Monday، November 23، 2009

تصلیط به حیعت مهترم دولت

همه شنیدیم که در بسته‌ی پیشنهادی ایران به خارج! چند غلط املایی انگلیسی وجود داشته است. این قبول! شاید کسی که نامه را نوشته معلم‌شان تا آنجا درس نداده و او هم کلمه‌های جدید را بلد نبوده و غلط نوشته.
اما وقتی هیات دولت - توجه کنید هیات دولت که رفتار و کردار و املاش نماینده‌ی مردم ایران در جهان است و همچنین و رفتار و کردار و گفتار و املاش در داخل کشور، برآیند نظرات جامعه‌ای است که به او رای داده - در بیانیه‌ی رسمی‌اش که به خاطر فوت یکی از وزرای سابقش منتشر می‌کند، غلط املایی وجود دارد، و این بیانیه به زبان رسمی کشور - فارسی - نوشته شده، چه باید بگوییم؟
آیا کسی که نامه را نوشته همان کسی بوده که نامه‌ی انگلیسی را نوشته و معلم‌شان مریض شده و وسط کار ول کرده رفته و او دیکته‌اش ضعیف مانده است؟ (ما نمی‌دانیم.)
آیا غلط املایی را در نامه‌های رسمی برای انبساط خاطر ملت می‌نویسند؟
آیا ... آیا را ول کنید. راستی این بیانیه برای "دکتر" کردان است که مدرکش را می‌گفت از آکسفورد گرفته است. کار دنیا را ببینید وقتی درباره‌ی صحت و سقم دکترای آدم آن همه حرف و حدیث باشد، حتما در اعلامیه‌ی تحریمش یک غلط تایپی طبیعی است.
...
غلط نامه چه بود؟ هیچی! من شرمنده‌ام، گلاب به روتان، تالم را نوشته شده "تعلم" !
این هم لینکش، البته تا درست نکرده‌اندش!
(تصویر سایت ریاست‌جمهوری. البته این غلط املایی کمی بعد در خبرگزاری‌ها اصلاح - و ارفاق! - شد.)
...
من همین‌جا می‌خواهم از دوستان دعوت کنم یکی را برای ویراستاری نامه‌های فارسی‌شان - دست کم - استخدام کنند. چه عیبی دارد؟ هم یک شغل ایجاد می‌شود، هم آبروریزی نمی‌شود.
شوخی نمی‌کنم بچه‌ها، دولتی‌ها. جدی می‌گویم. من کشورم و زبانش را دوست دارم.
...

حالا برای خالی نبودن عریضه و پیش‌بینی این‌که در صورت جلوگیری از خطا، این قافله غلط نویسی به کجا می‌رسد، یک نامه با شرایط زیر منتشر می‌کنیم. (زبان فارسی من رو ببخش!)
...

این هم تسلیت ما برای آن خدا بیامرز؛

حیعت مهترم دولت،
دانشمندان جوان این مرض و بوم
دانشمندان جحان
و قیره

با تغدیم صلام
درگظشت مرهوم مقفور دکطر علی کردان
زایعه‌ای برای مملکط و جامیه‌ی المی دنیا محصوب می‌شود
بدین وسیلع درگضشط آن مرهوم را تصلیط ارز نموده، برای آن مرهوم تلب مقفرط و آمرظش اض درگاه الهی داریم.
ما را در درد خد شریک بدانید

غربان شما
جمعی اض احالی فرحنگ و ادب فارصی


Saturday، November 21، 2009

محمدباقر قالیباف در آسانسور


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و محمدباقر قالیباف وارد آسانسور شد.
گفتم: «کدوم طبقه پیاده می‌شین؟»
قالیباف با تعجب پرسید: «این آسانسور تا کدوم طبقه می‌تونه بره؟»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «مگه همه‌ی ایستگاه‌ها و طبقه‌های این آسانسور افتتاح شده؟!»
گفتم: «به! فکر کردید متروئه اینجا؟ پدر من! آسانسور مملکت با بودجه بخش خصوصی راه‌اندازی می‌شه، برای همین تمام و کمال به بهره‌برداری می‌رسه...»
گفت: «مشکل واگن ندارید؟!»
گفتم: «برای آسانسور بخش خصوصی و مردم عادی یه واگن هم جواب می‌ده.» طفلک شهردار پایتخت! دپرس زده بود. گفتم: «حالا کدوم طبقه بزنم؟»
گفت: «دفتر آقا محسن هاشمی کدوم طبقه‌س؟»
دکمه‌ی طبقه‌ی دوازدهم را فشار دادم. در آسانسور بسته شد و آسانسور بخش خصوصی به همت کاردان متخصصی مثل من، که جزو دانشمندان جوان مملکت هم محسوب می‌شود، شهردار پایتخت را کشید بالا.


طبقه‌ی سوم

از طبقه‌ی سوم که رد شدیم، صدای آه و ناله آمد. قالیباف پرسید: «این صدای چی‌یه؟»
گفتم: «به دلت بد راه نده! این صدای معاون‌شهردارهای کرباسچی‌ئه، که آویزونش کردن تا ازشون کمال تشکر به عمل بیاد.»
گفت: «چرا آویزون؟»
گفتم: «آخه قبلش کلا شهرداری و شهردارهای مناطق تهران رو سر تا پا شستن، حالا پهن کردن‌شون تا خشک شن.»

طبقه‌ی هفتم

وقتی نشانگر آسانسور از روی شش رفت روی هفت، به قالیباف گفتم: «آقا از این طبقه تونل توحید معلومه‌ها.»
گفت: «جدی؟»
گفتم: «آره. راستی چرا افتتاح نشد؟»
گفت: «برای این‌که طبق برنامه و به موقع کار ساختن تونل توحید تموم شده، مسوولان شورای شهر و باقی دانشمندان فکرهاشون رو ریختن روی هم و به این نتیجه رسیدن که اگه تونل توحید به موقع افتتاح بشه، برای مملکت بدآموزی داره و مردم بدعادت می‌شن!»

طبقه‌ی نهم تا دوازدهم

به طبقه‌ی نهم که رسیدیم قالیباف پرسید: «شما از زندگی توی تهران راضی هستی؟»
گفتم: «من آره. ولی اون‌طور که شبکه‌ی تهران تلویزیون آقا عزت اینا نشون می‌ده، همه جای مملکت که سفرهای استانی جزو مناطق دیدنی‌شون محسوب می‌شه، داره آباد می‌شه. غیر از همین تهران.»
گفت: «جدی می‌گی؟ ولی ما داریم این همه کار می‌کنیم واسه تهران. یعنی توی این سال‌های اخیر زندگی توی تهران راحت‌تر نشده؟»
گفتم: «شما به گزارش‌های تلویزیون اعتقاد داری؟!»
گفت: «نه! من به روح اعتقاد دارم.»
گفتم: «پس توی روح گزارش‌های تلویزیون...» که حرفم نصفه ماند و آسانسور تلقی کرد و ایستاد. نگاه کردم دیدم طبقه‌ی دوازدهم است. وقتی در آسانسور باز شد، محسن هاشمی و محمدباقر قالیباف سینه به سینه‌ی هم شدند. هاشمی گفت: «آقا بودجه‌ی مترو رو نمی‌دن. چطوری مترو بسازیم؟»
قالیباف گفت: «مردم چطوری می‌سازند؟ شما هم همون‌طوری بساز.»


