چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و ابی

وقتی میای قشنگ‌ترین پیرهنت رو در بیار...

از: ما


وقتی میای قشنگ‌ترین پیرهنت رو تنت کن...

از: مسعود امینی
با صدای ابی



+ ادبیات تطبیقی

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۲

ازدواج بر اساس قانون کار تنظیم شود

در مطایبه و پاسخ به مقاله دکتر مصطفا ملکیان نظریه صادر فرمودیم:

انجام کار غیراخلاقی بهتر از ایجاد نهاد غیراخلاقی!

 

] مقاله تفکرانگیز و تامل‌برانگیز دکتر ملکیان درباره "ازدواج" مخالفان و موافقانی داشت. ما برای این‌که کار را یکسره کنیم، نظر خودمان را بروز می‌دهیم. توجه بذل عنایت تدقیق بفرمایید که مطالب توی [  ] را ما صادر کردیم.[

 

دکتر ملکیان: بارها گفته ام و از این سخن تحاشی ندارم. منتها می دانم که نه تنها من، بلکه اگر بزرگترین متفکران جهان هم همین مطلب را بگویند باز وضع به همین منوال ادامه پیدا خواهد کرد. همه ی آدمیان، اخلاقی نیستند که وقتی یک منظر اخلاقی برایشان روشن شد به مقتضایش عمل کنند.
۱- جهت اول اینکه معتقدم ازدواج قِوامش به احساسات و عواطف و هیجانات است و احساسات و عواطف و هیجانات، غیر اختیاری ترین بخش وجود ما هستند. آن وقت در نهاد ازدواج می خواهیم غیر اختیاری ترین بخش وجود ما زیرِ مهمیزِ قانون و تبصره و ماده در بیاید و این خیلی بی معناست و نتائج اخلاقی منفی خواهد داشت.

ما: ]معتقدم ازدواج قوامش به حساب بانکی است. البته بنده هم چون دکتر ملکیان معتقدم غیراختیاری‌ترین بخش وجود ما حساب بانکی است. چون احساسات و عواطف و هیجانات ما ربط مستقیم به حساب بانکی ما دارد. اگر مرد و زن به جای مهمیز قانون و تبصره و ماده قانون مدنی زیر یوغ قانون بانکی بروند و مشخص شود هر کسی چقدر عایدی از زندگی دارد و چقدرش را با زور بازوی خودش به دست آورده مشکلی پیش نمی‌آید. چون دیده شده طرف بعد از دوسال که وضع آن یکی خوب شد، هوایی می‌شود که حق و حقوق قانونی‌اش را که قوانین ازدواج آن را مشخص کرده، بگیرد و برود. زن و مردم هم ندارد ها. هر کی بیشتر پول دربیاورد آن یکی با خودش می‌گوید:

"ببین چه پاقدمی داشتم. به به... چه پام سبکه..."

بعد فکر می‌کند "پس من چی؟"

خب نمی‌شود که. یکی دیگر کار کرده، یکی دیگر بخورد؟ به قول مرحوم آقابزرگم کار کردن کارگر و خوردن بی‌کار؟ اگر طرف را توهم عاشقانه تاثیرگذارانه برداشت چه؟ دیده شده طرف می‌گوید من هم در خانه کردم و حق برابر دارم از این سود و پیشرفت مالی. بله. ولی اگر شرکت تجاری بود، مدیرعامل هم کار کرده بود، آقامراد خدمات هم کار کرده بود. هر دو هم از صبح تا شب پا به پای هم کار کرده بودند. آیا حق برابر دارند؟ این‌طوری اگر قرار باشد به ساعت کار بسنجند که باید همه را سر کار تخس کنند بین هم، و چیزی برای طرف ازدواج آدم نمی‌ماند. پس نتیجه گرفتیم اگر به جای قانون مدنی ازدواج از قوانین مربوط به کارگر و کارفرما استفاده شود بهتر است و سند ازدواج را آن‌طور تنظیم کنند بهتر است. چون حق و حقوق طرفین قرارداد مشخص است و هر کسی نون بازوی خودش را می‌خورد![


