دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

دخالت توی دخالت ممنوع

چشم بخیل کور
دولت نقاط قوت هم دارد

تقریبا جز بقالی سر کوچه باقی جاها تعطیل شده و آب از آب تکان نمی‌خورد. وقتی آب از آب تکان نخورد خبری هم تولید نمی‌شود. مسوولان و دولتمردان هم رفته‌اند استراحت و به فک و دهان مرخصی داده‌اند. به همین مناسبت که در شهر خبری نیست، ما امروز چندتا خبر کوچک را بزرگ می‌کنیم.


شیرموز هم شد تجملات 
موز هم به مرغ و تخم مرغ و شیر و گوشت ملحق شد و گران شد.
الان مساله اینجاست که وقتی مرغ گران شد ما تخمش را خوردیم، وقتی گوشت گاو گران شد ما شیرش را خوردیم، حالا که موز گران شده با توجه به این‌که موز تخم مرغ ندارد، شیر هم نمی‌دهد، ما دقیقا باید چی‌ش را بخوریم؟


فیلم همه‌مون درمیاد به زودی 
معاون اجرایی سازمان حمل و نقل و ترافیک شهرداری با ابراز این‌که برای مرکز کنترل ترافیک در زمان برگزاری اجلاس جنبش عدم تعهد آماده‌باش است گفت: «با نصب 100 دوربین نظارت تصویری بر شهروندان تهرانی شروع شده است.»
نکته اینجاست که این مهمان‌ها چهار پنج روز دیگر می‌روند، اما این 100 دوربین سر جاشان می‌ماند.
تا چند وقت دیگر هم بعید نیست وقتی داریم توی خیابان راه می‌رویم، یک صدایی توی بلندگو بگوید: «آقایی که پیراهن قرمز پوشیده، نه... شما نه... اون یکی... بله... خود شما... بله با شمام... آقا فیلمت رو داریم می‌گیریم ها... از ما گفتن بود...»
یا «آقای محترم الان چی کار کردی؟ هان؟ خجالت نکشیدی؟ وقتی فیلمش رو فرستادیم دم خونه‌تون می‌فهمی...»


نوبل صلح برای زکریای رازی
رئیس دانشکده داروسازی تهران خودکفایی نسبی دارویی کشور گفت: «زکریای رازی مبتکر تولید «قرص» در تاریخ داروسازی دنیاست.»
این قضیه قرص را ما درست در جریان نیستیم. اما به نظر ما به زکریای رازی اصولا نباید نوبل پزشکی یا نوبل شیمی داد. بلکه باید به او نوبل صلح داد. چون با کشفیاتی که داشته هم باعث شده مردم دنیا با هم مهربان باشند، هم در پول دکتر رفتن صرفه‌جویی کنند و به جای مراجعه به پزشک برای سلامتی هم اقدام کنند.


دخالت توی دخالت ممنوع
محمد علی‌آبادی که هنوز کلاس زبان نرفته و از روی فینگلیش می‌خواند، به فارسی گفت: «وزیر باید بپذیرد نباید در انتخابات دخالت کند.»
بله خب. وزیر باید بپذیرد همه چیز تخصصی شده و باید کار را به کاردان سپرد.


دیکته
معاون وزیر آموزش‌و‌پرورش گفت: «93 درسد جمییط کیشور باصواد هثطند.»
نود و سه درصد جمعیت کشور: «صد در صد... صد در صد...» 



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 6 شهریور 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۱

بعضی شب‌ها روی روز را سفید می‌کنند


                                                              از چپ: عباس صفاری، شمس لنگرودی، حافظ موسوی

سرِ صحبت را
هر کجا و هر چه بوده‌ای
همیشه من باز کرده‌ام
و نیمه‌شبان   تنها
با زیبایی دردناک تو
به خانه رفته‌ام

تکه‌ای از شعر: عباس صفاری +

ـ 

و راه‌رفتن تو طوری بود
که باغ‌ها با نخ پیراهن‌شان مشغول می‌شدند
تا چشم‌شان به شما نیفتد
و شرمنده‌ی خود نباشند...

تکه‌ای از شعر: شمس لنگرودی +
ـ


هراس از دست دادنت
لیوانی‌ست که ناگهان از دست می‌افتد

هراس از دست دادنت
گلدانی سفالی‌ست
که در جایش محکم است
تکانش می‌دهی که نیفتد...

شعر: حافظ موسوی +



شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۱

بدون عنوان

به روح اعتقاد داری یا به مشایی؟

باهنر ریشه مشکلات جاری کشور را کشف و خنثی‌سازی کرد


محمدرضا باهنر گفت: «احمدی‌نژاد چون به مشایی اعتقاد دارد از نفرین او می‌ترسد.»

دیالوگ: شما به روح اعتقاد داری؟
- نه. من به مشایی اعتقاد دارم.

نظر کارشناسیبه نظر کارشناسان اگر مسوولان به جای اعتقاد به مشایی به روح اعتقاد داشتند خیلی اوضاع بهتر می‌شد. چون وقتی یک نفر خبطی کند مردم مستقیما با روح او وارد مذاکره می‌شوند. و هر گله‌ای دارند تو روح او اعلام می‌کنند. مثلا:
مقام مسوول در جمع مردم: شما با بنده که خیلی خوب هستم کاری ندارید؟ اعتراضی، انتقادی چیزی به عملکرد بی‌نقص بنده ندارید؟
مردم: نه. قربون دستت. هر چی بود قبلا با جزییات و مو به مو تو روحت مطرح کردیم.
ولی الان اوضاع پیچیده است و آقای احمدی‌نژاد به آقای مشایی اعتقاد دارد. پس اگر احمدی‌نژاد اشتباهی کند، چون مردم به مشایی دسترسی ندارند [...]

