پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 26

کارگر فصلی هستیم توی عشق
تابستان میوه باغ تو را می‌چینیم و بار وانت می‌کنیم
و پاییز که می‌رسد دست خالی به خانه برمی‌گردیم
بین باغبان و کلاغ‌ها
سر سردرختی و خنده تو دعواست
ما با کسی دعوا نداریم
زیر آواز می‌زنیم
غزل پرشور می‌خوانیم
با این‌که دوبیتی پرسوز نوشته می‌شویم
با کسی دعوا نداریم
تو را فصل به فصل دوست داریم
و بار وانت می‌کنیم

+ شبانه بی شاملو

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۲

لب مطلب


باباطاهر عریان چندقرن بعدتر آمده اصفهان، دیگر حوصله وزن و قافیه هم ندارد. دست کرده جیبش قلم را درآورده کل حرف و لب مطلب را با حوصله روی ستون میدان جلفا می‌نویسد.
: سلام باباطاهر عریان. من عموپوریا پوشیده هستم.
- خب باش.
و رفت توی کافه، کاسه‌اش را داد دست کافه‌چی و یک پیاله چای تلخ گرفت و آمد توی میدان. چای را فوت کرد. طوری به درخت‌ها و آدم‌ها و آجرها چشم دوخت که انگار آخرین باری است که چشمش به درخت و آدم و آجر می‌افتد.


دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۲

صلات ظهر در کلیسای وانک

کلیسای وانک، صلات ظهر. عکس: پوریا عالمی

نمای پنجره پشتی؛ کلیسای وانک، صلات ظهر. دوشنبه 11 آذرالاول سنه 1392


این‌که چندبار دنبال خانه توی جلفا گشتم خدا می‌داند. سال‌هاست خیال می‌کنم شکل بهتری از زندگی توی جلفا جریان دارد که هر بار پام بهش باز می‌شود زندگی خودم شکلش را از دست می‌دهد. توی جلفا لبخند هست، زیبایی هست. دخترها زیباتر هستند. دخترتر هستند. انگار پای‌شان را که می‌گذارند روی سنگفرش خیابان، وارد سرزمینی جادویی می‌شوند. جادو می‌شوند. پسرها مرتب و خوش برخورد و خوش‌مشرب جلوی کافه‌ها می‌ایستند و گپ می‌زنند و می‌خندند. جلفا آهن‌ربای اصفهان است. عصر از سراسر اصفهان با همه نوع تیپ و مشربی توش پیدا می‌شود. نصف بیشترشان می‌آیند برای تماشا. جاذبه گردشگری است خب. هم خودش هم اتمسفری که دارد. بوی قهوه، بوی عطر، بوی زندگی. رنگ زرد و قرمز کوچه، روی باز آدم‌ها، واقعا هم تماشا دارد. من خودم از کجا کوبانده‌ام آمده‌ام برای تماشا؟ موضوع پایین‌شهری و بالاشهری نیست، موضوع بالا پایین زندگی است. اقلیت دینی کنار هم اکثریت حیات‌بخشی را ساخته‌اند. توی تهران هم همین‌طور است. منطقه ارمنی‌نشین‌ها دلت را از داشتن همسایه خون‌گرم همیشه دم‌دست گرم می‌کند، محله یهودی‌نشین دلت را قرص می‌کند که در بی‌آزارترین و آرامترین محله تهرانی.
الان در جلفام. اصفهان همه چیزش خوب است جز راننده‌های تاکسی‌ش. نود و نه درصدشان قصد دارند تمام آنچه را که یک عمر نتوانسته‌اند به دست بیاورند از تو بگیرند. به رانندهه گفتم: آقا هر چی پول توی جیبم هست بدهم برای این یک کورس راه راضی می‌شوی؟
گفت: پولت را به رخ می‌کشی، بچه‌تهرون؟
گفتم: نه والا. همچین با آدم برای کرایه تاکسی تا می‌کنید که آدم استرس می‌گیرد. خب الان این مسیر واقعا کرابه‌اش سیصد تومن بیشتر است؟ نیست دیگر. چرا دوقدم راه را می‌گویی چهار تومن؟ کرایه تاکسی‌ش سیصد تومن است. از اینجا تا دم زاینده‌رود.
پیاده شدم. پیاده رفتم. اتوبوس  سوار شدم. راحت. ایستادم توی صف، تاکسی سوار شدم، انگار اصفهانی‌ام. باید اسم قدیم محله‌ها و خیابان‌ها را حفظ کنم، همین که بگویی "انقلاب" یعنی غریبه‌ای.
در یادداشت‌های بعدی، اسم قدیمی محله‌ها و راهکارهای فرار از پیاده شدن کرایه تاکسی زیاد را می‌نویسم.


