Friday، December 28، 2007
Wednesday، December 26، 2007
پاپانوئل به کی چی میده؟ (متن کامل!)
(میدانم خیلی اسمهای اصلی که خودم هم دوست دارمشان در این فهرست نیست. پوزش فراوان. دلیل هم تنها نسیان در لحظه و خستگی ناشی از ردیف کردن این اسامی است. به حتم لیست با یادآوری شما تکمیلتر خواهد شد.)
پاپانوئل در نامهای محرمانه لیست زیر را در اختیار من قرار داده که من هم آن را به صورت محرمانه و کاملا یواشکی در اختیار شما قرار میدهم. در این لیست پاپانوئل صراحتا اعلام کرده که با مسوولیت محدود، در جوراب چهکسی چهچیزی میگذارد. در ضمن اگر اسم شما در لیست نیست ناراحت نشوید، خبر بدهید تا از پاپانوئل بپرسیم:
پاپانوئل در نامهای محرمانه لیست زیر را در اختیار من قرار داده که من هم آن را به صورت محرمانه و کاملا یواشکی در اختیار شما قرار میدهم. در این لیست پاپانوئل صراحتا اعلام کرده که با مسوولیت محدود، در جوراب چهکسی چهچیزی میگذارد. در ضمن اگر اسم شما در لیست نیست ناراحت نشوید، خبر بدهید تا از پاپانوئل بپرسیم:
***
سیاسیون:
هاشمی رفسنجانی: یک دفتر 100 برگ خط دار. برای ادامهی خاطرهنویسی.
سید محمد خاتمی: میلیونها رای را در جوراب خاتمی میریزد. چون یک جوراب کم است در آن یکی هم میریزد. اما جا کم میآورد پس خاتمی را از خواب بیدار میکند و میگوید سید دامن عبایت را بیاور بالا و اینها را بگیر. خاتمی هم خوابآلود قولهایی میدهد صبح که از خواب بیدار میشود نظریه گفتگوی پاپانوئلها - حاجی فیروزها را جدی میگیرد و اصلاحات را از اول شروع میکند، اما بعد از یک ربع ساعت تصمیم میگیرد سیاست سکوت را در پیش بگیرد.
محمود احمدینژاد: پاپانوئل ساعتها دنبال خانهی احمدینژاد میگردد اما احمدینژاد در خانه نیست. پاپانوئل زنگ میزند به الهام. الهام میگوید: آقا یا در مناطق محروم ایران است یا در مناطق محروم جهان. فعلا هم که مشرف به حج شدهاند. برای همین پاپانوئل هدیه احمدینژاد را میبرد به شهرستانهای دورافتاده ایران و جهان تا بین محرومین توزیع کند. در نتیجه از فردا محرومین با امید بیشتری منتظر نفت سر سفرهشان میشوند و زندگی خوبی را شروع میکنند.
وزیر ارشاد: پاپانوئل برگهی تقاضای مجوز کتابش را میگذارد در جوراب وزیر ارشاد. بیچاره فکر میکند این طوری توفیری میکند.
وزیر مخابرات: یک دکل تقویت کننده موبایل را میگذارد در جوراب وزیر مخابرات.
وزیر نفت: پاپانوئل از ترس این که پس فردا بگویند مافیای نفتی است هرگونه ارتباط با تشکیلات نفتی را تکذیب میکند.
وزیر اطلاعات: قبل از ورود به خانهی وزیر اطلاعات پاپانوئل غیب میشود. یک هفته بعد در یک گفتوگوی تلویزیونی اعلام میکند که به قصد جاسوسی وارد ایران شده است.
وزیر کشور: جوراب وزیر کشور فیلتر است. نمیتواند وارد شود.
وزیر کشور: جوراب وزیر کشور فیلتر است. نمیتواند وارد شود.
وزیر راه: وزیر راه تا پاپانوئل را میبیند میپرسد: در آسمان ایران با سورتمهات پرواز کردی؟ پاپانوئل میگوید: بله. وزیر راه میگوید: برو کلک! سابقه ندارد در ایران یک پرواز بدون سقوط و تاخیر به مقصد برسد!
ناطق نوری: لبنیات کاله را در جورابش میگذارد.
ناطق نوری: لبنیات کاله را در جورابش میگذارد.
الهام: هدیه را اشتباه آورده و به درد غلامحسین نمیخورد، پس میرود تا سال دیگر.
هاشمی ثمره: هدیهای به ذهنش نمیرسد تا برای هاشمی، ثمره بیاورد.
