(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸
[…]
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۸
برنامه روزانه مردم ايران
4 تا 7 صبح- ميخوابند و به كارهاي مربوطه ميرسند.
8 صبح- بيدار ميشوند.
8 صبح- نميدانند سركار بروند يا در خانه بمانند و سركار نروند.
8:30 صبح- سركار نرفتن را ميگذارند براي يك روز ديگر و ميروند سركار.
9 صبح تا 12 ظهر- در اداره دنبال يك فيلترشكن كه فيلتر نشده باشد، ميگردند.
12 تا 1 ظهر- غذا ميخورند.
1 بعدازظهر- فيلمهايي را كه با موبايل گرفتهاند به اين و اون ايميل ميكنند.در همين فاصله اسمشان را در گوگول سرچ ميكنند ببينند كيها بهشان لينك دادهاند.
3 بعدازظهر- آماده پيادهروي بلندمدت ميشوند.
4 بعدازظهر- مشغول پيادهروي بلندمدت ميشوند اما با فشار آب گرم، تجمعشان از هم پاشيده ميشود.
5 عصر- خودشان را به دوستان ميرسانند.
6 غروب- به صورت زخم و زيلي در راه خانه قدم برميدارند.
7 غروب- چون اين چندروز پولي درنياوردهاند و موعد اجارهخانه است، از دوستشان پول دستي ميگيرند.
8 شب- استارست و يوتلست و چيزستهاي ديگر را سرچ ميكنند تا از دست پارازيت خلاص شوند.هدفشان هم از تماشاي «تفسير خبر» و «خبر و بيشتر از خبر تلويزيون فارسيزبان بيبيسي» اين است كه توطئه انگليس و آمريكا را از نزديك پيگيري كنند.
8:30 شب- برنامه 20:30 را نگاه ميكنند تا خودشان را در ويدئوهايي كه نجف كامرانزاده از «معدود اغتشاشگران و معترضين» پخش ميكند پيدا كنند.دعا دعا ميكنند كه آقا ضرغامي و عوامل پشت صحنه، دور عكس آنها كه در تجمعات ديده ميشوند، دايره قرمز نكشد.
9 شب- آشغالها را ميبرند تا در سطل آشغال بيندازند.اما خيلي دقت ميكنند تا دستشان نسوزد.
10 شب- چراغها را خاموش ميكنند و سرشان را از پنجره ميبرند بيرون.
11 شب- با ماشين ميروند و دوري در ميدان سعادتآباد، خيابان جيحون، حوالي بيمارستان لولاگر و غيره ميزنند و حاصل كار اراذل و اوباش را ميشمرند و با موبايل فيلمش را ميگيرند.
12 شب- به خاطر برخورد با جسم سخت، خوردن گازي كه منجر به جاري شدن اشك آدمي ميشود، شنيدن چيزهاي ديگر، خودشان را به درمانگاه معرفي ميكنند.
1 شب- تا 2 صبح- از دست يك موتورسوار كه آنها را از بيمارستان به شيوه مسالمتآميزي همراهي ميكند، فرار ميكنند.
3 صبح- خودشان را به خانه ميرسانند و سعي ميكنند با خوردن ديازپام كمي استراحت كنند.
*
این مطلب با عنوان برنامه روزانه اين شهر آشوب در اعتماد ملی 2 تیر 1388 منتشر شده است.
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر میشود- با حذف و تعدیل - منتشر میکنم اینجا.)
سهشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۸
مقايسه كانالهاي اجنبي با كانالهاي آقا ضرغامي
امروز، كانالهاي فارسيزبان آقا ضرغامي را با كانالهاي فارسيزبان و غيرفارسي اجنبيها مقايسه ميكنيم؛
*
كانال اجنبي: تورم ايران ماشاءالله روز به روز در حال قد كشيدن است.
كانال آقا ضرغامي: هموطنان عزيز گوجهفرنگي هم ارزان شد. اگر يادتان باشد قبلا سيبزميني كلا مجاني شده بود.
كانال اجنبي: پيامدهاي انتخابات در ايران تاكنون ادامه پيدا كرده است.
كانال آقا ضرغامي: هموطنان عزيز گزارشي را از روستاي كياكلاه استان مازندران پخش ميكنيم. (در اين گزارش يكي از ناظران صندوق روستاي كياكلاه استان مازندران 140 درصد شركت مردم در انتخابات را تاييد ميكند.)
كانال اجنبي: زلزله سياسي در ايران شكاف بزرگي در بدنه دولت و غيره ايجاد كرده است.
كانال آقا ضرغامي: از امروز نيمساعت زمان پخش برنامه ورزش كنيم نرمش كنيم را كه براي كشش تحتاني عضلات ماهيچهاي خوب است، اضافه ميكنيم. (بعد چند تا آقا حركات باله و تانگو را به صورت نمادين اجرا ميكنند.)
كانال اجنبي: برخورد شديد مردم با جسم سخت! در خيابانهاي ايران.
كانال آقا ضرغامي: هموطنان عزيز! به صورت كاملا تصادفي در تلاش هستيم گزارش زندهاي را از اراذل و اوباش كه تا نيمساعت ديگر ميخواهند به اموال عمومي صدمه بزنند و بانكها را هم آتش بزنند براي شما پخش كنيم!
كانال اجنبي: در خيابانهاي تهران صداي تيراندازي به گوش ميرسد.
كانال آقا ضرغامي: نجف كامرانزاده گزارش ويژهاي ميدهد: امسال مردم از هفت، هشت ماه جلوتر پيشواز چهارشنبهسوري رفتهاند و چند نفر هم به خاطر روشن كردن سيگارت دچار سوختگي و آسيبديدگي موضعي شدهاند.
كانال اجنبي: واكنش جامعه بينالملل و مردم و فعالان حقوق بشر و غيره و غيره به انتخابات اخير و حوادث اخير ايران.
كانال آقا ضرغامي: هوگو چاوز و كي و كي خيلي تبريك گفتند.
*
ما جدا توصيه ميكنيم بنشينيد تلويزيون خودمان را نگاه كنيد و همينجا از مجريان سختكوش صداوسيما و عوامل پشت صحنه تشكر مينماييم.
دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۸
پدري كه ميرفت تا بچهاش را ببيند
یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸
يك فال قهوه طلبِ محمدآقا قوچاني
آيا او آبخنك را به قهوه ترجيح داده است؟ آيا قهوه دوست ندارد؟ ما نميدانيم.
*
آقا محمد قوچاني، يك فال قهوه طلب تو.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 31 خرداد 1388 - پوريا عالمي
شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۸
11 دستورالعمل پس از انتخابات
دوم – براي اينکه قاطي اراذل و اوباش نشويد بعد از انتخابات، مثل بچه آدم به خانه برويد و تا چهار سال ديگر که انتخابات بعدي برگزار ميشود از خانه خارج نشويد. به زبان خوش هر چهار سال يکبار از خانه خارج شويد بس است.
سوم – بعد از راي دادن، از برخورد با هر گونه جسم سخت در کوچه و خيابان جلوگيري کنيد.
چهارم – بعد از راي دادن خوشحال باشيد چون شما تنها خس و خاشاک دنيا هستيد که حق راي دارد.
پنجم – چون بعضيها براي پيدا کردن رايشان در طول روز راهپيمايي ميکنند و شبها بايد استراحت کنند لطفا شما براي پيدا کردن رايتان شبها بوق نزنيد.
ششم – براي راهپيمايي مسالمتآميز، پوشيدن جليقه ضدگلوله، ماسک هوا، پماد سوختگي، نفربر و چيزهاي ديگر الزامي ميباشد.
هفتم – براي راهپيمايي مسالمتآميز، حمل سلاح سرد مثل چاقو، قمه و چماق، يا سلاح گرم مانند کلت کمري و کلاشينکف، و همچنين همراه داشتن نارنجک دستي، و يا سوار شدن بر تانک توصيه نميشود.
هشتم – بعد از راي دادن اگر هنوز دستگير نشدهايد خودتان را به کلانتري محل معرفي کنيد.
نهم – بعد از راي دادن براي جلوگيري از تشويش اذهان عمومي، با کسي حرف نزنيد، در وبلاگ يا روزنامه و جاي ديگري ننويسيد که راي دادهايد، اگر هم نوشتيد ننويسيد به کي راي دادهايد، از کسي هم شکايت نکنيد. توصيه ميشود رايتان را به امان خدا سپرده، سريعا از محل رايگيري دور شويد.
دهم – بعد از راي دادن و به نشانه اعتراض، در پارکينگتان را بشکنيد و با چوب و چماق به اتومبيلهاي داخل پارکينگ آسيب بزنيد.
يازدهم – بعد از راي دادن، خودتان مثل آدم، براي تسري مراحل اداري هم که شده، مستندات همکاريتان را با عوامل صهيونيسم و عوامل بيگانه، در اختيار دوستان و مراجع ذيصلاح قرار دهيد.
*
اين 11 فرمان را انجام دهيد تا سالم به خانه برسيد.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 30 خرداد 1388 - پوريا عالمي
پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸
آن مرد در... باران آمد
چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸
فال قهوه رجبعلي كه مقيم خارج بود و ميخواست به ايران برگردد
رجبعلي يكي از ايرانيهاي مقيم خارج است كه از جلاي وطن خسته شده و قصد دارد به ايران برگردد. فال قهوهاش اينطوري از آب درآمده است؛
*
رجبعلي جان! توي فنجانت ميبينم كه به سلامتي به ايران بازخواهي گشت. براي همين ميروي ويزا بگيري (البته ميبيني جلوي سفارتخانههاي ايران در همهي خارج، مردم جمع شدهاند و شلوغ پلوغ است. براي همين برميگردي خانهتان.) وقتي برميگردي خانه تلويزيون را روشن ميكني و برنامههاي شبكه سحر و باقي كانالهاي ايران را ميبيني كه ميگويد در ايران جشن ملي برقرار شده است و مردم از شادي در پوست خودشان نميگنجند و دارند از پوست خودشان ميريزند بيرون. (براي همين تصميم ميگيري دوباره برگردي سفارت و ويزا بگيري.) اما وقتي كانال را عوض ميكني و ايرانيهاي اجنبيشده را ميبيني كه با دلارهاي آمريكايي و يوروهاي انگليسي و هلندي مشغول تشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي با نيت برهم زدن نظم عمومي هستند دودل ميشوي. براي همين ميروي داخل اينترتن و خبرگزاري ايرنا و فارس را نگاه ميكني. خبرهايي كه آنجا ميخواني تو را متقاعد ميكند به ايران برگردي. براي همين شال و كلاه ميكني و برميگردي سفارتخانه و به هر قيمتي هست ميروي داخل و ويزا ميگيري.