+ مسافر غیر کوچولو

مسافر غیر کوچولو - 1

از تهران می‌روم. همیشه دلم می‌خواسته از تهران بروم. اما دوستش دارم. نمی‌شود. نمی‌توانم. بارها توی شهرهای شمال، کیش، اصفهان و روستاهای دور و بر تهران دنبال خانه گشته‌ام. خانه هم پیدا کرده‌ام. اما آمده‌ام تهران که جمع کنم و بروم و... که هرگز از جام جُنب نخورده‌ام. در ضمن جُنب درست است نه جُم. ما جنب می‌خوریم و می‌جنبیم، جم نمی‌خوریم. عدل هم درست است نه اد. این دوتا را می‌خواستم بگویم وقت نمی‌شد، گفتم لابه‌لای این حرف‌ها بگویم. عدل حالا که دارم از تهران می‌کنم باید بگویم. حالا که نمی‌شود از این شهر و این درهم‌تنیدگی زندگی‌ها و کارها کند، باید متارکه کرد. مادربزرگم هم می‌گفت دوری و سفر دل مرد و زن را برای هم تنگ می‌کند، دوباره عاشق‌شان می‌کند. باید بروم. دوری کنم. تا دلم را به دست آورد. تا مهربانی کند، ناز کند، چراغ‌های خیابان‌هاش را برام روشن کند، سر و روی کوچه‌هاش را برام آب و جارو کند. باید دوری کنم و دوستی.
اگر بشود هر ماه هفت هشت روز در جای دیگری خواهم بود، یعنی می‌شود؟ یعنی پای رفتن و دل برگشتن خواهم داشت؟ باید بشود. باید بروم. هر جایی غیر از تهران. یا باید رفت پیش دکتر و قرص ضد افسردگی خورد یا باید رفت سفر و غذاهای رنگی خورد. باید کاری کرد که تصویر هر روزه عوض شود. باید آلودگی هوا و بی‌حوصلگی و عزم راسخ برای نوشتن کار نیمه‌:کاره را بهانه کرد؟ هم بله. هم نه. شاید عوض کردن آب و هوا کله را برای نوشتن و کار کردن راه بیندازد. اما رفتن که بهانه نمی‌خواهد. باید بلند شوم و بروم.
الان شارژر لپ‌تاپ را برداشتم و سیمش را پیچیدم دورش، حالا می‌گذارمش توی زیپ کناری. حالا باید یک جمله دیگر بنویسم و لپ‌تاپ را خاموش کنم و درش را ببندم و بروم دم در، به راننده بگویم: «تهران را به شما می‌سپارم تا برگردم.»
امشب چشم‌هام را روی تهران می‌بندم و فردا به اصفهان باز می‌کنم. به جلفا. به خوش‌ترین جا برای زندگی، حتا اگر این زندگی هفت‌روزه باشد. 

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود...

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود. مردم برای زیارت اهل قبور می‌آیند به صفحه‌ی آن مرحوم سر می‌زنند. فیس‌بوک علاوه بر گزینه لایک، پس از فوت فرد گزینه‌های انگشت اشاره به معنای ضربه زدن روی سنگ قبر و گزینه فاتحه را اضافه خواهد کرد.
آدم‌ها می‌روند و دیوار و صفحه‌شان می‌ماند. کم کم کسی سر نمی‌زند به‌شان. سالی یک‌بار برای سالروز مرگ و یک‌بار برای تولدش می‌آیند.
پس از مرگ، به جای پوک کردن، گزینه شمع اضافه خواهد شد و می‌توان برای آن مرحوم شمع روشن کرد.
صندوق پستی مرحوم پر از نامه‌هایی خواهد شد که هنگام حیاتش دیگران از گفتن چنان‌حرف‌هایی به او ابا داشته‌اند.
دیگر آن مرحوم به خواب ما نمی‌آید، اگر حرف، عکس یا چیزی داشته باشد ما را پس از مرگش تگ خواهد کرد.
و آن روز فرا خواهد رسید.

- پیش‌بینی‌های نوسترادومین (نوستراداموس سابق)

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 27

کاملا معمولی هستم
آتشفشانی هستم که در آتش‌نشانی بهش کار نمی‌دهند
جامعه طردش کرده به کوه‌ها زده منزوی شده است


دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 25

وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی خاطر یکی را می‌خواهد
می‌گوید خاطرم نیست
وقتی دستش تو را کم می‌آورد
می‌گوید نمی‌توانم حتا کمکی به خودم کنم. دستم خالی است
وقتی می‌خواهد بگوید لعنتی. عوضی. عوضی
می‌گوید باید خاک گلدان‌ها را عوض کنم
توی عکس به هوا می‌پرد که صورتش تار شود و معلوم نشود که گریسته است تا بعد بگوید عکس را بی‌هوا گرفته‌اند
نرسیده به فرودگاه دلقک تمام‌عیاری است که یک ماشین را می‌خنداند
در راه برگشت سوار نعش‌کش است
شیشه را پایین می‌کشد که خاک مرده از ماشین بپرد
تا سرش باد بخورد
و باد، این دروغگوی لعنتی، هیچ کس را با خود نبرد
همه را همین فرودگاه بلعیده است
باید این موضوع را به ناشر کتاب‌های فروغ بگویم
همین مرد ساده‌لوح
وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی خاطر یکی را می‌خواهد
می‌گوید خاطرم نیست
وقتی می‌خواهد بمانی خودش می‌رود
وقتی می‌خواهد برود باز می‌گردد
وقتی می‌خواهد برسی تو را می‌رساند
وقتی می‌خواهد برسد حرکت نمی‌کند که جا بماند
وقتی می‌خواهد بمیرد زندگی می‌کند
وقتی می‌خندد غمگین است
وقتی حرف دارد
می‌گوید چه خبر
نه. خبری نیست
بیا همین را تیتر یک کنیم
مردی که جای کلمه‌ها را عوض می‌کند تا تو را با دنیا عوض نکرده باشد
مردی که از خیر اصول خبرنویسی می‌گذرد
و خبری را که باید در صفحه حوادث منتشر کند
پله پله زیر هم می‌نویسد
تا تو را سرگرم کند و بعد
این هم سوتیتر
با نتیجه‌گیری سیاسی که همه چیز زیر سر دولت است
خواننده را فریب می‌دهد
که با یادداشتی تحلیلی روبه‌روست
که نفهمند نویسنده تحلیل رفته است

حرفش را در دهان پیرمردی سالخورده در آسایشگاه می‌گذارد که در گزارشی برای صفحه اجتماعی می‌گوید دلش به قرص‌های آرام‌بخش قرص است