آیت الله حسنی: یک کلاشینکف و یک بیل و یک سبد سیبزمینی.
قالیباف: پاپانوئل یک گلوله به سمت قالیباف شلیک میکند. قالیباف میپرسد: چرا بهم تیر زدی!؟ پاپانوئل میگوید: آخه دیدم فعلا سیبل شدی همه تیرهایشان را به سمت تو شلیک میکنند...
محمدعلی ابطحی: در جوراب ابطحی یک کامنت میگذارد.
کروبی: کروبی را از خواب بیدار میکند. کروبی دو دستی میزند بر فرق سرش و میگوید: دیدی باز خواب ماندم رایهایم را آب برد.
زم: یک قرمز وینیستونی پررنگ.
محسن رضایی: خبرهای خانوادگی.
فاطمه رجبی: پاپانوئل با خواندن مقالهای که فاطمهخانم در اینترنت منتشر کرده، علاوه بر آموختن چند صفت آبنکشیده و عبرتآموز، تصمیم میگیرد از خیر این یکی بگذرد.
فاطمه رجبی: پاپانوئل با خواندن مقالهای که فاطمهخانم در اینترنت منتشر کرده، علاوه بر آموختن چند صفت آبنکشیده و عبرتآموز، تصمیم میگیرد از خیر این یکی بگذرد.
حداد عادل: حداد میکروفون پاپانوئل را قطع میکند. پاپانوئل هم پشت دیوار شیشهای مجلس چمباتمه میزند.
باهنر: پاپانوئل چون میداند باهنر هم مثل حداد عادل کار خودش را میکند، میرود رد کارش.
اعلمی: اعلمی را بیدار میکند و میگوید پا شو پدر جان جورابت را پات کن.
عشرت شایق: پاپانوئل به من گفت به ایشان سلام برسانم و بگویم پاپانوئل نطقها را مطالعه کرده صلاح دیده فقط سلام برساند.
حذفیون:
مفسدین اقتصادی: اسامیشان را میگذارد در جورابهایشان که یادشان نرود اسمشان چه بوده.
دانشجویان زندانی: هدیهاش را بر میگرداند. چون با توجه به نطقهای بینالمللی میفهمد در ایران دانشجوی زندانی نداریم.
فعالین حقوق برابر زن و مرد: ای بابا! مگر حقوق نابرابر هم داریم که برای برابر کردنش فعال داشته باشیم!؟
همجنسگراها: هدیهاش را بر میگرداند. چون با توجه به نطقهای بینالمللی میفهمد در ایران همجنسگرا نداریم.
همجنسگراها: هدیهاش را بر میگرداند. چون با توجه به نطقهای بینالمللی میفهمد در ایران همجنسگرا نداریم.
معترضیون:
ماشاا... شمسالواعظین: در جوراب شمسالواعظین تحصن میکند.
مسعود بهنود: جای هدیه از بهنود میپرسد: خدائیش تو از ناصرالدینشاه هم خاطره داری!؟
اکبر گنجی: پاپانوئل گنجی را در کت و شلوار نمیشناسد.
مسعود بهنود: جای هدیه از بهنود میپرسد: خدائیش تو از ناصرالدینشاه هم خاطره داری!؟
اکبر گنجی: پاپانوئل گنجی را در کت و شلوار نمیشناسد.
کاریکاتوریستیون:
توکا نیستانی: یک مداد. یک میز دنج در یک کافه. یک قهوهی تلخ.
کامبیز درمبخش: یک عالم کاغذ سفید برای طراحی و کاریکاتور و یک کتاب.
کامبیز درمبخش: یک عالم کاغذ سفید برای طراحی و کاریکاتور و یک کتاب.
بزرگمهر حسینپور: حسینپور یکدفعه از جورابش میپرد بیرون و کاریکاتور پاپانوئل را میدهد دستش.
نیکآهنگ کوثر: بلیط یک طرفه به ایران.
مانا نیستانی: حشرهکش.
حسن کریمزاده: حسن را با دالاییلاما اشتباه میگیرد. هدیه را میبرد تبت تحویل میدهد.
بهرام عظیمی: بهرام را با رابینسون کرزوئه اشتباه میگیرد.
هادی حیدری: پاپانوئل در جوراب هادی چهل تا کامنت هم میگذارد که چرا هر چی کامنت میگذارم پابلیش نمیکنی!؟ یک هدیه هم از طرف من برای باران دختر هادی میگذارد.