دکتر ملکیان:  ۲- نکته ی دوم اینکه در ازدواج چون فرض بر این است که اخلاقاً با عشق باید ازدواج صورت بگیرد و عشق امری ذوطرفین است بنابراین اگر ویژگی ای در من عوض شود یا ویژگی ای در معشوق من عوض شود یا در هر دوی مان عوض شود بی شک عشق شدت و ضعف پیدا می کند. قوام عشق به طرفین است. جایی که شدت پیدا می کند مشکلی پیدا نمی شود، اما جایی که ضعف پیدا می کند باعث می شود که شما در ازدواج اگر به وفاداری که وظیفه ی اخلاقی تان هست عمل کنید، باید با این شخص زندگی تان را ادامه دهید اما این با "صرافتِ طبع" ناسازگاری دارد که آن هم وظیفه ی اخلاقی ماست. چرا باید اصلاً نهادی درست کنیم که میان دو تا وظیفه ی اخلاقی ما تعارض ایجاد کند؟ و من هر کدام از این دو را انتخاب کنم مشکل دارم. پس از اول این تعارض را بین این دو درست نکنیم.

ما: ]البته قدیم که این‌طوری نبود. چطوری؟ این‌طوری که فرض بر این باشد که با عشق باید ازدواج صورت بگیرد. فرض بر این بود که ننه و خاله آدم هیکل و گیس و دک و پوز و پر و پاچه طرف را در خزینه مورد بررسی قرار دهند. اگر خوب بود معامله را جوش بدهند. وقتی قدیم فرض بر حمام عمومی بود، الان فرض بر حمام نمره است و طرفین تا صابون هم به پوست‌شان نخورد آن فرض که ما لحاظ کردیم یعنی عشق، درشان درنمی‌گیرد! این که قبل و الان بود. ما نمی‌دانیم بعد چطور خواهد شد.[


دکتر ملکیان:  ۳- نکته ی سوم این است که شما به همان دلیلی که عاشق این فرد شده اید ممکن است در آینده عاشق فرد دیگری هم بشوید و ممکن است آن عشق شدت بگیرد بر این عشق. بعد با چه استدلالی می شود حق شما را از زندگی با آن فرد گرفت؟ چرا باید کاری کنیم که تعهد نسبت به همسر سابق با عشق نسبت به فرد دیگری تعارض پیدا کند؟ اصلا نهادی درست نکنیم که این مشکل را ایجاد کند. همیشه نباید گفت که هنگام تعارض چه کار باید بکنیم. اصلا چرا باید دست به کاری بزنیم که موجب به وجود آمدن تعارض شود.

ما: ]این حرف درستی است. مساله اینجاست اگر ازدواج هم نکرده باشیم و عاشق فرد دیگری بشویم، به فرد اول آسیب می‌زنیم و طفلک چندماه زانوی غم بغل می‌گیرد و آبغوره می‌گیرد. این تازه در حالی است که ازدواج هم نکرده باشیم. ازدواج که بدتر. چرا؟ ما دوتا فرض داریم. اول ازدواج با عشق صورت می‌گیرد. فرض دوم ازدواج بدون عشق تمام می‌شود. در جامعه تا آنجا که ما دیدیم کسی که ازدواج کرده هم در امان نیست! کسی هم که ازدواجش را فسخ کند و طلاق بگیرد رسما چیز دیگری فرضش می‌کنند و مدام ازش می‌خواهند غذا بپزد و آشنایان و دوستان قدیم را به خانه دعوت کند تا دستپختش را بخورند! پس ما نتیجه گرفتیم اصلا نباید دست به کاری بزنیم. یعنی نه ازدواج کنیم نه ازدواج کنیم. راه ساده این است که در برویم توی غار و در را از تو ببندیم و خلاص تا امنیت‌مان به خطر نیفتد.[

 

دکتر ملکیان: ۴- نکته ی چهارم اینکه سلامت روان آدم که تأمینش وظیفه ی اخلاقی آدمی است نیازمند حریم خصوصی است و ازدواج حریم خصوصی را از شما می گیرد. یعنی شما برای سلامت روانی تان نیاز دارید که حریم خصوصی برای خودتان داشته باشید. حریم خصوصی این است که من یک آناتی یک لحظاتی باید آنچنان که می خواهم در تنهایی به سر ببرم و این وانهادگی و تنهایی در زندگی زناشویی همیشه سلب می شود. البته اینکه ازدواج این حریم خصوصی را از آدم می گیرد از جامعه به جامعه فرق می کند ولی هیچ جامعه ای نیست که در آن ازدواج این حریم خصوصی را اصلاً نگیرد و شما دیگر آن حریم خصوصی را ندارید و این مضر است برای سلامت روان ما.