در راه طبقه‌ی هم‌کف

وقتی داشتم برمی‌گشتم پایین، فکر کردم کاش از شهردار مجوز یک بیلبورد تبلیغاتی می‌گرفتم که روی در آسانسور نصب کنم تا با این وضع که نه روزنامه‌ای هست که بروم آسانسورچی‌اش شوم، نه مجوز کتاب می‌دهند که خاطرات یک آسانسورچی را چاپ کنم و نه سهام عدالت من و خانواده را پرداخت کرده‌اند و نه وام بنگاه‌های زودبازده گرفته‌ام، دست‌کم دوزار ده‌شاهی از تبلیغات آسانسوری به دست بیاورم.
کارم که تمام شد کیفم را زدم زیر بغلم و دویدم سمت مترو و با موضوع باعث‌بانی شلوغ‌پلوغی واگن‌های مترو، در فضای باز و با صدای بلند، مونولوگ محرمانه تمرین کردم.

...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 366

Tuesday، November 17، 2009

پاسخ به نامه‌ی بهمن قبادی به عباس کیارستمی

من از گربه‌های ایرانی خبر دارم


الان وضعیت مملکت یک‌دست شده است. یعنی در وضعیت گل و بلبل مدام به سر می‌بریم. یک‌زمانی تنها دل‌نگرانی ما ورود مسوولان به جاهایی بود که مسوولیت نداشتند. مثلا سیاسیون کار نظامی می‌کردند، نظامی‌ها کار اقتصادی می‌کردند، سرمایه‌دارها کار سیاسی می‌کردند و در این میان قشر فرهنگی انگشت به دهان حیران، مشغول تماشای این نمایش روحوضی بود. اما امروزه ما در این صنعت گلکاری به خودکفایی لازم رسیده‌ایم، یعنی آدم‌های فرهنگی و هنری‌مان نیز، خود را جامع‌الشرایط برای ورود به هر عرصه‌ای می‌دانند. مثلا کارگردان‌ها و بازیگران ما می‌خواهند داستان کوتاه و بلند بنویسند، یا می‌خواهند شب شعر بگذارند (شما تصور کن شب یادداشت‌های پراحساس و رمانتیک)، یا مثلا می‌خواهند به هنرهای تجسمی رو بیاورند، یا مجله‌ی تمام رنگی راه بیندازند، یا حتا کتاب ترجمه کنند، یا نمی‌دانم تحت تاثیر مکتب کارت‌پستالیسم! عکس بگیرند و همان عکس‌ها را با استفاده از فن‌آوری فتوشاپ (که خدا برای هنرمندان ما حفظش کند) سیاه و سفید کنند که مشکل نور و رنگ به باقی مشکلات عکس‌هایشان اضافه نشود.
البته ایرادی هم به این هنرمندان وارد نیست. چون به هر حال سطح آگاهی و سلیقه‌ی مخاطب انتخاب می‌کند که با یک اثر هنری، به خاطر ذات هنر برخورد کند یا به هوای امضا گرفتن از بازیگر و آرتیست موردعلاقه‌اش به فلان نمایشگاه یا فلان رونمایی کتاب قدم بگذارد.
من فکر می‌کنم کاری که این هنرمندان می‌کنند نه تنها کار نکوهیده‌ای نیست که باعث رونق بازار هنر و فرهنگ هم می‌شود؛ به شرطی که منتقد ما بی‌رحمانه با اثری که به عنوان اثر هنری عرضه می‌شود برخورد کند که کف استاندارد سلیقه‌ی هنری نیز پایین نیاید.
این مقدمه اما استثناهایی هم دارد. مثلا وقتی یک نفر (حالا شما بگیر یک کارگردان مثل آقای بهمن قبادی) برای بیشتر دیده‌شدن (جنس) خودش، بساطش را جلوی بساط دیگری پهن می‌کند، یا بلندگو دست می‌گیرد و داد می‌زند که مثلا ماست بقالی آن‌طرف خیابان ترش است پس نتیجه می‌گیریم ماست من شیرین است، و وقتی آن یک نفر (شما تصور کن همان بهمن قبادی مذکور) همین یکی دو ماه پیش بساط دیگری از همین دست را پهن کرده بود، باید نکاتی را در این‌باره و درباره‌ی ایشان متذکر شد.
فیلم آخر بهمن قبادی، اگر اشتباه نکنم، کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد، است. گویا این فیلم قبل از به نمایش در آمدن در جشنواره‌ی فیلم ابوظبی که رییسی هیات داورانش با عباس کیارستمی بوده است، در تهران، توسط کارگردان فیلم، به صورت خصوصی برای کیارستمی به نمایش درآمده است و لابد برای این‌که نظر مثبت رییس جلب شود. (البته آن‌موقع ما که مدرسه می‌رفتیم رسم بود یک جعبه میوه به مدیر بدهند تا الطافش شامل حال شود.) این اتفاق در کجا افتاده است؟ در آپارتمان یک‌خوابه‌ی قبادی، که خانه‌اش برخلاف کیارستمی که ته آن بن‌بست است ته بن‌بست نیست و سر کوچه است. بعد قبادی که فکر می‌کرده در ابوظبی، در آن سالن عظیم!، کیارستمی به خاطر این‌که رفته آپارتمان یک‌خوابه‌ی قبادی و نان و نمک با هم خورده‌اند، باید برایش بلند شود و دست بزند، اما کیارستمی بلند نشده و دست هم نزده. برای همین قبادی دچار ضربه‌ی روحی شدید شده، اما شدت این ضربه آن‌قدرها هم زیاد نبوده، چون قبادی مثل یک قهرمان خودش را کنترل کرده و از پله‌های آن سالن عظیم بالا رفته و جایزه‌ی نقدی‌اش را از دستان کیارستمی گرفته است. البته برای قبادی جایزه‌ی نقدی، ارزش مادی و نقدی نداشته و فقط و فقط رفته بالای سن تا صدای تشویق تماشاچیان را بشنود که برایش بلند شدند و داشتند برایش دست می‌زدند، که او از این موضوع خوشحال شده و خوشش آمده.
وقتی یک بازیگر از شهرتش برای فروش کتاب یا عکس‌های کاملا معمولی طبیعتش بهره می‌برد یعنی قاعده‌ی بازی را بلد است. اما وقتی یک کارگردان خبرساز نیست و برای این‌که خبرساز شود باید قضیه‌ی نامزدی‌اش را بعد از دستگیری نامزدش، در نامه‌ای سرگشاده و به سه زبان فرانسوی، انگلیسی و فارسی منتشر کند، بیشتر از آن‌که هنرمند باشد مثل انباردار محتکری است که پیش از پخش کردن جنسش در بازار، خبر نایاب شدن و سپس گران شدن متاع‌اش را سر زبان‌ها می‌اندازد تا خرده‌ریگی به جیب زند.
این‌بار هم قبادی فیلمساز برای این‌که به گفت‌وگو گرفته شود و چهره‌ی خبری شود، به جای فیلم ساختن، باز هم باید نامه‌ای منتشر کند. نامه‌ای که می‌توانست خصوصی باشد اما به قیمت ویران‌کردن شخصیت، محبوبیت و وجه عمومی یک هنرمند ایرانی با اعتبار جهانی به صورت سرگشاده منتشر شد. قبادی شاید فراموش کرده است که هر سپاه بزرگی علاوه‌بر جنگجویان و پیاده‌نظامان و همچنین انتحارطلبانی که – به هر قیمتی - سودای اسطوره‌شدن، قهرمان‌شدن و دیده‌شدن دارند، به مشاوران و وزیران و هنرمندان و رندان ظریفی مثل عباس کیارستمی (که سال‌ها از اکران آخرین فیلمش در ایران می‌گذرد) نیاز دارد که اگر به دلایلی اعتبار ایران و ایرانی در جایی از دنیا آسیب دیده است، او با زیرکی و رندی و با هنر خود، جهانیان را وادارد کند به احترام هنر این سرزمین و به خاطر هنر ایرانی بایستند، قیام کنند و ایران را تشویق کنند. این بازی بزرگان و کیارستمی‌هاست، اما در موازات آن سال‌هاست که بازی کردن با شخصیت و اعتبار فرهنگیان و هنرمندان این مملکت، پرونده‌سازی و اعتراف‌نویسی و برنامه‌ی تلویزیونی تخریبی ساختن و خبرنویسی کذب و خبرسازی سراسر افترا، شیوه و مسلک بعضی اشخاص، رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها شده است. و چقدر ادبیات و رویکرد نامه‌ی قبادی به کیارستمی ملهم از این نوع آزاردهنده‌ی حقنه‌کردن یک موضوع واهی یا خبر جعلی به مخاطب است. نامه‌ای که مشخص است بر اساس یک تاثر شدید و احساساتی‌شدن لحظه‌ای نوشته شده و سبکسرانه واهمه‌ای از تاثیر اجتماعی و تبعات خود ندارد.
آقای قبادی، مطمئن باشید فیلم‌های شما بهتر از نامه‌های شماست و حیف است که در ذهن مخاطب جدی هنر و تاریخ سینما از تصویر قبادیِ فیلمسازِ اجتماعی به قبادی نامه‌نویسِ انتفاعی، تغییر وجه دهید.
...
شما پرسیده‌اید کسی از گربه‌های ایرانی خبر دارد؟ من مایلم بپرسم در این وانفسای مشکلات اجتماعی و سیاسی و امنیتی، که در نامه‌تان تاکید کردید دغدغه‌اش را دارید و به خاطر آن شب‌ها خواب‌تان نمی‌برد، چه کسی گربه‌رقصانی را خوب بلد است و چه کسی از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرد؟

