جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۲

ԳԻՇԵՐԱՅԻՆ` ԱՌԱՆՑ ՇԱՄԼՈՒ - 3


Նպատակս 
նոր բառերով ձեզ խաբելն է,
թե չէ ասածս այն է, ինչ կար:

:բանաստեղծ
Փուրիա Ալամի



: թարգմանություն
 Էդիկ պօղոսեան

ترجمه به ارمنی: Edik boghosian


شبانه بی شاملو - 3

قصدم فقط فریب شماست
با این کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه

وگرنه حرفم
همان است که بود

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۲

اگر روحانی شهردار می‌شد قالیباف چی می‌شد؟ (و برعکس)

(خودزنی – یا دارم بلند فکر می‌کنم – 6)


اگر روحانی شهردار می‌شد
قالیباف چی می‌شد؟ (و برعکس)

جنتی (پسر) که قبلا گفته بود ممیزی پیش از انتشار کتاب را برمی‌دارم، بعدا گفت که برنمی‌دارم.
وی در پاسخ به این سوال که چرا برنمی‌داری؟ گفت: آخه نمی‌شه.
وی در پاسخ به این سوال که چرا نمی‌شه؟ گفت: آخه نمی‌تونم.
وی تصریح کرد: یه چیزهایی هست که حتا حسین رضازاده هم نمی‌تونه برداره.
جنتی (پسر) گفت: بارها گفته‌ام ممیزی یک اصل حاکمیتی است که به عهده دولت است.
وی در پاسخ به سوالی که ما نتوانستیم بکنیم، گفت: اگه راست می‌گید حالا سوال بکنید.

فرمول ارزبافی
جنتی پسر درباره معرفی معاونت فرهنگی وزارت ارشاد گفت: معاونت فرهنگی هم پس از ارزیابی‌های کامل معرفی خواهد شد.

ارزیابی + قالیباف = ارزبافی

به من بگو چرا؟
آیا می‌دانستید با توجه به این‌که تیم فرهنگی و مشاوران محمدباقر قالیباف الان همه شدند معاونان وزیر ارشاد حسن روحانی، قالیباف مانده حالا که دوباره شهردار شده، کی را بیاورد؟ مطمئن هستم نمی‌دانستید. یعنی الان اگر قالیباف هم رییس‌جمهور شده بود، وزارت ارشاد همین‌طوری که الان شده، می‌شد.

سوال
می‌دانید اگر روحانی شهردار و قالیباف رییس‌جمهور می‌شدند، فرقش چی بود؟
پاسخ: گویا برای اهل فرهنگ فرقی نداشت. باقی‌ش را ما نمی‌دانیم.

سوال
آیا ما قالبیاف مشکل شخصی داریم؟
پاسخ: بله... نه نه... اشتباه شد. خیر. ما مشکل شخصی نداریم. به جان عزیزم نداریم. ولی با روحانی مشکل شخصی داریم که آخه چرا؟ چرا چی؟ عزیز من، آن اول جنتی را گذاشتی وزیر ارشاد، ما چیزی نگفتیم. بعد معاونان جنتی این‌طوری شدند باز هم ما چیزی نگفتیم. آخه پدربیامرز این معاونت فرهنگی را بسپار به یکی که الکی هم شده، که اهل فرهنگ بگویند دیدید.

مثال
اصلا هم استقلال خوب، هم پرسپولیس. اما اگر کسی به علی پروین رای داد، توقع ندارد پروین، مسی را بردارد از خارج بیارود پرسپولیس. اما وقتی ببیند پروین از یازده نفر، ده تا استقلالی گذاشته، تازه آن یک پرسپولیسی را هم گذاشته دروازه، که هر چی گل خورده شد، به پای پرسپولیس نوشته شود، صدای تماشاگرها در می‌آید.

استنتاج
حسن جان، اصلا اگر این‌طوری بود می‌گفتید مردم رای‌شان را یک کار دیگر می‌کردند. یا اصلا اگر قضیه رودروایسی است می‌گفتید نفر اول انتخابات را مشترک اعلام کنند و خلاص.

سوال
آیا ما با این حرف‌ها رسما داریم زیرآب خودمان را می‌زنیم؟


+ دارم بلند فکر می‌کنم 

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

ماجرای قدیمی مادر شنگول و بچه منگول و باباشان که حقش خورده شد

امروز ماجرای قدیمی مادر شنگول را تعریف می‌کنیم.
وقتی بابای شنگول و منگول و حبه‌انگور رفت ژاپن کار کند، شنگول به دنیا آمد. بابای شنگول وقتی اقتصاد ژاپن را در جهان تثبیت کرد، برگشت وطن و دید توی محل پارچه زده‌اند که:
«بازگشت قهرمانانه و عارفانه شما را از ژاپن تبریک عرض می‌کنیم. مامان شنگول و باقی بچه‌های محل»
بابای شنگول پنجره را باز کرد و دید هر چه او در ژاپن تلاش کرده بود دارند توی وطن تلاش نمی‌کنند.
بابای شنگول تلویزیون را روشن کرد و دید باباهای دیگر دارند اقتصاد وطن را می‌فرستند موزه تا به‌جاش اقتصاد چین را در جهان تثبیت ‌کنند. بابای شنگول کف کرد. این‌همه انسان‌دوستی یکجا ندیده بود که آدم‌های یک کشور دیگر کار نکنند تا یک کشور دیگر مثل چین موفق شود.
بابای شنگول به مامان شنگول گفت: اوه. به‌نظرم ژاپن هم اشتباه کرد اینقدر به خودش فشار آورد. مگه چین مرده؟
مامان شنگول گفت: چرا پا نمیشی بری سر کار؟ همه‌ش تو خونه ولو هستی و تحلیل می‌کنی. نکنه روشنفکر شدی من خبر ندارم.
بابای شنگول گفت: تو هم با من نبودی ‌ای یار.‌ای آوار و کوله‌پشتی‌اش را برداشت و رفت که رفت.
مامان شنگول سریع سوییچ «پراید» را برداشت و رفت دنبال بابای شنگول و به بچه‌هاش (توی این فاصله که بابای شنگول مثل باباهای دیگر بیکار بود و از صبح تا شب توی خانه ولو بود معلوم نیست چرا به بچه‌های خانواده اضافه شده بود) خلاصه به بچه‌هاش گفت: من برم دنبال باباتون. اگه کسی اومد در زد گفت من مامانتونم در رو باز نکنید‌ها.
شنگول گفت: اگه گفت بابامونه دررو باز کنیم؟
مامان شنگول رفت. شنگول و منگول و حبه‌انگور توی خانه نشسته بودند و آتاری بازی می‌کردند که در زدند. شنگول داد زد: کی‌یه؟
آقا گرگه گفت: من آتش‌نشانی‌ام.
منگول گفت: برو بابا. نگفتیم که نشانی‌ات کجاست که می‌گویی آتش ‌نشانی‌ات است.
آقا گرگه که خودش اهل سفسطه بود و عصرها می‌رفت توی تلویزیون قیمت دلار، قیمت تخم‌مرغ و وضعیت منطقه را تحلیل می‌کرد، از پاسخ منگول کف کرد.
آقا گرگه دوباره در زد. حبه‌انگور داد زد: کیه؟
آقا گرگه گفت: گویا صدای ضبطتون زیاد بوده. همسایه‌ها شکایت کردند. لطفا دررو باز کنید.
شنگول صداش را عوض کرد و شبیه محمدرضا فروتن توی شب یلدا گفت: چیه برادر؟ جشن تولده. ممنوعه؟ زن بی‌حجاب نداریم. زن باحجاب هم نداریم. مرد بی‌غیرت نداریم. مرد باغیرت هم نداریم. نوار مبتذل نداریم. ماهواره نداریم. صور قبیحه نداریم. حشیش، گرس، تریاک، ذغال خوب، رفیق ناباب نداریم. رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن‌وبالابنداز نداریم. شرمندتونم. هیچ چیز ممنوعه کلا نداریم. بفرمایید تو ملاحظه کنید. خواهش می‌کنم؛ نداریم، نداریم. جشن تولد یه بچه‌ست ولی بچه هم نداریم. مهمونیه ولی مهمون نداریم. نمایشه، نمایش. نمایش یه‌نفره.
آقا گرگه: شما حالتون خوبه؟
شنگول: نه. حالم خوب نیست؛ حالم بده، خرابه. جرمه؟
آقا گرگه: یه رنوی سفید جلوی دره شیشه‌ش بازه... گفتم...
شنگول: نه آقا نداریم، نداریم. من مامانم «پراید» داره رفته دنبال بابام که «پراید» هم نداره.
آقا گرگه قاطی کرد. زنگ زد 110 و خودش را معرفی کرد.
از آن‌طرف شنگول و منگول و حبه‌انگور تلویزیون را روشن کردند و توی اخبار، باباشان را دیدند که قاطی مهاجران غیرقانونی سوار یک قایق فکسنی توی راه استرالیا یا اندونزی یا هر جای دیگری است و دارد آه می‌کشد. حبه‌انگور گفت: ئه. بابا. آخرش معروف شد. می‌دونستم ازش یه‌روزی تقدیر می‌شه و تلویزیون نشونش می‌ده.
بعد زدند آن کانال آقا گرگه را دیدند که قاطی اراذل و اوباش، پیراهنش را داده بالا و پشتش خالکوبی سلطان غم مادر شنگول و منگول و حبه‌انگور است.
10ساعت گذشت. شنگول و منگول و حبه‌انگور 10ساعت بود که سایه پدر و مادر بالا سرشان نبود. آنها داشتند کاری نمی‌کردند که زنگ خانه زده شد.
شنگول داد زد: کیه؟
آقا گرگه که آمده بود بیرون گفت: منم مادرتون.
شنگول گفت: برو بابا. من دم پنجره‌م دارم تماشات می‌کنم.
آقا گرگه که ضایع شده بود گفت: ببین. برم سر اصل مطلب. حالا که ننه بابا ندارید، یا باید معتاد شید یا مواد پخش کنید یا باید کودکان کار شید.
شنگول گفت: بعدش قول میدی من و منگول و حبه‌انگوررو به‌عنوان کودکان بی‌سرپرست بدسرپرست بدبخت بیچاره آسیب اجتماعی ببری برنامه ماه‌عسل احسان علیخانی که ما جلوی دوربین گریه کنیم؟
منگول گفت: نه‌نه... شنگول... مامان گفت دررو روی آدم‌های غریبه باز نکنیم.
شنگول گفت: آقا گرگه که غریبه نیست و در را باز کرد.