نه. این‌ها همه دست انداختن تو نیست
مردی که دستش به جایی بند نیست
فقط با کلمات بازی می‌کند
و جای کلمه‌ها را عوض می‌کند
که ایهام این حرف‌ها
تیتر یک بی‌بی‌سی را تحت الشعاع قرار دهد
و تحلیل‌گران خیال کنند با متنی پیچیده رو به رو هستند
و ماست‌ها را کیسه  کنند
این هم تیتر صفحه اقتصادی
و با چاپ عکسی از کیسه‌خواب دونفره‌ای که شبیه سرطان پستان خالی‌اش کرده‌اند
جای خالی تو را به مردم نشان دهد
که مردم بترسند اگر مهاجرت کنند
بعد از این‌که مطمئن شوند آن‌ها کمربندها را بسته‌اند
کسانی را که برای بدرقه به فرودگاه می‌آیند
به دیوانه‌خانه می‌برند
و این شایعه نیست
وگرنه در ستون شنیده‌ها و اخبار غیر موثق منتشر می‌شد
مثلا یکی‌ش همان مردی که اول گزارش گفتیم
وقتی دلش گیر کرده
می‌گوید دلش گرفته
وقتی می‌خواهد بگوید لعنتی. عوضی. عوضی
می‌گوید باید خاک گلدان‌ها را عوض کنم
وقتی می‌خواهد بگوید تو با هواپیما پریده‌ای
می‌گوید زیاده‌روی کرده‌ام باید شیشه را پایین بکشم باد به سرم بخورد بلکه بپری
و این اشتباه لفظی نیست
چون مقصود نویسنده نامشخص است
و دانستیم که وقتی می‌خواهد حرفی را بزند نمی‌زند

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

روایت خنده‌داری از خاورمیانه

مرگم از راه رسیده
مدت‌هاست
سایه به سایه دنبالشم
شانه خالی می‌کند
راه کج می‌کند
خودش را به کوچه علی‌چپ می‌زند
می‌چرخد در خیابان‌ها
می‌لغزد انگار مست است
هی مرگ چرا دست نمی‌جنبانی؟
می‌خندد می‌خندد
نه خنده‌ای وهم‌انگیز
خنده‌ای خنده‌دار
که من را به گریه می‌اندازد
هی، لعنتی چرا دست نمی‌جنبانی؟
مرگ می‌خندد
از زمین تکه روزنامه‌ای برمی‌دارد
می‌خندد
روزنامه را نگاه می‌کنم
می‌خندد
کثافت، لعنتی، چرا دست نمی‌جنبانی؟
می‌خندد...
من کارم را فراموش کرده‌ام
می‌خندد
دستم می‌لرزد
می‌خندد از خنده تا می‌شود می‌خندد
کاری از من در خاورمیانه برنمی‌آید
شما که به مرگ طبیعی نمی‌میرید
می‌خندد
بنشین، تا هزار بشمار، بگذار بمبی می‌خندد جایی منفجر شود می‌خندد تا به هوا می‌خندد بروی
این‌قدر می‌خندد که بمبی منفجر می‌شود
نمردی؟
می‌خندد
می‌میری
می‌خندد
کسی به سویم می‌آید آغوشش را باز می‌کند می‌خندم بغلم می‌گیرد می‌خندم در چشم‌هام زل می‌زند می‌خندم ضامن را می‌کشد می‌انتحاردم، خنده ندارد اما نمی‌دانم چرا می‌خندم

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۲

مساله در




دیروز یک نفر تعریف کرد وقتی مهمان خارجی‌شان می‌خواسته از ایران برود و برگردد به کشور خودش، آخرین حرفش توی فرودگاه این بوده: «فرهنگ شما ایرانیان بود بسیار نایس. اما من نفهمید، ایرانی‌ها چرا ترسید از در؟»

مساله این است. واقعا چرا ما از در می‌ترسیم؟

مرحله اول: پا
توجه کرده‌اید به در که می‌رسیم پا سست می‌کنیم و این پا آن پا می‌کنیم که همراه‌مان پا پیش بگذارد و زودتر برسد به در و از در رد بشود. اگر او هم پا سست کند داستان شروع می‌شود. یعنی می‌رویم توی مرحله بفرما.

مرحله دوم: بفرما
وقتی دو ایرانی با هم به در می‌رسند حالات زیر پیش می‌آید:
: بفرما ممد جون.
- نه به جون شما. مگه می‌ذارم؟ اول شما. بزرگتری گفتند کوچکتری گفتند. برو برو... تعارف نکن جون ممد، داش رضا.

مرحله سوم: این تن بمیره
- ممد جون این تن بمیره اول شما بفرما تو. (و همزمان شروع می‌کند به هول دادن ممد جون)
در حالی که چهارچوب در را گرفته و جلوی هول دادن و فشار داش رضا مقاومت می‌کند تا از جا کنده نشود: ممد جون، مگه از رو نعش تو رد شم که اول من برم.

مرحله چهارم: راستی
داش رضا: اصلا ممد جون، همه این حرفا درست، ولی شما دست راستی. باید اول بری.
و با این جمله کل معادله را تغییر می‌دهد. حالا ممد جون تلاش می‌کند تا از سمت چپ داش رضا خارج شود و بیاید این‌طرف.

مرحله پنجم: چپی
ممد جون: ببین داش رضا، من اصلا دست چپ و راستم رو نمی‌شناسم. بیا برو تو.
داش رضا: شما با این همه سابقه سیاسی چطور چپ و راست رو از هم تشخیص نمی‌دهی؟
ممد جون: برای ماها، فرق سیاست با در این است که وقتی به در می‌رسیم تلاش می‌کنیم همه زودتر از ما بروند تو، اما توی سیاست، قلم پای طرف را خُرد می‌کنیم اگر بخواهد ما را دور بزند.

مرحله ششم: بزرگی
ممد جون: آقا بزرگتری گفتند کوچکتری گفتند.
داش رضا: یعنی من بزرگترم اول از در رد بشوم تو مطمئن شوی توش گیر نمی‌کنم؟

مرحله هفتم: پیگیری
ممد جون: شما خودت با زبان خوش کوتاه نمی‌آی انگار. من مجبورم (تلفن را از جیبش در می‌آورد) زنگ بزنم 110 بیاید.

مرحله هشتم: بازی پیچیده می‌شود
در این لحظه دونفر از دوستان از راه می‌رسند و بازی را پیچیده می‌کنند. ممکن است دوساعت طول بکشد که مردم از در رد شوند.