ما: ]این مساله حریم خصوصی هم جوک بامزه‌ای است. وقتی طرف توی خانه باباش و توی مدرسه و محله و سر کار و زندگی و اینباکس ایمیلش حریم خصوصی ندارد، اصلا پیش‌فرضی از حریم خصوصی ندارد که با ازدواج از دستش بدهد! یعنی اصولا اگر یک موقع ما ببینیم دیگران به حریم خصوصی‌مان احترام می‌گذارند، حتما دچار افسردگی می‌شویم.[

 

دکتر ملکیان:  ۵- نکته ی پنجم این مسئله است که شما و طرف مقابل تان فقط در عاشقی و معشوقی مشترکید اما در بقیه ی ویژگی ها اختلاف دارید. حال اگر این اختلاف در مقام عمل جلوه کرد چه باید کرد؟ فرض کنیدکه شما سینما را دوست دارید و از تئاتر نفرت دارید و همسرتان تئاتر را دوست دارد و از سینما نفرت دارد و شما می خواهید با هم بروید بیرون؛ اینجا کار آسان است و اگر بخواهید خیلی عاقل باشید و بخواهید اخلاقی عمل کنید می گویید تو برو تئاتر خودت را و من می روم سینمای خودم را. تا اینجا مشکلی نیست اما اگر در یک مسئله ای بود که نشود گفت من می روم راه خودم را و تو برو راه خودت را چه؟ مثلا می خواهیم خانه بخریم. من می خواهم خانه ای را بخرم که در محله ای باشد که هوای سالمی دارد ولی پرستیژ اجتماعی ندارد ولی همسرم می خواهد در محله ای خانه داشته باشد که پرستیژ اجتماعی دارد ولی هوای بسیار آلوده ای دارد. آیا اینجا می شود گفت که تو خانه ی خودت را بخر و من خانه ی خودم را می خرم؟ مشکل دقیقاً این است که اگر بخواهم حق همسرم را حفظ کنم باید حق خودم را ضایع کنم و اگر بخواهم حق خودم را حفظ کنم باید حق همسرم را ضایع کنم. فرض کنیم در خرید خانه هم ماجرا را اینگونه فیصله دادیم که بیا در خانه خریدن تو حرف من را گوش کن منتها در اتومبیل خریدن من حرف تو را گوش می کنم. اما اینجا درست است به لحاظ اخلاقی، نزاع فیصله پیدا کرده است اما آهسته آهسته شما به لحاظ روانی به این نتیجه می رسید که من عشق این فرد را به هزینه ی بالایی دارم می خرم. هزینه اش این است که من از خواسته های خودم صرف نظر کنم.

ما: ]این هم به نظر ما مساله مهمی نیست. چون الان اوضاع سینما و تئاتر و کنسرت و غیره طوری است که کسی با کسی دعواش نمی‌شود! سالی به دوازده‌ماه یک فیلم خوب ممکن است اکران شود که این‌دیگر بحث ندارد. خرید خانه هم که شوخی است. پس بحثی توش نمی‌ماند. قدیم می‌رفتند بنگاه می‌گفتند: «یک خانه می‌خواهیم چنین و چنان.»

الان بروند بنگاه: «می‌گویند این‌قدر پول داریم. چی می‌شه باهاش گرفت؟»

پس سر این موضوع هم اختلاف نیست. چون حق انتخابی نیست.

اما حالا که موضوع هزینه شد باید عرض کنیم در کل مقرون به صرفه نیست. نه ازدواج، نه زندگی. مرگ و میر هم حتا نمی‌صرفد. یعنی طوری شده که اگر طرف فوت کند، باید خانه‌اش را بفروشند پول شام و ناهار و قبر بدهند توی بهشت زهرا. که بازماندگان بخورند و لعنتش نکنند.[


دکتر ملکیان:  آیا نمی شود عشق وجود داشته باشد و شخص از این دست هزینه ها ندهد؟

ما: ]می‌شود. اما همسایه‌ها ممکن است زنگ بزنند و بگویند در همسایگی ما عشق بدون پرداخت هزینه وجود دارد. و بعد بیایند – البته از اماکن – و به خاطر نداشتن مجوز و عدم پرداخت هزینه‌ها و تغییر کاربری منزل طرف را ببرند.[


