سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸

بعضی از طنزهای ایران‌دخت شماره‌ی 44

این‌ها بعضی از طنزهایی است که در صفحه‌های کافه طنز هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت شماره‌ی 44 منتشر شده است.
...

سلیبرتی هفته

چهره‌ی یک
یک روز علی معلم دامغانی وقتی به هوش آمد خودش را در اتاق ریاست فرهنگستان هنر دید. برای همین به خبرنگاران گفت: «من کی‌ام؟ اینجا کجاست؟ کی من رو رییس کرده؟!»

چهره‌ی دو
دولت مدت‌هاست شعار می‌دهد به سمت کوچک کردن دولت پیش می‌رود. این حرف درست است. به گزارش ما این کوچک‌سازی دولت با بزرگ‌سازی مدیرها همراه بوده است! گویا انتخاب علی معلم و حسین رضازاده در همین راستا بوده است.
 
چهره‌ی سه
هدیه تهرانی به عنوان خیرترین آدم خبرساز شد. وی به خاطر مردم وام قلنبه‌ای از دولت گرفت و به خاطر همدردی با مردم یک دقیقه سکوت کرد. وی باز هم به خاطر مردم، در اعتراض ظریفی در مهمانی شامی که با حضور رحیم مشایی برگزار شد، غذایش را با سبزی خوردن شروع کرد.

....................................................................

نوشابه
فقط یه‌خرده جا تنگ بوده
این هفته گزارش مبسوطی درباره‌ی کهریزک و نقش دادستان سابق که در حال حاضر در دولت مستقر است، منتشر شد که به گزارش اداره‌ی هواشناسی فردا این خورشید لعنتی (که لغو مجوز شده!)، مردم را که در خیابان‌ها و میدان‌های اصلی شهر این‌ور و آن‌ور می‌دوند برنزه خواهد کرد و همچنین آسمانی طوفانی همراه با بادهای اشک‌آور خواهیم داشت و تگرک‌های مشقی که به صورت خودجوش بر سر و روی مردم خواهد ریخت... به گزارش اداره‌ی هواشناسی از آسمان کهریزک تعدادی جسم سخت و شیشه نوشابه بر سر متهمان خواهد بارید که هرگز منجر به مننژیت نخواهد شد. (خلاصه‌ش این‌که مملکت وضعیت از گل و بلبل خارج شده و یک‌هویی به وضعیت شد خزان گلشن آشنایی تبدیل شده است.)
البته در مجلس گفته شده است در کهریزک جا برای دویست نفر خیلی تنگ بوده و مجلس صد در صد هر گونه آزار جنسی و تجاوز را رد کرده است. توجه کنید مجلسیان طوری قضیه را رد کرده‌اند، انگار کسی به کسی تعارف می‌زند نوشابه می‌خوری؟ طرف می‌گوید: «نمی‌خورم.» یارو هم می‌گوید: «تعارف می‌کنی؟!»
خب به نظر ما بهتر بود با توجه به این‌که حدود دویست نفر در یکی دو تا سوله، تنگ هم جا داده شده‌اند و در این میان اراذل و اوباش هم مستقر بوده‌اند و نگهبان‌ها و اینا هم که باتوم و این‌ها داشته‌اند، هی می‌رفته‌اند و هی می‌آمده‌اند، بد نبود یک درصد احتمال چیز را می‌دادند... احتمال چیز را دیگر.

....................................................................
اساماس
سند تو آل

همچنین به گزارش خانه‌ی ملت، (البته ملت همیشه در صحنه) از این‌طرف، مجلس مشغول بررسی اعدام محارب و انهدام یارانه‌ها و چی و چی بود که از اون‌طرف روح‌الله حسینیان یک‌دفعه گفت: «من می‌خوام برم. جلوی من رو نگیرین.» بعد منتظر شد ملت جلوش را بگیرند و بگویند: «بیا برگرد تا خونه‌ی ملت از عادتت سیر نشده!» اما ملت چیزی نگفتند. به گزارش شاهدان عینی ملت با شنیدن این خبر، به صورت موزون خودشان را تکان می‌دادند و مقدمات یک جشن ملی را آماده می‌کردند. طبق فیلمی که با موبایل ضبط شده است (و احتمالا توسط بی.بی.سی ساخته شده است) ملت با انتشار خبر استعفای حسینیان، بشکن‌زنان می‌خواندند: «یالا یالا رقص و شادی!»
در همین رابطه یا در رابطه با یک چیز دیگر بود که رییس مجلس گفت تا این لحظه هیچ درخواست کتبی و رسمی برای استفعا از طرف برادر حسینیان به ما نرسیده است. البته رییس مجلس به صورت محرمانه در گوش ما گفت: «درخواست این استعفا فقط به صورت یک اساماس برای من اومد – که گویا خود روح‌الله حسینیان برای همه سند تو آل کرده بود، و ما هم فکر کردیم شوخی‌یه و با ممدرضا باهنراینا کلی بهش خندیدیم!»

....................................................................
آبکی
آب‌های هدیه تهرانی

قضیه‌ی نمایشگاه عکس و آب و اشک و وام قلنبه‌ی هدیه تهرانی را همه می‌دانیم. می‌دانیم که رحیم مشایی هم رفت عکس خرید هم رفت شام خورد. می‌دانیم هم که هدیه تهرانی گفت این نمایشگاه را به خاطر مردم گذاشته. مردم هم گفتند: «راضی به زحمت نبودیم آبجی.» اون‌وقت هدیه گفت: «من این وام رو هم به خاطر همدردی با شما مردم عزیز از دولت گرفتم. می‌دونین چقدر پول قاب دادم؟ قاب‌های من حتا یه میخ نداره. شما یه قاب عکس رو بردارید ببینید چندتا میخ داره.» مردم هم متاثر گفتند: «قربونت بریم هدیه. افتادی به زحمت. مراقب میخ باش.»
در همین رابطه بود لابد که بقایی گفت: «ما خودمون دل‌مون خواست به ایشون وام بدیم. اصلا روح آقا رحیم مشایی هم از این جریان خبر نداره. بعدا که فهمید گفت شما چرا روح من رو در جریان قرار ندادید که روحم از این جریان خبر داشته باشه؟» بقایی اضافه کرد: «اصولا ما به روح اعتقاد داریم.» وی گفت: «ما عکس آب‌های خانم هدیه تهرانی را دیدیم و گفتیم قشنگه. بذار بهش وام بدیم، هم آب داره، هم ثواب داره.» وی در پاسخ به سوال خبرنگاری که پرسیده بود: «همان دویست و بیست میلیون تومان؟» گفت: «ببینید روایات مختلفی در این‌باره هست. اما این روایتی که من دارم شصت میلیونه. البته طبیعی‌ست که همیشه بین نخبگان و دانشمندان جوان اختلاف نظر جزیی، چیزی در حدود صد و شصت میلیون تومان، وجود داشته باشد.» وی در انتها نتیجه گرفت: «هدیه راضی، مشایی راضی... گور پدر ناراضی را با گلاب بشویید و سلام به بازماندگان آن مرحوم برسونید!»
به نظر کارشناسان خانواده، میل کردن شام با خانم هدیه تهرانی از هر جهت خوب است و برای سلامت انسان اصلا و ابدا مضر نیست.
به دنبال انتشار این خبر تعدادی از جوانان که از ناراحتی‌های عاطفی و فرهنگی و آبی، رنج می‌بردند آمادگی خود را برای تناول شام تهرانی اعلام کردند.

...................................................................
اندیشه
مشایی و حضرت نوح‌اینا
مشایی که جدیدا فیلسوف شده است و بیشتر به مداقه و تفکر و اینا می‌پردازد گفت: «حضرت نوح با 950 سال عمر نتوانست مدیریت جامع كند چرا كه عدالت را ایجاد نکرده است. آمدن پیامبران در طول تاریخ برای تمام شدن دوره‌های قبلی پیامبری بوده است اگر هر پیامبر مدیریت درستی می‌كرد عدالت برقرار می‌شد.» البته این قضیه نه تنها به شما که به ما هم مربوط نیست و مساله‌ای‌ست شخصی بین رحیم مشایی و حضرت نوح و صد و بیست و چهار هزار پیامبر دیگر که گویا نتوانسته‌اند با عملکردشان نظر آقا رحیم مشایی را جلب کنند. امیدواریم شکرآب پیش‌آمده به زودی بین مشایی و انبیا حل شود.

