یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۲

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 2

...خاطرت نیست. پس اسمش را خاطره نمی‌گذارم و بهش می‌گویم تاریخ. اما راستش از آنجایی که تاریخ را همیشه برندگان نوشته‌اند، من دیگر چیزی ندارم که بنویسم. یعنی نمی‌دانم که چه باید بنویسم. اگر خواستی، اگر خاطرت بود، تاریخ آنچه بر ما گذشت را تو بنویس. می‌بینی بی‌آنکه به باختنم اشاره کرده باشم تو را پیروز این نبرد بی‌سرانجام اعلام کردم. شاید هم نبردی در کار نبوده و من با دشمن فرضی جنگیدم. اما اگر این جنگ فرضی بوده، چرا این‌قدر ناتوان و بدبخت خودم را حس می‌کنم؟ و چرا فکر می‌کنم همه‌ی این بدبختی آسیب جنگی است که در آن شکست خورده‌ام؟ می‌بینی چقدر عوض شده‌ام؟ می‌بینی چطوری بی‌آنکه بگویم بازنده‌ام باختنم را توجیه می‌کنم؟ همیشه فکر می‌کردم بازندگان ضعیف می‌شوند. اما این‌طور نیست. کسی که می‌بازد انگیزه برای جبران دارد و روز به روز قوی‌تر می‌شود. حالا یا امیدش به زندگی یا کینه‌ای که به دل گرفته. اما کسی که بازی را فکر می‌کند برده، شکننده و آسیب‌پذیر خواهد شد و تا وقتی که نشکند متوجه نمی‌شود که تنها دلیل ضعفش پیروزی‌ش بوده است. منتظر پاسخ نامه‌ات نمی‌دانم تا کی و برای چه ولی هستم. اینجا که ما را فرستادند حُسنش این است که یاد می‌گیری چطوری منتظر بمانی و انتظار نداشته باشی. 

قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 29

جنگ نابرابری است
تو آغوشت تله انفجاری است
من دم به تله داده‌ام
و در اردوگاه کار اجباری ظرف‌ها را می‌شویم
جلوی آینه خط و نشان می‌کشی
دور چشم‌هات
و لب‌هات
و لب‌هات
این حد و مرزهای جدید است که مشخص می‌کنی
خطوط قرمز را نباید رد کنم
من به حقوق اسرای جنگی واقفم
این نقض تعهدات دل‌بستگی است
باید به صلیب سرخ نامه‌ای بنویسم

پرچم صلح را در سبد لباس‌های چرک انداخته‌ای

قلبم مین خنثی‌نشده‌ای است
پا روی آن می‌گذاری و جنگ تمام می‌شود

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۲

راه‌رفتن حرفه‌ای

بعد از چندماه راه نرفتن حرفه‌ای دیروز بعد از ظهر از الف شروع کردم. الف یکی از بهترین نام‌گذاری‌های خیابان در تهران است. از الف آمدم توی چمران و آمدم تا پارک‌وی و انداختم پایین ولیعصر را. سرما نوک دماغم را حتما قرمز کرده بود. گوش‌هام کرخت شده بود. توی راه رفتن بی‌ثمر هزارتا فکر و خیال به ذهن آدم می‌رسد. شرط می‌بندم بیشتر شاهکارهای دنیا توی پیاده‌رفتن‌های بی‌ثمر به ذهن خالق‌شان رسیده است. تا سر میرداماد را تقریبا راحت آمدم. رفتم توی اسکان و چرخی توی لگو زدم و بعد دوباره راه رفتن را از سر گرفتم. همه چیز تا میدان ونک خوب بود. اما بیمارستان دی بعید به نظر می‌رسید. راه رفتن برام سخت شده بود. حتما تقصیر آلودگی هواست؟ به خودم دلداری می‌دادم که یعنی تقصیر تو نیست و تو کم نیاوردی، مدیریت شهری کم آورده است. اما برای اولین بار وسط راهی که می‌رفتم واقعا خسته شده بودم. و این عجیب بود.
قبلا یعنی تا همین یکی دوسال پیش خداوندگار راه رفتن بودم. از میدان سربند می‌آمدم تا سر پل تجریش و ولیعصر را تا چهارراه ولیعصر دانشجو به راحتی پیاده می‌رفتم. بعد می‌انداختم تا انقلاب و می‌آمدم سر بلوار کشاورز. دو سه بار هم میدان انقلاب تا آزادی را پیاده رفتم. یک بار امام حسین تا انقلاب را و کرمم گرفت که آیا تا آزادی هم می‌کشم بروم که رفتم. یک بار از میدان رسالت انداختم و هزار کوچه پس‌کوچه رفتم تا رسیدم به میدان امام حسین. بعد از آنجا آمدم تا چهارراه ولیعصر.
قبلا نیمکت توی خیابان نبود. انگار نمی‌خواستند کسی بنشیند توی خیابان. الان هر از چند گاهی یک نیمکت توی خیابان‌های اصلی به چشم می‌خورد. بدی هم نیست. کاچی به از هیچی.
توی شهرها و روستاهایی هم که می‌رفتم سفر کار اصلی‌م راه رفتن بود. حالا اما وقتی دیدم بیمارستان دی دور به نظر می‌رسد و واقعا خسته شده‌ام با خودم گفتم پیر شدی پوریا. و نشستم روی صندلی‌های ایستگاه اتوبوس.

