یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۱

نامه‌ت رو خوندم خوب من، اشک چکوندم خوب من

دیروز حداد عادل سوژه‌ی ستون کاناپه بود. امروز مرقومه‌ی فکسومه از راه رسیده از دفترش که چه و چه. (البته راستش ما خیلی تعجب کردیم چون به نظر ما حداد عادل شوخی‌پذیر و انتقادپذیر خوبی است و در همه‌‌ی این سال‌ها جوابیه اینا نداده بود بر خلاف آقای فلانی که اگر دوباره اسمش را بیاوریم باز جوابیه می‌دهد!) خلاصه به مناسبت این‌که ما معتقدیم آدم باید شادی‌اش را با دیگران قسمت کند، متن جوابیه دفتر آقای حداد عادل را با شما قسمت می‌کنیم تا همه شاد شویم. ایناهاش (توضیحات توی پرانتز از ماست.)؛
 
سلام علیکم (سلام از ماست.)
با عنایت به بخش «کاناپه» در صفحه‌ی 16 آن روزنامه‌ی محترم در تاریخ 26/ 1/ 91 و بر اساس نوار صوتی از سخنان دکتر حداد عادل در استان خوزستان به اطلاع می‌رساند نویسنده‌ی محترم این مطلب (مای کاناپه‌چی را می‌گوید.) بدون تحقیق و اطمینان (اول فکر کردیم می‌خواهد بگوید تحقیق و تفحص، ترس برمان داشت.) از سخنان دکتر حداد عادل اقدام به نقل و مزاح پیرامون آن پراخته است. (آقای حداد عادل شکسته‌نفسی نفرمایید قربان؛ عشق سعدی و سخنان شما نه حدیثی‌ست که پنهان ماند / داستانی‌ست که بر هر سر بازاری هست. بله. چنین وضعی است.)
لذا خواهشمند است نسبت به تصحیح و توضیح این دو مورد نقل قول غلط که در شان آن جریده‌ی محترم نیست دستور لازم را صادر فرمایید. (مدیرمسوول دستور لازم را صادر فرمود و همان‌طور که می‌بینید ما هم‌اینک مشغول این صادرات و تصحیحات و توضیحات هستیم.)
الف) در سخنرانی دکتر حداد عادل تعداد افراد راه‌یافته از مجلس هشتم به نهم 24 درصد بیان شده که متاسفانه نویسنده‌ی محترم 24 نفر را نقل می‌کند. (باید عرض کنیم نویسنده که اطلاعات و اخبار را از هوا و یا خدا به دور از ماهواره که داشتن آن بد است، کسب نمی‌کند. نویسنده این اخبار را از خبرگزاری‌های غیرفیلتر مثل فارس به دست می‌آورد. بله. این طوری است.)
ب) بر اساس نوار صوتی دکتر حداد عادل گفته است: «بنده یادم هست در یکی از دوره‌های قبل از انقلاب یک نماینده از کاشان برخلاف میل دربار وارد مجلس شد. بیست روز یا یک ماه از عمر مجلس نگذشت آن مجلس را به کلی منحل کردند.»
در حالی که نویسنده‌ی کم‌اطلاع (اینجا خیلی ظریف از آرایه‌ی ادبی تکه انداختن استفاده شده است!) عمدا یا سهوا (اینجا هم خیلی زیرپوستی از آرایه‌ی ادبی یک‌دستی زدن استفاده شده!) مطلب را با لغاتی دیگر درآمیخته است...
 
جواب ما بر جواب شما
جناب آقای حداد عادل عزیز 
اول روی این لینک کلیک کن.

 
1- دیدی آقا؟ منبع ما خبرگزاری فارس است. اصولا خبرگزاری‌ها برای این به وجود آمدند که منبع خبر باشند. از طرفی ما وقتی دیدیدم خبرگزاری فارس در جشنواره‌ی مطبوعات چند جایزه برای خبر و مصاحبه و گزارش گرفته است فکر کردیم به او استناد کنیم خیال‌مان از هفت دولت (حتا دولت نهم و دهم) راحت است. پس کم‌اطلاعی ما را به بزرگی خودتان ببخشید. اگر لازم است فکس شما را برای منبع خبرمان رونوشت کنیم ...؟ چه کنیم؟ بگوییم جایزه‌های فارس را ازش پس بگیرند؟ دل ما که نمی‌آید، شما دل‌تان می‌آید؟
2- بعد هم آقای حداد، چرا تبعیض؟ چرا آقای احمدی‌نژاد بیاید مجلس که شوخی کند بعد ما دوتا سوژه برای شوخی کردن از مجلس پیدا نکنیم؟ آقا چه کنیم؟
3- در ضمن الان افتخاری سی‌دی صوتی دارد، شما چرا هنوز نوار صوتی دارید؟ آقا روی سی‌دی ضبط کنید کلاسش بیشتر است.
4- در پایان باید عرض کنم نامه‌ت رو خوندم خوب من اشک چکوندم خوب من. پس بیا صلح کنیم و آشتی باشیم.
 
با تشکر
و آرزوی کسب کرسی ریاست مجلس برای شما (از ته دل می‌گویم. یعنی هیچ آرزوی دیگری ندارم. جدی می‌گویم)
امضا: کاناپه‌چی (آسانسورچی سابق)
 
 
 

 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 27 فروردین 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

تست چهارگزینه‌ای حداد عادل

حداد عادل گفت: «در دوران قبل از انقلاب یک بار فردی در کاشان با رای مردم به مجلس راه یافت اما حکومت رضا شاه حاضر نشد حتی این یک نفر را تحمل کند و بعد از گذشت یک ماه از شروع مجلس، کل مجلس منحل اعلام شد.»
 
1- به نظر شما حداد عادل از چه منبع تاریخی استفاده می‌کند؟
الف- از بزرگترین منبع تاریخ در جهان؛ خسرو ...
ب- [...]
پ- از منابع نامرئی. (یعنی اطلاعات تاریخی به او بلوتوث می‌شود.)
ت- از یک منبع تاریخی تاریخ مصرف گذشته.
 
2- با توجه به این‌که حداد عادل در ادامه‌ی این سخنرانی گفته از مجلس هشتم 24 نفر به مجلس نهم راه یافته‌اند (و خودش هم یکی از آن 24 نفر است) اما در واقعیت حدود 80 نفر به مجلس نهم (و 44 نفر به دور دوم) راه یافته‌اند، به نظر شما حداد عادل 60 نفر باقی را چه فرض کرده؟
الف- آن 60 نفر را اصلا فرض نکرده.
ب- به خاطر آداب دیپلماتیک شست را حذف کرده.
پ- [...]
ت- فرض محال که محال نیست اما محال است اصولا حداد عادل فرض محال کند که فرض می‌کند که 60 نفر محال است.
 
3- با توجه به سوال اول و سوال دوم حداد عادل از چه روشی در تاریخ‌نگاری و تاریخ‌نویسی استفاده می‌کند.
الف- روش ضربدری.
ب- روش خاص خودش.
پ- روش عجیب.
ت- روش ندارد.
 
4- حداد عادل گفت: «این انتخابات نه تنها دشمنان را غافلگیر کرد بلکه صادقانه بگویم من را هم........» جای خالی را پر کنید. (درست است که گزینه‌ی ت صحیح است ولی گزینه‌های ما جالب‌تر است!)
الف- [...]
ب- [...]
پ- [...]
ت- [...]
 
