یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

راه‌های راست و ریس‌کردن قضیه‌ی دانشجویی


وضعیت مملکت پیش از این گل و بلبل بود، اما از زمان انتخابات به این‌ور تبدیل به وضعیت گل و بلبل و سنبل شده است. این سنبلی وضعیت مملکت هم هیچ ربطی به نتایج انتخابات ندارد، هیچ ربطی هم به هیچ‌چیز دیگر ندارد، این سنبلی برمی‌گردد به شاخ شمشادهایی که در پست‌های مختلف سر کار گذاشته شده‌اند. طوری که شما هر کانال تلویزیون را ببینی می‌بینی یک سنبل و یک شاخ شمشاد مشغول حرف زدن با هم هستند. خب حالا دیگر کاری‌ست که شده و فعلا کاری‌ش هم نمی‌شود کرد. ما در پاراگراف اول سعی داشتیم وضعیت مملکت را برای شما مشخص کنیم، حالا که کارمان را کردیم، برمی‌گردیم سر اصل قضیه؛ یعنی راه‌های راست و ریس‌کردن قضیه‌ی دانشجویان.

 .

راه اول- به خاطر آنفلوآنزای خوکی و مرغی و گاوی و  موجودات دیگر دانشگاه‌ها امسال در کل تعطیل شود. به جایش به دانشجویان وام بدهند که بروند سراغ مشاغل زودبازده مثل مسافرکشی.

راه دوم – دانشجویانی که گواهینامه‌ی رانندگی ندارند از خلیج فارس تا دریای خزر به ترتیب قد بایستند و زنجیره‌ی انسانی تشکیل بدهند. با این کار هم دانشجویان مشغول می‌شوند، هم ما دقیقا می‌فهمیم از این سر تا اون سر ایران چند متر است، هم با این کار ناوهای آمریکایی از ترس، سر بمب‌افکن‌هاشان را می‌کنند سمت کشورهای آن‌ور خلیج فارس، هم روسیه حساب کار می‌آید دستش و حق و حقوق دریای خزر را برمی‌گرداند به خودمان، هم انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و اینا و البرادعی کوتاه می‌آید، هم دانشجویان وقتی خسته شدند ترغیب می‌شوند بروند گواهینامه‌ی رانندگی بگیرند و مسافرکشی کنند پس این‌طوری مشکل ترافیک مملکت هم حل می‌شود.

راه سوم – یک راهش هم این است که دانشجویان وقتی زنجیره تشکیل دادند عمو زنجیرباف بخوانند. این‌طوری فرهنگ‌سازی می‌کنیم و "یار دبستانی من" را از سر دانشجویان می‌اندازیم.

راه چهارم – یک راه دیگر هم که به ذهن کسی نمی‌رسد این است که دانشجویان وقتی زنجیره تشکیل دادند مشغول سبزی‌کاری شوند. این‌طوری به قول فیلم‌های تبلیغاتی انتخابات هر سبزی که سبز نبود و هرز بود را شناسایی می‌کنیم. بعد یک پخ می‌کنیم اگر ترسید و زرد شد که هیچی. اگر نترسید و باز هم سبز ماند و هرز ماند، اون‌وقت بنده‌خدا را با بیل قلوه‌کن می‌کنیم.

راه پنجم – دانشجویان ستاره‌دار را تکذیب می‌کنیم.

راه ششم – اول به دانشجویان ستاره می‌دهیم، وقتی ستاره‌دار شدند جای این‌که تکذیب‌شان کنیم، ستاره‌هاشان را می‌کنیم. این‌طوری مثل نظامی‌ها از ژنرالی به سرباز صفری نزول درجه پیدا می‌کنند. بعد هم از خدمت یا همان تحصیل معاف‌شان می‌کنیم. این‌طوری قضیه‌ی ستاره‌داری دانشجویان به شیوه‌ی علمی تخیلی رفع و رجوع می‌شود.

راه هفتم – دانشجویان معترض را از طرف مدرسه به اردو می‌فرستیم.

راه هشتم - اردوگاه دانشجویان معترض را هم می‌توانیم در تپه‌های خوش و آب‌وهوای درکه و حومه برپا کنیم تا دسترسی محلی! هم داشته باشند.

راه نهم – از آنجا که دانشگاه پادگان نیست با ارسال بسته‌های دانشجویی به آنجا، پادگان را دانشگاه می‌کنیم.

راه دهم – دانشگاه تهران را از تهران به یکی از شهرک‌های ایرانی‌ساز سریلانکا انتقال می‌دهیم و طبیعتا برای درآمدسازی برای کشور فقط دانشجویان بومی سریلانکایی را در دانشگاه تهران که دیگر تهران نیست ثبت‌نام می‌کنیم. این‌طوری کل مشکلات مربوطه را به صورت قضاقورتکی حل می‌کنیم.

راه یازدهم – تحصیلات دانشگاهی را حذف می‌کنیم. به جاش طول تحصیل در دبیرستان و هنرستان را از چهارسال  به هشت‌سال اضافه می‌کنیم و در آخر به جای دیپلم به دانش‌آموزان لیسانس مکمل می‌دهیم.

راه دوازدهم – یک راه مطمئن این است که دوره‌ی تحصیلی را برعکس کنیم. یعنی در ابتدا و شش‌سالگی به جای آمادگی و مهد کودک، دوره‌ی دوساله‌ی دکترا برگزار می‌کنیم. بعد به جای پنج‌سال ابتدایی، دوره‌ی لیسانس می‌شود. دوره‌ی دبیرستان و هنرستان سرجای خودشان می‌مانند. بعد از آن در دورانی که جوان مملکت باید برود دانشگاه می‌رود دوره‌ی ابتدایی و بعد هم که در بیست و دو سه سالگی می‌رود آمادگی و مهدکودک. این روش چندتا حسن دارد.

حسن اول این‌که سطح سواد مملکت را می‌بریم بالا. یعنی کسی که پنج کلاس درس بخواند مدرک کارشناسی می‌گیرد و اگر بخواهد اعتراض دانشجویی کند اعتراضش مربوط به صابون کاغذی و سرویس رفت و برگشتش به منزل می‌شود و به سیاست و اینا کاری ندارد. از طرفی مملکت پر از آدم تحصیل‌کرده می‌شود و در سال‌های آینده برای کابینه دولت و مجلس دیگر مشکل آدم درس‌خوانده و دکترای افتخاری و مدرک تقلبی نداریم.

حسن دوم این‌که کنترل بچه‌ها در آمادگی و مهد کودک خیلی راحت‌تر است. در نتیجه موقعی که جوانان باید فعالیت دانشجویی کنند سرشان را به خواندن سرود و کشیدن نقاشی در مهد کودک گرم می‌کنیم. در این حالت دانشجویان سابق جای خواندن سرود "ای ایران ای مرز پرگهر" و سرود "یار دبستانی من"، شعر پرمفهوم و عمیق "شبا که ماها خوابیم آقاپلیسه بیداره" را می‌خوانند.

حسن سوم این‌که راه‌حل‌های ما در کل فقط حسن دارد. لطفا مسوولان مربوطه دودستی بچسبند به‌اش و حق مشاوره‌ی ما را هم به حساب روزنامه واریز کنند.

...

این راه‌حل‌های معضل و قضیه‌ی دانشجویی برای مملکت بود. من نمی‌دانم چیزی که به این راحتی حل می‌شود را چرا به وسیله‌ی گزارش‌های تلویزیون و بیست و سی بدترش می‌کنند.



پی‌نوشت:
این طنز برای روزنامه‌ی اعتماد نوشته شد.

چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸

تولدمبارکی بزرگمهر حسین‌پور


 (تولدمبارکی 1388)


(این عکس را برای تولدمبارکی دوسال پیش گذاشته بودم اینجا.)




(این عکس، تکه‌ی کوچکی از یک عکس بزرگ است. عکس را می‌خواستند بیندازند دور، من به نظرم این تکه سرزنده و پرانرژی و متفاوت و بامزه آمد. و واقعا با این‌که چشم‌های بزرگمهر در عکس معلوم نیست، اما به نظرم هر کس با او رفیق باشد، شاید با این نظر من موافق باشد که این عکس، بی‌نهایت حس بزرگمهر را دارد.)

جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۸

مسعود کیمیایی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و مسعود کیمیایی وارد آسانسور شد. هفده نفر هم پشت سرش آمدند تو.
من گفتم: «ولی آسانسور ظریفت بیشتر از چهار نفر رو نداره.»
کیمیایی گفت: «طوری نیست مرد. اونا با من هستند.»
آن‌ها گفتند: «مردونگی کن رفیق. مرد واسه رفیقاش سینه‌ش رو جلوی گوله سپر می‌کنه.»
من گفتم: «ولی شما با هم رفیقید. اگه آسانسور خراب شه یا کابلش پاره شه، شما فدای رفاقت می‌شید، من چی؟»
کیمیایی دست کرد جیبش. اول فکر کردم می‌خواهد تیزی بکشد. همین که کیمیایی دست کرد توی جیبش، آن هفده نفر هم دست کردند توی جیب‌شان، قمه و زنجیر و ساطور و قفل فرمان و هفت‌تیر بود که از از جیب‌شان بیرون آمد.
کیمیایی گفت: «طوری نیست رفقا. طوری نیست. مویز درآوردم.»
آن‌ها گفتند: «طوری نیست.» و همه‌چیز غلاف شد.
کیمیایی دستش را دراز کرد و گفت: «بردار.»
گفتم: «بر نمی‌دارم.»
گفت: «تعارف می‌کنی؟»
برداشتم. دوتا مویز انداختم بالا. آن هفده نفر گفتند: «به افتخار سه کس؛ رفیق و ناموس و وطن» و دست زدند و هورا کشیدند. یکی هم لیلیلیلی‌لی، کل کشید.
کیمیایی گفت: «حالا به همین نون و نمکی که با هم خوردیم، همه واسه هم رفیقیم. همه واسه هم چاقو می‌خوریم، همه واسه هم گوله می‌خوریم...»