دربازی
دربازی یا در گروهی یا Door Group از بازی‌های قدیمی ایرانیان است. در این بازی بر خلاف زندگی واقعی که همه سعی می‌کنند هم را دور بزنند، افراد دور هم می‌چرخند تا آن یکی از در رد شود. اولین نفری که از در برود تو، بازنده محسوب می‌شود و تا آخر روز با سرشکستگی زندگی خواهد کرد.

صدای در
در همه جای دنیا در صدایی شبیه این دارد: قییییژژژژژژژ.
در ایران صدای در این است: بووووووووووو. و بعد دهانش را باز می‌کند و آدم را می‌خورد.

جنایت دری
دو نفر که از بچگی با هم دوست بودند سر مساله رد شدن از در با هم دعواشان شد و یکی آن یکی را کشت.

راهکار دری
شورای شهر تصویب کرد برای حل مساله در، شهرداری حق ندارد به ساختمان‌هایی که در دارند پایان کار بدهد.

درگیری
آیا این گیری که ما با در داریم نشانه‌ای از این است که ما درگیریم؟

خوددرگیری
: پس مهربان کو؟
- هیچی دوساعته ایستاده جلوی در. معلوم نیست به خودش یا کودک درونش یا ... تعارف می‌زند که اول آن‌ها بیایند تو. فکر کنم خوددرگیری پیدا کرده.

در تاخیری
آیا در وسیله‌ای تاخیری محسوب می‌شود و نمی‌گذارد ما به کارهای‌مان زود برسیم؟

در تاریخی
آیا اگر این‌قدر جلوی در معطل نمی‌شدیم همه چیز حل بود؟ آیا باعث عقب‌ماندگی تاریخی‌مان در بوده است؟

سیاست دری

البته بهترین راهکار برای مساله در را سیاستمداران پیدا کرده‌اند. آن‌ها چون نمی‌ترسند به راحتی دودر می‌کنند در نتیجه مثل مردم عادی از در نمی‌ترسند.

روزنامه شرق
منبع عکس: اینجا

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۲

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

دارم بلند فکر می‌کنم – 8

دهه شصت در خانه را باز می‌کردم بچه‌ها را ببینم.
دهه هفتاد پنجره را باز می‌کردم همسایه‌ها را ببینم.
دهه هشتاد موبایل را باز می‌کردم همکاران را ببینم.
دهه نود فیس‌بوک را باز می‌کنم شما را ببینم.
دهه بعدی فکر کنم این‌قدر باز شده باشیم که... که هیچی دیگر، کاری‌ش نشود کرد.

 + دارم بلند فکر می‌کنم 

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصلاح عامیانه - 25

خوابم نمی‌آید
خوابم نمی‌برد
اعتصاب کرده و من روی تخت سرگردان مانده‌ام

یک‌بار خواب به خواب می‌روم
و در خواب تمام مردم جهان می‌چرخم
پشت پلک آدم‌ها را می‌بوسم
و پیامبر خواب‌ها و رویاها خواهم شد
پیامبری با کتابی که فرامینش را پشت پلک‌ها نوشته است

یک‌بار خواب به خواب می‌روم
تا به خواب تو برسم
تا ببینم که چه خوابی برایم دیده‌ای

خودت را به خواب نزن
پلکت می‌پرد
کفش‌هایت هی جفت می‌شود
خواب دیده‌ای که کسی می‌آید
باید پشت پلکت را ببوسم

باید از تخت پیاده شوم

این اتاق خواب، ایستگاه متروکه‌ای است
و هیچ مسافری در آن به جایی نمی‌رسد

باید از تخت پیاده شوم
به کاناپه هجرت کنم
و تخت بخوابم


شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۲

ماجرای قدیمی گنجشک که آمد آب بخوره افتاد تو حوضک


خب بچه‌های عزیز، قبل‌تر ماجرای قدیمی «شنل‌قرمزی و آقاگرگه»، ماجرای قدیمی «مادر شنگول و منگول و باباشان که حقش خورده شد» و ماجرای قدیمی «خر و پدر و پسر» را برایتان تعریف کردم. امروز ماجرای قدیمی لی‌لی‌حوضک را بخوانید:

ماجرا چی بود؟
ماجرا از این قرار بود که لی‌لی لی‌لی‌حوضک گنجشک آمد آب بخوره، فهمید براش پاپوش درست کردند، برای همین مدتی ازش خبری نشد و همه نگران شدند. وقتی خانواده گنجشک پرس‌وجو کردند متوجه شدند گنجشک که لی‌لی لی‌لی‌حوضک رفته بود آب بخوره، تحت‌الحفظ افتاده است تو حوضک.
اولی گفت: من می‌روم درش می‌آورم.
منتها خودش به دلیل چت‌کردن با گنجشک افتاد تو حوضک تا تکلیفش مشخص شود.
دومی گفت: من می‌روم سند می‌گذارم و درش می‌آورم.
منتها چون سند نداشت حرفش هم سندیت نداشت برای همین او هم افتاد توی حوضک.
سومی گفت: من آشنا دارم و درش می‌آورم.
منتها وقتی زنگ زد به آشنایش متوجه شد آشنایش هم افتاده توی حوضک.
چهارمی گفت: من چطوری درش بیارم؟ هووووم... چطوره صفحه توی فیس‌بوک درست کنم؟
منتها لایک‌خورش بالا نبود. آخر کی می‌آید صفحه یک گنجشک ناشناس را که آمده لی‌لی لی‌لی‌حوضک آب بخورد و افتاده تو حوضک را لایک کند؟
پنجمی گفت: کی مونده و کی مونده؟ من‌من کله‌گنده.
منتها دید دوره کله‌گنده‌ها گذشته و کله‌گنده‌ها افتادند تو حوضک. بعد موج عجیبی درست شد که کله‌گنده هم مگر می‌افتد تو حوضک؟ برای همین شد تیتر اول اخبار.
اینطوری شد که گنجشک بیچاره که رفته بود لی‌لی لی‌لی‌حوضک آب بخورد افتاده بود تو حوضک در بایکوت خبری ماند و پرهاش سفید شد و تبدیل شد به کبوتر و یک‌روز پر کشید و رفت. پایان.