منتشرشده در روزنامه شرق...
متن‌ها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود در اینترنت منتشر می‌کنم؛ با جرح و تعدیل.


منبع عکس

ماجرای قدیمی خر و پدر و پسر

(همراه با نظر کارشناس)


گفته شده ملانصرالدین با فرزندش سوار الاغ بود. ملت گفتند چه بد که حقوق حیوانات را ضایع می‌کنید و انجمن حمایت از حقوق حیوانات فورا از آنها شکایت کردند و نصرالدین به اتهام خرآزاری حبس شد.

وقتی نصرالدین از حبس بیرون آمد، سوار الاغ شد و پسرش پیاده دنبالش راه افتاد. فورا انجمن حمایت از کودکان از او به جرم تضییع حقوق کودکان شکایت کرد و نصرالدین به اتهام کودک‌آزاری دستگیر شد.

وقتی نصرالدین از حبس بیرون آمد، کودکش را سوار الاغ کرد و خودش پیاده دنبالش راه افتاد. فورا انجمن حمایت از سنت‌ها و آداب پدر پسری تهران قدیم (شاخه‌ژیژک) از او شکایت کرد که آفتابه را گرفته به سنت و بچه که قبلا جلو پدرش، پایش را هم دراز نمی‌کرد، الان به خاطر قصور در امر تربیت، خرسواری می‌کند و چه‌بسا فردا سوار پدر هم بشود. خلاصه نصرالدین نتوانست از خودش دفاع کند و به اتهام خودآزاری دستگیر شد.

وقتی نصرالدین از حبس درآمد خودش و پسرش سوار الاغ نشدند و دنبال الاغ راه افتادند. فورا انجمن تجددخواهان سنت‌طلب مقیم مرکز (شاخه فلاسفه افه) او را محکوم کردند که دنبال خر راه افتاده و معلوم نیست چه عاقبتی خواهد داشت. نصرالدین به اتهام خریت و خانواده‌آزاری حبس شد.

وقتی نصرالدین از حبس درآمد خر را قلم‌دوش کرد و پسرش را هم سوار خر کرد و راه افتاد. فورا انجمن قوی‌ترین دانشمندان ایران، از او تقدیر کرد. بنیاد نوبل نیز جایزه میکس‌شده فیزیک/صلح/بادی‌بیلدینگ نوبل را به خاطر نفی جذبه شخصی و جاذبه عمومی به نصرالدین اهدا کرد. وقتی نصرالدین برگشت توی فرودگاه کارش گیر کرد.

وقتی نصرالدین از حبس درآمد مو سفید کرده بود و سرد و گرم روزگار را چشیده بود. اما هرچه چشم انداخت و نگاه کرد خری ندید. خر زیر این‌همه فشار اجتماعی و اقتصادی و فلسفی سکته ناقص کرده بود و همچو قوی زیبا به گوشه‌ای دنج و تنها رفته بود و رنج می‌کشید. نصرالدین خود را به خر رسانید. اسلحه را درآورد و خواست به او شلیک کند تا چهارپا خلاص شود، که به اتهام حمل سلاح گرم دستگیر شد.

وقتی نصرالدین از حبس درآمد نه خری داشت نه پسری. که خرش مرده بود و پسرش از مفهوم پدر و خر عبور کرده بود و با بی‌آرتی این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و با این عمل به فرهنگ چندهزارساله خود و حکایت خر و پدر و پسر پشت کرده بود که به‌خاطر این عمل فورا از نصرالدین شکایت کردند و او دوباره دستگیر...

نظر کارشناس
[...]

منتشرشده در روزنامه شرق

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۲

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 7

آمده توی کوچه ساز و دهلی. دارند می‌زنند. لابد نمی‌دانند صدهزارتا لایک بیشتر دارد صفحه‌شان. شاید هم بدانند. فرقش چیست وقتی هزارتومان گوشه جیب‌شان نیست و مجبورند بیایند ساز بزنند عصر جمعه‌ای. این آهنگ عروسی است؟ چرا این‌قدر غم‌انگیز است؟

وقفه می‌افتد. یعنی کسی پا شده رفته هزار تومان گذاشته کف دست‌شان؟ یا پنجره را باز کرده و داد زده: آهاااای. ساز و دهلی. بیا. و پانصدتومانی را از همان بالا پرت کرده پایین، حالا دهلی ساز را ول کرده، توی هوا دارد پول را می‌گیرد.

این شهر، شهر تناقض است.
یک‌بار باید لای لباس چرک‌ها جمعش کرد و انداخت توی ماشین لباس‌شویی. بعد به عمد یک پیراهن قرمز انداخت توی ماشین. انگار حواست نبوده. بعد گذاشت خوب بچرخد. خوب خوب. بعد لباس‌ها را باید درآورد، چلاند، پهن کرد و منتظر شد تا خشک شود. بعد اتو زد، تهران را صاف کرد، از وسط تا کرد و سرخ و سفید گذاشتش بین لباس‌زمستانی‌ها. بعد یادت برود نفتالین بگذاری. به عمد. یک سال بعد بروی سر وقتش، ببینی شهر را بید زده و چاره‌ای نیست و با بتونه‌کاری رسمی و زیر نظر سازمان زیباسازی شهرداری هم نمی‌شود جاهای ریخته را پر کرد.
شهر پیری است. حتا قصه‌هاش را هم درست به خاطر نمی‌آورد. نشسته‌ام در اتاق انتظار، منتظرم حالش خوب شود، هر چند دکتر جواب کرده باشد و گفته باشد باید جای دیگری برای خودت پیدا کنی.

جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

دارم بلند فکر می‌کنم - 5

یک‌موقع همه کتاب می‌خواندیم، بعد چشم‌مان گاهی به یک جمله قصار از یک بابایی در مجلات روشن می‌شد.
الان همه جمله قصار می‌خوانیم در فیس‌بوک و گاهی چشم‌مان به یک کتاب روشن می‌شود.


 + دارم بلند فکر می‌کنم

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 17

برف
هرچه
نرم‌تر و
سبک‌تر
ببارد
سخت‌تر و
سنگین‌تر
می‌ماند
غم هم 

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و مولوی

شهری است غیر رفتن، آن را دوا نباشد
شهری است غیر رفتن، آن را دوا نباشد :(

از: ما

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

از: مولوی

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و فروغ فرخزاد

من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم
که قصد ازدواج دارد

از: ما

من
پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

از: فروغ فرخزاد

+ ادبیات تطبیقی

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

اما تو دلیلی هستی که آدم از دنیا نخواهد برود


داشتن تو، یعنی همین که آدم بداند تو چهارتا کوچه آن‌ورتری، دل آدم را قرص می‌کند که این شهر با این همه غم و غصه‌اش جای خوبی برای زندگی است. که عجیب‌ترین دوران تاریخ این سرزمین، با حضور تو به دل‌نشین‌ترین فصلش رسیده. به خواندنی‌ترین. به امیدوارکننده‌ترین. به شادترین.
دل آدم را قرص می‌کنی. که من از شهر تو تکان نخورم. که دلم نمی‌آید. که نه دلم می‌آید، نه پام می‌رود که از تو دوقدم دور بشوم. آدم‌ها به دلیلی به دنیا می‌آیند؟ نمی‌دانم. اما تو دلیلی هستی که آدم از دنیا نخواهد برود. که آدم کم نیاورد. که دوسال است، دیدی چه زود دو سال شد؟ که صدات پیچیده توی گوش من، و از آن موقع گوشم به حرف کسی بدهکار نیست. ببین دختر، من را صدا کن پورا... دلم را ببر. شیرین‌زبانی کن. دلم به همین‌ها، به تو خوش است. برای خندیدنت نقشه می‌کشم. صدام کن: ببین پورا... و کشف‌های بکرت را نشانم بده، از گلی روی قالی، تا دیواری که با لگوت ساخته‌ای. پورا... دلم را ببر. از پس تغییر دادن دنیا که برنیامدم، باید از پس تو بربیایم، باید برای خندیدنت نقشه بکشم. داشتن تو، دوست داشتنت، صدا کردن نام من از دهان تو، آدم را مغرور می‌کند. تولدمبارکی دوسالگی‌ات را اینجا نوشتم که دوسه‌سال بعد که شروع کردی به خواندن بدانی کی از کی برات می‌مرده، دورت می‌گشته، و دلش برای تو رفته بوده، دیانا.

