
Saturday، April 26، 2008
یک زن در تصویر زیر گم کرده است خودش را
Tuesday، April 22، 2008
دروغ میگویم که دروغ میگوییم؟
در ایران چه خبر است؟ در ایران خبری نیست. یعنی خبر جدیدی نیست. خبری نیست که با شنیدنش تعجب کنید.
واقعا شما از وضعیت جدید اقتصادی ایران متعجب هستید؟ یعنی تورم شما را غافلگیر کرده؟ یعنی تحریمشدن ایران برای شما، غیرمنتظره بوده؟ یعنی نان سنگک 1500 تومانی در شهرک غرب، شما را به حیرت واداشته؟ یعنی دوبرابر شدن اجارهی خانه و قیمت ملک، آنقدر برای شما یکباره و یکمرتبه اتفاق افتاده، که از تعجب دهانتان باز مانده؟ یعنی هر روز، وقتی از کرج تا تهران، 1300 تومان پول تاکسی میدهید، یا داخل شهر، روزانه 2-3هزار تومان کرایهی تاکسی مپرداخت میکنید، مبهوت میشوید؟ یعنی شما آن کسی نیستید که در تاکسی میگوید که در روزنامه خوانده که " مخابرات ایران برای خدمات موبایل که در کشورهای دیگر رایگان است، از ملت پول میگیرد"؟ یعنی شما تا به حال جایی نگفتهاید که "کشورهای دیگر مستمری ماهانه به شهروندان و بیکاران و کوفت و زهر مار و سگ و گربهشان پرداخت میکنند"، شما نگفتهاید؟ یعنی شما تا به حال ناله نکردهاید که "هنوز در شعارهای انتخاباتی میشنوید و هر دفعه و هنوز هم گول میخورید که پول نفت را به در خانهتان میآورند"؟ یعنی هنوز در تاکسی نمیگویید که قرار بوده آب و برق مجانی باشد؟ یعنی وقتی دولتمردان آرزوی محو یک کشور جنگطلب را میکنند و روزی دهبار برای ابرقدرت تسلیحاتی جهان که دور ایران خیمه زده است، خط و نشان میکشند، شما تعجب میکنید، آن موقعی که هر از چندگاهی میشنوید که قرار است به این سرزمین بزرگ، حملهی نظامی شود؟
واقعا تعجب میکنید؟ از تعجب دهانتان باز میماند؟ شاخ در میآورید؟
نه!
بیایید روراست باشیم. ما وقتی به سیدمحمد خاتمی رای دادیم، در فکر یک مدینهی فاضله نبودیم. دغدغهی ما، پوشیدن شلوار لی و بستن موهایمان بود. دلمان میخواست نماهای بستهی صورت بازیگران را در پردههای بزرگ سینما ببینیم. دلمان میخواست بتوانیم داد بزنیم، بیاییم جلوی دانشگاه و شعار بدهیم. برای تنوع هم بد نبود. بد بود؟ چه اکشنی بود آن روزها! آن گاردها که شایع شده بود لبنانی هستند با آن هیکلهای گندهشان... دلتان یاد آن بگیر و ببند را کرد؟! دلتان هنوز حادثه میخواهد؟! دلمان میخواست محمدرضا گلزار کنسرت بگذارد. دلمان میخواست پوستر مهناز افشار بزرگ و رنگی چاپ شود. دلمان میخواست .... دلمان میخواست... نه! باور کنید در فکر یک مدینهی فاضله نبودیم. بودیم؟ آمار چاپ کتاب در آن هشت سال فرقی کرد؟ آمار فروش تئاتر دگرگون شد؟ مجلات ادبی رستاخیز کردند؟ برای خرید مجلهی کارنامه جلوی کیوسک مطبوعات صف کشیدیم؟ وقتی که با صدها روزنامه و مجلهی دیگر بسته شد، در حافظهمان، در تقویمهایمان نوشتیم؟ درصد بیسوادی کم شد؟ منظورم آمار بیسوادی نهضت نیست، که همین که طرف بتواند اسمش را بنویسد، میگویند بسمالله! یک بیسواد کم شد. آمار قتل و جنایت و دزدی و ... پایین آمد؟
