چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۸
چه كار كنيم در كشور گرد و غبار بلند نشود؟
*
1- راحتترين راه اين است كه خس و خاشاك را آتش بزنيم. البته براي اينكار بايد به صورت كامل كشور را بسوزانيم. هر خس و خاشاكي كه آتش نگرفت با داس، تبر و يا چماق، به صورت مردمي و خودجوش ريشهكناش ميكنيم.
2- روي خس و خاشاك و گرد و غباري كه سر چهارراهها جمع ميشود، آب فشار قوي ميپاشيم تا متفرق شود. اگر نشدند به صورت خودجوش و مردمي از خودمان گازي منتشر ميكنيم تا اشكشان درآيد.
3- از خس و خاشاك خواهش ميكنيم خودشان بروند و تجمع نكنند. اگر نرفتند با نشانهگيري دقيق، بنگ بنگ.
4- در تلويزيون آقا كامران نجفزاده را نشان ميدهيم كه دارد انگليس را نشان ميدهد كه با فوت كردن، باعث بلند شدن خاك و ايجاد غبار در كشور ميشود. براي خالي نبودن عريضه، يك خبرنگار بيبيسي را هم در حال خاكبازي دستگير ميكنيم.
5- يك بار ديگر آقا نجفزاده را نشان ميدهيم كه آمريكا را در حال توليد باد مصنوعي براي مهآلود كردن فضاي انتخاباتي و سياسي كشور نشان ميدهد. سپس براي اينكه حال آمريكا را گرفته باشيم، به صورت مردمي پرچمش را آتش ميزنيم و به صورت خودجوش جلوي دوربين شعار ميدهيم: خاك تو سرت آمريكا. خاك تو سرت آمريكا.
6- از يك نفر ميخواهيم اعتراف كند كه بعد از مصرف شيشه، توهم زده است و آمده است در خيابان و گرد و خاك راه انداخته است. سپس تصوير معتاد مذكور را در حال خاك تو سري از تلويزيون پخش ميكنيم.
7- اگر پخش تصوير زنده خاك تو سري كافي نبود، آدم ديگري را نشان ميدهيم كه شصتش را به صورت نمادين به ديگران نشان ميدهد. (سپس از آقا ضرغامي به خاطر اين آزادي مطلق بيان در ايران و آزادي نشان دادن شصت دست در تلويزيون در سي سال اخير، تشكر ميكنيم. يادمان باشد كه حتي آقا مرتضي عقيلي و آقا صمد هم در سينماي قبل از انقلاب، از اين آزادي مطلق برخورداد نبودند!)
8- گرد و خاك و خس و خاشاك را به فضاهاي بسته منتقل ميكنيم. نگهداري خس و خاشاك در فضاي بسته منجر به دفع سنگ كليه ميشود. (دفع سنگ كليه در فضاي بسته از ابتكارهاي پزشكي دانشمندان جوان ميباشد كه جهان را انگشت به دهان كرده است.)
9- براي بلند نشدن گرد و غبار و خس و خاشاك در ايران، گزارشهاي در كانال يك و دو و شبكه خبر از سيل، آتشسوزي، آدمكشي، اسهال خوني و غيره در باقي كشورها ، خصوصا آمريكا و آلمان و انگليس پخش ميكنيم. با اينكار مردم يادشان ميرود كه گرد و خاك در كشور وجود دارد.
10- اعلام نميكنيم كه در ايلام، كرمانشاه، شيراز، كردستان و جاهاي ديگر تا بيست برابر شاخص آلودگي محيط زيست هوا آلوده است، اما تهران و قم را كه سه برابر شاخص جهاني، آلوده ميشوند تعطيل ميكنيم تا مردم از خانه بيرون نيايند و در همان درون خانه معتكف شوند.
11- البته بهترين راه اين است كه خس و خاشاك در خانه بمانند و به خيابان نيايند. همچنين كافي است تلويزيون اعلام كند در كشور گرد و غبار وجود ندارد. دولت فخيمه خدوم هم آماري در تلويزيون ارائه كند كه وجود گرد و غبار را در دوران آقا موسوي و آقا رفسنجاني ششصد برابر دوران آقا آحمدينژاد نشان ميدهد.
*
با توجه به اين كه هوا پس است، با اين راهكارها حال همهمان بهتر ميشود.
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 17 تیر 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
سهشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۸
راههاي برقراري ارتباط با خارج و بالعکس
راه اول- کوبيدن مشت محکم به دهان خارج.
راه دوم- تهديد خارج.
راه سوم- نشانهگيري موشکهايمان به مواضع خارج.
راه چهارم- دستگيري جهانگرداني که آمدهاند از خارج.
راه پنجم- کمک مالي به دشمنان خارج.
راه ششم- در نطقهاي رسمي، يا سرمقالههاي عصر، مسخره کردن مقامات خارج.
راه هفتم- از داخل قلقلک دادن خارج.
راه هشتم- دستگيري کارمندان سفارتخانههاي خارج.
راه نهم- در ابتدا دستگيري سربازان خارج در خليج فارس و پوشاندن کت و شلوارهاکوپيان بر تن آنها و دود کردن اسفند برايشان و در آخر با دعا و صلوات فرستادن آنها به خارج.
راه دهم- آتش زدن پرچم خارج.
راه يازدهم- بالا رفتن از ديوار خارج.
راه دوازدهم- پرتاب تخممرغ و گوجهفرنگي به خارج.
راه 1+12- نوشتن نامه به خارج.
راه چهاردهم- هفتهاي هفت بار و از هفت جهت، گفتن مرگ بر خارج.
راه پانزدهم- پاک کردن نقشه از خارج.
راه شانزدهم- سفر به کشورهايي که با چشم غيرمسلح در نقشه ديده نميشوند، به دليل گسترش روابط با خارج.
راه هفدهم- فيلتر خارج.
راه هجدم- پارازيت انداختن روي خارج.
راه نوزدهم- دستگيري يا اخراج خبرنگار خارج.
راه بيستم- قاتل ناميدن خبرنگار خارج و کشف ردپا در همه امور داخل از خارج.
اين راهها براي گسترش با خارج است و هيچ کاربرد سياسي ديگري ندارد. رونوشت متعاقبا براي وزارت امور خارجه، سفراي ايران در خارج، سفراي خارج در ايران و باقي جاها ارسال ميگردد.
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 16 تیر 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸
پیشبینی تغییرات چهار سال آینده
*
- به دلیل خودکفایی در صنعت بستهبندیِ روزنامهها و مطبوعات، وزارت ارشاد به نام وزارت بستهبندی تغییرنام خواهد داد.
- جلوی تولید و واردات هرگونه عینک دودی به دلیل ترویج سیاهنمایی گرفته میشود.
- مردم موظف میشوند عینک ابتکاری دانشمندان جوان را به چشم بزنند که قیمتها را ارزان و شهر را در امن و امان نشان میدهد.
- ونزوئلا استان ایران اعلام میشود و آقا چاوز هم میشود فرماندار آنجا.
- رنگ سبز از طبیعت حذف و به جای آن رنگ الاپلنگی جایگزین میشود.
- دانشجویان ستارهدار سر صف تشویق میشوند.
- در کلاسهای روزنامهنگاری، دفع سنگ کلیه، زیر نظر اساتید به خصوص آقا محمد قوچانی آموزش داده میشود.
- وزارت صنایع و معادن (که کاربرد خاصی ندارد) تعطیل میشود و به جای آن وزارت بازیافت افتتاح میشود تا پوسترها و پارچهها و بنرها و بیلبردهای تبلیغاتی و شبنامههای علیه آقا موسوی و آقا هاشمی و اینا را که در یک ماه اخیر (و به صورت کاملا خودجوش و با هزینه کاملا مردمی!) چاپ شده بود، در چهار سال آینده بازیافت کند.
- چرخ مملکت که قرار بود بچرخد، به دلیل جلوگیری از فساد دیگر نمیچرخد و حرکات موزون نمیکند.
- صنعت نساجی از تولید انواع مخمل (به دلیل احتمال انقلاب مخملین) و هر گونه پنبه (به دلیل احتمال براندازی نرم) پاکسازی خواهد شد.
- استفاده از اساماس جرم محسوب میشود مگر اینکه برای گفتوگوی ویژه خبری و آقا حیدری اینا فرستاده شود.
- برنامه بیست و سی به صورت بیست و چهار ساعته (با امکان پخش زنده اغتشاشات و خط کشیدن دور کله اغتشاشگران) پخش میشود.
- آقا دکتر پورحسین، نماد زمانسنجی، به عنوان مدیرکل تایمر چراغهای راهنمایی و رانندگی منصوب میشود.