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۲

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۲

خودزنی (یا دارم بلند فکر می‌کنم - 4)

بعضی‌ها نمی‌توانند مربی یا کاپیتان تیمی باشند که توی آن تیم کسی از خودشان بهتر باشد. برای همین تیم فشلی می‌بندند. توی فوتبال که این‌طوری است. توی دولت هم تاریخ نشان داده همین‌طوری بوده است. رییسی که از خودش مطمئن بوده، وزرای قدر آورده. رییسی که به جای خودش مطمئن نبوده، آدم‌های بزرگ را حذف کرده، تا روی آدم‌های کوچک ریاست کند. برای این‌که نه نشنوند دهان را می‌بندند. یا دهانی را می‌آورند که بله‌قربان/بله‌استادگو باشد. توی همه‌جا همین‌طوری است. سردبیر قوی، با تحریریه قوی کار می‌کند. سردبیر و دبیر و مسوولی که می‌هراسد هر کسی را که ازش نهراسد حذف می‌کند. نوچه‌پروری و مریدسازی یکی از شگردهایی است که می‌تواند شما را محفوظ کند.

+ دارم بلند فکر می‌کنم

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 16

حاضرم برگردم به بچگی
پدرم به رستوران‌دانسینگ کوچینی
مادرم سروقت فالوده‌شیرازی‌ها به کافه‌قنادی پدرش
مصدق به احمدآباد

برگردم سنگ بیندازم توی کارها
چوب بگذارم لای چرخ‌ها
فرهاد به کافه نیاید
پدرم میز را مهمان نکند
بعد تلوتلوخوران پای پیاده نرود به کافه‌قنادی
توی راه با صدای بی‌صدا یه مرد بود یه مرد نخواند
کافه‌قنادی بسته باشد
مادرم سرش را دستمال نبندد
سری که درد نمی‌کند
بعد صبح که می‌شود
من برگردم به بلوار کشاورز
آب کرج دیگر گل‌آلود است
چه کسی از این آب ماهی گرفته من نمی‌دانم
بروم به اول فلسطین جنوبی
به در بسته‌ی کوچینی بخورم
پدرم را بردارم از جلوی در
براش پپسی بخرم
بهش بگویم درست می‌شود درست
بعد گازش را بگیرم بروم تا چهارراه لشگر
زنبوری شوم و به ساختمان اداره پست بروم
نامه‌ای را که به نشانی بهجت‌آباد از راه دور رسیده بردارم گم و گور کنم
تا سر و کله‌ی خبر بد پیدا نشود
بعد بزنم به کوچه‌ی علی‌چپ
که ماشین چپ نکند
بزنم توی صورت راننده‌ی کامیون که خوابش نبرد
تو را نکشد
بعد صبح که می‌شود
من سر از کار خدا دربیاورم
تو را برگردانم به میدان منیریه
دور حوض لاجورد بنشانمت
درخت انار را بگذارم لب حوض
تو من را ببینی بخندی
بلند شوی اناری بچینی
بدهی دستم
و بگویی من لیلام.

باید بلند شوم
باید بزنم به کوچه
به خیابان ولی‌عصر
به هر دری شده باید بزنم
شاید در را باز کنی
شاید داری موهات را شانه می‌کنی
شاید سردت است
شاید داری خواب می‌بینی من از خواب می‌پرانمت
تپخال می‌زنی
موهات سیاه‌تر می‌شود
هر چقدر که موهات سیاه‌تر می‌شود
خاک سردتر می‌شود

من هول می‌کنم پام می‌چسبد به اگزوز داغ موتور جلوی در
مثل مردهای جلوی در گریه‌ام را می‌خورم
عکسم می‌افتد توی حجله
عکسم می‌افتد دور و بر عکس تو
دور و بر را نگاه می‌کنم
بوی اسفند و گلاب می‌آید
هنوز برای درک این چیزها خیلی بچه‌ام

بیا برت گردانم خانه
بیا، قبول، خاک نشسته، باشد گردگیری می‌کنم
میز و لاله‌های روی تاقچه و تلفن زیمنس مشکی دسته‌گوشت‌کوبی را پاک می‌کنم
پدربزرگ را باز می‌نشانم روی صندلی، دستش را قلاب می‌کنم به عصا
برام سعدی می‌خواند دوباره
شیرینی کشمشی می‌خوریم با هم
عزیز را می‌گذارم توی آشپزخانه که خیال‌مان راحت باشد
بعد قاب‌ها را پاک می‌کنم
تو را پاک می‌کنم
بیا دیگر، بیا برت گردانم سر حوض، سر انار
آبش بپاشد توی چشمم بخندی
برت گردانم به سروقت پاییز
زمستان بشود
برایم شال ببافی
برایت آدم برفی درست کنم
بی‌خیال مصدق نمی‌شود پدر
بی‌خیال کوچینی نمی‌شود پدر
کجا پس با صدای بی صدا یه مرد بود یه مرد با این همه آدم که دور و بر حوض نشسته بودند
بی‌خیال حساب کردن میز نمی‌شود
بی‌خیال این آدم‌ها نمی‌شود
بی‌خیال تو، حالا که نمی‌شود
بی‌خیال سفر آخر نمی‌شود؟
باید بروی. لعنت به ثبت احوال
من حالم بد است

بیا کمک کن همه‌چیز را برگردانیم سر جای اولش
کافه کوچینی باز باشد
لب حوض بنشینی دوباره
نامه‌ای به اداره‌ی پست چهارراه لشگر نرسد
راننده‌ی لعنتی خوابش نبرد
بیا کمک کن همه‌چیز خراب شده
بیا، مهم نیست من دیگر به دنیا نیایم
تو را بعد از دوازده سال نبینم
آب اناری که برایم چیده‌ای توی چشمم نپرد تو نخندی
حاضری نخندی؟
بیا، کمک کن
که شال گردنم را تمام کنی
که از لب حوض بلند نشوی و همه‌چیز خراب نشود

+ شبانه بی شاملو

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۲

مستند خبرنگار، بی‌شوخی

کارگردان: پوریا عالمی
عکس: Jodi Cobb, National Geographic

امروز، روز خبرنگار است. ما در یکی از تحریریه‌های پایتخت ایران هستیم. [...]
در این تحریریه خبرنگارانی مشغول به کارند. خبرنگارانی سر کارند. خبرنگارانی تو کار خبرنگارانی دیگرند. خبرنگارانی کار بلدند اما ابزار کار ندارند. [...] چه کسی در را قفل کرد؟ کلیددار چه کسی است؟ در این لحظه خبرنگاری از آن ته فریاد می‌کشد: کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی، سر به هوای من. خبرنگاران دیگر یکصدا می‌گویند: روحانی مچکریم. [...]
در این اقلیم به علت آب‌وهوای خاص و شرایط عجیب‌ومهیب جغرافیایی درخت گردو و خبرنگار دیر ریشه می‌دهند اما اگر بدهند می‌دهند‌ها. دیده شده خبرنگار را به مناطق خوش‌ آب‌وهوای شمال تهران منتقل می‌کنند. اما خبرنگار آنجا ریشه نمی‌دهد... کارشناسان معتقد هستند باید خبرنگار را در فصل درختکاری جابه‌جا کرد و برای این کار برنامه‌ریزی مناسب داشت.
در تصویر، چند خبرنگار دیده می‌شوند. یکی از آنها پدرش هم دربیاید خبر را از دست نمی‌دهد. یکی از آنها پدرت را درمی‌آورد تا خبری به دست بیاورد. یکی از آنان نیز پدرش هم دربیاید ازش خبری درنمی‌آید.
اما کمی دورتر، شبه‌خبرنگاری دیده می‌شود که مشغول زدوبند و فروختن تیتر و گزارش است. این خبرنگار مورد بی‌مهری همکاران خود قرار می‌گیرد و از تحریریه کنار گذاشته می‌شود. سپس می‌رود «بولتن» درمی‌آورد و در نهایت توی یک وزارتخانه خودش را جا می‌کند. خبرنگاران به این خبرنگار حرف بدی می‌زنند که فیلمبردار و صدابردار ما هر چه تلاش کردند موفق به ضبط آن نشدند.
امروزه‌روز، خبرنگار به یک شیء تزیینی بدل شده است. در این منطقه که موسوم به نشست مطبوعاتی است یک مدیر و مقام مسوول دیده می‌شود که چند خبرنگار را دورش جمع کرده تا مسخره‌بازی دربیاورد و جوک بگوید. برخی مقامات به وفور خبرنگار در نشست مطبوعاتی با هم چشم‌رو هم‌چشمی دارند، اما اصولا خبرنگاران را سر بزنگاه دور می‌زنند، کلک‌ها.
امروز روز خبرنگار است. تعدادی از خبرنگاران به علت شرایط بد نگهداری افسرده شدند. نسل آنها در حال انقراض است و شکارچیان بعد از شکار آهو و خرگوش به شکار این ‌گونه علاقه زیادی نشان می‌دهند. در حالی که خبرنگار برخلاف آهو نسلش منقرض نمی‌شود و هر چه بیشتر برایش تله بگذارند او مثل کرگدن پوستش کلفت‌تر می‌شود. اوه... اوه... چطور شد. کمک... ما خودمان به تله افتادیم... کات...