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 24

کاری از دست باغچه هم برنمی‌آید
این بنا قدیمی است
و هر بار که تو در را محکم ببندی
چیزی از زهوار درها
چیزی از گچ روی دیوار
چیزی درون من
چیزی درون خانه
فرو می‌ریزد

سر فرو برده‌ام در لاک خودم
شبیه لاک‌پشت پیر توی باغچه

هر دو منتظریم زمستان از راه برسد
به خوابی طولانی فرو برویم و به مرگ طبیعی زندگی کنیم

این خوابی است که تو برای من و لاک‌پشت دیده‌ای

سرم را به لاک لاک‌پشت فرو می‌برم
لاک‌پشت پیر سر از کارم درنمی‌آورد
خودش را به خواب زمستانی می‌زند

هر بار چیزی فرو می‌ریزد تو می‌گویی چیزی نیست
مشکل ما همین است که تو به تاریخ می‌خندی
وگرنه این‌که خنده ندارد وقتی می‌گویم
اتحاد جماهیر شوروی هم در صبحی پاییزی با کوبیدن محکم دری
به سمت فروپاشی لغزید
و تو می‌گویی این‌که چیزی نیست
می‌خندی و
در را محکم می‌بندی
و نمی‌بینی که چیزی در خانه چیزی در من که خرابی از حد
که من از درون فروپاشیده‌ام


سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 23

این چشم‌ها چشم از تو برنمی‌دارند
چشم در برابر چشم
این فرمانی قدیمی است

این دست‌ها
کتاب‌های قدیمی را خدا می‌داند چندهزاربار ورق زده‌اند
که فرمانی دیگر بیابند، فرمانی قدیمی‌تر که فراموش شده است
فرمان یازدهم؛ دست در برابر دست، در دست هم،
دستم را بگیر
این فرمانی آسمانی است
تا خدا به خودش دست‌مریزاد بگوید

باید جایی از قلم افتاده باشد، فرمانی دیگر
فرمانی‌ که انسانی‌تر است

فرمانی که فراموشی‌ش سبب شده ما همدیگر را فراموش کنیم
این سیب
میوه درخت دانایی نیست
دانایی من به قیمت فراموش کردن توست
دست نگه دار
نگذار تاریخ تکرار شود

این لب‌ها
مدام زیر لب دعا می‌کنند
فرمان آخر را چه کسی پاک کرده است؟

فرمانی که دستور می‌دهد لب در برابر لب

دست‌هایی در کار است
که امروز
لب بر لب
لبالب از نافرمانی است

بیا، فرمانی قدیمی را در گوشت می‌خواهم زمزمه کنم
گوشت را نزدیک بیار
ببین
این دم اهورایی نیست
اما از رازی باخبر است
و بلد است تو را دوباره زنده کند

مرا ببوس
به تو فرمان می‌دهم



یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و سهراب سپهری

پدرم وقتی مرد
شاعرها
همه پاسبان شده بودند و البته دلایل فلسفی خاصی هم داشتند :|

از: ما


پدرم وقتی مرد
پاسبان‌ها همه شاعر بودند

از: سهراب سپهری


 + ادبیات تطبیقی

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۲

آزمایشگاه دو با یک

حتما اگر آزمایشگاه می‌زدم اسمش را می‌گذاشتم دو با یک.

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 22

من کاملا طبیعی به نظر می‌رسم
مثل این گل‌های لب این پنجره
مثل این میوه‌های روی این میز
مثل این لبخند روی لب این گارسن
مثل وقتی این ماءالشعیر بی‌الکل توی این لیوان کف می‌کند
مثل این دوستت دارم که مثل این گل‌ها این میوه‌ها نمی‌پلاسد
و از دهانی به گوشی دیگر، از گوشی که در است به گوشی که دروازه است به دهانی دیگر منتقل می‌شود
مثل این شعر که بوی پلاستیک می‌دهد


ما همه طبیعی به نظر می‌رسیم

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۲

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 23

گفتیم و هزاربار گفتیم
گفتیم درد داریم دردمندیم
گفتیم کارد به استخوان رسیده
گفتیم درد امان از ما بریده
گفتیم درد جان به لب‌مان آورده
گفتیم درد به خاک سیاه‌مان نشانده

خندیدند و هزاربار خندیدند خندیدند و هزاربار خندیدند خندیدند و هزاربار خندیدند
می‌گفتند خنده بر هر درد بی‌درمان دواست