در جلسه هیات دولت - 1: (صدای موسیقی ترسناک پخش می‌شود.) یوها ها ها... این را تصویب کن.
- تصویب نمی‌کنم...
: (علاوه بر موسیقی ترسناک، بخار سفید از زیر میز هیات دولت می‌آید بیرون تا فضا مخوف‌تر شود.) من مشایی‌ام... تصویبش کن... وگرنه با جادوی سیاه و خواندن ورد تو را از چشم مردم روستاها می‌اندازم... یوها ها ها... تو از من نمی‌ترسی؟
- چرا می‌ترسم. ها... (به مهر ها می‌کند تا جوهر استامپش مرطوب شود) تق... (مهر را می‌کوبد پای مصوبه) بفرما تصویب شد...

در جلسه هیات دولت - 2: خیر نبینید... هر چی بودجه تصویب می‌کنید خرج دوا و درمان‌تان بشود... دست بزنید به طلا، خاکستر شود... بروید دریا کویر شود... دست‌تان زیر سنگ بماند... به زمین گرم جلوس نمایید... یک روز خوش نبینید...
[مشایی در انتهای جلسه مشغول نفرین‌کردن هیات دولت است.]

در جلسه پرسش و پاسخ : ببخشید چرا [...]
- خب. [...]

آگهی مناقصه رسمی، شماره 63 میم%  الف 3000000000000 یک سطل باطل‌السحر
برای باطل کردن سحر و جادوی سیاه و […] مورد نیاز است.
علاقه‌مندان برای شرکت در مناقصه پیشنهادات خود را به میدان پاستور بفرستند. باشه؟

طرح شادسازی سراسریبرای این‌که طرح شادسازی سراسری در کشور را به صورت کامل به سامان برسد، محمدرضا باهنر با اعلام این‌که امید دارد بعد از خواندن این حرف‌ها دل مردم شاد شود گفت: «من خودم معتقدم آقای احمدی‌نژاد به مشایی اعتقاد دارد، بدهی سیاسی به او ندارد. احمدی‌نژاد آدمی نیست که به غیر از خدا از کسی دیگر بترسد، من به این مساله شهادت می‌دهم که احمدی‌نژاد از کسی نمی‌ترسد و فقط از خدا می‌ترسد. بنابراین اگر رعایت حال مشایی را می‌کند به او اعتقاد دارد.»



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 4 شهریور 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

ده روز پس از زلزله آذربایجان شرقی

خانه‌ای زیر خاک
خانه‌ای روی باد

(گزارشی ازپنج‌روز از وضعیت زندگی روستاهای زلزله‌زده)

هفت سال پیش روستاییان ده دیبکلو وقتی به مهرهای صفحه آخر شناسنامه خود مهر دیگری اضافه کردند تصور این‌که هفت سال بعد، درست ده روز بعد از زلزله، باید همان سه چهار کیلومتر راه خاکی را طی کنند که هفت سال پیش هم با پای پیاده و هزار امید و آرزو برای رسیدن به صندوق رای گزش کرده بودند، به ذهن‌شان خطور نمی‌کرد. چه برسد به این‌که حالا باید کسی از کسان ده را سر جاده بنشانند تا با دست نگه داشتن جلوی وانت‌نیسان‌هایی که کمک‌های مردم را برای زلزله‌زدگان آذربایجان شرقی بار زده‌اند، توضیح دهد که: «روستای ما هم زلزله آمده... برای کمک بیایید... اما جاده‌اش خاکی است.»

چهار کیلومتر خاکی

چادرهای لخت و سفید هلال احمر که بالا و پایین روستای دیبکلو علم شده‌اند باید با زحمت زیادی جلوی سوز منطقه کوهستانی را در سرسرای فصل پاییز و سرمای زمستان بگیرند. دیبکلو ده متمرکزی نیست و این عدم هماهنگی باعث شده تا هر کسی با در نظر گرفتن فاصله‌های نامعینی چادرش را گوشه و کنار زمینی که ده روز بعد از زلزله هنوز با هر پس‌لرزه‌ای، چندبار در روز، روی پایش تلو تلو می‌خورد سر هم کند. چادرهای سفید علامت مشخص و پررنگ هلال احمر است که در روستاهای دیگر هم در همان ورودی ده شبیه پرچم فتح سرزمینی فتح‌ناشدنی توی چشم می‌زند. چادرهایی که زلزله‌زدگان از تقسیم دیر و زود و اختصاص نامعین کم و زیادش به هر خانواده گله‌مندند.
«یک‌بار همان اولش آمدند و چندتا چادر دادند... بعد چند روز چندتا چادر دیگر هم آوردند... نان و آب هم می‌آوردند...»
چندکیلومتر جاده خاکی پر پیچ و خم و پر دست‌انداز، شبیه راه دیبکلو، طبیعی است که ماشین‌های شخصی را که صندوق عقب را پر از خورد و خوراک‌های تاریخ‌مصرف‌دار و پتوی یک‌نفره کرده‌اند مردد کند که راه را ادامه دهند. وقتی راننده نیسان‌وانت تا انتهای راه می‌رسد هجوم مردم برای نصیب بردن از کمک‌های از راه‌رسیده نشان می‌دهد که در این ده مثل دهات سر جاده، بسته‌های آب معدنی و قوطی‌های کنسرو آن‌قدر توزیع نشده است که چادر زلزله‌زده‌ها اشباع شود و از لحاظ ذهنی به این نتیجه برسند که «آب معدنی نمی‌خواهیم... کرم ضد آفتاب و یخچال و تلویزیون نداریم...»