منتشرشده در روزنامه شرق 17 مرداد

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

گفت‌وگو با آخرین پیکان پس از خودکشی نافرجامش

زنم، کرایسلر، به من خیانت کرد


پیکان از مسیر اصلی‌اش منحرف شده، وارد خط مخالف شده، و به شدت با یک تریلر کمرشکن برخورد می‌کند و هم‌اینک در بیمارستان بستری است. (خبرگزاری مهر)
پا شدیم رفتیم سر صحنه، تا ته و توی قضیه را دربیاوریم. گفت‌وگوی ما را با پیکان می‌خوانید:

ما: آقای پیکان، چی شد که از مسیر اصلی‌ت منحرف شدی و وارد خط مخالف شدی؟ آیا جزو جریان انحرافی هستی؟  آیا ابزاری برای انحراف هستی؟ یا در کل خواستی رد گم کنی و از مسیر اصلی منحرف شدی که آن‌هایی که از مسیر اصلی منحرف شدند، در مسیر اصلی دیده شوند؟
پیکان: راستیاتش این‌طوریا هم نیست داش من. شماها، ژورنالیست‌جماعت، عادت دارید همه چیز رو سیاسی کنید. الان کش تنبون خودت شل شه و شلوارت بیفته هم سیاسی‌یه؟ د نیست دیگه. خودت عرضه نداشتی تنبونت رو سفت نگه داری. نمی‌شه که تا هر کی هر کاری کرد بگیم انگیزه سیاسی داشته. ای روغن سوخته موتورم تو اون تحلیلت.

ما: لطفا ضد حال نزنید. آقای پیکان چی شد که این‌طوری شد؟ آیا خودکشی کردید؟ یا به شما تعرض کردند؟ یا چی؟
پیکان: خودکشی آقا. خودکشی کردم.

ما: آخه چرا؟
پیکان: عزیزم، من الان 46 سالمه. متولد 1346 هستم دیگه. شما اصلا هنوز به عنوان نظریه هم توی خانه مطرح نشده بودی پسرم.

ما: بله، خب. نسل بنده هیچ وقت به عنوان نظریه مطرح نشد. ما توضیحی هستیم درباره یک اتفاق و پیشامد.
پیکان: خوب گفتی. دمت گرم.

ما: قربونت. لطفا درباره خانواده صحبت کنید. الان کجا هستند و چه کار می‌کنند؟
پیکان: بچه‌هام... بچه‌هام... بمیرم الهی. پیکان‌کارلوس و پیکان‌دولوس، بچه‌های اولم بودند. دوقلو بودند. چی شدند؟ هیچی، هیچی نشدند. اسم‌شون رو هم خارجی بود، عوض کردند، بعد دچار بحران هویت شدند، افسردگی گرفتند، خواستند مهاجرت کنند، نشد، الان توی تیمارستان بستری هستند.

ما: آخی. دیگه چی؟
پیکان: پسر عزیزم پیکان‌استیشن... کارگر اخراجی‌یه. هر جا رفت سر کار، نشد. گفتند نه پشتت بازه که باهات بار ببریم، نه روت بازه و کروک هستی که باهات یار ببریم و اتول بزنیم. خلاصه، چندسال پیش، بیکار و بی‌عار، به دلیل فقر و نداری، خودش رو پرت کرد تو دره و از بین رفت.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: بمیرم واسه بچه‌م پیکان‌وانت. پیکان‌وانت همه‌چی‌ش به خودم رفته بود جز این‌که نصفه به دنیا اومد. نقص عضو داشت. تو رودروایسی یه جاهایی بهش کارهای سبک می‌دهند. پیکان‌وانت من توی مافیای نیسان به این روز افتاد. نیسانی‌ها فراماسونر هستند، یا باید توشون وارد شی، یا توت وارد می‌شند و تو رو محو می‌کنند. طفلک پیکان‌وانتم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: پیکان‌کرایسلرم هم که همون سر زا از بین رفت. من اسم خودم و اسم مادرش رو گذاشتم روش: پیکان کرایسلر. مادرش انگلیسی بود. به من با یه لهجه بامزه‌ای می‌گفت: «مای پیقان! هاو آر یو هانی؟» عاشقش بودم. بچه‌دار که شدیم فکر کردم چشم و چراغ زندگی‌م روشن شده. اما... اما چشم‌های بچه‌م شبیه بنز شده بود. بنز اینا همساده ما بودند، تازه از فرنگ اومده بودند. هی هی... من خیلی ناراحت شدم. با کرایسلر صحبت کردم گفتم جریان چی‌یه. چیزی نگفت. من هم اسم پیکان‌کرایسلر رو از شناسنامه‌م خط زدم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: هیچی دیگه سر این جریان، بعد از سال‌ها که متوجه قضیه شدم، از کرایسلر زنم جدا شدم. توی اون بحران عاطفی بودم که با میس پژو آشنا شدم. خیلی چشای باحالی داشت. این صندوق عقبش هم خیلی ردیف و جادار بود. شیشه‌هاش خودش باز می‌شد. توش خنک بود، موتورش ولی خیلی داغ بود. خلاصه با هم ازدواج کردیم. زودی هم بچه‌دار شدیم. بچه توش به پژو رفت، بیرونش به من. اسمش رو گذاشتیم پیکان‌پژو. ولی توی خونه صداش می‌زدیم آردی. ولی طفلک، نه توی خانواده پژو تحویلش می‌گرفتند نه توی خانواده پیکان. وقتی توی وطن خودش پیکان‌ها و پیکان‌وانت‌ها جدی‌ش نگرفتند، افسردگی گرفت و خواست بره فرانسه، پیش خانواده مادرش‌اینا. که فرانسه گفت: «زکی. مالیدی.» آردی گفت: «مگه افسری؟ تازه مالیده باشم. بیمه‌م.» بعد هم پیکان‌آردی بدبختم حال و روز خوبی نداشت. وقتی دید پژوهای دیگه سر چهارراه‌ها خودسوزی می‌کنند، اون هم خودش رو جلوی در خونه‌مون آتیش زد. هی هی...

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: بعد هم که بچه ناخلفم، پیکان‌جوانان به دنیا اومد. که واقعا واسه من و کرایسلر و پژو آبرو نذاشته. این‌قدر رفتارهای زننده داشت که ما رومون نمی‌شد با خودمون ببریمش مهمونی. یه رفتارهایی داشت ها... شلوارش رو پایین می‌بست، انگار کفش رو کف خیابون سر می‌خوره. مثل این جاهل‌های قدیم که پشت کفش‌شون رو می‌خوابوندن... هی هی... بنزین هم که زیاد می‌خورد. اصلا تو خوردن بنزین زیاده‌روی می‌کرد. تا دو لیتر بنزین می‌خورد قاطی می‌کرد صداش رو می‌نداخت پس کله‌ش. دوتا بلندگو گذاشته بود تو صندوق. سی‌دی می‌نداخت دور گردنش به آینه... هی هی... به خاطر همین رفتارهاش هر شب می‌گرفتند و می‌خوابوندش تو پارکینگ، باید می‌رفتیم سند بذاریم درش بیاریم.

ما: ای بابا. دیگه چی؟
پیکان: همین دیگه. مریض روحی شدم. هی قرص مکمل می‌ندازم توی باکم. ولی تاثیر نداره. مدت‌ها معتاد شدم گوشه پارکینک افتاده بودم. چندبار هم افتادم تو جوب، که هیشکی دستم رو نگرفت. آخرش شهرداری اومد درم آورد. کرایسلر و پژو هم که دیگه اسم من رو نمیارند. زیر بار زندگی کمرم شکست، خودم رو انداختم زیر تریلر کمرشکن که خلاص شم... که نشد... زنده موندم... (پایان مصاحبه با پیکان)

این گفت‌وگو کمی کوتاه‌تر در روزنامه شرق 16 مرداد منتشر شده است.