اسفند 89

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲

ترس از بی‌ترسی



دهه سرخوردگی و دهه گلدکوئستی در نگاه به فیلم دربند

فیلم دربند فیلم جوانان این دهه است همان‌طور که فیلم نفس عمیق(هر دو ساخته پرویز شهبازی) فیلم دهه ما بود، وقتی که جوان بودیم. آن دوره، نسلی که - امروز من به آن راحت‌تر می‌توانم نگاه می‌کنم - نسل سرخوردگی بود. نسل ته خط. نسل بی‌تفاوتی. من سرخورده، ته خط، بی‌تفاوت بودم. نسل هر چه پیش آید خوش آید. یا حتا اگر پیش هم نیامد نیامد. ما نفس عمیق نمی‌کشیدیم، دم و بازدم‌مان فعلی اجباری بود و اجبار برای ما یعنی جبری که ما را به تغییر، به انگیزه، به امید، به زندگی بی‌تفاوت کرده بود. بدمان نمی‌آمد جایی، مثلا در جاده چالوس، جلوی سد، کسی – هر کسی جز خودمان – فرمان را بچرخاند و بازی تمام شود. شاید فرصتی برای نفس عمیق، در آن لحظات آخر، برای تماشای چیزی به غیر از زندگی، در زیر حجم قیراندود آب، فراهم می‌شد.
دربند اما فیلم جوانان دیگری است. فیلم نسل گلدکوئستی. جوانانی نه به بی‌انگیزگی آن دهه، که درست در مقابل آن ایستاده‌اند - انگار. ما میلی به تماشای جهان نداشتیم و اینان میل به تماشای همه جهان دارند. ما حوصله دنیا را نداشتیم و اینان می‌خواهند دنیا را به زیر چنگ درآورند. این همه سفر در این دهه و آن همه حذر در آن دهه قابل تامل است. از آن نسل، جز استثناءها، هر که پاش به مسافرت باز شد، در این دهه بود.
این نسل ولی خاطراتش با ادبیاتی غیر از خاطرات ما شکل می‌گیرد. در آن دهه سفر به استانبول سفر به قندهار بود و این دهه سفر به استانبول آغاز راه است برای دیدن جهان. اما، این دهه، جهان را به یکباره می‌خواهد؛ مثل همان عطش و رقابتی که در فرستادن فرم‌های لاتاری است، می‌خواهد یک‌دفعه قرعه را برنده شود، یک‌دفعه نامش دربیاید و اسب مراد را سوار شود و د برو که رفتیم.
در فیلم دربند، هم سحر (با بازی پگاه آهنگرانی) که زندگی مزخرفی دارد و کم آورده است، دورخیز کرده تا یک‌باره با دست و پا کردن مدارک تقلبی از کشور برود و بخت خود را جای دیگر بیازماید. مثل درآوردن غده سرطانی که حتا اگر منجر به مرگ شود انگیزه و امید ایجاد می‌کند. بی‌میلی آدم‌های نفس عمیق در سر کردن زندگی، در دربند به میلی هراسناک برای هر طور سر کردن آن تبدیل شده، هر روز به شکلی و این تنوع حتا به هر قیمتی.
نازنین دربند (با بازی نازنین بیاتی) دختری است که در نظر اول دختری معصوم و ساده به نمایش گذاشته می‌شود، اما با ورودش به دنیای دختر عطرفروش، دستش رو می‌شود که مسحور سحر و مجذوب تفاوت زندگی و سرخوشی و ساده‌گیری او است، وقتی در گوشه و کنار زندگی او سرک می‌کشد. مواجهه نازنین با اولین رنگ و لعاب زندگی شهری در خانه سحر شکل می‌گیرد، مواجهه‌ای که پای او را در مسیر مشخص از پیش تعیین‌شده‌اش برای کسب جایگاه پزشکی – که از نظر نظام کاستی و طبقاتی در بالادست جامعه قرار دارد – سست می‌کند. نازنین نیز به نظر میل به جهشی یک‌دفعه‌ای دارد. وقتی زیپ کیف و چمدان سحر را به سر جای اولش برمی‌گرداند تا همه چی عادی جلوه کند، وقتی می‌بیند کلید خانه‌ای را که شریک است همه دارند، وقتی از خانه اشتراکی بیرون می‌زند و فرصت رفتن دارد، وقتی خوابگاهش مهیا شده، بی‌هیچ دلیل موجهی، و به نظر فقط از سر کنجکاوی و این‌که رهایی زندگی سحر زیر دندانش مزه کرده، از رفتن منصرف می‌شود و چمدان نبسته را دوباره باز می‌کند. او نیز به نظر می‌خواهد یک‌باره برنده قرعه‌کشی خوشبخترین فرد سال شود.
پذیرفتن دردسری که از ابتدایش معلوم است، یعنی امضا کردن سفته‌هایی برای ضمانت رهایی سحر، همان‌قدر ابهلانه به نظر می‌رسد که ماندن نازنین در خانه پرراز و رمز سحر. اما این بلاهت نیست، انتخابی آگاهانه است. مثل قمار کردن فردی بازنده که هر بار بانک خودش را می‌خواند به این امید که بانک را از روی زمین جمع کند.
عاشق دلباخته فیلم، پسر مرد شاکی خصوصی نازنین همان مردی که بانی درماندگی سحر است، نیز به نظر منتظر پیروزی گلدکوئستی است. او که عاشقانه به نازنین چشم می‌دوزد هرگز تلاشی برای به دست آوردن عشقش نمی‌کند و آن‌گاه که نازنین در فلاکت و عجز کامل قرار دارد، چون سوپرمن از راه می‌رسد تا او راه نجات دهد. همان‌طور که نازنین توقع دارد با ماندن در خانه سحر، زندگی‌اش را کیفیتی دیگر ببخشد، یا همان‌طور که توقع دارد با ضامن شدن برای سحر تبدیل به قهرمانی شود که همه، از جمله سحر که دیگران در کاسه‌اش گذاشته‌اند، به او افتخار کنند و شمع محفلش کنند، پسر عاشق‌پیشه و دلباخته ما نیز توقع دارد وقتی شبیه سوپرمن و زورو هنگام مشکلات از راه می‌رسد، دخترک یک‌دل نه صددل عاشقش شود. دستش را بگیرد و با لبخندی عشقش را بپذیرد. اما نازنین عاشقش نمی‌شود، او درمانده و مفلوک‌تر از آن است که قبول کند از تبدیل شدن به یک قهرمان که به داد سحر رسیده، یک قهرمان به دادش برسد و او را نجات دهد. از ماشین پیاده می‌شود تا پسر عاشق‌پیشه فرمان را به سمتی بچرخاند که در سد کرج مسیر نفس عمیق بیفتد، اما سدی در کار نیست، تصادفی آنی حتا فرصت تماشای سیاهی را نمی‌دهد و بازی تمام می‌شود.

