یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۴

آسانسور خراب است، از پله‌ها استفاده کنید

[نقد و نظر درست مجتبا پورمحسن در آسیب‌شناسی کتاب‌هایی همچون آسانسورچی که مجموعه‌ی آثار مطبوعاتی هستند.]

مجتبا پورمحسن
چلچراغ



حتماً شنیده‌اید که خروشچف، رییس‌جمهور اتحاد جماهیر شوروی سابق یک‌بار که به سینما رفته بود دید در ابتدای فیلم با نمایش تصویر او، همه تماشاگران به نشانه احترام بلند شدند، غیر از او که اشک در چشمانش جمع شده بود از این‌که مردمش او را بسیار دوست می‌دارند. گویا در همین حین نفر پشتی زده روی شانه‌اش و گفته که بلند شو، ما هم مثل تو فکر می‌کنیم اما مجبوریم بلند شویم! یا حتماً شنیده‌اید که در سال‌های پایانی حیات نظام سیاسی شوروی، مردی پس از آن‌که مدت‌ها در صف نان می‌ایستد و کلافه می‌شود از صف جدا می‌شود و می‌گوید می‌رود حق گورباچف را بگذارد کف دستش و او را بکُشد. اما وقتی به قول خودش می‌رود سراغ گورباچف، می‌بیند که صفِ کسانی که می‌خواهند از شر گورباچف خلاص شوند، از صف نان بلندتر است! این دو روایت (که در سال‌های اخیر با توجه به همه‌گیر شدن شبکه‌های پیام‌رسان موبایلی حجم وسیعی از روایت‌های مشابه‌شان دست به دست می‌شود) ۱۴ سال پس از فروپاشی نظام کمونیستی شوروی همچنان مخاطبان وسیعی دارند و همچنان مخاطبان‌شان را غافلگیر می‌کنند، در حالی که امروز آسیب‌شناسی نظام‌های سیاسی کمونیستی، جز قشر دانشگاهی و یا علاقمندان جدی تاریخ، مخاطبان زیادی ندارد یا لااقل در مقایسه با روایت‌های طنز -اگرچه طنز تلخ- مخاطبان بسیار اندکی دارد. این مقدمه نسبتاً طولانی را گفتم تا برسم به کتاب «آسانسورچی» نوشته پوریا عالمی که مجموعه نوشته‌های طنز او در صفحه‌ای به همین نام در هفته‌نامه چلچراغ است. نوشته‌های پوریا دوستداران زیادی دارد. در یک دهه اخیر با وجود کاهش محسوس تعداد مخاطبان نشریات، هنوز مخاطبانی پیدا می‌شوند که برای خواندن نوشته‌های طنز او روزنامه بخرند و یا لااقل هر روز طنزهایش را در اینترنت بخوانند. عالمی بلد است چطور همدلی مخاطب را برانگیزد، بلد است «له» یا «علیه» ننویسد، یعنی مخاطبش چنین احساسی نداشته باشد. او سعی می‌کند با نگاه طنز ببیند و طنز بنویسد، نه این‌که صرفاً یک مشت ایده‌های سیاسی را در قالبِ اصطلاع مجعول «طنز سازنده» به خورد مخاطب دهد. اما طنزهای پوریا عالمی یک ویژگی دارد که دوام خاصیت طنزآمیز نوشته‌هایش را به خطر می‌اندازد. طنزهای عالمی، سیاسی است و این البته آن ویژگی نگران‌کننده نیست. واقعیت این است که جای طنز در روزنامه‌ها و مجلات است و در همه جای دنیا طنزها محتوای سیاسی دارند. اما طنزهای پوریا سویه‌هایی دارد که به شدت آن را زمان‌دار می‌کند. این اتفاق نتیجه ضعف نوشته‌های او نیست، برعکس نشات گرفته از قوت نگاه اوست. او طنزش را منحصر به چهره‌های مهم دولتی نمی‌کند و پا را فراتر می‌گذارد و سخنان یا وقایعی را که از نظر سیاسی شاید اولویت بالایی ندارند، به چالش می‌کشد. نمونه‌اش همین طنزهایی که در قالب کتاب «آسانسورچی» منتشر شده‌اند. اصلاً همین ویژگی‌اش به کارش قدرت می‌بخشد. اما این ترفند در عین سودمندی، محدودیت قابل توجهی دارد، البته وقتی قرار است در قالب کتاب منتشر شود. چون این نوشته‌ها در روزنامه یا هفته‌نامه کارکردی حداکثری دارد. طنز سیاسی، تاریخ انقضا دارد. این واقعیتی است که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. اما همین طنز سیاسی بسته به این‌که معطوف به کدام لایه از وقایع سیاسی باشد، تاریخ انقضای کوتاه‌مدت یا طولانی‌مدت دارد. وقتی طنز مثلا درباره سقوط هواپیما و واکنش قابل بحث مقامات دولتی در قبال آن باشد، دیرتر موضوعیت خودش را از دست می‌دهد. چون خود واقعه سقوط یک هواپیما در مقایسه با صحبت‌های یک نماینده مجلس درباره صرفه‌جویی آب، مدت زمان بیشتری در اذهان باقی می‌ماند. هنر پوریا عالمی این است که سراغ نمونه‌هایی مثل اظهارنظر یک نماینده درباره بحران آب می‌رود. چون نوشتن طنز در قبال مقامات عالی‌رتبه دولتی اگرچه کار ساده‌ای نیست، اما خیلی هم دشوار نیست. پوریا خیلی خوب بلد است خوراکِ لازم برای تغییر روحیه مردم عبوسِ خسته از مشکلات عمومی را فراهم کند. اما آیا این طنزها تاریخ مصرف نامحدودی دارند؟ مثلاً حرف‌های پنج سال پیش کفاشیان، رییس فدراسیون فوتبال که قابلیت ویژه‌ای برای سوژه شدن دارد، امروز به اندازه همان پنج سال پیش طنزآمیز نیست. حالا حرف‌های چند روز پیش کفاشیان است که اهمیت دارد. خوشبختانه از کتاب «آسانسورچی» استقبال خوبی شده که بخش زیادی از آن به هنر پوریا عالمی ارتباط دارد، اما شاید بخش زیادی از مخاطبان کتابِ کسانی هستند که طنزهای امروز او را دوست دارند و با همین علاقه سراغ نوشته‌های قبلی او می‌روند که حالا در قالب کتاب منتشر شده است. به قول گزارشگران فوتبال، این موضوع چیزی از ارزش‌های پوریا کم نمی‌کند. او طنزنویس قابلی است، اما جای طنزهای سیاسی روز در نشریات است نه کتاب، منظورم طنزهای سیاسی روز است، وگرنه هر نوشته‌ای می‌تواند سویه‌های طنز داشته باشد و در طول زمان کارکرد داشته باشد، حتا حکایت‌های طنز سیاسی در ابعاد یک نظام سیاسی مثل کمونیسم یا چهره‌های خیلی معروف مثل گورباچف یا خروشچف. من ترجیح می‌دهم طنزهای روزانه پوریا را بخوانم و کیف کنم و بخندم از ته دل. اما آسانسورچی یا کتاب‌های مشابه تاریخ مصرف دارند و البته اگر در فاصله یکی دو سال پس از انتشار در مطبوعات در قالب کتاب منتشر شوند می‌توانند مخاطبان زیادی داشته باشند. نمونه روشن این واقعیت، طنزهای ابراهیم نبوی است که در زمان انتشار بسیار از آن استقبال می‌شد و کتاب‌هایش به چاپ چندم می‌رسید اما امروز -حتا اگر در بازار موجود باشد- تعداد مخاطبانش کاهش محسوسی دارد. داشتن تاریخ انقضا البته به معنای بی‌اهمیت بودن نوشته‌ها نیست؛ قیاس مع‌الفارق است، اما همان‌طور که سرنوت یک تئاتر با افتادن پرده، تمام می‌شود و تکرار نمی‌شود، طنزهای سیاسی هم با گذر چند شبانه‌روز، یا چندماه و گاهی چند سال تمام می‌شوند. آیا کسی هست که به ارزش والای تئاتر، شک کند؟