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۲

خیارشورها را رنده کن تا من برگردم


کجا ممکن است پیدایت کنم؟ همه‌جا دنبالت می‌گردم، حتا توی اشیای پیداشده‌ی تاکسیرانی. خط راه‌آهن به چهارراه چهارم خیابان دوم. درست روبه‌روی دانشجوپارک. بارها به آن مسیر که با هم رفتیم فکر کردم، نباید به این فکر کنم کجا ممکن است پیدایت کنم. باید ببینم کجا ممکن است گمت کرده باشم. تو از تاکسی پیاده شدی. تا اینجا پیدا بودی. شاید من خودم را گم کردم، که کسی دنبالم نمی‌گردد. شاید من خودم را گم کردم که تو را گم کردم. اگر خودم را پیدا کنم تو را پیدا می‌کنم؟ بارها راهی را که با هم رفتیم تنها رفتم. مشکل اینجا بود که ما با هم راه می‌رفتیم اما تو با من راه نمی‌آمدی... یادم آمد. یادم آمد. تو گم نشدی. تو از تاکسی پیاده شدی و گفتی: برو گم شو. برو گم شو عوضی.

بخشی از داستان خیلی بلند «خیارشورها را رنده کن تا من برگردم»
نوشته: ساموئل سامسرویس
ترجمه: پوریا عالمی.

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه -21

سر صحبت را باز می‌کنم
و بعد حرفم را می‌خورم

همیشه حرفت سر زبانم است
اسمت وسط حرف‌های جدی از دهانم می‌پرد
وسط حرف‌های جدی من حرف ندارم، می‌خندم
وسط حرف‌های خنده‌دار تو حرف نداری، جدی می‌شوی

تو حرف نداری

حرف اول و آخر برای توست
من حرف اضافه‌ام
توی جمله معطلم
توی خانه ول‌انگارم
توی داستان به چشم نمی‌آیم
و همه جا، حرف را به تو می‌کشم

حرف حرف می‌آورد
حرف تو را می‌آورد
وصف العیش می‌کنم می‌خندم

بازی‌های کلامی
بازی‌های زبانی
سرم را به کار خودم گرم کرده‌ام
دوباره سر صحبت را باز کرده‌ام
دارم تیک می‌زنم
تیکی که به تاک نمی‌رسد

شبیه ساعتی که عقربه‌اش افتاده باشد.
شبیه ساعتی که از زمان خودش عقب مانده و تیک داشته باشد
شبیه ساعتی ول‌معطلم در سمساری

چشم خریدار عقب‌مانده‌ای مرا گرفته است


+ تقدیم به چند اصطلاح عامیانه

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۲

آدم باشید برگردید

من با هر کی حال می‌کنم می‌ذاره می‌ره.

دیگه از این به بعد با هیشکی حال نمی‌کنم، حتا شما دوست عزیز، چرا؟ واسه خودتونه. که نرید آلاخون والاخون شید. نرید. مهاجرت نکنید. الکی بگید می‌رم دو سه سال درس می‌خونم و زودی میایم. چند سال شد؟ چندتاتون رفتید؟ درس‌تون تموم نشده یعنی هنوز؟ ای اونجای آدم دروغگو.
چی می‌شد در این فردوگاه بین‌المللی رو گل می‌گرفتند؟
چی می‌شد این فرودگاه، خروجی نداشت. مثل دانشگاه‌هامون که خروجی نداره. فقط ورودی داره.
برید. عیبی نداره. اما آدم باشید برگردید.
نرید شبیه این جنوب‌شهری‌ها که پاشون به کارگر شمالی هم باز شه، دیگه یادی از بچه‌محل‌های قدیم‌شون نمی‌کنند.
برید بابا. ولی زود برگردید. درس بخونید. عیبی نداره. درس بخونید آدم شید. اما آدم باشید و برگردید.
از دوربین‌های فرودگاه بین‌المللی‌مون پنهون نیست، از شما چه پنهون، هر دفعه می‌رم، اگه برم، اگه بتونم برم، واسه بدرقه یکی، که بذاره بره و خودش رو راحت کنه و ما رو ناراحت، یه گوشه می‌رم روم به دیوار، گلاب به روتون، به نشونه اعتراض، همون‌طور سرپا... بله... جیش... بله... همه‌چی ریشه در کودکی داره. نمی‌شه که دوستای قدیمی‌‌ت بذارن برن و تو هیچ کاری نکنی. اعتراضی چیزی. به خودشون که نمی‌شه چیزی گفت، دم آخری. تازه خوشگل و خوش‌تیپ هم کردند، بخوره تو سرشون ولی، که می‌خوان سوار طیاره شن برن فرنگ، بلکه یه جنس مخالف بشینه پیش‌شون، تا اونجا جفتک عاطفی بزنند. بعد زرتی برسند به فرنگ، ببینند... اووووووف... بعد همون‌جا توی فرودگاه همدیگر رو بپیچونند و برند دنبال طالع فرنگی‌شون... بله.

آب فرنگه دیگه. هوای فرنگه دیگه. بخوری شل می‌شی دیگه برنمی‌گردی. برعکس آب و هوای خودمون. هر چی بیشتر بخوری، سفت‌تر می‌شی، موندگارتر می‌شی، کله‌خرتر می‌شی... بله.

من با هر کی حال می‌کنم می‌ذاره می‌ره. دیگه با هیشکی حال نمی‌کنم. لازم باشه حال همه‌تون رو هم می‌گیرم که نرید. اگه فقط واسه این می‌رید که من باهاتون حال می‌کنم پی‌پی به این بخت و اقبال، به این رفاقت.

یه عمر واسه سلامتی سه کس اقدام کردیم. بیا. چی شد؟ رفیقا که گذاشتند رفتند فرنگ زندگی کنند. ناموسا که گذاشتند رفتند فرنگ درس بخونند. موند وطن. آخه، وطن بی رفیق و ناموس وطنه؟ والا. یه جای برهوته. خشک و خالی‌یه.

سرزمین به این بزرگی، یکی باهاس باشه که چهارتا خاطره مشترک داشته باشی. نمی‌شه که هر کی خاطره ساخت، بزنه زیر میز و بازی رو به هم بریزه و بگه نه. من برم خارج. آخه رسمشه؟ شما فیلم ایرونی ندیدی؟ همه برا هم گوله می‌خورند؟ بیا و واسه من گوله نخور. من سپرت می‌شم. ولی پشت آدم رو هم خالی نکنید لامصبا. فیلم ایرونی چی پس؟ با این فیلماشون. چی یاد گرفتید پس؟ با این نوناشون. مگه نون و نمک هم رو نخوردیم؟ می‌شکنید می‌رید؟ برید.

بیا، نیما تو هم رفتی. باشه. برو درس بخون آدم شی. ولی آدم باش برگرد... ببین نیما، نیما دهقانی، خیلی خری برنگردی.

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲

این‌دفعه همه گوله می‌خورند حتا کیمیایی...


مسعود کیمیایی گفت فیلم جدیدش را هفته آینده کلید می‌زند. به همین مناسبت خبرنگار واحد غیرمرکزی را فرستادیم دم‌پر کیمیایی تا ته و توی قضیه را دربیاورد.
به گزارش ما کیمیایی گفت: در فیلم  جدیدم، همان اول فیلم همه گوله می‌خورند اما ته فیلم می‌میرند. یعنی کل فیلم همه آرتیست‌ها گوله خوردند و ازشون خون می‌ره.
کیمیایی در حالی که دستش را می‌کند توی کیسه مار، تا نشان بدهد دارد حقیقت را می‌گوید، گفت: بازیگری که نتونه خونریزی کنه بازیگر نیست.
کیمیایی توضیح داد: همه آخر فیلم می‌میرند جز دونفر که قرار می‌شود با هم ازدواج کنند اما می‌فهمیم آرتیسته همان اول فیلم از عبدو نارو خورده، و کسی که نارو بخورد انگار از پشت چاقو خورده پس او هم آخر فیلم می‌میرد. در نتیجه دختره گریه می‌کند.

کیمیایی گوله خورد
کیمیایی در حالی که جا خالی می‌داد گفت: توی دفتر آموزش سینمایی ما همه باید چاقو و گوله بخورند.
در این لحظه کیمیایی در حالی که خودش را جلوی گوله می‌انداخت تا خبرنگار ما که باهاش رفیق شده بود تیر نخورد، تاکید کرد: دفعه بعد با جلیقه ضدگلوله بیاااااااا رفیـــــــــــــــــــــــــــــق... (که در اینجا به خاطر خونریزی از هوش رفت.)