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۲

بافتن طناب با کلمات مناسب

شعری برای موهایت نوشته‌ام که دیگر به کار نمی‌آید
با پس و پیش کردن کلمات و تغییر چند کلمه به کلماتی دیگر از آن طنابی می‌بافم
این سطر نیست طنابی است که بافته‌ام
کسی این طناب را می‌خواند و خودش را دار می‌زند
کسی این طناب را می‌خواند و با آن تابی می‌بندد
کسی این طناب را می‌خواند و قایقی را به اسکله محکم می‌کند
کسی این طناب را می‌خواند و از دیوار بالا می‌رود
کسی این طناب را می‌خواند و با کودکان دیگر بازی سرخوشانه‌ای می‌آغازد
من اما وقتی موهات دیگر به کارم نمی‌آید
این طناب را با کلماتی پس و پیش می‌بافم و به گوشه‌ای می‌اندازم

[شبانه بی شاملو - 28]

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲

پیمان زیبا :(

پر پر کردن گل‌هایی روی قبر
پر پر کردن برگ‌هایی از عمر
پر پر کردن قلب‌هایی تپنده داغ‌داغ  داغ‌خورده از عشقی ناتمام افتاده روی زمین در کنار جاده زیر چرخ عقب سواری
پر پر کردن بال‌های مرغ حق

پُر پُرش کن
دارم پر پر می‌زنم

  + اینجا خاورمیانه است

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۲

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۲

گروه خونی من آه مثبت است

ایلام سرفه می‌کند
از جنگ ایران و عراق سال‌ها گذشته
اما هنوز خاک آن به چشم من می‌رود
چشمم از کارون دیگر آب نمی‌خورد
جنگلی می‌سوزد
دود آن به چشم من می‌رود
این آب از چشمه گل‌آلود است
باید چشم‌هایم را در بیاورم و جلوی این گربه بیندازم

گروه خونی من آه مثبت است
ما که خانه نداریم
دل‌مان خون است
ولی خون‌مان به هم می‌خورد
و هم‌خانه‌ایم
بیا
بیا مثبت نگاه کنیم و برای هم آه بکشیم


 + اینجا خاورمیانه است

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

شیفت‌دیلیتی وجود ندارد

شیفت‌دیلیتی وجود ندارد. هارد قدیمی کامپیوتر قدیمی را دردانه‌خواهر ناامید برده پیش احیاکننده، که شاید پوشه‌ی عکس‌های پروژه‌ی آخرین سفرش را که بی‌هوا پاک شده بوده، شیفت‌دیلیت شده بوده، دوباره به دست آورد. احیاکننده گفته امیدی نیست اما چندروز دیگر سر بزنید.
دردانه‌خواهر چندروز دیگر سر زده و احیاکننده گفته عملیات نجات با موفقیت انجام شده است. دردانه‌خواهر آمده خانه و دیده ای دل غافل، تمام آنچه که تا به حال توی آن هارد لعنتی کپی و سیو شده بوده، همه‌ی آنچه که به عمد و غیر عمد پاک شده بوده، همه و همه بازگشته، سُر و مُر و گنده، مثل روز اول. بعد دیده پوشه‌ای هست به اسم پوریا، زنگ زده به من که: بیا، کارنامه‌ی اعمالت را بررسی کن.
رفتم پیشش. توی راه هی فکر می‌کردم توی آن پوشه چه‌ها بوده. ترس برم داشته بود که هارد زپرتی وقتی به تو رحم نمی‌کند، چطوری امید بستیم به فراموشی؟ اصلا فراموشی مطلق وجود دارد؟ بعد یاد مادربزرگ افتادم که دم رفتن، وقتی توی بستر افتاده بود، اسم‌هایی را می‌گفت که به عمرم نشنیده بودم. از مادرم پرسیدم کی هستند این‌ها؟ گفت آدم‌های خیلی خیلی قدیم. مادربزرگ داشت چیزهایی را خطاب به آنان می‌گفت. چیزهایی که مربوط به خیلی خیلی قدیم هم نبود. فکر می‌کردم ذهنش باید شیفت‌دیلیت شده باشد که این آخری‌ها من را گاهی به اسم پسرش که توی جنگ شیمایی شد و سال‌ها بعد، عدل وسط میدان انقلاب نقش بر زمین شد، صدا می‌کرد. اما شیفت‌دیلیتی در کار نبوده، همه‌ی آن گذشته‌ای که ما ازش خبر نداشتیم با همه‌ی آدم‌هاش توی ذهن مادربزرگ احیا شده بود. انگار هارد بدسکتوری‌گرفته‌ای یک‌باره درست شده باشد.
 وقتی رسیدم به دردانه‌خواهر گفتم توی این هاردِه چی‌ها هست مثلا؟ گفت همه‌ی عکس‌ها، همه‌ی یادداشت‌هایی که توی این کامپیوتر داشتی. برای خیلی خیلی وقت پیش. برای چندسال پیش را نمی‌دانم. بیا ببین.
پا پیش نگذاشتم. گفتم خودت پاکش کن. تمام و کمال.
گفت: حتا عکس‌هایت را؟
گفتم: لطفا.
گفت: حتا نوشته‌هایت را؟
گفتم: حتما.
نگاهم کرد. باید توضیحی می‌دادم. توضیحی نداشتم.

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۲

ԳԻՇԵՐԱՅԻՆ, ԱՌԱՆՑ ՇԱՄԼՈՒ-17

Ձյունը
ինչքան
փափուկ ու
թեթև
կգա,
այդքան
ծանր ու
խորը կմնա
վիշտն էլ:
.
.
_Փուռիա Ալամի


Edik boghosian Էդիկպօղոսեան .

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 27

ابراهیم برای خدا به آتش زد
و من به آب و آتش می‌زنم برای خدا هم شده
تو را از زنی اثیری
به زنی تبدیل کنم که اثرش روی من
از برق چشمانم توی عکس دادگستری پیدا باشد
زنی نه برای پرستیدن
برای پرسیدن این‌که چرا هر روز دلم برای دستان پِرپِری مادربزرگ تنگ می‌شود
و چرا وقتی مرد
کاری از مجلس ختم و ختم قرآن برنیامد
مگر مادربزرگم ختم مهربانی نبود
و چرا درست بعد از مرگش که دنیا به آخر رسید
و همه در چشم من مردند
او در این رستاخیز دوباره زنده نشد
و صبح جمعه - یادم است درست صبح جمعه - برایم چای دورنگ دم نکرد و
صدام نزد پوریا، می‌خوای بخوابی، چایی دورنگ درست کردم برات مادر

عیسا کجاست برای زنده کردن یاد من در خاطر تو به خاطر من
به خاطر من معجزه کوچکی باید بشود
و کاهنان از کائنات باید بخواهند دست بجنباند
تا من از کاه کوه نساخته‌ام
کوه به کوه برسد آدم به آدم
آدم به آدم باید برسد
تو باید به من برسی
من نیاز به رسیدگی دارم و اسمم را در دفتر سالخوردگان نوشته‌ام