26 نفر زیر خاک، 6 نفر گم‌شده در خاک
 روستاهای سر جاده، که گزارش‌های سینه به سینه و احیانا گزارش‌های تلویزیون نام آن‌ها را سر زبان انداخته، موقعیتی شبیه برندهای معروف کالا شده‌اند. ذهن مخاطب به علت کثرت تکرار نام برند مورد نظر موقع خرید ناخودآگاه برند معروف را انتخاب می‌کند. شبیه وضعیتی که برای کمک‌رسانی به روستاهای زلزله‌زده در آذربایجان شرقی اتفاق افتاده است. بیشتر ماشین‌ها از مبدا که راه افتاده‌اند قصد ورزقان را کرده‌اند و از ورزقان مستقیم می‌آیند تا باجه باج. یکی از صد روستای صد در صد تخریب شده. 
تمرکز کمک به باجه باج با 140 خانوار و 478 نفر سکنه. 26 کشته، 6 مفقود و بیش از چهل نفر مصدوم، باعث می‌شود روستاهایی شبیه مهترلوی و گمش‌آباد و یایجلو وسر یاقار، للهلو، اجاق‌کندی، باغشلو، چای‌کندی، هرزنق و دیگر روستاهای ابهر، هریس و ورزقان که آن‌ها نیز کاملا تخریب شده‌اند و از لحاظ تلفات جانی و آسیب‌های مالی وضعیتی بهتر از باجه باج ندارند، از نظر دور بمانند. به همین ترتیب خرابی‌های خانه‌های بافت جنوب شهر اهر و ورزقان که کمرشان زیر زلزله خم شده است نیز در آخر فهرست کمک‌رسانی قرار گرفته‌اند.
طبق اظهارنظرهای رسی 16هزار خانه روستایی بعد از آسیب زلزله نیاز به بازسازی خواهند داشت. روستاییان این روستاها شب‌ها به این موضوع بدیهی فکر می‌کنند که با این چندلا پتوی زپرتی چطور شب سرد را تا صبح کش بیاورند
 
بلاتکلیفی خاک
وقتی در گوشه‌ی چادر اهدایی سرد و خاموش و خالی، عمو‌اوغلی زانو بغل می‌زند با یک حساب سرانگشتی می‌تواند ببیند که چندراس گاو و گوسنفدش که زیر آوار تلف شده‌اند، سقف پایین‌آمده، دیوار ریخته، یخچال و تلویزیون و کاسه و بشقاب شکسته و چیزهای دیگر که زیر آوارمانده، قیمتش بیشتر از ده انگشت –  از قرار هر انگشت یک میلیون تومان -  می‌شود.
«آدم وقتی می‌فهمه پول داشته که پولش از بین بره.»
سوز سرد غروب پیام تلخ سرمای زمستانی زودرس را خبر می‌دهد. سرمایی که باید تا مشخص شدن محل تامین اعتبار وام بازسازیِ نویدداده شده خانه‌های زلزله‌زده، فعلا و عجالتا با دو سه پتوی اهدایی سر شود. چراغ نفتی هم تا صبح باید پت پت کنان جلوی نفوذ سرسختانه سرمای سرزده از درز چادرها مقاومت کند.
بی‌برقی چادرها، بی‌توالتی کمپ‌ها، بی‌گازی دهات، بی‌درویی محصول و بلاتکلیفی خاک، بی‌لبخندی صورت‌های زنان و مردان روستایی. بچه‌ها سرگرم کشیدن نقاشی کلبه‌هایی با چراغ‌های روشن و آسمانی آبی و درختی با سیب‌های سرخ در دفترهای بی‌خط.

گرد و خاکِ بی‌شخم
سیم دوشاخه یخچال از زلزله جان سالم به در برده جلوی چادر اهدایی چشم به راه مانده تا برق از راه برسد.
وقتی تقسیم کاسه و بشقاب‌ها تمام می‌شود و اولین بسته سیگار برای توزیع از جعبه بیرون می‌آید جای زن‌ها و بچه‌ها سر و کله جوانان ده پیدا می‌شود که جلوی نیسان‌وانت برای گرفتن سیگار تقلا می‌کنند. انگار اگر اسم سیگار اهدایی در ده نمی‌پیچید این جوانان حوصله نمی‌کردند از گوشه‌ی چادرها خود را بیرون بکشند. جوانانی بی‌کارتر از قبل از زلزله. بی‌تقلاتر از وقتی که ماشین‌های کمک‌های مردمی از راه نرسیده بود؛ تقلایی که در حالت عادی باید سر زمین کشاورزی انجام می‌شد، اگر فرض را بر این بگیریم که در حالت عادی سر زمین کشاورزی سری به پدر کشاورزشان می‌زده‌اند و احتمالا حوصله داشته‌اند که آستین‌ها را بالا بزنند و گوشه‌ای از کار را بگیرند. کار روی زمینی که مدت‌هاست خستگی زحمت کاشت و برداشتش با اما و اگرهایی که برای خریدنش با مقایسه قیمت تمام‌شده محصولات وارداتی برای تاجران مقرون به صرفه نمی‌آید پیش می‌آید، روی تن کشاوران مانده است.

خاک سرد    
 ده روز پس از زلزله روستاهای سر راه که بیشتر از دو نیش گاز از جاده اصلی فاصله ندارند وضعیت‌شان با روستایی که سه کیلومتر جاده خاکی از شاهراه کمک‌رسانی مردمی دورش کرده است فرق زیادی ندارد. آن‌ها آب معدنی بیشتری دارند، خورد و خوراک بیشتری دارند، پتوی بیشتری دارند، صابون و شامپوی بیشتری دارند و بچه‌هاشان عروسک بیشتری دارند، اما وقتی آفتاب از روستا می‌رود اهالی روستاهای سرجاده به همان فکر می‌کنند که روستاییان روستای .... که نوشتن اسمش هم در نقشه راه‌ها و کوره‌های منطقه از قلم افتاده است، به آن فکر می‌کنند؛ ساختن خانه.
فردا احتمال دارد عید فطر اعلام شود و خجستگی عید یکی دو روز تعطیلی رسمی را بیشتر می‌کند. یکی دو روز تعطیلی یعنی امیدی کوتاه در دل روستایی و چشم دوختن به جاده، که مسافران با بسته‌های متنوع و رنگارنگ از گرد راه برسند. بعد از این یکی دو روز تعطیلات رسمی و غیررسمی تمام می‌شود. مردمی که برای کمک آمده‌اند به خانه برمی‌گردند و جاده خلوت می‌شود؛ یعنی اول مصیبت.