طبقه‌ی سوم
هفده نفر و مسعود کیمیایی و من، همگی با هم، مثل یک رفیق شیش، سوار آسانسور بودیم و کابین داشت زور می‌زد تا خودش را بکشد بالا. آسانسور طبقه‌ی سوم ایستاد و در باز شد. پشت در، یک خانم، چشم و ابرو مشکی، ابروهای به هم پیوسته، یک خال روی گونه، چادر سفید گلدار بر سر، ایستاده بود و می‌خواست سوار شود.
من گفتم: «بفرمایین!» خودم هم می‌دانستم جا نیست.
یک‌دفعه یکی از آن هفده نفر گفت: «این آبجی ناصرخانه.»
شانزده نفر باقی، تُک‌زبانی گفتند: «چچچچی؟ چچچچی؟ آبببببجی‌جی‌جی‌ئه ناناناناصرخان؟»
نفر هفدهم گفت: «آره. این یارو هم که با ما نون و نمک خورد، بهش تیکه انداخت.» و نارفیق من را نشان داد.
شانزده نفر باقی، تک‌زبانی به خانم منتظر گفتند: «بببببپوووشوووون خودت رو، اینجا نانانانامحرم نشسته.»
و دوباره دست بردند در جیب‌هاشان... قمه و ساطور و زنجیر و پنجه بوکس بود که نمایان شد. در کابین آسانسور بسته شد و درگیری شروع شد.

طبقه‌ی پنجم
صدای یک تیر آمد.

طبقه‌ی ششم
ن گلوله‌خورده در قلب، چاقو خورده در پهلو، ساطور نشسته بین دو کتف، صورت قمه‌ای شده، رو کردم به کیمیایی و گفتم: «مس...عود.... آسان...سور...چی...ت...رو...کش...تند...» و افتادم بغل کیمیایی.
کیمیایی گفت: «قضیه‌ی ناموس الان مهم‌ترین قضیه‌ی بین‌المللی‌ئه. تو سر یه موضوع جهانی داری می‌میری رفیق... تو نمی‌میری تو زنده‌ای... با مرگ تو، ناموسیت و رفاقت و ایرانیت زنده می‌مونه...»
من گفتم: «مس...عود...»
کیمیایی گفت: «خون زیادی ازت رفته... چیزی نگو... راستش خیلی کیف کردم تا حالا توی فیلم‌های من، کسی توی آسانسور کاردی نشده بود.»
با شنیدن این حرف‌ها آن هفده نفر که کلوزآپ تک‌تک‌شان را می‌دیدم، چشم‌هاشان تر شده بود. یکی‌شان گفت: «سر ناموسیت داره می‌میره، این رفیق‌مون، خیلی مرده.»
شانزده نفر باقی، تُک زبانی گفتند: «نننننمُردش و...گوگوللللله هم خوردش... خوخوخوش... به حاحاحالش... مث... یه مِرد مُرد...»

طبقه‌ی هفتم
کیمیایی گفت: «فیلم بعدی‌م رو با اسم محاکمه‌ی یک قتل ناموسی در آسانسور، می‌سازم.»
آن هفده نفر وقتی فهمیدند کیمیایی می‌خواهد دوباره فیلم بسازد، از خوشحالی سوت زدند و هورا کشیدند و کلاه‌های کپی و کلاه‌های شاپوشان را پرت کردند بالا. منتها چون سقف آسانسور کوتاه است، کلاه تق و توق می‌خورد توی سر خودشان.
من کاردی‌شده و ساطور در کتف، با تیری که به قلبم خورده بود، هنوز زنده بودم و می‌خواستم حرف‌های آخرم را به کیمیایی بزنم، که کابل‌های آسانسور قژ و قوژی کرد.
من گفتم: «آهای... ناموس‌پرست‌ها... رفیقا... مردها...»
ناموس‌پرست‌ها و رفیق‌ها و مردها و کیمیایی گفتند: «بگو... حرف آخرت رو بگو...»
بعد کیمیایی دستی به موهای پریشانش کشید و گفت: «چه قاب قشنگی... داره می‌میره و من بالای سرشم و رفیقاشم دور و برشن... چه قاب قشنگی.»
من گفتم: «آسانسور داره سقوط می‌کنه... من تیر خورده توی قلبم و رفتنی‌ام... اما شما هنوز آینده دارین، جشنواره‌ی فیلم فجر هم که نزدیکه... پس شماها بپرین بیرون...»
کیمیایی گفت: «مرد یعنی همین... واسه رفیق نه تنها گوله می‌خوره، سقوط هم می‌کنه...» و مثل یک مرد با هفده نفر دیگر پریدند بیرون. کابل‌ها پاره شد و آسانسور سقوط کرد.
در آخرین لحظه صدای کیمیایی را شنیدم که داد می‌زد: «این‌که آدم دم آخر توی آسانسور سقوط کنه، حتا از این‌که سوار موتور شه و توی خیابون‌ها بچرخه، قشنگ‌تره... چه قاب قشنگی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی...»

طبقه‌ی هم‌کف
تق.

پشت بام!
چشم‌هام را که باز کردم دیدم همان خانم محترمی که به خاطر او و مسائل بین‌المللی، گلوله و چاقو و قمه خوردم، بالای سرم نشسته و دارد ازم پرستاری می‌کند. چشم‌هام را که باز کردم گفت: «آقا آسانسورچی...»
گفتم: «جونم؟»
گفت: «دعوام کن... مثل مردای دیگه سرم داد بکش.»
قبل از این‌که داد و هوار راه بندازم، سرم را بردم بالا و گفتم: «اوس‌کریم... یعنی می‌شه ما هم آرتیست سینما بشیم و راس‌راسکی جلوی دوربین کیمیایی گوله بخوریم!؟»

...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی ، شماره‌ی 367

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

تصلیط به حیعت مهترم دولت

همه شنیدیم که در بسته‌ی پیشنهادی ایران به خارج! چند غلط املایی انگلیسی وجود داشته است. این قبول! شاید کسی که نامه را نوشته معلم‌شان تا آنجا درس نداده و او هم کلمه‌های جدید را بلد نبوده و غلط نوشته.
اما وقتی هیات دولت - توجه کنید هیات دولت که رفتار و کردار و املاش نماینده‌ی مردم ایران در جهان است و همچنین و رفتار و کردار و گفتار و املاش در داخل کشور، برآیند نظرات جامعه‌ای است که به او رای داده - در بیانیه‌ی رسمی‌اش که به خاطر فوت یکی از وزرای سابقش منتشر می‌کند، غلط املایی دارد، و این بیانیه به زبان رسمی کشور - فارسی - نوشته شده، چه باید بگوییم؟
آیا کسی که نامه را نوشته همان کسی بوده که نامه‌ی انگلیسی را نوشته و معلم‌شان مریض شده و وسط کار ول کرده رفته و او دیکته‌اش ضعیف مانده است؟ (ما نمی‌دانیم.)
آیا غلط املایی را در نامه‌های رسمی برای انبساط خاطر ملت می‌نویسند؟
آیا ... آیا را ول کنید. راستی این بیانیه برای "دکتر" کردان است که مدرکش را می‌گفت از آکسفورد گرفته است. کار دنیا را ببینید وقتی درباره‌ی صحت و سقم دکترای آدم آن همه حرف و حدیث باشد، حتما در اعلامیه‌ی تحریمش یک غلط تایپی طبیعی است.
...
غلط نامه چه بود؟ هیچی! من شرمنده‌ام، گلاب به روتان، تالم را نوشته "تعلم" !
این هم لینکش، البته تا درست نکرده‌اندش!
(تصویر سایت ریاست‌جمهوری. البته این غلط املایی کمی بعد در خبرگزاری‌ها اصلاح - و ارفاق! - شد.)
...
من همین‌جا می‌خواهم از دوستان دعوت کنم یکی را برای ویراستاری نامه‌های فارسی‌شان - دست کم - استخدام کنند. چه عیبی دارد؟ هم یک شغل ایجاد می‌شود، هم آبروریزی نمی‌شود.
شوخی نمی‌کنم بچه‌ها، دولتی‌ها. جدی می‌گویم. من کشورم و زبانش را دوست دارم.
...

حالا برای خالی نبودن عریضه و پیش‌بینی این‌که در صورت جلوگیری از خطا، این قافله غلط نویسی به کجا می‌رسد، یک نامه با شرایط زیر منتشر می‌کنیم. (زبان فارسی من رو ببخش!)
...

این هم تسلیت ما برای آن خدا بیامرز؛

حیعت مهترم دولت،
دانشمندان جوان این مرض و بوم
دانشمندان جحان
و قیره

با تغدیم صلام
درگظشت مرهوم مقفور دکطر علی کردان
زایعه‌ای برای مملکط و جامیه‌ی المی دنیا محصوب می‌شود
بدین وسیلع درگضشط آن مرهوم را تصلیط ارز نموده، برای آن مرهوم تلب مقفرط و آمرظش اض درگاه الهی داریم.
ما را در درد خد شریک بدانید

غربان شما
جمعی اض احالی فرحنگ و ادب فارصی


شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

محمدباقر قالیباف در آسانسور


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و محمدباقر قالیباف وارد آسانسور شد.
گفتم: «کدوم طبقه پیاده می‌شین؟»
قالیباف با تعجب پرسید: «این آسانسور تا کدوم طبقه می‌تونه بره؟»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «مگه همه‌ی ایستگاه‌ها و طبقه‌های این آسانسور افتتاح شده؟!»
گفتم: «به! فکر کردید متروئه اینجا؟ پدر من! آسانسور مملکت با بودجه بخش خصوصی راه‌اندازی می‌شه، برای همین تمام و کمال به بهره‌برداری می‌رسه...»
گفت: «مشکل واگن ندارید؟!»
گفتم: «برای آسانسور بخش خصوصی و مردم عادی یه واگن هم جواب می‌ده.» طفلک شهردار پایتخت! دپرس زده بود. گفتم: «حالا کدوم طبقه بزنم؟»
گفت: «دفتر آقا محسن هاشمی کدوم طبقه‌س؟»
دکمه‌ی طبقه‌ی دوازدهم را فشار دادم. در آسانسور بسته شد و آسانسور بخش خصوصی به همت کاردان متخصصی مثل من، که جزو دانشمندان جوان مملکت هم محسوب می‌شود، شهردار پایتخت را کشید بالا.


طبقه‌ی سوم

از طبقه‌ی سوم که رد شدیم، صدای آه و ناله آمد. قالیباف پرسید: «این صدای چی‌یه؟»
گفتم: «به دلت بد راه نده! این صدای معاون‌شهردارهای کرباسچی‌ئه، که آویزونش کردن تا ازشون کمال تشکر به عمل بیاد.»
گفت: «چرا آویزون؟»
گفتم: «آخه قبلش کلا شهرداری و شهردارهای مناطق تهران رو سر تا پا شستن، حالا پهن کردن‌شون تا خشک شن.»