...................................................................
من بلندترم
مشایی و طول قد ابوعلی‌سینا
مشایی که دستی بر همه چیز دارد، و تا به حال با نظرات خود دانشمندان و علمای عالم وجود را انگشت به اعضا و باقی جوارح، حیران گذاشته است، نظر کارشناسی خود را درباره‌ی طول قد زکریای رازی و ابن سینا هم گفت، تا خلقی را از نگرانی برهاند. وی که با دستش اندازه‌ی ابن‌سینا را نشان حاضران می‌داد، گفته است: «اگر امروز به افرادی مانند رازی و ابوعلی‌سینا افتخار می‌كنیم به طوری كه قد آنها از اعماق تاریخ بیرون است برای بلندی قد آنها نیست بلكه كوتاهی قد نسل‌های بعدی آن را نمایان كرده است. شاید بوعلی‌سینا در عصر خود قامتی برجسته داشته اما قرار نیست افتخار هزار سال بعد آدمیان نیز باشد
.» وی که خودش یکی از بلندقدان تاریخ معاصر و به خصوص دولت دهم است، گفت: «اگر قرار باشد طی چند هزار سال فقط چند صد ابوعلی‌سینا به وجود آید افتخارآمیز نیست.»
برای همین قرار شده هیات دولت تصویب کند، با پخش جزوه‌هایی بین زوج‌های جوان، سالانه بیست و شش هزار و هفتصد و سی و چهار ابوعلی‌سینا در کشور تولید شود که چشم حسودان کور، در این‌باره هم به خودکفایی لازم برسیم.

....................................................................
کی بلندتره
مشایی و سلیمی‌نمین‌اینا

قضیه بامزه شد. آقا عباس سلیمی‌نمین درباره‌ی اظهارات آقا مشایی که همین بالا با هم دیدیم، گفت: «وقتی افراد كوتاه قد می‌خواهند در مورد افراد بلند قد تاریخ اظهارنظر كنند قطعا حاصلی جز اینكه مطرح شده، مشاهده نخواهد شد. آقای مشایی با همین تملق‌گویی‌ها به این جایگاه رسیده و بنده بیش از این شانی برای وی قائل نیستم، شاید اظهارات آقای مشایی فقط برای افرادی نظیر خانم هدیه تهرانی ارزش داشته باشد
.»
بعید نیست یک مدتی این بحث بین اصولگرایان پیش بیاید، که چه کسی بلندتر است و اصولا چقدر؟

....................................................................
شیتیل
مشایی و چیزاینا

آقا مشایی پرکارترین فرد دولت محسوب می‌شود. وی چرتکه را برداشته و دارد خسارات جنگ جهانی اول و دوم را حساب می‌کند تا حق ملت را از حلقوم استکبار پیر و باقی جاها بیرون بکشد. گفته می‌شود درباره‌ی پیگیری خساراتی که روس‌ها و عراقی‌ها به ایران وارد کرده‌اند تا اطلاع ثانوی شیتییل. یعنی بی‌خیال. یا در واقع سرش گرده.

...................................................................
کارتون
اطلاعات عمومی در حد جلبک

در همین راستا که هر کسی هر شیرین‌کاری‌ای بلد است انجام دهد، تا دور هم شاد باشیم، بقایی رییس سازمان میراث فرهنگی گفت: «مارکوپولو جاسوس بوده است.» و رییس محیط زیست هم اعلام کرده است: «محیط بانان جومونگ هستند.»
من همیشه فکر می‌کردم این آدم‌هایی که فقط می‌نشینند و سریال‌های تلویزیونی را نگاه می‌کنند آخرش چکاره می‌شوند. خدا را شکر حالا فهمیدم!

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۸

راه‌اندازی یک صفحه‌ی طنز در ایران‌دخت

از این‌هفته در هفته‌نامه‌ی "ایران‌دخت" به سردبیری محمد قوچانی، بساط راه انداخته‌ام و باز هم می‌نویسم. خدا از هرگونه بسته‌بندی مطبوعات، مطبوعات این سرزمین را مصون بدارد. آمین.
...
ایران‌دخت شنبه‌ها منتشر می‌شود، 150 صفحه دارد، 2000 تومان قیمتش است و کلی عکس رنگی دارد.
...
معرفی سلیبرتی‌های هفته (این هفته علی معلم، رضازاده و هدیه تهرانی)
از فال قهوه به فال گردو
راهکار راست و ریس کردن قضیه‌ی دانشجویی
عکسی از تحصن آقای استانبولی روبه‌روی دانشگاه
فقط یه خرده جا تنگ بوده
آب‌های هدیه تهرانی
و...
و همچنین بازگشت آگهی‌های مادر رجب که برای فرزندش رجب در روزنامه‌ی اعتماد ملی منتشر می‌شد
از مطالب صفحه‌های طنز این شماره‌ی ایران‌دخت است.
...
از این‌که باز هم با هم همسفریم خوشحالیم. لطفا نظافت را رعایت فرمایید.

ادبیات تطبیقی ما و نیما یوشیج

آی آدم‌ها که در ساحل نشسته بیکینی بر تن دارید
یک نفر مایوش هست سوراخ و دارد اینجا می‌سپارد جان
آی آدم‌ها بیکینی درآرید
پا در راه بی‌بازگشت بگذارید
یک نفر دارد می‌سپارد جان
یک نفر مایوش هست سوراخ


از: ما


آی آدم‌ها، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
يک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند
روی اين دريای تند و تيره و سنگين که می‌دانید...





از: نیما یوشیج


 

+ ادبیات تطبیقی

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

علی معلم دامغانی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


قبل از آسانسورسواری؛ درددل با خوانندگان و مسوولان
خوانندگان عزیز آسانسور. سلام. راستش در چلچراغ هر کسی یک دستی به هر مطلبی که دم دستش باشد می‌رساند. با توجه به این‌که تا به حال هر چی من گزارش بالا و پایین کردن‌هام را در آسانسور نوشته‌ام، به شدت سانسور، حذف و تعدیل شده است می‌خواستم همین‌جا از شما عذرخواهی کنم و از همین ترینون سران این فتنه را عاق والدین کنم. و به جان خودم اگر من در بچگی آن‌ها، با شیشه شیرشان داده بودم، شیرم را حلال‌شان نمی‌کردم. من از همین تریبون و در همین آسانسور هر کسی را که در مطالب من دست می‌برد جیز کرده، و به اشد مجازات می‌رسانمش. و در همین آسانسور (که گزارشش احتمالا به صورت مستقیم از تلویزیون ضرغامی‌اینا پخش خواهد شد) آن‌ها را به صورت سر و ته آویزان می‌کنم و قلقک‌شان می‌دهم. ای سران فتنه در آسانسور. ای سران سانسور آسانسور (آرایه‌ی ادبی جمله قبل را پیدا کنید و دو نمره بگیرید!). اگر باز هم به سانسور کردن آسانسور من که شش ماه است در کف خیابان آمده است، ادامه دهید با ششصد فوریت طرحی تصویب و سپس سر و ته‌تان می‌کنم. این از این. در ضمن به جان خودم اگر رویه‌ی خود را عوض نکنید و هی توی آسانسور دست ببرید این آسانسور را دیگر از جایش تکان نمی‌دهم.

طبقه‌ی هم‌کف؛ کی من رو رییس کرده؟
آن روز من داشتم مهندس را می‌بردم بالا، که برود سر کارش در فرهنگستان هنر، که یک‌دفعه برق آسانسور قطع شد. بعد باد صبا که همیشه خوش‌خبر است، استثنائا با عجله‌ی زیادی از شیراز آمد و خبرهایش هم چنگی به دل نمی‌زد. بعد صدای فرود یک هواپیما آمد. بعد تلق و تولوقی در داخل کابین آسانسور شد. بعد شتلق. بعد دنگ. بعد بنگ. بعد آخ. (این آخ آخر را من گفتم.) بعد صدای بلند شدن یک هواپیما آمد. هواپیما همراه باد صبا به شیراز برگشت. بعد برق‌ها آمد. همه‌چیز معلوم شد. من در کابین آسانسور تنها بودم. مهندس رفته بود یا رفتانده شده بود؟ (ما نمی‌دانیم)
در این لحظه‌ی تاریخی بود که در باز شد و علی معلم دامغانی وارد آسانسور شد. علی معلم دامغانی انگار تازه به هوش آمده باشد، به دور و برش نگاه کرد و گفت: «اینجا کجاست؟ من کی‌ام؟ کی من رو رییس کرده؟»

طبقه‌ی بالا؛ روح

گفتم: «حالا کدوم طبقه پیاده می‌شین؟»
گفت: «من دوست دارم رییس شم. یه جایی نگه دار که میز ریاستش خالی باشه. اگه شد فرهنگستان زبان و ادب فارسی اگه نشد فرهنگستان هنر اگه نشد وزیر اقتصاد هم بشم بد نیست.»
گفتم: «باشه.»
گفت: «ببین فقط وقتی من رییس شدم یه طوری خبرش رو منتشر کن که انگار من روحم هم خبر نداشته. باشه؟»
گفتم: «به روح اعتقاد داری؟»

طبقه‌ی بالاتر؛ روح 2

گفتم: «حالا کدوم طبقه پیاده می‌شین؟»
گفت: «همین‌طوری برو بالا.»
گفتم: «دوست داری؟»
گفت: «خیلی.»
گفتم: «مثلا دوست داری چقدر بری بالا؟»
گفت: «این‌قدر.» با دست یک چیز بلندی در هوا نشان داد.
گفتم: «فکر می‌کردی مدیر دولت آقا احمدی‌نژاد بشی؟ آخه می‌گفتن تو حوزه که بودی وقت خلال بعد از ناهار یه سری حرف‌هایی درباره‌ی
[…] ... بعدش هم تازه می‌گن که  […] ؟!»
گفت: «به روح اعتقاد داری؟!»