5- حداد عادل گفت: «مجلس نهم از نشاط بالایی برخوردار است.» به نظر شما واکنش دولت به این موضوع چه خواهد بود؟
الف- دولت در مجلس نهم صفای بیشتری خواهد کرد.
ب- دولت در مجلس نهم علاوه بر صفا کردن، نشاط هم می‌کند.
پ- دولت در مجلس هشتم هرچقدر صفا و نشاط کرد در مجلس نهم بالاترش را می‌کند.
ت- دولت کاری به این کارها ندارد، در هر صورت می‌رود مجلس صفا کند.
 
6- حداد عادل گفت: «سوال از آقای احمدی‌نژاد جراحت شد. از آن جراحت‌هایی که بعد عفونت می‌کند.» به نظر شما حالا چه می‌شود؟
الف- جاش خوب می‌شود اما دردش می‌ماند.
ب- جاش می‌ماند اما دردش خوب می‌شود.
پ- جاش زخم می‌ماند.
ت- مجلس ناراحت جراحتش نیست، قلبش جریحه‌دار شده و کسی عین خیالش نیست. آخی. نازی.
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 26 فروردین 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

کوفی عنان روی لنج

تلفن زنگ خورد و کوفی عنان گفت: «من بود کوفی عنان. مستر ما آمد تهران. نیست خبری؟»
ما گفتیم: «نه خبری نیست.» و گوشی را قطع کردیم.
دو دقیقه بعد دوباره صدای تلفن درآمد و صدای کوفی عنان هم درآمده بود که: «مستر ما یک تُک لگ آمد تهران با مستر احمدی‌نژاد یک آیس‌تی زد و برگشت. بات نیست خبری در سیتی. من در ایرپورت لاوآباد بود در حالت استندآپ. راستی، ایرپورت‌های شما چرا اینترنتش بود این‌قدر زاقارت؟ لذا ور ایز مای احمدی‌نژاد؟ چمدونم هم گم شده. لذا ور ایز مای چمدان؟ حالا چی کار کرد؟»
ما گفتیم: « شما پا شو بیا کاناپه. آقای احمدی‌نژاد رفته سفرهای استانی. »
عنان گفت: «من شنید در ایران برای صفا کردن رفت مجلس، سفرهای استانی رفت چی کار؟»
 
اپیزودم دوم: عنان روی کاناپه
کوفی عنان روی کاناپه نشست و گفت: «من دوست داشت ایران. حالا چی کار کرد؟»
ما گفتیم: «برو کلک. شما دبیرکل سازمان ملل که بودی یک بار با هزار سلام و صلوات پا شدی آمدی ایران. حالا چی شده؟ راستش را بگو.»
کوفی عنان گفت: «بیکاوس در آن تایم کاری بر نمی‌آمد از مای هند.»
ما گفتیم: «آن موقع هم سرت به کار خودت گرم بود. الان هم دلت برای ایران تنگ نشده دلت پیش سوریه است.»
کوفی عنان گفت: «نعم. یس. بلی. نعم. نعم.»
ما گفتیم: «آقا یک چیزی بگویم از خنده روده‌بر شوی. الان کیهان اینا را نبین تیتر خوشگل می‌زنند برایت. بروی کتابخانه ملی و آرشیو کیهان را ورق بزنی می‌بینی تا چندسال پیش اسم شما را با الف توی تیتر یک می‌نوشت.»
کوفی عنان گفت: «اوه. هل با می شوخی دستی داشت یا بی‌ادب بود؟»
ما گفتیم: «هیچ‌کدام. فقط خواستیم با ذکر مثال ثابت کنیم سیاست پدر و مادر مشخصی ندارد و در هر دوره شناسنامه‌اش را عوض می‌کند.»
در این لحظه تلفن کوفی عنان زنگ زد: «نعم؟ یس.. یس... یو آر محمود احمدی‌نژاد؟ اوه مای بست فرند... دلم برات میس یو... حالا چی کار کرد؟ وات؟ وات؟ ور آر یو؟ بندر عباس؟ قشم؟ اوه... اوکی... اوکی... موتور گرفت آمد.»
کوفی عنان قبل از این که بپرد ترک موتور و برود گفت: «راستی، وای؟ وای بشار اسد را نیاورد روی کاناپه؟ بیارش. باحاله. دیدم که می‌گم...»
 
اپیزود سوم: عنان روی لنج
کوفی عنان روی لنج با لباس جنوبی ایستاده بود و داشت با آقای احمدی‌نژاد که روی لنج با لباس محلی (یعنی کاپشن) ایستاده بود حرف می‌زد. متاسفانه محتوای این مذاکرات به گوش ما نرسید چون ما همراه تیم همراه آقای احمدی‌نژاد و آقای عنان و باقی خبرنگاران لب ساحل ایستاده بودیم و داشتیم با بندری‌ها دست می‌زدیم و به صورت سمبلیک می‌خواندیم:
لب کارون... چه گل بارون، می‌شه وقتی که می‌شینند دلدارون... (در این لحظه دلداران از روی لنج برای ما دست تکان دادند) /
تو قایق‌ها دور از غم‌ها می‌خونند نغمه‌ی خوش لب کارونج... [...] / الی آخر...
 
 
در این لحظه یک شناسنامه آمد روی آب خلیج فارس، عکس صاحب شناسنامه عکس سه در چهار سیاست بود، جای اسم پدر و مادرش هم ناخوانا بود.
 
 
 
 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۱

یه مرغ دارم روزی چندتا تخم کنه خوبه؟

گفت‌وگوی جنجالی با یک مرغ سر تخم مرغش 

در خبرگزاری مهر و دیگر رسانه‌ها خواندیم قیمت تخم مرغ لحظه‌ای بالا و پایین می‌شود. برای همین از سرکار خانم مرغانه تخم مرغیان دعوت کردیم بیایند روی کاناپه و در مصاحبه‌ی ما شرکت کنند. خانم تخم مرغیان لطفا از توی آن گلدان بیایید بیرون و بفرمایید بنشینید روی کاناپه تا مصاحبه را شروع کنیم.
مرغانه تخم مرغیان: «قدقد قدا. در خدمتم.»
ما: «در خبرها آمده که قیمت تخم مرغ لحظه‌ای بالا و پایین می‌رود. اگر چنین خبری درست است الان وضعیت تخم مرغ‌تان چطور است؟ آیا دارد بالا می‌رود یا پایین؟»
مرغانه تخم مرغیان: «چطور قیمت دلار لحظه‌ای بالا و پایین شود؟ تازه یک شایعه هم شنیدیم که دولت و بانک‌ها مدتی به اندازه‌ی کافی دلار نداشتند و برای همین هی دلار گران شد. خب ما که به اندازه‌ی کافی تخم مرغ داریم پس با توجه به این تخم مرغی که داریم چرا قیمت تخم مرغ‌مان را بالا نبریم؟ آیا ما نباید به جایی برسیم که گران‌ترین و بزرگترین تخم مرغ جهان متعلق به ما باشد و تخم مرغ‌های ما بتوانند در بازارهای بین‌المللی حرفی برای گفتن داشته باشند؟ آیا با این تخم مرغی که الان مسوولان مربوطه دارند و دست‌شان است آیا می‌توانند در عرصه‌ی بین‌المللی مرغ و تخم مرغ حرفی بزنند؟ آیا ما نباید با سرمایه‌گذاری روی مرغ‌های‌مان به تخم مرغ‌هایی ایده‌آل برسیم؟»
ما: «لطفا به سوال جواب دهید. چرا تخم مرغ گران شد؟»
مرغانه تخم مرغیان: «به چند دلیل. 1- وقت طلا است. 2- طلا و سکه گران شد.»
ما: «چه ربطی دارد؟»
مرغانه تخم مرغیان: «ما از 1 و 2 نتیجه می‌گیریم چون وقت طلا است و تخم کردن وقت زیادی می‌گیرد وقتی طلا گران می‌شود وقت گران می‌شود و با توجه به وقتی که ما برای تخم گذاشتن صرف می‌کنیم طبیعی است که تخم مرغ‌مان گران شود.»