Monday، November 16، 2009

دو یادداشت از عباس معروفی

یک توضیح کوچک

من هنوز هم دلم می‌سوزد که عباس معروفی، اعتبار و وزنه‌ی داستان فارسی، در ایران نیست و این نبودن او به حتم برای داستان و ادبیات ما پرهزینه خواهد بود.
اما یک حقیقت و واقعیت ساده وجود دارد که این غصه دلیل آن نمی‌شود آشکارا نگویم که این دو یادداشت را که درباره‌ی طنز صاحب این قلم نوشته است، بسیار دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم.
این یادداشت‌ها را، که برای من از لحاظ ارزش‌گذاری ادبی طنزهایم بسیار قابل اعتنا است - و از گفتن این حقیقت ابایی ندارم - ، برای اطلاع‌رسانی عمومی‌تر برای مخاطب این رسانه و برای رهایی از شر فیلترشکن آورده‌ام اینجا.
این توضیح هم اضافه نیست که عباس معروفی سال‌هاست که خارج از ایران زندگی می‌کند و در نوشتار خود، آن چیزی را که داخل کشور خط قرمز می‌نامند، لحاظ نمی‌کند.
این توضیح واضحات را دادم که مخاطب این رسانه، از عبارات و اصطلاحات و مفاهیمی که در متن پیش رو هست، جا نخورد و هول نشود و فکر نکند که من قصد آشوب و تشویش اذهان عمومی و اخلال در ترافیک و تحریک به قصد تشویش در سر می‌پروانم. باور بفرمایید!


...

(یاداشت و فایل صوتی)

خميازه‌ی وزير فرهنگ!

با این که نرخ دیالوگ بین دولت و هنرمند را همواره نظام جمهوری اسلامی تعیین کرده و آن هم جز خشونت و توهین و حذف و کتک و کشتن نبوده، ولی هنرمندان تلاش کرده‌اند با تعامل و مدارا به این کارزار وارد شوند.
کلمه‌ی مدارا نخستین بار از سوی محمد مختاری مطرح شد، در مقاله‌ای با عنوان «تمرین مدارا و ذهنیت انتقادی» که در گردون شماره 31 در ايران انتشار يافت.
محمد مختاری شاعر، نقد را حق اهل قلم می‌شناسد و بر مدارا نیز تأکید می‌ورزد. اما هم او یکی از قربانیان این دیالوگ است. رژیم به شکل توهین‌آمیزی او را می‌کشد و جسدش را در بیابان رها می‌کند.
می‌گویم رژیم، به این خاطر که همان گروه حالا بر مسند قدرت تکیه زده‌اند. اگر روزی آن‌ها بخشی از وزارت اطلاعات و گروهی سرخود نام گرفتند، امروز اما تمامی قدرت‌اند و آن دیگران که روزی در مسند قدرت بودند، بخشی از نظام و گروهی سرخود نام گرفته‌اند. بنابراین ما با نظام جمهوری اسلامی طرفیم. نظامی که در پاسخ به نامه‌ها و خواست‌ها و مدارای اهل قلم، همواره پاسخی جز توهین و کشتار و خشونت نداشته است.
با این همه هنرمندان بازهم بر شیوه‌ی خود اصرار ورزیده اند و با اندیشه‌ی مدارا سعی کرده‌اند در میدان بمانند. این روزها که بازار کتاب‌های در محاق مانده رونق گرفته، تازه‌ترین نامه‌ای که با همین تمرین مدارا و ذهنیت انتقادی در جامعه‌ی ما مطرح شده، نامه‌ی پوریا عالمی است که به سبک و سیاق طنزهای خودش نگاشته شده است. نامه‌ای که از همان کتاب در محاق افتاده‌اش جدا نیست، و هنرمند را سخن چنین باید.