نه در آسمان‌ها نه در زمین
در جایی ساده و معمولی مثل همین کاناپه تخت‌خواب شو
می‌گردم
زنی نه برای پرستیدن
برای پرسیدن این‌که فکر می‌کنی باران بیاید؟
چتر داری؟
امروز آشپزی می‌کنی؟
و دارم می‌روم کتابفروشی برات چی بگیرم؟
و این شال که داری می‌بافی کی تمام می‌شود
زنی برای شنیدن این‌که چای می‌خوری؟
و چرا برای نوشتن شعری برای من خودت را به آب و آتش نمی‌زنی
به آب و آتش می‌زنم
سیل دنیا را در برمی‌گیرد
کشتی نوح را قرض می‌کنم
بیا خودمان را میان حیوانات و پرندگان جا بزنیم
و به طبیعت برگردیم
و مثل دو پرنده روی شاخه درختی لانه کنیم
تو تخم بگذاری
روی تخم‌ها بنشینی
من بروم سر کوچه گوجه بخرم برگردم تو تخم‌ها را بشکنی املت بخوریم

می‌پرسی این جوک بود؟
بله. جوکی قدیمی
من معجزه بلد نیستم
ولی در فقدان خنده از صورت تو
عزا می‌گیرم
و زانوی غم به بغل می‌گیرم که جای تو خالی نباشد
انگار کشتی‌هام غرق شده باشد
و جوکی قدیمی را بین حرف‌هایی غم‌انگیز
تعریف می‌کنم
تا خنده‌ات بگیرد
و نفهمی دلم گرفته است
و کشتی‌ای که از نوح قرض کرده بودم به گل نشسته است
حالا یک کشتی به انبیا
حالا یک دل سیر خنده به عالم و آدم
و تو را به خودم
و خودم را به خدا بدهکارم
و دلم را گرو گذاشته‌ام

قیافه‌ام شبیه طلبکارهاست
به آب و آتش می‌زنم که پارکی است در ابتدای بزرگراه حقانی
اما دیگر این بازی‌های زبانی، این حرف‌ها خنده ندارد و به خنده نمی‌افتی

باید معجزه شود
تا من به حالت عادی برگردم
به حالت عکسم توی پرونده دادگستری

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 26

کارگر فصلی هستیم توی عشق
تابستان میوه باغ تو را می‌چینیم و بار وانت می‌کنیم
و پاییز که می‌رسد دست خالی به خانه برمی‌گردیم
بین باغبان و کلاغ‌ها
سر سردرختی و خنده تو دعواست
ما با کسی دعوا نداریم
زیر آواز می‌زنیم
غزل پرشور می‌خوانیم
با این‌که دوبیتی پرسوز نوشته می‌شویم
با کسی دعوا نداریم
تو را فصل به فصل دوست داریم
و بار وانت می‌کنیم

+ شبانه بی شاملو

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۲

لب مطلب


باباطاهر عریان چندقرن بعدتر آمده اصفهان، دیگر حوصله وزن و قافیه هم ندارد. دست کرده جیبش قلم را درآورده کل حرف و لب مطلب را با حوصله روی ستون میدان جلفا می‌نویسد.
: سلام باباطاهر عریان. من عموپوریا پوشیده هستم.
- خب باش.
و رفت توی کافه، کاسه‌اش را داد دست کافه‌چی و یک پیاله چای تلخ گرفت و آمد توی میدان. چای را فوت کرد. طوری به درخت‌ها و آدم‌ها و آجرها چشم دوخت که انگار آخرین باری است که چشمش به درخت و آدم و آجر می‌افتد.


دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۲

صلات ظهر در کلیسای وانک

کلیسای وانک، صلات ظهر. عکس: پوریا عالمی

نمای پنجره پشتی؛ کلیسای وانک، صلات ظهر. دوشنبه 11 آذرالاول سنه 1392


این‌که چندبار دنبال خانه توی جلفا گشتم خدا می‌داند. سال‌هاست خیال می‌کنم شکل بهتری از زندگی توی جلفا جریان دارد که هر بار پام بهش باز می‌شود زندگی خودم شکلش را از دست می‌دهد. توی جلفا لبخند هست، زیبایی هست. دخترها زیباتر هستند. دخترتر هستند. انگار پای‌شان را که می‌گذارند روی سنگفرش خیابان، وارد سرزمینی جادویی می‌شوند. جادو می‌شوند. پسرها مرتب و خوش برخورد و خوش‌مشرب جلوی کافه‌ها می‌ایستند و گپ می‌زنند و می‌خندند. جلفا آهن‌ربای اصفهان است. عصر از سراسر اصفهان با همه نوع تیپ و مشربی توش پیدا می‌شود. نصف بیشترشان می‌آیند برای تماشا. جاذبه گردشگری است خب. هم خودش هم اتمسفری که دارد. بوی قهوه، بوی عطر، بوی زندگی. رنگ زرد و قرمز کوچه، روی باز آدم‌ها، واقعا هم تماشا دارد. من خودم از کجا کوبانده‌ام آمده‌ام برای تماشا؟ موضوع پایین‌شهری و بالاشهری نیست، موضوع بالا پایین زندگی است. اقلیت دینی کنار هم اکثریت حیات‌بخشی را ساخته‌اند. توی تهران هم همین‌طور است. منطقه ارمنی‌نشین‌ها دلت را از داشتن همسایه خون‌گرم همیشه دم‌دست گرم می‌کند، محله یهودی‌نشین دلت را قرص می‌کند که در بی‌آزارترین و آرامترین محله تهرانی.
الان در جلفام. اصفهان همه چیزش خوب است جز راننده‌های تاکسی‌ش. نود و نه درصدشان قصد دارند تمام آنچه را که یک عمر نتوانسته‌اند به دست بیاورند از تو بگیرند. به رانندهه گفتم: آقا هر چی پول توی جیبم هست بدهم برای این یک کورس راه راضی می‌شوی؟
گفت: پولت را به رخ می‌کشی، بچه‌تهرون؟
گفتم: نه والا. همچین با آدم برای کرایه تاکسی تا می‌کنید که آدم استرس می‌گیرد. خب الان این مسیر واقعا کرابه‌اش سیصد تومن بیشتر است؟ نیست دیگر. چرا دوقدم راه را می‌گویی چهار تومن؟ کرایه تاکسی‌ش سیصد تومن است. از اینجا تا دم زاینده‌رود.
پیاده شدم. پیاده رفتم. اتوبوس  سوار شدم. راحت. ایستادم توی صف، تاکسی سوار شدم، انگار اصفهانی‌ام. باید اسم قدیم محله‌ها و خیابان‌ها را حفظ کنم، همین که بگویی "انقلاب" یعنی غریبه‌ای.
در یادداشت‌های بعدی، اسم قدیمی محله‌ها و راهکارهای فرار از پیاده شدن کرایه تاکسی زیاد را می‌نویسم.