پنج نفری هم نمی‌توانند بخورند
ما: «آیا افسانه و قصه‌ی مرغ تخم طلا را شنیده‌ای؟»
مرغانه تخم مرغیان: «افسانه و قصه؟ قدقدقد قداااا... کلی خندیدم. عزیز من الان تخم من از طلا باارزش‌تره. قدیم ملت نفری پنج تا تخم مرغ می‌شکستند نیمرو می‌خوردند. الان پنج نفری یک تخم مرغ من را هم نمی‌توانند بخورند.»

یه مرغ دارم روزی چندتا تخم کنه خوبه؟
ما: «چه صحبتی با مسوولان تخم مرغی دارید؟»
مرغانه تخم مرغیان: «مسوولان باید بدانند که تخم کردن جزو مشاغل سخت محسوب می‌شه و مرغ برای این کار از ته دلش مایه می‌گذارد و به خودش فشار زیادی می‌آورد تا یک تخم مرغ دست آدم‌ها را بگیرد. که متاسفانه تا حالا مسوولان وزارت کار و تامین اجتماعی به این موضوع توجه نکردند. پس پاسخگوی تلفات مرغ‌های عزیز زیر فشار تخم گذاشتن‌های بی‌رویه باید باشند.»

حتا کوروش هم گفته
ما: «این‌که چندسالی است که هر مرغ در روز دوسه بار تخم می‌گذارد چه تبعاتی در جامعه‌ی مرغی به وجود آورده؟ آیا شما تحت فشار این کار را می‌کنید یا همین‌طوری دوست داریم زیاد تخم کنید؟» 
مرغانه تخم مرغیان: «ما تحت فشار زیاد تخم می‌کنیم. خیلی از هم‌نوعان ما در مرغداری‌ها در بدترین شرایط نگهداری می‌شوند و ازشان به شدت کار می‌کشند. یکی از مرغ‌هایی که توانسته بود از مرغداری جان سالم به در ببرد در گفت‌وگو با شبکه‌ی ام‌آرغ (M.R.Gh TV) گفت که آدم‌ها مرغ‌ها را مجبور می‌کنند مثل گاو زندگی کنند و از صبح تا شب فقط بخورند تا بتوانند روی سه تا تخم کنند. این موضوع خلاف آیین‌نامه‌های حقوق بشری است. حتا در منشور کوروش هم گفته مرغان آزاد هستند روزی هرچندتا که خواستند تخم کنند.»
ما: «ممنون از وقتی که برای انجام این گفت‌وگو گذاشتید. در پایان حرفی حدیثی گله‌ای شکایتی کاری باری چیزی اگر دارید بفرمایید.»
مرغانه تخم مرغیان: «می‌شه روی این کاناپه تخم بگذارم؟»
ما: «نه‌خیر. روی کاناپه چندتا تخم دو زرده بعضی از مسوولان گذاشته‌اند که منتظریم آن‌ها جوجه شود. اما اگر شما واقعا در وضعیت بغرنجی به سر می‌بری و باید حتما همین الان تخم بگذاری، پیشنهاد می‌دهم بروی در آشپزخانه و توی ماهیتابه تخم کنی. که با توجه به بیکاری و تورمی که در جامعه هست، ما یک دل سیر از عزا دربیاوریم و یک نیمروی از تولید به مصرفی بخوریم...»
ئه وا. کجا در رفتی مرغ جان؟


(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

لطفا لگد سیاسی نزنید

اگر آمدن روی کاناپه شغل محسوب شود برادران لاریجانی با توجه به اشتغال و حضور همیشگی‌شان در ستون کاناپه باید از مشاغل دیگرشان استعفا دهند چون دوشغله محسوب می‌شوند. به همین مناسبت ما از آقای ذی‌صلاح می‌خواهیم این مساله را بررسی کند.
لاریجانی توصیه کرد
با این مقدمه برویم سر موخره که لاریجانی، جوادشون نه، علی‌شون دوباره و سه‌باره آمد روی کاناپه، راست راست نشست اما خیلی ظریف لم متمایلی به چپ داد. بعد گفت: «من توصیه دارم.»
ما گفتیم: «می‌فهمم.»
لاریجانی، علی‌شون، گفت: «من به آن‌ها که تازه به سیاست رسیده‌اند توصیه دارم...» اینجا یک سرفه کرد و ادامه داد «...این تازه به دوران‌رسیده‌ها، منظورم تازه به سیاست‌رسیده‌ها است گویا در ارتقاء در این زمینه خیلی هم عجله دارند...» اینجا دوتا سرفه کرد و ادامه‌تر داد «برای همین دائماً به این و آن لگد می‌زنند.» در این لحظه پشتش را کمی مالید و گفت: «برای همین...» و در حالی که محل آسیب‌دیده سیاسی را نوازش می‌کرد زیر لبی یک آخی ظریفی گفت و اضافه کرد: «برای همین دائما به این و آن لگد می‌زنند. خب نزنید آقا... نزنید... لگد سیاسی نزید... خب آدم دردش می‌گیرد...»
به همین مناسبت ما برای لاریجانی، علی‌شون، یک حکایت سیاسی تعریف کردیم؛
درد سیاسی‌تان نمی‌گیرد؟
دو سیاستمدار (هر دو تازه به دوران و تازه به سیاست رسیده) داشتند خیلی با دقت، به مواضع سیاسی‌شان لگد سیاسی می‌زدند. یکی از راه رسید و گفت: «آقایون، آقایون، لگد سیاسی می‌زنید هی به مواضع سیاسی‌تان، دردتان نمی‌آید؟»
آن دو گفتند: «نه. پوتین پای‌مان کردیم.»
ادامه لاریجانی روی کاناپه
لاریجانی که تحت تاثیر حکایت بالا قرار گرفته بود به نقل از رسانه‌ها گفت:«بله. لگد زدن ندارد که.»
ما گفتیم: «بله. وقتی می‌شود به سمت پاره‌آجر پرت کرد چرا له هم لگد بزنیم؟»
علی لاریجانی که کماکان داشت توصیه می‌کرد به نقل از رسانه‌ها گفت: «ای تازه به سیاست‌رسیده‌ها! بهم لگد نزنید. نردبام را بیاورید و آرام آرام بالا بروید.»
ما گفتیم: «توصیه‌ی خوبی بود. منتها الان نردبام ارتقای سیاسی کو؟»
لاریجانی گفت: «دست داداش است. امانت برده نیاورده هنوز.»
ما گفتیم: «پس ملت چطوری از سیاست بروند بالا؟»
گفت: «از پله. مگه زمان ما نردبام بود؟»
ما گفتیم: «نه. البته آن زمان سیاست خیلی هم بالا نبود، در سطح بود. یعنی همین که به یک سطحی می‌رسیدی یا یک نگاه سطحی داشتی بهت می‌گفتند فعال سیاسی.»
از نردبان به کاناپه
در این لحظه یکی از نردبان آمد بالا و از پنجره آمد تو و گفت: «من از نردبان سیاست آمدم بالا و ارتقا پیدا کردم. حالا چی کار کنم؟»
ما گفتیم: «بیا عزیز جان. حالا باید بیایی روی کاناپه دراز بکشی ببینیم دردت چیست.»
 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 22 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