طبقه‌ی هفتم

وقتی نشانگر آسانسور از روی شش رفت روی هفت، به قالیباف گفتم: «آقا از این طبقه تونل توحید معلومه‌ها.»
گفت: «جدی؟»
گفتم: «آره. راستی چرا افتتاح نشد؟»
گفت: «برای این‌که طبق برنامه و به موقع کار ساختن تونل توحید تموم شده، مسوولان شورای شهر و باقی دانشمندان فکرهاشون رو ریختن روی هم و به این نتیجه رسیدن که اگه تونل توحید به موقع افتتاح بشه، برای مملکت بدآموزی داره و مردم بدعادت می‌شن!»

طبقه‌ی نهم تا دوازدهم

به طبقه‌ی نهم که رسیدیم قالیباف پرسید: «شما از زندگی توی تهران راضی هستی؟»
گفتم: «من آره. ولی اون‌طور که شبکه‌ی تهران تلویزیون آقا عزت اینا نشون می‌ده، همه جای مملکت که سفرهای استانی جزو مناطق دیدنی‌شون محسوب می‌شه، داره آباد می‌شه. غیر از همین تهران.»
گفت: «جدی می‌گی؟ ولی ما داریم این همه کار می‌کنیم واسه تهران. یعنی توی این سال‌های اخیر زندگی توی تهران راحت‌تر نشده؟»
گفتم: «شما به گزارش‌های تلویزیون اعتقاد داری؟!»
گفت: «نه! من به روح اعتقاد دارم.»
گفتم: «پس توی روح گزارش‌های تلویزیون...» که حرفم نصفه ماند و آسانسور تلقی کرد و ایستاد. نگاه کردم دیدم طبقه‌ی دوازدهم است. وقتی در آسانسور باز شد، محسن هاشمی و محمدباقر قالیباف سینه به سینه‌ی هم شدند. هاشمی گفت: «آقا بودجه‌ی مترو رو نمی‌دن. چطوری مترو بسازیم؟»
قالیباف گفت: «مردم چطوری می‌سازند؟ شما هم همون‌طوری بساز.»


در راه طبقه‌ی هم‌کف

وقتی داشتم برمی‌گشتم پایین، فکر کردم کاش از شهردار مجوز یک بیلبورد تبلیغاتی می‌گرفتم که روی در آسانسور نصب کنم تا با این وضع که نه روزنامه‌ای هست که بروم آسانسورچی‌اش شوم، نه مجوز کتاب می‌دهند که خاطرات یک آسانسورچی را چاپ کنم و نه سهام عدالت من و خانواده را پرداخت کرده‌اند و نه وام بنگاه‌های زودبازده گرفته‌ام، دست‌کم دوزار ده‌شاهی از تبلیغات آسانسوری به دست بیاورم.
کارم که تمام شد کیفم را زدم زیر بغلم و دویدم سمت مترو و با موضوع باعث‌بانی شلوغ‌پلوغی واگن‌های مترو، در فضای باز و با صدای بلند، مونولوگ محرمانه تمرین کردم.

...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 366

سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸

پاسخ به نامه‌ی بهمن قبادی به عباس کیارستمی

من از گربه‌های ایرانی خبر دارم


الان وضعیت مملکت یک‌دست شده است. یعنی در وضعیت گل و بلبل مدام به سر می‌بریم. یک‌زمانی تنها دل‌نگرانی ما ورود مسوولان به جاهایی بود که مسوولیت نداشتند. مثلا سیاسیون کار نظامی می‌کردند، نظامی‌ها کار اقتصادی می‌کردند، سرمایه‌دارها کار سیاسی می‌کردند و در این میان قشر فرهنگی انگشت به دهان حیران، مشغول تماشای این نمایش روحوضی بود. اما امروزه ما در این صنعت گلکاری به خودکفایی لازم رسیده‌ایم، یعنی آدم‌های فرهنگی و هنری‌مان نیز، خود را جامع‌الشرایط برای ورود به هر عرصه‌ای می‌دانند. مثلا کارگردان‌ها و بازیگران ما می‌خواهند داستان کوتاه و بلند بنویسند، یا می‌خواهند شب شعر بگذارند (شما تصور کن شب یادداشت‌های پراحساس و رمانتیک)، یا مثلا می‌خواهند به هنرهای تجسمی رو بیاورند، یا مجله‌ی تمام رنگی راه بیندازند، یا حتا کتاب ترجمه کنند، یا نمی‌دانم تحت تاثیر مکتب کارت‌پستالیسم! عکس بگیرند و همان عکس‌ها را با استفاده از فن‌آوری فتوشاپ (که خدا برای هنرمندان ما حفظش کند) سیاه و سفید کنند که مشکل نور و رنگ به باقی مشکلات عکس‌هایشان اضافه نشود.
البته ایرادی هم به این هنرمندان وارد نیست. چون به هر حال سطح آگاهی و سلیقه‌ی مخاطب انتخاب می‌کند که با یک اثر هنری، به خاطر ذات هنر برخورد کند یا به هوای امضا گرفتن از بازیگر و آرتیست موردعلاقه‌اش به فلان نمایشگاه یا فلان رونمایی کتاب قدم بگذارد.
من فکر می‌کنم کاری که این هنرمندان می‌کنند نه تنها کار نکوهیده‌ای نیست که باعث رونق بازار هنر و فرهنگ هم می‌شود؛ به شرطی که منتقد ما بی‌رحمانه با اثری که به عنوان اثر هنری عرضه می‌شود برخورد کند که کف استاندارد سلیقه‌ی هنری نیز پایین نیاید.
این مقدمه اما استثناهایی هم دارد. مثلا وقتی یک نفر (حالا شما بگیر یک کارگردان مثل آقای بهمن قبادی) برای بیشتر دیده‌شدن (جنس) خودش، بساطش را جلوی بساط دیگری پهن می‌کند، یا بلندگو دست می‌گیرد و داد می‌زند که مثلا ماست بقالی آن‌طرف خیابان ترش است پس نتیجه می‌گیریم ماست من شیرین است، و وقتی آن یک نفر (شما تصور کن همان بهمن قبادی مذکور) همین یکی دو ماه پیش بساط دیگری از همین دست را پهن کرده بود، باید نکاتی را در این‌باره و درباره‌ی ایشان متذکر شد.
فیلم آخر بهمن قبادی، اگر اشتباه نکنم، کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد، است. گویا این فیلم قبل از به نمایش در آمدن در جشنواره‌ی فیلم ابوظبی که رییسی هیات داورانش با عباس کیارستمی بوده است، در تهران، توسط کارگردان فیلم، به صورت خصوصی برای کیارستمی به نمایش درآمده است و لابد برای این‌که نظر مثبت رییس جلب شود. (البته آن‌موقع ما که مدرسه می‌رفتیم رسم بود یک جعبه میوه به مدیر بدهند تا الطافش شامل حال شود.) این اتفاق در کجا افتاده است؟ در آپارتمان یک‌خوابه‌ی قبادی، که خانه‌اش برخلاف کیارستمی که ته آن بن‌بست است ته بن‌بست نیست و سر کوچه است. بعد قبادی که فکر می‌کرده در ابوظبی، در آن سالن عظیم!، کیارستمی به خاطر این‌که رفته آپارتمان یک‌خوابه‌ی قبادی و نان و نمک با هم خورده‌اند، باید برایش بلند شود و دست بزند، اما کیارستمی بلند نشده و دست هم نزده. برای همین قبادی دچار ضربه‌ی روحی شدید شده، اما شدت این ضربه آن‌قدرها هم زیاد نبوده، چون قبادی مثل یک قهرمان خودش را کنترل کرده و از پله‌های آن سالن عظیم بالا رفته و جایزه‌ی نقدی‌اش را از دستان کیارستمی گرفته است. البته برای قبادی جایزه‌ی نقدی، ارزش مادی و نقدی نداشته و فقط و فقط رفته بالای سن تا صدای تشویق تماشاچیان را بشنود که برایش بلند شدند و داشتند برایش دست می‌زدند، که او از این موضوع خوشحال شده و خوشش آمده.
وقتی یک بازیگر از شهرتش برای فروش کتاب یا عکس‌های کاملا معمولی طبیعتش بهره می‌برد یعنی قاعده‌ی بازی را بلد است. اما وقتی یک کارگردان خبرساز نیست و برای این‌که خبرساز شود باید قضیه‌ی نامزدی‌اش را بعد از دستگیری نامزدش، در نامه‌ای سرگشاده و به سه زبان فرانسوی، انگلیسی و فارسی منتشر کند، بیشتر از آن‌که هنرمند باشد مثل انباردار محتکری است که پیش از پخش کردن جنسش در بازار، خبر نایاب شدن و سپس گران شدن متاع‌اش را سر زبان‌ها می‌اندازد تا خرده‌ریگی به جیب زند.
این‌بار هم قبادی فیلمساز برای این‌که به گفت‌وگو گرفته شود و چهره‌ی خبری شود، به جای فیلم ساختن، باز هم باید نامه‌ای منتشر کند. نامه‌ای که می‌توانست خصوصی باشد اما به قیمت ویران‌کردن شخصیت، محبوبیت و وجه عمومی یک هنرمند ایرانی با اعتبار جهانی به صورت سرگشاده منتشر شد. قبادی شاید فراموش کرده است که هر سپاه بزرگی علاوه‌بر جنگجویان و پیاده‌نظامان و همچنین انتحارطلبانی که – به هر قیمتی - سودای اسطوره‌شدن، قهرمان‌شدن و دیده‌شدن دارند، به مشاوران و وزیران و هنرمندان و رندان ظریفی مثل عباس کیارستمی (که سال‌ها از اکران آخرین فیلمش در ایران می‌گذرد) نیاز دارد که اگر به دلایلی اعتبار ایران و ایرانی در جایی از دنیا آسیب دیده است، او با زیرکی و رندی و با هنر خود، جهانیان را وادارد کند به احترام هنر این سرزمین و به خاطر هنر ایرانی بایستند، قیام کنند و ایران را تشویق کنند. این بازی بزرگان و کیارستمی‌هاست، اما در موازات آن سال‌هاست که بازی کردن با شخصیت و اعتبار فرهنگیان و هنرمندان این مملکت، پرونده‌سازی و اعتراف‌نویسی و برنامه‌ی تلویزیونی تخریبی ساختن و خبرنویسی کذب و خبرسازی سراسر افترا، شیوه و مسلک بعضی اشخاص، رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها شده است. و چقدر ادبیات و رویکرد نامه‌ی قبادی به کیارستمی ملهم از این نوع آزاردهنده‌ی حقنه‌کردن یک موضوع واهی یا خبر جعلی به مخاطب است. نامه‌ای که مشخص است بر اساس یک تاثر شدید و احساساتی‌شدن لحظه‌ای نوشته شده و سبکسرانه واهمه‌ای از تاثیر اجتماعی و تبعات خود ندارد.
آقای قبادی، مطمئن باشید فیلم‌های شما بهتر از نامه‌های شماست و حیف است که در ذهن مخاطب جدی هنر و تاریخ سینما از تصویر قبادیِ فیلمسازِ اجتماعی به قبادی نامه‌نویسِ انتفاعی، تغییر وجه دهید.
...
شما پرسیده‌اید کسی از گربه‌های ایرانی خبر دارد؟ من مایلم بپرسم در این وانفسای مشکلات اجتماعی و سیاسی و امنیتی، که در نامه‌تان تاکید کردید دغدغه‌اش را دارید و به خاطر آن شب‌ها خواب‌تان نمی‌برد، چه کسی گربه‌رقصانی را خوب بلد است و چه کسی از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرد؟

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

یک عاشقانه‌ی غیرسیاسی واقع‌گرایانه

در زمستان، بیشتر از دست تو را در دست گرفتن و زیر برف قدم زدن و حرف های عاشقانه در گوش هم زمزمه کردن، دستشویی با آب گرم می چسبد.

شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۸

طنزي كه از امروزي‌ها زياد مي‌داند

كتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» نوشته پوريا عالمي از سوي انتشارات «روزنه» منتشر شده. عالمي در اين كتاب درصدد بوده تا با نگاهي طنز‌، روايت تازه‌اي از روابط جوانان امروز را در نسبتي كه با عالم روشنفكري و حال و هواي كافه نشيني پيدا مي‌كنند، در قالبي ميني‌مال و نو ‌ارايه دهد.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، كتاب «دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند»، دربرگيرنده داستانك‌هايي است كه در هر يك از آنها دغدغه‌هايي پيرامون زندگي امروز و حال و هواي آن مطرح شده.
نويسنده در اين كتاب لايه‌هاي پنهاني را در جست‌و‌جوي هويت انساني ترسيم كرده كه دغدغه‌هاي او را فراتر از موقعيت‌هاي طنز و گذراي داستاني‌اش نشان مي‌دهد.
اين دغدغه‌ها در عين ساده بيان شدن، پيچيدگي‌هايي از دنياي پيرامون را با فلسفه‌اي خلاقانه در خود دارند كه البته گويي در نهايت قرار است منجر به ايجاد نگاهي خوشبينانه و هوشمندانه در مخاطب براي شناختن خود و جهان اطرافش شوند

بخشي از داستان «دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند»، اين‌گونه نوشته شده:
«آمد روبرويم ايستاد. چشمهايش را بست. بعد پلكش را آرام باز كرد، سفيدي چشم‌هايش از سفيدي برف‌ها يك دست‌تر و سبك‌تر بود. بعد سياهي چشم‌هاش را دوخت به من. گفت دوستم داري هنوز؟ گفتم هميشه دوستت داشته‌ام. گفت فقط و فقط من را دوست داري؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ مي‌گويي. گفتم راست مي‌گويي.»

اين كتاب با طرح‌هاي توكا نيستاني به چاپ رسيده كه به نوعي در تكميل مفاهيم آن موثر افتاده.
دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند، كافه نبش، آقاي ابر هم براي خودش آدم است ديگر، همه جا همه چي ممنوع و چهارشنبه چرا جمعه نمي‌افتد از جمله عناوين داستانك‌هاي عالمي در اين مجموعه است.
دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند، نوشته پوريا عالمي، ‌تابستان امسال(88) از سوي انتشارات «روزنه» منتشر شد.
طراح و تصويرگر اين كتاب توكا نيستاني و تاپيو‌گرافي و طرح جلد آن اثر سيد صدرالدين بهشتي است. بازخواني و ويرايش آن را نيز پدرام رضايي‌زاده انجام داده.
اين كتاب 160 صفحه‌اي با قيمت 2750 تومان به فروش مي‌رسد.

...
منبع: خبرگزاری کتاب ایران - پروانه توکلی

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

وزیر ارشاد در آسانسور


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و وزیر فرهنگ و ارشاد وارد آسانسور شد. گفتم: «می‌خواید آسانسور رو توقیف موقت کنید؟»
لبخند ملیحی زد و گفت: «نه! امکان نداره... در دوره‌ی وزارت ما هیچ نوع بالابری، اعم از آسانسور طبقاتی یا جریده‌ی مطبوعاتی، توقیف نخواهد شد.»
گفتم: «مزاح فرمودین؟»
گفت: «ما معتقد به تکثیر شادی در جامعه هستیم و در برنامه‌ی چهار ساله‌ی ما قرار است بسته‌های شادی عموپورنگ به جای کتاب‌های داستانی و تاریخی و فلسفی در کتاب‌فروشی‌ها و مدارس توزیع شود.»
گفتم: «حالا بفرمایید طبقه‌ی چندم تشریف می‌برید که من این دکمه را فشار دهم تا در آسانسور بسته شود.»
وزیر مذکور لبخندی به قاعده‌ی عکس انتخاباتی بر صورت مبارک نشاند و گفت: «امکان ندارد!»
گفتم: «ببخشین آقای وزیر! چی امکان ندارد؟»
گفت: «این‌که در آسانسور بسته بشه.»
گفتم: «مزاح فرمودین؟»
گفت: «نه عزیزم! من که گفتم در دوره‌ی من درِ هیچ بالابری، مخصوصا آسانسور که باعث بالا و پایین‌شدن مردم در طبقات فرهنگی می‌شود و در جامعه ایجاد پویایی و شادی می‌کند، امکان ندارد که بسته شود.»

کماکان طبقه‌ی هم‌کف
در آسانسور هنوز باز بود و آقای وزیر پایش را گذاشته بود لای در و نمی‌گذاشت در بسته شود. آقای وزیر موبایلش زنگ خورد. دکمه‌ی سبز موبایلش را فشار داد و گفت: «درود بر تو!»
بعد بادقت گوش کرد و هرچند لحظه یک‌بار در گوشی تلفن می‌گفت: «اون با من! اون با من!» آخر سر اضافه کرد: «معلومه عزیز من که بازیگرها می‌توانند برگردند...» بعد نمی‌دانم طرف چی گفت که آقای وزیر اضافه کرد: «البته فقط بحث هنری‌اش به ما مربوط می‌شود... بله... فوقش در فرودگاه... استقبال... ون مشکی... دادگاه و اینا... ممنوع‌التصویر... ممنوع‌الکار... طبیعی است که بعد از روشن شدن تکلیف‌شان می‌توانند در تئاتر ندامت‌گاه‌ها مشغول بازی شوند...»

طبقه‌ی آخر
آخرش مجبور شدم یک تیتر تند و تفرقه‌انگیز روی دیواره‌ی آسانسور بنویسم، تا بر اساس قانون مطبوعات، آقای وزیر رضایت بدهد که در آسانسور بسته شود و پای مبارک را از لای در بردارد.
وقتی رسیدیم طبقه‌ی آخر گفت: «راستی یادم رفت بگویم از این به بعد همه‌ی کتاب‌ها هم مجوز می‌گیرند.»
گفتم: «این یکی رو جدی جدی مزاح فرمودین؟!»
اون‌وقت همان‌طور که از در آسانسور خارج می‌شد لبخندی به قاعده بر صورت مبارک وزیر ارشاد نقش بست و گفت: «همه‌ی کتاب‌ها مجوز نوشته شدن و حروفچینی‌شدن دارند اما برای چاپ شدن یک استثناهایی در نظر گرفتیم! از طرفی با توجه به خطر نابودی درختان سبز و برگ اون‌ها که در نظر هوشیار، هر ورقش دفتری‌ست معرفت کردگار، برای کمک به محیط زیست هم که شده قرار است کتاب‌های ادبیات، تاریخ و فلسفه و اینا اول به صورت صد در صدی و بعد به صورت کامل از چرخه‌ی تولید خارج بشود و به‌جایش کاغذ صرفه‌جویی‌شده را بدهیم به بانک مرکزی تا پول و اوراق بهادار و تعرفه و اینا چاپ کند که از این‌ور نقدینگی کشور تامین شود و از آن‌ور کاغذ برای مدارک دکترا و نامه‌نگاری و بلیط و پوستر تبلیغاتی و تعرفه هم کم نیاید...»
می‌خواستم به خاطر حسن نظر ایشان به ادبیات و مطبوعات، مزید امتنان را به‌جا بیاورم و تشکر خود را به اطلاع آن‌جناب برسانم و که در آسانسور بسته شد. من ماندم و وزیر رفت. الان یک هفته است که در بالابر ما بسته است... بسته است و تا اطلاع ثانوی گویا باز نمی‌شود!

...


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 365

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

آنفلوآنزای دانشجویی در آسانسور


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و خانم آنفلوآنزای مرغی و آقای آنفلوآنزای خوکی وارد آسانسور شدند. آقای آنفلوآنزای خوکی به من گفت: «طبقه‌ی سیزدهم لطفا.» و روش را برگرداند سمت خانم آنفلوآنزای مرغی و گفت: «آنفولی جونم! از نامزد سابقت آنفلوآنزای گاوی خبر نداری؟!»
خانم مرغی گفت: «صد دفعه گفتم حرف اون رو وسط نکش.»
آقای خوکی گفت: «شنیده بودم چندسال پیش یه سر اومده سمت ایران.»
خانم مرغی گفت: «من هم توی BBC و CNN و باقی کانال‌های اجنبی یه چیزهایی شنیدم. اما هر چی شیش‌تا کانال تلویزیون رو بالا و پایین کردم، خبری از اون نامرد ندیدم. حتا چندتا آقا که بعدا رفتن خارج، چندتا گزارش پخش کردند که امکان نداره نامزد سابقم، اون آنفلوآنزای گاوی گوساله، پاش به ایران رسیده باشه.» در این لحظه خانم مرغی اشکش را از گوشه‌ی چشمش پاک کرد. «اون نامرد به من گفت می‌خواد بره برام مسقطی و راحت‌الحلقوم سوغات بیاره. اما یه دفعه غیب شد و ازش دیگه خبری نشد.»
آقای خوکی گفت: «من از اول می‌دونستم اون گوساله خودش رو این‌ور اون‌ور به اسم گاو جا می‌زنه و اصلا به درد تو نمی‌خوره و کلاه‌برداره.»
من دیدم دارند وارد جزییات خیلی باریک و شخصی می‌شوند. برای این‌که بفهمند یک غریبه، بلانسبت من، توی کابین آسانسور وجود خارجی دارد، تک‌سرفه‌ای کردم و پرسیدم: «ببخشید شما آقا و خانم آنفلوآنزا هستید؟!»
دوتایی گفتند: «بله. هستیم.»
گفتم: «دست‌تون درد نکنه. ولی بعید می‌دونم شما همون آنفلوآنزای معروف باشیدها!»
آقای خوکی گفت: «اوه‌لالای! از ما آنفلوآنزاتر توی عالم هستی وجود نداره داداشی!»
خانم مرغی گفت: «بله... آقامون راست می‌گن... هرچند من الان روی بورس نیستم و آقامون سوپراستار شده.»
خانم مرغی در این لحظه یک عشوه‌ی مرغی برای آقای خوکی آمد.
من گفتم: «ولی تا الان که همه‌ی مسوولان، از هر جهت شما رو تکذیب کردند.»