+ مسافر غیر کوچولو

مسافر غیر کوچولو - 1

از تهران می‌روم. همیشه دلم می‌خواسته از تهران بروم. اما دوستش دارم. نمی‌شود. نمی‌توانم. بارها توی شهرهای شمال، کیش، اصفهان و روستاهای دور و بر تهران دنبال خانه گشته‌ام. خانه هم پیدا کرده‌ام. اما آمده‌ام تهران که جمع کنم و بروم و... که هرگز از جام جُنب نخورده‌ام. در ضمن جُنب درست است نه جُم. ما جنب می‌خوریم و می‌جنبیم، جم نمی‌خوریم. عدل هم درست است نه اد. این دوتا را می‌خواستم بگویم وقت نمی‌شد، گفتم لابه‌لای این حرف‌ها بگویم. عدل حالا که دارم از تهران می‌کنم باید بگویم. حالا که نمی‌شود از این شهر و این درهم‌تنیدگی زندگی‌ها و کارها کند، باید متارکه کرد. مادربزرگم هم می‌گفت دوری و سفر دل مرد و زن را برای هم تنگ می‌کند، دوباره عاشق‌شان می‌کند. باید بروم. دوری کنم. تا دلم را به دست آورد. تا مهربانی کند، ناز کند، چراغ‌های خیابان‌هاش را برام روشن کند، سر و روی کوچه‌هاش را برام آب و جارو کند. باید دوری کنم و دوستی.
اگر بشود هر ماه هفت هشت روز در جای دیگری خواهم بود، یعنی می‌شود؟ یعنی پای رفتن و دل برگشتن خواهم داشت؟ باید بشود. باید بروم. هر جایی غیر از تهران. یا باید رفت پیش دکتر و قرص ضد افسردگی خورد یا باید رفت سفر و غذاهای رنگی خورد. باید کاری کرد که تصویر هر روزه عوض شود. باید آلودگی هوا و بی‌حوصلگی و عزم راسخ برای نوشتن کار نیمه‌:کاره را بهانه کرد؟ هم بله. هم نه. شاید عوض کردن آب و هوا کله را برای نوشتن و کار کردن راه بیندازد. اما رفتن که بهانه نمی‌خواهد. باید بلند شوم و بروم.
الان شارژر لپ‌تاپ را برداشتم و سیمش را پیچیدم دورش، حالا می‌گذارمش توی زیپ کناری. حالا باید یک جمله دیگر بنویسم و لپ‌تاپ را خاموش کنم و درش را ببندم و بروم دم در، به راننده بگویم: «تهران را به شما می‌سپارم تا برگردم.»
امشب چشم‌هام را روی تهران می‌بندم و فردا به اصفهان باز می‌کنم. به جلفا. به خوش‌ترین جا برای زندگی، حتا اگر این زندگی هفت‌روزه باشد. 

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود...

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود. مردم برای زیارت اهل قبور می‌آیند به صفحه‌ی آن مرحوم سر می‌زنند. فیس‌بوک علاوه بر گزینه لایک، پس از فوت فرد گزینه‌های انگشت اشاره به معنای ضربه زدن روی سنگ قبر و گزینه فاتحه را اضافه خواهد کرد.
آدم‌ها می‌روند و دیوار و صفحه‌شان می‌ماند. کم کم کسی سر نمی‌زند به‌شان. سالی یک‌بار برای سالروز مرگ و یک‌بار برای تولدش می‌آیند.
پس از مرگ، به جای پوک کردن، گزینه شمع اضافه خواهد شد و می‌توان برای آن مرحوم شمع روشن کرد.
صندوق پستی مرحوم پر از نامه‌هایی خواهد شد که هنگام حیاتش دیگران از گفتن چنان‌حرف‌هایی به او ابا داشته‌اند.
دیگر آن مرحوم به خواب ما نمی‌آید، اگر حرف، عکس یا چیزی داشته باشد ما را پس از مرگش تگ خواهد کرد.
و آن روز فرا خواهد رسید.

- پیش‌بینی‌های نوسترادومین (نوستراداموس سابق)

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 25

وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی خاطر یکی را می‌خواهد
می‌گوید خاطرم نیست
وقتی دستش تو را کم می‌آورد
می‌گوید نمی‌توانم حتا کمکی به خودم کنم. دستم خالی است
وقتی می‌خواهد بگوید لعنتی. عوضی. عوضی
می‌گوید باید خاک گلدان‌ها را عوض کنم
توی عکس به هوا می‌پرد که صورتش تار شود و معلوم نشود که گریسته است تا بعد بگوید عکس را بی‌هوا گرفته‌اند
نرسیده به فرودگاه دلقک تمام‌عیاری است که یک ماشین را می‌خنداند
در راه برگشت سوار نعش‌کش است
شیشه را پایین می‌کشد که خاک مرده از ماشین بپرد
تا سرش باد بخورد
و باد، این دروغگوی لعنتی، هیچ کس را با خود نبرد
همه را همین فرودگاه بلعیده است
باید این موضوع را به ناشر کتاب‌های فروغ بگویم
همین مرد ساده‌لوح
وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی خاطر یکی را می‌خواهد
می‌گوید خاطرم نیست
وقتی می‌خواهد بمانی خودش می‌رود
وقتی می‌خواهد برود باز می‌گردد
وقتی می‌خواهد برسی تو را می‌رساند
وقتی می‌خواهد برسد حرکت نمی‌کند که جا بماند
وقتی می‌خواهد بمیرد زندگی می‌کند
وقتی می‌خندد غمگین است
وقتی حرف دارد
می‌گوید چه خبر
نه. خبری نیست
بیا همین را تیتر یک کنیم
مردی که جای کلمه‌ها را عوض می‌کند تا تو را با دنیا عوض نکرده باشد
مردی که از خیر اصول خبرنویسی می‌گذرد
و خبری را که باید در صفحه حوادث منتشر کند
پله پله زیر هم می‌نویسد
تا تو را سرگرم کند و بعد
این هم سوتیتر
با نتیجه‌گیری سیاسی که همه چیز زیر سر دولت است
خواننده را فریب می‌دهد
که با یادداشتی تحلیلی روبه‌روست
که نفهمند نویسنده تحلیل رفته است

