که از بچگی با هم دوست بودند سر مساله رد شدن از در با هم دعواشان شد و یکی آن یکی را کشت.

راهکار دری
شورای شهر تصویب کرد برای حل مساله در، شهرداری حق ندارد به ساختمان‌هایی که در دارند پایان کار بدهد.

درگیری
آیا این گیری که ما با در داریم نشانه‌ای از این است که ما درگیریم؟

خوددرگیری
: پس مهربان کو؟
- هیچی دوساعته ایستاده جلوی در. معلوم نیست به خودش یا کودک درونش یا ... تعارف می‌زند که اول آن‌ها بیایند تو. فکر کنم خوددرگیری پیدا کرده.

در تاخیری
آیا در وسیله‌ای تاخیری محسوب می‌شود و نمی‌گذارد ما به کارهای‌مان زود برسیم؟

در تاریخی
آیا اگر این‌قدر جلوی در معطل نمی‌شدیم همه چیز حل بود؟ آیا باعث عقب‌ماندگی تاریخی‌مان در بوده است؟

سیاست دری

البته بهترین راهکار برای مساله در را سیاستمداران پیدا کرده‌اند. آن‌ها چون نمی‌ترسند به راحتی دودر می‌کنند در نتیجه مثل مردم عادی از در نمی‌ترسند.

روزنامه شرق
منبع عکس: اینجا

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

دارم بلند فکر می‌کنم – 8

دهه شصت در خانه را باز می‌کردم بچه‌ها را ببینم.
دهه هفتاد پنجره را باز می‌کردم همسایه‌ها را ببینم.
دهه هشتاد موبایل را باز می‌کردم همکاران را ببینم.
دهه نود فیس‌بوک را باز می‌کنم شما را ببینم.
دهه بعدی فکر کنم این‌قدر باز شده باشیم که... که هیچی دیگر، کاری‌ش نشود کرد.

 + دارم بلند فکر می‌کنم 

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصلاح عامیانه - 25

خوابم نمی‌آید
خوابم نمی‌برد
اعتصاب کرده و من روی تخت سرگردان مانده‌ام

یک‌بار خواب به خواب می‌روم
و در خواب تمام مردم جهان می‌چرخم
پشت پلک آدم‌ها را می‌بوسم
و پیامبر خواب‌ها و رویاها خواهم شد
پیامبری با کتابی که فرامینش را پشت پلک‌ها نوشته است

یک‌بار خواب به خواب می‌روم
تا به خواب تو برسم
تا ببینم که چه خوابی برایم دیده‌ای

خودت را به خواب نزن
پلکت می‌پرد
کفش‌هایت هی جفت می‌شود
خواب دیده‌ای که کسی می‌آید
باید پشت پلکت را ببوسم

باید از تخت پیاده شوم

این اتاق خواب، ایستگاه متروکه‌ای است
و هیچ مسافری در آن به جایی نمی‌رسد

باید از تخت پیاده شوم
به کاناپه هجرت کنم
و تخت بخوابم


شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۲

ماجرای قدیمی گنجشک که آمد آب بخوره افتاد تو حوضک


خب بچه‌های عزیز، قبل‌تر ماجرای قدیمی «شنل‌قرمزی و آقاگرگه»، ماجرای قدیمی «مادر شنگول و منگول و باباشان که حقش خورده شد» و ماجرای قدیمی «خر و پدر و پسر» را برایتان تعریف کردم. امروز ماجرای قدیمی لی‌لی‌حوضک را بخوانید:

ماجرا چی بود؟
ماجرا از این قرار بود که لی‌لی لی‌لی‌حوضک گنجشک آمد آب بخوره، فهمید براش پاپوش درست کردند، برای همین مدتی ازش خبری نشد و همه نگران شدند. وقتی خانواده گنجشک پرس‌وجو کردند متوجه شدند گنجشک که لی‌لی لی‌لی‌حوضک رفته بود آب بخوره، تحت‌الحفظ افتاده است تو حوضک.
اولی گفت: من می‌روم درش می‌آورم.
منتها خودش به دلیل چت‌کردن با گنجشک افتاد تو حوضک تا تکلیفش مشخص شود.
دومی گفت: من می‌روم سند می‌گذارم و درش می‌آورم.
منتها چون سند نداشت حرفش هم سندیت نداشت برای همین او هم افتاد توی حوضک.
سومی گفت: من آشنا دارم و درش می‌آورم.
منتها وقتی زنگ زد به آشنایش متوجه شد آشنایش هم افتاده توی حوضک.
چهارمی گفت: من چطوری درش بیارم؟ هووووم... چطوره صفحه توی فیس‌بوک درست کنم؟
منتها لایک‌خورش بالا نبود. آخر کی می‌آید صفحه یک گنجشک ناشناس را که آمده لی‌لی لی‌لی‌حوضک آب بخورد و افتاده تو حوضک را لایک کند؟
پنجمی گفت: کی مونده و کی مونده؟ من‌من کله‌گنده.
منتها دید دوره کله‌گنده‌ها گذشته و کله‌گنده‌ها افتادند تو حوضک. بعد موج عجیبی درست شد که کله‌گنده هم مگر می‌افتد تو حوضک؟ برای همین شد تیتر اول اخبار.
اینطوری شد که گنجشک بیچاره که رفته بود لی‌لی لی‌لی‌حوضک آب بخورد افتاده بود تو حوضک در بایکوت خبری ماند و پرهاش سفید شد و تبدیل شد به کبوتر و یک‌روز پر کشید و رفت. پایان.