نشانگر آسانسور از روی چهار پرید روی پنج

خانم مرغی گفت: «یعنی چی ما رو تکذیب کردند؟»
آقای خوکی گفت: «ممکنه خانمم تکذیب شده باشه، آخه همین یکی دو سال پیش از اساس تکذیب شد، ولی من تا الان تکذیب نشدم. اتفاقا گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری چند شب پیش درباره‌ی من یه نشست گذاشته بود این‌قدر قشنگ بود...»
گفتم: «چه عرض کنم.»

نشانگر طبقات از روی هفت رفت روی هشت

آقای خوکی گفت: «نمی‌خوام از خودم تعریف کنم ولی توی این چند روزه، توی شهرستان‌ها یه عالم مدرسه رو به خاطر من بستند.»
گفتم: «یعنی به خاطر آنفلوآنزای خوکی؟ مدرسه بستند؟ کجا؟ اینجا؟»
آقای خوکی یک پشت چشم خوکی برای خانم مرغی نازک کرد و گفت: «آره داداشی! همین‌جا. به خاطر من! به خاطر آنفلوآنزاترین آنفلوآنزای گیتی... فکر کنم طبق برنامه‌ریزی‌های انجام‌شده، چندتا دانشگاه هم تعطیل کنم!»
من با کف دستم کوبیدم روی پیشانی‌م. گفتم: «اول این‌که داداشی عمه‌ته. دوم این‌که پس این‌حرف‌ها شایعه نبوده... قراره دانشگاه‌ها تعطیل شه...»
خانم مرغی گفت: «نه بابا... واسه نامزد قبلی من که خیر سرش آنفلوآنزای گاوی بود دو تا مهد کودک هم تعطیل نشد! اون وقت مگه می‌شه دانشگاه تعطیل شه واسه این...» که حرفش را قورت داد.
آقای خوکی به نامزدش گفت: «دلیلش این بود که اون آنفلوآنزای گاوی مامانی‌ت وقت‌نشناس بود و سیاست نداشت... هر کسی باید بدونه کی از راه برسه و چطوری از راه برسه که ازش گرم استقبال VIP بشه!»
من گفتم: «مگه شما تازه از راه رسیدی؟»
گفت: «نخیر! بنده یکی دوماهی می‌شود که اومدم... ولی خبرم درز نشد... یک چرخی هم با خانم توی شهرهای مختلف زدیم... ولی الان دیگه گفتیم بیایم تهران و یک ملاقات مردمی ترتیب بدیم... برای دانشجوها و دانش‌آموزان هم شاید یک جلسه‌ی توجیهی گذاشتیم که اگه تعطیل شدند قضیه رو سیاسی نکنند.»
گفتم: «پس قضیه رو باید بهداشتی کنند؟»
آقای خوکی گفت: «قربون آدم چیزفهم! حتما حکمتی توش بوده... می‌دونی من اصلا معتقدم ز گهواره تا گور دانشجو... ببخشید دانش بجو... برای همین عدل گذاشتم نزدیک روز دانشجو بیام... مشکلی‌یه؟»
آقا و خانم آنفلوآنزا حوصله‌ام را سر برده بودند. حرف هم را نمی‌فهمیدیم. اگر تحلیل منِ آسانسورچی را می‌خواستند می‌گفتم قضیه بهداشتی – سیاسی است و جای میزگرد باید برای حل کردنش اتاق تشریح گذاشت.
خانم مرغی گفت: «عزیزم... راستی امروز چندم بود؟»
من گفتم: «سیزدهمه. چطور مگه؟»
خانم مرغی دوباره یک عشوه‌ی مرغیِ خرکی برای آقای خوکی آمد و غش غش خندید و گفت: «همین‌طوری!»
و نگاه کردند به نشانگر آسانسور.

طبقه 13

عدد دوازده رفت و لامپ‌های کوچک قرمز عدد سیزده را نشان داد. وقتی در آسانسور باز شد، اول خانم و بعد آقای آنفلوآنزای خوکی پیاده شدند.
آقای خوکی گفت: «جایی نرو... الان من که برم و مدرسه و دانشگاه را تعطیل کنم، دانشجوها رو مثل ستاره‌ی در حال سقوط می‌فرستم پایین.» یک لبخند خوکی صورتش را پر کرد و گفت: «پایینِ پایین... مثل ستاره‌ها می‌ریزن پایین... هه هه.»
صدام را کلفت کردم و گفتم: «باز صد رحمت به اون رفیق گاوت، باز یه نمه انسانیت سرش می‌شد. در ضمن ستاره‌ها می‌رن بالا... بالای بالا...»
راستش خالی بستم. این حرف را توی دلم زدم. ترسیدم چیزی بگویم آنفلوآنزا بگیرم و آسانسور، که برای ارتقای شهروندان در طبقات اجتماعی طراحی شده، تعطیل شود و از کار بیفتد.


...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 364

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

مجاری در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و آقای مجری 1 و آقا مجری 2 وارد آسانسور شدند. توی دلم گفتم: «هه... این هم از شانس ما!»
آقای مجری 2 گفت: «من طبقه هشتاد و هشتم پیاده می‌شم...»
من گفتم: «این ساختون در کل یازده طبقه‌س.»
گفت: «عیبی نداره! چیزی جلوی من رو نمی‌گیره... الان می‌گم بچه‌ها بیان و یه گزارش برن... یه طوری‌که این ساختمون رو هشتاد و هشت طبقه نشون بده... بعد من طبقه‌ی آخر پیاده می‌شم!»
گفتم: «یعنی وجدانی گزارش‌هاتون رو خودتون باورتون می‌شه؟»
رو کردم به آقای مجری 1. گفت: «این آقا رو نمی‌دونم کجا پیاده می‌شه! اما من هم همین‌طوری می‌رم بالا و بالاتر... تا هر جایی که معاونت سیاسی سازمان اجازه‌ی بلندپروازی به من بده می‌رم بالا...» بعد دست‌هاش را از هم باز کرد و خودش را شبیه پرنده‌ای در حال پرواز درآورد. یک پرنده‌ی کوچک و زیبا و ظریف با شکمی گرد و قلمبه، مثل جوجه‌ی شترمرغ.
آقای مجری 2 گفت: «چطور آقای مجری 1؟ همه زحمت‌ها رو من می‌کشم، اون‌وقت من طبقه هشتاد و هشتم پیاده شم و شما بری آمریکای جهان‌خوار که درس بخوونی؟»
آقای مجری 1 گفت: «خب عزیز من! طبقه هشتاد و هشتم که پیاده شی و بری اتاق بیست و پنجم، برج ایفل اون‌جاست! برو حالش رو ببر.»
آقای مجری 2 گفت: «راست می‌گی؟ آخی... چقدر رویایی... فکرش رو کن ته گزارشم می‌گم «من آقای مجری 2 از زیر پایه‌های فلزی برج ایفل که به نشونه‌ی اعتراض به حرکات به اصطلاح جنبش سبز و اصلاحات در ایران سال‌ها پیش در اروپا ساخته شده، براتون گزارش می‌کنم...» آخی... چه ناز...»
من با خودم گفتم: «میکروفون دستش نیست این‌طوری گزارش می‌کنه، میکروفون بگیره دستش لابد مسبب قتل و غارت‌های قرون وسطای اروپا رو می‌گه فریب‌خورده‌ی اینترنت بودن...»
آقای مجری 1 گفت: «دیدی گفتم برات خوبه. زیاد خودت رو ناراحت نکن... چند سال دیگه هم تو مثل من می‌شی... درسته که می‌شه یک‌شبه راه صدساله رو رفت ولی باید هر سازمانی برای خودش معاونت سیاسی و روابط و ضوابط خودش رو داشته باشه. می‌دونی که...»
من گفتم: «آقایون مجاری عزیز! تکلیف خودتون و من رو روشن کنین... من به هر حال باید این دکمه رو فشار بدم. و همین‌طور که می‌بینید این آسانسور در کل یازده طبقه داره.»
آقای مجری 1 گفت: «من می‌رم بالا... بالا... بالای بالا... یه جایی روی ابرها...»
گفتم: «خب شما یا باید بالن سوار شی، یا موشک.»
آقای مجری 2 گفت: «من فعلا می‌رم طبقه‌ی هشتاد و هشت. بعد از اون‌جا می‌خوام برم کره‌ی ماه.»
صفحه‌کلید هدایت آسانسور را نشان‌شان دادم و گفتم: «این دکمه‌ها رو بشمرید.»
مجاری عزیز شروع کردند به شمردن. گفتم: «چندتا بود؟»
دوتایی گفتند: «یازده‌تا.»
گفتم: «آفرین! حالا بگین طبقه چندم می‌رید؟»
اولی گفت: «من می‌رم بالا... بالای ابرها...»
دومی گفت: «من هم می‌رم طبقه‌ی هشتاد و هشت.»
گفتم: «ولی یازده‌تا بیشتر دکمه این‌جا نبودها!»
دومی گفت: «می‌دونم با یه گزارش این‌مشکل حله.»
اولی گفت: «دوتا بحث کارشناسی و میزگرد هم می‌ذاریم که تئوریزاسیونش هم درست شه.»