بیمه رفیق و ناموس و وطن
این کارگردان که بیست سال است فیلم‌هایی شبیه فیلم‌های چهل سال پیشش می‌سازد گفت: یه جای فیلم آرتیست نقش اول در حالی که داره ازش خون می‌ره، استکان ردبول رو سرمی‌کشه و رو به دوربین 3 می‌گه: سلامتی سه کس. رفیق و ناموس و وطن. که در این لحظه یک آقای شیک‌پوش می‌آید و می‌گوید اگر بیمه بودی الان نگران سلامتی رفیق و ناموس و وطن نبودی.
کیمیایی توضیح داد: آرتیسته هم متنبه می‌شود و همان لحظه رفیق و ناموس و وطن را بیمه می‌کند. حتا جو می‌گیردش و کل بدنه ناموس و رفیق و حتا شخص ثالث را بیمه می‌کند.
کیمیایی گفت: البته "بیمه وطن" اسپانسر شده و قرار شده یک پولی بدهد تا این دیالوگ را وسط فیلم بگوییم.

دکمه و دیالوگ
مسعود کیمیایی در حالی که داشت یک چاقو دسته‌صدفی را از پشت رفیقش بیرون می‌کشید و زخم‌هایش را مرهم می‌نهاد گفت: در واقع من چندتا دیالوگ جدید نوشتم که براش دارم یک فیلم می‌سازم. یه بار هم چندتا دکمه داشتم دادم روش پالتو دوختند که نمی‌دانم چرا به تنم زار می‌زند.

تیر خلاص
این کارگردان درباره کیفیت فیلم‌های آخرش گفت: فیلم‌های آخر مهرجویی رو ببینید چی می‌گید؟


(این یادداشت در مجله چلچراغ منتشر شده است.)


دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۲

: چی‌کار می‌کنی؟ - من چم می‌ورزم

[فرهنگستان زبان و ادب فارسی سنگ تمام گذاشت]

هرچه ما جلوگیری کردیم تا به کلمه‌های مصوب فرهنگستان فانتزی زبان و ادب فارسی کار نداشته باشیم، نمی‌شود. دست آدم که نیست. این‌بار «ایسنا» رفته کلمات مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی را پیدا کرده و رسانده به دست ما تشنگان بی‌زبان و بی‌ادب فارسی. این هم شما و این کلمه‌ها و ترکیب‌های خنده‌دار رسمی:

اسکی (ski) = برف‌سُری
دست‌شان درد نکند با این کلمه‌سازی. احتمالا به چوب اسکی می‌گویند: ترمز برف‌سُری.
فقط از فرهنگستان زبان و ادب فارسی تقاضا داریم، با توجه به کلمه کامل «برف‌سُری»، برای آن حالت خاصی هم که آدم می‌نشیند و با منتهاالیه خود روی برف سر می‌خورد، کلمه پیشنهاد کند.

اسکیت (skating) = چرخ‌سُری
یعنی اگر ماشینی توی زمستان چرخش سر بخورد و بزنیم به کسی، پلیس اینطور می‌نویسد:
تصادف به علت اسکیت‌کردن با ماشین‌سواری.

کیک بوکسینگ (kick boxing) = پامُشت
پامُشت؟ من مطمئنم هیچ‌کدام از اساتید مستقر در فرهنگستان کیک‌بوکسینگ ندیدند و پامشت را از لغت‌نامه و نهایتا سرچ در گوگل به دست آوردند. اما باز خوشحالم حالا که بدون تحقیق، و به‌صورت قضا قورتکی کلمه می‌سازند، کیک بوکسینگ را «پا زدن در حال جعبه» ترجمه نکرده‌اند!
با این اوصاف به زودی پاتوپ به جای فوتبال، شلیک‌توپ جایگزین والیبال، دست‌توپ معادل هندبال و سبدتوپ به‌جای بسکتبال استفاده می‌شود.

ژیمناستیک (gymnastic) = چم‌ورزی
گزارشگر: شما چه ورزشی می‌کنی؟
ورزشکار: من چم می‌ورزم.

دیالوگ 2
اولی: میای بریم باشگاه، با هم چم بورزیم؟
دومی: نه که نمیام.

راکت (racket) = دستاک
دستاک؟ یعنی وجدانی، عالمی بمیره، به این نان و نمک، اگر چهارتا از این اساتید توی عمرشان رفته باشند استادیوم. استادیوم که خوب است باشگاه هم نرفتند. باشگاه که هیچی، مطمئن باشید دنبال بچه‌شان هم نرفته‌اند تا دم باشگاه. هی کلمه‌ها را گوگل می‌کنند بعد کلمه می‌سازند همین می‌شود دیگر.

ادامه دارد...
فردا باقي حساب فرهنگستان را مي‌رسيم

منتشرشده در روزنامه شرق

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۲

ماجرای اسباب‌کشی

دیروز از نگهبانی جلوی «آتی‌ساز» پرسیدم آقا شماره وانت‌بار دارید؟
شماره نداد. یهو سوت زد و گفت: «جاسم... جاسم...» جاسم توی سایه نشسته بود و از جاش جنب نمی‌خورد. نگهبانه هرچه صدا زد جاسم نیامد. نگهبانه رفت. از قدیم گفتند تنبل نرو به سایه، سایه خودش میایه. الان می‌گویند جاسم تکون نخور از سایه، هر کی کارت داره خودش میایه.

خلاصه. جاسم آمد و از دور به وانتش اشاره کرد که او هم توی سایه آرمیده بود.
به جاسم گفتم: بار دارم. می‌بری؟
جاسم گفت: طبقه چندمه؟
گفتم: از طبقه هشتم به طبقه همکف.
گفت: هشتم؟ از هشتم نه نمی‌برم.
گفتم: عزیزم، طبقه بیستم باشه، آسانسور حمل بار که هست. چه فرقی داره؟
 گفت: نه. از لحاظ ذهنی درگیر می‌شم. نمی‌تونم از طبقات بالا بار بزنم حتی اگه آسانسور باشه.

خاکی جاسم آمد طبقه هشتم و نگاهی به کتابخانه‌ها انداخت. بعد غیب شد. زنگ زدم. گفت: «من نمیام. لباسام خاکی می‌شه.»
گفتم: جاسم... جاسم... بیا. عیب نداره سر بار رو من می‌گیرم خاکی نشی.
گفت: 10 تومن هم بیشتر می‌گیرم.
اگر بابابزرگم بود و من اینقدر ناز کرده بودم، بهم می‌گفت: تو بدم، بمیر و بدم.

خودت رو بزن به نشنیدنجاسم کتابخانه‌ها و میز و صندلی را بار زد. پنج‌متر نرفته تلق و تولوق وسایل درآمد. تلق، تولوق... انگار ساربان با هزار زنگوله شتر راه افتاده باشد.
- جاسم. به نظر اینها دارن می‌افتندها...
- چیزی نیست. سفت بستم.
- ولی نافُرم صدا میاد. الان می‌افتند می‌شکنند...
- چیزی نیست. محل نذار. خودت‌رو بزن به نشنیدن.
من این شکلی  بودم. این آقاهه چه آرامشی داشت. دنیا به لاستیک چپ وانتش هم نبود. آیا به‌راستی من در کنار یکی از عرفای قرن چهاردهم هجری شمسی نشسته بودم؟

جاسم گفت: نگران نباش. من از این بیشتر هم وسیله بار زدم...
گفتم: مهم نیست چقدر وسیله بار زدی. مهم اینه که چقدرش‌رو تونستی صحیح و سالم پیاده کنی.
جاسم لبخندی زد و نگاه حکیمانه‌ای به من انداخت و گفت: بهش اهمیت نده.
در این لحظه من باید جامه می‌دریدم که متاسفانه دور میدان بودیم و حتما اگر من جامه‌دریده به خیابان اندر می‌شدم، گشت ارشاد بهم تذکر می‌داد.

از این به‌بعد اینطوره
وقتی رسیدیم یکی از باندها پاره شده بود، کتابخانه‌ها تمام و کمال – بدون اغراق – ماهیت ژله‌ای پیدا کرده بود و می‌لرزید، دوتا از طبقه‌های کتابخانه جامانده بود، روی میز خطی افتاده بود که می‌توانست به‌جای نصف‌النهار لحاظ شود، دوتا از صندلی‌ها رنگش رفته بود. به جاسم گفتم: ببین، همه‌چی از بین رفته.
گفت: مگه اینطور نبود؟
من: نه.
گفت: بهش اهمیت نده. هیچی از اولش اینطوری نبوده که هست. اینا هم از الان به‌بعد اینطورن.
بدبختی جاسم دوتای من هیکل داشت و من زورم به جاسم نمی‌رسید. به‌ناچار باید جامه می‌دریدم و هیهات‌گویان به سمت بیابان می‌دویدم.
به جاسم گفتم: حُسن کارت اینه که یه کامیون وسیله‌رو اگه تو بار بزنی، همچین خرد و خاکشیر می‌شه که دفعه بعد می‌شه تو زنبیل ریختشون.