===============
نامه‌ی پوريا عالمی

آقای وزیر جدید وزارت مفخم فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت فخیمه، سلام
من اهل تعامل هستم و این نامه را برای شما می نویسم، به چهار دلیل.
یک، اگر من شرایط آقای فلانی را داشتم حتماً با معاون و شخص رئیس جمهور دیدار خصوصی می کردم تا مشکلم حل شود.
دو، الآن دیپلماسی مملکت بر پیک بادپا استوار است و همه دارند برای هم نامه می نویسند.
سه، شما به هر حال وزیر فرهنگی. آدم که مشکل فرهنگی داشته باشد، اول به وزیر رو بزند بهتر از این است که برود دادگاه عریضه بنویسد.
چهار، اگر برای شما نامه ننویسم چه کار کنم؟ بنویسم و چاپ نکنم؟ نمی شود که.
آقای وزیر، بنده تا به حال دو کتاب مستقل، یعنی یک مجموعه داستان و یک مجموعه طنز و یک کتاب به عنوان مؤلف‌ـ همکار درباره طنز و کاریکاتور منتشر کرده‌ام. یک مجموعه طنز، یک مجموعه داستان کوتاه، یک رمان و یک داستان کودک هم دست ناشر دارم که شاید تا الآن برای گرفتن مجوز به وزارت متبوع شما فرستاده شده باشد یا مشغول صفحه آرایی باشد، یا شاید هم مثل هر کتاب دیگری در خواب زمستانی چندماهه‌ی بررسی، لای پرونده‌ای بدن نحیف و کاغذی‌شان از خستگی کوفته شده باشد.
در چند کتاب دیگر هم چند تک اثر از من کنار دیگرانی منتشر شده است. اینها را برای این بازگو کردم که آقای وزیر بداند مثلاً من همین الآن از اتوبوس پیاده نشده‌ام و از ترمینال دربست نگرفته‌ام تا اینجا، و خلاصه کار و بارم همین روزنامه‌نگاری و نوشتن کتاب است. برویم سر اصل قضیه.
آقای وزیر، از قدیم هم گفته‌اند و در کتاب‌های آداب زناشویی و همسرداری (که این قبیل کتاب‌ها با مجوز همان وزارتخانه در رنگ‌ها و اندازه‌های مختلف بارها و بارها منتشر و تجدید چاپ می‌شود،) هم آمده است که اگر مردی نسبت به عیال یا عیالی نسبت به همسرش سرد بود و نخواست یا نتوانست شادی‌شان را با هم تقسیم کنند، یا در شادی هم سهیم شوند، بهتر است و پسندیده‌تر است و منصفانه‌تر و انسانی‌تر است که با روی خوش و ذره ذره جواب منفی به دیگری بدهد یا دست رد به سینه طرف مقابل بزند. البته اگر همین ترکیب، «دست رد به سینه کسی زدن» را در کتابی بنویسیم، لابد دوستان تذکر می‌دهند و زیر محل قرارگیری دست خط قرمز می کشند!
حالا و با این اوصاف اگر قرار باشد به صاحب اثری اعلام کنند کتابش با حذف، اصلاح، تغییر، تعدیل و اینها مواجه شده است، پسندیده است که محترمانه گفته شود و یکباره و از اساس کل اثر لغو مجوز نشود. اما برادر من! چطور می شود یک کتاب را در یک حرکت و بعد از مدت‌ها دست دست کردن «غیرقابل چاپ» اعلام کرد، آن هم کتابی که مجموعه‌ای است از یادداشت‌های منتشرشده در یک روزنامه‌ی سراسری؟
آقای وزیر، نمی‌دانم شما خواننده‌ی اعتماد ملی بودید یا نه. و نمی‌دانم ستون فال قهوه را می خواندید یا نه. و نمی‌دانم اگر طنزهای من را خوانده‌اید، خندیده‌اید یا نخندیده‌اید. اگر خندیده‌اید که قضیه حل است و چاپ کتابش خلق خدا را می‌خنداند. اگر هم نخوانده‌اید و نخندیده‌اید هم که اصلاً مشکلی نیست، بهتر است کتاب چاپ شود و شما یک نسخه‌اش را بگذارید در جیب کاپشن یا کت‌تان و هر وقت جلسه و سفر و بازدید سرزده نداشتید، با خواندن آن طنزها بخندید، چون خنده بر هر درد بی‌درمان دواست و با این دوا و درمان کردن ممکن است وزارت متبوع‌تان هم به سمت شاد کردن دل مردم و هنرمندان و نویسندگان میل پیدا کند.
آقای رئیس فرهنگ، من دل نگرانی‌ام این بود که دولت عوض شود و نتیجه‌ی انتخابات طور دیگری اعلام شود و مثلاً آقا میرحسین یا آقا کروبی رئیس جمهور شوند. چون اگر آن‌ها رئیس جمهور بودند به حتم وزارت ارشادشان به ستون «فال قهوه» مجوز کتاب نمی‌داد تا مبادا کارشان ریختن نمک بر زخم دولتی‌های پیش از خود تعبیر شود. اما از این تعجب می‌کنم که دولت همان دولت است و بدنه‌‌ی دولت هم همان. پس چطور طنزی که در همین دولت نوشته شده و به عملکرد همین دوره پرداخته است، در همین دوره و با همین سیاست‌ها مجوز نمی‌گیرد؟
اصلاً درست است که من این نوشته ها را نگه دارم تا بعدها چاپ کنم؟ مردم نمی‌گویند این دولت که شعار نقدپذیری و شفافیت و آزادی بیان و از این دست چیزها می‌دهد، به یک کتاب طنز مجوز نداد؟ من جواب مردم را چه بدهم؟ اگر گفتند توی کتابت مگر چه بوده، چه بگویم؟ بگویم نوشته‌های ضاله بوده؟ نوشته‌های شیطانی بوده؟ بد نیست بگویم مجموعه یادداشتهای طنزی بوده که یک بار قبل‌تر، بدون آنکه به جای خاصی بربخورد، در مطبوعات منتشر شده بوده؟
شما اگر جواب من را بدهید من هم جواب مردم را می دهم. از خدا پنهان نیست از مردم چه پنهان، من هم مثل شما دغدغه پاسخگویی به مردم را دارم.
آقای وزیر،
یک نفر داشت خمیازه می‌کشید، یک نفر دیگر گفت: «حالا که دهانت باز است، احمدآقا رو هم صدا کن».
حالا که من این نامه را برای حل شدن مشکل مجوز انتشار کتاب «فال قهوه»، انتشارات روزنه، تاریخ انتشار ۱۳۸۸ نوشتم، و با شما وزیر محترم فرهنگ و ارشاد آشنایی به‌هم زده‌ام و کلی با هم از اول این نامه تا آخرش درد‌دل فرهنگی کرده‌ایم و خندیده‌ایم و گریه کرده‌ایم، می‌خواهم بگویم اگر هنوز گزارش کتاب‌های لغو مجوزی این سال‌ها را روی میزتان نگذاشته‌اند، بخواهید تا فردا آن را برایتان بیاورند و یک نگاهی بهش بیندازید.
راستش خیلی کتاب‌ها و خیلی نویسنده‌ها، مثل مردم این سرزمین هنوز به فردا امید دارند و منتظر یک گشایش ساده‌اند. در پایان نامه اگر از حال من خواسته باشید، باید بگویم من خوبم و به همراه اهالی فرهنگ منتظر پاسخ شما می‌مانم.

پوریا عالمی، آبان ۱۳۸۸


....


(یادداشت و فایل صوتی)

روزانه در فرصت طنز

بخشی از ادبیات، بویژه ادبیات مقاومت هر جامعه‌ای، با زبان طنز بیان می‌شود. گرچه در فضای امنیتی، طنز معمولاً لباس آهنین می‌پوشد، ولی در لباس آهنین نمی‌توان کلمات ظریف و لطیف و گل و بلبل تولید کرد. گاه کلمات طنز می‌تواند چنان در عمق جان خواننده بنشیند که: «آخ قربون دهنت، زدی توی خال»!و گاه این کلمات فرصتی به مردم می‌دهد که نفسی بکشند.
جامعه اما در شرایط سخت به طنز رو می‌آورد و چون فرهنگ عامه امضای خاصی پای نوشته‌ها و گفته‌ها ندارد، حد و مرزی هم در میزان تندی و صراحت‌اش وجود ندارد.
زمانی که تراژدی به اوج می‌رسد، کمدی آغاز می‌شود. و طنز یک رشته از کمدی است که در آثار نویسندگان، طنزپردازان و نیز مردم کوچه و بازار نمود می‌یابد. گونه‌ی دیگر طنز با عنوان جوک در افواه تولید می‌شود و بین مردم می‌چرخد. هر چقدر شرایط سخت‌تر باشد، دندان‌های طنز و جوک گزنده‌تر و تندتر است. فرهنگ عامه حتا واژه‌سازی می‌کند، فرهنگ‌سازی می‌کند، واژه‌ها و ترکیب‌هایی می‌سازد و معنا می‌کند که بتواند سختی روزگار را تحمل کند.
یکی از نمونه‌ها واژگان و ترکیب‌هایی‌ است که در همین چند روز تولید شده و مورد استفاده قرار گرفته است. مثلاً:

طرف خیلی صدا و سیماست: یعنی طرف خیلی خالی می‌بندد یا واقعیت را برعکس نشان می‌دهد.
یارو خیلی کامران نجف‌زاده‌‌ است: این اصطلاح که چه عرض کنم، این فحش خیلی کاربرد دارد. چون چندین لنترانی را هم در خود جای می‌دهد. یعنی طرف خیلی دغل، شارلاتان، وطن‌فروش، بدبخت، خاک برسر، بی‌همه‌چیز، دوقرانی و عقده‌ی متحرک است.
طرف از اون تأیید رهبری‌ شده‌هاست: یعنی می‌خواهند به ما زورچپونش کنن.
قضیه خیلی بیست و سی ‌یه: این برمی‌گردد به برنامه‌ی بیست و سی صدا و سیما که یعنی قضیه خیلی بندتنبانی و آبدوغی است.
حرفت در حد بیست و چهار میلیون رأی احمدی‌نژاد بود: یعنی خیلی دروغ‌ات گنده بود، یک کم کوچکترش کن که باورمان بشود.
مگه وزارت کشوره؟: یعنی مگر خم رنگریزی است، یا حوض نقاشی است که مرد صورتگر بندازند توش و چی‌توز بکشند بیرون.
یارو خیلی نوکیاست: یعنی از آن خبرچین‌های دبش است یا یک خائن حرامزاده است.
مثل جنبش سبز می‌مونه: یعنی دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره.

حساب طنزپردازان و طنزنویسان اما جداست. آنها چیزهایی در ترکیب جامعه و چهره‌ی سیاستمداران می‌یابند که بتوانند دفرمه‌اش کنند و یا با بزرگ‌نمایی‌اش تصویر دیگری برای شادکردن جامعه و برای ایجاد فضای تحمل بسازند. طنز هنری است که سازنده‌اش به شادی و سرخوشی و تحمل جامعه‌اش می‌اندیشد.
یکی از طنزنویسان ارزشمند معاصر پوریا عالمی است. او هر روز یک ستون در روزنامه‌ی اعتماد ملی دارد که طنزهایش را می‌نویسد. یک نمونه از کارهای جالب او را نقل می‌کنم:

آموزش برنزه کردن در ایرانچون مسئله امروز ایران حواشی انتخابات نیست، و چون مشكل امروز دولت مهرورز نهم و دهم و اینا، سقوط‌های پی‌درپی هواپیماهای روسی نیست، و چون دردسر اقتصاد امروز ایران تحریم‌های جورواجور و چندمرحله‌ای و بلوكه‌كردن پول‌های ایران در اروپا نیست، و چون در كل مملكت كماكان در وضعیت شدید گل و بلبل به سر می‌برد، ما امروز به مهمترین مشغله ذهنی مردم و مسئولان و دلسوزان و اینا پرداخته‌ایم؛ راه‌های برنزه كردن در ایران.
برای برنزه كردن كم‌هزینه می‌توانید:بیست و پنجم هر ماه، ترجیحاً خرداد ماه، از میدان انقلاب تا میدان آزادی پیاده‌روی كنید. توجه كنید هر چه تعدادتان بیشتر باشد، یعنی بین دو تا سه میلیون نفر، بیشتر و بهتر برنزه می‌شوید.
رأی بدهید. رأی دادن ارتباط مستقیمی با برنزه شدن پوست دارد. چون از فردای آن باید از ساعت ۱۲ ظهر در خیابان‌ها دنبال رأی‌تان بیایید.
لباس‌های شخصی‌تان را بپوشید و با در دست گرفتن جسم سخت یا گذاشتن كلاه مخصوص سر چهارراه‌ها و در میدان‌های اصلی شهر تمام ساعات بعدازظهر را آفتاب مستقیم بگیرید. یادتان باشد فقط آفتاب بگیرید و جو نگیردتان. چون ممكن است به طرف باقی شهروندان با جسم سخت حمله كنید. در كل اگر دقت كنید بیشتر این برادران پوست‌های به شدت برنزه شده‌ای دارند!
در خیابان به حالت سكوت تجمع كنید. در این حالت ماشین‌هایی كه برای رفاه حال عمومی در نظر گرفته شده‌اند به شما آب می‌پاشند. وقتی پوست‌تان خوب خیس شد، آفتاب پوست‌تان را برنزه می‌كند.
در حالت قبلی ممكن است كسانی دنبال شما كنند. شما هم مجبور به فرار كردن شوید. این كار باعث می‌شود پوست‌تان از همه‌ طرف آفتاب بخورد و حسابی برنزه شوید.
به مدت ۲۰ روز تا یك ماه، به دنبال برادرتان یا فرزندتان از كهریزك به تپه‌های دركه و حومه، از آنجا به پزشك قانونی، از آنجا به دادگاه انقلاب، از آنجا به قوه ‌قضائیه، و در كل از آنجا به اینجا، از اینجا به اونجا مراجعه كنید. مهرورزی مسئولان مربوطه باعث می‌شود شما ساعت‌ها پشت در بمانید و آفتاب بگیرید. این سیاست كه برای برنزاسیون مردم در پیش گرفته شده است، پوست شما را در ابتدا كلفت و سپس برنزه می‌كند.
یك راه این است كه پیه كار سیاسی را به تن‌تان بمالید. در این حالت نه تنها برنزه می‌شوید، ممكن است از ته بسوزید.
می‌توانید روبه‌روی پارك ملت همین‌طوری در حالت سكوت بایستید. اینطوری از چند جهت برنزه می‌شوید.
پیشنهاد می‌شود در زیرزمین خانه‌تان به فناوری هسته‌ای دست پیدا كنید. قرار گرفتن در تشعشعات هسته‌ای شما را برنزه و قشنگ می‌كند. و در ضمن یك دانشمند به دانشمندان جوان مملكت اضافه می‌كند.
در استقبال‌های مردمی و خودجوش، از ساعت ۸ نه، از ساعت ۹ نه، از ساعت ۱۰ شركت كنید و زیر آفتاب سوزان سفرهای شهرستانی برنزه و برشته شوید.
یك راه هم این است كه با آقا رحیم مشایی برای صله‌ رحم به بلاد خارجه سفر كنید و آفتاب تابان و سوزان آنجا را به پوست و جان بخرید. ایضاً سفر به تركیه و اینا با آقا مشایی توصیه می‌شود.
یك راه ساده این است كه اگر پول دارید سولاریوم كنید و دردسرهای بالا را نكشید.
اگر این‌طوری برنزه نشدید، شب‌ها برنامه «بیست‌ و ‌سی» را ببینید. با دیدن این برنامه گُر می‌گیرید و برافروخته می‌شوید. گُرگرفتگی و برافروختگی پوست، روح، روان، اعصاب و اینا را، همه را باهم یكهو برنزه می‌كند.

Sunday، November 15، 2009

یک عاشقانه‌ی غیرسیاسی واقع‌گرایانه

در زمستان، بیشتر از دست تو را در دست گرفتن و زیر برف قدم زدن و حرف های عاشقانه در گوش هم زمزمه کردن، دستشویی با آب گرم می چسبد.