طبقه‌ی بالاترتر؛ در کنار هم

راجع‌به قضیه‌ی روح با هم کنار آمده بودیم! هر دو می‌دانستیم که روح کاربرد زیادی در زندگی روزمره دارد و رنگش هی عوض می‌شود.


طبقه‌ی بالاترترتر؛ دوباره‌کاری

آسانسور به زور خودش را می‌کشید بالا. تا حالا مدیری به هیبت و وزن علی معلم سوار این وسیله‌ی بالا و پایین کردن آدم‌ها نشده بود. گفتم یک سوال کارشناسی هم بپرسم. نگاه کنید ببینید چی پرسیدم.
پرسیدم: «توی فرهنگستان هنر چه مدیریتی را پیش خواهید گرفت؟ چه کاری برای هنر مملکت خواهید کرد؟»
از این‌که قضیه‌ی مدیریتش را تلویحا جدی گرفته بودم، خوشحال شد و گل از گلش شکفت و لبخندی به قاعده زد. یعنی چون محاسنش شروع به حرکت کرد فهمیدم آن زیر یا دارد آدامسی چیزی می‌جود یا دارد لبخند می‌زند.
جفت‌مان محو تماشای هم شده بودیم!
گفتم: «نگفتید برای هنر مملکت می‌خواهید چه کار کنید؟»
گفت: «همان کاری که سال‌هاست در ترانه و ترانه‌سرایی کرده‌ایم.»
گفتم: «به خدا راضی به دوباره‌کاری نبودیم!»
گفت: «نه بابا زحمتی نیست که.»
گفتم: «آره! زحمت این دوباره‌کاری برای شما نیست، شما که کارت را می‌کنی آسوده و سبک‌بال می‌شوی، زحمتش برای ماست!»

طبقه‌ی بالاترترترتر؛ بچه‌چزانی
استاد یک شعر خواندند. من گفتم: «اجازه می‌دید یک نسخه از این شعر را من با خودم ببرم؟»
استاد حکیمانه لبخند نموده و فرمودند: «بهت نمی‌یومد اهل شعر باشی.»
گفتم: «حالا اجازه می‌فرمایید یک نسخه با خودم ببرم. اصلا از این شعر سخت‌تر و پیچیده‌تر و غامض‌تر و چی‌تر دارید؟»
استاد محاسن خارانده و فرموده: «برای خودت می‌خوای؟»
گفتم: «راستش من که چیزی از شعرهای شما سر در نیاوردم. برای چزاندن بچه‌ی همسایه می‌خوام!»
فکر کردم الان ناراحت می‌شود. ولی گفت: «راست می‌گویی آشناها همه برای چزاندن بچه‌هاشان از شعرهای من می‌برند. می‌گویند خیلی جواب داده!»

...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 374

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

عزت‌الله ضرغامی در آسانسور



من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و عزت‌الله ضرغامی وارد آسانسور شد. من اول خواستم خودم را بزنم به آن راه، اما دیدم مثل مجری‌های خنک تلویزیونش که قبلا مال آقا لاریجانی، جوادشون نه علی‌شون بود ولی الان دیگر مال علی نیست و مال آقا عزت ضرغامی است، زل زده به من و دارد لبخند می‌زند. گفتم: «خوشحالی‌ها.»

طبقه‌ی اول
آسانسور داشت خودش را می‌کشید بالا. گفتم: «کدوم طبقه؟» مثلا می‌خواستم سر سنگین صحبت کنم.
لبخند آقا عزت، که با چسب دوقلو یا چسب اوهو، انگار زورکی چسبانده شده بود روی صورتش، یک‌لحظه هم کنار نمی‌رفت. دوباره گفتم: «کدوم طبقه می‌رین؟»
لبخندوار در عرصه‌ی وجود گفت: «به گزارش ما، ما اهداف بلندمدت و چشم‌انداز رو دنبال می‌کنیم... هر چه بالاتر بهتر.»
خلاصه رسیدیم طبقه‌ی اول و من آسانسور را نگه داشتم. گفتم: «اینجا خوبه؟»
عزت سرش را برد بیرون و سریع آورد تو و گفت: «اینجا که کانال یکه. ا... نیگا کن بچه‌ها با چه شور و شوقی دارن گفت‌وگوی ویژه و گزارش هسته‌ای می‌سازن... چشمم کف پاشون... چه تلاش جان بر کفانه‌ای می‌کنند...» بعد بلند داد زد:
شیییییییییییییییره!»
حیدری‌اینا (البته حیدری هنوز نرفته بود آمریکا که اول پایان‌نامه‌اش را تحویل بدهد که اگر قبول کردند برود پیش‌دانشگاهی درس بخواند!) و عوامل پشت صحنه تا عزت را دیدند داد زدند: «قربونت بریم عزت... یه دفعه چقدر حقوق‌ها و برآوردهای ما رو تپل کردی... فدات شیم عزت... عزت عزت حمایت حمایت... با این برآوردها برای مبارزه با 90 سیاسی می‌توونیم مستند 2012 ی سیاسی بسازیم و پنبه‌ی سران فتنه رو بزنیم... عزت عزت حمایت حمایت...»
خلاصه شورش را در آورده بودند. خیلی دلم می‌خواست بدانم برآورد این دو سه ماه‌شان چقدر بوده که این‌قدر خوشحالند.

طبقه‌ی دوم
آسانسور را نگه داشتم و گفتم: «خوبه اینجا؟ دیگه برو دیگه...»
عزت سرش را باز برد بیرون و یک دفعه گل از گلش شکفت: «آخ جوون... آخ جووون...»
خوشحال شده بود. در کل خوشحال می‌زند عزت ضرغامی قصه‌ی ما. گفتم: «چی دیدی عمو؟»
گفت: «بیست‌و سی اینا... بیست‌و سی اینا...»
و برای‌شان دست تکان داد و داد زد: «بیست‌و سی... بیست‌و سی...» بیست‌و سی‌ای ها هم وقتی عزت را دیدند داد زدند:
«جوووووووووووووووون.»
آقا عزت ضرغامی داد زد: «کامران نجف‌زاده جونم اینا کوش؟»
بیست‌و سی‌ای ها با ایما و اشاره و حرکات موزون و غیرموزون گفتند: «مگه نرفته ددر دودور...»
بعد آقا ضرغامی برگشت رو به من و گفت: «آخی... یادم رفته بود حیدری‌جونم‌اینا رو که فرستادم آمریکا، بچه‌م کامران هم دلش خواست... برای همین اون رو فرستادم پاقیس...» بعد باز هم خندید. چشمکی زد و دوباره گفت: «خودشون به پاریس میگن پاقیس...ها ها ها...» بعد از خنده دلش درد گرفت. دولا شد و دلش را گرفت قاه قاه می‌خندید.
گفتم: «نه فقط خودت خوشحالی، دورن‌گروهی و با عوامل پشت صحنه یک‌جا، به صورت قلنبه، همه با هم خوشحالید...»
بیست‌و سی‌ای‌ها داد زدند: «آقااااااااااااااااا.»
آقا عزت گفت: «جونم؟»
بیست‌و سی‌ای‌ها داد زدند: «امشب بیست‌و سی رو ببین! ترکوندیم... حال همه‌شون رو گرفتیم... یه گزارش درست کردیم خودمون هم باورمون نمی‌شه... یکی از بچه‌ها رو گفتیم مثلا از مریخ اومده... این‌قدره قشنگ شده... بعد مریخی‌یه می‌گه داشته از اون بالا همه‌چیز رو نگاه می‌کرده... قتل اون دختره ندا کار انگلیسی‌ها نبوده، کار میر[…] بوده که خودش رو سینه‌خیز رسونده بوده اونجا... بعد زهرا […] از پشت کیو کیو... شلیک می‌کنه... اون‌وقت میر[…] ده متر بالاتر داد می‌زنه مردم جمع شن... »
آقا عزت گفت: «خیلی باحال شده...»
اون‌ها گفتند: «حالا گوش کن... نکته اینجاست که مریخی‌یه همه‌ی این صحنه‌ها رو با هندی‌کم ضبط کرده و حاضره توی تالار وحدت قضیه رو اجراش کنه... بعد رو به دوربین می‌گه بی‌بی‌سی خیلی خری. البته ما روی کلمه‌ی آخر جمله‌ش بیب گذاشتیم که شنیده نشه.»
آقا عزت گفت: «خیلی نفسید شما...»
اون‌ها گفتند: «ولی مهمترین قسمتش اینجاست که وقتی فیلم مریخی‌یه رو پخش می‌کنیم می‌بینیم یه نفر داره به صورت برنامه‌ریزی شده همه‌ی این صحنه‌ها رو با موبایل فیلم می‌گیره... فکر می‌کنید اون طرف کی‌یه؟»
من گفتم: «من حدس بزنم؟»
آقا عزت گفت: «چطوری می‌تونی حدس بزنی؟ گزارش‌های ما خیلی هوشمندانه‌ست... هیشکی نمی‌تونه ته‌ش رو حدس بزنه...»
من گفتم: «حالا من حدس بزنم؟»
آقا عزت گفت: «اگه بتونی حدس بزنی می‌کنم معاونت سیما.»
گفتم: «آقا مهدی کروبی؟»
آقا عزت گفت:«نه! پسر! تو حدس زدی!» و عوامل پشت صحنه دهان‌شان از تعجب باز ماند و با هم گفتند: «این دیگه کی‌یه؟ ته گزارش هوشمندانه‌ی ما رو که توسط دانشمندان جوان تهیه می‌شه، حدس زد... اوه پسر... این دیگه کی‌یه...»