رجبعلي جان! در فالت ميبينم وقتي در فرودگاه تهران پياده ميشوي و به ميدان آزادي ميآيي ميبيني هفت هشت نفر از عوامل فريبخورده كه سعي ميكنند خودشان را ميليوني نشان دهند در حال آسيب زدن به خودشان هستند و چند نفرشان كه دچار خودزني موضعي با جسم سخت شدهاند از حال رفتهاند. (اما تو فريب اين بازيخوردگان را نبايد بخوري و بهتر است از خيابانهاي اطراف خودت را به مركز شهر برساني.)
رجبعلي جان! وقتي به زحمت خودت را به مركز شهر رساندي متوجه سيل عظيم جمعيت ميشوي كه به صورت خودجوش در ميدان وليعصر جمع شدهاند و مشغول تماشا و شنيدن سخنراني رييسجمهور محبوب ايران هستند كه با راي بيست و چهار ميليوني در انتخابات پيروز شده است. در فالت ميبينم تو از اينكه به هر حال به مام وطن برگشتي و خودت را در اين خوشحالي عمومي شريك احساس ميكني ممكن است از شدت هيجان غش كني.
رجبعلي جان! پسر خوب! در فنجانت ميبينم كه ...
*
رجبعلي! پسرم! اگر بخواهم از اين همه اتفاق ميمون و فرخنده كه در فال تو ميبينم بنويسم جا براي چاپ بيانيههاي كانديداهايي كه راي نياوردهاند در روزنامه نميماند و روزنامه باز هم مجبور ميشود نصف صفحه اولش را سفيد چاپ كند. همين!
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 27 خرداد 1388 - پوريا عالمي
سهشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸
پليكپي غيرمجاز شاخهي زيتون
حالا اگر بپرسي باز هم ميگويم و محكم ميگويم من ايرانيام. و اين بار حتما ميبيني كه صدايم از غرور و شادي ميلرزد و لبخندي صورتم را پر ميكند وقتي ميگويم من ايرانيام. وقتي ميگويم من قطره كوچكي هستم از موج عظيم مردمي كه به بلوغ مدني و آگاهي سياسي و شعور اجتماعي رسيدهاند. اين بار اگر ازم بپرسي ميبيني كه هم از جبر و تقدير خوشحالم، هم از اينكه تدبير و تعيين و انتخاب ما، من و منهاي ديگر را واداشته جبر ايراني بودنمان را پررنگتر كنيم.
حالا اگر بپرسي مگر آن خشم پر خون و آن گلولهي نامهربان را نميبيني كه در كوچهپسكوچههاي اين خاك، خانه به خانه، سرك ميكشد؟ ميگويم ميبينم. اما ميبينم درهايي را كه پيرمردها و پيرزنها و ديگر مردم اين شهر، سريع باز ميكنند تا مردي را، تا زني را، در پناه بگيرند، از خشم، از ضربه، از سرب.
حالا اگر بپرسي ميگويم جاي پرسيدن چشمهايت را باز كن و از پنجره نگاه كن؛ بزرگترين حركت مدني اين خاك را در تمام تاريخش. اگر كمي دقت كني، هم مرا ميبيني و هم همهي ما را كه در كنار هم ايستادهايم تا آنجا كه افق با همهي وسعتش خط فرضي آغاز و پايان ما، و معيار حضور ما در نظر گرفته ميشود. كه حتا اگر پنهاني باشيم و با ترس ايستاده باشيم، هر كدام مثل پرندهي صلح، سفير برابري و آرامش هستيم و عطر آزادي را با بال زدنهايمان در كوچهها، در پسكوچهها منتشر ميكنيم، تكثير ميكنيم و حتا اگر نخندي به من، رازي را با تو و دنيا در ميان ميگذارم؛ مردم اين شهر پليكپي شاخهي زيتون را دست به دست ميكنند و مثل راز مگويي كه بايد سينه به سينه منتقل شود، تصوير ممنوعهي آزادي را، پليكپي غيرمجاز شاخهي زيتون را، پشت شيشه ماشينها و پنجره خانهها ميچسبانند.
فال اين دو سه هزار نفر خس و خاشاك
دو سه هزار نفر جان! در فالت ميبينم كه شما همهاش همين دو سه هزار نفريد. شما مگر نميدانيد مملكت 70، 80 ميليون نفر است؟ آيا نميدانيد؟ آيا نميدانيد 40 ميليون نفر در انتخابات شركت كردند و شما همهاش همين دو، سه هزار نفريد؟ آيا نميدانيد كه تعداد راي شما از تعداد آراي يك صندوق راي هم كمتر است؟ وقتي شما نميدانيد، طبيعتا ما هم نميدانيم.
خانومها و آقايان دو سه هزار نفري! در فنجانت ميبينم كه 85 درصد در انتخابات شركت ميكنند و 62 درصد به يك نفر راي ميدهند. آيا شما نميدانيد كه بر حسب همين آمار، شما 23 درصد از چهل ميليون نفر كه برابر دو سه هزار نفر است، هستيد؟ آيا شما نميدانيد چقدر كميد؟ آيا لوسبازي در ميآوريد؟ آيا كار لوس؟ آيا كار بد؟ ما نميدانيم.
دو سه هزار نفر جان! توي فنجانت افتاده كه شما دو سه هزار نفري بعد از راي دادن در انتخابات كه كاملا و از هر نظر شبيه مسابقه فوتبال است از استاديوم بيرون ميآييد و چون تيمتان باخته است، ناراحت هستيد، پس چون مرض داريد از چراغ قرمز عبور ميكنيد و نيروي انتظامي به شيوه مسالمتآميز و مهربان و قشنگ و شاعرانهاي دنبال شما ميدود تا شما را جريمه كند. شما هم كه قانونگريز هستيد در حال رد شدن از چراغ قرمز، آشغالها را آتش ميزنيد و داد ميزنيد: «منو جريمه نكن. منو جريمه نكن.» اما شما چون سرعت زيادي داريد نيروي انتظامي ميتواند شما را جريمه كند و ماشين شما را بخواباند. ممكن است بعضي از شما از ماشينتان پياده نشويد و نيروي انتظامي چون ميخواهد ماشين شما را كه از چراغ قرمز رد شدهايد به پاركينگ منتقل كند، شما هم سوار ماشين به پاركينگ منتقل ميشويد.
دو سه هزار نفركم! گلم! نازم! آيا اين شماييد كه شبها بوق ميزنيد؟ آيا بوقزدن را دوست داريد؟ آيا بوق ميزنيد كه راهتان باز شود؟ آيا باز ميشود؟ آيا وقتي بوق ميزنيد نيروي انتظامي كه به شكل باشكوهي سر چهارراهها و ميدانها براي جريمهكردن كساني كه از چراغ قرمز رد ميشوند، ايستاده است، اين قدر تحت تاثير قرار ميگيرد و راه را برايتان باز ميكند؟ ما نميدانيم.
دو سه هزار نفر جان! توي فنجانت ميبينم كه حال همه شما خوب است اما شما خودت را ناراحت نكن و اين موضوع را باور نكن.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 26 خرداد 1388 - پوريا عالمي
دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸
قهوههاي ماسيده در فنجان
در همين فاصله يك موتورسوار با ظاهري قشنگ، سفارش پيتزا و ساندويچ ما را آورد، پولش را كه داديم، گفت:«راستي، تاجزاده و ممدرضا خاتمي و نبوي و اينا امشب نميان.» گفتيم: «تو از كجا ميداني؟» گفت: «پسر خوب! ما همهچي رو از قبل ميدونيم.»
خلاصه از بس با وزير مخابرات در دلمان پنهاني گفتوگو كرديم كه چرا اساماسها نميرود حوصلهمان سر رفته بود. گفتيم برويم فيسبوك ببينيم چه خبر است و چند نفر روي Like this مان كليك كردهاند كه ديديم فيسبوك فيلتر شده است. شماره موبايل آقا عطريانفر را گرفتيم كه بگوييم سر راه نيمكيلو تخمه بخرد بشكنيم، كه ديديم شبكه تلفن همراه هم كلهم قاطي باقاليها شده است.
گفتيم كانال اجنبي را نگاه كنيم كه كمي «نمدونم كجا بريزم» و پارميدا پارميدا بخواند كه آن هم قطع بود. يكبار ديگر شماره آقا عطريانفر را گرفتيم كه هم تخمه بخرد هم زردآلو كه آخر شبي، هستههايش را بشكنيم، كه ديديم نهخير تلفن ثابت هم قطع شده است. تو همين هير و ويري برقها هم قطع شد. رفتيم دنبال شمع گشتيم. سرمان توي كمد و زير تختخواب بود كه در خانه را زدند. زير نور شمع رفتم در را باز كردم، ديدم دو سه نفر يكدفعه پريدند توي خانه. گفتم: «چي شده؟» گفتند: «ما همينطوري داشتيم توي خيابان راه ميرفتيم كه نزديك بود بخوريم به چند جسم سخت براي همين آمديم اينجا.» يك كمي كه خيابان خلوت شد، آنها هم رفتند. با خودم گفتم: «مثل اينكه نميشود فال قهوه بگيريم!»