مصیب خاک
روستاییان فکر و ذکرشان روزهای بعد از زلزله یک چیز بیشتر نیست؛ این اسکان موقت دائم نشود و دولتی‌ها و مردم سر ماشین را کج کنند و دیگر مسیرشان از این طرف نیفتد. فرضی که با چهار پنج روز چرخیدن در روستاها احتمال دور از ذهنی به نظر نمی‌آید.
ساخته نشدن سرویس بهداشتی و حمام صحرایی به‌تعداد موردنیاز بیش از صد روستای صد در صد تخریب‌شده، چندین روز بعد از زلزله ساخته شدن و بازسازی خانه‌های ویران‌شده در یکی دوماه نویدداده‌شده پیش رو را با اما و اگر روبه‌رو می‌کند.
فقط نصب دستشویی و حمام صحرایی کافی نیست، مردهای بیشتر دهات زلزله‌زده می‌گویند این همه پس‌لرزه زن‌ها را از سقف می‌ترساند. چه سقف خانه قدیمی که ریخته چه سقف سرویس‌های صحرایی که گوشه دهات و به صورت ضربتی علم کرده‌اند. فوبیای فرو ریختن سقف.

خاک‌بازی
بد نیست جامعه‌شناسان و کارشناسان مسائل اجتماعی بلند شوند و با ماشین باری‌ای در پی خود به سمت مناطق زلزله‌زده روانه شوند. در چنین حالتی دو اتفاق خیلی نادر نیست که بیفتد؛ یکی این‌که مردمی از ده و شهر که سر در ورودی شهرها می‌چرخند و به ماشین‌های باربری می‌گویند: «کمک‌ها را به این‌ها، توی شهر، ندهید. همه را تلنبار کرده‌اند و به دهات نمی‌فرستند.»
و دیگری گشت‌ها و ایست‌هایی که سعی می‌کنند با زبان‌ها و روش‌های مختلف صاحب بار اهدایی را مجاب کنند که بهتر است کمک‌هاشان را به آن‌ها تحویل دهند تا به صورت سازمان‌دهی‌شده بین مناطق زلزله‌ده توزیع شود.
جامعه‌شناسان باید با بررسی جوانب و نگه داشتن جانب احتیاط و با لحاظ کردن جوانبی که باید سعی کنند جانب‌داری‌شان را نکنند، تحلیل‌های خود را از این دو مشاهده اجتماعی با ما در میان بگذارند که ببینیم جریان دقیقا چیست!؟

داستان عشق لیلا و اسد و پندگیری راوی
سال‌ها طول کشید تا بعد از سوز عشق لیلی و مجنون و پرنسیب ماخوذ به حیای فرهاد در ابراز عشق به شیرین گزارشی از عشقی اسطوره‌ای به گوش برسد.
اگر همین الان هم سوار ماشین شوید و خودتان را به آذربایجان شرقی برسایند و پرسان پرسان تا روستای ..... بروید، بالادست روستا، قبرستان قدیمی‌ای قرار دارد که از ده یازده روز پیش پانزده قبر به آن اضافه شده است. بالاسر یکی از این قبرها اسد نشسته و به افق چشم دوخته است. توجهی به کاروان ماشین‌های کمک‌رسانی که جلوی دوربین تلویزیون رژه می‌روند ندارد. به مردمی که ماشین‌شان را کناری پارک می‌کنند تا هدایا و کمک‌های خود را از ماشین بیرون بیاورند نگاه نمی‌کند. افق دید اسد افق دیگری است.
چهارده ماه نامزدی و در انتظار آمدن ماه بعد که جشن عروسی بر پا کنند، کل خبر یک خطی است که ما از اسد می‌دانیم.
اسد چندجمله کوتاه درباره عشقی حرف می‌زند که پهلو به پهلوی داستان‌های هزار و یک شب می‌زند. لباس سیاه پوشیده، کاپشن پشم شیشه‌ای تن کرده که سوز کوهستان را بگیرد، تکه‌ای سنگ دست گرفته و روی خاک سرد آرام آرام می‌زند و فاتحه‌ای می‌خواند.
در این لحظه راوی شبیه بیشتر آنان‌که برای کمک آمده‌اند احساساتی می‌شود، و چند پند امیدوارانه به اسد می‌دهد تا او را به زندگی امیدوار کند! از اسد می‌خواهد خودش را نبازد و چند نقل حکیمانه از داستان‌های عارفانه‌ای که خوانده است به زبان می‌آورد. بعد اسد یکی دو سوال دم دستی از راوی می‌پرسد. راوی تصمیم می‌گیرد با اسد روراست باشد. اسد نگاه از افق برمی‌دارد و به چشمان راوی زل می‌زند و می‌گوید: «تو خودت خرابه‌ای، به اسد می‌گی خراب نشو!؟»

از خاک
خانه‌اش از کاه بود و گل، حالا خانه‌اش مشتی خاک است و چند پر کاه من اگر بنویسم [...] برای همین نمی‌نویسم. فقط می‌گویم او چه گفت: «خاک»



این گزارش در روزنامه‌ی اعتماد، 01 شهریور 90، منتشر شده است.

سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۱

شناورهاي تفريحي مراقب باشند


رييس مرزباني ناجا گفت: «با شناورهاي دريايي، تفريحي و صيادي كه موازين شرعي را رعايت نكنند، برخورد مي‌شود و توقيف و به واحدهاي انتظامي تحويل داده خواهند شد.»
در قايق تفريحي
: لطفا از پوشيدن مايوهاي چسبان، بدن‌نما و كوتاه‌تر از عرف جامعه خودداري فرماييد.

- در ايست بازرسي

: ما بايد قايق شما را بخوابانيم.

- آخه چرا؟

: چون صداي ضبط قايق‌تان بلند است و همسايه‌ها و مردم عزيز از اين موضوع رنج شديدي مي‌برند.



در قايق صيادي

شما به خاطر زيرآبي رفتن جريمه مي‌شويد.

- ولي زيرآبي رفتن كه خارج از عرف جامعه نيست آقا. يك چيز طبيعي است. اصلا تلويزيون هر روز گزارشش را پخش مي‌كند.



در دريا

شما به خاطر پوشيدن لباسي كه با موازين عرفي جامعه ما متناسب نيست دستگيري.

- خيلي ببخشيد‌ها، ولي من پري دريايي هستم.



در قايق

اين چيه پوشيدي؟

- مايو.

آيا اين لباس با موازين عرفي جامعه ما هماهنگي دارد؟

- يعني چي؟

يعني اين را سر كار هم بروي مي‌پوشي؟

- نه خب.

پس درش بياور و برو كت و شلوارت را بپوش. آفرين. ديگر قرار نشد از آزادي‌هاي اجتماعي سوءاستفاده كنيد‌ها.



در قايق دريايي

شما فكر كردي اينجا كنار ساحله كه اين‌طور لباس پوشيدي و با اين وضعيت زننده اومدي؟

- آقا راستش رو بگم؟

بگو.

- راستش اينه كه شما خيالت راحت، توي ساحل هم خبري نيست.

- ئه؟ دستت درد نكنه. خودم اينجام ولي خيلي ذهنم درگير اونجا بود.



در وسط دريا

من بايد قايق شما را همين الان بخوابانم و بدهم جرثقيل ببرد پاركينگ. حالا واسه من دستي مي‌كشي؟

- دستي كدومه سركار؟ گرداب بود. شما هم بودي دور خودت مي‌چرخيدي.



در اسكله

لطفا ملاحظه بفرماييد. صف قايق خواهران از اين طرف و صف قايق برادران از آن طرف است.

- آقا ولي ما خانواده‌ايم.

خانواده‌ايد كه باشيد. اينجا كه خانه خودتان نيست. برو اون‌ور آقا... برو اون‌ور.





  منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 31 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱

زیرشلواری گل‌دار قدغن!

ببینم لباست مجوز دارد اخوی؟

معاون هنری وزیر ارشاد از "آغاز به کار شورای نظارت بر علائم و تصاویر روی کالاها و البسه" خبر داد.
به همین مناسبت تا چند وقت دیگر این صحنه‌ها را در سطح جامعه شاهد خواهیم بود؛

در گشت ارشاد
: من نه لباسم کوتاهه، نه چکمه‌م رو شلواره، نه روسری‌م شله، نه مانتوم گشاده، نه آرایشم زیاده، نه هیچی. من اصلا هیچی نیستم. الان مشکل چی‌یه؟
: طرح روی مانتوت مجوز نداره. باهاس بگی برات مانتو بیارند. 

در ارشاد
تولیدکننده: ببخشید چرا لباس‌های ما غیر مجاز اعلام شده؟
مسوول مربوطه: طرح لباس ارسالی شما به علت مغایرت با بخشنامه و چیز میزهای دیگر غیرقابل انتشار اعلام می‌شود.
تولیدکننده: آخه چرا؟
مسوول مربوطه: گیر نده داداش. راحتت کنم. مردم لخت بیان بیرون بهتره از این‌که لباس‌هایی با چنین طرح‌هایی بپوشند. پا شو برو بیرون... 

در لباس‌فروشی
: خب بفرمایید. امیدوارم به شادی بپوشید. این هم لباس‌تان. این هم جواز طرح روی لباس. این هم مجوز ارشاد. این هم مجوز تردد در خیابان.

در مهمانی
 : بچه‌ها زنگ خانه را زدند...
: اوه اوه... من بدبخت لباسم غیرمجازه...

در ماشین
: چرا داری لباست را پشت و رو می‌پوشی؟
: تصویر روی لباسم مجوز نداره. سر چهارراه بعدی ایست بازرسی است...

سر چهارراه
دستفروش: سی‌دی، نوار، نوشیدنی‌های غیرمجاز، افیون، مواد مخدر، سلاح سرد، سلاح گرم، تی‌شرت طرح‌دار، کاپشن با تصویر غیرمجاز، لباس رنگی...
عابر: آقا ببینم زیرشلواری گل‌دار داری؟
دستفروش: اوه... نه بابا... ندارم... فروختن زیرشلواری گل‌دار مجازاتش خیلی سنگینه...  

سر در رستوران
از ورود افراد مجرد یا افراد متاهل با لباس‌های طرح‌دار معذوریم

در بیست و سی
 بار دیگر گروهی از اراذل و اوباش – که تازه آزاد شده بودند - دستگیر شدند... همان‌طور که می‌بینید این افراد نه تنها بدن‌شان را خالکوبی کرده‌اند بلکه لباس طرح‌دار هم پوشیده‌اند...