مجلس به صفاییه تغییر نام دهد

حاجی‌بابایی که وزیر آموزش و پرورش است دیروز پا شده رفته مجلس که به سوال نمایندگان پاسخ دهد. سوال چه بوده؟ سوال این بوده: «چرا مدیرعامل صندوق ذخیره فرهنگیان را با وجود انتقادات فراوان برکنار نمی‌کنید؟"
حاجی‌بابایی چی کار کرده؟ با اهن و تولوپ رفته پشت تریبون و ایستاده و یک نگاه به پایین کرده یک نگاه به بالا کرده یک نگاه به نمایندگان کرده و بعد اهم اهم یک سرفه کرده و سینه‌اش را صاف کرده (همه‌ی این‌ها هم پشت تریبون مجلس بوده) بعد گفته: "ما که مدیرعامل صندوق ذخیره فرهنگیان را برکنار کردیم.» بعد نیشش باز شده و خندیده آمده پایین. همین.
کل قصه این است. بعد باهنر که نایب‌رییس بوده اوج واکنشی که نشان داده این بوده که بگوید: «وا! این چه وضعشه؟ این چه سوالی بود؟ این چه جوابی بود؟»
بعد کواکبیان که این سوال را کرده بوده و دیده وزیر به نیشش خندیده شاکی شده و توی میکروفون گفته: «آقای وزیر! لطفا مثل رییس‌تان با ما شوخی نکنید.»
 
صفاییه
آخی. دل آدم کباب می‌شود. نماینده خواهش می‌کند وزیر باهاش توی مجلس شوخی نکند. حالا به نظر ما، نماینده‌ها شانس آورده‌اند که هیات دولت مثل ریس‌شان، آقای احمدی‌نژاد، برای صفا کردن نمی‌روند مجلس. وگرنه فکر کنید هر وقت وزرا می‌خواستند صفا کنند می‌رفتند مجلس، چه فشاری به مجلس می‌آمد. یک لحظه بهش فکر کنید. فکر کنید هیات دولت فقط برای شوخی کردن و صفا کردن برود مجلس. ما پیشنهاد می‌دهیم اگر هیات دولت، آقای احمدی‌نژاد و وزرایش فقط برای "صفاکاری" می‌خواهند بروند مجلس، اسم مجلس به "صفاییه" تغییر کند.
 
چه کسی سر شوخی را باز کرد؟
 خب حالا که آقای احمدی‌نژاد سر شوخی را با مجلس باز کرده، و همه دارند با مجلس شوخی می‌کنند، ما پیش‌بینی می‌کنیم در آینده وزرا چطوری به مجلس خواهند رفت.

- یک از وزیران با دمپایی ابری لاانگشتی و پیژاما در حالی‌که یک متکا زده زیر این بغلش و توی آن دستش یک کیسه تخمه‌ی ژاپنی (که از چین وارد شده!) است، لخ‌لخ‌کنان وارد صحن مجلس می‌شود و همان وسط مسط ها متکا را می‌زند زیر سرش و دراز می‌کشد و در حالی که دارد تخمه می‌شکند می‌گوید: «چه حالی می‌ده... نماینده‌ها سوال‌تون چی بود راستی؟»
- یکی دیگر از وزیران در حالی که وسط مجلس دارد به خودش کرم ضد آفتاب می‌مالد عینک دودی‌اش را بر می‌دارد و می‌گوید: «آخیییش... نماینده‌ها گفته بودند از من چه سوالی دارند؟»
بعد یکی از نماینده‌ها می‌گوید: «آقا ما می‌خواستیم شما را استیضاح کنیم.»
وزیر هم کرم ضد آفتاب مالان به خودش می‌زند زیر خنده و می‌گوید: «ها ها ها... خیلی بامزه بود. دیگه جوک جدید چی بلدید؟»
 
- بعید هم نیست یک اتوبوس جهانگردی – ایرانگردی وارد صحن علنی مجلس شود. بعد هیات دولت با شلوارک بر پا و تی‌شرت بر تن و کوله‌پشتی بر پشت و کلاه حصیری بر سر و عینک آفتابی بر صورت یکی یکی از اتوبوس پیاده می‌شوند. لیدر و سرگروه این تیم هم آقای احمدی‌نژاد است که به وزرا می‌گوید: «اینجا صفاییه، یکی از باصفاترین مناطق صفاخیز کشور است. وزرای عزیز دقت کنند دو ساعت بیشتر اینجا نیستیم. هر کی هر کاری و هر صفایی خواست می‌تواند بکند. با هر نماینده‌ای هم خواستید شوخی کنید عیبی ندارد چون من قبلا سر شوخی را باز کردم. دیگر سفارش نمی‌کنم. به همگی‌تان خوش بگذرد... صفاکاری‌تان تمام شد بیایید جلوی همین اتوبوس که کلیدش دست رحیم مشایی است که برویم بعدش شهربازی صفا کنیم. 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 21 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

بعد از ظهر گربه‌سگی!

اول یک قصه‌ی واقعی برای‌تان تعریف می‌کنم تا هوش‌تان را بسنجید و حدس بزنید این داستان کجا اتفاق افتاده؛

بعد از ظهر گربه‌سگی (اکران ویژه در سینمای ایران)  
عصر یک روز خوب بهاری همین که آقای الف از در وارد شد داد زد: «نفس‌کش...»
آقای ب که پشت میز نشسته بود گفت: «اسم رمز را صحیح گفتید!»
آقای الف زنجیر را دور دستش چرخاند و گفت: «حالا بیام تو یا نه... اصاب مصاب ندارم ها.»
آقای پ قمه را از پر شالش در آورد و گذاشت روی میز و به آقای الف گفت: «آره بابا... بیشین همین جا. صدات هم درنیاد.»
آقای الف که قمه‌ی آقای پ را دید، غلاف کرد و نشست همان جا، جلوی در. آقای ب گفت: «جلسه رسمی است.»
جلسه رسمی شد. آقای الف زنجیر را دور سرش چرخاند. آقای ب در یک شیشه اسید را باز کرد. آقای پ قمه را گرفت دستش. آقای ت پاره آجر را از جیب کتش درآورد. آقای ث تیغ موکت‌بری را کشید کف دستش و زیر چشمی به دیگران نگاه کرد تا حساب کار بیاید دست‌شان. آقای ج صاف نشسته بود و کاری نکرد. 
آقای الف گفت: «حرف حرف منه. حالی‌تون شد؟ باهاس این هنری‌منری‌ها تنبیه کنیم که واسه ما رو کشیدن پایین.»
آقای ب عربده زد: «چی؟ ما رو تنبیه کنین؟ ما مگه سرخود برده بودیم بالا که حالا سرخود بکشیم پایین؟»
آقای الف قمه را پرت کرد سمت آقای ب و خیلی متین گفت: «با منی؟»
آقای پ که قمه از بغل گوشش رد شده بود، زنجیر را دور سرش چرخاند و پرت کرد سمت صورت آقای الف. که آقای الف جا خالی داد و زنجیر خورد به سر آقای ب.
آقای ب گفت: «من رو می‌زنی؟ د نزن نامرد...» و شیشه‌ی اسید را گرفت طرف شرکت‌کنندگان در جلسه و گفت: «می‌ریزم... می‌ریزم...»
در همین لحظه عطسه‌اش گرفت و عطسه کرد و اسید بیرون پاشید و ریخت روی آقای ت. آقای ت هوار کشید: «ریخت روم... ریخت روم... چقذه داغه... وووی... سوختم.» و آجر را پرت کرد سمت آقای ب که آقای ب سرش را کشید این‌ور و آجر رفت سمت پنجره و شیشه را شکست.
آقای ث تیغ موکت‌بری را گرفت سمت آقای الف و گفت: «واسه ما رو اصلا بالا نبردن که بکشن پایین... چی می‌گی؟ چی می‌گی؟»
آقای الف گفت: «استراحت کن بابا حال نداری تو هم... جغجغه.» و به آقای ج اشاره کرد که ساکت نشسته بود و گفت: «از داش‌مون ج یاد بگیرید که این قذه آقاست و صداش در نمیاد. ای ول داری.»
آقای ج در این لحظه با سر رفت توی میز. همه ساکت شدند. بعد از چندلحظه آقای ج سرش را آورد بالا، صورتش پُر خون. همان‌طور که نفس نفس می‌زد از دندان‌های قفل‌شده به هم با غیظ گفت: «من خودم آدم‌قاطی‌ام... اصاب ندارم... با من در نیفتید... یه چیزی بگم بی‌پرده... پس کی واسه ما می‌ری رو پرده؟»
سه دقیقه‌ی بعد همه داشتند همدیگر را گاز می‌گرفتند که همسایه‌ها زنگ زدند 110.
 