طبقه‌ی سوم و چهارم و پنجم و ششم با هم
ریخته بودند به هم. اصلا فکرش را هم نمی‌کردند که ته گزارش‌های‌شان را یکی بتواند حدس بزند.
از پشت در آسانسور یک صدایی می‌آمد. «ننگ ما... ننگ ما...»
آقا عزت ضرغامی گفت: «حال می‌کنی؟»
گفتم: «چی رو؟»
گفت: «تحت تاثیر برنامه‌ها و گزارش‌های ما مردم دارند توی خیابون می‌خوونند آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو...»
من گفتم: «ولی یه خورده با دقت گوش کن... دارند می‌گن ننگ ما ننگ ما صدا و سیییی...»
که آمد توی حرفم و گفت: «نه عزیزم... فرداشب گزارشش رو توی تلویزیون ببین... مردم دارند ننگ به نیرنگ تو رو می‌خوونند.»
گفتم: «باشه.»
گفت: «جدی؟»
گفتم: «راست‌راستی خوشحالی‌ها.»

طبقه‌ی آخر
آسانسور را نگه داشتم و پیاده شدم.
آقا عزت گفت: «کجا... به گزارش ما کجا رفتی؟»
گفتم: «شما که هر جا نگه داشتم نرفتی...»
گفت: «می‌دونم، می‌دونم... به گزارش ما به عنوان یه جوون داری می‌ری از زندگی‌ت لذت ببری...»
گفتم: «نع! خیر! لذت از زندگی یعنی چی اصلا؟! دارم می‌رم پشت بوم.»
گفت: «می‌دونم، می‌دونم... به گزارش ما می‌خوای بری هوا بخوری...»
گفتم: «خوشحالی؟»
گفت: «به گزارش ما چطور مگه؟»
گفتم: «دارم می‌رم آنتن رو بچرخونم... خیلی پارازیت داره.»

.
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی
373

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸

دیگر کسی قهرمان نمی‌شود

از مخاطب خود که عادت به خواندن طنز توسط این قلم را دارد، عذر می‌خواهم.

.
در هفته‌ای که گذشت بیانیه‌ی هفدهم میرحسین موسوی و نامه‌ی عزت‌الله سحابی و مقاله‌هایی از مسعود بهنود و ابراهیم نبوی و دیگران در سایت جرس و روز و دیگر جاها منتشر شده که نگاه کلی آنان دعوت به دوری از خشونت در خیابان‌ها و تریبون‌ها و بررسی امکان بازگشت به آرامش یا حرکت به سوی جنبش معترضی بدون خشونت، بوده است. موازی با امکان تند و خشن شدن واکنش جنبش مردمی در خیابان، یادداشت‌های رسانه‌های خصوصی، که اکثرا در اینترنت منتشر می‌شود مثل وبلاگ‌ها و سایت‌های شخصی، به شدت مسیری رادیکال را طی می‌کند و در نتیجه برآیند آن دعوت و یا تشویق به خشونت‌طلبی و ستیزه‌جویی است که به دلیل پتانسیل چنین دیدگاه‌هایی در جوامع بسته، این نظرات و نگاه‌ها به سرعت در فضای اینترنت منتشر و دست به دست می‌شود. در این یادداشت سعی شده است دلیل این رفتار بررسی شود و همچنین نویسندگان و مروجان چنین نگاهی در نوشتارهای اینترنتی، مخاطب مستقیم این یادداشت قرار گیرند.
.