حرفش را در دهان پیرمردی سالخورده در آسایشگاه می‌گذارد که در گزارشی برای صفحه اجتماعی می‌گوید دلش به قرص‌های آرام‌بخش قرص است

نه. این‌ها همه دست انداختن تو نیست
مردی که دستش به جایی بند نیست
فقط با کلمات بازی می‌کند
و جای کلمه‌ها را عوض می‌کند
که ایهام این حرف‌ها
تیتر یک بی‌بی‌سی را تحت الشعاع قرار دهد
و تحلیل‌گران خیال کنند با متنی پیچیده رو به رو هستند
و ماست‌ها را کیسه  کنند
این هم تیتر صفحه اقتصادی
و با چاپ عکسی از کیسه‌خواب دونفره‌ای که شبیه سرطان پستان خالی‌اش کرده‌اند
جای خالی تو را به مردم نشان دهد
که مردم بترسند اگر مهاجرت کنند
بعد از این‌که مطمئن شوند آن‌ها کمربندها را بسته‌اند
کسانی را که برای بدرقه به فرودگاه می‌آیند
به دیوانه‌خانه می‌برند
و این شایعه نیست
وگرنه در ستون شنیده‌ها و اخبار غیر موثق منتشر می‌شد
مثلا یکی‌ش همان مردی که اول گزارش گفتیم
وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی می‌خواهد بگوید لعنتی. عوضی. عوضی
می‌گوید باید خاک گلدان‌ها را عوض کنم
وقتی می‌خواهد بگوید تو با هواپیما پریده‌ای
می‌گوید زیاده‌روی کرده‌ام باید شیشه را پایین بکشم باد به سرم بخورد بلکه بپری
و این اشتباه لفظی نیست
چون مقصود نویسنده نامشخص است
و دانستیم که وقتی می‌خواهد حرفی را بزند نمی‌زند

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

روایت خنده‌داری از خاورمیانه

مرگم از راه رسیده
مدت‌هاست
سایه به سایه دنبالشم
شانه خالی می‌کند
راه کج می‌کند
خودش را به کوچه علی‌چپ می‌زند
می‌چرخد در خیابان‌ها
می‌لغزد انگار مست است
هی مرگ چرا دست نمی‌جنبانی؟
می‌خندد می‌خندد
نه خنده‌ای وهم‌انگیز
خنده‌ای خنده‌دار
که من را به گریه می‌اندازد
هی، لعنتی چرا دست نمی‌جنبانی؟
مرگ می‌خندد
از زمین تکه روزنامه‌ای برمی‌دارد
می‌خندد
روزنامه را نگاه می‌کنم
می‌خندد
کثافت، لعنتی، چرا دست نمی‌جنبانی؟
می‌خندد...
من کارم را فراموش کرده‌ام
می‌خندد
دستم می‌لرزد
می‌خندد از خنده تا می‌شود می‌خندد
کاری از من در خاورمیانه برنمی‌آید
شما که به مرگ طبیعی نمی‌میرید
می‌خندد
بنشین، تا هزار بشمار، بگذار بمبی می‌خندد جایی منفجر شود می‌خندد تا به هوا می‌خندد بروی
این‌قدر می‌خندد که بمبی منفجر می‌شود
نمردی؟
می‌خندد
می‌میری
می‌خندد
کسی به سویم می‌آید آغوشش را باز می‌کند می‌خندم بغلم می‌گیرد می‌خندم در چشم‌هام زل می‌زند می‌خندم ضامن را می‌کشد می‌انتحاردم، خنده ندارد اما نمی‌دانم چرا می‌خندم

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۲

مساله در




دیروز یک نفر تعریف کرد وقتی مهمان خارجی‌شان می‌خواسته از ایران برود و برگردد به کشور خودش، آخرین حرفش توی فرودگاه این بوده: «فرهنگ شما ایرانیان بود بسیار نایس. اما من نفهمید، ایرانی‌ها چرا ترسید از در؟»

مساله این است. واقعا چرا ما از در می‌ترسیم؟

مرحله اول: پا
توجه کرده‌اید به در که می‌رسیم پا سست می‌کنیم و این پا آن پا می‌کنیم که همراه‌مان پا پیش بگذارد و زودتر برسد به در و از در رد بشود. اگر او هم پا سست کند داستان شروع می‌شود. یعنی می‌رویم توی مرحله بفرما.

مرحله دوم: بفرما
وقتی دو ایرانی با هم به در می‌رسند حالات زیر پیش می‌آید:
: بفرما ممد جون.
- نه به جون شما. مگه می‌ذارم؟ اول شما. بزرگتری گفتند کوچکتری گفتند. برو برو... تعارف نکن جون ممد، داش رضا.

مرحله سوم: این تن بمیره
- ممد جون این تن بمیره اول شما بفرما تو. (و همزمان شروع می‌کند به هول دادن ممد جون)
در حالی که چهارچوب در را گرفته و جلوی هول دادن و فشار داش رضا مقاومت می‌کند تا از جا کنده نشود: ممد جون، مگه از رو نعش تو رد شم که اول من برم.

مرحله چهارم: راستی
داش رضا: اصلا ممد جون، همه این حرفا درست، ولی شما دست راستی. باید اول بری.
و با این جمله کل معادله را تغییر می‌دهد. حالا ممد جون تلاش می‌کند تا از سمت چپ داش رضا خارج شود و بیاید این‌طرف.

مرحله پنجم: چپی
ممد جون: ببین داش رضا، من اصلا دست چپ و راستم رو نمی‌شناسم. بیا برو تو.
داش رضا: شما با این همه سابقه سیاسی چطور چپ و راست رو از هم تشخیص نمی‌دهی؟
ممد جون: برای ماها، فرق سیاست با در این است که وقتی به در می‌رسیم تلاش می‌کنیم همه زودتر از ما بروند تو، اما توی سیاست، قلم پای طرف را خُرد می‌کنیم اگر بخواهد ما را دور بزند.