تست هوش
 
این اتفاق کجا افتاد و دعوا سر چه بود؟
الف- گذر طیب با هنرنمایی ملک‌مطیعی و عقیلی. دعوا سر نومزدبازی و غیره بود.
ب- کوره‌پزخانه با هنرنمایی اسمال‌قاتل و قلی‌کله‌خر. دعوا سر محموله‌ی قاچاق بود.
پ- صحنه‌ای از فیلم جدید کوئنتین تارانتیو به اسم "غضنفر را بکش"
ت- شورای عالی سیاستگذاری سینما. دعوا سر بالا بردن و پایین کشیدن فیلم‌ها از پرده‌ی سینماها بود.
 
چرا این اتفاق افتاد؟
الف- چون خانه‌ی سینما بد بود و اکشن نداشت. پس آن را بستیم تا شورایی راه بیندازیم که اکتش بیشتر باشد.
ب- چون خانه‌ی سینما بد بود و زیرپوستی بازی می‌کرد. پس آن را بستیم تا شورایی راه بیندازیم که رو بازی کند.
پ- چون خانه‌ی سینما بد بود و جلساتش حال نداشت. پس آن را بستیم تا شورایی راه بیندازیم که جلسه‌هاش حال بدهد و حال بگیرد.
ت- ما نمی‌دانیم.
 
کدام پیش‌بینی برای آینده‌ی سینمای ایران غلط‌تر است؟
الف- تا چند وقت دیگر مسائل و امور سینمایی به اتحادیه‌ی کشتارگاه‌های غیرمجاز محول می‌شود.
ب- تا چند وقت دیگر برای اکران سینماها، از سیاست رییس خط تاکسی‌های شوش – تجریش استفاده می‌شود. یعنی هر کی زودتر آمد یا هر کی زورش بیشتر بود زودتر مسافر بزند و راه بیفتد.
پ- تا چند وقت دیگر جلسات این شورای سینمایی را در برنامه‌های ورزشی و قاطی خبرهای بوکس و کشتی‌کچ مخابره می‌کنند.
ت- تا چند وقت دیگر اسکار و کن می‌آیند جلوی سینمای ایران لنگ می‌اندازند و می‌گویند: «بفرما پهلوون. اول شما.» منتها در حالی که قمه‌ای در پشت‌شان فرو رفته، به خانه‌شان برمی‌گردند...
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 20 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۱

همه روی هم

بعضی از خوانندگان گفتند چرا دیگر راهکار نمی‌دهیم؟ خب باید اعلام کنیم امروز یکی از نمایندگان مجلس راهکار عجیبی داده که دست ما و کاناپه را از پشت بسته. بنده از همین‌جا رسما از این نماینده دعوت می‌کنم هفته‌ای یک راهکار بدهد تا ملات ستون ما مهیا شود. ممنون.
 
نیروهای کشور روی یکدیگر
غلامرضا مصباحی مقدم روی کاناپه ولو شده، خودش را رها کرده به نقل از خبرگزاری‌ها می‌گوید: «بله... بله... منشا همه مشکلات اقداماتی است که از سوی دولت و شخص رییس‌جمهور صورت می‌گیرد.»
ما گفتیم: «می‌فهمم. می‌فهمم. یک موقعی همه دولت و رییس دولت را نوازش می‌کردند، الان می‌نوازند. حالا راهکار شما چیست؟»
 
مصباحی‌مقدم گفت: «مصالح ملی ما اقتضا می‌کند همه‌ی نیروهای کشور روی یکدیگر ریخته شود و در هماهنگی کامل برای کشور کار شود.»
حالا که مصباحی‌مقدم راهکار داده همه‌ی نیروهای کشور روی یکدیگر ریخته شوند ما هم این راهکار را برای روشن شدن اذهان عمومی و خصوصی می‌شکافیم، ایناهاش؛
 
همه روی هم
- زمان وزارت میرسلیم در وزارت ارشاد، اگر توی متن کتابی "روی هم رفته" نوشته شده بود باید این ترکیب به خاطر بار معنایی غلط اندازی که داشت از توی متن حذف می‌شد! با توجه به این‌که میرسلیم وزیر ارشاد آقای هاشمی بوده نتیجه می‌گیریم جامعه نسبت به آن دوره بازتر شده. طوری که آن‌موقع نمی‌شد روی هم رفته حتا روی کاغذ برود. اما الان این‌قدر فضا باز شده که مجلس می‌گوید روی هم رفته همه نیروهای کشور روی یکدیگر ریخته شود.
- با توجه به این‌که "مصالح ملی ما اقتضا می‌کند نیروهای کشور روی هم بریزند"، منتها مصالح شخصی ما اقضا می‌کند که نیروهای کشور به دو بخش آشنایان و غیرآشنایان – یعنی از لحاظ اخلاقی عرض می‌کنیم - تقسیم شوند، تا وقتی این نیروها روی هم ریخته می‌شوند مشکل خاصی پیش نیاید و کار به جاهای باریک نکشد.
- همچنین آقای مصباحی مقدم باید مشخص کند نیروهای کشور به صورت مختلط روی هم بریزند یا نریزند؟
- در ضمن گشت ارشاد باید موضعش را نسبت به این راهکار رسما اعلام کند. چون اگر نیروهای کشور روی هم بریزند ممکن است آن‌ها هم بریزند تا آن‌ها را از هم سوا کنند و همه چیز پیچیده شود.
- با توجه به این‌که ... ممنون.
- همچنین باید مشخص شود اگر نیروها روی هم بریزند تبانی معنی نمی‌دهد؟ یا زد و بند؟
- در ضمن باید مشخص شود اگر کسی نیرو نداشت تکلیفش چیست؟
- آیا استفاده از داروهای نیروزا و به اصطلاح دوپینگی می‌توان استفاده کرد؟
- آیا بهتر نیست حسین رضازاده را که زورش از همه بیشتر است و نسبت به داروهای نیروزا و دوپینگی آلرژی دارد، به عنوان مشاور به کمیسیون اقتصادی مجلس دعوت کرد؟
 
آگهی رسمی 1
به چند نیروی فعال
برای روی هم ریختن نیازمندیم
 
آگهی رسمی 2
نیاز به همزن برقی
با توجه به‌این‌که نیروهای کشور روی هم ریخته شده‌اند و حالا ما نمی‌دانیم چی کارشان کنیم، از طرفی این نیروها که روی هم ریختند دارند ته می‌گیرند، به یک همزن برقی نیازمندیم تا کلهم ته نگیریم.