دوستان و نویسندگان – بعضا جوانی هستند که یا شمار سن‌شان کم است یا شمار تجربه‌شان - که دارند خودشان را به آب و آتش می‌زنند که دستگیر شوند و برای این کار به هر دری می‌زنند، مثلا؛
یادداشت تند می‌نویسند (انگار ملاک‌شان سرمقاله‌های توپخانه‌ای است)، نامه می‌نویسند (انگار ملاک‌شان سخنرانی‌های ستیزه‌جویانه‌ی بعضی از ما بهتران است که در سایه‌ی قدرت، امنیت دارند و هر چه به دهان‌شان آید به هر که می‌خواهند می‌گویند)، فحش می‌نویسند (انگار تمام و کمال تحت تاثیر حرف‌ها و یادداشت‌های بستگان اشخاص دولتی و هتاکان تابلودار شروع به نوشتن کرده باشند و پیش از آن هیچ نقد و تحلیلی ندیده باشند)، کامنت‌های رکیک و تند سیاسی را توی وبلاگ‌شان منتشر می‌کنند (انگار متاثر از گزارش‌های خبرگزاری‌های دولتی باشند که ادب را رعایت نکنند یا متاثر از کامنت‌های سایت‌های خبررسانی وابسته به قدرت که دهن‌دری را اصل قرار داده باشد، طوری که یکی به خود گویند تا بتوانند صدتا فحش به دیگران بگویند)، و درنهایت خیلی تابلو توی صف اول تندروی و خشونت‌طلبی ایستاده‌اند و و شعار تند می‌دهند (انگار دارند برای گزارش‌های خشونت‌گستر صدا و سیما نقش بازی می‌کنند).
آری. خلاصه این‌ها باید به هر قیمتی شده دستگیر شوند بلکه قهرمان شوند. انگار اگر گرفتار نشوند هویت‌شان ناتمام است. مثل گنده‌لاتی که اگر روی بازو و روی دستش خالکوبی ایام حبس نباشد، چیزی‌ش کم است.
این رسمش نیست. همیشه بوده، و باز هم خواهد بود این اخلاق، ولی این رسمش نیست. پهلوان زنده را عشق است. الان دیگر دوره‌ی معرکه‌گیری نیست. دوره‌ی نفس‌کش‌طلبی نیست. دوره‌ی عربده‌کشی و شیشه‌شکستن نیست. الان آن‌طوری نیست که بگویند زندان برای مرد است. درست است که الان بسیار مردان و زنان و انسان‌ها باید تاوان انسانیت و دفاع از ارزش‌های انسانی را در زندان‌ها بپردازند، اما اثبات قهرمانی – یعنی آن چیزی که مخاطبان این یاداشت برای آن قصد دستگیر شدن کرده‌اند – جایی بیرون زندان است که تعریف می‌شود. یعنی بیرون از زندان است که جامعه حکم می‌دهد فلان نویسنده و فلان فعال سیاسی، "قهرمان" است با نیست، وگرنه زندان رفتن که دلیل قهرمانی نیست. شاید نمی‌دانند این‌قدر که تلاش می‌کنند پای‌شان به اوین باز شود، اوین فقط جای آدم‌های سیاسی و آزادی‌خواه نیست. اوین پر از قاتل و اعدامی و کلاهبردار و بیمار جنسی و... است. این است که می‌گویم زندان رفتن قهرمان شدن نیست، قهرمان بیرون زندان است که ساخته می‌شود.
دوستان و نویسندگان – بعضا جوانی هستند که یا شمار سن‌شان کم است یا شمار تجربه‌شان - که دارند خودشان را به آب و آتش می‌زنند که دستگیر شوند. چرا؟
یک دلیل شاید این باشد که این‌ها به خاطر ناپختگی گمان می‌کنند اگر گرفتار نشوند و حبس نکشند و شکنجه نشوند حجت‌شان بر جامعه ناتمام است. این‌ها فکر می‌کنند نویسنده و روزنامه‌نگاری فعال سیاسی محسوب می‌شود که به حتم دستگیر شود. اما این‌ها نمی‌دانند یا فراموش کرده‌اند خیلی از آن‌هایی که گرفتار شده‌اند هرگز گمان نمی‌رفت که دستگیر شوند که دست به عصا و محتاط بودند. بین گرفتاران، چند تن از آنان را می‌توان آنارشیست و رادیکال خواند؟ آن‌ها که توش و توان‌شان بر حرفه‌شان استوار بوده نه بر حاشیه‌سازی که مسیرشان منجر به دستگیری‌شان شود.
دلیل دوم شاید این باشد که این‌ها گمان می‌کنند با دستگیر شدن‌شان تبدیل به قهرمان می‌شوند و برای قهرمان شدن حاضرند هر هزینه‌ای را بپردازند. اما فرآیند قهرمان‌سازی فرآیند پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی‌ای است. یعنی با هزار تبلیغ و در بوق کردن، نمی‌توان از کسی قهرمان ساخت، که تاریخ گواه این حرف است. از طرفی در دوره‌ی اصلاحات، اگر کسی یا کسانی دستگیر شدند و تبدیل به قهرمان شدند دو دلیل بزرگ داشت. یکی این‌که آن‌ها پیش از گرفتاری، شخصیت‌های شناخته‌شده و محترم و بعضا محبوبی بودند. جامعه به عاقبت و آینده‌ی آنان حساس بود. گرفتاری آنان، تنها مثل کاتالیزوری بود که محبوبیت ایشان را در جامعه و حساسیت جامعه را نسبت به ایشان سرعت بخشید. دلیل دوم این‌که دستگیری در آن دوران، به این اندازه فراوان نبود. هر گرفتاری‌ای برای یک روزنامه‌نگار یا فعال اجتماعی و سیاسی پیش می‌آمد، یک اتفاق محسوب می‌شد. اما امروز هر خانواده‌ای خود درگیر اتفاق‌هاست؛ والدین نگران آینده‌ی فرزند خود هستند. هر فرزندی نگران عاقبت پدرش. هر محله‌ای و شهری درگیر آبادانی و آرام‌بخشی فضای شهر خود. هر توده‌ی معترضی درگیر اعتراض خود. در این روزها و ماه‌هایی که گذشت کسانی گرفتار و دربند شدند که اگر مثلا دو سال پیش دستگیر می‌شدند، جامعه از درد به صدا درمی‌آمد. اما امروز به قول بزرگان اخلاقی این جامعه، خون کسی از دیگری رنگین‌تر نیست. دیگر این‌طور نیست که صرف یک هفته بازداشت از کسی قهرمان ساخته شود.
دلیل سوم شاید این باشد که این‌ها هویتی شکل‌نگرفته دارند و گمان می‌کنند اگر کاری کنند و این کار حتما جسورانه باشد و دل بی‌باک بخواهد، هویت‌شان کامل می‌شود. مثل کودکی که سیگار روشن می‌کند تا مثل آدم‌بزرگ‌ها با او برخورد کنند. به همین دلیل می‌خواهند با اثبات نترسی خود، خودی نشان بدهند.
دلیل چهارم شاید این باشد که این‌ها هوس پناهندگی و مهاجرت در سر دارند و گمان می‌کنند اگر گرفتار شوند برای‌شان خارج از مرزها، فرش قرمز می‌گسترانند. شاید هم کامیار شوند. (ما نمی‌دانیم) اما اگر ملاک ما گزارش‌ها و آمار کسانی باشد که در این فاصله مهاجرت کرده‌اند و اکنون در جاها و کمپ‌هایی خارج از این مرزها منتظر و نگران تعیین تکلیف خود هستند تا کدام کشور آن‌ها را به هزار شرط و شروط بپذیرد یا نپذیرد، به این نکته پی می‌بریم که این اتفاق مثل یک جعبه‌ی شانسی است. که امکان برابر به همه نمی‌دهد. که از این جعبه‌ی شانسی برای همه جایزه در نمی‌آید. خیلی‌ها هم هستند هنوز که دل‌نگران سرنوشت خود هستند پشت در سفارتخانه‌ها. خب، شاید مخاطب این یادداشت بگوید «خیلی‌ها هم به راحتی به منزل مقصود رسیده‌اند.» بسیار خب. اگر شما این‌قدر به شانس‌تان مطمئن هستید و اگر خیال‌تان تخت است که به صورت وی.آی.پی روی ‌فرش قرمز به استقبال‌تان می‌آیند که خطاب این یادداشت دیگران هستند نه شما!
دلیل پنجم شاید این باشد که این‌ها آنانی را که بیرون مرزها می‌گویند لنگش کن، یا آنانی که درون مرزها – در دو سوی جریان - از دور و پنهانی نفت بر آتش می‌ریزند که خشونت‌ها به کف خیابان کشیده شود، تماشا می‌کنند و در دل، جرات و دشمن‌طلبی آن‌ها را می‌ستایند. پس خیال می‌کنند اگر گوش به فرمان آنان باشند و اگر تندتر و جسورتر و نترس‌تر و هتاک‌تر بنویسند، آنان برای اینان دعوت‌نامه می‌فرستند که ای دریغ! آمران تندروی فقط فدایی می‌خواهند و بس. و راه اینا به ناکجاآبادی بیشتر ختم نخواهد شد.
دلیل ششم شاید این باشد که این‌ها با راه‌انداختن موج "اگه من رو گرفتند" بخواهند گستره‌ی اجتماعی و مخاطب خود – مثلا تعداد کلیک‌ها و هیت‌های سایت و وبلاگ خود را بالا ببرند – که شاید نگاه‌هایی هر چند میرا و گذرا به آنان توجه کند. که این کم‌‎ترین دلایل و بی‌ارزش‌ترین و حقیرانه‌ترین دلایل خواهد بود که اصلا جای ورود و بحث ندارد.
...
در نتیجه می‌توان گفت اینک که متفکران و نظریه‌پردازان و فعالان سیاسی و اجتماعی، جنبش مردمی و جنبش سبز را به آرامش و صبر و مسیری بی‌خشونت، تا آنجا که میسر باشد، دعوت می‌کنند بهتر نیست کاسه‌ی داغ‌تر از آش نبود و بر طبل خشونت و ستیزه‌جویی نکوبید؟ بهتر نیست فضای جامعه را به خردگرایی و مطالعه و دقت تشویق کرد تا همچون درس‌های تاریخ، باز هم در بزنگاه‌های تاریخی احساسی و عجولانه تصمیم نگیرد؟
آیا وقتی یک جامعه قهرمان است، برای معرکه‌گیری بی‌رونق کسی در میانه‌ی میدان، کسی به تماشا می‌ایستد و هورا می‌کشد؟

چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

مثل یک بچه‌ی خوش‌باور

مثل یک بچه که دعا دعا می‌کند پدرش دیگر مست نکند و وحشیانه با کمربند به جانش نیفتد، با اینکه کبودی جای سگک کمربند هنوز هم گز گز می‌کند، دعا دعا می‌کنم شهروندی باشم که بتوانم باز هم در این خیابان‌ها بی‌ترس راه بروم.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸

تیتر یک فردا با حروف سرخ چیده شود

تیتر یک
بوی نان تازه می‌داد
که قرار بود در سبد خانوار هر ایرانی قرار گیرد
و تیتر یک
از بیمه‌ی رایگان
و تحصیل رایگان
حرف می‌زد
و تیتر یک
احقاق حقوق کارگران بود
و تیتر یک
بانگ بلند آزادی بود

و روزنامه را انداخته بود زیرش
تا از سرما نمیرد،
روزنامه‌خوابی که همیشه گرسنه بود
و مریض بود
و درس نخوانده بود
و یک بار
تنها یک‌بار که به بانگ بلند فریاد زده بود؛
                                                     - آزادی،
برای همیشه از کار اخراجش کرده بودند


...
پاییز 1388
تیتر یکی برای شهدایی که در "خشونت حداقلی" عاشورا شهید شدند

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۸

سنگ‌اندازی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف؛ پایان هالیوودی
در باز شد و خانم آنجلینا جولی وارد آسانسور شد. من یک لبخند به قاعده زدم که خانم جولی بفهمد ایرانی‌ها مهمان‌نواز هستند! همین که داشت در آسانسور بسته می‎شد، یک دفعه دیدم یک پا از لای در آمد تو و جلوی بسته شدن در را گرفت. آهی کشیدم و با عصبانیت گفتم: «پات رو بردار... مگه نمی‌بینی مسافر فرنگی دارم؟»
یارو، "پا"هه، گفت: «پات رو بردار یعنی چی؟ منم! صبر کن...»
در باز شد و "پا" آمد تو. پا، پای سروش روحبخش بود. گفت: «کن یو اسپیکینگ انگلیش؟»
من گفتم: «نه.»
گفت: «پس چه طوری می‌خوای با یه هنرپیشه‌ی خارجی صحبت کنی؟» بعد رو کرد به خانم آنجلینا و گفت: «خیلی ببخشید! کن یو اسپیکینگ انگلیش؟!»
خانم آنجلینا گفت: «یس!»
سروش گفت: «پس بی‌زحمت از آسانسور پیاده شین...»