- وزارت نفت تعطیل میشود. و کارهای مربوط به آن را وزارت کشور انجام میدهد. گفتنیست تحویل نفت سر سفره مردم به پست یا به پیک بادپا محول خواهد شد.
- وازرت کشاورزی به وزارت سیبزمینی تغییر نام خواهد داد.
- سازمان صنایع دستی اولین کنگره مجسمههای سیبزمینیای را در جهان برگزار خواهد کرد.
- سازمان گردشگری با جلب نظر آقا چمران در شورای شهر، مونوریل تهران – داکار – کاراکاس را راهاندازی و آن را جایگزین جاده ابریشم خواهد کرد.
- اداره کتاب وزارت ارشاد زیر نظر اتحادیه نانوایان کشور میرود تا نویسندگان نان به نرخ روز خور، از خدمات آن بهرهمند شوند.
- آن سخنرانی قشنگه در کتابهای درسی گنجانده میشود.
- آقا حداد عادل و آقا جواد لاریجانی و آقا ولایتی و ... همگی در چهار سال آینده همان کاری را میکنند که الان میکنند.
- آقا هاشمی رفسنجانی دنبال یک پارتی برای گرفتن سهام عدالت میگردد.
- دو خیابان به نام آقا میرحسین موسوی و آقا مهدی کروبی نامگذاری میشود.
- شیرین خانوم عبادی در چهار سال آینده کاری نمیکند، او کلا هر چهار سال یکبار یادش میافتد برنده جایزه صلح نوبل است و میتواند یک کاری بکند.
*
این از امروز. فردا باقیش رو براتون میگم. خدافظ.
پیشبینی تغییرات چهار سال آینده (قسمت دوم)
دیروز تغییرات احتمالی اداره امور کشور را در چهار سال آینده بررسی کردیم. امروز باقیش رو میگیم.
*
- برای همیشه سالنهای سینما به اکران همیشگی اخراجیها و همه کانالهای تلویزیون به پخش سریال موفق یوزارسیف اختصاص داده میشوند.
- در راستای اشتغالسازی، شغل "دیدهبان حقوق دولت" سر چهارراهها به صورت رسمی در میآید و شاغلین از بیمه شخص ثالث بهرهمند میشوند.
- از طرف ایران جایزه نوبل "دیدهبان حقوق دولتها" طراحی و به سران کشورهای کوبا، سوریه، ونزوئلا و دیگر دوستان اهدا میشود.
- با توجه به تمرینات خیابانی، ایران در مسابقات بیسبال (از اینا که با چوب سفت توپ گرد رو توی هوا میزنن.) و در مسابقات راگبی (از اینا که با کلاه و زره و ساقبند واینا به طرف جلو میدوند.) شرکت میکند و برنده مدال طلا میشود. منتها دیگر جایزه اخلاق را بهش نمیدهند.
- در المپیک، مردم ایران در دو سرعتی و دو استقامت مدالآور میشوند.
- جایزه نوبل اقتصاد به خاطر ارائه تعریف جدید از آمار و ارقام به دولت ایران میرسد.
- ارسال و دریافت اساماس زیر نظر پیک بادپا و با موتور انجام میشود.
- اگر پارازیت جواب نداد، روی هر پشت بام یک نفر مقام مسوول به صورت شبانهروزی جلوی ال.ان.بیها میایستد و اختلال ایجاد میکند.
- تماشای روزانه حداقل نیمساعت کامران نجفزاده اجباری میشود. شهروندانی که از قانون فوق عدول کنند باید به عنوان جریمه یکساعت گفتوگوی ویژه خبری را نگاه کنند.
- آقا محمد صالحعلا، چهار سال دیگر به صورت قشنگ از گل و بلبل و اینا (که همگی جان هستند.) در هر شرایطی با مردم رفتوآمد رسانهای کرده و تاختی میرود و تاختی میآید.
- ایران در مناسبات اقتصادی، از دلار و یورو استفاده نمیکند و به جایش از ریال عربستان و بولیوار ونزوئلا استفاده میکند. احتمال زیادی دارد ریال و تومان ایران همچنان داخل کشور مصرف خواهد شد.
- تعداد وزرای کابینه به تعداد استانهای کشور زیاد میشود. در نتیجه هر وزارتخانه به یک استان مستقل میشود. هیات دولت ماهی دو دفهه در یکی از استانها دور هم جمع شده و جلسه میگذارند. مصوبههای هیات دولت در شهرستانها لازمالاجرا بوده و در دوره بعد احتمال زیادی دارد که دولتهای بعدی آن را اجرا کنند.
- نویسندگان، سینماگران و دیگر هنرمندان مستقل به کمک وزارت کار، شغلی درخور پیدا کرده و بنگاه زودبازده میزنند. هر سال طی مراسم باشکوهی به هر هنرمندی که زودتر بازده داشته باشد جایزه داده میشود.
- به جای شغل بیمصرفی مثل روزنامهنگاری، روزنامهنگاران به ریاست روزنامهنگاران برجسته آقا شمقدری، آقا هرندی و غیره به سفرهای تشویقی و استانی (احتمالا به مناطق محروم) فرستاده میشوند. البته روسای این هیات خیلی زود به تهران باز میگردند و روزنامهنگاران در آن مناطق به کشاورزی (به خصوص کاشت سیبزمینی) میپردازند.
- گفتوگو با بیبیسی و ویاوای جرم محسوب میشود. مگر اینکه طرف در ستاد انتخاباتی آقا محمود احمدینژاد کار کند.
*
اینا پیشبینیهای چار سال آینده ما بود. طبیعتا باز هم میتونستیم پیشبینی کنیم که نتونستیم یا جرات نکردیم اونا رو براتون بنویسیم
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 11 و 12 تیر 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸
از فال قهوه به نهاد ریاستجمهوری
ديروز پيروزي آقا محمود احمدينژاد رسما اعلام شد. امروز ما اين جشن بينالمللي را (که حتي همين الان در روستاهاي ونزوئلا به همين مناسبت دارند شربت آبليمو پخش ميکنند) به ايشان تبريک ميگوييم و منتظر پاسخ ايشان به ستون فال قهوه ميمانيم.
به شما تبريك ميگوييم چون؛
1- چهار سال پيش خيليها براي اينکه آقاي هاشمي راي نياورد، راي ندادند که شما راي آورديد. احتمالا امسال هم مردم براي اينکه آقا ميرحسين و آقا کروبي راي نياورند! به شما راي دادند که باز شما راي آورديد. (يعني در مملكت شايستهسالاري است.)
2- امسال آنچيزي را که در اين سالها مردم درباره ثروت بعضيها ميگفتند و دليلي هم برايش نداشتند، شما در يک برنامه زنده تلويزيوني گفتيد و دليلي هم برايش نداشتيد. (يعني شما مردمي هستيد و فرقي با ما مردم عادي نداريد.)
3- شما در چهار سال اول کاري کرديد که جهان فقط راجع به شما حرف بزند. اين طور که مشخص است در چهار سال دوم قرار است کاري کنيد که جهان فقط راجع به مردم ايران حرف بزند. (در حاليکه ميتوانستيد کاري کنيد که جهان باز هم راجع به شما حرف بزند.)
4- شما کاري کرديد که مردم چهار سال راجع به كارهاي شما فکر کنند و حرف نزنند. (يعني ارتقاي سطح فکري جامعه، که آقا دكتر سروش فقط حرفش را ميزند!)
5- شما کاري کرديد که مردم دو هفته گذشته را فقط راجع به شما حرف بزنند. (يعني ايجاد جامعه چندصدايي، که آقا خاتمي فقط شعارش را داد!)
6- شما در اين چهار سال کاري کرديد که مردم مرتب به همديگر اساماس و اينا بزنند. (يعني گسترش ادبيات عاميانه به وسيله تکنولوژي، که نوعي ابتکار دولت نهم محسوب ميشود.)
7- به خاطر حضور شما مردم لبخند ميزنند و هميشه شاد هستند.
8- شما جوانان ما را دانشمند و مخترع و مبتکر کرديد. (نمونهاش همان دخترخانومه كه يك كشف هستهاي در زيرزمين خانهشان كرده بود. )
9- به هر حال روساي مهمترين كشورهاي جهان مثل ونزوئلا و سنگال روابط شان با ما خوب شد و مرتب به شما تبريك گفتند.
10- در يك برنامه آموزنده تلويزيوني به ما اسم سبزيها را ياد داديد و گفتيد بعضي سبزها هرزند و ما متوجه يكسري آدم هرز در اطرافمان شديم!
11- ما را از جهل مدركگرايي رهانيديد. (مثلا همين حمايتتان از آقا كردان كه جوانان ما را به عدم ادامه تحصيل و پيدا كردن پست مديريتي و وزارتي تشويق كرد.)