باز هم طبقه‌ی هم‌کف
یک‌هفته گذشت و من با این آقایان مجاری عزیز داخل کابین آسانسور معطل مانده بودم. هر چه من می‌گفتم نره آن‌ها می‌گفتند بدوش. یک‌بار هم یکی‌شان اشاره‌ی ظریفی کرد و گفت: «لابد دوست داری یه گزارش از حرکت نرم و خزنده‌ی آسانسوریته که با اسم رمز بالا و پایین، در فریب‌دادن جوانان و آوردن آن‌ها به هم‌کف خیابان و بالا و پایین بردن سران کودتا توسط به اصطلاح آسانسور به صورت سازمان‌دهی شده فعالیت می‌کند، پخش شه، هان؟»
خلاصه این هم از شغل ما. برای این‌که این دو نفر بالا بروند یا بی‌خیال شوند و پیاده شوند، آسانسور که یک خودروی دسته‌جمعی محسوب می‌شود، از کار کردن افتاده. من همین‌طوری هی دارم آه ممتد می‌کشم و به ملت نگاه می‌کنم که پیر و جوان باید پله‌ها را یکی یکی بروند بالا و دوتا دوتا بیایند پایین.

...
منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 363

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

یک دیپلمات در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و یکی از سفیرهای یکی از کشورهای جهان که رابطه‌ی خوبی با ایران دارد و مسوولانش با مسوولان ما اهل معاشرت هستند و خلاصه جلوی دوربین بگو و بخندی با هم دارند و همدیگر را هی بغل می‌کنند و اینا، سوار آسانسور شد. آقا! من را می‌گویی تا طرف را شناختم جیبم را سفت چسبیدم. جیب که هیچی، کیف جیبی‌ام را هم محکم چسبیدم. نگاه کردم دیدم طرف به دکمه‌های آسانسور زل زده. گفتم: «دیگه به دکمه‌های آسانسور رحم کن!»
گفت: «ما به دکمه‌های آسانسور که هیچ، به دکمه‌ی پیراهن شما که هیچ، به دکمه‌ی شلوار شما هم رحم نکرد.»
یک چمدان به وزن چهار و نیم - پنج تن دستش بود. یک قسمتی از سی‌وسه پل از لای در چمدانش زده بود بیرون. ازش پرسیدم: «مستر کدوم طبقه می‌ری؟»
گفت: «یک دور در ساختمان زد، بعد رفت پارکینگ.»

طبقه‌ی اول
از قدیم این‌طوری بود که ملت به سفارتخانه‌ها پناه می‌برند. البته یک‌عده‌ای هم عادت دارند از دیوار همچین‌جاهایی بالا بروند. اما اوضاع کمی فرق کرده، الان امنیت پشت شهرداری، از بعضی از سفارت‌خانه‌ها بیشتر است. طوری که می‌گویند بهتر است وقتی می‌روید آنجا، چیز باارزشی مثل گردنبد و انگشتر و ساعت همراه‌تان نباشد چون روی هوا می‌زنند.
خلاصه طرف طبقه‌ی اول پیاده شد. رفت یک دوری زد و آمد. باورتان نمی‌شود یکی از ستون‌های تخت جمشید را زده بود زیر بغلش و به زور چپاندش داخل چمدان.
گفت: «برو طبقه‌ی بعدی.»

طبقه‌ی دوم
طبقه‌ی دوم که پیاده شد کارش کمی طول کشید. وقتی آمد دیدم یک چیزی را کول کرده. نگاه کردم دیدم روستای اورامانات در کردستان است. گفتم: «ببخشید این رو برای چی می‌برید؟»
گفت: «این برای شما ارزش نداشت، من آن را با خود برد، فروخت و با ولش از شما نفت خرید.»

طبقه‌ی سوم
وقتی برگشت دیدم کاخ گلستان و قسمتی از شهر سوخته و هفتاد درصد ارگ بم را با خودش آورد و چپاندش در چمدان.
گفتم: «مستر! از عابربانک هم پول برمی‌دارند یه سقفی داره. ول کن پدر جان! یارو از دیوار مردم می‌ره بالا یه انصافی داره، همه‌چیز رو که بار وانت نمی‌کنه ببره.»
گفت: «من نفهمید شما چه گفت. من دیپلمات بود. لطفا رفت پارکینگ. من عجله داشت.»

پارکینگ
وقتی می‌خواست پیاده شود من سر چمدانش را گرفتم. از چهار و نیم – پنج تنی که روزنامه‌ها درباره‌ی خروج عتیقه‌جات نوشتند سنگین‌تر بود. به طرف گفتم: «مستر! من یه مشت پسته‌ی خندون و یه کیلو گردو می‌خوام واسه فامیل‌مون بفرستم خارج، تا توی تک‌تکشون رو بازرسی نکنند نمی‌ذارند رد شه.»
مستر داشت عتیقه‌جات را بار کامیون می‌کرد که گفت: «شما دیپلمات کشور ما بود؟»
گفتم: «نه مستر. من فقط یه آسانسورچی‌ام.»
گفت: «پس شما مصونیت نداشت. راستی وقتی برج میلاد افتتاح کامل شد، به من ایمیل زد تا من بیایم آن را هم ببرم.»
راننده کامیون چشمکی به مامور پارکینگ زد. مامور مانع ورود و خروج پارکینگ را زد بالا. کامیون که رفت من دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را زدم و باز هم برگشتم همان‌جایی که بودم.

...
منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 362

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۸

آه ای شلغم!

آه ای شلغم... ای شلغم... ای شلغم... آدم را به گه خوردن می‌اندازی وقتی یک سرمای ساده می‌خورد.

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

آنجلینا جولی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و یک خانم محترم و برازنده‌ای سوار آسانسور شد. چشمم که به چشم و سیمای خانم برازنده افتاد، ناخودآگاه سِر درونم جوشید و حالی به حالی شدم اساسی همچون عرفا و لب از لب گشودم و گفتم «وای! شما کپی آنجلینا جولی هستید!»
خانم برازنده گفت: «کپی‌ش نیستم، اصلشم.»
گفتم: «حتا اگه کپی‌ش هم بودید کپی برابر اصل بودید. مو نمی‌زنید.»
گفت: «شما ایرانی‌ها مثل این‌که عادت دارید به چیزهای کپی! مثل فیلم و دی.وی.دی کپی، آلبوم موسیقی کپی، کتاب کپی، آنجلینا جولی کپی!»
من گفتم: «راستی براد پیت چطوره؟ الان کجاست؟»
خانم آنجلینا جولی برازنده گفت: «رفته وزارت ارشاد، می‌خواد ببینه می‌تونه خودش رو بیمه هنرمندان کنه یا نه.» بعد گفت: «حالا چرا در رو نمی‌بندی تا آسانسور بره بالا؟»

کماکان طبقه‌ی هم‌کف

من پام رو گذاشته بودم لای در آسانسور، خانم آنجلینا جولی دستش رو گذاشته بود روی دکمه‌ی طبقه‌ی پنج. حالا هی من فشار بده، اون فشار بده.
گفت: «تو چه آسانسورچی‌ای هستی آخه؟! چرا پات رو گذاشتی لای در؟ چرا نمی‌ذاری آسانسور بره بالا؟»
گفتم: «ببین آنجلینا جون! شما جای خواهر ما! ولی زیر یک سقف، اون‌هم با در بسته، اون‌هم در فضای کوچولویی مثل آسانسور که آدم سکسکه کنه می‌افته نیم‌متر اون‌ورتر، اون‌هم توی آسانسوری که ناموس آقا براد پیت وایساده!... نه امکان نداره، هم عرف، هم چیزهای دیگه، دست و پای آدم رو می‌بنده و آدم رو می‌بره به سمتی که پاش رو بذار لای در تا در بسته نشه.»
آنجلینا جولی عصبانی شده بود. گفت: «پس چی می‌گن ایرانی‌ها مهمون‌نوازند؟»
گفتم: «اون یه بحث دیگه‌س. ایرانی‌ها اتفاقا هم مهمونی می‌رن هم می‌نوازند، اما من نمی‌تونم پا روی سنت‌های این مرز و بوم بذارم و در آسانسور رو ببندم... نه آنجلینا... نه! این کار رو از من نخواه!»
خانم آنجلینا جولی ناراحت شد. لب‌هاش را ورچید و خواست از آسانسور بیرون برود.
گفتم: «کجا؟!»
گفت: «دیوونه‌م کردی... می‌خوام از راه‌پله برم بالا...»

باز هم همون طبقه‌ی هم‌کف


گفت: «پس اون دکمه طبقه‌ی پنج رو بزن من برم بالا! »
گفتم: «مذاکرات ما به عنوان دو نماینده از دو ملت این‌طوری به نتیجه نمی‌رسه! چطوره شما بیاین سوار آسانسور شید و من هم همین‌جا بمونم که نه سیخ بسوزه نه کباب! وقتی رسیدید طبقه‌ی پنج، دکمه‌ی GF  رو بزنید تا آسانسور برگرده پایین!.»
خانم آنجلینا جولی گفت: «من که سر از کار شما در نمیارم!»
حالا آنجلینا سوار بود و من پیاده. گفتم: «راستی اینجا چی کار می‌کنی؟!»
در آسانسور داشت بسته می‌شد که آنجلینا جولی، لبخند دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی، زد و گفت: «تا معاونت سینمایی ارشاد مشخص نشده و همه‌چی تق و لقه، می‌خوام بپرسم ببینم می‌تونم توی فیلم مفهوم و معناگرا و ارزشمند اخراجی‌های 3 بازی کنم یا نه!»
گفتم: «من به عنوان یه ایرانی غیرتم اجازه نمی‌ده یه خانم برازنده پنج‌تا طبقه رو پای پیاده بره بالا! اون هم با پاشنه‌هایی چه بلند!»

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

ایرج میرزا در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

.

طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و ایرج میرزا سوار آسانسور شد. در آسانسور که بسته شد آب دهانم را قورت دادم. البته من فوبیای فضای بسته ندارم، یا حتا از روح هم نمی‌ترسم، اما راستش مثل هر آدم ادبیات‌خوانده‌ای وقتی خیال کردم باید با ایرج میرزا در کابین آسانسور تنها بمانم، بدجوری هول برم داشت. رفتم توی فکر که وقتی ایرج میرزا از آسانسور پیاده شود، آیا سر ذوق می‌آید و قصیده‌ی دیگری به دیوان اشعارش اضافه می‌کند؟ و لابد قصیده‌ای با عنوان "اون پسر آسانسوریه!" .

زیرچشمی نگاهی به ایرج میرزا و در بسته‌ی آسانسور انداختم و فکر کردم «پسر نترس! اگه قراره تو بهانه‌ای بشی که برگی به برگ‌های زرین ادبیات فارسی اضافه بشه، نه تنها ترس نداره، حتا باید به خودت و اینا افتخار کنی!»