Saturday، November 14، 2009

طنزي كه از امروزي‌ها زياد مي‌داند

كتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» نوشته پوريا عالمي از سوي انتشارات «روزنه» منتشر شده. عالمي در اين كتاب درصدد بوده تا با نگاهي طنز‌، روايت تازه‌اي از روابط جوانان امروز را در نسبتي كه با عالم روشنفكري و حال و هواي كافه نشيني پيدا مي‌كنند، در قالبي ميني‌مال و نو ‌ارايه دهد.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، كتاب «دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند»، دربرگيرنده داستانك‌هايي است كه در هر يك از آنها دغدغه‌هايي پيرامون زندگي امروز و حال و هواي آن مطرح شده.
نويسنده در اين كتاب لايه‌هاي پنهاني را در جست‌و‌جوي هويت انساني ترسيم كرده كه دغدغه‌هاي او را فراتر از موقعيت‌هاي طنز و گذراي داستاني‌اش نشان مي‌دهد.
اين دغدغه‌ها در عين ساده بيان شدن، پيچيدگي‌هايي از دنياي پيرامون را با فلسفه‌اي خلاقانه در خود دارند كه البته گويي در نهايت قرار است منجر به ايجاد نگاهي خوشبينانه و هوشمندانه در مخاطب براي شناختن خود و جهان اطرافش شوند

بخشي از داستان «دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند»، اين‌گونه نوشته شده:
«آمد روبرويم ايستاد. چشمهايش را بست. بعد پلكش را آرام باز كرد، سفيدي چشم‌هايش از سفيدي برف‌ها يك دست‌تر و سبك‌تر بود. بعد سياهي چشم‌هاش را دوخت به من. گفت دوستم داري هنوز؟ گفتم هميشه دوستت داشته‌ام. گفت فقط و فقط من را دوست داري؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ مي‌گويي. گفتم راست مي‌گويي.»

اين كتاب با طرح‌هاي توكا نيستاني به چاپ رسيده كه به نوعي در تكميل مفاهيم آن موثر افتاده.
دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند، كافه نبش، آقاي ابر هم براي خودش آدم است ديگر، همه جا همه چي ممنوع و چهارشنبه چرا جمعه نمي‌افتد از جمله عناوين داستانك‌هاي عالمي در اين مجموعه است.
دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند، نوشته پوريا عالمي، ‌تابستان امسال(88) از سوي انتشارات «روزنه» منتشر شد.
طراح و تصويرگر اين كتاب توكا نيستاني و تاپيو‌گرافي و طرح جلد آن اثر سيد صدرالدين بهشتي است. بازخواني و ويرايش آن را نيز پدرام رضايي‌زاده انجام داده.
اين كتاب 160 صفحه‌اي با قيمت 2750 تومان به فروش مي‌رسد.

...
منبع: خبرگزاری کتاب ایران - پروانه توکلی

Thursday، November 12، 2009

وزیر ارشاد در آسانسور


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و وزیر فرهنگ و ارشاد وارد آسانسور شد. گفتم: «می‌خواید آسانسور رو توقیف موقت کنید؟»
لبخند ملیحی زد و گفت: «نه! امکان نداره... در دوره‌ی وزارت ما هیچ نوع بالابری، اعم از آسانسور طبقاتی یا جریده‌ی مطبوعاتی، توقیف نخواهد شد.»
گفتم: «مزاح فرمودین؟»
گفت: «ما معتقد به تکثیر شادی در جامعه هستیم و در برنامه‌ی چهار ساله‌ی ما قرار است بسته‌های شادی عموپورنگ به جای کتاب‌های داستانی و تاریخی و فلسفی در کتاب‌فروشی‌ها و مدارس توزیع شود.»
گفتم: «حالا بفرمایید طبقه‌ی چندم تشریف می‌برید که من این دکمه را فشار دهم تا در آسانسور بسته شود.»
وزیر مذکور لبخندی به قاعده‌ی عکس انتخاباتی بر صورت مبارک نشاند و گفت: «امکان ندارد!»
گفتم: «ببخشین آقای وزیر! چی امکان ندارد؟»
گفت: «این‌که در آسانسور بسته بشه.»
گفتم: «مزاح فرمودین؟»
گفت: «نه عزیزم! من که گفتم در دوره‌ی من درِ هیچ بالابری، مخصوصا آسانسور که باعث بالا و پایین‌شدن مردم در طبقات فرهنگی می‌شود و در جامعه ایجاد پویایی و شادی می‌کند، امکان ندارد که بسته شود.»

کماکان طبقه‌ی هم‌کف
در آسانسور هنوز باز بود و آقای وزیر پایش را گذاشته بود لای در و نمی‌گذاشت در بسته شود. آقای وزیر موبایلش زنگ خورد. دکمه‌ی سبز موبایلش را فشار داد و گفت: «درود بر تو!»
بعد بادقت گوش کرد و هرچند لحظه یک‌بار در گوشی تلفن می‌گفت: «اون با من! اون با من!» آخر سر اضافه کرد: «معلومه عزیز من که بازیگرها می‌توانند برگردند...» بعد نمی‌دانم طرف چی گفت که آقای وزیر اضافه کرد: «البته فقط بحث هنری‌اش به ما مربوط می‌شود... بله... فوقش در فرودگاه... استقبال... ون مشکی... دادگاه و اینا... ممنوع‌التصویر... ممنوع‌الکار... طبیعی است که بعد از روشن شدن تکلیف‌شان می‌توانند در تئاتر ندامت‌گاه‌ها مشغول بازی شوند...»

طبقه‌ی آخر
آخرش مجبور شدم یک تیتر تند و تفرقه‌انگیز روی دیواره‌ی آسانسور بنویسم، تا بر اساس قانون مطبوعات، آقای وزیر رضایت بدهد که در آسانسور بسته شود و پای مبارک را از لای در بردارد.
وقتی رسیدیم طبقه‌ی آخر گفت: «راستی یادم رفت بگویم از این به بعد همه‌ی کتاب‌ها هم مجوز می‌گیرند.»
گفتم: «این یکی رو جدی جدی مزاح فرمودین؟!»
اون‌وقت همان‌طور که از در آسانسور خارج می‌شد لبخندی به قاعده بر صورت مبارک وزیر ارشاد نقش بست و گفت: «همه‌ی کتاب‌ها مجوز نوشته شدن و حروفچینی‌شدن دارند اما برای چاپ شدن یک استثناهایی در نظر گرفتیم! از طرفی با توجه به خطر نابودی درختان سبز و برگ اون‌ها که در نظر هوشیار، هر ورقش دفتری‌ست معرفت کردگار، برای کمک به محیط زیست هم که شده قرار است کتاب‌های ادبیات، تاریخ و فلسفه و اینا اول به صورت صد در صدی و بعد به صورت کامل از چرخه‌ی تولید خارج بشود و به‌جایش کاغذ صرفه‌جویی‌شده را بدهیم به بانک مرکزی تا پول و اوراق بهادار و تعرفه و اینا چاپ کند که از این‌ور نقدینگی کشور تامین شود و از آن‌ور کاغذ برای مدارک دکترا و نامه‌نگاری و بلیط و پوستر تبلیغاتی و تعرفه هم کم نیاید...»
می‌خواستم به خاطر حسن نظر ایشان به ادبیات و مطبوعات، مزید امتنان را به‌جا بیاورم و تشکر خود را به اطلاع آن‌جناب برسانم و که در آسانسور بسته شد. من ماندم و وزیر رفت. الان یک هفته است که در بالابر ما بسته است... بسته است و تا اطلاع ثانوی گویا باز نمی‌شود!