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۹۴

سمساری

برای نوشتن این کلمات هم وقت را تلف کرده‌ام
می‌ترسم پیرمرد خسیسی بوده باشم که پول‌هاش را در بالش پس‌انداز کرده
مثل من که دوست‌داشتنت را

پیرمرد می‌میرد
وراث به جان هم می‌افتند
خانه تاراج می‌شود
بالش گوشه‌ای افتاده
سمسار خرده‌وسائل مانده را از سر دویست هزارتومان می‌خرد
بار وانتم می‌کند و به مغازه می‌برد
می‌مانم کنجی
از چشم همه دور می‌مانم
هر بار روی من چیزهایی می‌گذارد
یک رادیوی قدیمی
یک قاب عکس بی عکس
یک جام بی شراب
کهنه می‌شوم
و این کهنگی شراب نیست، عفونت احساس است

کنجی می‌مانم
می‌مانم از ترس تنهایی بید بید می‌لرزم بید می‌زندم می‌پوسم خورده می‌شوم می‌خورم خودم را

هفت سال گذشته
سمسار مغازه را فروخته انتشاراتی زده است
خرت و پرت‌های مغازه را دور می‌ریزند
من را قاتی کارتن‌پاره‌ها سر کوچه می‌اندازند
شب می‌شود
باران زده است
نم برداشته‌ام

کارتن‌خوابی زباله‌ها را می‌جوید
سرد است
به من می‌رسد
بغلم می‌کند
نازم می‌کند
بو می‌کشد مرا
می‌بردم روی پله‌های بانک ملی
زیر سر در بزرگ مزین به هر جا سخن از اعتماد است لامپ نئون بانک‌ها می‌درخشد

کارتن‌ها را پهن می‌کند
می‌نشیند، لم می‌دهد، سیگار کهنه روشن می‌کند
سرش را می‌گذارد روی من
دوستم دارد

من پوسیده‌ام پیرم فراموش شده‌ام بید زده‌ام
پوست صورتم ریخته است
کارتن‌خواب بلند می‌شود و نگاهم می‌کند
برم می‌دارد
بغلم می‌کند
دست روی دلم می‌گذارد
بقچه دلم را برایش باز می‌کنم
مشت مشت اسکناس مشت مشت سکه طلا...

می‌ترسم برای دوست‌داشتنت وقت نباشد
می‌ترسم برای دوست داشتنت وقت را تلف کرده باشم

دوست داشتنت را پس‌انداز کرده‌ام
و بوسه‌های من پوسیده می‌شوند

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۴

ابرهای تو

قطارها بازگشته‌اند به ایستگاه‌ها
هواپیماها بازگشته‌اند به آشیانه‌ها
در همه ترمینال‌ها بسته شده است
و تو
داری از همه قطارها پیاده نمی‌شوی
داری از همه هواپیماها پیاده نمی‌شوی

کشتی‌ها به بندرگاه بازگشته‌اند
بارانداز رونق گرفته
و تو از کشتی‌ها پیاده نمی‌شوی

لشگرها به شهرها بازگشته‌اند
پرچم سفید بر فراز خانه‌ها بالاست
سربازها در شهر چشم می‌گردانند
و تو در قاب پنجره پیدا نمی‌شوی

جنگ اگر رحم داشته باشد
یکی از ما را در خودش می‌کشد
ترس از بی‌مرگی جنگ است
زنده زنده به خانه بازگردیم
و زبان بین ما مرده باشد
و زبان بین تن ما از بین رفته باشد

با لباس‌های خواب تو
و پرده‌های اتاق
و آن دامن گل‌بهی‌ات که روی دسته صندلی جا گذاشته‌ای
بالن درست کرده‌ام
به هوای تو آن را باد می‌کنم

بالا می‌روم
از بالای قطارها
هواپیماها
کشتی‌ها
می‌گذرم
جایی میان ابرها فرود می‌آیم
جایی میان ابروهای تو

و جهان طعم سیب می‌گیرد
و تو از دستان خدا پیاده نمی‌شوی

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۴

درازپام


قرص دیازپام رو دوست‌هاش صدا می‌زنند درازپام
و بهش می‌خندند.
قرص دیازپام هر روز بیشتر می‌ره تو خودش و
دوزش بالاتر می‌ره.


دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۴

آرام آرام...

مارى است چنبرزده شب
مى‌خواهى نيشت بزند و
كار را يكسره كند

مارى است چنبرزده شب
به آغوشت مى‌كشد
و مى فشاردت آرام آرام


پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۴

شبانه بی شاملو - ۶۷

شب بود؟
چگونه چنين روشن بود
از پس ماه و
چراغانى شهردارى برنمى‌آمد
و سوسوى پرژكتورهاى برج ميلاد خنده‌آور بود


شب بود
خورشيد در دست راست تو
و ماه
در دست چپت


و ماه و خورشيد در دستان من بود


من با خواندن خطوط دست تو
به زبان خدايان پى مى‌بردم
روز آغاز شده بود
و دستان تو
- منظومه كوچك شمسى اختصاصى من
طالع من را از نو رقم مى‌زد

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۴

ترسناك شده بودم

       مچم باز شد
       تاريكى در مشتم پنهان بود
       آفتاب ماسيد
       باغ فرسود
       شهر شُره كرد
       و تكليف يكسره شد
       نقاب را برداشتم
       ترس در چشمم پيدا بود
       ترسناك شده بودم
       
       از من نمى ترسيدند
       شبيه آنان شده بودم
       و روز، روز به روز كوتاه آمده بود

برویم سیدمهدی آش بخوریم - ۱۰

مامان‌بزرگم همیشه می‌گفت چینی که شکست شکست. بده دست چینی‌بندزن که بند بزند. اما چینی قبل نمی‌شود مادر. کاری که قبل ازش می‌کشیدی را دیگر نمی‌شود کشید. قوری چینی بندزنی‌شده دیدی؟
می‌گفتم دیدم مامان‌بزرگ.
می‌گفت همون دیگه. 
می‌گفتم خب. همون دیگه چی؟
مامان‌بزرگ چایی دورنگ را می‌گذاشت بغل دستم و شمد را از روم پس می‌زد و دست‌های پر پری‌اش را می‌گذاشت روی دستم و می‌گفت قوری‌یه یادته؟ شکسته‌بسته بود؟ حالا نگاه به دلت کن.
می‌گفتم یعنی من کار اضافه از دلم می‌کشم؟
می‌گفت پا شو پا شو. 
و پا می‌شد و می‌رفت.


قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۴

قهرمان همیشه جلوتر از ما بود.