اردشیر رستمی: اردشیر از خواب بیدار میشود برای پاپانوئل شعر میخواند و از سریال شهریار تعریف میکند. سال دیگر همین موقع، پاپانوئل قرار میشود در نقش بچگیهای هوشنگ ابتهاج در یک سریال تلویزیونی بازی کند.
خبرپراکنییون:
روزنامهی کیهان: برای ستون پیامهای تلفنی کیهان پیغام میگذارد.
خبرگزاری فارس: یک عکس میگذارد، اما یک ساعت بعد، از رو سایت برش میدارند و به جایش تصحیح خبر و عکس میروند.
روزنامهی اعتماد ملی: یک عکس تمام قد، یک عکس سه در چهار، یک عکس سهربعرخ، یک عکس پشتنویسی شده و ... همه و همه از کروبی.
نویسندگیون و شاعریون و مترجمیون:
صادق هدایت: پاپانوئل یک کتاب میدهد دست هدایت. میگوید: جان من این را امضا کن! میخواهم مشهور بشوم!
هوشنگ گلشیری: پاپانوئل یک جزوه میدهد دست گلشیری با نام؛ گلشیریسم!
احمد شاملو: به شاملو میگوید: آقا کاش تکلیف کتاب و تابلوهات را مشخص میکردی. نمیدانی آن پایین بین ورثه چه خبر است!
نیما یوشیج: از نیما میپرسد: این اتاق "داد و دود" دقیقا کجاست. یک کار کوچک داشتم!
مهدی اخوان ثالث: تابلویی را که نزدیک آرامگاه اخوان با موضوع سرویس بهداشتی و آرامگاه اخوان: بلیت سیصد تومان!، نصب کردهاند نشانش میدهد و میگوید: این که خوب است آقا! برو ببین اصلا نمیگذارند شاملو سنگ قبر داشته باشد.
غلامحسین ساعدی: یک آه میکشد پاپانوئل. میگوید حیف شد.
احمد محمود: زیراکس همسایهها.
نجف دریابندری: یک دستور آشپزی جدید.
محمود دولتآبادی: یک جایزه نوبل! (با مسوولیت کاملا محدود) بعد در گوشی میگوید: خدائیش من با جای خالی سلوچ حال کردم. کاش خودتم حال میکردی ... !
عباس کوثری: یک سور بز اساسی.
کاوه میرعباسی: پاپانوئل قسمتهایی از "خاطره دلبرکان غمگین من" را بلند بلند میخواند و میگوید: کاوه! خدائیش چرا گفتی رمان را کامل ترجمه کردی!؟
عباس معروفی: یک بلیت یکطرفه به ایران.
رضا سیدحسینی: یک دستت درد نکند جانانه.
سیامک گلشیری: از سیامک میپرسد شما زیر سایهی گلشیری هستید؟ جواب میشنود: پدر جان! من مدتهاست دارم حمام آفتاب میگیرم.
حسین سناپور: یک لیوان آب خنک. در گوشش هم میگوید: آقا جدی نگیر. میگذره.
بلقیس سلیمانی: دعوت به داوری. بلقیس هم قبول میکند.
علی خدایی: علی خدایی میگوید بشین گپ بزنیم. بعد از یک ساعت صدای قهقهههای پاپانوئل شنیده میشود.
یوسف علیخانی: با یوسف یک سیگار روشن میکند. میچسبد.
مهسا محبعلی: با یک دوربین دیجیتال میرود سراغش. سوژهی عکاسی خوب و مهربانیست مهسا محبعلی.
هادی مظفری: یک سبد پر از انار و سیب و احساس برای هادی مظفری میبرد.
پیمان هوشمندزاده: به پیمان میگوید: بیا یک "ها" بکشیم ببینیم برای کی بیشتر طول میکشد!
پدرام رضاییزاده: پاپانوئل با پدرام کلی حال میکند و ساعتها گپ میزنند.
علیرضا محمودی ایرانمهر: یک کاغذ میگذارد در جیب علیرضا. کاغذ حاوی سه داستانکوتاهکوتاه است برای شرکت در جایزهی کشف لحظه!
نسیبه فضلاللهی: پاپانوئل چون میترسد با نسیبه جروبحث کند، پول میدهد به او و میگوید: هرچه دوست داری برو خودت بخر!
هوشنگ گلشیری: پاپانوئل یک جزوه میدهد دست گلشیری با نام؛ گلشیریسم!
احمد شاملو: به شاملو میگوید: آقا کاش تکلیف کتاب و تابلوهات را مشخص میکردی. نمیدانی آن پایین بین ورثه چه خبر است!