جاسم خندید. پولش را گرفت. لبخندی زد و استارت زد و با وانتش در افق گم شد.

.
(منتشرشده در روزنامه شرق)

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۲

جوش رخ‌جوش رخ تو

[فرهنگستان فانتزی – 2]

ما خواستیم بی‌خیال قضیه شویم. اما انگار خود فرهنگستان فانتزی زبان و ادب فارسی ول‌کن نیست. به همین مناسبت هر روز یک پاراگراف مصوب با کلمات مصوب و خجسته آن فرهنگستان فخیمه می‌سازیم تا حساب کار دست فارسی‌زبانان بیاید:

عشقم
من از عشق رخ تو رخ‌جوش زدم و تو از رخ‌جوش من هی جوش می‌زنی.
عشقم، عمرم، نفسم، به نظرم اگر جوش‌های رخ‌جوش تو روی خال رخ تو بزند، باید اسم آن را بگذاریم خال‌جوش.
امروز تو را در خویش‌یار دیدم و در دل گفتم کاش یار خویش با من در خویش‌یار بودی. کاش با تو ماست و برگکی بخورم.
عزیزم، تو نبودی و امروز دمابان خالی بود. خویش‌یار شلوغ بود و پی پی‌غذا را یا باید به تن می‌مالیدم یا منصرف می‌شدم.
تو از حال من آگاهی نداری و با من دورآگاهی نداری، افسوس. بیا دورآگاهی کنیم با هم.
عزیزم، راستی، چند وقتی است که درونداد دستگاه و دستکم مشکل پیدا کرده. دوستم گفت اگر از دستی استفاده می‌کردم مشکلی پیش نمی‌آمد. دروندادم را که درست کردم امیدوارم بیروندادم مشکل نخورد. به زودی برایت نامه می‌دهم عشقم. بای هانی.

متن بالا با استفاده از کلمات پایین سرهم‌بندی شده:

رخ‌جوش = آکنه / رستوران سلف‌سرویس = خویش‌یار
برگک = چیپس / ماست و برگک = ماست و چپیس
دمابان = فلاسک / دورآگاهی = تله‌پاتی
درونداد = این‌پوت / بیرونداد = آوت‌پوت (اگر این‌پوت درونداد است لابد آوت‌پوت بیرونداد است. ما نمی‌دانیم.)
دستی = پورتابل / پی‌غذا = دسر

+ منتشرشده در روزنامه شرق


(توضیح: در روزنامه "پی" پیش از پی‌غذا حذف شده و دستگاه و دَستَکم به صورت دستگاه دست‌کم تغییر داده شده که خواندن را سخت کرده.)

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۲

فرهنگستان فانتزی زبان و ادب فارسی

ابرستاره از پنجره به بارکنج نگریست و همجوار آبشویه افشانه زد و با پا بافه را کناری زد. سپس در پَرْوَندان دنبال پَرْوَن‌جاها گشت. اما نبود. چراغک سرد بود و خمیراک ماسیده بود. یادش آمد پی‌غذا نخورده. هوس برگک کرد. ابرستاره در پایان اعصابش خرد شد و سه تا پوشینه خورد و پوشن را از روی چتربال برداشت و خودش را از دست فرهنگستان زبان و ادب فارسی فانتزی با بادپر به بیرون پرت کرد.

متن بالا با استفاده از کلمات جدید مصوب فرهنگستان مفخم زبان و ادب فارسی تهیه شده است که برای چزاندن بچه مناسب است.
کلمات پایین مصوبات فرهنگستان فانتزی است که احتمالا برای شادسازی جامعه تهیه شده است.

ابرستاره = سوپراستار / بارکنج = کانتینر
آبشویه = فلاش‌تانک / افشانه = اسپری
بافه = کابل / پَرْوَندان = زونکن
پَرْوَن‌جا = فایل / چراغک = وارمر
خمیراک = پاستا / پی‌غذا = دسر
برگک = چیپس / پوشینه = کپسول
پوشن = کاور / چتربال = پاراگلایدر
بادپر = گلایدر / فانتزی = نامتعارف، غیرمعمولی، غیرضروری.

با این اوصاف به نظر ما که عملکرد فرهنگستان زبان و ادب فارسی کاملا فانتزی است. پایان.

منتشرشده در روزنامه شرق

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲

خودزنی؟ (یا دارم بلند فکر می‌کنم - 3)


اگر نظام طبقه‌بندی کاستی باستانی را در نظر بگیریم، به نظرم جای مطبوعات و جای روزنامه‌نگار خیلی بالاتر از جای سیاستمدار قرار می‌گیرد. سیاستمدار روی صندلی تاریخ مصرفدار می‌نشیند. و با توجه به شیوه انقضا آن صندلی، سیاست‌های فریزی یا فست‌فودی برمی‌گزیند. یعنی یا راست یا چپ. یا محافظه‌کارانه یا اصلاح‌طلبانه. اما صندلی روزنامه‌نگار صندلی بی‌برچسب است. صندلی مدت‌دار نیست که منقضی شود بلکه صندلی مقتضی نقد است.
یا اگر فرنگی‌اش را هم در نظر بگیریم، این چهره سیاسی است که برای عکس انداختن با چهره هنری و فرهنگی برنامه می‌ریزد. یا حضور چندمهمان چهره در مهمانی شامش را در بوق و کرنا می‌کند. یعنی به اعتبار جای افراد فرهنگی و هنری برای جای خود محبوبیت اجتماعی کسب می‌کند. تا آن‌جا هم که بیشتر شنیده شده، اصولا اگر بین اهل قلم و هنر با یک چهره سیاسی، رفاقتی قدیمی هم باشد، دوستی‌شان را خیلی عیان نمی‌کنند و عکسی هم از تک تک ملاقات‌هاشان با آن چهره سیاسی منتشر نمی‌کنند.
اصولا درست‌تر است که چهره سیاسی به بازدید از تحریریه برود نه بار عام بگذارد و تحریریه‌ها را به حضور بپذیرد.
روزنامه‌نگار وقتی سیاستمدارچی و رییس‌جمهورچی و وزیرچی و چی‌چی‌های دیگر شود، دیگر چطور دست به قلم ببرد و به نقد سیاست‌های کلان و خرد عرصه‌های مختلف که در زندگی اجتماعی مردم تاثیر مستقیم یا غیرمستقیم دارد، بپردازد؟
دیدار با فلان شخصیت سیاسی اگر بنا بر دلیل شخصی و مشخصی باشد، که تکلیفش مشخص است. مثلا آقای خاتمی سال‌هاست خطبه عقد روزنامه‌نگاران را می‌خواند. که سنتی حسنه است. یا مثلا آقای احمدی‌نژاد عادت به رفتن به تکیه داشت. علاقه‌مندان و روزنامه‌نگاران علاقه‌مند وی نیز به همان تکیه می‌رفتند که او می‌رفت. که آدابی محترم است.
اما چطور روزنامه‌نگار جز ستون روزنامه می‌تواند کار روزنامه‌نگاری‌اش را پیش ببرد؟ مشاوره دادن به فرد سیاسی، توسط روزنامه‌نگار، دیگر کار روزنامه‌نگاری نیست و کنشی سیاسی محسوب می‌شود، حتا اگر در امور اقتصادی و فرهنگی مشاوره داده باشد. چون حتما مشاور برای مشورت منافع گروه‌هایی را در نظر می‌گیرد و از منافع گروه‌هایی دیگر چشم می‌پوشد، اولویت‌بندی می‌کند، مرزبندی می‌کند، سیاستی به خرج می‌دهد تا ضرر کمتری به وجود آید و هزینه‌ها فایده بیشتری داشته باشند. این کار مشاوری است. کار نفع‌برنده. یا کار ایجاد امکان برای نفع بردن دیگران.
اما روزنامه‌نگاری نقد سیاست‌ها، شعارها، نظرات و عملکرد و کارنامه افراد را در بر می‌گیرد. یعنی پیش‌بینی و تحلیل و نقد و هشدار دادن. یا تشویق کردن به ادامه دادن مسیری صحیح با اصلاح معایب. روزنامه‌نگار نفع عمومی را در نظر می‌گیرد و در نقد کمتر به اولویت منفعت‌برنده‌ها نظر می‌کند. مثل موضوع از بین رفتن جنگل‌ها. مشاور حتما مشاوره داده که اگر این جنگل از بین برود آن جاده ساخته می‌شود و سود جاده‌داری به ضرر نداشتن جنگل می‌چربد. چه سود مردم در کوتاه شدن مسیر، چه سود راهبانی، چه سود شرکت پیمانکار، چه سود دولت در تحقق شعارها و غیره. اما روزنامه‌نگار جنگل را به عنوان جنگل بررسی می‌کند، نه پروژه‌ای تبلیغاتی یا سیاسی.
جای روزنامه و تاثیر و کارکرد روزنامه‌نگاری را - اگر غلو نکنیم و قداست ندهیم - باید جایی بسیار حساس و ظریف و در خطر در نظر گرفت. روزنامه‌نگاری شبیه چراغ‌توری‌های قدیم است. چراغ گازی‌هایی که نور زیادی داشت و به کوچکترین تزلزل، تورش می‌ریخت و نورش را از دست می‌داد، و اگر دیر می‌جنبیدی می‌توانست کار دستت بدهد و به انفجار، به فاجعه ختم شود.