طبقه‌ی اول

خطر از بیخ گوشم گذشته بود. گفتم: «ببخشین استاد! خیلی تو فکرین. من خیال کردم در نظر دارین روی قصیده‌ی جدیدی کار کنین!»

ایرج میرزا گفت: «پسر جان! تازه نکیر و منکر کارشان با بنده تمام شده بود که دیدم دوباره یک پرونده‌ی اخلاقی برایم در خیابان‌های مشهد نصب کرده‌اند... تازه از این لجم درآمده که اسم من را از روی آن بلوار برداشته‌اند و جایش اسم آل احمد را گذاشته‌اند.»

گفتم: «حتما آن بابایی که به اسم شما گیر داده بوده کتاب‌های آل احمد را نخوانده... حالا کجا؟»

گفت: «دنبال برگه‌ی عدم سوءپیشینه!»


طبقه‌ی دوم

یک آقایی وارد آسانسور شد و گفت: «من پیک موتوری‌ام. یه بسته از "جنوب شهر" آوردم. کجا باید تحویل بدم؟»

رنگ از روی ایرج میرزا پرید و خودش را جمع و جور کرد و آن‌ورتر ایستاد.

من زیر لبی گفتم: «همه از ایرج میرزا می‌ترسیدن، ببین اوضاع دنیا چقدر عوض شده که ایرج میرزا از این یارو پیک موتوری‌یه که از اون‌ور تهران اومده می‌ترسه.»


طبقه‌ی سوم

پیک موتوری طبقه‌ی سوم پیاده شد و رفت پی کارش. ایرج میرزا گفت: «بی‌زحمت برگرد طبقه‌ی هم‌کف.»

قبل از این‌که دکمه‌ی طبقه‌ی هم‌کف را فشار بدهم، گفتم: «استاد! مگه قرار نبود از اسم و رسم‌تون دفاع کنید؟!»

ایرج میرزا سری تکان داد و گفت: «پسر جان! توی این دور و زمونه اگه من برگردم زیر یک خروار خاک از هر لحاظ که حساب می‌کنم جام امن‌تره!»

...
منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 360
طنزها را همان‌طور که در نشریات منتشر می‌شود با جرح و تعدیل منتشر می‌کنم اینجا.

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

عاشقانه‌ای برای رخت‌چرک‌ها


اثر عشق تو

مثل قرمزیِ لباسی که رنگ می‌دهد

روی تمام لباس‌هایم پیداست

و بی‌پدر با هیچ وایتکسی هم نمی‌‎رود



شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸

خبر و طنز

اين نشاني ربطي به طنز ندارد، اما به خبر مربوط است، اما به طنز نظر غيرمستقيم دارد. خبر ممكن است طنز باشد اما فقط خبر باشد، يا طنز ممكن است كار خبر را بكند اما رابطه‌ي طنز و خبر مثل "چه علي خواجه و چه خواجه علي" نيست، دوتا چيز متفاوت است. طنز به دست‌مايه نياز دارد، خبر هم كه دست‌مايه‌ي طنز است، پس اين نشاني حكم يك خبر را دارد كه ربطي به طنز ندارد اما خبر است.

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۸

وقتی شاعر از خودش دفاع می‌کند؛ یا چرا نباید شاعر از خودش دفاع کند

- شاعر خوب قلندره.
: خر که قلندره نمی‌شه.
- فکرش باید روشن باشه.
: خر که منور نمی‌شه.
- شاعر باید عمیق باشه.
: خر که معقر نمی‌شه.
- شاعر باهاس عطر بزنه.
: خر که معطر نمی‌شه.
- شاعر باید شیک باشه، لباس فاخر بپوشه.
: با هیچ لباس فاخری خر که مفخر نمی‌شه.
- شاعر باید پاک باشه.
: خر که مطهر نمی‌شه.
- قدش باید دراز باشه.
: خر که صنوبر نمی‌شه.
- صورت خوب داشته باشه.
: خر که مصور نمی‌شه.
- شاعر خوب زن می‌گیره.
: خر که مکرر نمی‌شه.
...

شهر قصه / نویسنده: بیژن مفید.

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

چشم‌هام اشک می‌افتد

عینکم شکسته. وقتی چیزی می‌خوانم چشم‌هام اشک می‌افتد. وقتی پای کامپیوتر می‌نشینم تا چیزی تایپ کنم چشم‌هام اشک می‌افتد. وقتی در اینترنت می‌پرخم و نوشته‌ی کسانی را که دوست دارم می‌خوانم چشم‌هام اشک می‌افتد. وقتی می‌روم در فیس‌بوک و برخلاف چند ماه پیش که با دیدن نوشته‌های دوستانم لبخندی بر لبم می‌آمد، با دیدن خبرهای تلخ و تصویرهای تلخ و گزارش‌های تلخی که بازنشر می‌کنند، چشم‌هام اشک می‌افتد. فیلترشکن اگر مدد کند و زورش کم نیاید، یکی دوتا سایت خبری را باز می‌کنم؛ با دیدن خبرها چشم‌هام اشک می‌افتد. وقتی می‌شنوم حالا که کار از کار گذشته و آب‌ها از آسیاب افتاده و دیگر کسی علنی یا مکتوب به هیچ نتیجه‌ای در طول تاریخ اشاره و اعتراض نمی‌کند، اما باز هم کسانی دستگیر می‌شوند، وقتی خبر را پشت خبر می‌خوانم که هویت دیگری کشف شده است، چشم‌هام اشک می‌افتد. وقتی تلویزیون را روشن می‌کنم و روایت عجیبی از خبرها می‌بینم چشم‌هام اشک می‌افتد.
شرح عکس: تصویری از پنجره‌ی خانه‌های این شهر
وقتی صدای الله‌اکبر می‌آید، وقتی روی ربنای شجریان در پوشه‌ی موسیقی و آوای کامپیوتر کلیک می‌کنم، وقتی به احیای این‌سال و سال‌های گذشته فکر می‌کنم، چشمم اشک می‌افتد. وقتی مادرم تسبیح را زمین نمی‌گذارد و برای آزادی همه، برای آرامش دل مادر و پدر کسانی که فرزندان‌شان گرفتارند یا زیر خاک رفته‌اند یا خبری ازشان نیست دعا می‌کند، وقتی برای سلامتی و عاقبت‌به‌خیری این جوانان بی‌گناه دعا می‌کند، چشم‌هام اشک می‌افتد. وقتی مادرم دانه‌های تسبیح را از سر شماره می‌کند و برای این‌که عینکم را زودتر ببرم عینک‌سازی تا چشم‌هام اشک نیفتد، دعا می‌کند، چشم‌هام اشک می‌افتد.


...
از مخاطب این وبلاگ که عادت به خواندن نوشته‌ی طنز در این رسانه دارد، پوزش می‌طلبم.

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

اس‌ام‌اس؛ نوشتن ادبیات شفاهی

این یادداشت چندی پیش در ویژه‌نامه‌ای درباره‌ی داستان کوتاه و داستانک، به کوشش خلیل رشنوی، در خوزستان منتشر شده است، و تلاشی‌ست برای دسته‌بندی پیام‌های تلفنی نوشتاری با رویکرد "طنز" و ساختار این نوشته‏ها - با توجه به اهمیتی که در تاثیر اس‌ام‌اس در ادبیات شفاهی و مکتوب فارسی دیده می‌شود - و به حتم با دانسته‌های شما و افزودن آن به این مقاله، این گفتار پرتر و کامل‌تر خواهد شد.

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

نه هزار و نهصد و نود و نه كتابخانه‌ی دیگر

‍‍ژنرال با افتخار گفت: در سرزمین تحت فرماندهی من ده هزار كتابخانه وجود دارد كه جز كتابخانه‌ای كه در دفتر كار من است، نه هزار و نهصد و نود و نه كتابخانه‌ی دیگر داخل زندان‌ها قرار گرفته است.

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

می‌شه با هم بازی نکنیم؟

توی بازی قایم‌باشک قرار بود یک نفر چشم بگذارد و دیگران بروند قایم شوند. اما کسی که قرار بود چشم بگذارد، چشم همه را بست و برد و قایم‌شان کرد.

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

پاسخ به سوالات غیرشرعی دوستان - 1

سوال مشترکی از دو نویسنده‌ی مقیم مرکز به نام‌های آقا ورطه‌الدوله و آقا ناتورالزمان توسط پیک موتوری به دست‌مان رسید که پاسخ می‌گوییم. این پرسش را هم با باقی علما و دانشمندان و شوفرها و تکنسین‌ها مطرح می‌کنیم که فضای حجره و دانشگاه و ترمینال و تعمیرگاه‌ها به هم نزدیک شود و جامعه‌ای پویا شکل بگیرد و به هر حال یک‌جور ساختارشکنی تحت آشنازدایی هم کرده باشیم. پرسش ما که جای تامل دارد و نباید به سادگی از کنارش گذشت؛ این‌که برای دو نفر یک سوال پیش بیاید توارد (با هم وارد شدن) است یا تلانک (به هم لینک‌دادن) یا تحائل (به هم حال دادن) یا غیره و اینا؟

*

و اما سوال؛

چرا به اینجا رسیدیم؟

*

و اما جواب حکیمانه‌ی ما؛

همین‌طوری بود. منتها مثل جوش زیرپوستی بود. حالا زده بیرون. آن‌هم عدل روی دماغ. این دماغ هم مربوط به چیزی مثل ناموس آدم است که اسمش را می‌گذارند جامعه یا فرهنگ یا سیاست یا هرچی. اسم ناموس آدم مهم نیست و در اصل قضیه فرقی ندارد. موضوع این است که آدم دوست ندارد چیزهای بد ناموسش را ببیند. وقتی چیز بد ناموس آدم زد بیرون، منظورم جوش روی دماغش است، و همه دیدند و با انگشت نشانش دادند (هم ناموس آدم را هم جوش روی دماغش را)، آن وقت آدم چشم‌هایش باز می‌شود و یاد دوا و درمان طرف می‌افتد. چه شد که به اینجا رسیدیم؟ نرسیدیم. قطار که حرکت نمی کرد برادر. یعنی آن‌قدر تند حرکت نمی‌کرد. فقط پرده را زدیم کنار. تا بلیط ها کامل فروخته نشود و صندلی‌ها پر نشود، این قطار لک و لک می‌کند و پایش نمی‌رود که به مقصد برسد.