12- آدم شجاعي بود. انصافا!
13- آدمي خاكي هستيد و به شهرها و روستاهايي از كشور سفر كرديد كه جز با هليكوپتر دولتي نميشد به آنجا رفت.
14- براي نماد ستاد انتخاباتيتان پرچم ايران را انتخاب كرديد. كه هم تويش سبز آقا موسوي باشد و هم قرمز تغيير آقا كروبي. (يعني همهاش به فكر ما بوديد.)
15- به دوستان ما سيبزميني رايگان داديد. (و اين همهاش به خاطر اين بود كه مازاد سيبزمينيها در انبار خراب نشود.)
16- تعريف جهانيان را از رياضيات، تاريخ، آمار، اقتصاد و... عوض كرديد. (و به نظرم اگر رئيسجمهور ايران نبوديد و اروپا اينقدر نسبت به ايران دشمني نداشت، جايزه نوبل را به شما ميدادند.)
17- با ارسال نامه كشورهاي جهان را موعظه كرديد.
18- به پاكسازي نقشه پرداختيد.
19- با دقت نظر خاصي تكذيب كرديد.
آقا محمود احمدينژاد به خاطر همه دلايل فوق، گفتيم حالا كه دور هم نشستهايم و مشغول برگزاري اين جشن ملي هستيم رياست جمهوري دهم را به شما تبريك بگوييم. عيدتان مبارك.
*
این مطلب با عنوان "از فال قهوه براي آقاي پيروز" در روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 10 تیر 1388 - پوريا عالمي چاپ شده است
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸
دستور آشپزي مهرورزي؛ سيبزمينيپلو با خورش سيبزميني
يك سيبزميني را پوست ميگيريم و به صورت درسته در آب جوش ميپزيم. سپس سيبزمينيهاي پخته را رنده كرده و كنار ميگذاريم. در فاصله پختن سيبزمينيها، دو كيلو سيبزميني ديگر را خيلي با دقت خرد كرده و سرخ ميكنيم. توجه داشته باشيد كه از روغن پوست سيبزميني براي سرخ كردن استفاده كنيد. وقتي اينها آماده شد، سيبزمينيهاي سرخكرده را روي سيبزمينيهاي پخته ميريزيم. سپس يك كيلو و دويست گرم سيبزميني كوچك را به حالت كبابي در فر ميپزيم. وقتي پوست سيبزمينيها سياه شد، آنها را از داخل فر در ميآوريم. موقع سفرهآرايي، در ديس برنج، سيبزميني پخته و در كاسهها خورش سيبزميني ميريزيم. ظرف سالاد را هم با سيبزميني كبابي و سس ويژه سيبزميني پشندي (كه دستور درست كردنش را در جلسه بعد ياد ميدهيم) پر ميكنيم. حالا سيبزمينيپلوي شما با خورش سيبزميني آماده تناول است. دور هم، با بر و بچههاي محل و هيات دولت آن را ميل بفرماييد.
دستور آشپزي براي بعد از انتخابات:
در يخچال را باز ميكنيم و تهمانده غذايي را كه از پيش از انتخابات در يخچال مانده است برميداريم. غذاي ماسيده را ميگذاريم تا گرم شود. در اين فاصله كنار پنجره ميرويم و خيابان را تماشا ميكنيم. چند نفر دنبال چند نفر ميدوند. عدهاي سنگ پرت ميكنند. تعدادي جوان براي حفظ محيط زيست زبالهها را آتش ميزنند. تيم راگبي قبل از شروع مسابقه سر چهارراه، بدنش را گرم ميكند. مردي كه به دوربين لبخند ميزند، با دقت نظر خاصي چوب كلقتي را به ظرافت خاصي روي شيشه ماشينها و كاپوت آنها فرود ميآورد. چند موتورسوار با درايت خاصي با رهگذران ارتباط برقرار ميكنند. بوي سوختني ميآيد. فكر ميكنيم غذايمان سوخته است. اما چشم مياندازيم و ميبينيم اتوبوسي براي اينكه نظر خبرنگار بيبيسي را جلب كند مشغول سوختهشدن است. يك نفر ميافتد زمين. پنجره را ميبنديم. تلويزيون را روشن ميكنيم. بيست و سي خبرهاي قشنگ و واقعگرايانهاش را در ژانر رئالسيم جادويي پخش ميكند. اشتهايمان كور ميشود. بوي سوختن غذا، كه طبيعتا سيبزميني است، خانه را پر ميكند.
تلخي اين مطلب تقديم ميشود به گزارشگران، سردبيران، مجريان و عوامل پشت صحنه صدا و سيما
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 9 تیر 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸
انواع ارتباط افلاطوني و غيرافلاطوني در ايران
وسائل ارتباطي مردم ايران را امروز با هم مرور ميكنيم؛
ارتباط فيس تو فيس؛ اين ارتباط در روزهاي عادي براي احوالپرسي استفاده ميشود. در روزهاي غيرعادي براي كوبيدن به صورت يا بيني طرف مقابل استفاده ميشود. البته دقت كنيد طرف مقابل كلاه كاسكت سرش نباشد. (مثال: چرا زدي تو سرم؟ - آخه ميخوام باهات ارتباط برقرار كنم.)
ارتباط سينه به سينه؛ از اين نوع ارتباط (آن هم خيلي زياد) براي انتقال ادبيات عاميانه در زبان فارسي استفاده شده است. لطفا نگاهتان را به ادبيات پاك كنيد. (مثال ندارد.)
بازيهاي زباني؛ اين نوع ارتباط، استفاده ابزاري از زبان براي جور خاصي بازي است كه مورد علاقه شاعران است. (مثال: داريد چه كار ميكنيد؟ - داريم بازيهاي زباني ميكنيم.)
ارتباط شهروندي؛ اين نوع ارتباط يبشتر يك نوع شعار تبليغاتي محسوب ميشود و خاصيت ديگري ندارد. (مثال: قبل از انتخابات: حقوق شهروندي حق مسلم هر ايراني است. بعد از انتخابات: اغتشاشگران به اموال عمومي آسيب زدند.)
ارتباط استصوابي؛ يك نوع رابطه عاشقانه يك طرفه و قشنگ است. (مثال: بيخيال بابا. مثلا همين آقاي اعلمي.)
ارتباط نظارتي؛ نوعي رابطه است كه ديگري همهاش دارد شما را از هر لحاظ و از شش جهت نظارت ميكند. (مثال؟ مثال نميخواد كه.)
ارتباط وزارت كشوري؛ نوعي ارتباط حسنه است كه معلوم نيست ريشههاي افلاطوني يا غيرافلاطوني دارد؟
ارتباط با بيگانگان؛ نوعي رابطه است كه هر كسي آب خنك بخورد يادش ميافتد همچين رابطهاي هم داشته است. (مثال: برادرمون آقا اميرحسين مهدوي، سردبير مرحوم انديشه نو.)
فشار از پايين، چانهزني از بالا؛ براي خودش ژانر خاصي از رابطه است. (دوران اصلاحات سرشار از اين نوع رابطه بود.)
ارتباط نزديك از نوع سوم؛ ارتباط غيرملموسي است كه در جهان سوم نزديكتر از اروپا برقرار ميشود و مخاطبان خاص خود را در بدنه جامعه و دولت دارد و به ديگران ربطي ندارد.
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 8 تیر 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
غلط های ویرایشی و جملهبندیهای نامیزان تلاش دوستان در لحظهی نهایی پیش از چاپ میباشد و ربطی به من یا گیرندههای شما ندارد
یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸
مملكت قحط الرجال نيست، گل و بلبل است
1- مملكت قحطالرجال است. (كه ما شديدا قحط بودن رجال را در مملكت تكذيب ميكنيم. نمونهاش همين آقاي دانشجو، كه از اهم مردان روزگار است.)
2- مملكت قحطالرجال نيست و چون فقط در مملكت مرد است در نتيجه نسل مردها درحال انقراض است.
3- احتمال سوم اين است كه ما از كشور خارج شدهايم و رفتهايم سانفرانسيسكو. (كه احتمال هم دارد رفته باشيم.)
4- رجال سياسي از كشور خارج شدهاند و كسي نمانده كه ما برايش فال بگيريم. (در حال حاضر در سانفرانسيسكو، واقع در تپههاي شمال شهر، تعطيلاتشان را سپري ميكنند.)
5- احتمال پنجم اين است كه ايران تحريم شده و قهوه به كشور وارد نميشود.
6- احتمال ششم اين است كه ما از قبل انتخابات منتفع شدهايم و مشاوري وزارت گرفتهايم. (كه اين را هم اساسا و اصولا تكذيب ميكنيم. به اطلاع ميرساند از اين انتخابات نه تنها چيزي به ما نرسيد، تا احتمالا يك راي هم از كيسهمان رفته است.)