+ دارم بلند فکر می‌کنم

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۲

مخمل روزهای جنگ

بهرام شاه‌محمدلو و مخمل - عکس: مارانتا شمس، موشنا


هنوز جنگ پا پس نکشیده بود از کوچه‌ها، تیغ صفیر موشک خط می‌انداخت توی تاریکی روی صورت شب، پنجره‌ها چسب ترس خورده بود و سر کوچه‌ها حجله پشت حجله می‌گذاشتند. رنگ زندگی خاکستری شده بود و غم از در و دیوار شهر بالا می‌رفت و از شبکه یک و دو فضای خانه را پر می‌کرد. ما بچه بودیم. نقاشی‌مان پر از تانک و مرگ بر صدام بود و صفحه دفتر انشا بوی ناامیدی می‌داد، همه دوست داشتیم خلبان شویم که پدر دشمن را درآوریم. میان این کودکی ناآرام برنامه کودک به داد ما می‌رسید. برنامه کودک پر از صداهایی بود که زنگ زندگی داشت. زنگ آن صداها برای از بین بردن تصویر زنگارگرفته کفاف می‌داد. صدای صداپیشه‌های برنامه‌های عروسکی و دوبلورهای انیمیشن‌های خارجی برای کودکان کارکردی شبیه کارکرد ضدهوایی داشت، یعنی اجازه نمی‌داد صدای آژیر قرمز و صفیر موشک و صدای انفجار همه زندگی ما را در بر بگیرد.
در این میان خونه مادربزرگه که هزار قصه داشت و هزار شادی و غصه داشت و حرف‌های تازه داشت و گیاه و سبزه داشت در کنار خانه ما که موشک خورده بود و ویرانه بود و سر کوچه ما که حجله پشت حجله هم‌محله‌ای و هم‌بازی ما سبز می‌شد به جادوی ترانه و قصه، همیشه سبزه‌زار بود و دشت‌ها که پر از بوی خون بود همیشه بوی گل می‌داد و اینجا که همیشه خزان بود به یمن قدم مبارک مادربزرگه همیشه بهار بود؛ که دل وقتی مهربونه شادی میاد می‌مونه خوشبختی از رو دیوار سر می‌کشه تو خونه.
چندی پیش که فهمیدم کل مجموعه خونه مادربزرگه 24 قسمت بوده غم به دلم نشست. همان غمی که وقتی چندسال پیش به محله خردسالی‌ام رفته بودم در برم گرفت. قدم بلند شده است و آن کوچه دراز دیگر کوچه کوچکی است. آن میدان بزرگ میدانکی است. آن زندگی هم کم از زندگی دارد آیا؟ یا این زندگی با این همه حاشیه ما را از متن زندگی رانده و از کودکی و آن سادگی دور شدیم؟ چطور 24 قسمت ده بیست دقیقه‌ای برنامه عروسکی بخش بزرگی از خاطرات جمعی نسل ما را شکل داده؟ در چه زمانه‌ای زیسته‌ایم؟ مردمان کدام قرن هستیم که قرن‌ها از خودمان جدا مانده‌ایم؟
در میان همه شخصیت‌ها و قصه‌ها و خرده‌روایت‌هایی که خونه مادربزرگه داشت، بیش از همه، مخمل و آن انزوای بی‌نظیر و میلش به در میان گذاشتن شادی‌اش با دیگران و شرکت نکردنش در شادی دیگران، برای من جذابیت داشته و دارد. آن عشق عجیبی که مخمل به نبات پیدا می‌کند هنوز به نظرم برای بررسی روانشناسانه و ساخت مدلی امروزین از روابط انسانی باید مورد توجه قرار گیرد.
و قدرت تاثیرگذاری شخصیت مخمل، هم به کارگردانی مرضیه برومند برمی‌گردد هم به طراحی عروسک عادل بزدوده، هم به عروسک‌گردانی مخمل و هم حتا به طراحی خانه مادربزرگه که مخمل توش یله لم می‌داد و کامبیز صمیمی مفخم آن را ساخته بود. اما مخمل بی‌صدای دلنشین بهرام شاه‌محمدلو، مخمل نبود. صدای گربه‌ای که با تمام وجود دلش برای نبات تنگ می‌شد، بغض می‌کرد و اضطرابی در برش می‌گرفت که نکند نبات را از دست بدهد. گربه‌ای که شبیه ما بود، شبیه نسل ما. گربه‌ای که میل به انزوا داشت. میل به نبات. و ترس از دست دادن. شبیه نسلی که میل به اضطرار دلهره‌های عاشقانه داشت. میل به خو کردن به آن‌چه برایش ممنوع بود، راز مگو بود، ندیده بود، نشنیده بود و فراموش کرده بود؛ عشق.


منتشرشده در روزنامه شرق
+ خبرگزاری موشنا

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۲

مضحکه و مضحک

رفتم تماشا. یکی دو روزی پس هم رفتم تماشا. زندان قصر حالا موزه شده. دیوارهاش را رنگ زدند. کفش را سنگ کردند. چهارتا گل گذاشتند این‌طرف، چهارتا گلدان آن‌طرف. آبسردکن دارد. تنگ آبسردکن آبگرم‌کن است، دلت بخواهد قهوه، دلت بخواهد آب یخ. پنجره دارد. تهویه مطبوع دارد. مستراح تمیز و یک شیر آب گرم دارد. می‌توانی قدم بزنی. از هر طرف که بخواهی. دیوار دور تا دورش هم نیست. برداشته شده. حذف شده. انگار نبوده اما بوده. انگار دیوار از اول زائد بوده. زائده را باید می‌تراشیدند اما یادشان رفته. مانده. جلوی دست و پا را گرفته. دیگر کسی دستش نرفته زائده را حذف کند. حالا کسی دستش رفته. زائده را برداشته. جا باز شده. دل‌باز شده. می‌توانی شهر را ببینی. آدم‌ها را. ماشین‌ها را. می‌توانی هی کنی و بپری از روی دیوارک، بروی شهر، بروی هر جایی که دلت خواست. درهاش از دو طرف باز می‌شود. پنجره‌هاش به آسمان. هواش که تازه باشد و تهویه هم داشته باشد همیشه خوردن دارد، برای همین نیازی به هواخوری ندارد.
چندتا هم نگهبان دارد. که جلوی در ایستادند. که راهنمایی‌ت کنند. که توی محوطه می‌چرخند. که توی چمن نروی و گل‌های تعبیه شده را نکنی. لابد.
از قدیم رسم بوده بعضی جاها مرده را آرایش می‌کردند و می‌کنند. ولی آرایش کردن مرده از کارکرد مرده کم نمی‌کند. مرده مرده می‌ماند حالا با بزک. بی بزک.
زندان قصر اسم مضحکی دارد. زندانی که قصر است. زندانی که کاخ است اما کوخ هم نیست. فقط دیوار است. دیوار بوده. دیوار دیوار.
کسی که پس دیوار بوده، توی تلفن می‌گفته «قربونت بشم، قصرم.» اما زندان بوده. بیرون می‌گفتند «فلانی زندانه.» اما قصر بوده. مضحکه است. مضحکه و مضحک.
تابلوی مونالیزا هم همین حس را دارد. زندانی که قصر شده. لبخند مونالیزا نیست. پوزخند است. خنده‌اش گرفته و پوزخند زده به نقاش‌باشی. گفته زکی. خیالات ورت داشته. این پس‌منظره دوزار جذابیت ندارد. برو بابا. شاید هم شاهزاده بوده داشته به قصرش فکر می‌کرده در آن لحظه. فکر کرده توی قصر حس زندان دارد. بعد گفته خوشی زده زیر دلم بابا. پوزخندی زده. شاید هم نقاش‌باشی تابلو را کشیده، لب‌هاش مانده. مانده تو کار لب. هی کشیده هی برداشته. لب گزیدن. لب خنده زدن. لب بستن. لب بوسه زدن. هر چی. مردد بوده. لب را کشیده، دستش لغزیده، شده لبخند. مثل خندیدن وقتی که خنده ندارد. وقتی هم که خنده ندارد بخندی به خنده‌ات، خنده‌ات می‌گیرد که خنده نداشته داری به چه می‌خندی. صدات هم می‌پیچد لای دیوار.
زندان قصر موزه شده. شیک و آبرومند. شده موزه‌زندان قصر. ما رفتیم تماشا. کسی برای تماشا نبود. همه‌اش بزک بود. همه عتیقه‌ایم با بزک. بی بزک. در قصر، در زندان، در زندان قصر یا هر جای دیگر.