نیما یوشیج: از نیما میپرسد: این اتاق "داد و دود" دقیقا کجاست. یک کار کوچک داشتم!
مهدی اخوان ثالث: تابلویی را که نزدیک آرامگاه اخوان با موضوع سرویس بهداشتی و آرامگاه اخوان: بلیت سیصد تومان!، نصب کردهاند نشانش میدهد و میگوید: این که خوب است آقا! برو ببین اصلا نمیگذارند شاملو سنگ قبر داشته باشد.
غلامحسین ساعدی: یک آه میکشد پاپانوئل. میگوید حیف شد.
احمد محمود: زیراکس همسایهها.
نجف دریابندری: یک دستور آشپزی جدید.
محمود دولتآبادی: یک جایزه نوبل! (با مسوولیت کاملا محدود) بعد در گوشی میگوید: خدائیش من با جای خالی سلوچ حال کردم. کاش خودتم حال میکردی ... !
عباس کوثری: یک سور بز اساسی.
کاوه میرعباسی: پاپانوئل قسمتهایی از "خاطره دلبرکان غمگین من" را بلند بلند میخواند و میگوید: کاوه! خدائیش چرا گفتی رمان را کامل ترجمه کردی!؟
عباس معروفی: یک بلیت یکطرفه به ایران.
رضا سیدحسینی: یک دستت درد نکند جانانه.
سیامک گلشیری: از سیامک میپرسد شما زیر سایهی گلشیری هستید؟ جواب میشنود: پدر جان! من مدتهاست دارم حمام آفتاب میگیرم.
حسین سناپور: یک لیوان آب خنک. در گوشش هم میگوید: آقا جدی نگیر. میگذره.
بلقیس سلیمانی: دعوت به داوری. بلقیس هم قبول میکند.
علی خدایی: علی خدایی میگوید بشین گپ بزنیم. بعد از یک ساعت صدای قهقهههای پاپانوئل شنیده میشود.
یوسف علیخانی: با یوسف یک سیگار روشن میکند. میچسبد.
مهسا محبعلی: با یک دوربین دیجیتال میرود سراغش. سوژهی عکاسی خوب و مهربانیست مهسا محبعلی.
هادی مظفری: یک سبد پر از انار و سیب و احساس برای هادی مظفری میبرد.
پیمان هوشمندزاده: به پیمان میگوید: بیا یک "ها" بکشیم ببینیم برای کی بیشتر طول میکشد!
پدرام رضاییزاده: پاپانوئل با پدرام کلی حال میکند و ساعتها گپ میزنند.
علیرضا محمودی ایرانمهر: یک کاغذ میگذارد در جیب علیرضا. کاغذ حاوی سه داستانکوتاهکوتاه است برای شرکت در جایزهی کشف لحظه!
نسیبه فضلاللهی: پاپانوئل چون میترسد با نسیبه جروبحث کند، پول میدهد به او و میگوید: هرچه دوست داری برو خودت بخر!
بلاگریون:
خوابگرد: یک پیام کوتاه از فرزانه طاهری.
سینماییون:
کیارستمی: هدیه کیارستمی را باد با خودش میبرد زیر درختان زیتون.
مخملباف: یک DVD از فیلمی که بچهی آینده مخملباف در آن دنیا کار کرده.
کیمیایی: پاپانوئل فیلمهای قیصر و گوزنها را در جوراب کیمیایی میگذارد. میگوید: یک بار دیگر ببین. شاید حس نوستالوژیات روی فیلمهای بعدی تاثیر بگذارد.
دهنمکی: متوجه میشود جوراب دهنمکی بو میدهد. دماغش را میگیرد و آرام میرود.
کیانیان: نامهی ارادت آلپاچینو را به جای هدیه میدهد دستش!
هدیه تهرانی: یک فلاپی حاوی چند تا عکس که از اینترنت گرفته. با خودش فکر میکند شاید خود هدیه عکسهایش را نداشته باشد.
هدیه تهرانی: یک فلاپی حاوی چند تا عکس که از اینترنت گرفته. با خودش فکر میکند شاید خود هدیه عکسهایش را نداشته باشد.
طنزنویسیون:
کیومرث صابری فومنی: یک چای قند پهلو.
عمران صلاحی: یک یادداشت میگذارد: حالا حکایت ماست!
سید ابراهیم نبوی: تا صبح میخندد چون اصلا فکرش را هم نمیکرد نبوی شبها با جوراب بخوابد.