...


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 365

Monday، November 09، 2009

مثل نان تازه




زل زده‌ام به این عکس. ما آدم‌های قرن چهاردم خورشیدی در سرزمین ایران‌زمین دیگر عادت کرده‌ایم به شنیدن خبرهای بد. و وقتی خبر خوب از راه می‌رسد عادت کرده‌ایم به ریختن اشک. چون عادت نداریم به این جنس از خبر. چون عادت نداریم به خنده. چون دلهره مثل یک مقوله‌ی ژنی از پدر به پسر و از مادر به دختر خودش را تکثیر کرده. هر دفعه هم عمیق‌تر و تیزتر. چون عادت کرده‌ایم به خبرهای بد. به دلهره.
وقتی خبر خوب از راه می‌رسد اما، ما آدم‌های قرن چهاردم خورشیدی این سرزمین، رسم داریم که لبخند بزنیم، هر چند با اشک روی گونه‌ها.
...
زل زده‌ام به این عکس تازه. که مثل نان تازه بوی زندگی می‌دهد.
زل زده‌ام به روزهایی که روی تقویم خط می‌خورند.
زل زده‌ام به هادی، دوست خوب این سال‌ها.
زل زده‌ام به باران و یاد لبخند هادی می‌افتم، که قند توی دلش آب می‌شد وقتی از پشت تلفن باران برایش شیرین‌زبانی می‌کرد.
خوش آمدی پسر.

Saturday، November 07، 2009

آنفلوآنزای دانشجویی در آسانسور


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و خانم آنفلوآنزای مرغی و آقای آنفلوآنزای خوکی وارد آسانسور شدند. آقای آنفلوآنزای خوکی به من گفت: «طبقه‌ی سیزدهم لطفا.» و روش را برگرداند سمت خانم آنفلوآنزای مرغی و گفت: «آنفولی جونم! از نامزد سابقت آنفلوآنزای گاوی خبر نداری؟!»
خانم مرغی گفت: «صد دفعه گفتم حرف اون رو وسط نکش.»
آقای خوکی گفت: «شنیده بودم چندسال پیش یه سر اومده سمت ایران.»
خانم مرغی گفت: «من هم توی BBC و CNN و باقی کانال‌های اجنبی یه چیزهایی شنیدم. اما هر چی شیش‌تا کانال تلویزیون رو بالا و پایین کردم، خبری از اون نامرد ندیدم. حتا چندتا آقا که بعدا رفتن خارج، چندتا گزارش پخش کردند که امکان نداره نامزد سابقم، اون آنفلوآنزای گاوی گوساله، پاش به ایران رسیده باشه.» در این لحظه خانم مرغی اشکش را از گوشه‌ی چشمش پاک کرد. «اون نامرد به من گفت می‌خواد بره برام مسقطی و راحت‌الحلقوم سوغات بیاره. اما یه دفعه غیب شد و ازش دیگه خبری نشد.»
آقای خوکی گفت: «من از اول می‌دونستم اون گوساله خودش رو این‌ور اون‌ور به اسم گاو جا می‌زنه و اصلا به درد تو نمی‌خوره و کلاه‌برداره.»
من دیدم دارند وارد جزییات خیلی باریک و شخصی می‌شوند. برای این‌که بفهمند یک غریبه، بلانسبت من، توی کابین آسانسور وجود خارجی دارد، تک‌سرفه‌ای کردم و پرسیدم: «ببخشید شما آقا و خانم آنفلوآنزا هستید؟!»
دوتایی گفتند: «بله. هستیم.»
گفتم: «دست‌تون درد نکنه. ولی بعید می‌دونم شما همون آنفلوآنزای معروف باشیدها!»
آقای خوکی گفت: «اوه‌لالای! از ما آنفلوآنزاتر توی عالم هستی وجود نداره داداشی!»
خانم مرغی گفت: «بله... آقامون راست می‌گن... هرچند من الان روی بورس نیستم و آقامون سوپراستار شده.»
خانم مرغی در این لحظه یک عشوه‌ی مرغی برای آقای خوکی آمد.
من گفتم: «ولی تا الان که همه‌ی مسوولان، از هر جهت شما رو تکذیب کردند.»

نشانگر آسانسور از روی چهار پرید روی پنج

خانم مرغی گفت: «یعنی چی ما رو تکذیب کردند؟»
آقای خوکی گفت: «ممکنه خانمم تکذیب شده باشه، آخه همین یکی دو سال پیش از اساس تکذیب شد، ولی من تا الان تکذیب نشدم. اتفاقا گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری چند شب پیش درباره‌ی من یه نشست گذاشته بود این‌قدر قشنگ بود...»
گفتم: «چه عرض کنم.»

نشانگر طبقات از روی هفت رفت روی هشت

آقای خوکی گفت: «نمی‌خوام از خودم تعریف کنم ولی توی این چند روزه، توی شهرستان‌ها یه عالم مدرسه رو به خاطر من بستند.»
گفتم: «یعنی به خاطر آنفلوآنزای خوکی؟ مدرسه بستند؟ کجا؟ اینجا؟»
آقای خوکی یک پشت چشم خوکی برای خانم مرغی نازک کرد و گفت: «آره داداشی! همین‌جا. به خاطر من! به خاطر آنفلوآنزاترین آنفلوآنزای گیتی... فکر کنم طبق برنامه‌ریزی‌های انجام‌شده، چندتا دانشگاه هم تعطیل کنم!»
من با کف دستم کوبیدم روی پیشانی‌م. گفتم: «اول این‌که داداشی عمه‌ته. دوم این‌که پس این‌حرف‌ها شایعه نبوده... قراره دانشگاه‌ها تعطیل شه...»
خانم مرغی گفت: «نه بابا... واسه نامزد قبلی من که خیر سرش آنفلوآنزای گاوی بود دو تا مهد کودک هم تعطیل نشد! اون وقت مگه می‌شه دانشگاه تعطیل شه واسه این...» که حرفش را قورت داد.
آقای خوکی به نامزدش گفت: «دلیلش این بود که اون آنفلوآنزای گاوی مامانی‌ت وقت‌نشناس بود و سیاست نداشت... هر کسی باید بدونه کی از راه برسه و چطوری از راه برسه که ازش گرم استقبال VIP بشه!»
من گفتم: «مگه شما تازه از راه رسیدی؟»
گفت: «نخیر! بنده یکی دوماهی می‌شود که اومدم... ولی خبرم درز نشد... یک چرخی هم با خانم توی شهرهای مختلف زدیم... ولی الان دیگه گفتیم بیایم تهران و یک ملاقات مردمی ترتیب بدیم... برای دانشجوها و دانش‌آموزان هم شاید یک جلسه‌ی توجیهی گذاشتیم که اگه تعطیل شدند قضیه رو سیاسی نکنند.»
گفتم: «پس قضیه رو باید بهداشتی کنند؟»
آقای خوکی گفت: «قربون آدم چیزفهم! حتما حکمتی توش بوده... می‌دونی من اصلا معتقدم ز گهواره تا گور دانشجو... ببخشید دانش بجو... برای همین عدل گذاشتم نزدیک روز دانشجو بیام... مشکلی‌یه؟»
آقا و خانم آنفلوآنزا حوصله‌ام را سر برده بودند. حرف هم را نمی‌فهمیدیم. اگر تحلیل منِ آسانسورچی را می‌خواستند می‌گفتم قضیه بهداشتی – سیاسی است و جای میزگرد باید برای حل کردنش اتاق تشریح گذاشت.
خانم مرغی گفت: «عزیزم... راستی امروز چندم بود؟»
من گفتم: «سیزدهمه. چطور مگه؟»
خانم مرغی دوباره یک عشوه‌ی مرغیِ خرکی برای آقای خوکی آمد و غش غش خندید و گفت: «همین‌طوری!»
و نگاه کردند به نشانگر آسانسور.