خلاصه در يك كلام، خيالتان راحت كه مملكت تا اطلاع ثانوي نه تنها قحطالرجال نيست كه به شيوه وزارت كشورپسندي در وضعيت گل و بلبل به سر ميبرد.
با توجه به احتمالات فوق قضاوت كنيد چرا فال قهوه كسي را از اين ايام به اين طرف نگرفتهايم؟
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 7 تیر 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
غلط های ویرایشی و جملهبندیهای نامیزان تلاش دوستان در لحظهی نهایی پیش از چاپ میباشد و ربطی به من یا گیرندههای شما ندارد
شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸
آموزش رانندگی در ایران
- هرگز چراغ نزنید. چرا؟ چون شما را به همراه ماشینتان میخوابانند. چرا؟ چون میگویند چراغی که نشان دادی به آمریکا بوده.
- اگزوزتان دود سیاه ندهد. چرا؟ چون میگویند سیاهنمایی میکنید.
- دود سفید هم ندهد. چون میگویند دارید انقلاب رنگی میکنید.
- رنگ سبز هم به ماشینتان آویزان نکنید. چرا؟ چون شیشهتان میشکند، یا کاپوتتان غُر میشود.
- شبها ساعت 9 بوق نزنید. چون براندازی صدادار محسوب میشود و قابل پیگیری است.
- با چراغ روشن هم در طول روز حرکت نکنید. چرا؟ چون براندازی منور محسوب میشود و از اهم منکرات است.
- برای کسی بوق نزنید. چون در کل بوق زدن در ایران یکجور بیناموسی است.
- ماشینتان هم خراب نشود. چرا؟ چون ملت ممکن است به شیوه معناداری انگشت دستشان را به شما نشان بدهند، اما مطمئن باشید کسی شما را تا تعمیرگاه بوکسور نمیکند.
- بنزین تمام نکنید. چون امکان ندارد کسی برایتان نگه دارد و چهار لیتر بنزین بهتان بدهد.
- از کسی سبقت نگیرید. چون طرف به صورت لفظی به خواهر مادرتان اشاره مستقیم میکند.
- جلوی در خانه و پارکینگ کسی پارک نکنید. چون صاحب آن خانه این حق را بر خودش مسلم میداند شما را پنچر کند. اما اگر کسی جلوی در شما پارک کرد، پنچرش نکنید، چون احتمالا یکی میزند زیر گوشتان، و البته این را هم حق خودشان میدانند.
- در صندوق عقب ماشین، جز بنزین، نوشیدنی دیگری نگذارید.
- وقتی خلاف میکنید برای اینکه جریمه نشوید، رشوه ندهید. یا اگر رشوه میدهید زیاد ندهید که بازار را خراب کنید.
- آشغال، ته سیگار و آبدهانتان را از شیشه بیرون نیندازید. آنها را بریزید در کیسه و بعد کیسه را پرت کنید بیرون.
- با دیدن مامور، ماشین را به آرامی نگه دارید و با دیدن لباس شخصی قبل از نگه داشتن ماشین، تلفنی از خانواده خداحافظی کنید.
- هرگز تند نروید. مگر اینکه مناظره تلویزیونی باشد و آقا ضرغامی او.کی را به شما داده باشد.
- با ماشینتان از روی کسی رد نشوید. مگر اینکه گفتوگوی ویژه خبری باشد یا نیمساعت وقت ویراژ دادن اضافه داشته باشید.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 6 تیر 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸
[…]
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۸
برنامه روزانه مردم ايران
4 تا 7 صبح- ميخوابند و به كارهاي مربوطه ميرسند.
8 صبح- بيدار ميشوند.
8 صبح- نميدانند سركار بروند يا در خانه بمانند و سركار نروند.
8:30 صبح- سركار نرفتن را ميگذارند براي يك روز ديگر و ميروند سركار.
9 صبح تا 12 ظهر- در اداره دنبال يك فيلترشكن كه فيلتر نشده باشد، ميگردند.
12 تا 1 ظهر- غذا ميخورند.
1 بعدازظهر- فيلمهايي را كه با موبايل گرفتهاند به اين و اون ايميل ميكنند.در همين فاصله اسمشان را در گوگول سرچ ميكنند ببينند كيها بهشان لينك دادهاند.
3 بعدازظهر- آماده پيادهروي بلندمدت ميشوند.
4 بعدازظهر- مشغول پيادهروي بلندمدت ميشوند اما با فشار آب گرم، تجمعشان از هم پاشيده ميشود.
5 عصر- خودشان را به دوستان ميرسانند.
6 غروب- به صورت زخم و زيلي در راه خانه قدم برميدارند.
7 غروب- چون اين چندروز پولي درنياوردهاند و موعد اجارهخانه است، از دوستشان پول دستي ميگيرند.
8 شب- استارست و يوتلست و چيزستهاي ديگر را سرچ ميكنند تا از دست پارازيت خلاص شوند.هدفشان هم از تماشاي «تفسير خبر» و «خبر و بيشتر از خبر تلويزيون فارسيزبان بيبيسي» اين است كه توطئه انگليس و آمريكا را از نزديك پيگيري كنند.
8:30 شب- برنامه 20:30 را نگاه ميكنند تا خودشان را در ويدئوهايي كه نجف كامرانزاده از «معدود اغتشاشگران و معترضين» پخش ميكند پيدا كنند.دعا دعا ميكنند كه آقا ضرغامي و عوامل پشت صحنه، دور عكس آنها كه در تجمعات ديده ميشوند، دايره قرمز نكشد.
9 شب- آشغالها را ميبرند تا در سطل آشغال بيندازند.اما خيلي دقت ميكنند تا دستشان نسوزد.
10 شب- چراغها را خاموش ميكنند و سرشان را از پنجره ميبرند بيرون.
11 شب- با ماشين ميروند و دوري در ميدان سعادتآباد، خيابان جيحون، حوالي بيمارستان لولاگر و غيره ميزنند و حاصل كار اراذل و اوباش را ميشمرند و با موبايل فيلمش را ميگيرند.
12 شب- به خاطر برخورد با جسم سخت، خوردن گازي كه منجر به جاري شدن اشك آدمي ميشود، شنيدن چيزهاي ديگر، خودشان را به درمانگاه معرفي ميكنند.
1 شب- تا 2 صبح- از دست يك موتورسوار كه آنها را از بيمارستان به شيوه مسالمتآميزي همراهي ميكند، فرار ميكنند.
3 صبح- خودشان را به خانه ميرسانند و سعي ميكنند با خوردن ديازپام كمي استراحت كنند.
*
این مطلب با عنوان برنامه روزانه اين شهر آشوب در اعتماد ملی 2 تیر 1388 منتشر شده است.
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
سهشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۸
مقايسه كانالهاي اجنبي با كانالهاي آقا ضرغامي
امروز، كانالهاي فارسيزبان آقا ضرغامي را با كانالهاي فارسيزبان و غيرفارسي اجنبيها مقايسه ميكنيم؛
*
كانال اجنبي: تورم ايران ماشاءالله روز به روز در حال قد كشيدن است.
كانال آقا ضرغامي: هموطنان عزيز گوجهفرنگي هم ارزان شد. اگر يادتان باشد قبلا سيبزميني كلا مجاني شده بود.
كانال اجنبي: پيامدهاي انتخابات در ايران تاكنون ادامه پيدا كرده است.
كانال آقا ضرغامي: هموطنان عزيز گزارشي را از روستاي كياكلاه استان مازندران پخش ميكنيم. (در اين گزارش يكي از ناظران صندوق روستاي كياكلاه استان مازندران 140 درصد شركت مردم در انتخابات را تاييد ميكند.)
كانال اجنبي: زلزله سياسي در ايران شكاف بزرگي در بدنه دولت و غيره ايجاد كرده است.
كانال آقا ضرغامي: از امروز نيمساعت زمان پخش برنامه ورزش كنيم نرمش كنيم را كه براي كشش تحتاني عضلات ماهيچهاي خوب است، اضافه ميكنيم. (بعد چند تا آقا حركات باله و تانگو را به صورت نمادين اجرا ميكنند.)
كانال اجنبي: برخورد شديد مردم با جسم سخت! در خيابانهاي ايران.
كانال آقا ضرغامي: هموطنان عزيز! به صورت كاملا تصادفي در تلاش هستيم گزارش زندهاي را از اراذل و اوباش كه تا نيمساعت ديگر ميخواهند به اموال عمومي صدمه بزنند و بانكها را هم آتش بزنند براي شما پخش كنيم!
كانال اجنبي: در خيابانهاي تهران صداي تيراندازي به گوش ميرسد.