ابوالفضل زرویی نصرآباد: به ابوالفضل میگوید: زیر سبیلی اسم ما را هم در دوسیهی طنزنویسان معاصر جا بده!
سید ابراهیم نبوی: تا صبح میخندد چون اصلا فکرش را هم نمیکرد نبوی شبها با جوراب بخوابد.
ابوالفضل زرویی نصرآباد: به ابوالفضل میگوید: زیر سبیلی اسم ما را هم در دوسیهی طنزنویسان معاصر جا بده!
امیرمهدی ژوله: پاپانوئل یک کودک فهیم میگذارد در جوراب ژوله و میگوید: بیا! تو هم با این بچه پس انداختنت!
رضا ساکی: یک رادیو ترانزیستوری تا داغ دلش را تازه کند. در ضمن پاپانوئل اوصاف عبید را شنیده برای همین با توجه به این که عبید مذکور شاکی هم شده است، دور و بر او نمیپلکد!
محمود فرجامی: بهش میگوید: محمود یک پولی بده تا نگویم اسمهای مستعارت چیست!
محمود فرجامی: بهش میگوید: محمود یک پولی بده تا نگویم اسمهای مستعارت چیست!
مرد رند: دست بر قضا پاپانوئل یک نسخه از "شاهدبازی در ادبیات فارسی" را مطالعه کرده. از رند جماعت میترسد این پاپا!
ناصر خالدیان: یک نقطه میگذارد ته خطش. میرود سر سطر. همین!
خران دوعالم: پاپانوئل پاک از خجالت سرخ میشود. چون یک بغل علوفه آورده بوده تا در جوراب خران دوعالم بریزد!
.
پوریا عالمی: پاپانوئل در جوراب پوریا عالمی جا میاندازد و میخوابد تا سال دیگر.
Tuesday، December 18، 2007
وارونهها
وارونهها، مجموعه طرحهای متفاوت توکا نیستانی است در اجرا و نگاه.
به ورطه درافکندن انسان و اسب و این دو را گاهی با هم گلاویز کردن و گاه برابر پنداشتنشان، نخستین گمان من از دیدن تابلوها بود. ورطهای که نوعی بیاطمینانی و ناایستایی را تداعی میکند. من بیننده با مرور مسیر پر فراز و فرودی که پدرانم طی کردهاند تا به امروز برسم و حوادث و تاریخی را که از سر گذراندهام و گذراندهاند تا تاریخ امروز من و این مرز و بوم شود، وقتی در برابر طرحهای وارونهی توکا نیستانی میایستم، احساس تماشا کردن خود را در آینه دارم.
به ورطه درافکندن انسان و اسب و این دو را گاهی با هم گلاویز کردن و گاه برابر پنداشتنشان، نخستین گمان من از دیدن تابلوها بود. ورطهای که نوعی بیاطمینانی و ناایستایی را تداعی میکند. من بیننده با مرور مسیر پر فراز و فرودی که پدرانم طی کردهاند تا به امروز برسم و حوادث و تاریخی را که از سر گذراندهام و گذراندهاند تا تاریخ امروز من و این مرز و بوم شود، وقتی در برابر طرحهای وارونهی توکا نیستانی میایستم، احساس تماشا کردن خود را در آینه دارم.
این وارونگی، چیز غریبی نیست. اتفاقی است که در سیاست ما، اقتصاد ما، فرهنگ ما روی داده است. وارونگیای است که با آن از خواب بیدار میشویم. با آن از خانه بیرون میزنیم. سوار تاکسی و مترو میشویم. و روز خود را با همین وارونگی در کنار فوج فوج آدمهای وارونهی دیگر میگذرانیم. این وارونگی، شاعرانگی انسان امروزی نیست، دگردیسی طبیعی اوست که به هر سازی رقصیده و چرخیده، حالا چرخانده، یک دور کامل زده و باز منتظر ساز دیگر و قر دیگر است. این وارونگی از سرخوشیاش و تلو تلو خوردنهای پس از مستیاش نیست، از دلقکشدن و مسخرهبازیاش است در سیرکی که گردانندهاش غیر از این نمیخواهد. این وارونگی وانهادگی انسانی نیست، وادادگی آدمی است. وادادن اوست به ترسش از انتخاب. ترسی که تقدیر مینامدش.
وارونگی جز حاصل روزمرگی نیست. چهرههایی را میبینی در این طرحها که بیتفاوتند. که لبخندی ندارند که بدانی شادند از این چرخیدن. که گرهای به ابرویشان نیست که بدانی دلخورند از این تغییر. وارونگی روزمرگی انسانهاییست که ذاتا این طور به دنیا میآیند و همان طور ادامه میدهند؛ حالا هم که وارونه آمدهاند وارونه میزیند.