طبقه‌ی هم‌کف؛ گربه‌رقصانی در آسانسور
آخر معلوم نشد چرا سروش نگذاشت من مسافر قبلی‌ام را بالا و پایین ببرم. پکر نشسته بودم و آه از نهاد می‌کشیدم که دیدم بهمن قبادی وارد آسانسور شد. می‌خواستم دکمه‌ی حرکت را بزنم که دیدم یک دفعه دو تا پا با هم پرید توی آسانسور. دوتا پا، متصل به منصور ضابطیان بود. گفت: «داری چی کار می‌کنی؟»
گفتم: «هیچی، این داداش‌مون رو ببرم بالا و بیارم پایین و جریانش رو برای چلچراغ بنویسم.»
گفت: «مثلا درباره‌ی چی می‌نویسی؟»
گفتم: «مثلا درباره‌ی نامه و کیارستمی و اینا.»
بعد دوتا پا یک قدم آمد جلو. پاها هنوز متصل به منصور بود. بعد کله‌ش را آورد جلو و توی گوشم چیزهایی گفت. من کاملا متقاعد شدم. رو کردم به آقا بهمن و گفتم: «این آسانسور به بالارفتن هیچ کسی کمک نمی‌کنه.» بعد محترمانه به بیرون اشاره کردم.


طبقه‌ی هم‌کف؛ شهر فرشتگان
حداد عادل و علی لاریجانی سوار آسانسور شده بودند که افشین صادقی‌زاده بدو بدو آمد و گفت: «آقای آسانسورچی... آقای آسانسورچی...»
گفتم: «بله؟»
گفت: «من رو هم تا بالا می‌بری؟»
گفتم: «تو همونی که هفته‌ی پیش جای بزرگمهر گوساله کشیده بود؟»
خیلی خوشحال شد شناختمش. با خنده گفت: «آره! من بودم! من بودم!»
گفتم: «برای همین هیچ‌جا نمی‌برمت! من بچه‌م دپرس زده از وقتی اون نقاشی بی‌مزه‌ی تو رو دیده!»
افشین ناراحت شد دست عادل و لاریجانی را گرفت و آن‌ها را با خودش برد.
داد زدم: «افشششششششششین... خودت می‌ری چرا این‌ها رو با خودت می‌بری؟»
افشین سخن نگفت. سرش را انداخت پایین و رفت. رفت. رفت.


طبقه‌ی هم‌کف؛ بیل را بکش
من نمی‌دانم چرا این بچه‌های چلچراغ مثل این شخصی‌ها هی می‌آیند مسافر آدم را از ماشین پیاده می‌کنند، بعد هم هی می‌گویند چرا مطلبت را نمی‌رسانی؟ چرا نمی‌نویسی؟ چرا یک مسافر توپ سوار نمی‌کنی که بترکاند؟
این حرف‌ها را داشتم با صدای بلند با خودم می‌زدم که یک‌دفعه بزرگمهر حسین‌پور آمد تو. گفت: «آسانسورچی تویی؟»
گفتم: «منم.»
گفت: «پس چرا مطلبت رو ننوشتی؟ مجله داره می‌ره برای چاپ.»
شروع کردم به گله و شکایت. گفت: «چیزی نیست درست می‌شه.» توی همین حرف‌ها بودیم که آقا کامران دانشجو سوار آسانسور شد. گفتم: «پس دیگه این رو بنویسم؟ خیلی خوبه‌ها!»
گفت: «بزار یه زنگ بزنم.»
یک زنگ زد. بعد گفت: «الان برق‌ها می‌ره بهتره از آسانسور پیاده شید!»
آقا کامران گویا عجله داشت. پله‌ها را سه چهار تا یکی شمرد و رفت بالا. رو کردم به بزرگمهر و گفتم: «چرا این‌طوری کردی؟»
گفت: «تو بودی حال افشین رو گرفتی؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «دیگه نگیری‌ها... افشین نقاشی‌ش خوبه... یه وقت دیدی پیکاسو شد.»


طبقه‌ی هم‌کف؛ چاقوکشی در آسانسور
حیران در هستی، انگشت به دهان گرفته، ایستاده بودم و داشتم کف آسانسور را نگاه می‌کردم که یک دفعه درخشش نور سردی به چشمم آمد. سرم را که بلند کردم دیدم دوباره مسعود کیمیایی است و هفده نفر دور و برش. از آن طرف دیدم مسعود ده‌نمکی هم سوار موتور 1000 دارد نزدیک می‌شود. من داد زدم: «من هر مسافری رو یه بار بیشتر سوار این آسانسور نمی‌کنم...» که صدای تیر هوایی آمد. شلوغ پلوغی شد که بیا و ببین... جان من هم در خطر بود. داشتند همدیگر را با چاقو و زنجیر و اینا می‌زدند که سوار آسانسور شوند که یک‌دفعه مجید توکلی مثل زورو خودش را انداخت بین من و آن‌ها. بین آن‌ها و من. داد زد: «آ... سان... سور... چی...»
گفتم: «ببببببببببببببببللللله» صدام می‌پیچید خوشم می‌آمد من هم این طوری داد بزنم! وگرنه دلیل دیگری نداشت.
گفت: «من جلوی این‌ها رو می‌گیرم، تو خودت رو نجات بده...»
فردینیت نمرده است. من دکمه‌ی طبقه‌ی آخر را زدم. بعد دست‌هامان را به طرف هم دراز کردیم... مجید یک چاقو رفت توی کتفش، یک زنجیر روی جمجمه‌اش فرود آمد، یک قمه از این گوشش رفت تو، از آن یکی آمد بیرون... هنوز دست‌مان به هم نرسیده بود، داد زد: «آ... سان... سور... چی..»
من اشکم را با آستین آن یکی دستم پاک کردم و گفتم: «جونم... بگو...»
گفت: «بووووو... رووو... برو...» و بنگ صدای یک تیر آمد و خون به صورت من پاشید. در آسانسور هم تلپ بسته شد و من باز هم بدون مسافر ماندم. راستی نفهمیدم مجید مرد یا زنده ماند. البته اگر فیلم کیمیایی باشد که زنده می‌ماند تا آخر فیلم. اگر فیلم ده‌نمکی باشد وقتی تیر می‌خورد عارف می‌شود و چهره‌اش نورانی می‌شود.


طبقه‌ی هم‌کف؛ شمع و گل و پروانه
دپ زده بودم اساسی و تکیه داده بودم به دیواره‌ی آسانسور که دیدم آقا رحیم مشایی آمد داخل آسانسور. از خوشحالی گل از گلم شکفت که یک آسانسور خوب خواهم نوشت. دستم هنوز به دکمه‌های طبقات نرسیده بود که یک دفعه دیدم آقا عموزاده خلیلی با احترام وافر آمد تو. بعد یک طوری که انگار اصلا من را نمی‌شناسد گفت: «باز هم این آسانسور خراب است که! عجبا! باز هم باید پله‌ها را با پای پیاده برویم بالا...» بعد رو کرد به آقا مشایی و گفت: «شما هم معطل این آسانسورچی نشوید... پیاده بروید زودتر به کارتان می‌رسید!»
م
وقع رفتن، آقا خلیلی در گوش من گفت: «نگران نباش... من هوات رو دارم، ولی این هفته یه مسافر دیگه سوار کنی بهتره!»


طبقه‌ی هم‌کف؛ همین‌طوری
با بچه‌های چلچراغ همین‌طوری الکی نشستیم و داریم به نوبت لی‌لی بازی می‌کنیم.