همه منتظر جواب برنده شدن در لاتاری، جور شدن اقامت، خوشبختی گلدکوئستی و هیرو شدن در بازی هستند، بی‌آنکه بازی را درست انجام داده باشند. بی‌آنکه بدانند این بازی بازی قارچ‌خور نیست و هر جا اشتباه بازی کنند گیم اور می‌شوند. و آدم‌های دربند نیز شبیه آدم‌های نفس عمیق فاقد یک چیز هستند؛ ترس. ترس از بی‌ترسی وا دادن، باختن و مرگ.

منتشرشده در روزنامه شرق.

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۲

از مرگ

مامان‌بزرگ که مرد نرفتم قبرستان. رفتن نداشت. مادر اصرار کرد. رفتم. می‌خواستم باورم شود. تا حالا مرده ندیده بودم. شنیده بودم، اما ندیده بودم کسی را بگذارند زیر خاک. رفتم. توی راه وسط جاده مخصوص پیاده شدم، رفتم آن‌طرف، ماشین‌هایی برای قم داد می‌زد، من گفتم بهشت زهرا؟ گفت سوار شو، کرایه‌ش تا قمه ولی. سوار شدم. توی راه، توی اتوبان، رو به بر بیابون صورتم پر اشک بود. تا حالا جلوی کسی گریه نکرده بودم. راننده توی آینه نگاه می‌کرد، مسافرها به روبه‌رو. با این سبیل‌ها خنده‌دار بود. گریه‌م صدا نداشت. ولی صورتم خیس بود. وقتی رسیدم، دربست گرفتم تا عاطل و باطل لای قبرها نمانم، رسیدم به غسال‌خانه، محشر کبری بود. فامیل جمع بود، هر کی می‌خواست برود تو و مامان‌بزرگ را ببیند. من شرمم شد. نه زنانه‌مردانه نگاه کرده باشم. دلم نیامد. پیرزن همه عمر موی سرش را از نامحرم پوشانده بود، جلوی ما هم، که عزیزدردانه‌هاش بودیم، لباسش همانی بود که همیشه بود. هی فکر می‌کردم الان توی غسال‌خانه باید بلند شود صدا بزند پوریا آن در را ببنند، نمی‌بینی چیزی تنم نیست؟ نمی‌بینم سرم لخت است؟ جلوی در همه رقابت می‌کردند که بلندتر گریه کنند. مرد و زن. پیر و جوان. تاب نیاوردم. کشیدم کنار. جنازه را که آوردند، هجوم آوردند زیرش را بگیرند، لااله‌الاالله را می‌انداختند توی گلو، طوری می‌گفتند قطعه‌های کناری هم بشنوند. انگار مرده ما از همه بیشتر مرده بود. انگار سیستم صوتی وسیله ما از همه قوی‌تر بود. یک چشم‌روهم‌چشمی بود که قدم به قدم تا قبر آمد. من رفتم از لای درخت‌ها. حوصله‌ام سر رفته بود. وقتی به قبر رسیدند همه شروع کردند به تظاهر. مطمئنم. چون قبلش را دیده بودم. پیرزن آلاخون والاخون بود. حالا که خانه پیدا کرده بود و جاش مشخص بود دیگر این همه شامورته‌بازی نداشت. هی می‌گفتند امشب کجا می‌خوابی؟ می‌خواستم بروم جلو بگویم مگر تا دیشب برای‌تان مهم بود کجا می‌خوابد؟ خانه‌اش را بالا کشیده بودند. همان اول. یعنی همان سی چهل سال پیش. از وقتی شوهرش مرده بود می‌گفتند مادر که آفتاب لب بوم است. این آفتاب سال‌ها از بوم نرفت. موسفیدی خفتم کرد و حرف حکیمانه‌ای انگار بخواهد بزند، توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت: مادر هم راحت شد خدا را شکر. توی چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: پیرزن که راحت بود، خدا رو شکر شماها راحت شید. داشت دعوا می‌شد. ما را از هم دور کردند.
دیگر نرفتم قبرستان. به نظرم کار الکی بود. یعنی آدم اگر به آدم خوب رسیده باشد، دیگر تکه سنگ را نشست هم نشست.
چندسال پیش یکی خودش را کشته بود. نورچشمی حالش بد بود. برش داشتم بردم قبرستان، نشاندمش سر قبر، گفتم تکلیفت را یکسره کن. مقصر فرض کردن خودت در مرگی که ربطی به تو نداشته مسخره است. این‌قدر گریه کن تا سبک شویم. گریه کرد. برگشتیم تهران. حال خودم بد بود. باید ادای معلمی را دربیاورم که باسواد است اما خودش می‌داند سوادش نم کشیده. پام که رسید به قبرستان دلم ریخت. هوای مامان‌بزرگ را کردم. دیدم مسخره است آدم خیال کند قبرستان بی‌فایده است. گریه کرد، پیش از آن‌که برگردیم به شهر، گفتم برویم سر قبر مامان‌بزرگ. رفتیم. نشستیم. آمدیم. 
بعد فکر کردم توی این قبرستان به این بزرگی، چرا پام نمی‌رود به یکی دو نفر دیگر سر بزنم؟ از توی ذهنم رفته بودند انگار. مثل کتابی که داستانش یادت نیست. دلم برای دایی تنگ شد. خیلی. داستانش هنوز یادم است. روم نشد بروم. حرفی برای گفتن نبود، همان‌موقع‌ها هم حرفی نداشتیم، فقط تخته بازی می‌کردیم. 