وارونگی جز حاصل روزمرگی نیست. چهرههایی را میبینی در این طرحها که بیتفاوتند. که لبخندی ندارند که بدانی شادند از این چرخیدن. که گرهای به ابرویشان نیست که بدانی دلخورند از این تغییر. وارونگی روزمرگی انسانهاییست که ذاتا این طور به دنیا میآیند و همان طور ادامه میدهند؛ حالا هم که وارونه آمدهاند وارونه میزیند.
(طرح عجیبی که بینهایت دوستش میدارم)وارونگیهای این آدمها حاصل تفکر فلسفیشان نیست که به یاسی منتج شده باشد تا حاصلش این وارونگی باشد. وارونگیها اضطراب است. دلهره است. تردیدی است که تو در برابرش قرار میگیری. دور و برت را زیرچشمی نگاه میکنی تا کسی تو را نپاید. بعد خودت را از بالا تا پایین برانداز میکنی. از این ور به آن ور. دستهایت را میگذاری کف زمین تا مطمئن شوی وارونه نیستی. تا مطمئن شوی این مرگ تا ابد برای همسایه است که خوب است. که به هر نوع عوامیت و وادادگی، واکسینه هستی. دستهایت هنوز روی زمین است. زانوهایت خم شده، کمرت تا شده، سرت را آوردهای پایین، کمی مکث میکنی و نگاهی به دور و برت میاندازی. آدمها را میبینی که روی دستهایشان در هوا ایستادهاند. خیالت راحت میشود که درست ایستادهای. که تو وارونه نیستی. دیگران، آن عوام که دستشان میاندازی، وارونهاند. کمی خودت را جمع و جور میکنی. تا میشوی. کمی خمتر. چرخی میزنی. یک قل کوچک میخوری. وارونه میشوی. وارونه میمانی. وارونهتر از هر وارونهای. همین. و تمام.

(یک قل کوچک میخوری. وارونه میشوی. وارونه میمانی. وارونهتر از هر وارونهای. همین. و تمام)

(تصویری از توکا نیستانی که پس از هزاران هزار سال بر دیوارههای کافهغاری در تهران کشف میشود)
اگر تصویری از ما بر دیوار غاری بود و سالیان سال میگذشت، از آن چه میماند؟ وارونه بود؟
Monday، December 10، 2007
دعوتنامه
بدین وسیله از شما دعوت میشود به صرف یک فنجان چای یا قهوه به یکی از کافهها، یا نیمکت کهنه و سادهی یک پارک، مرا مهمان کنید
.
این دعوتنامه جنبه رسمی دارد
رونوشت برای وزیر ارشاد، اداره ممیزی اداره کتاب، برادران نهاجا، نزاجا، منکرات خیابان وزرا، و دیگر برادران و عزیزانی که به صورت شبانهروزی و با تمام نیرو برای جلوگیری از ترویج بیناموسی، بیحجابی، بیبند و باری و بیادبی در سطح و عمق کشور زحمت میکشند ارسال شود، تا به صورت گسترده نیروهای خود را به تمام کافهها و پیرامون تمام نیمکتهای پارکهای ایران، اعزام کنند، تا بحمدالله اقدام لازم و شایسته به عمل آید که فعل و عمل قبیح دوستداشتن به انجام نرسد
Friday، December 07، 2007
سروشخوون نیستم!؟ یا یکی برای من قنداب، سفیداب بیاره
این توضیح را ضروری میبینم؛
مثل اینکه این نوشتهی اخیر من یک سری سوءتفاهم ایجاد کرده است. یکی دوتا از دوستهای محترم، یکی دوتا از این ور و آن ور خبر رساندهاند که در این نوشتهی طنز، خیلی توهین به جماعت خانمها و دختران شده است! به جان همهی دخترهای عالم، که جانم را حاضرم در راه آنها از دست بدهم!، این یک مطلب طنز است. یک شوخی است. یعنی فقط این امت ما توقع دارند، به غیر خودشان بخندند؟! یعنی چون اصلاحطلبید فقط خوشتان میآید پنبه محافظهکارها را بزنید؟ چون استقلالی هستید باید خیلی چیزها را به پرسپولیس حوالهی غیرنقدی کنید؟! چون دختر هستید فقط باید پسرها، چون زن هستید فقط باید مردها، سوژهی خنده و سوژهی طنز شما باشند؟!
