عینکم شکسته. وقتی چیزی میخوانم چشمهام اشک میافتد. وقتی پای کامپیوتر مینشینم تا چیزی تایپ کنم چشمهام اشک میافتد. وقتی در اینترنت میپرخم و نوشتهی کسانی را که دوست دارم میخوانم چشمهام اشک میافتد. وقتی میروم در فیسبوک و برخلاف چند ماه پیش که با دیدن نوشتههای دوستانم لبخندی بر لبم میآمد، با دیدن خبرهای تلخ و تصویرهای تلخ و گزارشهای تلخی که بازنشر میکنند، چشمهام اشک میافتد. فیلترشکن اگر مدد کند و زورش کم نیاید، یکی دوتا سایت خبری را باز میکنم؛ با دیدن خبرها چشمهام اشک میافتد. وقتی میشنوم حالا که کار از کار گذشته و آبها از آسیاب افتاده و دیگر کسی علنی یا مکتوب به هیچ نتیجهای در طول تاریخ اشاره و اعتراض نمیکند، اما باز هم کسانی دستگیر میشوند، وقتی خبر را پشت خبر میخوانم که هویت دیگری کشف شده است، چشمهام اشک میافتد. وقتی تلویزیون را روشن میکنم و روایت عجیبی از خبرها میبینم چشمهام اشک میافتد.

از مخاطب این وبلاگ که عادت به خواندن نوشتهی طنز در این رسانه دارد، پوزش میطلبم.
|