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 25 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۱

اینجا خاورمیانه است (روایت هجدهم)


سرزمین نفت و خون
خون‌های در شیشه

سرزمین دار و درخت
و درخت یعنی دار بالقوه
حتا اگر همچون غزاله حوصله نکنی
در متن زندگی باشی،
در متن جنگل میوه‌ی نچیده‌ی درختی خواهی شد
که پیش از آن‌که شکوفه کند
از شاخه‌اش دختری می‌پژمرد روی گره‌ی آخر طناب
پیش از آن‌که مردم شهر
با مشت مشت سنگ بخواهند از شاخه جدایش کنند

سرزمین شوخی‌های خرکی
سیل در فصل بی‌آبی
یعنی برآورده شدن حاجت تشنگان به صورت ضربتی

سرزمین نقل قصه‌های سینه به سینه زیر کرسی
برای پنهان کردن شرم سایه‌ی سینه‌بند شهرزاد لابه‌لای هزار و یک سطر

سرزمینی که زلزله در آن هدر دادن انرژی محسوب می‌شود
وقتی که خانه از پای‌بست ویران است

سرزمین نان و نمک روی زخم


اینجا خاورمیانه
صدای ما را از زیر زیر می‌شنوید



+ اینجا خاورمیانه است (روایت اول تا هفدهم)

حسن عباسی وارد می‌شود؛ توپی می‌خوری یا موتوری؟

همه زیر فشاریم، حتا شما دوست عزیز 
امیدوارم هموطنان و دوستان دل‌آزرده ودل‌تنگِ مصیبت ديده‌ام همدردی صاحب این قلم را بپذیرند. وقتی در آذربایجان زلزله آمد دل ما هم مثل شما لرزید. منتها گویا مسوولان و صدا و سیما زیرساخت مناسبی دارند یا شاید هم به جای سفتی تکیه داده‌اند که تا 7 ریشتر زلزله در کشور، آن‌ها را نمی‌لرزاند و آب هم توی دل‌شان تکان نمی‌خورد. خلاصه پریروز مطلب مفصلی درباره صدا و سیما نوشتیم که تا آخرین لحظه‌ها توی صفحه بود. منتها دیروز که روزنامه منتشرشده را دیدیم متوجه شدیم پس‌لرزه زلزله آذربایجان کار خودش را کرده و ستون دیروز کاناپه زیر و رو شده. الان در وضعیتی به سر می‌بریم که آدم می‌خوابد صبح بیدار می‌شود می‌بیند هنوز خواب است و خواب به خواب رفته است. حالا یا زیر آوار یا زیر فشار یا زیر سانسور یا لای قیچی ممیزی. با این اوصاف باید هر شب، قبل از خواب از خانواده حلالیت بطلبیم. اصلا بیایید همدیگر را حلال کنیم و یک سری را هم بسپاریم به خدا تا ببینیم تا کی در برابر لرزش‌ها مقاوم هستند.


حسن عباسی وارد می‌شود
طنز زیر را ما تولید نکردیم. این طنز محصول تولیدات دکتر حسن عباسی است که طنزهاش را بدون دخالت دست و به صورت بداهه تولید می‌کند. به گفته کارشناسان از وقتی سخنرانی‌های دکتر حسن عباسی روی یوتیوب قرار گرفته، فروش فیلم‌های جیم کری، مستر بین و مستر سین افت شدیدی پیدا کرده است. کیفیت بالای طنزهای حسن عباسی را خودتان قضاوت کنید:

توطئه صهيونيستي چیزی نیست جز آنکه براي عقيم كردن دختران از چيپس و پفك استفاده كنند. آخر هزينه‌اي که برای اين تبليغات سيب زميني سرخ كرده و ذرت بو داده می شود از كجا مي‌آيد، كه هر ساعتي تلويزيون و راديوي جمهوري اسلامي را روشن مي‌كنيم مدل توپي و يا موتور‌ي‌اش تبليغ مي‌شود؟ آن‌هايي كه فكر مي‌كنند كه چرا مراكز زنان و زايمان و نازايي اينقدر پرمشتري است بروند ببينند در 20 سال گذشته مهمترين خوراك و تنقلات دختران مملكت مدل توپي‌اش بوده يا موتوري‌اش. 

تحقیقات محلی
بابای داماد: سلام آقای بقال. من بابای دامادم و می‌خواهم دختر آقا تیمور را برای پسرم خواستگاری کنم. الان هم آمدم تحقیقات محلی. ببینم دخترشان دختر خوبی است؟
آقای بقال: راستش چه عرض کنم؟ دخترش هم توپی می‌خورد هم موتوری. دیگر خود دانی.

تحقیقات میدانی
ما جزو آن‌هايي هستیم «كه فكر مي‌كنند كه چرا مراكز زنان و زايمان و نازايي اينقدر پرمشتري است بروند ببينند در 20 سال گذشته مهمترين خوراك و تنقلات دختران مملكت مدل توپي‌اش بوده يا موتوري‌اش.» ببخشید، خیلی عذر می‌خواهم، حالا باید چه کنیم و برویم دقیقا کجا را ببینیم؟

در مطب
بیمار: آقای دکتر چی کار کنم؟
دکتر: چیپست رو بخور.

بخشنامه جدید
فروش پفک توپی و موتوری به افراد زیر هجده سال ممنوع است.
همچنین همراه داشتن اصل شناسنامه برای خرید پفک و چیپس برای بانوان الزامی است.



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 24 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۱

برخلاف خانه‌های روستایی صدا و سیما ضدزلزله است

شبکه اول 
مجری: سلام به ببیندگان محترم شبکه سراسری تلویزیون خصوصی آقا عزت ضرغامی ببخشید رسانه ملی یعنی صدا و سیما. در گرمای بی‌سابقه صد سال اخیر، بار دیگر بی‌آبی در آمریکا غوغا کرد و هزاران شهروند آمریکایی با لبانی تشنه جلوی کاخ سفید دست به اعتراض زدند. اف‌بی‌آی سازمان جاسوسی متعلق به انگلیس و منتسب به رژیم صهیونیستی مستقر در آمریکا در واکنش به این اقدام با پاشیدن آب سرد به معترضین دگربار سعی در مظلوم‌نمایی و دور کردن افکار عمومی از اصل قضیه یعنی سرپوش‌گذاشتن بر اقدامات ضدحقوق بشری خود در جنبش وال استریپ تیز ببخشید وال استریت ژورنال کرد.
آقای مایکل غرب‌پژوه در استودیو هستند تا دست ایادی غرب را در این زمینه برای شما رو کنند. بفرمایید.