طبقه 13

عدد دوازده رفت و لامپ‌های کوچک قرمز عدد سیزده را نشان داد. وقتی در آسانسور باز شد، اول خانم و بعد آقای آنفلوآنزای خوکی پیاده شدند.
آقای خوکی گفت: «جایی نرو... الان من که برم و مدرسه و دانشگاه را تعطیل کنم، دانشجوها رو مثل ستاره‌ی در حال سقوط می‌فرستم پایین.» یک لبخند خوکی صورتش را پر کرد و گفت: «پایینِ پایین... مثل ستاره‌ها می‌ریزن پایین... هه هه.»
صدام را کلفت کردم و گفتم: «باز صد رحمت به اون رفیق گاوت، باز یه نمه انسانیت سرش می‌شد. در ضمن ستاره‌ها می‌رن بالا... بالای بالا...»
راستش خالی بستم. این حرف را توی دلم زدم. ترسیدم چیزی بگویم آنفلوآنزا بگیرم و آسانسور، که برای ارتقای شهروندان در طبقات اجتماعی طراحی شده، تعطیل شود و از کار بیفتد.


...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 364

Sunday، November 01، 2009

مجاری در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و آقای مجری 1 و آقا مجری 2 وارد آسانسور شدند. توی دلم گفتم: «هه... این هم از شانس ما!»
آقای مجری 2 گفت: «من طبقه هشتاد و هشتم پیاده می‌شم...»
من گفتم: «این ساختون در کل یازده طبقه‌س.»
گفت: «عیبی نداره! چیزی جلوی من رو نمی‌گیره... الان می‌گم بچه‌ها بیان و یه گزارش برن... یه طوری‌که این ساختمون رو هشتاد و هشت طبقه نشون بده... بعد من طبقه‌ی آخر پیاده می‌شم!»
گفتم: «یعنی وجدانی گزارش‌هاتون رو خودتون باورتون می‌شه؟»
رو کردم به آقای مجری 1. گفت: «این آقا رو نمی‌دونم کجا پیاده می‌شه! اما من هم همین‌طوری می‌رم بالا و بالاتر... تا هر جایی که معاونت سیاسی سازمان اجازه‌ی بلندپروازی به من بده می‌رم بالا...» بعد دست‌هاش را از هم باز کرد و خودش را شبیه پرنده‌ای در حال پرواز درآورد. یک پرنده‌ی کوچک و زیبا و ظریف با شکمی گرد و قلمبه، مثل جوجه‌ی شترمرغ.
آقای مجری 2 گفت: «چطور آقای مجری 1؟ همه زحمت‌ها رو من می‌کشم، اون‌وقت من طبقه هشتاد و هشتم پیاده شم و شما بری آمریکای جهان‌خوار که درس بخوونی؟»
آقای مجری 1 گفت: «خب عزیز من! طبقه هشتاد و هشتم که پیاده شی و بری اتاق بیست و پنجم، برج ایفل اون‌جاست! برو حالش رو ببر.»
آقای مجری 2 گفت: «راست می‌گی؟ آخی... چقدر رویایی... فکرش رو کن ته گزارشم می‌گم «من آقای مجری 2 از زیر پایه‌های فلزی برج ایفل که به نشونه‌ی اعتراض به حرکات به اصطلاح جنبش سبز و اصلاحات در ایران سال‌ها پیش در اروپا ساخته شده، براتون گزارش می‌کنم...» آخی... چه ناز...»
من با خودم گفتم: «میکروفون دستش نیست این‌طوری گزارش می‌کنه، میکروفون بگیره دستش لابد مسبب قتل و غارت‌های قرون وسطای اروپا رو می‌گه فریب‌خورده‌ی اینترنت بودن...»
آقای مجری 1 گفت: «دیدی گفتم برات خوبه. زیاد خودت رو ناراحت نکن... چند سال دیگه هم تو مثل من می‌شی... درسته که می‌شه یک‌شبه راه صدساله رو رفت ولی باید هر سازمانی برای خودش معاونت سیاسی و روابط و ضوابط خودش رو داشته باشه. می‌دونی که...»
من گفتم: «آقایون مجاری عزیز! تکلیف خودتون و من رو روشن کنین... من به هر حال باید این دکمه رو فشار بدم. و همین‌طور که می‌بینید این آسانسور در کل یازده طبقه داره.»
آقای مجری 1 گفت: «من می‌رم بالا... بالا... بالای بالا... یه جایی روی ابرها...»
گفتم: «خب شما یا باید بالن سوار شی، یا موشک.»
آقای مجری 2 گفت: «من فعلا می‌رم طبقه‌ی هشتاد و هشت. بعد از اون‌جا می‌خوام برم کره‌ی ماه.»
صفحه‌کلید هدایت آسانسور را نشان‌شان دادم و گفتم: «این دکمه‌ها رو بشمرید.»
مجاری عزیز شروع کردند به شمردن. گفتم: «چندتا بود؟»
دوتایی گفتند: «یازده‌تا.»
گفتم: «آفرین! حالا بگین طبقه چندم می‌رید؟»
اولی گفت: «من می‌رم بالا... بالای ابرها...»
دومی گفت: «من هم می‌رم طبقه‌ی هشتاد و هشت.»
گفتم: «ولی یازده‌تا بیشتر دکمه این‌جا نبودها!»
دومی گفت: «می‌دونم با یه گزارش این‌مشکل حله.»
اولی گفت: «دوتا بحث کارشناسی و میزگرد هم می‌ذاریم که تئوریزاسیونش هم درست شه.»

باز هم طبقه‌ی هم‌کف
یک‌هفته گذشت و من با این آقایان مجاری عزیز داخل کابین آسانسور معطل مانده بودم. هر چه من می‌گفتم نره آن‌ها می‌گفتند بدوش. یک‌بار هم یکی‌شان اشاره‌ی ظریفی کرد و گفت: «لابد دوست داری یه گزارش از حرکت نرم و خزنده‌ی آسانسوریته که با اسم رمز بالا و پایین، در فریب‌دادن جوانان و آوردن آن‌ها به هم‌کف خیابان و بالا و پایین بردن سران کودتا توسط به اصطلاح آسانسور به صورت سازمان‌دهی شده فعالیت می‌کند، پخش شه، هان؟»
خلاصه این هم از شغل ما. برای این‌که این دو نفر بالا بروند یا بی‌خیال شوند و پیاده شوند، آسانسور که یک خودروی دسته‌جمعی محسوب می‌شود، از کار کردن افتاده. من همین‌طوری هی دارم آه ممتد می‌کشم و به ملت نگاه می‌کنم که پیر و جوان باید پله‌ها را یکی یکی بروند بالا و دوتا دوتا بیایند پایین.

...
منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 363