كانال آقا ضرغامي: نجف كامرانزاده گزارش ويژهاي ميدهد: امسال مردم از هفت، هشت ماه جلوتر پيشواز چهارشنبهسوري رفتهاند و چند نفر هم به خاطر روشن كردن سيگارت دچار سوختگي و آسيبديدگي موضعي شدهاند.
كانال اجنبي: واكنش جامعه بينالملل و مردم و فعالان حقوق بشر و غيره و غيره به انتخابات اخير و حوادث اخير ايران.
كانال آقا ضرغامي: هوگو چاوز و كي و كي خيلي تبريك گفتند.
*
ما جدا توصيه ميكنيم بنشينيد تلويزيون خودمان را نگاه كنيد و همينجا از مجريان سختكوش صداوسيما و عوامل پشت صحنه تشكر مينماييم.
دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۸
پدري كه ميرفت تا بچهاش را ببيند
یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸
يك فال قهوه طلبِ محمدآقا قوچاني
آيا او آبخنك را به قهوه ترجيح داده است؟ آيا قهوه دوست ندارد؟ ما نميدانيم.
*
آقا محمد قوچاني، يك فال قهوه طلب تو.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 31 خرداد 1388 - پوريا عالمي
شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۸
11 دستورالعمل پس از انتخابات
دوم – براي اينکه قاطي اراذل و اوباش نشويد بعد از انتخابات، مثل بچه آدم به خانه برويد و تا چهار سال ديگر که انتخابات بعدي برگزار ميشود از خانه خارج نشويد. به زبان خوش هر چهار سال يکبار از خانه خارج شويد بس است.
سوم – بعد از راي دادن، از برخورد با هر گونه جسم سخت در کوچه و خيابان جلوگيري کنيد.
چهارم – بعد از راي دادن خوشحال باشيد چون شما تنها خس و خاشاک دنيا هستيد که حق راي دارد.
پنجم – چون بعضيها براي پيدا کردن رايشان در طول روز راهپيمايي ميکنند و شبها بايد استراحت کنند لطفا شما براي پيدا کردن رايتان شبها بوق نزنيد.
ششم – براي راهپيمايي مسالمتآميز، پوشيدن جليقه ضدگلوله، ماسک هوا، پماد سوختگي، نفربر و چيزهاي ديگر الزامي ميباشد.
هفتم – براي راهپيمايي مسالمتآميز، حمل سلاح سرد مثل چاقو، قمه و چماق، يا سلاح گرم مانند کلت کمري و کلاشينکف، و همچنين همراه داشتن نارنجک دستي، و يا سوار شدن بر تانک توصيه نميشود.
هشتم – بعد از راي دادن اگر هنوز دستگير نشدهايد خودتان را به کلانتري محل معرفي کنيد.
نهم – بعد از راي دادن براي جلوگيري از تشويش اذهان عمومي، با کسي حرف نزنيد، در وبلاگ يا روزنامه و جاي ديگري ننويسيد که راي دادهايد، اگر هم نوشتيد ننويسيد به کي راي دادهايد، از کسي هم شکايت نکنيد. توصيه ميشود رايتان را به امان خدا سپرده، سريعا از محل رايگيري دور شويد.
دهم – بعد از راي دادن و به نشانه اعتراض، در پارکينگتان را بشکنيد و با چوب و چماق به اتومبيلهاي داخل پارکينگ آسيب بزنيد.
يازدهم – بعد از راي دادن، خودتان مثل آدم، براي تسري مراحل اداري هم که شده، مستندات همکاريتان را با عوامل صهيونيسم و عوامل بيگانه، در اختيار دوستان و مراجع ذيصلاح قرار دهيد.
*
اين 11 فرمان را انجام دهيد تا سالم به خانه برسيد.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 30 خرداد 1388 - پوريا عالمي
پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸
آن مرد در... باران آمد
چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸
فال قهوه رجبعلي كه مقيم خارج بود و ميخواست به ايران برگردد
رجبعلي يكي از ايرانيهاي مقيم خارج است كه از جلاي وطن خسته شده و قصد دارد به ايران برگردد. فال قهوهاش اينطوري از آب درآمده است؛
*
رجبعلي جان! توي فنجانت ميبينم كه به سلامتي به ايران بازخواهي گشت. براي همين ميروي ويزا بگيري (البته ميبيني جلوي سفارتخانههاي ايران در همهي خارج، مردم جمع شدهاند و شلوغ پلوغ است. براي همين برميگردي خانهتان.) وقتي برميگردي خانه تلويزيون را روشن ميكني و برنامههاي شبكه سحر و باقي كانالهاي ايران را ميبيني كه ميگويد در ايران جشن ملي برقرار شده است و مردم از شادي در پوست خودشان نميگنجند و دارند از پوست خودشان ميريزند بيرون. (براي همين تصميم ميگيري دوباره برگردي سفارت و ويزا بگيري.) اما وقتي كانال را عوض ميكني و ايرانيهاي اجنبيشده را ميبيني كه با دلارهاي آمريكايي و يوروهاي انگليسي و هلندي مشغول تشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي با نيت برهم زدن نظم عمومي هستند دودل ميشوي. براي همين ميروي داخل اينترتن و خبرگزاري ايرنا و فارس را نگاه ميكني. خبرهايي كه آنجا ميخواني تو را متقاعد ميكند به ايران برگردي. براي همين شال و كلاه ميكني و برميگردي سفارتخانه و به هر قيمتي هست ميروي داخل و ويزا ميگيري.
رجبعلي جان! در فالت ميبينم وقتي در فرودگاه تهران پياده ميشوي و به ميدان آزادي ميآيي ميبيني هفت هشت نفر از عوامل فريبخورده كه سعي ميكنند خودشان را ميليوني نشان دهند در حال آسيب زدن به خودشان هستند و چند نفرشان كه دچار خودزني موضعي با جسم سخت شدهاند از حال رفتهاند. (اما تو فريب اين بازيخوردگان را نبايد بخوري و بهتر است از خيابانهاي اطراف خودت را به مركز شهر برساني.)
رجبعلي جان! وقتي به زحمت خودت را به مركز شهر رساندي متوجه سيل عظيم جمعيت ميشوي كه به صورت خودجوش در ميدان وليعصر جمع شدهاند و مشغول تماشا و شنيدن سخنراني رييسجمهور محبوب ايران هستند كه با راي بيست و چهار ميليوني در انتخابات پيروز شده است. در فالت ميبينم تو از اينكه به هر حال به مام وطن برگشتي و خودت را در اين خوشحالي عمومي شريك احساس ميكني ممكن است از شدت هيجان غش كني.
رجبعلي جان! پسر خوب! در فنجانت ميبينم كه ...
*
رجبعلي! پسرم! اگر بخواهم از اين همه اتفاق ميمون و فرخنده كه در فال تو ميبينم بنويسم جا براي چاپ بيانيههاي كانديداهايي كه راي نياوردهاند در روزنامه نميماند و روزنامه باز هم مجبور ميشود نصف صفحه اولش را سفيد چاپ كند. همين!
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 27 خرداد 1388 - پوريا عالمي
سهشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸
پليكپي غيرمجاز شاخهي زيتون
حالا اگر بپرسي باز هم ميگويم و محكم ميگويم من ايرانيام. و اين بار حتما ميبيني كه صدايم از غرور و شادي ميلرزد و لبخندي صورتم را پر ميكند وقتي ميگويم من ايرانيام. وقتي ميگويم من قطره كوچكي هستم از موج عظيم مردمي كه به بلوغ مدني و آگاهي سياسي و شعور اجتماعي رسيدهاند. اين بار اگر ازم بپرسي ميبيني كه هم از جبر و تقدير خوشحالم، هم از اينكه تدبير و تعيين و انتخاب ما، من و منهاي ديگر را واداشته جبر ايراني بودنمان را پررنگتر كنيم.
حالا اگر بپرسي مگر آن خشم پر خون و آن گلولهي نامهربان را نميبيني كه در كوچهپسكوچههاي اين خاك، خانه به خانه، سرك ميكشد؟ ميگويم ميبينم. اما ميبينم درهايي را كه پيرمردها و پيرزنها و ديگر مردم اين شهر، سريع باز ميكنند تا مردي را، تا زني را، در پناه بگيرند، از خشم، از ضربه، از سرب.