شما را به خدا سخت نگیرید. شما را به خدا دست بردارید. شما را به خدا آستانهی تحملتان را کمی بالا ببرید. من نمیدانم این شخصیت ایرانیها (انواع و اقسام ایرانی را میگویم. هر چه بنویسی یک نفر هست که بهش بربخورد و دردش بیاید.) شخصیتشان چیست که این قدر راحت میشود با یک طنز خرابش کرد و به آن توهین کرد. به قول دکتر شریعتی؛ ایمان، مثل وضو نیست که با یک بیاحتیاطی از بین برود! بابا جان، خانوم جان! پسر جان! دختر جان! مردم عادی و سیاستمداران عزیز! انواع و اقسام قومیتها و نژادهای محترم بشری، مخصوصا ایرانی!، واقعا شخصیت و شان و جایگاه شما مثل وضو است که با یک بیاحتیاطی از بین میرود!؟
.................................................................................................
برای این که ببینید باقی دنیا، آن هم در تلویزیون چطور نقطهی احتراق غیرتشان بالاتر از ایرانیهاست این شوخی را که با شخص اول کشورشان کردهاند نگاه کنید وبعد بیایید طنزنویسهای مملکت خودتان را حلوا حلوا کنید. انشاءالله. و من الله توفیق
.................................................................................................
عجیبه. خیلی. راستش انگشت به دهان همین طور حیران و هاج و واج نشستهام پشت مانیتور. واقعا نمیدانم هدف حضرتش از خلق این موجود چه بود!؟ و البته بشر که تا به حال و هنوز که هنوز در درک علت خلق خود عاجز مانده و گاه خود را مرکز جهانیان تصور کرده است و گاه خود را چنان فنا پنداشته، و هستی خود را در برابر هستی آفرینش، چنان کم دانسته، از خود سخنی به میان نیاورده و به جای "من" از "او" سخن گفته است. حالا با تمام این اوصاف و این وصف که فلاسفه و عرفا و من، که همه متفقالقول و عاجز بر درک آنچه پیشتر در سخن آمد ماندهایم، و علاوه بر آن و هنوز که هنوز فلاسفه و من و دیگر عرفا، ره به جایی نبردیم و نخواهیم برد، که زن برای چه خلق شد. حالا خداییش زن هیچی، میشود مغلطه کرده و نکرده، اهم علل حضور و وجودش را به رشته تحریر درآورد! اما بینیبینالله (که متنمان عربیاش برود بالا که ما هم مثل فلاسفه قرون سه و چهار و پنج بر گسترش زبان عربی کمک کرده باشیم!) بله، بینیبینالله آفرینش زن که هیچی، حضرتش برای چه دخترجماعت را خلق کرد؟ خدا میداند
حالا یکی نیست دخالت در کار و امور و تولیدات و سیاست آفرنیش بکند و عارض شود و بپرسد که دختر خلق کردی، عیبی ندارد! ما این نقصان آفرینش را زیرسبیلی در میکنیم (اگر سبیل این فیلسوف نگارنده را دیده باشید به حتم میدانید که از زیر سبیلش تمام نقصان خلقت و امت و ملت و به قول ترکها هاموزاد را میتوان در کرد!) خلاصه یکی نیست بپرسد دختر آفریدی، عیبی ندارد. آخر چرا گذاشتی دانشجو بشود؟ آن هم مدعی؟ فکرش را بکنید! دانشجو! مدعی! و آن هم دختر!؟ هیهات! عرب نبیند و کافر نشنود! وامصیبتا! دخنر؟ مدعی؟ دانشجو؟
طرح بحث
که چه؟ این اطناب و رودهدرازی از برای چه و که چه؟
ذکر مثال
تصور بفرمایید در روز مبارک دانشجو، در این دنیای مجازی اینترنت، از نشانهای مقالات و گفتارهای دکتر عبدالکریم سروش، که در باب فلسفه، عرفان، عشق، عقل، خردورزی و از این دست مفاهیم بسیار سخن رانده است، نشانی به دست آمده باشد و نشانیاش را (لینکش را) طبق روال که شادیام را با دیگران تقسیم میکنم -البته در تقسیم شادی حضور خاله سارا* خیلی دخیل است!- در یاهومسنجرم سند تو آل کرده باشم
یعنی به فارسی؛ برای همه فرستاده باشم یا به عربی ؛ انا ارسل لینک فی امت آنلاینا مزیدا الی هوخشتره فیه یاهو سیصد و شصتا کثیرا، یاهوسیصد و شصتی عظیما