*
ديگر نزديكهاي صبح بود، آمدم و ديدم قهوهها ماسيده. گفتم يك امروز را بيخيال فال قهوه شوم.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 25 خرداد 1388 - پوريا عالمي
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸
فال قهوه كامليا
دخترم توي فنجانت ميبينم كه دختر باكمالات و تحصيلكردهاي هستي (البته بعدا ميفهمي كه مدرك تحصيليات گوشه ندارد و بياعتبار است) و امروز و فردا برايت شوهر خوبي پيدا ميشود (البته نبايد زياد به آمار طلاق كشور توجه كني، من قول ميدهم شوهر تو طلاقت نميدهد.). اما بختت سياه است سر چهارتا شوهرت را ميخوري (براي همين قول دادم كه شوهرت طلاقت نميدهد، چون قبل از اينكه طلاقت بدهند از دست تو سكته ميكنند.) و چهارتا مادرشوهرت از دست كارهاي تو دق ميكنند (البته كارهاي تو همهاش درست و كارشناسي شده است اما در و همسايه هي اهميت كارهاي تو را ميبرند زير سوال. و قابلمه و ماهيتابههاي سوخته و از بينرفته تو را كه مياندازي در سطل زباله ميبرند و به مادرشوهرت نشان ميدهند براي همين هم آنها دق ميكنند.) و پدرشوهرهايت از دست حرفهاي تو موهايشان يكشبه سفيد ميشود (البته اين هم تقصير كاسبهاي محل است كه هي چوبخطها و حسابدفتريهاي تو را كه پر شده است از بدهي پول شير و گوجه و برنج و ... تحويل پدرشوهرت ميدهند. آن بنده خداها هم خب سنكوب ميكنند و سر به كوه و بيابان (كه شكر خدا الان ديگر همهجا بيابانزدايي شده است، ميگذارند.) كامليا! اي خواهرزاده يكي از دوستانم! توي فالت ميبينم كه ميروي سفر خارج. (البته چمدانت را نبند. اول برو ببين ميتواني ويزا بگيري يا نه.) كامليا، دخترم! توي فالت ميبينم كه خالهات آش ميپزد. به هر حال آش كشك خالهات را چه به خوري چه نخوري به پايت نوشته ميشود. كامليا جان اين هم از فال قهوهات. اميدوارم خوشبخت شوي.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 24 خرداد 1388 - پوريا عالمي
این روزهای ما را، دستکم کاش عشق را زبان سخن بود
خنیاگر غمگینیست
خنیاگر غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که میگوید دوستت میدارم
دلِ اندوهگین شبیست
دلِ اندوهگین شبیست
که مهتابش را میجوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستارهی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
*
شعر احمد شاملو که با تغییر نوشتاری برای ترانه ، آهنگسازی و آواز سهیل نفیسی تبدیل به ترانهای این چنین پر غم شده است. اینجا گوش کنیدش.
و همینطور بشنوید یکی از بهترین اجراهای "پریا" را. هدیهایست از شعر و صدا و ملودی برای سپری کردن این روزها.
پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۸
11 فرمان شرکت در انتخابات
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸
مثلا فال قهوهِ آقا محمود احمدينژاد (طنز اعتماد ملي)
*
بله... به هر حال دم انتخاباتي دست همه بند است يهجورايي. امروز كه وقت نشد فال آقا محمود احمدينژاد را بگيرم. انشالله يك وقت ديگر.
پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸
پرچم خاک من به نام شما نیست آقا
سهشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۸
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
دخترها به راحتي نميتوانند دركش كنند
محصول مشترك پوريا عالمي و توكا نيستاني!
.
انتشارات روزنه
.
نوشته: صادق کیان
چلچراغ - شماره 352 - شنبه 24 مرداد 1388
نکته جالب کتاب "دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند" طنز رک و راست و شیطنتآمیز پوریا عالمی و یا طراحیهای پریماتیو توکا نیستانی نیست، بلکه آن تلنگری است که بر جامعه روشنفکری و کافهنشین میزند. پوریا به بهانه نوشتن مطالبی که شاید دخترها زیاد هم به آن اهمیت نمیدهند، به زاویههایی از Lite Style امروز نگاه کرده که کمکم وارد جامعه جوان روشنفکر ما شده و فاصلهگذاری این قشر را هم با خودش و هم با دنیای واقعی پیرامونش موجب شده است. عنوان کتاب «دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند» نباید خواننده را به این اشتباه بیندازد که با یک کتاب آنتیفمینیستی طرف است. پوریا، دخترها را به عنوان شاهدی برای اجرای نمایشنامه تکراری و روزمره «اداهای بیهویت» چه پسر و چه دختر در نظر گرفته است. نسلی که مخاطب این کتاب است، هایکو را کشف کرده و فکر میکند خودش هم میتواند هایکو بگوید، چون سهل است و ممتنع. اما فراموش میکند که برای هایکو نوشتن باید فیلسوفی رها باشی. البته نگاه تند پوریا در طول کتاب بعضی وقتها ولرم میشود. آنجاهایی که به نظر میآید به یک نوعی حدیث نفس میگوید. طرحهای توکا هم کاملا «کافهای» است و حال و هوای کتاب را کامل میکند. در یک کلام، کتاب «دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند» کتابی است که خواندنش در این حال و هوای گرم تابستانی توصیه میشود.
* خودآموز نصب روشنفکری بر آدمیزاد (یادداشت و نقد رویا صدر)
صفحهی فیسبوک این کتاب
کافه کلهقند/ به دَرَکْ که دَرْکْ نمیکنند!
نوشته: فاضل ترکمن
چاپ شده در شمارهی ۲۷۴ ـ ۲۷۲ دو ماهنامهی جهان کتاب (ویژهنامهی نوروز ۱۳۹۱)
پوریا عالمی بعد از سالها طنزنویسی در مطبوعات مهم و تاثیرگذار و انتشار چند کتاب خوب، حالا دیگر در این عرصه برای خودش یک استار شده که کاری هم به سوپر بودنش نداریم! پوریا برای خودش (و حتی مخاطب!)، یک عالم طنز ساخته (حتی توی عالم مجازی!) که فقط و فقط مختص قلم خود اوست و احتمالاً بههمینخاطر است که در سوابق او، مسئولیت دبیری سرویس بخش طنز بسیاری از مطبوعات نیز آمده و تازگی هم که بهعنوان کارشناس بخش طنز نشر «چشمه» (که در حال راهاندازی است و طنازان مشغول کارند!)، انتخاب شده. دیگر بهانه از این بیشتر برای پرداختن به یکی از کتابهای طنز چاپ دومی (و حتی نزدیک به چاپ سومی!) او؟!
«دخترها بهراحتی نمیتوانند درکش کنند»، عنوان جذاب این کتاب است که شاید فمنیستها را عصبانی کند، اما شما خونسردی خودتان را حفظ کنید؛ چون توی کتاب به همان اندازه که با دختران شوخی شده، با پسران هم مزاح گردیده! البته بعضی از آقایان (برادران!) از فمنیستها جلو زدهاند و حتی یکی از آنها چیزهایی دربارهی این کتاب، در یکی از مجلات زیر مجموعهی روزنامهی «همشهری» نوشت که بهشدت نامردی بود! از آنجا که اما، برادران بهراحتی نمیتوانند درکش کنند و آن چیزها شباهتی به نقد نداشت و اینها، بیشتر از «این» به «آن» نمیپردازیم و میرویم سراغ درس شیرین خودمان! دخترها بهراحتی درکش نمیکنند، مجموعهای از داستانکها یا داستانهای بهشدت کوتاه طنز پوریای عالم مذکور است که برای یکسری از طرحهای توکا نیستانی نوشته شده! درواقع پوریا، طرحهای کافهای توکا را دیده (توی یک کافه احتمالاً!) و پسندیده و بعد طنزیده! اتفاقاً داشتن این بکگراند باعث شده تا پوریا حرفهای پختهتری بزند که مکمل طرحهای توکاست. اُبژهی تمامی داستانها (از الان به بعد کاری به کار کوتاه و بلند بودن آنها نداریم!)، «کافه» است (جز داستان آخر که بهیاد مرحوم قهوهخانه نوشته شده!) و مسلماً بهدنبال آن، پای سایر مخلفات کافه، از جمله کافهچیها (یعنی من!)، کافهنشینها و بقیهی کافیجات هم بهاندازهی کافی وسط کشیده شده و بنابراین خدا را شکر با یک کتاب شهری و امروزی روبهرو هستیم که به دغدغههای جوانهای معاصر مربوط میباشد؛ نه جوانان جان قرن چهارم و پنچم هجری! [آمد روبهرویم ایستاد. چشمهایش را بست. بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشمهایش از سفیدی برفها، یکدستتر و سبکتر بود. بعد سیاهی چشمهایش را دوخت به من. گفت: «دوستم داری هنوز؟». گفتم: «همیشه دوستت داشتهام». گفت: «فقط و فقط من را دوست داری؟». گفتم: «فقط و فقط تو را دوست دارم». گفت: «دروغ میگویی». گفتم: «راست میگویی!». آنوقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستادهام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد، هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مسالهی خیلی مهمی است که دخترها نمیتوانند بهراحتی درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ میگویی، دروغ گفته باشد. (دخترها بهراحتی نمیتوانند درکش کنند، ص ۸)].