دکتر ملکیان:  بله ممکن است وآن وقتی است که عشق در قالَب ازدواج نباشد. من معتقدم زندگی اصیل خیلی زندگی مهمتری است. من توصیه ی اخلاقی می کنم که این دست زندگی ها فسخ شود. نهاد ازدواج یک نهاد غیراخلاقی است ونباید واردش شد اگر واردش شدید و به این تعارضات اخلاقی برخوردید باید فسخ کنید. منتها باید تمام هزینه های فسخ را بپردازید. در علوم انسانی باید ببینیم که در اعمِّ اغلب موارد چگونه است ونمی توان به معدود ازدواج های متفاوتی که فاقد این تعارضات است اعتنا کرد.

ما: ]بله. ممکن است. ولی بدبختی اینجاست که بشر خودش را تافته جدابافته می‌داند و فکر می‌کند حتما همان استثنا بشری خود اوست. برای همین تا آنجا که من دیدم همه فکر می‌کنند ازدواج متفاوتی کرده‌اند و زندگی مستثنایی خواهند ساخت، ولی همه بعد از چندماه می‌گویند کاش کار غیر اخلاقی خودمان را می‌کردیم و نهاد غیر اخلاقی نمی‌ساختیم! دردسرش کمتر بود واقعا.[

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 15

بلند می‌شوم یک استکان چای بریزم
ساده و بی‌هیچ آرایه‌ی ادبی
در آشپزخانه
تمام شعرهای جهان را مرور می‌کنم
تمام معشوقکان جهان را مرور می‌کنم
تمام چای‌های جهان را مرور می‌کنم

تی‌بگ‌خوری
از مردانگی افتادن است
همه از اصل افتاده‌ایم
و قوری در کابینت قولنج کرده است

آشپزخانه گاهی
اتاق انفرادی است
استکان و کاسه‌بشقابی که تو به آن دست زده‌ای
دست به دست هم داده‌اند
که از من نَسَق بکشند
و مرا مُقُر بیاورند

اعتراف می‌کنم
تو نیستی
و قاضی محق است اقدامات تلافی‌جویانه‌ی من را
به حذف دستان تو از دستان من
به حذف چشمانت از چشمانم
به حذف لبانت از لبانم
به حذف تو از ائتلاف ما ربط دهد

من مقر آمدم تو نیستی
اما به نبودنت در طول روایت تن نمی‌دهم
و این حذف، حذف به قرینه‌ی لفظی نیست؛
بازی ساده‌ی زبانی است
مثل پدری که همه کلاه‌هایی را که سرش گذاشته‌اند
سر دختری می‌گذارد که پسرش دوستش دارد


نه.
صندلی‌ای که روبه‌روی من خالی است خالی است
آشپزخانه از وزن افتاده من از قیافه افتاده‌ام و قافیه را باخته‌ام

در استکان چای می‌ریزم
بی‌هیچ حرف اضافه


+ شبانه بی شاملو

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و فروغ فرخزاد

دستانم را در باغچه می‌کارم
کرم خواهم زد
می‌دانم می‌دانم می‌دانم
و کبوترها و مرغ‌ و خروس‌ها من بدبخت را خواهند خورد


از: پوریا عالمی

...


دستانم را در باغچه می‌كارم
سبز خواهم شد
می‌دانم می‌دانم می‌دانم
و كبوترها در گودی انگشتان جوهری‌ام
تخم خواهند گذاشت