ادامه ذکر مثال
تا اینجا مشکلی نیست
مشکل از آنجا شروع میشود که یک دختر؟ دانشجو؟ مدعی؟ که منتها علیه فلک را شکافته است ادعایش و دندان موشی کوکش زده است، آف لاینا (این هم عربی است! یعنی به صورت آفلاین!) پیغام بگذارد که من سروشخوان نیستم! هیهات! یکی بیاید مرا بگیرد. یکی بدود برود قنداب سفیداب (بعداش میخواهم بروم حمام!) بیاورد. بابا من پس افتادم. مبهوت شدم از این عمق. لامصب عمق دانشجوهای ما هم عمق هستهای شده است! اصلا قابل اندازهگیری نیست. پوز فلسفه و دانش غرب را یک بار دیگر به خاک مالیدیم. آقا یکی بیاید این دانشمندها و مخترعین جوان را یک جا سیو** کند نه اصلا سیواز*** کند چندتا آن هم در چندجا ! حیف است اینها را از دست بدهیم. ایران به این معادن هستهای، که البته فقط سوختشان هستهای ست، نیاز مبرم دارد
طرح مساله
در جواب دختری دانشجو و غیره (که شرحش به تفصیل و تطویل!) رفت که میگوید: من سروشخوون نیستم چه باید گفت!؟
جواب
نه باید گذاشت نه برداشت و پاسخ داد؛
اتفاقا دکتر سروش هم وبلاگ تو را نمیخواند!؟
.........
حالا شیطان رفته تو جلدم، میگوید نشانی وبلاگ این دختر را برایتان بگذارم
حالا یک رسالت بر دوش هر اهل کتاب و اهل نظری است که برود به دکتر سروش بگوید، یک نفر (که دیگر از ذکر مشخصاتش خسته شدم) سروشخوان نیست! دقت کنید سروشخوان نیست!؟
........
حالا یک نفر بیاید بگوید از سروش چقدر گرفتهام که اینطور سنگش را به سینه میزنم؟
راستش بده بستانی در کار نیست،خیلی ساده است، شما هم کتابهایش را یک نگاهی بیندازید؛ گیرم متداولترین و محبوبترین کتابش را بخوانید: قمار عاشقانه. اگر سنگش را به سینه نزدید با سنگ شیشهی خانه مرا بشکنید
.......
پینوشت
Khaleh Sara! = *
save = **
save as ... = ***
save as ... = ***
Wednesday، December 05، 2007
داستان کوتاهی که نخواندنش تا ابد طول میکشد
فکر میکردم دوستم داری. فکر میکردم در قصهی تو نقش اول هستم. بعدها با خودم گفتم شاید نقش دومی چیزی هستم که دیده نمیشوم اما حضورم ملموس است. حالا میبینم هزارتا شخصیت دارد این قصهی تو. حالا، دردش همینجاست، میبینم در این هزار نام، نام کوچکی از من نیست. حالا فکر میکنم اگر قصهی تو، کتابی بود مثل یکی از آن کتابهای مفصلی که مخابرات چاپ میکند، و نام همه در آن است، باز هم نام همه در آن بود و نام من نبود. فکر میکنم نام همه در گوشی تلفن همراه تو هست. نام همه. و من هر بار که به تو زنگ زدهام، تو سریع مرا شناختهای. چون شمارهای را دیدهای و این تنها شمارهی عالم است که نام صاحبش را در حافظهی گوشیات ثبت نکردهای و نمیشناسیاش؛ نام مرا. شمارهی مرا. حالا فکر میکنم حضورم مکمل نقش تو نیست. فکر میکنم حضور هر یک از ما، نافی حضور که هیچی، نافی وجود دیگری است. مطمئنم اگر در قصهای ببینم نام مرا کنار نام تو قرار دادهاند، با یک فانتزی احمقانه روبریم. نه، راستش مطئن میشوم که من مردهام. رفتهام. و این یک جریان سیال ذهنی مالیخولیایی است که خواسته عناصری را که هرگز در کنار هم جانمیگیرند، کنار هم جا داده باشد. جمع اضدادی که قدیمترها میگفتند. جمع من و تو. که خیالم راحت است تا دنیا دنیاست این جمع، ما نمیشود. حالا فکر میکنم دوتا قصهی جدا هستیم. تو رمانی که خواندنت تا ابد طول میکشد، من داستان کوتاه کوتاهی که نخواندم تا ابد طول کشیده است
Labels: دلهرهها
Sunday، December 02، 2007
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)