حالا اگر بپرسي ميگويم جاي پرسيدن چشمهايت را باز كن و از پنجره نگاه كن؛ بزرگترين حركت مدني اين خاك را در تمام تاريخش. اگر كمي دقت كني، هم مرا ميبيني و هم همهي ما را كه در كنار هم ايستادهايم تا آنجا كه افق با همهي وسعتش خط فرضي آغاز و پايان ما، و معيار حضور ما در نظر گرفته ميشود. كه حتا اگر پنهاني باشيم و با ترس ايستاده باشيم، هر كدام مثل پرندهي صلح، سفير برابري و آرامش هستيم و عطر آزادي را با بال زدنهايمان در كوچهها، در پسكوچهها منتشر ميكنيم، تكثير ميكنيم و حتا اگر نخندي به من، رازي را با تو و دنيا در ميان ميگذارم؛ مردم اين شهر پليكپي شاخهي زيتون را دست به دست ميكنند و مثل راز مگويي كه بايد سينه به سينه منتقل شود، تصوير ممنوعهي آزادي را، پليكپي غيرمجاز شاخهي زيتون را، پشت شيشه ماشينها و پنجره خانهها ميچسبانند.
فال اين دو سه هزار نفر خس و خاشاك
دو سه هزار نفر جان! در فالت ميبينم كه شما همهاش همين دو سه هزار نفريد. شما مگر نميدانيد مملكت 70، 80 ميليون نفر است؟ آيا نميدانيد؟ آيا نميدانيد 40 ميليون نفر در انتخابات شركت كردند و شما همهاش همين دو، سه هزار نفريد؟ آيا نميدانيد كه تعداد راي شما از تعداد آراي يك صندوق راي هم كمتر است؟ وقتي شما نميدانيد، طبيعتا ما هم نميدانيم.
خانومها و آقايان دو سه هزار نفري! در فنجانت ميبينم كه 85 درصد در انتخابات شركت ميكنند و 62 درصد به يك نفر راي ميدهند. آيا شما نميدانيد كه بر حسب همين آمار، شما 23 درصد از چهل ميليون نفر كه برابر دو سه هزار نفر است، هستيد؟ آيا شما نميدانيد چقدر كميد؟ آيا لوسبازي در ميآوريد؟ آيا كار لوس؟ آيا كار بد؟ ما نميدانيم.
دو سه هزار نفر جان! توي فنجانت افتاده كه شما دو سه هزار نفري بعد از راي دادن در انتخابات كه كاملا و از هر نظر شبيه مسابقه فوتبال است از استاديوم بيرون ميآييد و چون تيمتان باخته است، ناراحت هستيد، پس چون مرض داريد از چراغ قرمز عبور ميكنيد و نيروي انتظامي به شيوه مسالمتآميز و مهربان و قشنگ و شاعرانهاي دنبال شما ميدود تا شما را جريمه كند. شما هم كه قانونگريز هستيد در حال رد شدن از چراغ قرمز، آشغالها را آتش ميزنيد و داد ميزنيد: «منو جريمه نكن. منو جريمه نكن.» اما شما چون سرعت زيادي داريد نيروي انتظامي ميتواند شما را جريمه كند و ماشين شما را بخواباند. ممكن است بعضي از شما از ماشينتان پياده نشويد و نيروي انتظامي چون ميخواهد ماشين شما را كه از چراغ قرمز رد شدهايد به پاركينگ منتقل كند، شما هم سوار ماشين به پاركينگ منتقل ميشويد.
دو سه هزار نفركم! گلم! نازم! آيا اين شماييد كه شبها بوق ميزنيد؟ آيا بوقزدن را دوست داريد؟ آيا بوق ميزنيد كه راهتان باز شود؟ آيا باز ميشود؟ آيا وقتي بوق ميزنيد نيروي انتظامي كه به شكل باشكوهي سر چهارراهها و ميدانها براي جريمهكردن كساني كه از چراغ قرمز رد ميشوند، ايستاده است، اين قدر تحت تاثير قرار ميگيرد و راه را برايتان باز ميكند؟ ما نميدانيم.
دو سه هزار نفر جان! توي فنجانت ميبينم كه حال همه شما خوب است اما شما خودت را ناراحت نكن و اين موضوع را باور نكن.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 26 خرداد 1388 - پوريا عالمي
دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸
قهوههاي ماسيده در فنجان
در همين فاصله يك موتورسوار با ظاهري قشنگ، سفارش پيتزا و ساندويچ ما را آورد، پولش را كه داديم، گفت:«راستي، تاجزاده و ممدرضا خاتمي و نبوي و اينا امشب نميان.» گفتيم: «تو از كجا ميداني؟» گفت: «پسر خوب! ما همهچي رو از قبل ميدونيم.»
خلاصه از بس با وزير مخابرات در دلمان پنهاني گفتوگو كرديم كه چرا اساماسها نميرود حوصلهمان سر رفته بود. گفتيم برويم فيسبوك ببينيم چه خبر است و چند نفر روي Like this مان كليك كردهاند كه ديديم فيسبوك فيلتر شده است. شماره موبايل آقا عطريانفر را گرفتيم كه بگوييم سر راه نيمكيلو تخمه بخرد بشكنيم، كه ديديم شبكه تلفن همراه هم كلهم قاطي باقاليها شده است.
گفتيم كانال اجنبي را نگاه كنيم كه كمي «نمدونم كجا بريزم» و پارميدا پارميدا بخواند كه آن هم قطع بود. يكبار ديگر شماره آقا عطريانفر را گرفتيم كه هم تخمه بخرد هم زردآلو كه آخر شبي، هستههايش را بشكنيم، كه ديديم نهخير تلفن ثابت هم قطع شده است. تو همين هير و ويري برقها هم قطع شد. رفتيم دنبال شمع گشتيم. سرمان توي كمد و زير تختخواب بود كه در خانه را زدند. زير نور شمع رفتم در را باز كردم، ديدم دو سه نفر يكدفعه پريدند توي خانه. گفتم: «چي شده؟» گفتند: «ما همينطوري داشتيم توي خيابان راه ميرفتيم كه نزديك بود بخوريم به چند جسم سخت براي همين آمديم اينجا.» يك كمي كه خيابان خلوت شد، آنها هم رفتند. با خودم گفتم: «مثل اينكه نميشود فال قهوه بگيريم!»
*
ديگر نزديكهاي صبح بود، آمدم و ديدم قهوهها ماسيده. گفتم يك امروز را بيخيال فال قهوه شوم.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 25 خرداد 1388 - پوريا عالمي
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸
فال قهوه كامليا
دخترم توي فنجانت ميبينم كه دختر باكمالات و تحصيلكردهاي هستي (البته بعدا ميفهمي كه مدرك تحصيليات گوشه ندارد و بياعتبار است) و امروز و فردا برايت شوهر خوبي پيدا ميشود (البته نبايد زياد به آمار طلاق كشور توجه كني، من قول ميدهم شوهر تو طلاقت نميدهد.). اما بختت سياه است سر چهارتا شوهرت را ميخوري (براي همين قول دادم كه شوهرت طلاقت نميدهد، چون قبل از اينكه طلاقت بدهند از دست تو سكته ميكنند.) و چهارتا مادرشوهرت از دست كارهاي تو دق ميكنند (البته كارهاي تو همهاش درست و كارشناسي شده است اما در و همسايه هي اهميت كارهاي تو را ميبرند زير سوال. و قابلمه و ماهيتابههاي سوخته و از بينرفته تو را كه مياندازي در سطل زباله ميبرند و به مادرشوهرت نشان ميدهند براي همين هم آنها دق ميكنند.) و پدرشوهرهايت از دست حرفهاي تو موهايشان يكشبه سفيد ميشود (البته اين هم تقصير كاسبهاي محل است كه هي چوبخطها و حسابدفتريهاي تو را كه پر شده است از بدهي پول شير و گوجه و برنج و ... تحويل پدرشوهرت ميدهند. آن بنده خداها هم خب سنكوب ميكنند و سر به كوه و بيابان (كه شكر خدا الان ديگر همهجا بيابانزدايي شده است، ميگذارند.) كامليا! اي خواهرزاده يكي از دوستانم! توي فالت ميبينم كه ميروي سفر خارج. (البته چمدانت را نبند. اول برو ببين ميتواني ويزا بگيري يا نه.) كامليا، دخترم! توي فالت ميبينم كه خالهات آش ميپزد. به هر حال آش كشك خالهات را چه به خوري چه نخوري به پايت نوشته ميشود. كامليا جان اين هم از فال قهوهات. اميدوارم خوشبخت شوي.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 24 خرداد 1388 - پوريا عالمي
این روزهای ما را، دستکم کاش عشق را زبان سخن بود
خنیاگر غمگینیست
خنیاگر غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که میگوید دوستت میدارم
دلِ اندوهگین شبیست
دلِ اندوهگین شبیست
که مهتابش را میجوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستارهی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
*
شعر احمد شاملو که با تغییر نوشتاری برای ترانه ، آهنگسازی و آواز سهیل نفیسی تبدیل به ترانهای این چنین پر غم شده است. اینجا گوش کنیدش.