کافهی بدون شعر و داستان و کتاب و کتابخوانی و فلسفه و فلسفهرانی (مثل سخنرانی!) و اینها، مثل شیرکاکائوی بدون کاکائوست! و خب برای همین کتاب پوریا هم پُر است از این اشارات که اتفاقاً حسابی درآمده! (بهقول مسعود فراستی!): [گفت: «من ترکت میکنم. من هم یکدفعه از روی این صندلی میپرم». فکر کردم میخواهد مرا بترساند. گفتم: «میشه بگی دلیلت چیه؟». فکر کنم فکر کرد حرفش را جدی نگرفتهام. از حالت چشمهایش معلوم بود. صدایش را کمی بلند کرد و گفت: «تا این سانتیمال مزخرفت تبدیل به یک رئالیسم کوفتی شه!»... این قصه و آن چیزها را که در ذهنم ساخته بودم، چاپ کردم. منتظر بودم توی نقدهای بلندبالایی برایم بنویسند: «با روی کار آمدن "صادق هدایت" جدید؛ ادبیات فارسی دوباره جان میگیرد»، یا چیزی با این مضمون، اما بیانصافها نوشتند: «کپی ناقص "کارو"». منتقدهای احمق ارزش «بوف کور» مرا در حد «شکست سکوت» پایین آورده بودند. (حساب چشمات رو از حساب شما جدا مینویسه کافهچی، صص ۶۲ و ۶۸)].
پوریا از روی این شعرخوانیها و فلسفهبافیها، نقیضه هم نوشته و با دقت و مهارت تمام از کافهنشینها تاثیر گرفته و ادای آنها را درآورده (یعنی زبانشان را تقلید نموده!)؛ درست مثل خودشان: [دختری که کتاب قطور فلسفی روی میزش گذاشته است، اما فردا امتحان جبر دارد. (میخواست آرتیست بشه یا مخ یارو رو بزنه اما مخ ما رو خورد، ص ۹۵)]. اگر نمیگفتم این جمله از کتاب پوریاست، جان خودتان! فکر میکردید یکی از جملات قصار شاعرانهی "نیچه" است یا "مارکس" مثلاً! نقضیهی درست و حسابی یعنی همین!
در حال و هوای نقضیهسازی، داستان «شاهنامهخوانی در قهوهخانه» را هم داریم که علاوه بر اینکه بلندترین داستان کتاب است (دیدی؟! قرار بود دیگه از کوتاه و بلندی داستانهای کتاب حرف نزنم! یادم رفت ننه!)، اِسانس خندهاش هم بسیار فراوان میباشد!: [رستم داد زد. بلند هم داد زد. گفت: «من باباشم، شما را سننه؟» مشتش را گره کرد که بزند، نزد. گفت: «کارت ملیات رو بده ببینم». گفتیم: «کارت شناسایی به چه دردت میخوره؟». گفت: «کار از محکمکاری عیب نمیکنه. نمیخواهم باز هم اشتباه کنم». شما هم جای رستم بودید، همین کار را میکردید. مخصوصاً با این قانونهای حمایت از کودکان، این دفعه اشتباه میکرد، کارش زار بود. (ص ۱۵۲)].
دخترها بهراحتی نمیتوانند درکش کنند، نیشگونهای سیاسی هم کم ندارد؛ مثلاً «کافه کوفته» که کاملاً وجوهات سیاسی دارد! (دردسر دارم درست میکنم برای بندهی خدا!). توی این داستان، ما با سه تا آدم کوبیده (از لحاظ مخ!) طرف هستیم که برای بار اول در عمرشان آمدهاند به یک کافه و نگاههای خشک و عوامانهای به کافهها و آدمهایش دارند و همهچیز را با «مدار صفریت کوتوله»ی خودشان (بهقول فروغ!) میسنجند: [متفکرانه میگوید: «همهش توطئه است. همهش». دومی میگوید: «یواشکی یه نگاهی به دور و برتون بندازین. همهشون دودیان». سومی باز چیزهایی در دفترش مینویسد. میگوید: «قهوهی فرانسه! لاقل باز خدا را شکر انگلیسی و آمریکایی نمیفروشن!». دومی اضافه میکند: «متاسفانه روسی هم ندارن!». کمی به هم نگاه میکنندو اولی میپرسد: «ببینم نمیدونین "کافه گلاسه" کیلویی چنده؟!». هیچکدام نمیدانستند. (صص ۳۴ و ۳۵)].
همهی کافهنشینهای کتاب پوریا، یکجور نیستند. بعضیهاشان پُرند و بعضی خالی! بعضیهاشان فقط به «نیمرخ» و «تمامرخ» خودشان اهمیت میدهند و بعضیها هم گم شدهاند در افکاری که مثل «جزیرههای سرگردان» هستند و آنها را از از بقیهی «آدم»ها «دور» کردهاند؛ به تعبیر پوریا...
روی جلد کتاب، طرحی از یک «فیل بالدار!» چاپ شده و در همین راستا سه داستان نیز با محوریت «فیل» داریم! حالا این فیل نماد چه گروهی است، هر کس برداشت متفاوت خودش را دارد. اگر بین دو، سه گروه مردد بودید، مردد بمانید و از پوریا هم نپرسید که با رندی تمام میگوید: «سوال بعدی!». فیلهای این سه داستان اما، آدم را یاد خیلی چیزها میاندازند و توی طنز هم مهم همین «انداختن» است دیگر!: [بههرحال و در هر آینه باید در نظر بگیریم، اوضاع فیلها در جامعهی انسانی کنونی، هرچهقدر هم قاراشمیش و درهم و برهم که باشد، فیلها برای خودشان آدمند و میتوانند پشت میز، هرچند بهسختی، بنشینند و لیوانهای کافه گلاسهشان را، هرچند با دردسر، به دست بگیرند و مانیفست فیلی خود را، هرچند این عمل از طرف مسئولین و مقامات حیات وحش، مضحک و چسفیلی بهنظر بیاید، بنویسند. (مانیفست فیلی یا کافه کافکا، ص ۱۴۴)].
پوریا چون یک طنزپرداز چند منظوره است و رمان جدی هم در کارنامهاش دارد و خلاصه توی هر یک از سوراخهای ادبیات، یک انگشت جانانه زده!، موفق شده «زبان طنز ژورنالیستی»اش را از «زبان روان طنز ادبی»اش جداسازی بفرماید! او اما، با همین زبان ادبی، کلی حرفهای بیادبی! زده که البته رندانه روایت شدهاند. حرفهایی که مثل داستان «دو کفتر غریب» زیر سایهی یک واژهی «همانندسازی شده» مثل «کفترباز!» پنهان میشوند، یا مثل داستان زیر، «لباس کاراکتر متناسب با مضمون» خود را به تن میکنند: [آقای ابر در کودکی بارها بهخاطر این که شبها تشکش را خیس میکرد، تنبیه شد. روانکاوها سعی داشتند بگویند که این موضوع ریشه در کودکی آقای ابر دارد و همیشه، وقتی خانوادهی آقای ابر به این مسالهی پیشپاافتاده اشاره میکردند که آقای ابر در سن کودکی است و ریشهای در او نیست، روانکاوها همهی کاسه و کوزه را سر "فروید" میشکستند و میگفتند این بچه مشکلات جنسی جورواجور دارد. البته آقای ابر بعدها فهمید نظریات "یونگ" برای ایرانیها مناسبتر است. چون او معتقد بوده مشکلات جنسی ریشه در خود آدم و دم و دستگاهش دارد، برخلاف فروید که ریشهی مشکلات جنسی را به هر قیمتی که شده، به کودکی پیوند میدهد و فکر آبروی آدم را نمیکند. اینها را بعدها آقای ابر میگفت. (آقای ابر هم برای خودش آدمی است دیگر، صص ۲۴ و ۲۶)]. و در نهایت این «بیادبیهای غیرمجاز!» با «کنایهای قدرتمند و مجاز!» به خورد مخاطب داده میشوند که مرا یاد مهارتهای بینهایت "عمران صلاحی" در این زمینه میاندازد!: [رستم میخواست باز هم گریه کند. ترسیدیم. گفتیم: «جلوی خودت را بگیر مرد». جلوی خودش را گرفت. انصافی مردانگی کرد. گفت: «خلاصه وقتی که تیشرتش رو درآورد، دیدم روی بازویش...». بعض امانش نمیداد. مرتب دماغش را بالا میکشید. «دیدم روی بازویش مهر من است. آنموقعها که سجل نبود. آی.دی.کارت هم نبود. مثلاً اگر کسی میخواست بداند کی پسرش است، باید یارو را لخت میکرد تا ببیند مهری، چیزی، به بازوی طرف بسته شده است یا نه». یکی گفت: «لابد وقتی من هم بچه بودم، همسایهمون شک داشت که بابای من هست یا نیست! چون اون بندهخدا هم لباس مرا بهزور درآورد!». گفتیم: «شک داشته. حتماً شکش برطرف شده!». گفت: «نه بابا! بیچاره تا مدتها شک داشت! چون هر روز میاومد تا مطمئن شود که بابای من نبوده!». (شاهنامهخوانی در قهوهخانه، صص ۱۵۸ و ۱۵۹)].
بههرحال و در هر آینه! این درکیات! ما بود از کتاب خوشخوان پوریا عالمی که میتوانید توی یک روز خوب در یک کافهی خوب، هورتی آن را بکشید بالا! (مثل "پاستا!" نه ببخشید مثل "سوپجو"یتند!). از ما گفتن بود که تازه نوشتن هم کردیم! در آخر نیز بهعنوان اِشانتیون، میتوانید چند ثانیهای بنشینید روی صندلیهای داستان «کافه نبش» و چند ساعتی به همهچیزمان که به همهچیزمان میآید، بخندید!: [کافهی نبش خیابان، پاتوق روشنفکرترین شخصیتهای این روزگار است. همهشان مجهز به نگاه جدید، منطق جدید، فلسفهی جدید، هنر جدید، عرفان جدید و پوچگرایی جدید هستند. حتی نوشیدنیهای گرم و سرد جدید سفارش میدهند. سیگارهایشان مارکهای جدید دارد. پیراهن و کفش و حالت مو و سبیلشان جدید است. حرفهای جدید میزنند و به دنیای جدید فکر میکنند. اصطلاحات جدید و رسمالخط جدید دارند. جدید میخندند، جدید عمگین میشوند، جدید دندانهایشان را خلال میکنند. در بحثهای خود به دنیای قدیم و دنیای امروز اعتراضهای شدید و جدید میکنند. کافهی نبش خیابان در طرح تعریض خیابان است. طبق نقشههایی که دولت کشیده است، یک بزرگراه جدید از روی آن بهزودی میگذرد. (ص ۱۸)].
سهشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۸
فال قهوه
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸
مانیفست ادبیات داستانی ایران و چند پرسش
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره
نه شیر داره نه پستون
شیرش رو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمش رو بذار عم قزی
دور کلاهش قرمزی
هاچین و واچین
یه پات رو ورچین
پرسشها و تاملات:
.
در این بند به وضوح به تاثیر دف دف رضا براهنی در شعر و داستان، اشارهی مستقیم شده است. و این مشت محکمی است (شاید پاسخ درخوری هم باشد) به آنانکه تاثیر صدا در تصویر و صدا در سیما را انکار میکنند.
.
گاو حسن چه جوره
گاو حسن چه کسی است؟ آیا رمزی در این جمله نهفته است؟ آیا گاو حسن به مافیای پخش کتاب اشاره میکند؟ آیا گاو حسن همان گاو غلامحسین ساعدی نیست؟ آیا گاو غلامحسین ساعدی نمرده است و در تمام این مدت مخاطبان ادبیات و سینمای اقتباسی بازی خوردهاند؟ آیا گاو حسن فقط به گاو حسن اشاره میکند یا به خود حسن هم اشاره میکند؟ آیا گاو حسن گاو است؟ آیا به صورت رمز و اشاره به خود حسن که گاو دارد توهین شده است؟ آیا احوالپرسی از گاو حسن نوعی رفیقبازی و باندبازی در پشتپردهی ادبیات را نشان نمیدهد؟ آیا گاو حسن کنایهای مستقیم به مخاطب است؟ و یا تلاش شده است سرنخی از کسانی که مشغول دوشیدن شیر گاو حسن هستند، به ما بدهد؟ آیا باندها و حلقههای ادبی در این جریان نقش دارند؟ آیا نقش وبلاگها و سایتهای ادبی در گاو حسن مستتر است؟
.
چه کسانی گاو حسن را دوشیدند؟ ما نمیدانیم. چه کسانی به شیر گاو حسن، که مربوط به بیتالمال هم میشد، نظر داشتند؟ ما نمیدانیم. چه کسانی شیر گاو حسن را ارث پدری خود میدانستند و سر آن خون به پا کردند؟ ما نمیدانیم. ما فقط میدانیم که نامردها شیر را که بردند، هیچ، به پستون گاو حسن هم رحم نکردند.
آیا اشارهی مستقیم به پستون گاو حسن نوعی فرافکنی است؟ آیا ممیزان زیر پستون خط نمیکشند و نمیگویند باید به جای آن "عضو شیردهی" جایگزین شود؟
.
شیرش رو بردن هندستون
باندهای ادبی نه تنها به پستون گاو حسن رحم نمیکنند بلکه با شیر گاو حسن در کشورهای دیگر شیرپارتی میگیرند. آیا همین شیر نیست که هزینهی جایزههای خصوصی را تامین میکند؟ آیا پستون گاو حسن، همان جایی نیست که ارشاد به آن اشاره کرده و گفته میخواهد آن را (یعنی منابع و پشتیبانیهای خارجی از جوایز خصوصی ادبی را) به همه، حتا شما دوست عزیز، نشان دهد؟
راستی آیا نشان دادن تبرج محسوب نمیشود؟
.
یک زن کردی بستون
اسمش رو بذار عم قزی
دور کلاهش قرمزی
هاچین و واچین
یه پات رو ورچین
آیا این مانیفست با اطلاع مسوولان نوشته شده است؟ و بنا بر مصلحت جوانها را تشویق به ازدواج میکند؟ آیا در این دعوت نکتهای پنهان است؟ آیا چون گاو حسن شیر و پستون ندارد و بنابراین نسل جوان داستاننویس دستش به جایی بند نخواهد شد، بهتر است زودتر ازدواج کند که دستش بند شود؟ آیا اشارهی ظریفی به بند شدن دست داستاننویس با دستبند شده است؟ و آیا ازدواج جوانان آنان را از گناه و معصیت و داستاننویسی دور میکند؟
شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸
دعای نیمهشبها
یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۸
شوخی ناموسی با کتابها
بعضی کتابها مثل عشق آدم هستند؛ موقع عشقبازی به همهی جوانب دقت کنید.
بعضی کتابها مثل بچهی آدم هستند؛ لطفا بچهبازی نکنید.
بعضی کتابها کتاب بالینی آدم هستند؛ برای خواندن یا امانت دادن به کسی تعارف نزنید.
بعضی کتابها مثل عمهی آدم هستند؛ هر کاری خواستید با آن کتابها بکنید.
سهشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸
اثرات هنری من
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
هفت فرمان پوریا
دوم- ازدواج کردید طلاق بگیرید
سوم- بچهدار نشوید
چهارم- بچهدار شدید، یک پرستار جوان خوشگل برایش بگیرید
پنجم- با پرستار بچهتان ازدواج نکنید، فراموش نکنید لذتی که در پرستار هست در مادر بچه نیست. (وگرنه چه دلیلی داشت که از مادر بچهتان جدا شوید!؟)
ششم- با فامیلتان، دوست نشوید
هفتم- با دوستتان، فامیل نشوید
.
به این هفت فرمان عمل کنید تا رستگار شوید
یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷
به دنیا آمدهگی
...
درست در همچوناین روزی، یعنی چهارم اسفند، بر اثر ترکیدگی و سوراخ شدن لایهی ازن، بنده پایم سر خورد و وارد این دنیا شدم و موجبات سرور و غرور ملی را مهیا ساختم.
سهشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷
دیدن تئاتر در تئاتر شهر
نمایش در یک پرده
بازیگران: یک زن
یک مرد
نور صحنهی تاریک را روشن میکند.
تنها دو صندلی چوبی در صحنه قرار دارد. یک مرد روی یکی از صندلیها نشسته است.
زن وارد میشود. میآید و صندلی خالی را از صحنه خارج میکند.
مرد واکنشی نشان نمیدهد.
زن باز میگردد و صندلی دیگر را با مردی که رویش نشسته است از صحنه خارج میکند.
صحنه تاریک میشود.
...
تماشاچیها شروع به دست زدن میکنند.
کارگردان سرخوش از تشویق با لبانی به خنده گشوده، روی صحنه میآید. تعظیم میکند.
...
یکی از تماشاچیها میگوید: «ایول... ایول... اون خانومه چقدر زورش زیاد بود!»
باقی تماشاچیها به افتخار زور زیاد "اون خانومه" با هیجان بیشتری دست میزنند.
شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷
10 پایان 10 رمان
حالا و بعد از این سالها، خواندن دوبارهی پایانبندی 10 رمان ایرانی، که جایگاهشان در ادب فارسی مشخص و روشن است، مثل دیدن آلبوم عکسهای کودکی شگفتانگیز و طرببخش است. سوای این واکنش احساسی، میتوان از مقایسهی آنها با هم و از مقایسهشان با رمانهایی که ماندگار نشدند، چیزی آموخت که شاید به نحو دیگر نتوان درکش کرد.
برای لذتبردن از خواندن 10 پایان 10 رمان به نوشتههای پشت شیشه سفر کنید.
شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷
جشنوارهی دوم داستانهای ایرانی
شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷
بریم سر قبر آقامون صادق هدایت
اینجا بهشتزهرای فرانسویها، قبرستان pere-lachaise، است. به راحتی میتوانید درونش گردش کنید.
اگر حوصله ندارید در قبرستان بچرخید مستقیم بروید اینجا، و سر قبر آقامون صادقخان هدایت کلیک کنید.
ما که رفتیم و یک بوف کور ختم کردیم برای شادی اموات.
یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷
قول میدهم یک شعر خوب بنویسم
اگر بیمهی درمانیام این ماه قطع نشود
اگر امریکا کمی دندان روی جگر بگذارد و امسال حمله نکند
اگر کارفرما آخر سالی به فکر تعدیل نیرو نیفتد
اگر ناشر چک شش ماه بعد را یکی دو روز زودتر بنویسد!
اگر گاز قطع نشود و سرما نخورم
اگر بنزین گران نشود و بتوانم پنجشنبهها با تاکسی تا پای کوه بالا بروم
اگر قاضی حکم کند که مهریه را ریز ریز بپردازم
اگر وعدهی پرداخت قرضهایم را کمی عقب بیندازم و بتوانم کمی پول پسانداز کنم
اگر خدا یک بطری خوب برای روز تولدم از آسمان بیندازد!
اگر بتوانم اتومبیل دوستم را چند روزی امانت بگیرم
اگر بتوانم کلبهی خوب و ارزانی کنار رودخانه کرایه کنم
اگر هیزمها باراننخورده و خشک مانده باشد
اگر هوا هوای شاعرانهای باشد، از همانها که نم آرام باران و آفتاب و ابر از پنجره پیداست
اگر بتوانم آخر یکی از همین هفتهها به شمال بروم و دو سه روزی نفس راحتی بکشم
اگر هنوز قلاب ماهیگیری و چادر و کیسهخوابت را لازم نداری
قول میدهم
قول میدهم یک شعر خوب یا یک داستان کاردرست برایت بنویسم!
شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷
نمکدان
اول آنهایی که نمک میخورند و نمکدان را میشکنند
دوم و بدتر از گروه اول، آنهایی که نمک میخورند و نمکدان را میکنند در ... تان.
پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷
حکایت آن لبها
چند روز به افتتاح لبخند من مانده است؟
2
به عمر دولت من که قد نمیدهد
3
افتتاح کن لبت را
بگذار بخندد
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷
عصر ملالانگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی در آپارتمان کوفتیاش
شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷
شعر دیگری برای عشق
مجنون
چه حالی میشود
اگر پستچی در بزند و
بگوید
لیلی قصهها
مهرش را اجرا گذاشته است
و خسرو و شیرین هم شهادت دادهاند
که مجنون نفقه نپرداخته است
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷
دستشویی خروجی
.