مرحله ششم: بزرگی
ممد جون: آقا بزرگتری گفتند کوچکتری گفتند.
داش رضا: یعنی من بزرگترم اول از در رد بشوم تو مطمئن شوی توش گیر نمی‌کنم؟

مرحله هفتم: پیگیری
ممد جون: شما خودت با زبان خوش کوتاه نمی‌آی انگار. من مجبورم (تلفن را از جیبش در می‌آورد) زنگ بزنم 110 بیاید.

مرحله هشتم: بازی پیچیده می‌شود
در این لحظه دونفر از دوستان از راه می‌رسند و بازی را پیچیده می‌کنند. ممکن است دوساعت طول بکشد که مردم از در رد شوند.

دربازی
دربازی یا در گروهی یا Door Group از بازی‌های قدیمی ایرانیان است. در این بازی بر خلاف زندگی واقعی که همه سعی می‌کنند هم را دور بزنند، افراد دور هم می‌چرخند تا آن یکی از در رد شود. اولین نفری که از در برود تو، بازنده محسوب می‌شود و تا آخر روز با سرشکستگی زندگی خواهد کرد.

صدای در
در همه جای دنیا در صدایی شبیه این دارد: قییییژژژژژژژ.
در ایران صدای در این است: بووووووووووو. و بعد دهانش را باز می‌کند و آدم را می‌خورد.

جنایت دری
دو نفر که از بچگی با هم دوست بودند سر مساله رد شدن از در با هم دعواشان شد و یکی آن یکی را کشت.

راهکار دری
شورای شهر تصویب کرد برای حل مساله در، شهرداری حق ندارد به ساختمان‌هایی که در دارند پایان کار بدهد.

درگیری
آیا این گیری که ما با در داریم نشانه‌ای از این است که ما درگیریم؟

خوددرگیری
: پس مهربان کو؟
- هیچی دوساعته ایستاده جلوی در. معلوم نیست به خودش یا کودک درونش یا ... تعارف می‌زند که اول آن‌ها بیایند تو. فکر کنم خوددرگیری پیدا کرده.

در تاخیری
آیا در وسیله‌ای تاخیری محسوب می‌شود و نمی‌گذارد ما به کارهای‌مان زود برسیم؟

در تاریخی
آیا اگر این‌قدر جلوی در معطل نمی‌شدیم همه چیز حل بود؟ آیا باعث عقب‌ماندگی تاریخی‌مان در بوده است؟

سیاست دری

البته بهترین راهکار برای مساله در را سیاستمداران پیدا کرده‌اند. آن‌ها چون نمی‌ترسند به راحتی دودر می‌کنند در نتیجه مثل مردم عادی از در نمی‌ترسند.

روزنامه شرق
منبع عکس: اینجا

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

دارم بلند فکر می‌کنم – 8

دهه شصت در خانه را باز می‌کردم بچه‌ها را ببینم.
دهه هفتاد پنجره را باز می‌کردم همسایه‌ها را ببینم.
دهه هشتاد موبایل را باز می‌کردم همکاران را ببینم.
دهه نود فیس‌بوک را باز می‌کنم شما را ببینم.
دهه بعدی فکر کنم این‌قدر باز شده باشیم که... که هیچی دیگر، کاری‌ش نشود کرد.

 + دارم بلند فکر می‌کنم 

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصلاح عامیانه - 25

خوابم نمی‌آید
خوابم نمی‌برد
اعتصاب کرده و من روی تخت سرگردان مانده‌ام

یک‌بار خواب به خواب می‌روم
و در خواب تمام مردم جهان می‌چرخم
پشت پلک آدم‌ها را می‌بوسم
و پیامبر خواب‌ها و رویاها خواهم شد
پیامبری با کتابی که فرامینش را پشت پلک‌ها نوشته است

یک‌بار خواب به خواب می‌روم
تا به خواب تو برسم
تا ببینم که چه خوابی برایم دیده‌ای

خودت را به خواب نزن
پلکت می‌پرد
کفش‌هایت هی جفت می‌شود
خواب دیده‌ای که کسی می‌آید
باید پشت پلکت را ببوسم

باید از تخت پیاده شوم

این اتاق خواب، ایستگاه متروکه‌ای است
و هیچ مسافری در آن به جایی نمی‌رسد

باید از تخت پیاده شوم
به کاناپه هجرت کنم
و تخت بخوابم


شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۲

ماجرای قدیمی گنجشک که آمد آب بخوره افتاد تو حوضک


خب بچه‌های عزیز، قبل‌تر ماجرای قدیمی «شنل‌قرمزی و آقاگرگه»، ماجرای قدیمی «مادر شنگول و منگول و باباشان که حقش خورده شد» و ماجرای قدیمی «خر و پدر و پسر» را برایتان تعریف کردم. امروز ماجرای قدیمی لی‌لی‌حوضک را بخوانید:

ماجرا چی بود؟
ماجرا از این قرار بود که لی‌لی لی‌لی‌حوضک گنجشک آمد آب بخوره، فهمید براش پاپوش درست کردند، برای همین مدتی ازش خبری نشد و همه نگران شدند. وقتی خانواده گنجشک پرس‌وجو کردند متوجه شدند گنجشک که لی‌لی لی‌لی‌حوضک رفته بود آب بخوره، تحت‌الحفظ افتاده است تو حوضک.
اولی گفت: من می‌روم درش می‌آورم.
منتها خودش به دلیل چت‌کردن با گنجشک افتاد تو حوضک تا تکلیفش مشخص شود.
دومی گفت: من می‌روم سند می‌گذارم و درش می‌آورم.
منتها چون سند نداشت حرفش هم سندیت نداشت برای همین او هم افتاد توی حوضک.
سومی گفت: من آشنا دارم و درش می‌آورم.
منتها وقتی زنگ زد به آشنایش متوجه شد آشنایش هم افتاده توی حوضک.
چهارمی گفت: من چطوری درش بیارم؟ هووووم... چطوره صفحه توی فیس‌بوک درست کنم؟
منتها لایک‌خورش بالا نبود. آخر کی می‌آید صفحه یک گنجشک ناشناس را که آمده لی‌لی لی‌لی‌حوضک آب بخورد و افتاده تو حوضک را لایک کند؟
پنجمی گفت: کی مونده و کی مونده؟ من‌من کله‌گنده.
منتها دید دوره کله‌گنده‌ها گذشته و کله‌گنده‌ها افتادند تو حوضک. بعد موج عجیبی درست شد که کله‌گنده هم مگر می‌افتد تو حوضک؟ برای همین شد تیتر اول اخبار.
اینطوری شد که گنجشک بیچاره که رفته بود لی‌لی لی‌لی‌حوضک آب بخورد افتاده بود تو حوضک در بایکوت خبری ماند و پرهاش سفید شد و تبدیل شد به کبوتر و یک‌روز پر کشید و رفت. پایان.