و همینطور بشنوید یکی از بهترین اجراهای "پریا" را. هدیهایست از شعر و صدا و ملودی برای سپری کردن این روزها.
پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۸
11 فرمان شرکت در انتخابات
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸
مثلا فال قهوهِ آقا محمود احمدينژاد (طنز اعتماد ملي)
*
بله... به هر حال دم انتخاباتي دست همه بند است يهجورايي. امروز كه وقت نشد فال آقا محمود احمدينژاد را بگيرم. انشالله يك وقت ديگر.
پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸
پرچم خاک من به نام شما نیست آقا
سهشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۸
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
دخترها به راحتي نميتوانند دركش كنند
محصول مشترك پوريا عالمي و توكا نيستاني!
.
انتشارات روزنه
.
نوشته: صادق کیان
چلچراغ - شماره 352 - شنبه 24 مرداد 1388
نکته جالب کتاب "دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند" طنز رک و راست و شیطنتآمیز پوریا عالمی و یا طراحیهای پریماتیو توکا نیستانی نیست، بلکه آن تلنگری است که بر جامعه روشنفکری و کافهنشین میزند. پوریا به بهانه نوشتن مطالبی که شاید دخترها زیاد هم به آن اهمیت نمیدهند، به زاویههایی از Lite Style امروز نگاه کرده که کمکم وارد جامعه جوان روشنفکر ما شده و فاصلهگذاری این قشر را هم با خودش و هم با دنیای واقعی پیرامونش موجب شده است. عنوان کتاب «دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند» نباید خواننده را به این اشتباه بیندازد که با یک کتاب آنتیفمینیستی طرف است. پوریا، دخترها را به عنوان شاهدی برای اجرای نمایشنامه تکراری و روزمره «اداهای بیهویت» چه پسر و چه دختر در نظر گرفته است. نسلی که مخاطب این کتاب است، هایکو را کشف کرده و فکر میکند خودش هم میتواند هایکو بگوید، چون سهل است و ممتنع. اما فراموش میکند که برای هایکو نوشتن باید فیلسوفی رها باشی. البته نگاه تند پوریا در طول کتاب بعضی وقتها ولرم میشود. آنجاهایی که به نظر میآید به یک نوعی حدیث نفس میگوید. طرحهای توکا هم کاملا «کافهای» است و حال و هوای کتاب را کامل میکند. در یک کلام، کتاب «دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند» کتابی است که خواندنش در این حال و هوای گرم تابستانی توصیه میشود.
* خودآموز نصب روشنفکری بر آدمیزاد (یادداشت و نقد رویا صدر)
صفحهی فیسبوک این کتاب
کافه کلهقند/ به دَرَکْ که دَرْکْ نمیکنند!
نوشته: فاضل ترکمن
چاپ شده در شمارهی ۲۷۴ ـ ۲۷۲ دو ماهنامهی جهان کتاب (ویژهنامهی نوروز ۱۳۹۱)
پوریا عالمی بعد از سالها طنزنویسی در مطبوعات مهم و تاثیرگذار و انتشار چند کتاب خوب، حالا دیگر در این عرصه برای خودش یک استار شده که کاری هم به سوپر بودنش نداریم! پوریا برای خودش (و حتی مخاطب!)، یک عالم طنز ساخته (حتی توی عالم مجازی!) که فقط و فقط مختص قلم خود اوست و احتمالاً بههمینخاطر است که در سوابق او، مسئولیت دبیری سرویس بخش طنز بسیاری از مطبوعات نیز آمده و تازگی هم که بهعنوان کارشناس بخش طنز نشر «چشمه» (که در حال راهاندازی است و طنازان مشغول کارند!)، انتخاب شده. دیگر بهانه از این بیشتر برای پرداختن به یکی از کتابهای طنز چاپ دومی (و حتی نزدیک به چاپ سومی!) او؟!
«دخترها بهراحتی نمیتوانند درکش کنند»، عنوان جذاب این کتاب است که شاید فمنیستها را عصبانی کند، اما شما خونسردی خودتان را حفظ کنید؛ چون توی کتاب به همان اندازه که با دختران شوخی شده، با پسران هم مزاح گردیده! البته بعضی از آقایان (برادران!) از فمنیستها جلو زدهاند و حتی یکی از آنها چیزهایی دربارهی این کتاب، در یکی از مجلات زیر مجموعهی روزنامهی «همشهری» نوشت که بهشدت نامردی بود! از آنجا که اما، برادران بهراحتی نمیتوانند درکش کنند و آن چیزها شباهتی به نقد نداشت و اینها، بیشتر از «این» به «آن» نمیپردازیم و میرویم سراغ درس شیرین خودمان! دخترها بهراحتی درکش نمیکنند، مجموعهای از داستانکها یا داستانهای بهشدت کوتاه طنز پوریای عالم مذکور است که برای یکسری از طرحهای توکا نیستانی نوشته شده! درواقع پوریا، طرحهای کافهای توکا را دیده (توی یک کافه احتمالاً!) و پسندیده و بعد طنزیده! اتفاقاً داشتن این بکگراند باعث شده تا پوریا حرفهای پختهتری بزند که مکمل طرحهای توکاست. اُبژهی تمامی داستانها (از الان به بعد کاری به کار کوتاه و بلند بودن آنها نداریم!)، «کافه» است (جز داستان آخر که بهیاد مرحوم قهوهخانه نوشته شده!) و مسلماً بهدنبال آن، پای سایر مخلفات کافه، از جمله کافهچیها (یعنی من!)، کافهنشینها و بقیهی کافیجات هم بهاندازهی کافی وسط کشیده شده و بنابراین خدا را شکر با یک کتاب شهری و امروزی روبهرو هستیم که به دغدغههای جوانهای معاصر مربوط میباشد؛ نه جوانان جان قرن چهارم و پنچم هجری! [آمد روبهرویم ایستاد. چشمهایش را بست. بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشمهایش از سفیدی برفها، یکدستتر و سبکتر بود. بعد سیاهی چشمهایش را دوخت به من. گفت: «دوستم داری هنوز؟». گفتم: «همیشه دوستت داشتهام». گفت: «فقط و فقط من را دوست داری؟». گفتم: «فقط و فقط تو را دوست دارم». گفت: «دروغ میگویی». گفتم: «راست میگویی!». آنوقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستادهام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد، هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مسالهی خیلی مهمی است که دخترها نمیتوانند بهراحتی درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ میگویی، دروغ گفته باشد. (دخترها بهراحتی نمیتوانند درکش کنند، ص ۸)].
کافهی بدون شعر و داستان و کتاب و کتابخوانی و فلسفه و فلسفهرانی (مثل سخنرانی!) و اینها، مثل شیرکاکائوی بدون کاکائوست! و خب برای همین کتاب پوریا هم پُر است از این اشارات که اتفاقاً حسابی درآمده! (بهقول مسعود فراستی!): [گفت: «من ترکت میکنم. من هم یکدفعه از روی این صندلی میپرم». فکر کردم میخواهد مرا بترساند. گفتم: «میشه بگی دلیلت چیه؟». فکر کنم فکر کرد حرفش را جدی نگرفتهام. از حالت چشمهایش معلوم بود. صدایش را کمی بلند کرد و گفت: «تا این سانتیمال مزخرفت تبدیل به یک رئالیسم کوفتی شه!»... این قصه و آن چیزها را که در ذهنم ساخته بودم، چاپ کردم. منتظر بودم توی نقدهای بلندبالایی برایم بنویسند: «با روی کار آمدن "صادق هدایت" جدید؛ ادبیات فارسی دوباره جان میگیرد»، یا چیزی با این مضمون، اما بیانصافها نوشتند: «کپی ناقص "کارو"». منتقدهای احمق ارزش «بوف کور» مرا در حد «شکست سکوت» پایین آورده بودند. (حساب چشمات رو از حساب شما جدا مینویسه کافهچی، صص ۶۲ و ۶۸)].
پوریا از روی این شعرخوانیها و فلسفهبافیها، نقیضه هم نوشته و با دقت و مهارت تمام از کافهنشینها تاثیر گرفته و ادای آنها را درآورده (یعنی زبانشان را تقلید نموده!)؛ درست مثل خودشان: [دختری که کتاب قطور فلسفی روی میزش گذاشته است، اما فردا امتحان جبر دارد. (میخواست آرتیست بشه یا مخ یارو رو بزنه اما مخ ما رو خورد، ص ۹۵)]. اگر نمیگفتم این جمله از کتاب پوریاست، جان خودتان! فکر میکردید یکی از جملات قصار شاعرانهی "نیچه" است یا "مارکس" مثلاً! نقضیهی درست و حسابی یعنی همین!