طبقه‌ی هم‎کف؛ ای نامه که می‌روی به سویش
چهارزانو نشسته‌ام گوشه‌ی آسانسور و دارم نامه می‌نویسم؛
«آقا خلیلی سلام.
پیوست این نامه گزارشی است از کارشکنی‌ها و سنگ‌اندازی‌هایی که توسط افراد معلوم‌الحال و حتا خود بزرگوار شما! به وقوع پیوسته است، برای عدم دستیابی صلح‌آمیز آسانسورچی به مسافرهای سیاسی، اجتماعی، هنری. این سنگ‌اندازی‌ها نه تنها مسافران سیاسی را از آسانسور راند، حتا منجر به عدم دستیابی به شخص شخیص خانم آنجلینا جولی شد.
خلاصه‌اش این‌که با توجه به این که در هفته‌ی گذشته هر مسافری سوار آسانسور شد، به زور از آسانسور پیاده‌اش کردند، بنابراین هیچ مطلبی در کار نیست و فقط قصه‌ی پنج‌شش‌تا طبقه‌ی هم‌کف موجود می‌باشد.
در ضمن به اطلاع می‌رساند چه زوری است؟ اگر خیلی اذیت کنید آسانسور را می‌فروشم و می‌روم فرار مغزها می‌شوم.


.
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی ، شماره‌ی
369

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۸

تنها دوبار زندگی می‌کنیم

هوس کردم همه‌چی رو بدم بره و یه مینی‌بوس بخرم و بزنم به جاده
هوس کردم یه هفت‌تیر بخرم که دلم نیاد هیشکی رو باهاش بکشم
هوس کردم یه خانوم سوار کنم و
بهش بگم بیا بریم یه رستوان بشینیم گپ بزنیم
تا از شر این تنهایی لعنتی خلاص شیم

هوس کردم همه‌چی رو بدم بره و یه مینی‌بوس بخرم و بزنم به جاده
هوس کردم شهرزاد قصه
شه‌زاده‌ی کوچکی که توی اقیانوس مسکن داره
بیاد و دل من رو برداره و بزنه به دریا

هوس کردم همه‌چی رو بدم بره و یه مینی‌بوس بخرم و بزنم به جاده
فقط اگه می‌دونستم
فقط اگه می‌دونستم هنوز هم توی این خیابون‌ها
یه شه‌زاده‌ای هست که کوله‌پشتی‌ش رو توی مینی‌بوس من جا می‌ذاره

...
تنها دوبار زندگی می‌کنیم نام فیلمی از بهنام بهزادی است.

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۸

یک تراژدی یواش کوئنتین تارانتینویی که منجر به یک خون و خونریزیِ عاشقانه‌ی امیر کاستاریکایی شد

- این مطلب را خانم گیسو کمندی نوشته‌اند و چون وبلاگ یا سایت شخصی ندارند، از من خواستند آن را این‌جا منتشر کنم.
- این طنز که در مجله‌ی چلچراغ، شماره‌ی 367 چاپ شده به درخواست بنده و برای ویژه‌نامه‌ی طنز دزدیدن هواپیمای طنزنویس‌ها نوشته شده است. 

...

دقیقه‌ی 10 - وقتی جلوی هواپیما، آقای آ شمشیر سامورایی‌اش را بیرون کشید و بیخ گردن مهماندار گذاشت، کسی فکر نمی‌کرد در همان لحظه آقای ب، عدل ته هواپیما و جلوی در دستشویی، قمه‌ی دولبه‌اش را بیرون بکشد و از اعماقش داد بزند: «نفس‌کش!». وقتی آقای ب داشت قمه را دور سرش می‌چرخاند و نفس‌کش می‌خواست، خانم پ داخل دستشویی یک لحظه هول شد و دوتا سیم آبی و قرمزی را که داشت به بمب کنترل‌از راه دور دست‌ساز داخل چاهک فرنگی می‌بست، اشتباه بست. برای همین بمب دست‌ساز از حالت کنترل از راه دور خارج شد و در حالت زمان‌بندی قرار گرفت و شمارش معکوس ثانیه‌شمارش از روی 10 دقیقه آغاز شد. تیک... تیک... تیک... تیک...

دقیقه‌ی 9- کادر پرواز قاطی کرده بود. ماموران حراست ابتدا فکر کردند با یک تیم حرفه‌ای طرف هستند. اما درست یک دقیقه بعد، وقتی آقای ب با قمه‌اش دنبال آقای آ کرده بود و آقای آ با حرکات سریع سامورایی داشت روی سقف می‌دوید و به سمت دستشویی ته راهروی هواپیما می‌رفت، فهمیدند قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

دقیقه‌ی 8 – خانم پ بیرون که آمد، پای آقای آ گیر کرد به در دستشویی و از روی سقف افتاد پایین. آقای ب بی‌خودی ترسید و دوید سمت کابین خلبان. آقای آ متوجه قضیه شد و خانم پ متوجه‌ی آقای آ، و هر دو دویدند سمت آقای ب. آقای آ، ستاره‌ی اژدرش را درآورد و پرت کرد سمت آقای ب. آقای ب افتاد زمین و کف هواپیما را خون برداشت.

دقیقه‌ی 7- خانم‌های جوان داشتند جیغ می‌زدند. آقاهای جوان با موبایل از جیغ زدن خانم‌های جوان فیلم می‌گرفتند. خانم‌های مسن غش کرده بودند. آقاهای مسن هم داشتند غذایی را که لحظاتی پیش سرو کرده بودند، بدون رعایت قند و چربی‌شان تند تند می‌خوردند. یکی از آقاهای مسن به خانمش گفت: «غذاشون فکر کنم دست‌پخت مادر خلبانه! این دوتا قاشق رو هم لابد تبرک آوردند!» اما کسی جوابش را نداد. خانم مسن از ترس هواپیماربایی غش کرده بود.

دقیقه‌ی 6- آقای ب خودش را روی زمین می‌کشید و خونش فواره می‌زد بیرون. آقای آ یک جست سامورایی زد و جلوی در کابین خلبان پایین آمد. سر که برگرداند عاشق خانم پ شد.

دقیقه‌ی 5- کادر حفاظتی و باقی پرسنل وقتی دیدند اوضاع از وضیت های‌جک هم خارج شده و در واقع اوضاع سه‌تا های‌جک است، تصمیم گرفتند بروند بیرون هواپیما و منتظر شوند. وقتی مهماندارها داشتند توی آسمان و روی ابرها قدم می‌زدند، خانم ت که لباس مهماندارها را پوشیده بود با اسپری دفاع شخصی، به صورت خلبان حمله کرد و هواپیما از مسیر خارج شد.

دقیقه‌ی 4- آقای ب وقتی خودش را رساند به کابین، دید خبری از آقای آ و خانم پ نیست. بعد مهمانداری را دید که با برج مراقبت تماس گرفته بود و می‌گفت: «من خانم ت هستم. من هواپیما را ربایاندم.» آقای ب از استقلال خانم ت خوشش آمد. همان‌جا حالت ازدواج پیدا کرد و همان‌طور که در خونش شلپ شلپ جلو می‌آمد، از خانم ت خواستگاری کرد.

دقیقه‌ی 3- حالا آقاهای مسن به علت بالارفتن کلسترول و چیزهای دیگرشان از حال رفته بودند و سرشان را گذاشته بودند روی شانه‌ی خانم‌های مسن‌شان. خانم‌های جوان اما دیگر جیغ نمی‌زدند. بلوتوث موبایل‌شان را روشن کرده بودند و فیلم‌هایی را که آقاهای جوان ازشان گرفته بودند دست به دست می‌کردند.

دقیقه‌ی 2- وقتی خانم پ یادش افتاد که سیم‌های آبی و قرمز را اشتباه بسته و ممکن است هواپیما منفجر شود با آقای آ در سه هزارپایی زمین بودند. آن‌ها داشتند با سرعت زیادی به سمت آینده‌شان پیش می‌رفتند. درست در همان لحظه آقای ب و خانم ت رفتند روی صندلی نشتند و کمربندشان را هم بستند. انگار نه انگار که برای هواپیماربایی آمده بودند. همه‌چیز یادشان رفته بود و آقای ب دکمه‌ی احضار مهماندار را فشار داد تا سفارش اولین کیک و قهوه‌ی آشنایی‌شان را بدهد. آقای ب که نصف بدنش به رگی بند بود، روده‌ی کوچک و بزرگ و معده‌اش را ریخت داخل پاکت مخصوص تهوع که زیر صندلی‌اش قرار داشت. خانم ت هم در کیفش داشت برای زخم جزیی آقای ب دنبال چسب زخم می‌گشت.