هیچ اتفاقی نیفتاد. ما همان مردمی که بودیم، بودیم. فقط دولت خاتمی که قول جامعهی مدنی داده بود، علاوه بر آزادیهایی که به جامعه داد، خودکفایی گندم را به انجام رسانید. جشنی که هرگز پاس داشته نشد. سدها و نیروگاههایی را به انجام رسانید. که هرگز گفته نشد. رقم قابل توجه گردش سرمایه را داشت، که هرگز حتا با دوران سازندگی، مقایسه نشد. جذب قابل توجه سرمایهی خارجی و صادرات را داشت، که بازگو نشد. اسم ایران را در جهان، از اسم اعراب جدا کرد. ایران را کشور فرهنگی و همنوعدوست و اهل ادب معرفی کرد. به خاطر همین سیاستش، کشورهای دیگر تسهیلاتی را برای ایرانیها در نظر نگرفتند؟ جایزهی صلح نوبل را در چه دورانی گرفتیم؟
ما فقط پشت کردیم. به خاتمی پشت کردیم، چون دلمان میخواست کودتا کند و نکرد! ما عشق فردینایم. عاشق سینمای بزن بزن هستیم. عاشق تارزان و جیمزباند و راکی هستیم. دلمان قهرمان میخواهد. دلمان پهلوانپنبه میخواهد. دلمان میخواهد به تماشای یک فیلم بنشینیم، دوست نداریم در فیلمها بازی کنیم. دوست داریم همیشه یک قهرمان باشد که برایش هورا بکشیم. شیشه بشکنیم. شعار بدهیم. هیچوقت برای اندیشهمان مبارزه نکردیم. همیشه به عشق کسی فریاد زدهایم. حق هم داریم! ما مردم اندیشهورزی نیستیم. این یک حقیقت است. ما را جو میگیرد. جو میگیرد تظاهرات میکنیم. جو میگیرد حکومت برمیاندازیم. جو میگیرد به خاتمی رای میدهیم. جو میگیرد خاتمی را قهرمان میکنیم. جو میگیرد بت خاتمی را میشکنیم. جو میگیرد به احمدینژاد رای میدهیم. جو میگیرد از احمدینژاد، قهرمان ِ رفسنجانیخرابکن میسازیم. جو میگیرد مجسمهی هر دو را میشکنیم. جو میگیرد پمپبنزین آتش میزنیم. جو میگیرد "خاطرهی دلبرکان غمگین من" میخریم! حالا شما بگویید، ما مردم اندیشهورزی هستیم؟!
باور کنید حتا اگر خاتمی به تمام شعارهای جامعهی مدنیاش عمل کرده بود، من و شما، نه کتابخوان شدهبودیم، نه لحن حرفزدنمان عوض شده بود، نه شکل فکر کردنمان. ما همین بودیم که بودیم.
حالا شما بگویید، تعجب میکنید که نان گران شده، تورم رشد کرده، کتابها مجوز چاپ نمیگیرد، آنها که مجوز داشته، جمع میشود، آنها که جمع شده، خمیر میشود؟ شما تعجب میکنید که تئاترها و نمایشها اجازهی اجرا نمیگیرد؟ که تحریم میشویم؟ که سهممان از دریای خزر پوچ میشود. که روی لیوان حجاج ایرانی، خلیج فارس، خلیج عرب نوشته میشود؟ شما تعجب میکنید؟ مگر چه اتفاق عجیبی در کشور افتاده است؟ شما اگر تعجب میکنید، اگر میگویید "فکرش را هم نمیکردیم که اینطور شود"، اگر به احمدینژاد رای دادهاید تا حال هاشمی رفسنجانی را بگیرید، اگر میگویید "در انتخابات مجلس شرکت نکردهاید چون چیزی عوض نمیشود" و حالا میگویید همه چیز "گران" شده است، اگر ... اگر میگویید تعجب کردهاید، دروغ میگویید.لطفا هر کاری میکنید بکنید، فقط نگویید که فکرش را نمیکردیم، فقط نگویید از تعجب دهانتان باز مانده، به یک دلیل ساده، به یک دلیل ایرانی، به یک دلیل روشن؛ ما دروغ میگوییم. ما برای رسیدن به مدینهی فاضله نمیجنگیم، ما میجنگیم تا برای قهرمانمان هورا بکشیم. او که بمیرد یا بکشیمش، به خانههایمان برمیگردیم و تلویزیون را روشن میکنیم تا سریالهای نود شبی را از دست ندهیم. دروغ میگویم که دروغ میگوییم؟
Saturday، April 19، 2008
Friday، April 18، 2008
Tuesday، April 15، 2008
وزارت؟ فرهنگ؟ ارشاد؟
در ابتدا وزارت فرهنگ و هنر بود.
کمی بعد به علت عدم استفاده، هنرش، مثل دم مارمولک، افتاد و فقط ماند وزارت فرهنگ.