مایکل غرب‌پژوه: همون‌طور که دیدید اف‌بی‌آی با نامردی آب سرد ریخت روی معترضان تشنه. اگه ریگی به کفشش نبود چرا این آب رو نریخت توی پارچ؟ این موضوعی‌یه که تحلیل‌گران مزدور اون رو پنهان می‌کنند. جا داره همینجا آخرین کشفم رو هم رونمایی کنم: اف‌بی‌آی که یه نهاد نظامی‌یه توسط فیس‌بوک اداره می‌شه. اف‌بی یعنی فیس‌بوک. و آی هم یعنی من. در کل اف‌بی‌آی یعنی فیس‌بوک من. پس اعضای فیس‌بوک توجه کنند که غیرمستقیم عضو اف‌بی‌آی محسوب می‌شوند و باید پاسخگوی سرکوب جنبش والس اس تری ت باشند (که به راحتی کلمات رقص والس، اس دلار، تری به معنی عدد 3 و حرف ت به معنای تله، توی کلمه وال استریت مشخصه. درسته؟) کجا بود؟ به هر حال باید پاسخگو باشند. تحلیل رو حال کردید؟ جون من راستش بگو.

مجری: جون تو حال کردم ته تحلیل بود. بییندگان محترم اگه حواس‌تون از بحث مهم ما پرت نمی‌شه می‌تونید زیرنویس برنامه رو بخونید که اطلاع می‌ده یه شبه‌زلزله‌ای در کشور اومده و بگی نگی یه تلفاتی هم داشته. خب وقت برنامه رو نگیرم...


شبکه 2
بینندگان محترم سلام. به سریال بعدی ما که مختص مایوس‌کردن آدم از زندگی ساخته شده دقت کنید. بعدش میزگرد بررسی تاثیر خرس قطبی در قیمت نفت شمال بدون در نظر گرفتن سیاست کندن یک مو از خرس غنیمته توسط خریداران نفت ایران که عضو اوپک هستند اما حق عضویت‌شون رو پرداخت نکردند با حضور دکتر عروسکی کارشناس مسائل شخصی، پرفسور خیارشوریان اندیشمند متفکر سر در جبین، و آقا گودرز آبدارچی برنامه براتون پخش می‌شه که عمرا برای شما پخش شه. صرفا چون برآورد ساخت این برنامه دقیقه‌ای خیلی تپل مپل بوده گذاشتیمش توی ساعت پیک پخش زنده. به هر حال مجبورید ببینید. در ضمن در فاصله پخش این سریال و اون میزگرد 15 ثانیه وقت خالی داریم که چندتا عکس از زلزله امروز نشون‌تون می‌دیم.

شبکه 3
مجری مسابقه تلفنی: همین الان توی کدوم استان ایران زلزله اومده و چه تلفاتی داشته؟ اگه درست جواب بدی در صندوق باز می‌شه و یه ساعت مچی برنده می‌شه و کیف دنیا رو می‌کنی.
شرکت‌کننده: وای. چه سوال سختی. می‌شه یه راهنمایی بکنید؟

شبکه 4
یکان یکان، دهگان دهگان و صدگان صدگان بینندگان جان همراهان روزان و شبان و سالیان دکتر پلشتکوه با دکتر زپرشک‌رود درباره تاثیر شن‌های کنار رکن‌آباد در ژئوفیزیک اشعار حافظ شیرازی صحبت می‌کنند. قبل از شروع بحث به مناسبت آمدن زلزله امروز شعر زیر را تقدیم مقدم قدوم اقدام یکان یکان شما و بقیه می‌کنم:

اومده زلزله پاها یاروم می‌لرزه / دل یاروم نلرزه
اگه دل یاروم بلرزه زمین می‌لرزه / خونه یاروم نلرزه
اگه نخورده بودی ای یار تو خربزه / الان ننشسته بودی پای زمین‌لرزه

شبکه 5
مجری: خب خوشبختانه زلزله امروز استان‌های غربی تاثیری در ترافیک خیابان‌های تهران نداشته...

شبکه 6
مجری: انگار یه زلزله‌ای هم اومد و خرابی زیادی به بار نداشت خوشبختانه. اما سوال اصلی اینه واقعا چرا غرب این‌طوری می‌کنه؟
کارشناس: حتا من هم که همه چی رو می‌دونم توی جواب این سوال موندم.

شبکه 7
مجری: بیت بعدی رو با حرف ز شروع کنه شرکت‌کننده شماره 7. راستی گفتم ز و شماره 7 بهتره براتون فضل بفروشم که زلزله‌هایی به قدرت 7 ریشتر هم میاد که آدم مو به تنش سیخ می‌شه. حالا شرکت‌کننده شماره 7 شعرش رو با زلزله شروع کنه.


منتشرنشده.

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۱

محمدرضا باهنر شوخی کرد

محمدرضا باهنر تشخیص پزشکی – انتخاباتی داد و گفت: «مردم در انتخابات مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند.»