دقیقه‌ی 1- آقای ث که دویست و سی و هفت کیلو وزن داشت، و یک اسلحه‌ی کلاشینکف را زیر پوستش پنهان کرده بود وقتی دید دست زیاد شده است و چهار نفر دیگر دارند هواپیما را می‌ربایند، دچار شکست روحی و دلهره‌ی عصبی شد و بلند شد و داخل دستشویی ته راهرو رفت. اما به خاطر وزن زیادش کف دستشویی درآمد و بمب دست‌ساز خانم پ از سوراخ چاهک فرنگی سر خورد و به بیرون هواپیما پرت شد. مهماندارها که بمب را دیدند، به دو به هواپیما برگشتند و دیدند اثر اسپری دفاع شخصی هم از بین رفته و خلبان هواپیما را کنترل می‌کند.

دقیقه‌ی صفر- بمب جایی بین زمین و آسمان منفجر شد.

یک لحظه بعد – درست در لحظه‌ای که بمب منفجر شد آقای آ و خانم پ به زمین خورند. اما چون با سرعت زیادی به زمین خوردند با سرعت زیادی به آسمان رفتند و عدل از سوراخی که ته هواپیما ایجاد شده بود وارد هواپیما شدند و رفتند روی صندلی‌هاشان نشستند. این درست همان لحظه‌ای بود که آقای ث تصمیم گرفت دیگر هواپیما را برباید.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

مسعود دهنمکی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و مسعود دهنمکی سوار بر یک موتور 1000 وارد آسانسور شد. یک دکمه‌ای ماسماسکی چیزی هم روی دسته‌ی موتورش بود که هر چند لحظه یک‌بار آن را فشار می‌داد. وقتی آن ماسماسک را فشار می‌داد صدای تتتق تتق تق تق آسانسور را برمی‌داشت. هر بار که صدا می‌آمد من پاهام سست می‌شد و ناخودآگاه دستم را می‌گذاشتم روی قلبم و توی دلم می‌گفتم «توپ تانک تتق تتق، دیگر اثر ندارد!».
دهنمکی گفت: «حرکت کن... واینسا... تحصن‌محصن نداریم... »
من گفتم: «ولی من که تحصن نکردم.»
گفت: «مدنی‌بازی درنیار بچه‌سوسول... می‌گم راه بیفت و حرکت کن... برین خونه‌هاتون...»
من گفتم: «ولی این شغل منه...» بعد گفتم: «آخ...» بعد گفتم: «چشمم سوخت...» بعد به سرفه افتادم و گفتم: «کاغذ آتیش بزنین... اشکام داره درمیاد...»
خلاصه این‌طوری شد که مسلمت‌آمیز و به دور از هر گونه تنش، راه افتادم.

طبقه‌ی اول
یک وسیله‌ی تزیینی دست دهنمکی بود که حالت جسم سخت را داشت. در فیزیک دبیرستان هم اشاره شده که جسم سخت جسمی است که بر خلاف جسم نرم اگر با آن برخورد کنی، ممکن است دردت بیاید و بگویی «آخ!»
دهنمکی وسیله‌ی تزیینی را بالای سرش چرخاند. من ترس برم داشت، هر چه این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کردم دیدم کسی نیست که بگوید «نترسین... نترسین... ما همه با هم هستیم.»
دهنمکی وسیله‌ی تزیینی را چرخاند و چرخاند و دوتا نفس‌کش گفت.

طبقه‌ی دوم
آسانسور که رسید طبقه‌ی دوم، دهنمکی دستش خالی بود. یک نگاه کرد به من. من یک نگاه کردم به او. او یک لبخند زد. من آب دهانم را قورت دادم. من کلا فوبیای فضای بسته‌ی یک متر در یک متر بدون پنجره و بدون ملاقاتی دارم.
در همین‌وانفسا دیدم دست برد در جیبش و دنبال چیزی گشت. بعد آرام آرام، دستش را از جیبش درآورد. اول خواستم جیغ بزنم، ولی بعد وقتی دیدم توی دستش یک قلم است، خیلی جا خوردم.
دهنمکی گفت: «این قلم ابزار جنگیدن است. یک زمان فقط جسم سخت لازم بود، ولی الان درست است که قلم بیرونش سخت است، اما درونش نرم است. الان باید دیالوگ کرد. الان تریپ‌گفت‌وگو مده...»
خلاصه تا به طبقه‌ی سوم برسیم شروع کرد به روزنامه‌نگاری و سرمقاله نوشتن.

طبقه‌ی سوم
در فاصله‌ی سرمقاله‌نویسی دهنمکی، تا ما به طبقه‌ی چهارم برسیم، توی کوچه و خیابان موتورسوارها در صفوف به هم پیوسته و منظم هی رفتند و هی آمدند. هی رفتند و هی آمدند. یک سری جوان هم برای سلامت بیشتر در کوچه‌ها می‌دویدند. هی می‌دویدند این‌طرف هی می‌دویدند آن‌طرف.

طبقه‌ی چهارم
آسانسور که رسید به طبقه‌ی چهارم برادرمون مسعود دهنمکی، یک دوربین هندی‌کم گرفت دستش. اول فکر کردم می‌خواهد از دانشجویان فیلم بگیرد. بعد دیدم نه بابا! کمر همت به کار فرهنگی بست و دو تا حلقه فیلم مستند پر کرد.

طبقه‌ی پنجم
نشانگر آسانسور که عدد پنج را نشان داد، دیدم برادرمون مسعود، دارد پول‌هاش را می‌شمارد.
گفتم: «آسانسور مجانی‌یه.»
گفت: «به تو نمی‌خوام پول بدم که... می‌خوام با ممدرضا شریفی‌نیا فیلم بسازم.»
گفتم: «شرط می‌بندم هیشکی نیاد تو فیلمت بازی کنه.»
گفت: «مگه نمی‌بینی دارم پول می‌شمارم؟!»

طبقه‌ی ششم
شرط را باختم. همه آمدند و در فیلمش بازی کردند. بعد گفتم: «شرط می‌بندم کسی نیاد فیلمت رو تماشا کنه...»

طبقه‌ی هفتم
آسانسور به خاطر ازدحام جوانان نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. من اول فکر کردم این همه جوان و دانشجو دارند هجوم می‌آورند که... بعد دیدم نه بابا، این همه جوان و دانشجو، دارند هجوم می‌آورند که از برادرمون مسعود امضا بگیرند.
جوان‌ها داد می‌زدند: «دیدیدریم دیدیدریم اخراجی‌های 1و 2و 3 !... دیدیدریم دیددیدریم دهنمکی!»
بعد یک سری داد می‌زدند: «مسعود دهنمکی...» و دیگران جواب می‌دادند: «جومونگ فیلم فارسی!»
برادرمون مسعود رو کرد به من و یک چشمک زد و گفت: «دیدی باز شرط رو باختی.»
گفتم: «برادرمون مسعود! تو عاقبت‌به‌خیر می‌شی مرد... تو راهش رو بلدی مرد... تا حالا ندیده بودم هیشکی این‌طوری متحول بشه مرد... ملت هم که فراموشی دارند، تو خیالت راحت باشه مرد... »

طبقه‌ی هشتم
برادرمون مسعود دهنمکی رفت. جوان‌ها هم، جومونگ‌گویان، دنبالش راه افتادند تا ازش امضا بگیرند. آدم دچار افسردگی موضعی می‌شود، دلش می‌خواهد آسانسورش را بفروشد و دیگر کار فرهنگی‌ای که با موتور 1000 ارتباط مستقیم داشته باشد، نکند.

...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی ، شماره‌ی 368

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

عذرخواهی

مخاطب عزیز این رسانه‌ی کوچک

بخش نظرات این وبلاگ که تا پیش از این از امکانات سایت haloscan استفاده می‌کرد، با مشکل سرویس‌دهی آن سایت روبه‌رو شده و در حال حاضر تمام نظرات در آن سایت ضبط شده است و تقاضای حق اشتراک سالانه دارد. خب، طبیعی‌ست که به خاطر مشکلات تحریم و غیره، ما امکان پرداخت بانکی به اجنبی‌ها را نداریم. پس قضیه‌ی اشتراک با آن سایت منتفی می‌شود.
با عذرخواهی از شما، که وقت و کلمه‌ی خود را صرف نوشتن در این وبلاگ کرده‌اید، و همیشه با نظرهای خود، مشوق و منتقد صاحب این قلم بوده‌اید، از شما درخواست می‌کنم فعلا نظری پای مطالب نگذارید تا من از شر پیش‌آمده خلاص شوم و سیستم جدیدی برای نظرات تدارک ببینم.
همچنین اگر دوستی برای حل این مشکل راه‌حلی دارد، یا راهنمایی و پیشنهادی دارد، ممنون می‌شوم، از طریق alami.pouria@gmail.com من را در جریان بگذارد.

ارادتمند شما
پوریا عالمی