قهرمان بچگی‌های من عمو حسین بود. آدم فهمیده‌ای بود چون همان اول کار رفته بود و فامیلش را عوض کرده بود و گذاشته بود عاملی. می‌دانست خمیر عالمی‌ها به تنور می‌چسبد و می‌سوزد و خمیره‌شان مشکل دارد. البته واقعی هم از تنور دیگری بود. تافته‌ی جدابافته. خودش و خواهرهاش و برادرش حسن. خواهرهاش یعنی عمه‌های ناتنی من دوتا موجود بامزه و دوست‌داشتنی بودند. یکی‌شان یعنی بامزه بود و هر دفعه یک بازی را شروع کرده بود و  همیشه منتظر بودی ببینی حالا ببین چه قصه‌ای دارد، یکی‌شان دوست‌داشتنی، که ترد و شکننده و همیشه‌مهربان بود.
عموهای تنی صدرحمت به هفت‌پشت غریبه بودیم. روابط مان مثل ایران و عراق بود و بعد ایران و آمریکا. اولش جنگ بود بعد شد قطع روابط الان هم من که نقش اسرائیل را بازی می‌کنم و با هیچ‌کدام‌شان روابط دیپلماتیک ندارم. فقط اسلحه به سمت هم گرفتیم. بچه‌های عموها مثل همه‌ی بچه‌های سیاستمدارهای دوست‌نداشتنی دنیا آدم‌های باحالی از کار درآمدند. بابای من هم یکی از خمیر همین عالمی‌ها. همه‌شان شبیه فطیر هستند.
اما این‌ها همه یک‌طرف آن‌طرف عموحسین. نان فانتزی بود. بوی خوش، بدون دورریختنی، خوردنی، باکلاس. قهرمان بچگی‌هام بود. کاری به کار کسی نداشت و کار خودش را می‌کرد و فقط هم کار می‌کرد. توی جنگ حتما ژنرال می‌شد. اصلا سرباز بودن بهش نمی‌آمد. مرد اول بود. همه منتظر بودند چیزی بگوید حرفی بزند. چشم‌شان به این بود که حسین چی گفت حسین چی کار کرد حسین کجا رفت. اگر مثلا ورزشکار بود الان کل خاندان ما ورزشکار شده بودند. اگر رفته بود مکانیکی همه مکانیک شده بودند. اما او پولدار شده بود و این تنها دلیلی بود که عالمی‌ها همه‌ی عمر برای پول زندگی کردند. الان همه پولدارند در قیاس با خودشان. اما خودشان لحنی دارند نسبت داش‌حسین، چون کف استانداردش این‌ها را خسته می‌کرد از تلاش و دویدن. خسته‌ی خسته. آن‌قدری که هیچ‌وقت خستگی‌شان در نرفت و همدیگر را هم خسته کردند.
سنش از همه بیشتر بود. راهش از همه دورتر بود. وقتش از همه کمتر بود. یا اینجا بود یا آلمان. مثل الان. که آلمان است. مثل الان که اینجا نیست. هیچ‌وقت اینجا نبود. همیشه جلوتر از اینجا بود.  من براش می‌مردم. ولی کاری هم با هم نداشتیم. مثل خاله زری. براش می‌مردم ولی مدت‌ها رفت و آمدی هم نداشتیم. عمو حسین قهرمان بچگی‌هام بود. یک روز من را بغل کرده بود و جلوی سرسرای خانه‌اش ایستاده بودیم. من مثلا چهار پنج سالم بوده. چی گفتم یادم نیست که گفت یک روز بیا همین خانه را بخر. خانه‌شان بزرگ بود. آن موقع، در آن سال‌ها کلی مجوز گرفته بود و تا وسط خانه چاه بزند برای آبیاری چمن حیاط. من همان توی بغلش نگاهم افتاد به خانه‌ی بغلی گفتم نه عمو، اینجا نه. من می‌آیم این بغلی را می‌خرم و همسایه می‌شویم. گفت چرا که نه. منتظرم. بعد من بزرگ شدم. تا راهنمایی قصدم این بود پولدار شوم اما هیچ‌کاری برای پولدار شدن نمی‌کردم. می‌نشستم خانه و نقشه سرقت از بانک می‌کشیدم. دوم راهنمایی بود که تصمیم گرفتم مثل خر بخوانم. مثل خر خواندم. بزرگ شدم و قد کشیدم و الان پا توی سن گذاشتم. چندسال پیش عمو حسین را دیدم. نشستیم کنار هم. گفتم یادت است گفته بودم می‌آیم همسایه‌ات می‌شوم؟ که عین خودت یاد می‌گیرم کار تولید کنم و پول بسازم. گفت نه. دست کم نزدیک سی سال از آن حرف‌ها گذشته بود. من پنج سالم بود و عمو الان چندسالش است؟ به هشتاد رسید؟ خندید. گفت چی شد پس؟ گفتم من جای پول کلمه ساختم. خندید. دستش را گذاشتم روی شانه‌ام. نگاه کرد و گفت می‌دانم. تو هم عین منی. من عین او شده بودم؟ نمی‌دانم. او ژنرال جنگ‌های اساطیری خیالات من بود و من اصلا پام را توی یک جنگ فرضی هم نمی‌توانم بگذارم. من هم خندیدم. گفتم شما قهرمان زندگی من بودی وقتی بچه بودم و بهت افتخار می‌کردم. هر چند الان رفت و آمد کمی داشته باشیم. گفت من هم الان به تو افتخار می‌کنم. بغض کرده بودم. مثل همین حالا. حالا اما فرق دارد. بغضش یک‌طور بدی است. او باز هم اینجا نیست و جلوتر است. اینجا ساعت دو است و آنجا دوازده. او مثل همیشه روزش از ما روشن‌تر است. حالا اینجا نیست. آنجا هم نیست. دراز کشیده روی تخت ولی دیگر بلند شده و رفته پی کارش. با این‌که روی تختش دراز کشیده - به قول عمران صلاحی- تختش سبک‌تر شده است. قهرمان این ماه‌های آخر دراز کشیده بود روی تخت. قهرمان ایستاده. ایستاده با مشت. کل کاری که از دستم برآمد چی بود؟ یک سبد گل بفرستم براش آلمان؟ خب. گل هم به دستش رسید.  حالا چی؟ یعنی در تمام خاندان عالمی با یک نفر می‌خواستی معاشرت کنی همین عاملی بود. اما عمو حسین دیگر از جاش بلند نمی‌شود. به پام نگاه می‌کنم. به عصاها. به گرفتاری بی‌موقع. قهرمان حرف زدنش به مشکل خورده بود. چندروز پیش تلفنی حرف زدیم. گوش کرد. من دوباره گفتم قهرمان منی عمو حسین. تافته‌ی جدابافته‌ای. این همه سال ایستادن باید خسته‌ات کرده باشد. کمی استراحت کن تا بهتر شوی. صدای نفس‌هاش می‌آمد. روزش باز روشن‌تر بود و دو ساعت زودتر بود از ما. گوش کرد. صدای نفس‌هاش آمد و بعد یک کلمه توانست بسازد: «می‌بوسمت.» قهرمان من، ژنرال، مرده ایستاده، مرد سفت، مرد سخت، مرد منطق، احساساتی شده بود؟ یا می‌خواست احساسات من را جواب دهد؟ می‌بوسمت؟ این‌جا دو ساعت بعد از روز قهرمان اشک بود و اشک. زن‌عمو گوشی را از گوش عمو و برداشت و گفت شنیدی پسرم؟ گفت می‌بوسمت. ممنون قهرمان. ممنون که قهرمان من بودی. ممنون که همانی بودی که بودی. و همین برای ما جذاب بود. تو واقعی بودی.

صبر زیاد برای علی و پیمانه و زن‌عموی نازنینم آرزو دارم. هر چند پام توی گچ باشد و نتوانم آنجا باشم. هر چند آنجا هنوز صبح زود باشد چرا که قهرمان همیشه جلوتر از ما بود.