 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 19 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۱

من جریان انحرافی‌ام، حالا چی کار کنم؟

یک موجودی شبیه اجنه با شنل بلندی بر دوش، صورتی که در سایه‌ی کلاه پنهان شده بود، دستانی فرتوت، لباسی گل و گشاد و قهوه‌ای رنگ که رویش پر از ادعیه خفیه بود، و گردنبندهایی که همگی طلسم‌های جورواجور بود آمد و روی کاناپه به شکل غم‌انگیزی دراز کشید و گفت: «من جریان انحرافی‌ام. حالا چی کار کنم؟»
ما گفتیم: «جان؟ حالا دیگه جریان انحرافی هم آدم شد؟»
جریان انحرافی گفت: «شوخی نمی‌کنم. من جریان انحرافی‌ام. هیچ‌چیزی توی دنیا از من انحرافی‌تر نیست.»
ما گفتیم: «اگه راست می‌گویی ببینم.»
جریان انحرافی گفت: «ایناهاش.» و انحرافش را نشان داد: دستش کج بود و انحراف داشت برای همین اختلاس می‌کرد. پایش کج بود و انحراف داشت برای همین از همه چیز – یعنی همه چیزها – عبور می‌کرد. دماغش کج بود و انحراف داشت برای همین نگاهش تنگ‌نظرانه بود و جلوتر از دماغش را نمی‌دید. چشمش چپ بود و انحراف داشت برای همین همه چیز را راست می‌دید در حالی که همه داشتند چپ می‌کردند.
ما گفتیم: «این‌طوری که ما می‌بینیم با این وضعیت انحرافی دیگر برگشتن به اصول نمی‌گرایی و راست نمی‌شوی.»
جریان انحرافی یهو شروع کرد به زار زار کردن و گفت: «من خیلی بدبختم. هیشکی من رو دوست نداره. من اول فکر می‌کردم بچه‌ی انحرافی‌اینا هستم. بعد هر کسی هر کاری می‌کرد می‌چسبوندش به من و می‌گفتند بیا این هم داداشت. خلاصه دلم خوش بود که سایه‌ی یه بابایی بالای سرم هست و یک عالم فک و فامیل داریم همه جا. توی بانک‌ها، توی وزارت‌ها، توی سفارت‌ها، توی مجلس... خلاصه همه جا. اما حالا چی؟»
ما گفتیم: «حالا چی؟»
جریان انحرافی گفت: «حالا هیچی. دیروز یک نفر، که من همیشه صداش می‌کردم عمو خبرساز، برگشته گفته من با اون‌ها هیچ نسبتی ندارم و اصلا من بچه‌ی همسایه‌ی سر کوچه هستم. مگه می‌شه؟ من کجام شبیه همسایه‌س؟» جریان انحرافی زار زار گریه می‌کرد: «فکر کن توی دوسالگی بفهمی بی‌پدری و هیشکی نمی‌خواد بابات باشه.» جریان انحرافی بینی‌ش را کشید بالا و گفت: «یعنی من از زیر بوته به عمل اومدم؟»
ما گفتیم: «حالا از این حرف‌ها گذشته، بگو ببینم کی اسمت را انتخاب کرد؟»
جریان انحرافی گفت: «عمو کیهان روم اسم گذاشت. گفت "جریان" به خاطر این‌که بابام همیشه در سفر است و هی طی‌العرض می‌کند، "انحرافی" هم چون دید همه‌جام کج است و انحراف دارد. این‌طوری شد که اسمم را گذاشت جریان انحرافی. »
ما گفتیم: «از باقی عموها چه خبر؟ عمو اختلاس‌اینا چطور هستند؟»
جریان انحرافی گفت: «عمو اختلاس که رفت بغل سلین دیون اینا، الان با هم همسایه شدند.»
ما گفتیم: «آخی. نازی. خوب عمو جن‌گیرهات چطورند؟»
جریان انحرافی گفت: «اون‌ها که رفتن توی بطری. درشون هم چوب پنبه گذاشتند. پرت‌شان کردند توی دریا.»
ما گفتیم: «پس اوضاعت زیاد هم بد نیست.»
جریان انحرافی گفت: «چرا. من بحران هویت پیدا کردم. من جریان انحرافی‌ام، من را پس انداخته‌اند بعد من را دور انداخته‌اند. حالا چی کار کنم؟ من دست بردار نیستم... یو ها ها... من رو نشناختند... یو هاها...»
و در همین حین انگشتری عجیبی که دستش بود را دور انگشتش چرخاند و غیب شد.
 
 
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 17 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

به جای لاریجانی و حداد عادل یک خانم بیاید

داشتیم برای ستون کاناپه‌ای که مرتبط با سعید مرتضوی نوشته بودیم و تمام و کمال و بدون کمک دول خارجی توسط مدیران حذف شده بود عزاداری می‌کردیم و بر خشم‌مان فائق می‌آمدیم که آشوب نکنیم و چیزی نشکنیم که یک‌دفعه در تحریریه باز شد و روح‌الله حسینیان آمد تو و گفت: «من دیگر نمی‌توانم... من دیگر نمی‌توانم.»
 
ما گفتیم: «آرام... آرام... چیزی نیست... بیا... بیا روی کاناپه... آهان... دراز شو... خودت را رها کن... ببین ما چطوری از دست مدیران روزنامه بر خشم‌مان چیره می‌شویم... آفرین... حالا شما هم آرام شو... خب حالا تعریف کن ببینم چی را نمی‌توانی؟»
حسینیان که معلوم بود دارد خشمش را مهار می‌کند، گفت: «من نمی‌توانم... به اینجام رسیده (چانه‌اش را نشان داد)... هر روز هر روز همان برنامه...همه‌اش همان آش و همان کاسه... اصلا نمی‌توانم ادامه بدهم... به اینجام رسیده (یک کم بالاتر از جای قبلی‌ش را نشان داد)... نمی‌خواهم آقا جان... مگر زوره؟... اه... واقعا تحملم تمام شده... هر روز دعوا... هر روز بحث... هر روز قهر... خیلی وقت‌ها هم که اصلا با هم حرف نمی‌زنیم... صد دفعه گفتم این دفعه‌ی آخره، نـ / می / خوام... (در سه بخش گفت نمی‌خواهد.) نـ / می / خواااااام. ما اصلا همدیگر را نمی‌فهمیم...»
 
من گفتم: «آقای حسینیان، خیلی عذر می‌خواهم. روم به دیوار. ستون کاناپه مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را بررسی می‌کند. مسائل خانوادگی را باید بروید یک کوچه بالاتر پیش مشاور خانواده.»
حسینیان جست زد و از حالت ولو خارج شد و روی کاناپه نشست و گفت: «مسائل خانوادگی کدام است؟ مسائل من همه‌اش سیاسی است.»
 
گفتیم: «یعنی با توجه به حرف‌هایی که دوتا پارگراف بالاتر خواندیم، شما توی سیاست با کسی مشکل خانوادگی اینا داری؟»
حسینیان گفت: «شما ذهنت مشغول است ها. آقای کاناپه‌چی، من با علی لاریجانی و حداد عادل مشکل دارم. با هیچ کدام این‌ها نمی‌سازم و آبم در یک جو نمی‌رود.»
 