دیگر نرفتم قبرستان. تا امروز. رفتم قبرستان. نورچشمی عزیزی را خاک کرده بود. سال‌ها پیش. یک بار رفته بود روزها بعدش. دیگر دلش نبود برود. چندسال گذشته بود؟ شش سال؟ به نظر زیاد است. شش سال... من توی محله‌مان از ته کوچه می‌ترسیدم بروم، بچه‌هاش تخس بودند. یک ماه راه مدرسه را دور کردم. آخرش سوار دوچرخه شدم رفتم ته کوچه. دوره‌ام کردند. گفتند دوچرخه را می‌دهی یک دور بزنیم؟ گفتم نه. سردسته‌شان گفت نه بابا. چرا اون‌وقت؟ گفتم همین که گفتم. کار دارم. بروید کنار. جدی گفتم. جدی جدی. فکر کردند واقعا کار دارم. رفتند کنار. قلبم تند تند می‌زد، ولی تابلو نمی‌کردم. پام را گذاشتم روی پدال، دوتا کوچه بالاتر ایستادم، نفس تازه کردم. از فردا صبحش از ته کوچه رفتم مدرسه. از دور برای هم دست تکان می‌دادیم. انگار از اول برای هم دست تکان می‌دادیم و خبری نبوده. رفتیم سر خاک. به قطعه هفتاد و یک که رسیدم گفتم برویم سر قبر مامان‌بزرگ که بعد تو راحت بنشینی اینجا. رفتیم. رفتیم سر قبر. مثل همیشه گمش کردم. قطعه را، ردیف را، شماره را. چهار طرف قطعه پنج را گشتیم. مادر توی تلفن می‌گفت راحت پیداش می‌کنی صندلی کار گذاشتم. همه صندلی کار گذاشته بودند. شروع کردم به مسخره‌بازی. مامان‌بزرگ را صدا می‌کردم. مامان‌بزرگ کجایی؟ نبود. جواب نمی‌داد. رسیدم آخر. سر جاش بود. جنب نخورده بود. سر خانه و زندگی‌ش بود؟ خیالش تخت بود؟ تخت بود. برگ‌ها زرد و قرمز ریخته بودند روش. زنگ زدم به مامان که این که پر از خاک است. تکه انداختم که نمی‌آیند سراغش؟ خودش هر وقت پاش درد نکند می‌آید، بعد برمی‌گردد پاش را دوروز می‌بندد. گفت نه نه... پاییز شده، خاک می‌آورد. مطمئن بودم مطمئن است از آخرین باری که آمده تا الان هیچ‌کس نرفته سراغی بگیرد. رفتن تا قبرستان تنها، دل می‌خواهد. اگر تماشاچی نباشد، که ما گریه کنیم، که لااله‌الاالله را بیندازیم توی گلومان، که شیرینی و حلوی بی‌بی و خاتون و چی و چی را بدهیم دست خلق، رفتن ندارد. حق دارند. مسابقه فوتبال بی‌تماشاچی لذت ندارد. دست آدم نمی‌رود گل بزند. هوار برای که بکشد وقتی براش هورا نمی‌کشند. 
هر چی خاطره مزخرف و خنده‌دار بود یادم آمده بود. نشستم روی صندلی چندتاش را تعریف کردم. کلی خندیدم. آن موقع هم که جوک بی‌ادبی تعریف می‌کردم براش، سرخ می‌شد، لبش را گاز می‌گرفت. حالا هم برگ‌های زرد و سرخ روش را می‌پوشاندند، من خودم بعد از هر جوک لبم را گاز می‌گرفتم. نشستیم. پا شدیم رفتیم. توی راه گفتم آدم‌ها همین الان هم توی حافظه، توی خاطره هم زنده هستند. وقتی مردند آمدن ندارد، اگر توی ذهن‌مان رفته باشد. گفت می‌ترسم. گفتم من بچه بودم می‌خواستم بروم مدرسه باید راهم را کج می‌کردم. توی محله‌مان از ته کوچه می‌ترسیدم بروم، بچه‌هاش تخس بودند. یک ماه راه مدرسه را دور کردم. آخرش سوار دوچرخه شدم رفتم ته کوچه. دوره‌ام کردند. گفتند دوچرخه را می‌دهی یک دور بزنیم؟ گفتم نه. سردسته‌شان گفت نه بابا. چرا اون‌وقت؟ گفتم همین که گفتم. کار دارم. بروید کنار. جدی گفتم. جدی جدی. فکر کردند واقعا کار دارم. رفتند کنار. قلبم تند تند می‌زد، ولی تابلو نمی‌کردم. پام را گذاشتم روی پدال، دوتا کوچه بالاتر ایستادم، نفس تازه کردم. از فردا صبحش از ته کوچه رفتم مدرسه. از دور برای هم دست تکان می‌دادیم. انگار از اول برای هم دست تکان می‌دادیم و خبری نبوده. رفتیم سر خاک. به قطعه هفتاد و یک که رسیدم گفتم رسیدیم. دیدم صورتش خیس است. داشت گریه می‌کرد بی‌آنکه صدا ازش دربیاید، بعد از شش سال؟ فرقی ندارد. تو بگو بعد از یک روز. گریه بیات نمی‌شود، منتظر می‌ماند، مثل خمره، تا درش را باز کنی، بوش برت می‌دارد، هواش برت می‌دارد.

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 21

رد پای تو در لیلی و مجنون
و جایی که رستم بند را آب داد و دل بست
در چهره اثیری زن اساطیری
آنجا که پیرمرد خنزرپنزری دستش رو شد
در هیاهوی همسایه‌ها
در وا رفتن شازده احتجاب
در همسفر
آنجا که چشاش چه سگی داره لامصب
در هول چکاندن ماشه وقتی که این زن حق منه عشق منه
در ادبیات کلاسیک لابه‌لای عروض
در داستان‌های زیر کرسی
در ماه روی پیشانی تو
در تصویر تو در آینه، کنار درخت و خنجر و خاطره
وقتی مرا بی‌سببی نیستی
در وقتی چشم‌هام اشک می‌افتد موهام را از جلوی چشمم کنار می‌زنم تو آنجا نشسته‌ای
در خرده‌ریز خاطرات و خاورمیانه
در میان لباس‌های زمستانی‌ت
که تو را در آن بیشتر دوست دارم
در ملاح خسته خیابان‌ها
در سطری از چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود
در سمت تاریک کلمات
در شعری از شاعری گمنام
پیداست
دستت دیگر رو شده است
اما تو را لو نمی‌دهم

من این بازی را ادامه نمی‌دهم