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 24

کاری از دست باغچه هم برنمی‌آید
این بنا قدیمی است
و هر بار که تو در را محکم ببندی
چیزی از زهوار درها
چیزی از گچ روی دیوار
چیزی درون من
چیزی درون خانه
فرو می‌ریزد

سر فرو برده‌ام در لاک خودم
شبیه لاک‌پشت پیر توی باغچه

هر دو منتظریم زمستان از راه برسد
به خوابی طولانی فرو برویم و به مرگ طبیعی زندگی کنیم

این خوابی است که تو برای من و لاک‌پشت دیده‌ای

سرم را به لاک لاک‌پشت فرو می‌برم
لاک‌پشت پیر سر از کارم درنمی‌آورد
خودش را به خواب زمستانی می‌زند

هر بار چیزی فرو می‌ریزد تو می‌گویی چیزی نیست
مشکل ما همین است که تو به تاریخ می‌خندی
وگرنه این‌که خنده ندارد وقتی می‌گویم
اتحاد جماهیر شوروی هم در صبحی پاییزی با کوبیدن محکم دری
به سمت فروپاشی لغزید
و تو می‌گویی این‌که چیزی نیست
می‌خندی و
در را محکم می‌بندی
و نمی‌بینی که چیزی در خانه چیزی در من که خرابی از حد
که من از درون فروپاشیده‌ام


سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 23

این چشم‌ها چشم از تو برنمی‌دارند
چشم در برابر چشم
این فرمانی قدیمی است

این دست‌ها
کتاب‌های قدیمی را خدا می‌داند چندهزاربار ورق زده‌اند
که فرمانی دیگر بیابند، فرمانی قدیمی‌تر که فراموش شده است
فرمان یازدهم؛ دست در برابر دست، در دست هم،
دستم را بگیر
این فرمانی آسمانی است
تا خدا به خودش دست‌مریزاد بگوید

باید جایی از قلم افتاده باشد، فرمانی دیگر
فرمانی‌ که انسانی‌تر است

فرمانی که فراموشی‌ش سبب شده ما همدیگر را فراموش کنیم
این سیب
میوه درخت دانایی نیست
دانایی من به قیمت فراموش کردن توست
دست نگه دار
نگذار تاریخ تکرار شود

این لب‌ها
مدام زیر لب دعا می‌کنند
فرمان آخر را چه کسی پاک کرده است؟

فرمانی که دستور می‌دهد لب در برابر لب

دست‌هایی در کار است
که امروز
لب بر لب
لبالب از نافرمانی است

بیا، فرمانی قدیمی را در گوشت می‌خواهم زمزمه کنم
گوشت را نزدیک بیار
ببین
این دم اهورایی نیست
اما از رازی باخبر است
و بلد است تو را دوباره زنده کند

مرا ببوس
به تو فرمان می‌دهم



یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و سهراب سپهری

پدرم وقتی مرد
شاعرها
همه پاسبان شده بودند و البته دلایل فلسفی خاصی هم داشتند :|

از: ما


پدرم وقتی مرد
پاسبان‌ها همه شاعر بودند

از: سهراب سپهری


 + ادبیات تطبیقی

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 22

من کاملا طبیعی به نظر می‌رسم
مثل این گل‌های لب این پنجره
مثل این میوه‌های روی این میز
مثل این لبخند روی لب این گارسن
مثل وقتی این ماءالشعیر بی‌الکل توی این لیوان کف می‌کند
مثل این دوستت دارم که مثل این گل‌ها این میوه‌ها نمی‌پلاسد
و از دهانی به گوشی دیگر، از گوشی که در است به گوشی که دروازه است به دهانی دیگر منتقل می‌شود
مثل این شعر که بوی پلاستیک می‌دهد


ما همه طبیعی به نظر می‌رسیم

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 23

گفتیم و هزاربار گفتیم
گفتیم درد داریم دردمندیم
گفتیم کارد به استخوان رسیده
گفتیم درد امان از ما بریده
گفتیم درد جان به لب‌مان آورده
گفتیم درد به خاک سیاه‌مان نشانده

خندیدند و هزاربار خندیدند خندیدند و هزاربار خندیدند خندیدند و هزاربار خندیدند
می‌گفتند خنده بر هر درد بی‌درمان دواست