از: فروغ فرخزاد


+ ادبیات تطبیقی

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۲

ماجرای عجیب ناهار خوردن یک روزنامه‌نگار با رییس بانک


هفته عجیبی را از سر گذراندم. اول فهمیدم پسرخاله دوستم رییس بانک است. بعد فهمیدم برادر مدیرمسوول‌مان توی بانک است. پریروز هم متوجه شدم یک رییس بانک نوشته‌های من را دوست دارد. از آنجا که من هم نوشته‌های رییس بانک‌ها را دوست دارم قرار شد با هم ناهار بخوریم.
قبلش بگویم از وقتی فهیدم سه تا رییس بانک دور و برم وجود دارد، ناخودآگاه تا سر کوچه هم بخواهم بروم آژانس می‌گیرم. یعنی تا خود آژانس هم بخواهم بروم دربست می‌گیرم. اصلا یک حالت متفرعن متبختر درم حلول کرده که بورژواجماعت را پرولتار می‌بینم.
تا به انتهای ستون نرسیدیم قضیه ناهار با رییس بانک را برای‌تان تعریف کنم.
خلاصه من هم که از بچگی دوست داشتم بانک بزنم، با خودم گفتم از قدیم گفتند اگر می‌خواهی ده را بچاپی دم کدخدا و شورا و شهرداری و غیره‌اش را ببین، پس بهتر است با رییس بانک بریزم روی هم. برای همین دوتا وانت گرفتم با خودم رفتم، گفتم اگر پا داد و اختلاس کردم وسیله باشد سه هزار میلیارد تومان را ببرم خانه.
نشستیم به ناهار خوردن. رییس بانک گفت من کارهای شما را از بچگی خیلی دوست دارم. نفهمیدم از بچگی من کارهام را دوست دارد یا از بچگی خودش کارهای من را دوست دارد. چون وقتی او بچه بود من نطفه هم نبودم. خلاصه وقتی دیدم این‌طوری احترام می‌گذارد، من هم گفتم من هم اتفاقا از بچگی کارهای شما را دوست داشتم. همیشه دوست داشتم بیایم شعبه شما حساب باز کنم اما روم نمی‌شد. تا این‌که بی‌ام‌دبل‌وی گذاشتید برای جایزه، من بهم برخورد. گفتم ایرانی جنس ایرانی باید جایزه بدهد. مگر ما خودروی ملی و پراید نداریم که شما بی‌ام‌دبل‌یو می‌دهید؟ خلاصه سر صحبت باز شد و رییس بانک گفت اتفاقا یک موقع جایزه پراید بود، زد و یکی برنده شد، ما ظهر زنگ زدیم بهش گفتیم برنده شدید. طرف گفت چی؟ گفتیم  پراید. گفت خجالت نمی‌کشید برای یک پراید سر ظهر من را از خواب بیدار کردید؟ نگو طرف بی‌ام‌دبل‌یو داشت، فردا که آمد بانک متوجه شدیم. آمده بود پول پراید را بگیرد تا گلگیرهای ماشینش را عوض کند.
حرف حرف آورد و فهمیدم اختلاس از این ناهار درنمی‌آید. وانتی‌ها را صد و بیست هزار تومان دادم و رد کردم رفتتند.
رییس بانک گفت هدف شما چیست؟
گفتم می‌خواهم با شما بریزم روی هم و یک اختلاسی بزنیم و بروم بغل سلین دیون، همسایه‌شون بشوم.
رییس بانک گفت آن دوران گذشت. الان سلین دیون که هیچی، همسایه عمه بنده هم در سرآسیاب دولاب نمی‌توانی بشوی.
گفتم بیا پس بانک را بزنیم.
در گاوصندوق را باز کرد، همه دفترچه اقساط ازدواج عوام و رانت‌های خواص.
گفتم توی دوره و زمانه‌ای هستیم که بانک زدن هم نمی‌صرفد و به کاهدان بزنی بهتر است.
رییس بانک که می‌دانست من روزنامه‌نگارم، خیال می‌کرد الان حلقه اتصال به گوش مسوولان را پیدا کرده. شروع کرد از همه چیز شکایت کردن. آخرش گفت من رییس بانک حقوقم یک و سیصد است. یک کله‌گنده توی اداره .... می‌شناسم حقوقش یک و چهارصد است.
آقا این حرف‌ها را شنیدم، اصلا یک حالت معنوی - بورژوازی خیلی عجیبی بهم دست داد. بعد ترسیدم گفتم: درآمد من از رییس بانک و درجه‌دار مملکت بیشتر است، جرم نباشد؟
رییس بانک گفت حالا که برای اختلاس چیزی ته دخل نمانده، اگر می‌خواهی وام خودرو برایت بگیرم که البته گواهینامه نداری. وام تعمیرات هم هست که خانه نداری. خب... می‌توانم پارتی‌بازی کنم و وام تعمیرات تلفن همراه بگیرم برایت. فکر کنم هفتادهزار تومان بشود ردیف کرد، قسطش ماهی هفت‌هزار تومان. خوب است؟
آقای خودم که شما باشی، خانوم خودم که شما باشی، دوزار که کاسب نشدیم، هیچ؛ آخرش ناهار را هم من حساب کردم. برگشتنی پول آژانس هم نمانده بود، چپیدم توی بی‌آرتی، جیبم را هم زدند و دعوا شد و ما را بردند کلانتری. جرم؟ ناهار خوردن با رییس بانک، سد معبر با وانت، متهم به اختلاس، سرقت بانک، تلاش برای رفتن بغل سلین دیون و البته روزنامه‌نگاری.
بله دیگر. الان هم که دارم این‌ها را برای شما می‌نویسم دربه‌در یک ضامن هستم، نه برای وام. برای این‌که بیاید کلانتری و ضمانت کند که بیایم بیرون. رییس بانک چی شد؟ لابد آن را هم از کار برکنار می‌کنند تا فردا پس‌فردا بشود ... بشود یک‌کاره‌ای.