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۴

شکل جدید من

شکلی از غم
درون من ریشه دوانده
که وقتی به چشم من می‌آیید غمگین می‌شوید
دستان شاد شما در دستان غمگین من می‌پژمرد
به شکلی که شاخه ترد نسترنی نورسته را نادانسته در لیوانی سراسر اسید سپرده باشند
شکلی از غم درون من است
که من به شکلی دیگر راه می‌روم
و پا که از خانه بیرون بگذارم شهر من را پس می‌زند
و شکل من شکل گوزنی است که در بزرگراه قلنج کمرش را کامیونی شکسته باشد
شکل گربه‌ای سفید که به قیمت شاد کردن دو کودک
سوخته باشد
و حالا آنان به آونگ سیاه او بر درخت چشم دوخته‌اند
این شکل
شکل جدید من
شکلی عاریتی نیست
تشکل کوچکی است از خیابان و جیغ و سکوت
تشکل کوچکی است از خیابان و جنون
تشکل کوچکی است از خیابان و سطل‌های زباله و دست‌های تو
ها کن
ها کن
و این بخار
بخار های دهان کوچک تو
تمام یخ‌های جهان را آب می‌کند

تشکیلات سری ما
پشت سطل زباله سر چهارراه
آتش و دودی که داشت به چشم تو می‌رفت
ها کن
یخ این خیابان را آب کن
و ببین در اعجاز قرن من
سر هر چهارراه
زباله به جای آتش به گلستان مبدل می‌شود
و ما ابراهیم‌وار تکه‌های خویش و تکه‌های شهر را از بلندای چهار نقطه‌ی شهر با مشتی گره‌کرده و چشمانی گریان فراخوانده‌ایم
ما نام هم را صدا زده‌ایم
و تشکل ما اجتماع محترم دود پراکنده بود
دودی که به چشم تو رفت
و اشک من را درآورد

شکل جدید من
حاصل نان است و صف‌های راکد و طولانی سفارتخانه
که عصای موسا به حیرت به آن می‌نگرد
تز کوچک خنده است در عکس‌های اینستاگرام
و تفاوت فاحش رنجی که پشت لنز دوربین مقعر  محقر شده است
شکل جدید من
شکل عاریتی نیست
تاثیر مستقیم نوشتن روزنامه است
بر تاثر غیرمستقیم آواره‌ای که روی روزنامه شب‌ها می‌خوابد
شکل جدید من
عکس سر و ته برعکسی است بالای ستون معلقی در روزنامه
که طرح لبغم بر صورتش
سر و ته
طرح ناشیانه‌ای از لبخند شده است

شکل جدید من دست در جیب راه می‌رود
و خط فقر را با هر دستی که هر کجا نوشته شود
زود تشخیص می‌دهد
شکل جدید من
شعر نمی‌خواند
با شاعران دشمن است
و کلمه را با نان تاخت زده است
شکل جدید من
حالش از همین کلمات پی‌درپی به‌هم می‌خورد
بالا می‌آورد
شکل جدید من مردی است که قرض و خون بالا می‌آورد
شکل جدید من
جنس بنجلی است
جوک‌های کهنه را رفو می‌کند
خاطرات ریخته را بتونه می‌کند
و شب به شب
بین قرص نان و برنج پچ می‌اندازد

شکل جدید من شکل وثیقه است
شکل انشای خوش‌خط دبستان
و انشای بدخط رای دادگاه
شکل جدید من شکل خط ناخوانای یادداشت‌های نیمه‌شب است

شکل جدید من
شعرهای عاشقانه را
با تغییری جزئی تبدیل به آگهی تبلیغاتی می‌کند
شکل جدید من
عشق را
عشق شما را
می‌تواند در همه نظرسنجی‌ها جاودانه کند
و سیمرغ بلورین جشنواره‌ی فجر را
می‌تواند کاری کند که تخم طلا بگذارد

شکل جدید من
مردی منطقی است
و شکل شما
- هرقدر هم اساطیری و دست‌نایافتنی باشی -
در شکل جدید من غیرمنطقی است
شکل شما
اگر بخواهم شکل شما شوم
خنده‌دار است
انگار ژنرالی در رژه‌ی سالانه رو به دوربین شکلک درآورده باشد



  + شبانه بی شاملو

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

زندگی شاید همین باشد

چهار - پنج سال پیش که تصادف کردم و فردای روزی که نتوانسته بودم بروم روزنامه، ایمان و علی جای ستون من نوشته بودند پوریا تصادف کرده و نمی‌تواند یکی دو روز بنویسد، از فرداش غرق خجالت مهربانی آدم‌ها شدم. همان‌موقع توی روزنامه تشکر کردم. آن روزها یک روز از روزنامه زنگ زدند و گفتند بسته‌ای برای شما آمده بفرستیم دم خانه؟ و فرستادند. توی پاکت یک کیسه قرص کلسیم فرنگی بود. یک نامه کوتاه هم بود که پسرم من این قرص‌ها را برای خودم از فرنگ آوردم نصفش برای تو تا استخوانت خوب شود. (حتا نوشته بود اگر اطمینان نداری با دکترت مشورت کن) من غرق خجالت بودم و این مهربانی را بارها برای دوستانم تعریف کردم. دیروز هم از روزنامه زنگ زدند و گفتند پاکتی آمده برای شما بفرستیم دم خانه؟ و فرستادند. پاکت باز حاوی همان کیسه قرص‌های کلسیم فرنگی بود. پاکتی که نشانی فرستنده هم ندارد و هر چندوقت یک‌بار به دست من می‌رسد.
خوشبختی جز این است؟ که کسی جایی حواسش به تو باشد و نصف قرص‌های خودش را بفرستد به نشانی تو؟ دست شما را می‌بوسم عزیز نادیده که همیشه حواست هست.



سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۴

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۴

تفنگ‌بازی و کوتوله ها و درازها

ابراهیم نبوی زیر این عکس که با کتاب خودش و من گرفته، نوشته: «این هم من و تفنگ بازی پوریا و کوتوله ها و درازها در دفترم، تقدیم شد عکس به پوریای عزیزم که عشقه و دوست داشتنی.»




و من صورتم به خنده باز شده و خوشحالم که کارم به چشم نبوی می‌آید و اسمم گوشه ذهنش مانده. بی‌تعارف. (و راستش چند نویسنده و شاعر و روزنامه‌نگار بزرگ هستند که وقتی به اسم کوچک صدایم می‌کنند یا می‌گویند کارت را می‌خوانیم پوریا هم ترس برم می‌دارد هم از ته دل خوشحال می‌شوم. داور نبوی که جای خود دارد.)
راهنمایی بودم که کارهاش را می‌خواندم و چندسال ازش بدم می‌آمد چون واقعا متفاوت و خوب بود. بعد رفتم گل آقا. بعد شروع کردم به نوشتن حرفه‌ای. و اصلا فکر نمی‌کردم یک روزی این طوری بشود که شده و مثلا کارهام این‌قدر خواننده داشته باشد. شاتس آوردم که نبوی از ایران رفت! وگرنه الان داشتم دنبال شغل مناسب می‌گشتم.
این‌ها را ننویسید به پای تعریف کردن و نوشابه باز کردن. یا می‌خواهم از نبوی تعریف کنم که مثلا بگویم من هم آره. نه واقعا. واقعا اطرافیانم می‌دانند و می‌بینند که توی کار منطقی‌ام و می‌دانم چه خبر است و به خصوص اصلا نسبت به خودم توهم ندارم و اصلا دلم نمی‌خواهد بگویم من هم آره. چون واقعا خبری نیست. 
راستی
توی همه کارگاه‌ها به بچه‌ها هم می‌گویم من از دست نبوی نوشتم شدم این. شما از روی دست من بنویسید هیچی نمی‌شوید. پس مراقب باشید!

ممنون داور عزیز. من تا حالا جایزه نگرفته‌ام و به امید خدا هرگز نمی‌گیرم مگر این‌که یکهو بگیرم. ولی این عکس و این متن برای من بهترین مراسم تقدیر و بهترین لوح برای این سال‌ها بوده است. عکس را زدم به دیوار. آن بالا. که توی چشم باشد.


و راستی کتاب تفنگ‌بازی (نشر روزنه) تقدیم شده به کتاب کوتوله‌ها و درازها (نشر نی). و فکر کنم تفنگ‌بازی اولین بار 89 منتشر شده.