میخواستم بر حاشیهی این عکس چیزی بنویسم، اما گفتم ذهن خواننده را رها بگذارم تا هر کسی به قریحهی خویش دربارهی آن طنزی بسازد و چیزی بنویسد.
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷
یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷
چرا گاوها همیشه خوشبختند؟
با توجه به تصویر و متن فوق، کدام گزینه صحیحتر است؟
کسی که در سایه مینشیند و نشخوار میکند خوشبخت است.
برای نشخوار کردن طبیعیست که فرد احساس خوشبختی کند که گاو به دنیا آمده است.
نشخوار موقعی منجر به خوشبختی فرد میشود که زیر سایه و به اتفاق پارتنری مناسب باشد.
آقای گاو چون نمیداند گاو است همسرش را خوشبخت میکند.
آقای گاو چون نمیداند همسرش گاو است، خوشبخت است.
خانم گاو از اینکه همسری گاو دارد خوشبخت است.
خانم گاو به هر حال با هر کسی ازدواج میکرد طرف گاو از کار در میآمد.
آقا و خانم گاو پذیرفتهاند که گاو هستند.
آقا و خانم گاو از اینکه دیگران مثل گاو با آنها برخورد میکنند راضی هستند.
خانم گاو و آقای گاو از اینکه دیگران شیرشان را بدوشند ناراضی نیستند.
برای احساس خوشبختی باید در سایه نشست.
برای احساس خوشبختی باید نشخوار کرد.
برای احساس خوشبختی به یک پارتنر نیاز است.
برای احساس خوشبختی باید گاو بود.
برای گاو بودن باید احساس خوشبختی کرد.
گاوها همیشه احساس خوشبختی میکنند.
بنیان خانواده در جوامعه گاوی منجر به خوشبختی طرفین میشود.
موارد دیگر؟
سهشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷
دارم به چی فکر میکنم
دارم به این فکر میکنم که اگر آقام عباس کیارستمی تصمیم بگیرد مثنوی هفتاد من آقام حضرت مولوی را هم به سبک وسیاق اشعار حافظ و سعدی از زیر نظر (و احتمالا دست!) بگذراند چند جلد کتاب تولید میشود.
** آقام یوسف داستاننویسی ایران
دارم به این فکر میکنم حالا که، بلاتشبیه!، یوسف داستاننویسی ایران، آقام یوسف علیخانی به جلال رسیده چرا جماعت، بلانسبت نسوان ایندفعه آقایان!، جای اینکه با چاقو دستشان را ببرند گوش آقام یوسف داستاننویسی ایران را میبرند.
شما از هر جهت هم که نگاه کنی، علاوه بر کتاب و نویسندگی، دلایل انتخاب اژدهاکشان را میبینید؛
یکی – همزمانی و همپوشانی برگزاری جایزهی جلال با پخش سریال آقام یوسف پیامبر.
دو تا – جمال آقام یوسف اژدها بکش!
سه تا – گرایش برگزارکنندکان که قزوینی بودن آقاشون جلال آل احمد و آقامون یوسف علیخانی را به دلایلی (که مانند اسامی داوران بر ما پنهان است) مد نظر داشتهاند.
چهارتا – بعد از آقام فردوسی کدام نویسندهای - آره و اینها - که دیو و اژدها بکشد؟! از کانون نویسندگان باید پرسید که چرا تا حالا جایزهی قویترین مردان ایران را به آقام یوسف علیخانی ندادهاند.
دارم به این فکر میکنم که اگر باز هم جایزههای کلان و مطلا به یک ناشر دولتی و نویسندهی دولتی میرسید خوب بود؟ آنجای آدم دروغگو (منظورم بینیاش است!)
*** آقام احمد آقالو
دارم به این فکر میکنم آقام احمد آقالو که درگذشت قسمتی از حافظهی دلانگیز تصویری و نمایشی ما به نامش خورده است. روحش آرام.
**** دعوت از مادر سرطان!
دارم به این فکر میکنم حالا که بیشتر هنرمندان به خاطر بیماری سرطان جان میسپارند بدم نمیآید نامهی کوتاهی برای مادر سرطان بنویسم و او را به یک جای خلوت (البته به نیت شام) دعوت کنم!
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷
نبش قبر
به چند نفر جوان تحصیلکرده برای نبش قبر نیازمندیم
.
سوال کنکوری
نبش قبر مربوط به کدام دورهی هنری میباشد و خاستگاه آن کجا بوده است؟
1- دوران گوتیک، گوتنبرگ
2- دوران صفویه، پاساژ صفوی
3- دوران پیش از اسلام، بزرگراه حکیم
4- دوران پس از اسلام، سانفرانسیسکو
.
شعر
بر نبش قبر من که دکانی برپاست
می به سر و صورت هم میپاشید
"میرزا حکیم ساووی"
یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷
به چند نویسنده و طنزنویس برای خرید و فروش تریاک نیازمندیم
پس با عنایت بر حقالتالیفها، عدم امنیت شغلی، نبود بازار کار و غیره، و همچنین با توجه به مطالب و فرمولهای اقتصادیای که پیشتر با ذکر مثال ذکر شد و به منظور جذب نیروهای کار و متعهد و لاابالیهای نویسنده و طنزنویسهای لاابالی، و برای ایجاد حمایت و استقلال مالی برای نویسندگان، از چند نویسنده و طنزنویس با هر شرایطی که دارند برای خرید و حمل و نقل و توزیع تریاک دعوت به همکاری میشود.
سهشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷
جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۷
معرفی یک اشتباه لپی رندانه با ذکر مثال و ترسیم شکل
- ببین عزیزم، با این اوصاف، اگر قرار باشد کسی کاری کند تویی، نه من!
.
به این میگویند اشتباه لپی. گاهی باعث دردسر است، گاهی رندانه که استفاده شود میشود حسن تصادف و مسیر زندگی آدم را تغییر میدهد. در مثال فوق اگر اشتباه مذکور اتفاق نمیافتاد گفتوگو ختم به خیر هم نمیشد! توجه بفرمایید؛
.
: دستم به دامنت. یککاری برای من بکن.
- بگذارید پروندهتان را بررسی کنم، چشم. حالا هفتهی دیگر هم یک سری بزنید و ...
جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷
شعری برای معشوقه
به معشوقهای با چتر ِ دو نفره نیاز دارم
برای فصل زمستان
به معشوقهای
با کلبهای گرم
و توانایی پختن یک کاسه سوپ ِ خوب
برای فصل بهار و تابستان
خودم از پس کارهایم برمیآیم
دیگر به شما زحمت نمیدهم
سهشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷
شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۷
شعری برای ایربگ
به ايربگ ِ ماشين ِ تو؛
به احتمال ِ وقوع ِ يك لحظه ْ لمس ِ صورتت
و بوسيدن ِ لبهاي ِ سرخ ِ تو
توسط ِ اين ايربگ ِ لعنتي
شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷
شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۷
بازی مرگ و بازی ما یا ناتور ناتو نیست
داستان مرگبازی که از همان الف ابتدا تا الف انتها هم تو را به بازی میگیرد هم احساسات تو را، که هر دو در این بازی با مرگ بازی کرده باشید یا گمان کرده باشید که با مرگ بازی میکنید در حالی که از همان الف ابتدا تا الف انتها این مرگ است که سطر به سطر و فعل به فعل با شخصیتهای داستان – و شما – بازی میکند.
نمیدانم خوانندهی این چند خط برای کدام نسل است اما اگر همنسل من باشد بعید میدانم پس از خواندن داستان "مرگبازی" و "فانفار" همذاتپنداری نکرده باشد و نسبت به داستان یک احساس روشن – خواه موافق خواه مخالف – به دست نیاورده باشد. بر خلاف داستانهای دیگری که ممکن است شما پس از خواندنش به راحتی از کنارش گذشته باشید. مثلا یکی "خورشیدگرفتگی" که موضوع خوبی دارد اما در نوع روایت یا زبان به خوبی از کار درنیامده است.
داستان "در خیابان برف میبارد یا ..." داستان مهم دیگر این مجموعه است که با نوعی فاصلهگذاری برشتی که در تئاتر اتفاق میافتد مخاطب را در طول داستان دخیل میکند، چه در نوع روایت و چه بازیهایی که با زمان روایت شده است و چه شوخی کردن با قضیهی جدیای که در داستان اتفاق میافتد.
"آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشتهای؟" و "سیگار نیمسوختهی روی دیوار" هم دیگر داستانهاییست که خواندنش را دوست داشتم.
...
روی یک طناب باریک راه میروی انگار. هر کس هم از دور ببیندت، همین فکر را میکند. نگاهم میکنی، پیشانیات چین میخورد.
«از متن کتاب»
...
داشتم فکر میکردم نکند با چاپ کتاب، ناتور ناتو از آب دربیاید! نه اینطور نشده است. چاپ کتابت را تبریک میگویم.
ادبی کردن یک بیادبی
در باب بیادبی در ادبیات فارسی و عاقبت آن
در زبان فارسی ضربالمثل شیرین و "فروید"پسندی وجود دارد که میگوید: "مثل نان از تنور درآمده از زن تازه از حمام درآمده نمیتوان گذشت!".
مانند مولوی که پس از ذکر داستان "کدو و خر" (که تنها و تنها برای طولانی نشدن مطلب از ذکر مو به موی آن خودداری میکنیم!) و اتفاقاتی که برای آن کنیزبختبرگشته میافتد (البته مولوی ماوقع را با جزییات کامل! و با دستودلبازی خاصی تعریف کرده است) مطلب سخیفی چون آن حکایت را به مفاهیم عمیقی سوق داده است، ما هم میتوانیم با افزودن یک جمله به ضربالمثل فوق، جملهای دیگر بسازیم و مفهومی دیگر بنیان نهیم. و صد البته نیت دیگری نداریم جز اینکه مفهوم بیادبی ِ ضربالمثل فوق را کمی ادبی کنیم.