اسفند 89

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲

ترس از بی‌ترسی



دهه سرخوردگی و دهه گلدکوئستی در نگاه به فیلم دربند

فیلم دربند فیلم جوانان این دهه است همان‌طور که فیلم نفس عمیق(هر دو ساخته پرویز شهبازی) فیلم دهه ما بود، وقتی که جوان بودیم. آن دوره، نسلی که - امروز من به آن راحت‌تر می‌توانم نگاه می‌کنم - نسل سرخوردگی بود. نسل ته خط. نسل بی‌تفاوتی. من سرخورده، ته خط، بی‌تفاوت بودم. نسل هر چه پیش آید خوش آید. یا حتا اگر پیش هم نیامد نیامد. ما نفس عمیق نمی‌کشیدیم، دم و بازدم‌مان فعلی اجباری بود و اجبار برای ما یعنی جبری که ما را به تغییر، به انگیزه، به امید، به زندگی بی‌تفاوت کرده بود. بدمان نمی‌آمد جایی، مثلا در جاده چالوس، جلوی سد، کسی – هر کسی جز خودمان – فرمان را بچرخاند و بازی تمام شود. شاید فرصتی برای نفس عمیق، در آن لحظات آخر، برای تماشای چیزی به غیر از زندگی، در زیر حجم قیراندود آب، فراهم می‌شد.
دربند اما فیلم جوانان دیگری است. فیلم نسل گلدکوئستی. جوانانی نه به بی‌انگیزگی آن دهه، که درست در مقابل آن ایستاده‌اند - انگار. ما میلی به تماشای جهان نداشتیم و اینان میل به تماشای همه جهان دارند. ما حوصله دنیا را نداشتیم و اینان می‌خواهند دنیا را به زیر چنگ درآورند. این همه سفر در این دهه و آن همه حذر در آن دهه قابل تامل است. از آن نسل، جز استثناءها، هر که پاش به مسافرت باز شد، در این دهه بود.
این نسل ولی خاطراتش با ادبیاتی غیر از خاطرات ما شکل می‌گیرد. در آن دهه سفر به استانبول سفر به قندهار بود و این دهه سفر به استانبول آغاز راه است برای دیدن جهان. اما، این دهه، جهان را به یکباره می‌خواهد؛ مثل همان عطش و رقابتی که در فرستادن فرم‌های لاتاری است، می‌خواهد یک‌دفعه قرعه را برنده شود، یک‌دفعه نامش دربیاید و اسب مراد را سوار شود و د برو که رفتیم.
در فیلم دربند، هم سحر (با بازی پگاه آهنگرانی) که زندگی مزخرفی دارد و کم آورده است، دورخیز کرده تا یک‌باره با دست و پا کردن مدارک تقلبی از کشور برود و بخت خود را جای دیگر بیازماید. مثل درآوردن غده سرطانی که حتا اگر منجر به مرگ شود انگیزه و امید ایجاد می‌کند. بی‌میلی آدم‌های نفس عمیق در سر کردن زندگی، در دربند به میلی هراسناک برای هر طور سر کردن آن تبدیل شده، هر روز به شکلی و این تنوع حتا به هر قیمتی.
نازنین دربند (با بازی نازنین بیاتی) دختری است که در نظر اول دختری معصوم و ساده به نمایش گذاشته می‌شود، اما با ورودش به دنیای دختر عطرفروش، دستش رو می‌شود که مسحور سحر و مجذوب تفاوت زندگی و سرخوشی و ساده‌گیری او است، وقتی در گوشه و کنار زندگی او سرک می‌کشد. مواجهه نازنین با اولین رنگ و لعاب زندگی شهری در خانه سحر شکل می‌گیرد، مواجهه‌ای که پای او را در مسیر مشخص از پیش تعیین‌شده‌اش برای کسب جایگاه پزشکی – که از نظر نظام کاستی و طبقاتی در بالادست جامعه قرار دارد – سست می‌کند. نازنین نیز به نظر میل به جهشی یک‌دفعه‌ای دارد. وقتی زیپ کیف و چمدان سحر را به سر جای اولش برمی‌گرداند تا همه چی عادی جلوه کند، وقتی می‌بیند کلید خانه‌ای را که شریک است همه دارند، وقتی از خانه اشتراکی بیرون می‌زند و فرصت رفتن دارد، وقتی خوابگاهش مهیا شده، بی‌هیچ دلیل موجهی، و به نظر فقط از سر کنجکاوی و این‌که رهایی زندگی سحر زیر دندانش مزه کرده، از رفتن منصرف می‌شود و چمدان نبسته را دوباره باز می‌کند. او نیز به نظر می‌خواهد یک‌باره برنده قرعه‌کشی خوشبخترین فرد سال شود.
پذیرفتن دردسری که از ابتدایش معلوم است، یعنی امضا کردن سفته‌هایی برای ضمانت رهایی سحر، همان‌قدر ابهلانه به نظر می‌رسد که ماندن نازنین در خانه پرراز و رمز سحر. اما این بلاهت نیست، انتخابی آگاهانه است. مثل قمار کردن فردی بازنده که هر بار بانک خودش را می‌خواند به این امید که بانک را از روی زمین جمع کند.
عاشق دلباخته فیلم، پسر مرد شاکی خصوصی نازنین همان مردی که بانی درماندگی سحر است، نیز به نظر منتظر پیروزی گلدکوئستی است. او که عاشقانه به نازنین چشم می‌دوزد هرگز تلاشی برای به دست آوردن عشقش نمی‌کند و آن‌گاه که نازنین در فلاکت و عجز کامل قرار دارد، چون سوپرمن از راه می‌رسد تا او راه نجات دهد. همان‌طور که نازنین توقع دارد با ماندن در خانه سحر، زندگی‌اش را کیفیتی دیگر ببخشد، یا همان‌طور که توقع دارد با ضامن شدن برای سحر تبدیل به قهرمانی شود که همه، از جمله سحر که دیگران در کاسه‌اش گذاشته‌اند، به او افتخار کنند و شمع محفلش کنند، پسر عاشق‌پیشه و دلباخته ما نیز توقع دارد وقتی شبیه سوپرمن و زورو هنگام مشکلات از راه می‌رسد، دخترک یک‌دل نه صددل عاشقش شود. دستش را بگیرد و با لبخندی عشقش را بپذیرد. اما نازنین عاشقش نمی‌شود، او درمانده و مفلوک‌تر از آن است که قبول کند از تبدیل شدن به یک قهرمان که به داد سحر رسیده، یک قهرمان به دادش برسد و او را نجات دهد. از ماشین پیاده می‌شود تا پسر عاشق‌پیشه فرمان را به سمتی بچرخاند که در سد کرج مسیر نفس عمیق بیفتد، اما سدی در کار نیست، تصادفی آنی حتا فرصت تماشای سیاهی را نمی‌دهد و بازی تمام می‌شود.

همه منتظر جواب برنده شدن در لاتاری، جور شدن اقامت، خوشبختی گلدکوئستی و هیرو شدن در بازی هستند، بی‌آنکه بازی را درست انجام داده باشند. بی‌آنکه بدانند این بازی بازی قارچ‌خور نیست و هر جا اشتباه بازی کنند گیم اور می‌شوند. و آدم‌های دربند نیز شبیه آدم‌های نفس عمیق فاقد یک چیز هستند؛ ترس. ترس از بی‌ترسی وا دادن، باختن و مرگ.

منتشرشده در روزنامه شرق.