رامبد جوان و آسانسورچی

رامبد جوان در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، عنوان کرد: کتاب «آسانسورچی» یکی از جالب‌ترین و خوشمزه‌ترین کتاب‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام. این کتاب نوشته آقای پوریا عالمی است و من خواندن آن را به همه مردم ایران پیشنهاد می‌کنم.
«پوریا عالمی» تا کنون طنزنویس روزنامه‌هایی نظیر اعتماد ملی، شرق، همشهری، نوروز، گلستان ایران، بهار، دنیای اقتصاد، روزگار و اعتماد بوده و «آسانسورچی» مجموعه یادداشت های طنز او در هفته نامه چلچراغ است
کتاب «پنجره زودتر می‌میرد» این نویسنده با مضمون جنگ در بخش بهترین رمان اول، نامزد یازدهمین دوره جایزه گلشیری در سال 89 شد.
کتاب «آسانسورچی» نیز با طراحی جلد بزرگمهر حسین پور و با قیمت 13 هزار تومان از سوی انتشارات «مروارید» در کتابفروشی‌ها موجود است.
عکس: ایبنا
.
.
از خواب بیدار شدم دیدم خبرگزاری تیتر زده خوشمزه‌ترین چیزی که رامبد خورده. 
گفتم ای بابا. این چه خبری است؟ وااسفا بر این خبرگزاری‌ها ای وای بر رامبد.
رفتم دست و صورت را شستم برگشتم و چایی خوردم و دیدم نوشته خوشمزه‌ترین چیزی که رامبد خوانده.
بعد دیدم کتاب من را گفته. سریع موضعم را اصلاح کردم و
گفتم بله واقعا خبر واقعی به این می‌گویند! آفرین به این خبرگزاری‌ها! آفرین به رامبد جوان!
:)

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۴

چند خط غم‌انگیز برای دوستان همه‌ی این سال‌ها - با توضیحی بعد از پنج‌سال

1
من خیلی کارهاست که بلد نیستم. یعنی آن کارها را می‌دانم و بلدم که باید چه کارشان کنم، ولی بلد نیستم انجام‌شان دهم. یعنی بلدم به تو توضیح بدهم که باید چه کارش کنی، که کار درست از کار درآید، ولی خودم بلد نیستم. یعنی دست و پایش را ندارم. پایم سست می‌شود، دستانم همین‌طوری بین زمین و آسمان می‌ماند که چه کار کند، می‌گذارمش روی سرم، پشت سرم، گردنم را می‌گیرد، می‌آید و با انگشت‌های دست دیگر بازی می‌کند، عینکم را هی می‌برد بالاتر، پشت گوشم دنبال چیزی می‌گردد، روی صورتم می‌چرخد، چیزهای روی میز را مرتب می‌کند، دنبال تکه نخی که نیست روی پارچه‌ی لباسم می‌رود، این‌ها همه کار دستم است که انجام‌شان می‌دهد، چون نمی‌داند باید چه کند. پاهام هم که گفتم سست می‌شود. برای همین است که وقتی می‌دانم کاری را بلد نیستم، نه دستم می‌رود که انجامش دهم، نه پایم می‌رود که نزدیکش شوم. مثلا چه کاری؟ چه کارهایی؟ شاید برای تو ساده باشد، ولی من ماتم می‌گیرم. اگر کسی برود بیمارستان، اگر مریض شود و در خانه بماند. اگر مادرش، پدرش، عزیزی‌ش بمیرد، یا مدت‌ها در بیمارستان بخوابد. اگر گربه‌اش مریض شود. اگر پول اجاره خانه‌اش مانده باشد، اگر خرج خانه و مدرسه‌ی بچه‌اش مانده باشد، آبرودار هم باشد، فرهنگی باشد، پولی هم نباشد که کارش را راست و ریس کند، که آبروش نریزد، جلوی زنش، بچه‌اش، خودش. اگر شوهرش معتاد شده باشد، یا گذاشته باشد و رفته باشد. اگر مادرش فراموشی گرفته باشد، یادش نیاید بچه‌ای داشته مثل او، و من را به جای او صدا بزند. شاید برای تو ساده باشد، ولی من ماتم می‌گیرم. اگر تصادف کرده باشد، چه زده باشد، چه خورده باشد، چه مقصر باشد، چه نباشد، ماتم می‌گیرم. اگر پدرش به خاطر چک افتاده باشد زندان، یا درآمده باشد هم بلد نیستم چه کار کنم. اگر پای خودش گیر شده باشد هم بلد نیستم. واقعا بلد نیستم... یعنی بلدم، اما دستم دست‌دست می‌کند. پایم این پا و آن پا می‌کند. باید طولش بدهم که زمان بگذرد، که همه چیز از این وضعیت خارج شود، که وقتی هم را می‌بینیم من بلد باشم چه کار کنم. تمام این روزها، هر چقدر هم طول بکشد، ماتم دارم. زل می‌زنم به اسمش روی صفحه‌ی گوشی و همین‌طوری به کارهایی که باید بکنم، چه باشد چه نباشد، فکر می‌کنم. اما دستم... پایم... 2 بعضی آدم‌ها بلدند. خوب هم هست که بلدند. می‌دوند آن جلو، من می‌توانم یک گوشه خودم را پنهان کنم. می‌دوند و حرف می‌زنند تند تند، حرف‌های ثابتی را که همه می‌زنند به زبان می‌آورند، و طرف را آرام می‌کنند، یا خیال می‌کنند که آرامش کرده‌اند. 3 شاید برای همین است که خودم زبان به دندان دارم بیشتر وقت‌ها. چون می‌دانم من بلد نیستم چه کار کنم، لابد دیگران هم بلد نیستند. برای همین از بی‌کاری و بی‌پولی‌م کسی باخبر نمی‌شود، اما از کار جدیدم همه باخبرند، از مرگ مادربزرگم هم کسی خبر ندارد، اما از تولد دیانا یک دنیا باخبر شدند، از مرگ مرغ عشق مادرم هم کسی تا به حال خبردار نشده است، اما شعرهای فروغ را برای همه خوانده‌ام و نوشته‌ام. از مرگ دایی‌م هم کسی خبر نشد، یک روز ظهر خاصیت شیمیایی شدن سال‌های جنگ، خودش را به رخ کشید، و او در میدان انقلاب یک گوشه افتاد و... هیچ مدال و نشانی هم همراهش نبود. دایی‌م این‌طوری مرد. خب همان موقع بلد نبودم باید چه کار کنم، حتا بلد نبودم مثل آدم بروم مراسم، سر خاکسپاری، لای درخت‌های قبرستان آن‌سوتر ایستاده بودم و تا همه رفتند جلو نیامدم. حتا برای همین هم صداش را درنیاوردم که دوستانم بشنوند، که خدایی نکرده مثل من، ماتم بگیردشان، که بلد باشند باید چه کار کنند، آن حرف‌های ثابت را از بر باشند، اما مثل من نتوانند کاری کنند. چون مردد هستند که واقعا این حرف‌های ثابت دیگری را آرام می‌کند، یا تنها خودشان خیال می‌کنند که دیگری را آرام می‌کنند. 4 خیلی کارهاست که بلد نیستم اما بلدم. مخاطب این چند خط غم‌انگیز همه‌ی دوستانم هستند، در همه‌ی این سال‌ها. وقتی که کار ساده‌ای را که همه بلد بودند، حرف‌های ثابتی را که همه از بر بودند، من بلد نبودم انجام دهم، اما بلد بودم به تو بگویم چطور انجامش دهی.
.
تحریر دوم:
الان داشتم با رفیق نازنین مهاجری صحبت می‌کردم گفت «نزدیک باش بابا.» دلم هری ریخت پایین و یاد این خط‌ها افتادم. توی شادی هم همین مشکل غم را دارم. از ته دلم هم خوشحال شده باشم بلد نیستم یکهو بپرم هوا و شلوغ کنم یا توی ماشین بکوب بکوب کنم که مثلا توی شادی کسی شرکت کنم. بعضی‌ها آدم کلمه هستند بعضی‌ها آدم چشم. همه‌چیز را - شاید بیشترین چیز دنیا را - با چندتا کلمه یا با یک نگاه می‌گیرند و تقدیم می‌کنند اما این‌طور به نظر می‌رسد که یک گوشه ایستاده‌اند و عین خیال‌شان نیست.
.
فیلم هنرپیشه مخلمباف، ته ته‌اش، اکبر عبدی به زن لال کولی - ماهایا پطروسیان - می‌گوید کاش می‌فهمیدی که عاشقتم. زن کولی که از ماشین دور شده برمی‌گردد و سرش را از پنجره می‌آورد تو و لب باز می‌کند و فقط دو کلمه می‌گوید با یک نگاه: فهمیدمت اکبر. فهمیدمت.
بچه بودم این فیلم را دیدم و هنوز آن نگاه و آن کلمات را دوست می‌دارم.