*

دانشمندی که ما باشیم امیدواریم دوستداران حکمت و دانش، از قبیل همین ناتورالزمان و ورطه‌الدوله، از این همه اندیشه و مفهوم مستتر در حرف‌های گران‌سنگ ما، به قول شما جوان‌ها، نگرخند.

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

حکایت دو برادر که دیگر بزرگ شده‌اند


حکایتی که هر کسی که حداقل چهار کلاس سواد دارد خوانده است. لطفا یک‌بار دیگر کلمه و ترکیب‌‎های تازه را از بر کنید و به پرسش‌های درس بیندیشید.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

کوروشی‌ها

آسوده بخواب کوروش! در شهر خبری نیست ارواح بابای آدم دروغگو.
آسوده بخواب کوروش! این‌قدر الله‌اکبر نگو، همسایه‌ها خوابند دیگر.
آسوده بخواب کوروش! بچه‌ها خوابند، سر و صدا نکن!
آسوده بخواب کوروش! می‌دونی الان ساعت چنده؟
آسوده بخواب کوروش! چقدر وول می‌خوری.
آسوده بخواب کوروش! شوخی کردم پا شو ببین چه شیر تو شیری شده.
آسوده بخواب کوروش! صدای تیر و ترکش نبود صدای دالامب و دولومب عروسی است!
آسوده بخواب کوروش! مگه تو گزارش‌های تلویزیون رو نمی‌بینی؟ خیالت راحت باشه.
آسوده بخواب کوروش! من تلویزیون رو خاموش می‌کنم تو بیست‌و‌سی نبینی پدر جان باز هم اعصابت خرد شه!
آسوده بخواب کوروش! من پیراهن سبزت را برای صبح اتو می‌زنم.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

چیز بزرگی به نام آزادی (گزارش مستند تکان‌دهنده‌ای همراه عکس رنگی)

من و آقای آزادی در مرداد 1388 در ملا عام، با هم ملاقات کردیم
که همه جای من و تکه‌ای از آن بزرگوار در عکس فوق مشهود است
(عکس: AP)

بزرگترین چیز در کشور و پایتخت من "آزادی" نام دارد. مردم می‌توانند با این چیز بزرگ به صورت رایگان عکس یادگاری بگیرند و برای دوستان‌شان در شهرستان، اروپا و آمریکا بفرستند. مردم بیشتر کشورهای دنیا چنین امکانی ندارند. متمدن‌ترین مردم جهان تا حالا این قدر ملموس و از نزدیک "آزادی" را ندیده‌اند و آن را حس نکرده‌اند. ممکن است وطن‌فروشان غرب‌زده‌ی خودفروخته‌ی مضمحلی بگویند "خارجی‌ها آزادی دارند" بله. اما آزادی آن‌ها اندازه آزادی ما این قدر بزرگ نیست. طبق آخرین تحقیقات و نظرسنجی‌ها و از همه مهم‌تر طبق آخرین عکس‌برداری هوایی از منطقه، ایران بزرگترین "آزادی" جهان را دارد. همچنین به گفته کارشناسان ایران تنها کشوری است که به صورت نهادینه "آزادی" دارد، طوری که میخ آزادی در ایران از زمان مشروطه کوبیده شده است. تحلیل‌گران می‌گویند حتا از اروپا و آمریکا و باقی بلاد کفر می آیند ایران تا "آزادی" را از نزدیک ببینند و با آن عکس بگیرند.
در ضمن و برای کور شدن چشم حسودان در ایران این امکان فراهم شده است که مردم از آزادی بالا بروند.
‌

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۸

نوشتن درباره الي

به اين دلايل كسي كه لزوما منتقد سينمايي نيست، بايد کمي درباره «درباره الي...» بنويسد:
اول براي اينکه طالع اين فيلم غربت در وطن و محبوبيت در غربت است.
دوم براي اينکه اين فيلم فيلمنامه شسته رفته‌اي دارد که آدم شک برش مي‌دارد که اين همه اتفاق ريز و درشت، از پيش طراحي شده بوده و مثلا به شکل فيلمنامه قبلا روي کاغذ آمده، يا يک محصول اتفاقي است از بازي گرفتن‌هاي فراوان بي‌«کات»، که با برش‌هاي هوشمندانه، انسجام کنوني را يافته است.
سوم براي اينکه درباره الي... يک فيلم ايراني است. فيلمي ايراني که در آن ايراني بودن تابلو نيست تا فيلم ايراني باشد. و صد البته براي ايراني بودن فيلم، فقط ديالوگ نوشته نشده است که به زور کلام، تصوير هم بومي شود. يعني فيلمي‌ است که با بستن صداي آن، تماشاي تصوير از اينجايي بودن فيلم حکايت مي‌کند. و تصوير ايراني فيلم لزوما نماي تخت جمشيد و ميدان آزادي و حوض وسط حياط که سيبي هم در آن افتاده و لباس قاجاري و سبيل لاتي و ديوار کاهگلي و بازار تهران و پاساژهاي منوچهري و چاقوي ضامن‌دار و کفش پاشنه‌تخم‌مرغي و... نيست. تصوير ايراني فيلم تصوير چند ايراني است که در کنار هم جمع شده‌اند. آدم‌هايي که مثل هر ايراني شادي و غم‌شان شکل ايراني دارد. شوخي و متلک و کلفت به هم مي‌گويند. زود غيرتي مي‌شوند و زود جوش مي‌آورند و زود با هم مي‌جوشند. براي کشيدن قليان لم مي‌دهند و در تونل جيغ مي‌زنند و سفره‌شان را روي زمين هم پهن مي‌کنند.
چهارم براي اينکه رابطه آدم‌هاي فيلم مثل خيلي از ايراني‌ها، قانونمند نيست. حد دوستي‌ها مشخص نيست. مثلا پايمان را اندازه گليم‌مان دراز مي‌کنيم اما بعدا مي‌بينيم که گليم‌مان را داخل خانه همسايه پهن کرده‌ايم.
پنجم براي اينکه ديالوگ‌هاي فيلم قرار نيست مجموعه‌اي از جملات قصار به هم بافته شده باشد. ديالوگ‌ها هدفي جز در خدمت به کليت فيلم و پيشبرد قصه ندارند، هر چند گاهي قد مي‌کشند، به بلوغ مي‌رسند و در ذهن تو خوش مي‌نشينند.
ششم براي اينکه بازي‌ها روان است و استرس زياد بيننده در طول فيلم و اميدها و هراس‌هاي بي‌پايانش براي همين بازي‌هاي درست است.
هفتم براي اينکه اگر آدم فقط مثلا خواسته بوده باشد که جشن کيک بريدن در تولدي را کارگرداني که نه، فقط فيلمبرداري کند، پراکندگي آدم‌ها به زحمتش انداخته و دردسرش را تجربه کرده است. پس آدمي که حتي يک بار خواسته فيلم کوچکي را از دو نفر به بالا بگيرد، سختي سامان دادن اين همه بازيگر و آن همه بازي‌هاي شخصي را مي‌تواند درک کند.
هشتم براي اينکه آدم گاهي فکر مي‌کند اين فيلم نکند فيلم مستند است که داريم مي‌بينيم!؟
نهم براي اينکه آن بازي گرفتن از بچه‌ها، هوشمندانه و واقعي و بجا، در لابه‌لاي فيلم به دل بيننده خوش مي‌نشيند.
دهم براي اينکه آن پسربچه محلي که ناظر خاموش داستان است و همه‌جا هست و نيست، در القاي مفهومي ضمني‌تر به بيننده کمک مي‌کند. (البته براي اين موضوع پافشاري نمي‌کنم. خود من از سمبل‌سازي زياد خوشم نمي‌آيد.) اما مثلا هر دو دفعه تماشاي فيلم، آنجا که با چراغ قوه کنار دريا پسربچه را ديدم، ياد نماد قانون افتادم که با چشم‌هاي بسته، حتي اگر هم بخواهد نمي‌تواند، يا به راحتي نمي‌تواند، عدالت را همگاني اجرا کند.
يازدهم براي اينکه کارگردان به خط قرمزهاي موضوعات اجتماعي و خانوادگي سينماي ايران نزديک مي‌شود، آنها را دور مي‌زند، از آنها عبور مي‌کند و انگار که هيچ حرفي زده نشده، به ناظران و مميزان لبخند مي‌زند.
دوازدهم براي اينکه اين فيلم در روزهايي نمايش داده شد که مردم خود بازيگر و تماشاچي نمايشي بودند که نمي‌توانستند در آن شرکت نکنند. پس فيلم آنطور که بايد ديده نشد.
سيزدهم براي اينکه آدم دلش مي‌گيرد وقتي مي‌بيند براي ديدن مثلا اخراجي‌ها مردم صف مي‌کشند، سينماها سانس نيمه‌شب مي‌گذارند و کارگردان آن در برنامه زنده تلويزيوني فيلمش را تبليغ مي‌کند. البته تماشاچي درباره الي... تماشاچي‌اي نيست که از تماشاي اخراجي‌ها بلند شود و به ديدن درباره الي... بيايد. (پس زياد دلگير نشويم.)
چهاردهم براي اينکه اصغر فرهادي چهارشنبه‌سوري را ساخته بود و توقع ما را از سينماي ايراني بالا برده بود و با درباره الي... بالاتر برده است.
پانزدهم براي اينکه... آقاي فرهادي من دوبار اين فيلم را ديدم. يک بار براي خودم و بار دوم هم براي اينکه فيلم را بهتر ديده باشم و از طرفي جور هموطنم را بکشم که براي تماشاي اخراجي‌ها و سريال يوزارسيف هميشه وقت دارد، اما براي درباره الي... يا وقت ندارد يا مي‌گويد بليت سينماگران است. آقاي فرهادي در فرهنگ ما چه كسي جور چه كسي يا چه چيزي را مي‌كشد؟ اهالي فرهنگ جور هم را، يا جور مديران را، يا جور مخاطبان را مي‌کشيم که ذائقه فرهنگي‌شان، به مدد مديران، بعد از 20 سال به سريال‌هاي مصري و ترکي و کره‌اي (که دليل خريدن و پخش‌شان هميشه پرسش‌برانگيز بوده است) مثل اوشين و ‌هانيکو و امپراتور دريا و جومونگ برگشته است و به درباره الي... ارتقا نيافته است.
*
به اين 15 دليل، كسي كه منتقد سينمايي نيست کمي درباره «درباره الي...» نوشت.
*
روزنامه اعتماد ملی - یادداشت - 23 تیر 1388 - پوريا عالمي