در حال و هوای نقضیهسازی، داستان «شاهنامهخوانی در قهوهخانه» را هم داریم که علاوه بر اینکه بلندترین داستان کتاب است (دیدی؟! قرار بود دیگه از کوتاه و بلندی داستانهای کتاب حرف نزنم! یادم رفت ننه!)، اِسانس خندهاش هم بسیار فراوان میباشد!: [رستم داد زد. بلند هم داد زد. گفت: «من باباشم، شما را سننه؟» مشتش را گره کرد که بزند، نزد. گفت: «کارت ملیات رو بده ببینم». گفتیم: «کارت شناسایی به چه دردت میخوره؟». گفت: «کار از محکمکاری عیب نمیکنه. نمیخواهم باز هم اشتباه کنم». شما هم جای رستم بودید، همین کار را میکردید. مخصوصاً با این قانونهای حمایت از کودکان، این دفعه اشتباه میکرد، کارش زار بود. (ص ۱۵۲)].
دخترها بهراحتی نمیتوانند درکش کنند، نیشگونهای سیاسی هم کم ندارد؛ مثلاً «کافه کوفته» که کاملاً وجوهات سیاسی دارد! (دردسر دارم درست میکنم برای بندهی خدا!). توی این داستان، ما با سه تا آدم کوبیده (از لحاظ مخ!) طرف هستیم که برای بار اول در عمرشان آمدهاند به یک کافه و نگاههای خشک و عوامانهای به کافهها و آدمهایش دارند و همهچیز را با «مدار صفریت کوتوله»ی خودشان (بهقول فروغ!) میسنجند: [متفکرانه میگوید: «همهش توطئه است. همهش». دومی میگوید: «یواشکی یه نگاهی به دور و برتون بندازین. همهشون دودیان». سومی باز چیزهایی در دفترش مینویسد. میگوید: «قهوهی فرانسه! لاقل باز خدا را شکر انگلیسی و آمریکایی نمیفروشن!». دومی اضافه میکند: «متاسفانه روسی هم ندارن!». کمی به هم نگاه میکنندو اولی میپرسد: «ببینم نمیدونین "کافه گلاسه" کیلویی چنده؟!». هیچکدام نمیدانستند. (صص ۳۴ و ۳۵)].
همهی کافهنشینهای کتاب پوریا، یکجور نیستند. بعضیهاشان پُرند و بعضی خالی! بعضیهاشان فقط به «نیمرخ» و «تمامرخ» خودشان اهمیت میدهند و بعضیها هم گم شدهاند در افکاری که مثل «جزیرههای سرگردان» هستند و آنها را از از بقیهی «آدم»ها «دور» کردهاند؛ به تعبیر پوریا...
روی جلد کتاب، طرحی از یک «فیل بالدار!» چاپ شده و در همین راستا سه داستان نیز با محوریت «فیل» داریم! حالا این فیل نماد چه گروهی است، هر کس برداشت متفاوت خودش را دارد. اگر بین دو، سه گروه مردد بودید، مردد بمانید و از پوریا هم نپرسید که با رندی تمام میگوید: «سوال بعدی!». فیلهای این سه داستان اما، آدم را یاد خیلی چیزها میاندازند و توی طنز هم مهم همین «انداختن» است دیگر!: [بههرحال و در هر آینه باید در نظر بگیریم، اوضاع فیلها در جامعهی انسانی کنونی، هرچهقدر هم قاراشمیش و درهم و برهم که باشد، فیلها برای خودشان آدمند و میتوانند پشت میز، هرچند بهسختی، بنشینند و لیوانهای کافه گلاسهشان را، هرچند با دردسر، به دست بگیرند و مانیفست فیلی خود را، هرچند این عمل از طرف مسئولین و مقامات حیات وحش، مضحک و چسفیلی بهنظر بیاید، بنویسند. (مانیفست فیلی یا کافه کافکا، ص ۱۴۴)].
پوریا چون یک طنزپرداز چند منظوره است و رمان جدی هم در کارنامهاش دارد و خلاصه توی هر یک از سوراخهای ادبیات، یک انگشت جانانه زده!، موفق شده «زبان طنز ژورنالیستی»اش را از «زبان روان طنز ادبی»اش جداسازی بفرماید! او اما، با همین زبان ادبی، کلی حرفهای بیادبی! زده که البته رندانه روایت شدهاند. حرفهایی که مثل داستان «دو کفتر غریب» زیر سایهی یک واژهی «همانندسازی شده» مثل «کفترباز!» پنهان میشوند، یا مثل داستان زیر، «لباس کاراکتر متناسب با مضمون» خود را به تن میکنند: [آقای ابر در کودکی بارها بهخاطر این که شبها تشکش را خیس میکرد، تنبیه شد. روانکاوها سعی داشتند بگویند که این موضوع ریشه در کودکی آقای ابر دارد و همیشه، وقتی خانوادهی آقای ابر به این مسالهی پیشپاافتاده اشاره میکردند که آقای ابر در سن کودکی است و ریشهای در او نیست، روانکاوها همهی کاسه و کوزه را سر "فروید" میشکستند و میگفتند این بچه مشکلات جنسی جورواجور دارد. البته آقای ابر بعدها فهمید نظریات "یونگ" برای ایرانیها مناسبتر است. چون او معتقد بوده مشکلات جنسی ریشه در خود آدم و دم و دستگاهش دارد، برخلاف فروید که ریشهی مشکلات جنسی را به هر قیمتی که شده، به کودکی پیوند میدهد و فکر آبروی آدم را نمیکند. اینها را بعدها آقای ابر میگفت. (آقای ابر هم برای خودش آدمی است دیگر، صص ۲۴ و ۲۶)]. و در نهایت این «بیادبیهای غیرمجاز!» با «کنایهای قدرتمند و مجاز!» به خورد مخاطب داده میشوند که مرا یاد مهارتهای بینهایت "عمران صلاحی" در این زمینه میاندازد!: [رستم میخواست باز هم گریه کند. ترسیدیم. گفتیم: «جلوی خودت را بگیر مرد». جلوی خودش را گرفت. انصافی مردانگی کرد. گفت: «خلاصه وقتی که تیشرتش رو درآورد، دیدم روی بازویش...». بعض امانش نمیداد. مرتب دماغش را بالا میکشید. «دیدم روی بازویش مهر من است. آنموقعها که سجل نبود. آی.دی.کارت هم نبود. مثلاً اگر کسی میخواست بداند کی پسرش است، باید یارو را لخت میکرد تا ببیند مهری، چیزی، به بازوی طرف بسته شده است یا نه». یکی گفت: «لابد وقتی من هم بچه بودم، همسایهمون شک داشت که بابای من هست یا نیست! چون اون بندهخدا هم لباس مرا بهزور درآورد!». گفتیم: «شک داشته. حتماً شکش برطرف شده!». گفت: «نه بابا! بیچاره تا مدتها شک داشت! چون هر روز میاومد تا مطمئن شود که بابای من نبوده!». (شاهنامهخوانی در قهوهخانه، صص ۱۵۸ و ۱۵۹)].
بههرحال و در هر آینه! این درکیات! ما بود از کتاب خوشخوان پوریا عالمی که میتوانید توی یک روز خوب در یک کافهی خوب، هورتی آن را بکشید بالا! (مثل "پاستا!" نه ببخشید مثل "سوپجو"یتند!). از ما گفتن بود که تازه نوشتن هم کردیم! در آخر نیز بهعنوان اِشانتیون، میتوانید چند ثانیهای بنشینید روی صندلیهای داستان «کافه نبش» و چند ساعتی به همهچیزمان که به همهچیزمان میآید، بخندید!: [کافهی نبش خیابان، پاتوق روشنفکرترین شخصیتهای این روزگار است. همهشان مجهز به نگاه جدید، منطق جدید، فلسفهی جدید، هنر جدید، عرفان جدید و پوچگرایی جدید هستند. حتی نوشیدنیهای گرم و سرد جدید سفارش میدهند. سیگارهایشان مارکهای جدید دارد. پیراهن و کفش و حالت مو و سبیلشان جدید است. حرفهای جدید میزنند و به دنیای جدید فکر میکنند. اصطلاحات جدید و رسمالخط جدید دارند. جدید میخندند، جدید عمگین میشوند، جدید دندانهایشان را خلال میکنند. در بحثهای خود به دنیای قدیم و دنیای امروز اعتراضهای شدید و جدید میکنند. کافهی نبش خیابان در طرح تعریض خیابان است. طبق نقشههایی که دولت کشیده است، یک بزرگراه جدید از روی آن بهزودی میگذرد. (ص ۱۸)].