منتشرشده در روزنامه‌ی شرق

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۲

تهران‌زدگی

از تهران خیلی وقت است که زده شده‌ام. سال‌هاست. آلوده شدن به زندگی شهری بیمارم کرده. از کودکی ویروسش را همراه دارم. برای ماندن در این شهر خاکستری و خشن و عبوس یکی دو دلیل بیشتر ندارم. از تهران که می‌روم بیرون دلم برای تهران تنگ نمی‌شود. دلم برای زندگی در جایی که پایتخت نباشد می‌رود. دلم پر می‌زند در شهری زندگی کنم که رودخانه داشته باشد.
یک‌بار سفر یک‌روزه‌ام به بیرون از تهران تبدیل به سفری هزارروزه خواهد شد. مدت‌هاست به هر شهری در این سرزمین سفر می‌کنم، بلیت برگشت نمی‌خرم.


تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 18

مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد
و من
خودم را سیاه می‌کنم تا سپیدبخت شوم


+ تقدیم به چند اصطلاح عامیانه

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۲

برنامه‌ی من، برنامه‌ی کودک است




اعضای کابینه
شمس لنگرودی: وزیر آب‌ها (با تجربه موفق انتشار کتاب شعر ملاح خیابان‌ها)
بهمن فرمان‌آرا: وزیر مسکن و شهرسازی (با تجربه موفق احداث خانه‌ای روی آب) یا وزیر ارشاد (با تجربه موفق احداث یه بوس کوچولو)
عباس صفاری: وزیر جلوگیری از جنگ‌افروزی و سوزاندن آتش در سیاست خارجی و داخلی (با تجربه موفق انتشار کتاب شعر کبریت خیس)
حافظ موسوی: وزیر خرده‌ریز خاطره‌ها و خاورمیانه (با تجربه موفق انتشار کتاب خرده‌ریز خاطره‌ها و خاورمیانه)
عباس کیارستمی: وزیر مزه (با تجربه موفق ایجاد طعم گیلاس)
اصغر فرهادی: وزیر اتصال (با تجربه موفق ایجاد جدایی بین نادر و سیمین و اتصال سینمای ایران به خارج)
محمد یعقوبی: وزیر تاریکی (با تجربه موفق نوشتن در تاریکی و تبدیل تاریکی‌ها به روشنایی‌ها)
پگاه آهنگرانی: وزیر پاکیزگی هوا (با تجربه موفق راه رفتن با کفش کتانی برای مبارزه با انواع آلودگی از جمله آلودگی هوا)
اردشیر رستمی: وزیر سلامتی (با تجربه اقدامات موفق برای سلامتی دوستان و آشنایان)
سهیل محمودی: وزیر دوستی (با تجربه موفق دوستی با همه و دوست داشتن همه)
عادل فردوسی‌پور: وزیر کودک و نوجوان (با تجربه موفق کنترل و تربیت و ادب کردن مدیران و مردان ورزشی – دولتیِ بالای هجده سال)

بازیکنان پرسپولیس: وزیر شادی (-16) (با تجربه موفق اجرای شادی پس از گل)
مسعود دهنمکی: وزیر رو (با تجربه موفق رو زدن، رو انداختن، از رو بردن، از رو انداختن و کپی کردن، آبرو بردن و رو داشتن برای رسیدن به اهداف، اخراجی‌ها و رسوایی)
محسن رضایی: وزیر کاندیدا (با تجربه موفق کاندیدا شدن حرفه‌ای در هر دوره و به صورت جدی و پیگیر)
مسعود کیمیایی: وزیر چاقو، رفیق، وطن و ناموس (با تجربه موفق سال‌ها تمرکز و فیلمسازی روی چاقو، رفیق، وطن و ناموس)
مسعود فراستی: وزیر کشاورزی (با تجربه موفق شخم زدن فیلم‌ها، بازیگران و سینما)
[...]: [...]
ببعی: وزیر زبان خارجه (با تجربه موفق به صورت کلی)
فامیل دور: وزیر در (برای مراقبت و جلوگیری از دو در کردن، در به در کردن، درش رو مالیدن، ددری شدن، ... و هر گونه در به صورت کلی)