همینطور بالا و پایین میشد تا سال 57 که انقلاب شد.
بعد از آن صدایش میکردند وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. البته در زمان میرسلیم، بیشتر وزارت اسلامی بود و بر نهی از منکر و امر به معروف، استوار بود.
در زمان خاتمی شد وزارت ارشاد.
در زمان مهاجرانی شد وزارت فرهنگ و هنر و استیضاح.
در زمان مسجدجامعی شد وزارت فرهنگ و ارشاد. یعنی تلاش بر آن بود که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
حالا در منصهی حضور صفار هرندی که هم سیخ سوخته و هم کباب، وزارت فرهنگ و ارشاد، همه چیاش افتاده، فقط مانده وزارتش، که الحق خوب میکنند.
.
.
پاییننوشت:
آمار چاپ کتاب و درددل ناشرها و نویسندگان و مترجمان را در این چند روز دیدهاید؟
Sunday، April 13، 2008
من بهش میگم نحسی سیزده
سیزدهبدر! سیزده رو میگن نحسه. نحسیش آدما رو میگیره. اون چیزی که امروز من رو گرفت نمیدونم چیه، حتما نحسیه. یا هر چیز دیگه، فرقی نمیکنه.
Wednesday، April 09، 2008
خانم بهروزنیا
انگشت اشارهاش را برد بالای سرش. سرش را آرام آورد بالا. نگاهش را دوخت به تختهی سیاه. به جایی که خانم بهروزنیا با گچ سفید و قرمز حرف ش را با صداهای مختلف مینوشت. خانم بهروزنیا وقتی برگشت تا برای بچهها صداهای مختلف شین را توضیح دهد، متوجه شد پیام انگشتش را برده بالا و میخواهد اجازه بگیرد.
خانم بهروزنیا گفت: «چیزی میخواستی بگی؟»
پیام چیزی نگفت. سرش را انداخت پایین. دستش هنوز بالا بود.
خانم بهروزنیا گفت: «میخوای بری دستشویی؟» پیام ساکت بود. خانم بهروزنیا دوباره پرسید: «پرسیدم دستشویی داری؟ میخوای بری توالت؟»
بچهها همه رو کرده بودند به پیام. سکوتش خیلی عجیب بود. خیلی هم طول کشیده بود. حوصلهی همه داشت سر میرفت.
خانم بهروزنیا گفت: «اگه حرفی نداری دستت رو ببر پایین.» اتفاقی نیفتاد. خانم بهروزنیا گفت: «با توام پیام! مگه نمیشنوی؟»
پیام حرفی نمیزد. سرش را هم بالا نمیآورد. انگشتش را برد پایین.
خانم بهروزنیا از بچهها پرسید: «کسی میدونه پیام چشه؟»
پیام، خیلی آرام گفت: «خودم میگم.»
اما نگفت. لب از لب باز نکرد.
خانم بهروزنیا کمی منتظر ماند. بعد گفت: «پس چرا نمیگی؟ چرا حرفی نمیزنی؟» و دوباره از بچهها راجعبه این موضوع سوال کرد. یکی از بچهها، از انتهای کلاس، فکر کنم بهنام بود، گفت: «خانم پیام عاشق شما شده.»
بچههای دیگر خندیدند. صدا در صدا گم شد. همهمه شد.
خانم بهروزنیا گفت: «هر کی این حرف رو زد بیاد بره دفتر.»
بچهها همانطور که یک دفعه خندیده بودند، یکباره ساکت شدند. از جایشان تکان نخوردند که نخوردند.
خانم بهروزنیا حرفش را تکرار کرد.
پیام آرام آرام بلند شد و از نیمکت خودش را کشید بیرون. راه افتاد به سمت در. هنوز سرش پایین بود.
خانم بهروزنیا گفت: «تو کجا میری؟»
پیام گفت: «میرم دفتر خانوم.»
خانم بهروزنیا ابروهایش را برد بالا و با تعجب پرسید: «مگه تو این حرف رو زدی؟»
پیام گفت: «راستش... دوست داشتم من گفته باشم خانوم.» و انگشتش را گرفت بالا و زیرلبی گفت: «اجازه؟!» و از در خارج شد.
Tuesday، April 08، 2008
طبقهبندی آدمها و مردمشناسی
در کل بشریت، دو گونهی متفاوت داریم:
یکی ژانر علی دایی
یکی ژانر فیروز کریمی
.
تو ژانر اول لحنت خندهداره، اما حرفهات جدیان.
تو ژانر دوم لحنت جدیه، اما حرفهات خندهدارن.