در باب ختم به خیر کردن ضربالمثلی که در آن بیناموسی به وقوع پیوسته بود
با تغییر یک "از" به "واو عطف" و کمی تغییرات در ساختار ضربالمثل، قضیهی بیناموسی فوق کاملا ادبی – ناموسی شده و حتا میتوان نتیجهگیری عرفانی و ادبی از آن استخراج کرد. بدین صورت که:
مثل نان از تنور درآمده و زن تازه از حمام درآمده نمیتوان از کتاب تازه از زیر چاپ درآمده گذشت!
دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷
سلوک یکطرفه
سهشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷
آگهی استخدام "شعرکدهی برهی طلایی"
شاعر مدیحهسرا 2 فقره
مسلط به مدح اراذل و تشبیه مادر فولادزره به ماه شب چهارده
شاعر مرثیهسرا 5 فقره
مسلط به کبابکردن دل (دو طرفه؛ جوجهکبابی)، مسلط به تشکر از دوستان، آشنایان و عزیزانی که از راه دور قدمرنجه کرده با مینیبوس به مراسم تشریف میآورند در مطلع مرثیه
شاعر غزلسرای نوین 15 فقره
مسلط به استفاده از واو عطف در ابتدای هر مصرع، مسلط به تایپ و فتوشاپ
شاعر نوسرا 2 فقره
مسلط به کرل و ویندوز ویستا
شاعر شعر حجم 6 فقره
مسلط به کار با باسکول
شاعر شعر گفتار 3 فقره
مسلط به خیابانهای تهران، ترجیحا با موتور
شاعر ترانهسرا 4 فقره
مسلط به مریم حیدرزاده، مسلط به کار با سوزان روشن یا کامران و هومن (البته به صورت چت)
شاعر اهل حال یکیدو فقره
مسلط به چاق کردن قلیان، انبر و حقه
....
متقاضیان استخدام با در دست داشتن اصل و فتوکپی شناسنامه، خودشان و مدارک و سابقهی کاریشان را به اینجا فکس، کامنت یا ایمیل کنند.
پوریا عالمی
مدیرعامل "شعرکردهی برهی طلایی" با مسوولیت محدود
سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷
آگهی تجاری "شعرکدهی برهی طلایی"
و سرودن مرثیه برای شب اول قبر، سوم، هفتم، چهلم و شب سال مرحومین شما و...
با بهترین کیفیت، با کمترین هزینه و در کوتاهترین زمان
پذیرفته میشود
- دوستانی که جایزهی ادبی برده باشند یا دارای مدال المپیک هستند از تخفیف ویژهی 50 درصدی بهرهمند میشوند.
- دوستان روشنفکر که دستکم دو کتاب چاپ کرده باشند در صورت اشتراک سالانه، علاوه بر تخفیف 10 درصدی، اسمشان در پای تمام تسلیتهای ادبی روزنامهها منتشر خواهد شد.
- برای دانشجویان ادبیات 20 درصد و برای دانشجویان بیادبیات 10 درصد تخفیف در نظر گرفته شده است.
- با سفارش دو شعر یا مرثیه، یک شعر یا آگهی فوت به صورت رایگان برای دیگر بستگان شما نوشته خواهد شد.
- مداح خوشصدا همچنین ساب، باند، اکولیزر، رقص نور و تولید دود (با هزینهی جداگانه) قابل سفارش میباشد.
- تحویل در محل با پیک رایگان.
- شبها نیز سرویس داده میشود.
پوریا عالمی
مدیرعامل و موسس شرکت "شعرکدهی برهی طلایی"
دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷
سه پیشنهاد
هدیهی مرموز
که تا اول شهریور در کارگاه نمایش تئاتر شهر (چهارراه ولیعصر - پارک دانشجو) اجرا میشود. کاریست ساده، جالب و بیادعا که بعید میدانم بعد از تماشای آن، ناراضی سالن را ترک کنید. طنز شیرینی هم گاهی، از نیمهی نمایش به بعد شما را غافلگیر میکند. طنزی که متاسفانه در ابتدای نمایش کمی تکراری و نچسب است.
پیشنهاد دوم؛
خوردن "پیشنهاد سوم" بعد از دیدن "پیشنهاد اول" است یا برعکس.
پیشنهاد سوم؛
آب هندوانه
به کافهی خانهی هنرمندان بروید و سفارش یک لیوان آب هندوانه بدهید. برای من که خوب بوده است. دنبال آب سنجد هم هستم که اگر خدا قسمت کند در طول عمر من اختراع شود. آمین. در ضمن لطفا دوستان ورزشکار، کتابخوان، نویسنده، روشنفکر و دیگر مخاطبین آب هندوانه، صف را رعایت نمایند.
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷
دو تا جمله که برای پشت مینیبوس مناسب است
دارم دنبال خودم میگردم. اگر پیدام کردی عمرا بتوانی بيندازیام تو صندوق پست.
......
ادبیات برقی
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در ساعات اوج مصرف برق و انرژی برای چی در کارند؟
یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷
مشکل فنی جان!

دو قدم مانده به صبحی؛
تازه محمد صالح اعلای جان ما را به مرغزار گفتوگو با دکتر میرعابدینی هدایت کرده بود، که مجری جان برنامه اشاره به حکایتی از "جلال آلاحمد" کرد. آلاحمد آنقدر متقی و به راست هدایتشده بوده است که یک بزرگراه و یک جایزهی دولتی به نامش شود. اما با برده شدن نام "غلامحسین ساعدی" که متقی و تواب درست و حسابی نبوده است، قضیهی آنتن زندهی شبکهی چهار، قضیهی جن و بسمالله شد و "مشکل فنی جان!" پیش آمد و برنامهی دو قدم مانده به صبح قطع شد.
اما قصه اینجا تمام نشد؛
صالحاعلای جان که در نقش ناتور ما را از این مرغزار به آن مرغزار هدایت میکرد رضا کیانیان و محمد رحمانیان را از معبر محترم شبکهی چهارم سیما به خانهی ما آورد. اما تا گفتوگوی این دو هنرمند تئاتری آغاز شد، قضیهی جن و بسمالله دوباره برقرار شد!
این بار آقای کیانیان در یادآوری خاطرهای از فیلم "خانهای روی آب" اشاره به "مستی" و صحنهی بازی کردن "مست شدن" خود کرد که باز "مشکل فنی جان!" پیش آمد!
دو قدم رد شده از صبح؛
این ممیزی به خودی خود مشکلی ندارد، مصیبت آن جاست که روی صفحهی تلویزیون نوشته میشود "بینندگان فرهیخته به خاطر مشکل فنی برنامه قطع شد" و ما بینندگان "فرهیخته" از دم باید شاسکول باشیم که "ممیزی ماهوی" را از "مشکل فنی" تشخیص ندهیم.
اشارات و تنبیهات؛
1- درصد الکل موجود در "غلامحسین ساعدی" و "مستی" برای قطع شدن آنتن زندهی یک برنامهی تلویزیونی کافی است!
2- اساسا و اصولا تلویزیون ایران شبیه بارباپاپا است. هر وقت و هر موقع از شبانه روز که بخواهد به هر رنگ و شکل میتواند تغییر قیافه دهد.
3- در تلویزیون مگر جای بیناموسیست که از "ساعدی" و "بازیگری" حرف میزنید؟
4- اون کنترل ماهواره کجاست؟
شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷
این بچه آدمبشو نیست!
مامانم گفت: «آره پسرم، چی کاره میشی؟»
من گفتم: «میخوام این قدر درس بخوونم تا استاد دانشگاه بشم! رییس و معاون دانشگاه بشم!»
دیس پلو از دست مامانم افتاد و برنجها ریخت تو سفره. یک جیغ برعکس کشید و گفت: «خاک بر سرم! خدا نکنه!»
بابام اخمهاش رفت تو هم و به من گفت: «ما آبرو داریم! لازم نکرده!»
من گفتم: «ولی استاد دانشگاه دیگه آخر سواده! چرا استاد نشم؟ من میخوام عینک بزنم و شاگردهام، مثل تو فیلمها کیف دستیم رو برام تا دم ماشین بیارن!»
بابام گفت: «همین که گفتم؛ لازم نکرده!»
مامانم گفت: «همینم مونده فردا فیلم تو رو با موبایل، در و همسایه واسه هم بلوتوث کنن!همینم مونده با لگد در اتاق رو باز کنن، چندتا نره خر بیان تو اتاقت و با موبایل ازت فیلم بگیرن! از خدابیخبرها!»
بابام گفت: «مامانت راس میگه، باهاس یه شغل آبرومند پیدا کنی بچه! نباهاس دنبال شغلای بیناموسی بری! شیر فهم شد؟!»
...
بابام سر صبحانه گفت: «فکراتو کردی؟»
گفتم: «راجعبه؟!»
مامانم گفت: «که آخرش میخوای چی کاره بشی...»
من گفتم: «میخوام پلیس شم!»
مامانم باز یک جیغ برعکس کشید. استکان از دستش افتاد و شکست. گفت: «خاک بر سرم! خاک بر سرم!»
بابام چشمهاش را گرد کرد و گفت: «تو درست بشو نیستی بچه! ذهنت فاسده! گفتم این قدر پای ماهواره نشین!»
من گفتم: «آخه میخوام از اون کلهگندهها شم، که هر روز میان تو تلویزیون و حرف میزنن! از اونها که با این ماشینقوطیکبریتیهای مشکی سر چهارراه وامیستن. از اونها که آفتابه میکنن تو حلق اراذل و اوباش و تو تلویزیون نشونشون میدن!»