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۴

یک روز تهران را بی‌خداحافظی ترک می‌کنم و با جاده ازدواج خواهم کرد و تا آخر عمر با هم خوش و خرم و خاکی زندگی خواهیم کرد.

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۴

ادبیات تطبیقی با شهیار قنبری

جمعه حرف تازه‌ای برام نداشت
هر چی بود پیش از این‌ها به روم آورده بود.
:|

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادبیات تطبیقی با شهیار قنبری

اوتیسم خفیف

سكوت
نوعى سكته اجتماعى است كه حرف زدنِ شما را ميان جمع فلج مى كند.

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۴

خوشحال | غمگین

فیس‌بوک | توئیتر | اینستاگرام آدم‌ها را خوشحال‌تر از چیزی که هستند نشان می‌دهد و غمگین‌تر از چیزی که هستند می‌کند.

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۴

poorricha

ظهر همه جمع شيم اينجا
شبا تقسيم بشيم چندجا
صبحا كم شيم بشيم منها
ضرب شيم وسط غمها
اينه چهار عمل اصلى
لباسا فيك خنده ها جعلى
خواستم بحثو بكشم به چشات
تا نشدم ضايع جلو فالوئرات
ديشب نوشتم برات يه شعرى
يه شعر سريع مث قهوه فورى
وايبر كردمش همون موقع واسه يه ناشرى
يه ناشر رده بالا اما اسمش بمونه سرى
گفت اگه بدى هفته اى يه مهمونى
توى بساط نشر من مى مونى
حيوونى
"حيوونى چشات سگ داره نگيره منو
اگه گرفت بگيره
شهردارى نبره از پيشم تو رو"
كتابم الان چاپ سى امه
ناشرمم هم تقريبا ديگه شوهرعمه مه
ديدى؟
تو منو نپسنديدى و
تو جمع به من هى مى ر...دى و
از من دل بريدى و
به چى رسيدى و
من
تو رو با اون يكى ديدم و
مدرس رو برعكس دويدم و
دوربرگردون هفت تير پايين پريدم و
يه بسته كمل خريدم و
تو
يه لعنتى پاپتى اى
كه حتا كتابامو هم نخريدى
پورريچ آ اما نيست عين خيالش
اعتباره سالادشيرازيه به خيارش
چون
نفرين به عصرى كه عشق به تگ كشيده
حس من به تو يه هشتگِ نم كشيده
ديگه عاشقى ته كشيده
مث كارگرى كه اتوبان مدرس رو تى كشيده


#poorricha
#پورريچ_آ

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۴

و البته که این سطور ربطی به کسی ندارد جز کسی که ربطی بین خودش و این سطور پیدا کند

من کرد نبودم
یا هر مردی که دلش پر است
اما دستش خالی است
و دلش پیش کسی گیر کرده است
دستم پر نبود
نه در مشتم مداد بود نه دست تو
نه مشتم را مشت کرده بودم که فریاد کنم
من مشتم باز شده بود
اما تو نمی‌دیدی
تو زیبا بودی
تو پیش از مردنت زیبا بودی

من مرد نبودم
تا سینه‌ام را سپر تو کنم
سینه‌ام پر از تو بود؟ نبود؟
و هوای آزادی 
هوای تو از سرم نمی‌پرید یا می‌پرید؟
اما حسش هم نبود برای به دست آوردنت فریاد کنم
یا برای از دست ندادنت گلوله بخورم

فیلم که نبود
زندگی بود
و در زندگی واقعی من واقعا دردم می‌آید
تو این را هرگز نفهمیدی
تو پیش از آن مرده بودی


تو را از دست داده‌ام
چون در کنج خانه پنهان شده بودم
و تو چیزی برای پنهان کردن نداشتی
و در خیابان شبیه بادبادک به هوا بلند می‌شدی
و من از تو می‌ترسیدم
تو روزی به من نخ دادی
و من می‌خواستم نخ تو دست من باشد
اما تو بادبادک نبودی که به آسمان بلند شوی
تو عطر آزادی بودی که زود می‌پرد از پوست آدم

خیابان فاصله ما بود
من در خانه مانده بودم
تو در خیابان بودی
و از دست من رفتی
از دست رفتی
و تمام شدی تاریخ شدی تمام تاریخ شدی

همیشه بزدل بوده‌ام
و همیشه صبر کرده‌ام آب‌ها از آسیاب بیفتد
بعد با عینک دودی و کلاه نقاب‌دار
در اماکن عمومی و بی‌خطر
ظاهر می‌شوم
عدل جلوی دوربین عکاسان بین‌المللی و محلی
بعد با حالتی متفکر و دردآلود
سیگار بهمن دود می‌کنم
آه بلند می‌کشم
- تا رزومه شود -
و فریاد کوتاه می‌کشم
- تا مساله نشود -
همه‌چیز را گردن دیگران
و دیگران را گردن خودشان
و خودم را گردن تو می‌اندازم
آدرنالین ترشح می‌کنم و بعد
زیر لب و پنهانی می‌گویم آزادی آزادی

تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

و بعد

با طمانینه به سمت سفارتخانه قدم برمی‌دارم
تا تصویر آخرم را ضمیمه پرونده‌ام کنم


عکس آخرت که ضمیمه پرونده سفارتخانه من است
مخدوش شده
صورتت در عکس از آزادی خسته است
بر عکس من که در همان عکس چشم‌هام از شادی برق می‌زند


و البته جای تو خالی
در عکس‌های ضمیمه پرونده سفارتخانه هستی و
در عکس‌های پرسنلی پاسپورت نیستی


در عکس آخر چشم تو خسته است
و خون تو را در برگرفته
و چشم‌های من را خون گرفته
که دست‌های من در خون فرو رفته
و پرونده سفارتخانه من در خون فرو رفته
و چقدر با زبان شکسته بسته سخت بود به منشی کمپ مهاجرین توضیح بدهم تو در عکست که ضمیمه پرونده سفارتخانه کرده‌ام من را دوست داشته‌ای
و با مردن تو من آسیب شدید روحی خورده‌ام و این آسیب باید یک امتیاز محسوب شود


در عکس آخر شبیه مردنت افتادی
شبیه‌تر از بازی پانتومیم که ادای مردن را در می‌آوردی

از دست دادن تو
از دست دادن یک امتیاز است
پس با اشکی در چشم
تاکید کردم
مستر، درست است که او مرده اما
اما هنوز در قلب من زنده است
و البته این آسیب روحی چیزی از قابلیت‌های من
و چیزی از امتیازهای من نباید کم کند
و من اگر مهر این پرونده را بزنی از حقوق او در مرزهای شما دفاع خواهم کرد
و اگر لازم است
درگوشی به من بگویید
بروم و برای جلسه بعد عکسش را - عکس تو را می‌گویم - روی بدنم تاتو کنم