اگر شیفته برنامه‌ها و کابینه‌ی من شدید! عدد 2 را - برای شرکت در رای‌گیری مجله چلچراغ - به 300025304040 اساماس کنید.
شعارها:
رای‌تون رو نمی‌خوام؛ خودتون رو عشقه
خوب هستین؟ چرا کمر همت نبستین؟

برنامه‌های من:
انواع برنامه‌های کودک
انواع برنامه‌های فانی برای تعطیلات و آخر هفته
رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح افراد مسوول و افراد بی‌مسوولیت
مبارزه با اقتصاد تک‌محصولی و انواع خودفروشی
بستن شیر نفت از منبع که برای اقتصاد مضر است
باز کردن شیر شیر از منبع که برای بدن مفید است
بستن شیر آب از منبع برای جلوگیری از ریختن آب در برنامه‌های تلویزیون
واردات انواع گاو هلندی برای مایه‌کوبی و مبارزه با بیماری هلندی اقتصاد
واردات انواع گاو غربی برای دوشیدن شیر اروپا و ضربه زدن غیر مستقیم به آن‌ها
مایه‌کوبی اقتصاد برای این‌که بی‌مایه فطیر است

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۲

دکتر داتیس

متروی تجریش
رفته مجلس عروسی خانم عزتی و آقای دکتر آقای دکتر گویان نشانده‌اندش روی تک صندلی توی اتاق. مدعوین دورتادورش نشسته‌اند به تماشاش. بعد دیده صندلی داماد است. میوه‌گردان آمده «خیار یا سیبب؟» را ازش پرسیده و او فوری گفته خیار و خیار را گرفته و کرده توی جیبش از خجالت. اسمش دکتر داتیس است.

متروی قلهک
دکتر داتیس روی درخت‌ها اسم می‌گذرد. رفته حاشیه تهران و مطبی راه انداخته. روخانه‌ای است که بهش می‌گویند رودخونه خله.

متروی شریعتی
این‌طور سر حوصله تعریف کردن داستان وقتی اول داستان از رودخانه خله حرف زدی هولی به دل آدم می‌اندازد که هر آن ممکن است آب رودخانه دامن دکتر را بگیرد.

متروی ...
کدام ایستگاه متروی بعد از هفت تیر بود که فهمیدم ایستگاه را رد کردم و پریدم از جام و کتاب را چپاندم توی کوله‌پشتی؟ طالقانی حتما. حسی هم نبود که دوباره بروم قطار سوار شوم. پیاده برگشتم تا هفت تیر. توی راه فکر می‌کردم واقعا دوست دارم رودخانه موجود مرموز و ترسناکی شود. باید باقی داستان را امشب بخوانم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر داتیس، نوشته: حامد اسماعیلیون.


+ رونویسی عاشقانه‌ها - 33
+ رونویسی امیدواری‌ها - 16

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 14



به قرن سوم و چهارم هجری قمری برگردم
زکریای رازی بشوم تو را کشف کنم
مزه‌مزه‌ات کنم من را بگیری
بعد از سرم بپری
بی‌خیالت شوم
صبح شود به خودم بیایم
تو را مزه‌مزه کنم شهر به شهر بروم برسم به 1492 میلادی
کریستف کلمب بشوم تو را کشف کنم
به کسی نگویم
نشانی‌ات را به کسی ندهم
نقشه‌هایی که کشیدی
که برات کشیدم بسوزانم به باد دهم
کشتی‌ها را در اقیانوس غرق کنم
چپق سرخ‌پوستی بکشیم
آهو شوی تو را به اسم جدیدت صدا کنم بخندی
چپق را چاق کنی
عقاب شوم پر بگیرم
در آغوش تو آشیانه کنم
و دیگر به شهر ری به قرن چهاردهم خورشیدی به ترافیک پارک‌وی برنگردم