مامانم هنوز داشت میگفت: «خاک بر سرم! خاک بر سرم!»
بابام گفت: «تو آخرش ما رو دق مرگ میکنی!»
من گفتم: «مگه من درجهدار بشم، سردار بشم چه عیبی داره؟»
مامانم گفت: «همینم مونده! همینم مونده! از فردا بگن بچهت کی و کی و کی رو اون جور لباس پوشونده، اون کارها رو کرده گرفتنش!»
بابام گفت: «ولی لباس نپوشونده بوده که، لباساشون رو درآورده بوده!»
من گفتم: «ولی...»
بابام گفت: «همین که گفتم؛ لازم نکرده!»
...
سر سفرهی ناهار بابام از من دوباره سوال کرد. من گفتم حالا که نمیگذارید کار درست و حسابی پیدا کنم میخواهم زن بگیرم تا دستکم وقتی که بزرگ شدم، "داماد" شوم.
بابام قاشق را از دستش انداخت و با پشت دست، محکم گذاشت تو دهانم. دهانم پر خون شد. مامانم سرش را به جدا کردن گوشتهای آبگوشت گرم کرد. من گفتم: «ولی...»
که بابام گفت: «بیتربیت! بهت خندیدیم پررو شدی؟ حالا بذار بری دبیرستان، بعد […] ت کف کنه!» بعد به مامانم گفت: «میبینی خانم! میبینی؟»
مامانم گفت: «خاک بر سرم! خاک بر سرم! از فردا ببرش دم مغازه، این بچه آدم بشو نیست!»
پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷
مسوول امور غیر مهم
در همان وزارتخانه در بخش کتاب چندین نفر دخترخانم پشت پیشخوان شیشهای در حرکت هستند تا پرینت کتابهایی را که ناشرین برای گرفتن مجوز (یا نگرفتن مجوز!) به آنجا میبرند روی هم بچینند. به این دخترخانمها میگویند مسوول امور غیر مهم.
در همان مکان، آدمهایی هستند که به چاپخانهها میروند که چیزی خلاف یا بدون مجوز چاپ نشود. این به هر حال برای خودش شغلی محسوب میشود. اما آدمهایی هم از طرف ارشاد به چاپخانهها نمیروند اما در راهروهای ارشاد تردد میکنند، یا همیشه در حال رفتن به ناهار یا رفتن برای گرفتن وضو هستند. خیلی وقتها هم به اسم سیگار کشیدن از پلهها پایین میروند. یا به اسم این که سیگارشان را کشیدهاند از پلهها بالا میآیند. با توجه به همچین مشاغلی است که میگویم آنها که برای سرکشی چاپخانهها برای چاپ غیرمجاز سرکشی میکنند به هر حال شغلی دارند. به اینها و خیلیهای دیگر که دست به دست هم دادهاند تا در وزارت ارشاد برای ارتقای سطح فرهنگ ملت، پول و زمان صرف کنند، میگویند مسوول امور غیر مهم.
...
ارشاد مسوولین مهم و غیرمهم دیگری هم دارد که به علت اطناب کلام از آن چشم میپوشیم.
...
در ادارهی بیمه یک بابایی مسوول این است که بالای پرونده را یک عدد بنویسد و شما را بفرستد بایگانی. در بایگانی هم چند نفر هستند که همهشان با هم سعی میکنند یک مهر "ثبت شد" پایین پروندهی ملت بزنند. یک بابای دیگر هم در طبقهی بالا روی مهر بایگانی باید با خودکار آبی یک خط بکشد. یک نفر دیگر هم در طبقهی همکف، که داخل یک اتاق کولردار نشسته است، مسوول این است یک شمارهحساب را روی کاغذ بنویسد تا بروید آن طرف خیابان پولی را به حساب بیمه بریزید. بعد باید فیش را پیش آقای ایکس ببرید. شما را به اتاق 405 راهنمایی میکنند. یک بابایی آنجا نشسته، آنجا هم کولر دارد و این کولر در ادارهی بیمه یعنی طرف کارمند رده بالا است و اگر شما این را متوجه نشوید بهتان میگوید بروید یک هفتهی دیگر بیایید!، خلاصه طرف مسوول این است که به آدمهایی که دنبال آقای ایکس میگردند بگوید اتاق آقای ایکس طبقهی زیر همکف است. در اتاق طبقهی زیر همکف یک خانم با مانتو و مقنعه و عینک دستهکائوچوئی مشکی، که به شکل غلیظی چاق و گرد است پشت یک میز نشسته و میگوید آقای ایکس صبحها از ساعت 10 تا 12 فیشهای بانک را میگیرد. به همهی این آدمها میگویند مسوول امور غیر مهم.
...
در دفتر روزنامهها همیشه چند نفری هستند که در اتاقها میچرخند، راجعبه همه چیز و همه کس نظر میدهند و بیشتر زیرآب زدنها به پای آنها نوشته میشود. اولین نفری هستند که وارد دفتر روزنامه میشوند و صد البته آخرین نفری هم هستند که آنجا را ترک میکنند. بدیهی است که اگر نباشند کارها زودتر و بهتر انجام میشود.
همیشه طوری حرف میزنند که انگار بیشتر از همه میفهمند. یا طوری سکوت میکنند که انگار بیشتر از آن فهمیدهاند که بخواهند راجعبه آن با کسی صحبت کنند. راجعبه آینده نظرات عجیبی دارند، مشغول دعوت یادداشتنویس از لومند هستند، اصرار دارند همهی تیترهای مهم با مشورت آنها نوشته و چاپ شده است، همیشه روی روزنامهی دیروز با خودکار آبی چیزهایی نوشتهاند که ضعف تک تک سرویسها را به اطلاع دیگران و البته سردبیر و اگر پا بدهد مدیرمسوول برسانند. این آدم یا آدمها به صورت دستهجمعی یک شغل در روزنامهها دارند؛ مسوولیت امور غیر مهم.
...
در دستشویی عمومی میدان سربند، یک آقایی است که اصرار دارد شما را به داخل یک دستشویی خاص هدایت کند. مثلا همهی درها باز است اما او میگوید "برو تو 3 !" یعنی در شمارهی سه. به این آقا میگویند مسوول امور غیر مهم.
...
سر بعضی چهارراهها یا در بعضی خیابانها مامورهای راهنمایی و رانندگیای وجود دارد که فقط ایستادهاند. یا با حرکت دادن دستشان ، با دقت خاصی، رانندگان را در خیابان یک طرفه، به سمت درست هدایت میکنند! به این برادران میگویند مسوول امور غیر مهم.
...
البته در میدانها، چهارراهها و جلوی پاساژها هم برادران و خواهرانی هم حضور دارند که همینطوری اما خیلی بادقت کنار ماشینهای ون مشکی استقرار پیدا کردهاند. اینها به هیچ وجه مسوولین امور غیر مهم نیستند. آنها همانطور که با دقت خاصی ایستادهاند در حال بهبود اخلاق جامعه میکوشند. کافیست کمی به تاثیری که در حال عمومی شهروندانی که از فاصلهی بیست متریشان میگذرند دقت کنید.
...
وبلاگنویسهایی هم هستند که کنار وبلاگشان نوشته شده: "مدیر وبلاگ: فلانی!" این وبلاگها که در کل یک نفر پسوردش را دارد و در نتیجه همان یک نفر داخلش مینویسد یا طبیعتا همان یک نفر است که مطالب وبلاگهای دیگر را با دقت نظر خاصی، کپی میکند، و دست بر قضا همان یک نفر باید روی خودش مدیریت کند، اساسا وبلاگهای غیر مهمی هستند که عقل حکم میکند به آن وبلاگنویسها بگوییم مدیران امور غیر مهم و یا با حفظ سمت مدیریتشان؛ مسوول امور غیر مهم.
...
میتوانید دور و برتان "مسوولین امور غیر مهم" را پیدا کنید. بهترین مشخصهی آنها این است که به شدت سعی در اثبات خودشان و کارشان دارند. یا وقتی ازشان بپرسید فلانجا چه کار میکنی میگویند: «ای! یه کارایی میکنیم!» یا وقتی قرار است به کسی برای کار معرفی شوند این طور معرفی میشوند: «ببین آقای مهندس! فلانی رو بیارش اونجا یه کاری بده دستش!» آقای مهندس هم فورا میفهمد که باید یک مسوول امور غیر مهم به کارکنانش اضافه کند. راه دیگر شناسایی این افراد هم این است که در محل کارتان بگویید کاش رنگ دیوارها اینقدر روشن نبود. تنها کسی که از فردا با یک پرونده به اتاق رییس در حال آمد و رفت دیده میشود تا در یک برنامهی یک ساله رنگ دیوارها را تیرهتر کند، یک نفر بیشتر نیست. کسی که خوشحال از این است که فکر نابی را در هوا قاپیده و میتواند مخ رییس را برای چند روز بخورد؛ آقای مسوول امور غیر مهم.
جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷
وسط کار خانم

تصویر آگهی فوق در چهارراه امیراکرم (حول و حوش پاساژ شانزلیزه) برداشته شده است. خوانش شما از از آن چیست؟
نتیجهگیری:
جملهی فوق اهمیت استفاده از علائم نگارشی و جملهسازی صحیح را گوشزد میکند!
پیام بازرگانی:
هماینک نیازمند ویرگول گردتان برای آن وسطمسطها هستیم!
...
چند خوانش که توسط فارسیشناسان مقیم مرکز به انگار نه انگار پیشنهاد شد؛
1- به یک نفر "وسطکار ِ خانم" نیازمندیم
معنی اول: به یک نفر خانم وسطکار (وسط کار = شغلی در دوزندگی) نیاز داریم.
معنی دوم: به یک نفر خانم که تخصص و کارش "وسط" است نیاز داریم!
2- به یک نفر وسط ِ کار، خانم نیازمندیم
معنی: به یک نفر خانم، برای وسط و بین کار نیاز داریم!