منشی کمپ مهاجرین زل زده به چشم‌هام
چشم‌های من را خون گرفته
و تمام اقیانوس‌ها و دریاهای جهان خون من را پس می‌زنند
و نفس کشیدن برایم سخت شده
و چشم‌های تو در عکس خوابش می‌آید


مرگ کسب و کار من نیست
مرگ رزومه من است
من معتقد به دورکاری‌ام
می‌گذارم مرگ از من دور شود
کیلومترها دورتر
ترس از من دور شود
کیلومترها دورتر
بعد از راه می‌رسم
با لباس کارم
با پرونده سفارتخانه زیر بغلم
با زمزمه کردن چیزی زیر لب
مثل وردی برای من جادویی، برای تو به قیمت نابودی؛ چیزی شبیه آزادی آزادی
چیزی که نام تو را فراموشم کند


زیر لب می‌گویم آزادی آزادی
تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۴

واقعا

طرف ميره خواستگارى، دختر كه چايى مياره، ميگه: خيلى ممنون، ما بريم به دور بزنيم بياييم. :) انگار رفته تنبون بخره!
حالا فكر كن واقعا يارو بره يه دور بزنه و چندجا ديگه قيمت كنه و سبك سنگين كنه كه مى ارزه يا نه، بعد برگرده همون جاى اول بگه اون تنبونتون چند بود؟
طرف بخنده و بگه اول اينكه اون تنبون واسه شما گشاد بود، دوم اينكه مشترى اومد بردش!

آگهی املاک 8

: بابت آگهى خونه تماس گرفتم. بى ادبى نباشه، اين كه نوشتيد وسط كريمخان شصت و پنج متره، درسته؟
- بله.
: پس دم كريمخان گرم. شما چه اطلاعات تاريخى عجيبى داريد.

آگهی املاک 7


آگهی املاک 5


آگهی املاک 5

آگهی املاک 4


آگهی املاک 3


فقط مجردها غلط می‌کنند؟

- : درباره‌ی آگهی این خانه حیاط دار زنگ زدم که نوشتید پنجره‌های بزرگی دارد...
- مجردید؟
: شما چی؟
- یعنی چی آقای محترم؟ شما مجردید یا نه؟
: سوال من هم همین است. شما مجردید یا نه؟
- به شما چه ربطی دارد؟
: شما اول پرسیدی من مجردم یا نه.
- خب من برای خانه پرسیدم که شما مجردی یا نه.
: خب من هم برای خانه پرسیدم شما مجردی یا نه.
- ببینید آقای عزیز من خانه را به مجرد نمی‌دهم.
: یعنی می‌گویید برای این‌که خانه را به من اجاره بدهید باید قبلش با شما ازدواج کنم؟
- من قصد ازدواج ندارم آقا.
: من هم از شما درخواست ازدواج نکردم.
- چی؟ همین الان گفتی با هم ازدواج کنیم.
: من فقط می‌خواهم قرار بگذاریم...
- من اصلا با شما قرار نمی‌گذارم.
: من با شما نخواستم قرار بگذارم گفتم قرار بگذاریم خانه را ببینم...
- ببین آقای عزیز شما مجردی فردا معلوم نیست توی این خانه می‌خواهی چه غلطی کنی.
: آهان. یعنی اگر ازدواج کرده باشم و همسرم را بفرستم دنبال نخود سیاه و هر غلطی خواستم بکنم اوکی است؟ فقط مجردها غلط کنند غلط است و غلط متاهل‌ها درست است؟
- اصلا شغل شما چیست؟
: من آچارکشی می‌کنم.
- چی رو؟ کجا؟
: همه‌چی رو. توی روزنامه.
- خیلی بی‌نمکی. هم بی‌نمکی هم روت زیاد است. اصلا دیگه زنگ نزن. اساماس هم نده. وایبر هم شکلک برام نفرست. فهمیدی؟ بوق بوق بوق...
بعضی‌ها موقع آچارکشی بدون خداحافظی گوشی را قطع می‌کنند. 

آگهی املاک 1

 من به شما گفتم خانه‌ای می‌خواهم که پنجره‌های بزرگی داشته باشد و طوری نباشد که آدم مجبور باشد همیشه پرده را بسته نگه دارد. یعنی مشرف نداشته باشد. یعنی طوری نباشد که یکی همه‌اش زل زده باشد توی خانه تو و تو مجبور شوی پرده را بکشی.
- آها. این هم یک خانه ردیف با پنجره‌های گنده که نیازی به پرده نداره.
: استاد ببخشید، ولی پنجره‌ها که رو به دیوار باز می‌شود.
- بهتر. دیگه چی می‌خوای؟ مشرف هم نداری. راحت باش.
: ولی من منظورم این بود که پنجره یا رو به آسمان باز شود یا رو به حیاط.
- شما هم سوسولی ها. :| :( .

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۴

مورد عجیب فیس‌بوک ایرانی

مورد عجیب فیس‌بوک ایرانی این است چیزی را که مساله من نیست مساله‌ی من می‌کند و چیزی را که مساله‌ی من است عادی نشان می‌دهد.

مثال:

[من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] باید در مورد ازدواج همجنسگرایان موضع بگیرم تا به‌روز، نوع‌دوست، طرفدار آزادی حقوق بشر و حقوق برابر و ترقی‌خواه جلوم کنم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد.
_ اما این‌که مساله ما چیز دیگری است را مساله ندانم تا عقب‌افتاده جلوه نکنم. یعنی دستاورد اجتماعی و تاریخی و سیاسی قاره‌ای دیگر سر قانونی بودن یا غیرقانونی بودن مساله ازدواج همجنسگرایان را مساله امروز ایران مطرح کنم و انرژی خود را سر اثبات این موضوع و جای خالی آن در اینجا بگذارم. یعنی صرفا از موضوعاتی که جهان از آن عبور کرده بپرم و یک‌دفعه بحثی را پیش بکشم که بحث عمومی نیست. اما همین موضوع را که مساله من مساله‌ای دیگر است مطرح نکنم چون گفتن این‌که مساله عمومی باید شناخته و بررسی شود و حمایت یا همدردی با دایه مهربان‌تر از مادر شدن فرق دارد، بحثی انحرافی است و توش و توان تولید فکر و بحث را از چیزی که باید سرش بحث شود دور می‌کند. این مساله را نباید به زبان آورد چون گوینده را به سخره می‌گیرند که عقب‌افتاده و مخالف آزادی‌های برابر است، چون همه گویندگان نه بر اساس مسیر فکری و ایجاد سوال، که بر اساس مد روز، هر روز درگیر مساله‌ای می‌شوند که صنعت مد فکر و صعنت پرستیژ روشنفکری و در جریان بودند برای‌شان دیکته می‌کند. در حالی که آزادی‌ها و حقوق اولیه فردی هنوز مساله عمومی است خود را کشتن برای موضوعات بعدی فقط انرژی‌سوزی است. مثل این‌که چون من به تانک نمی‌توانم ایراد بگیرم به رنگ تیره آن ایراد بگیرم و بگویم چرا این رنگ آزارنده که حقوق فردی من را ضایع می‌کند رنگ شاد نمی‌زنید. این حرف به معنی بی‌ارزش یا فاقد اعتبار دانستن مسائل قانونی و اجتماعی همجنسگرایان نیست بلکه به این معنی است که این موضوع نه بنا بر اقتضای اجتماعی بحث جامعه شده که نوعی ژست اجتماعی است بی‌آنکه دغدغه فردی باشد.
مثال 2: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] باید در مورد ترجمه موضع بگیرم تا کتاب‌خوان، روشنفکر، فهمیده و تیز جلوه کنم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد. _ اما این‌که چرا انتخاب کتاب برای ترجمه - حتا رمان - با دهه‌ها و دوره‌های مختلف تفاوت اعظم دارد مساله ندانم و حتا به بررسی دلایل آن نپردازم. بررسی کتاب‌های منتخب برای ترجمه امروز و جایگاه و تاثیرگذاری آن در جامعه و بررسی آن با دوره‌های مختلف و کارنامه مترجمان قدیمی‌تر حتما مورد تحقیقی خواندنی‌ای خواهد شد. مثال 3: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] این‌که مردم کتاب فارسی نمی‌خوانند مساله ما است که به چرخه صنعت نشر صدمه می‌زند و نشان عقب‌افتادگی فرهنگی ما است. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد. _ اما این‌که امروزه در داستان فارسی مگر چه چیزی می‌گذرد که نخواندنش ما را عقب می‌اندازد مساله فرعی است که مطرح کردنش ناشران را عصبانی، نویسندگان را ناراحت و مافیاهای رسانه‌ای را آماده حمله می‌کند. پس به مطرح کردنش نمی‌ارزد. مثال 4: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] زنده نگه‌داشتن بحث چپ‌ستزی و دفاع یا حمله به چپ با تعریف‌های مختلف آن باید بحث اصلی فیس‌بوک و نشریات چاپی داخلی و تلویزیون‌های فارسی فرنگی و اولویت تولید فکر ما باشد برای همین یا از در حمایت از چپ یا از در حمله به آن وارد می‌شوم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد.
_ اما این‌که عملا چیزی به اسم تولید فکر و اندیشه در نشریات یا کتاب از بین رفته است و حجم زیادی از نشریات ما ریویونویسی و در محضر استادنویسی و انتشار آخرین مصاحبه از آن مرحوم، است، نباید مطرح شود چون این یک مساله عمومی روشنفکری نیست و یارکشی در دعواهای لایکی راحت‌تر از نوشتن مقاله است و این موضوع اصحاب رسانه را آزرده خواهد کرد. یعنی نوشتن مقاله در نقد جامعه و سیاست و بررسی و تحقیق کار پردردسری است اما طرفداری یا رجز خواندن و نفس‌کش‌طبیذن کار ساده‌ای است. مثل هواداری از تیم فوتبال. اما اگر بپرسی حالا به نظرت کدام سیستم بهتر است و سیستم را چطوری بچینیم طرف توی شیپور بدمد و بگوید مزاحم فعالیت مدنی من نشو.

پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۴

من اپلیکیشن تو نیستم

آدم‌هایی هستند که آدم‌های دیگر را مثل یک افزونه یا اپلیکیشن در زندگی‌شان نصب می‌کنند؛ این اپ قدرت، این اپ پول، این اپ مهمانی‌رفتن، این اپ پُز دادن، این اپ آشنا داشتن، این اپ مطلب چاپ کردن، این اپ معاشرت با فلان‌نویسنده، این اپ خوشگذرانی با فلان پولدار، این اپ آشنایی با کیارستمی، این اپ ملاقات با خاتمی، این اپ اسپانسر گرفتن برای کار، این اپ آشنایی با فلان ناشر، این اپ جا توی شمال و کردان داشتن، این اپ آشنا واسه بلیط پرواز گرفتن داشتن، این اپ ترقی، این اپ وام، این اپ شت.
این آدم‌ها بعد از این‌که استفاده‌شان از شما تمام شد به این دلیل که فضای زیادی را اشغال کردید شما را ابتدا آن‌اینستال و سپس پاک می‌کنند. یک مدل کثیف این حذف و اضافه این است که به یکی بگویید دوستش دارید یا می‌‌خواهید باهاش ازدواج کنید یا حتا باهاش ازدواج کنید. شما که کارتان تمام شد و اپ بلااستفاده را پاک می‌کنید آن اپ بدبخت حس می‌کند باگ آفرینش است.
اگر به همه چیز به عنوان یک افزونه‌ی کاربردی و منفعت‌طلبانه نگاه می‌کنید، لطفا به اپلیکیشن‌ها نگویید دوست‌شان دارید. اپلیکیشن‌ها آدمند و بعد از شیفت‌دیلیت‌کردن از دست شما و آن ایام که استفاده‌ی ابزاری ازشان کرده‌اید خودشان را می‌آزارند و ذره‌ذره دق ‌می‌کنند. چون می‌دانند آنان به عنوان یک اپ مصرف‌شده دیگر روی هیچ آدمی درست نصب نمی‌شوند و می‌بینند که شما هر چند وقت یک‌بار ویندوزتان را عوض می‌کنید و به‌روز می‌شوید.
.

[نتیجه گپ زدن و همدردی با دوستی که برای بار دوم در زندگی آن‌اینستالش کرده‌اند.]




#من_افزونه_تو_نیستم #من_اپلیکیشن_تو_نیستم


پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۴

و فراموشی

مرگ پيش از رسيدنش
ما را مى‌كشد
در خستگى روزى كه به آخر نمى‌رسد

و فراموشى
كارى از دستش بر نمى‌آيد
مرگ
ذره ذره از چشمان تو دست به كار شده است

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۴

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه

چشم‌های تو قاتل زنجیره‌ای است و
همه‌ی ما را به کشتن خواهد داد

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۴

شعر اینطوری

چشمهاش طورى بود كه آدم خيال مي‌كرد
طورى نيست اما معلوم بود يك طورى شده است
كه اين طورى مي‌كرد تا من هم يك طورى بشوم
چشمهاش آن طور بود و
خودش اين طور اين طور مي‌كرد

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۴

ترانه مگس

زنبورهای کارگر
همچون زنبورهای کارگر
گل به گل سر می‌زنند
شهد شیرین و اعلا را برمی‌گزینند
از گل‌های صدتومنی چشم می‌پوشند
گل‌های دست‌پرورده را دستچین می‌کنند
به کندو بازمی‌گردند
همچون زنبورهای کارگر

زنبورهای بی‌بیمه
زنبورهای بی‌خانه
زنبورهای بی‌زنبور
زنبورهای تنهای کارگر در میان خیل زنبورهای تنهای کارگر دیگر
زنبورهای بی‌عشق
زنبورهای بی‌بوسه
زنبورهای بی‌لب
زنبورهای نر
زنبورهای بی‌زنبور ماده
زنبورهای بی‌زن
زنبورهای بی‌آلت لذت
زنبورهای اخته

زنبورهای با نیش
نیش‌های اعتراض
که در دفاع از کندو
از نیام بیرون می‌آید
در دفاع از کندو
در دفاع از کندوی عسل
در دفاع از عسل ملکه
نیش می‌زنند
و می‌میرند
زنبورهای  پیش‌مرگ‌شونده
پیش‌مرگه‌های کارگر

زنبورهای کارگر
همچون زنبورهای کارگر
وقتی به کندو بازمی‌گردید
با شهد شیرین دست‌چین‌شده از گل‌های معتبر
به کندوی خورشید نمی‌نگرید؟
به مگس‌های خیابان‌خواب نمی‌نگرید
که همچون ملکه شما وقت زیادی برای کشتن دارند
و با لذت زیر کندوی خورشید آفتاب می‌گیرند

آه ای زنبورهای پیش‌مرگ‌شونده
زنبورهای کم‌شونده
به ترانه این مگس آوازه‌خوان با صدای بلند بخندید
این مگس
مست است از عسل کندوی شما
تا به حال مست کرده‌اید؟
ای زنبورهای کارگر عسل‌ساز
ای زنبورهای عسل بی عسل
ای زنبورهای عسل شیرین ای زنبورهای تلخ

زنبورهای کارگر نمی‌شنوند
گوش‌شان بدهکار ترانه مگسی مست نیست
وز وز بال بال زدنشان دشت را پر کرده
و مگسی که مست کرده باشد و ترانه بخواند چیز چندشی است...