ما گفتیم: «خوب شد شفاف توضیح دادید. پس با هم نمی‌سازید. آخه چرا؟»
حسینیان گفت: «همدیگر را درک نمی‌کنیم. اگر حداد رییس مجلس شود بیا و درستش کن. همه کارها را احمد توکلی‌اینا می‌گیرند دست‌شان. بعد اصلا انگار نه انگار که من هم توی مجلسم. خب آدم، حالا حسودی‌ش که نه، ولی خب یک طوری می‌شود آدم. این احمد توکلی از اول یک کاری می‌کرد تا خودش را برای حداد شیرین کند که اگر فردا حداد رییس مجلس شد همه کارها را بدهد به توکلی‌اینا... اییییش...»
 
ما گفتیم: «حالا حرص نخور شما. شاید لاریجانی، جوادشون نه، علی‌شون، شد رییس مجلس. آن وقت چه؟»
حسینیان گفت: «دیگه بدتر. مثل همین الان مجلس هشتم می‌شود. اییییییش.... آدم نمی‌تواند نفس بکشد. اصلا آقای لاریجانی هم من را دوست ندارد. من نـ / می / خواااااام (در سه بخش گفت نمی‌خواهد.)... این‌ها نباید رییس مجلس شوند. نباید، نباید، نباید... من نمی‌خوام... همین که گفتم.»
 
ما گفتیم: «مشکلات شما بر اثر عدم شناخت صحیح طرفین است. بهتر است شما چند جلسه هم همراه این عزیزان تشریف بیاورید تا حرف علی آقا و حداد آقا را هم بشنویم ببینیم جریان چیست... شاید آن‌ها هم گله و شکایتی نسبت به شما و وظایفی که در خانه... خانه ملت را عرض می‌کنم، دارید مطرح کنند... بله. کمی مهربانی، کمی عطوفت، کمی روی خوش، کمی دوستی شاید به شما کمک کند... به نظر ما شما گاهی یک تغییراتی هم بدهید بد نیست... حالا نه این‌که بروید خیلی تغییر کنید، همین محیط خانه، خانه ملت را عرض می‌کنم، تغییر دهید. مثلا یک بار جای صندلی‌ها را عوض کنید و گرد بچینید دور هم. یا چه می‌دانم مثلا صندلی علی آقا را بیاورید بگذارید روبه‌روی صندلی خودتان که او هم متوجه شود شما بهش توجه می‌کنید و نیاز به توجه دارید. بله...»
 
حسینیان رفته بود توی فکر. خیلی. معلوم بود ذهنش مشغول شده.
 
من گفتم: «حالا آقای حسینیان، خودت راهکارت چی‌یه؟»
حسینیان گفت: «پیشنهاد شخص من این است که ما این بار ریاست مجلس را به عهده خانم‌ها بگذاریم.»
ما گفتیم: «آخه چرا؟»
حسینیان به نقل از خبرگزاری‌ها گفت: «علاوه بر این که "بگو و مگوهایی که غرب علیه نظام جمهوری اسلامی دارد، خنثی شود، این مورد مطرح شود؛ غرب یکسره در تلاش است تا بگوید جمهوری اسلامی به زن بها نمی دهد" حسنش این است که لاریجانی و حداد رییس نمی‌شوند. خوبه؟ مگه نه؟»
 
ما گفتیم: «پیشنهاد دیگری نداری؟»
گفت: «چرا. به نقل از رسانه‌ها عرض کنم که"پیشنهاد می کنم هم برای تجربه و هم نشان دادن اعتقاد به ارزش زنان، رییس و نایب رییس اول و دوم و کل کار پردازان و منشی ها به عهده خانم ها گذاشته شود." یعنی همه ها...»
 
ما گفتیم: «یعنی همه از دم خانم شوند؟ چرا آخه؟»
حسینیان گفت: «این‌طوری هم حال غرب را گرفتیم، هم غرب حالش گرفته شده، هم حداد و لاریجانی رییس نمی‌شوند و من یک نفس راحت می‌کشم. چطوره؟»
ما گفتیم: «خسته نباشی.»
 
 
منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 16 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۱

شرح دیدار نوروزی محمدرضا باهنر با هاشمی رفسنجانی (متن کامل!)

محمدرضا باهنر روی کاناپه ولو شد و به نقل از رسانه‌ها گفت: «دیدار با آقای رفسنجانی یک دیدار نوروزی بود نه سیاسی و به جان خودم 15 دقیقه بیشتر طول نکشید. باور کنید.»
ما گفتیم: «بمیرم الهی. 15 دقیقه عیددیدنی هم می‌روید باید دوساعت توجیه‌اش کنید.»
باهنر گفت: «خیلی ناراحتم. ما الان بخواهیم آقای رفسنجانی را ببینیم با لباس مبدل توی صف نانوایی قرار می‌گذاریم که فردا چیزی از توش درنیاید. حرف‌مان هم خیلی مهم و طولانی باشد سوار اتوبوس بی‌آرتی می‌شویم و از میدان آزادی تا انقلاب می‌رویم. البته آقای رفسنجانی می‌گوید: «ممدرضا، از انقلاب بریم آزادی بهتره وا، نه؟» […]»
 
ما گفتیم: «استرس نداشته باش. آرام... ریلکس... خب، حالا قضیه‌ی دیدارت را با جزییات تعریف کن.»
باهنر خودش را روی کاناپه جابه‌جا کرد و چشم‌هاش را بست و گفت: «عید بود... ما با منزل رفته بودیم سفرهای نوروزی و برگشته بودیم ولایت خودمان. بعد یک سر رفتیم بم. توی بم همه می‌گفتند «ممدرضا باهنر؟» من می‌گفتم «خودمم.» می‌گفتند «از ما نشنیده بگیر. آقای رفسنجانی توی بمه.» من گفتم «کجاست؟» بمی‌ها گفتند «سی و سه قدم به راست برمی‌داری، دست چپت یک کوچه‌س که بن‌بسته. می‌ری تا ته کوچه. می‌رسی به یک کافی‌نت به اسم «پسته‌نت». می‌ری توی کافی‌نت پشت میز سمت چپ اکبرآقا نشسته داره فیلترشکن دانلود می‌کنه بره توی سایتش.» خلاصه وقتی پیغام رو گرفتم رفتم سراغش.»

ما گفتیم: «خب. وقتی رسیدی به پسته‌نت چه اتفاقی افتاد؟ و آقای رفسنجانی چه واکنشی نشان داد؟»
محمدرضا باهنر جعبه‌ی دستمال کاغذی را برداشت و صورتش را پاک کرد و ادامه داد: «تا دیدمش صدا کردم گفتم آقای هاشمی... آقای هاشمی... بعد آقای هاشمی گفت «هیس... من با لباس مبدل آمدم. از دست شماها ول کردم آمدم بم اصلا. آمدی ایجا چه کار؟» من گفتم «بی تو ای سرو روان شهر مرا حبس می‌شود.» و رفتم و ایشان را به آغوش کشیدم. آقای رفسنجانی گفت «این آغوش سیاسی است؟» گفتم «نه آفا. کاملا دلی است.» ایشان دل داد به آغوش. بعد روبوسی کردیم. آقای رفسنجانی گفت «این روبوسی سیاسی است؟» من گفتم «نه آقا. کاملا روبوسی دلی است.» ایشان دل داد به روبوسی. بعد با هم دیدار کردیم. آقای رفسنجانی گفت «این دیدار یک دیدار سیاسی است؟» من گفتم «خدا به دور. ما اصلا کار سیاسی با هم نداریم. این دیدار یک دیدار نوروزی است.» بعد ایشان دل داد به دیدار و ما با هم مفصل دیدار کردیم. بعد من گفتم «عیدی نمی‌دید به من؟» آقای رفسنجانی گفت «بیا. یک فیلترشکن جدید دارم. عیدی‌ت.» کل دیدار ما این بود.»
 
ما جعبه‌ی دستمال کاغذی را از دست باهنر کشیدیم و گفتیم: «بسه دیگه.» و پرسیدیم «خب. آیا دیدار نوروزی شما همین‌جا خاتمه یافت یا ادامه پیدا کرد؟»
باهنر گفت: «به آقای رفسنجانی گفتم «بریم ارگ بم راه بریم هوا بخوریم؟» اکبرآقا گفت «ای وای... ما رو متصل نکنند به مکتب ایرانی؟» گفتم «تخت جمشید که نیست. جریان انحرافی اصولا مستقر در منشور کوروشه. توی بم که خبری نیست.» اکبرآقا گفت «مصلحت نیست.» خلاصه نمه نمه رفتیم تا بم. […]»
ما گفتیم «شما چی گفتی؟»
باهنر گفت: «بعد اکبرآقا توی جمعیت گم شد. […] بعد اکبرآقا برگشت کافی‌نت سایتش را به روز کند. آخی... آخی...»
ما هم گفتیم «آخی.» 
 

 
 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 15 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۱

همه روی کاناپه

موافقید کاناپه‌ی سال جدید را با حکایات پراکنده‌ی روز سیزدهم شروع کنیم؟

مانیفست سیزده
سیزده روز بیشتر است که تعطیل است و آب از آب تکان نخورده. نه در اقتصاد، نه در سیاست، نه در بورس، نه در ما، نه در شما، نه در دشمن، نه در جاهای دیگر. (البته تنها چیزی که تغییر کرده صورت ظاهر سیاستمداران است که به خاطر خوردن آجیل و تخمه صورت‌شان پاشیده و جوش زده و نهان‌شان عیان شده. که این موضوع به ما دخلی ندارد.) خلاصه این تعطیلات ثابت کرد شش ماه هم تعطیل باشیم اتفاقی نمی‌افتد و این یعنی در ثبات کامل به سر می‌بریم و هیچی روی‌مان تاثیرگذار نیست. بر خلاف اروپا و آمریکا که تقی به توقی بخورد اقتصادشان بالا و پایین می‌شود؛ تا این لحظه بالا و پایین ما تغییری نکرده و همه چیز سر جای خودش است. این جابه‌جایی، مساله‌ی مهمی است که تحلیل‌گران بهش دقت نمی‌کنند. لطفا از این به بعد بهش دقت کنید.
اول لاریجانی
حداد عادل از فردای روزی که مجلس رفت تعطیلات و نمایندگان برگشتند شهرشان، آمد و گفت: «من آمدم کاناپه.»
گفتم: «کاناپه ایام عید پذیرای مهمانان نوروزی است. جا نداریم.»
حداد گفت: «من ترکه‌ای و لاغرم. عینهو خودت. جا نمی‌گیرم.»
گفتم: «پس بفرما.»
خلاصه از وقتی که به حداد بفرما زدیم کاناپه را قرق کرده و همین‌طور دراز به دراز ولو شده روی کاناپه. تا الان هم که عصر روز سیزدهم است حتا نرفته تا دم پنجره هوا عوض کند.
می‌گویم: «غلامعلی جان، حداد جان، عادل جان، پا شو. کرسی ریاست مجلس که نیست که بنشینی بلند نشوی.»
حداد می‌گوید: «ئه؟ نه بابا. چرا، لاریجانی، علی‌شون، بلند نمی‌شود پس؟ نوبت من است.»
می‌گویم: «خب بهش می‌گویم که نوبتی‌ش کنید. چهارتا شما، چهارتا او. حالا پا شو غلامعلی جان، حداد جان، عادل جان. چهارنفری‌تان از روی کاناپه بلند شوید. کار و زندگی داریم.»
حداد می‌گوید: «اول بگو لاریجانی بلند شود، بعد من بلند می‌شوم.»
خانه‌نشینی یا کاناپه‌نشینی، مساله این است؟
طبق اخبار رسیده که از اساس تکذیب می‌شود آقای احمدی‌نژاد هم یک کاناپه گذاشته توی خانه‌اش و سیزده روز را روی آن نشسسته. بعد بهش گفته‌اند: «دکتر نمی‌روی سر کار؟»
گفته: «دارم دورکاری می‌کنم.»
گفتند: «باز هم دورکاری؟ باز هم خانه‌نشینی؟»
گفته: «نه، خانه‌نشینی نیست. کاناپه‌نشینی است. آن موقع می‌گفتند چرا خانه نشستی، الان کاناپه نشستم، این‌طوری کسی نمی‌تواند ایراد بگیرد.»
ما روی کاناپه، شما روی کاناپه، همه روی کاناپه
در این لحظه که شما دارید سبزه گره می‌زنید و مشغول نوشیدن نوشابه‌ی رژیمی هستید و روی چمن ولو شدید، ما آمدیم در تحریریه‌ی روزنامه و مشغول نوشیدن چای هستیم و روی کاناپه مستقر شدیم و مشغول نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی هستیم.
همه‌ی بچه‌ها هم (جز در سرویس سیاسی که علیرضا و صبا و آمنه رفته‌اند مرخصی و مهسا دارد مدام ذکر خیرشان را می‌کند) مشغول کار هستند که فردا صبح اولین نسخه‌ی روزنامه را در سال جدید به زیور طبع بیارایند و به دست شما برسانند.
سرویس اقتصادی شکلات خارجی تعارف می‌کند و در مضرات از بین رفتن تولید و واردات صحبت می‌کنند. سرویس اجتماعی آرزوی سالی بی‌خطر و پرپول و پرعشق می‌کند که همه می‌گویند: «خطر را فهمیدیم. ولی معنی پول و عشق را درست متوجه نشدیم. به فارسی یعنی چه!؟» سرویس ورزشی از صبح که آمده ول‌کن نیست و دارد نرمش می‌کند. بچه‌های صفحه‌ی آخر دارند آرزو می‌کنند مدیرمسوول در سال جدید دست از حذف مطالب و یادداشت‌ها بردارد. مدیرمسوول قهقهه‌ی عجیبی سر می‌دهد و می‌گوید: «فکر کردید... از این خبرها نیست، اما آرزو بر جوانان عیب نیست.»
بساط آبدارخانه هم تعطیل است و همه "چایی‌سرخود" شده‌اند.
در این لحظه – واقعا - شما هنوز روی چمن ولو هستید و دارید نوشابه می‌خورید؟ بس است دیگر. زیاده‌روی نکنید. در ضمن، اگر دارید سبزه گره می‌زنید، شماها که دست‌تان به گره‌زدن آشناست، بی‌زحمت برای همه‌ی جوانان هم یک گره‌ای بزنید، بلکه افاقه کرد و در سال جدید همه ازدواج کنند و سرشان گرم شود و دیگر کاری به سیاست و اقتصاد نداشته باشند و این طوری دغدغه‌ی دولت هم کم شود که دیگر هی به زور وام ازدواج و هر بچه یک میلیون و این چیزها جوانان را نفرستد دنبال نخود سیاه. خیلی ممنون.


 
 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 14 فروردین 91
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

شعری برای سیزده به در

سیزده به در است
و طبیعی است 
در شهر یکی کس را هوشیار نمی‌بینم!