در کمیسیون پزشکی
 دکتر تزئینی: وقتی شما می‌گویی مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم یا بدخیم باشند، آیا اصلاح‌طلبان تبدیل به غده شدند؟ آیا غده سرطانی هستند؟ جریان چیست؟
دکتر باهنر: از سوالی که کردی معلوم شد شما هم مراقب نیستی ها.
دکتر تزئینی: اگر اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند یعنی انتخابات بیمار محسوب می‌شود؟
دکتر باهنر: از سوالی که کردی معلوم شد بدخیم هستی ها.
دکتر تزئینی: بی‌شوخی! مساله انتخابات مساله مرگ و زندگی است. برای حفظ جان بیمار تشخیص پزشکی شما چی‌یه؟
دکتر باهنر: به نظر من مشکل بیمار، غده سرطانی اصلاح‌طلبان است. که باید مثل عمل‌های قبلی، همان‌طور که نصف این غده سرطانی بدخیم را در آوردیم و گذاشتیم توی الکل و نصفش را هم ریختیم دور، باید یک عمل روباز دیگر بکنیم و باقی این غده بدخیم را قلفتی دربیاوریم.
دکتر تزئینی: با توجه به این‌که بیمار جایی برای بخیه ندارد چطوری می‌خواهید بیمار را عمل کنید؟
دکتر باهنر: با این‌که خیلی از کارشناسهای ما اهل بخیه هستند و ما در این فن در جهان سرآمدیم، اما کار از بخیه گذشته است. حتا ما در عمل پیش، مجبور شدیم شکسته‌بند بیاوریم اما متاسفانه درست جا نیفتاد، قضیه. این دفعه باید از طب سوزنی استفاده کنیم. یعنی [...]

در اتاق عمل
پرستار: آقای دکتر باهنر بیمار آماده عمل است. کدام غده‌های سرطانی را دربیاوریم؟
دکتر باهنر: خب. به نظرم هر چی غده اصلاح‌طلبی هست دربیاوریم و بریزیم توی تشت. بعد ببینیم کدام خوش‌خیم بوده و کدام بدخیم.
پرستار: اون‌وقت خوش‌خیم‌ها را می‌شود به بیمار برگرداند؟
دکتر باهنر: نه دیگه. آن‌ها را به صورت نمادین مثل گردنبند می‌اندازیم گردن بیمار. تا توی تصویر یادگاری بیمار و اصلاح‌طلبان خوش‌خیم هر دو پیدا باشند.

در هنگام عمل
دکتر تزئینی: دکتر باهنر، طبق تشخیص شما بیمار یا باید غده خوش‌خیم داشته باشد، یا بدخیم. این زائده چیست این گوشه افتاده؟
دکتر باهنر: ا وا! این کواکبیان خودمان است. نه خوش‌خیم است نه بدخیم. همین طوری برای خودش هست دیگر.
دکتر تزئینی: احسنت به تشخیص‌تون. لطفا بفرمایید این چیست دارد جوش می‌زند؟
دکتر باهنر: ای وای. این هم که علی مطهری است. بگذارید جوش بزند. چند دقیقه دیگر آرام می‌شود. جوش را باید به حال خودش گذاشت تا خوب شود.
دکتر تزئینی: نگاه کنید دکتر! در سیاهرگ بیمار یکی دارد با موتور می‌رود سمت تونل قلب.
دکتر باهنر: این هم کاری نداشته باشید. قالیباف است.
دکتر تزئینی: بیمار دچار حمله قلبی شده اما یکی از گلبول‌ها از آنجا دارد برای دوربین دست تکان می‌دهد و می‌گوید من امیدوارم! او کیست؟
دکتر باهنر: او هم محسن سبزوار رضایی خودمان است.
دکتر تزئینی: ببخشید آقای باهنر. با این اوصاف، الان اصلاح‌طلبان کجای قضیه انتخابات هستند؟ اصلا توی بیمار اصلاح‌طلبی بدون چشم غیر مسلح قابل تشخیص هست؟
دکتر باهنر: نه.
دکتر تزئینی: پس چرا گفتید مردم در انتخابات مراقب اصلاح‌طلبان خوش‌خیم و بدخیم باشند؟
دکتر باهنر: گفتم دور هم هستیم یک چیزی به شوخی گفتم شاد شویم.
دکتر تزئینی: خوش به حالت این قدر شادی.




منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 22 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

ور رفتن با پارلمان

علی لاریجانی موضوع شیرینی را مطرح کرد


لاريجانی، جوادشون نه علی‌شون، گفت: «مدتي است برداشت مي‌كنم در كشور نوعي ور رفتن به پارلمان براي عده‌اي شيرين شده است؛ موضوعي كه در آن تحقير نهفته است.»

تذکر آیین‌نامه‌ای -1
آقا لاریجانی، عذر می‌خوام. اگه جریان انحرافی با پارلمان ور بره اما این ور رفتن براش شیرین نباشه عیبی نداره؟ با توجه به این‌که عده‌ای برای شوخی و دور همی می‌آیند پارلمان، اگه صرفا با پارلمان ور بروند که دور هم شاد باشند / باشید / باشیم، ور رفتن مشکلی نداره؟

در راهرو مجلس
نماینده: داری چه کار می‌کنی؟
خبرنگار پارلمانی: دارم گزارش تهیه می‌کنم.
نماینده: الکی نگو. خیلی تابلو است که داری ور می‌روی، به پارلمان.

تابلو اعلانات مجلس
خبرنگاران پارلمانی عزیز توجه کنند:
هرگونه ور رفتن، با پارلمان، در صحن علنی یا راهروها، به قصد لذت و شیرینی ممنوع است.

چهارگزینه‌ای
با توجه به رفتاری که دولت در این سال‌های اخیر با پارلمان دارد، کدام گزینه باحال‌تر است؟
الف- دولت با پارلمان ور می‌رود.
ب- دولت این قضیه برایش شیرین شده و می‌خواهد کامش را شیرین کند.
پ- در این موضوع تحقیر نهفته است.
ت- واقعا نهفته است؟ اگر قرار بود آشکار باشد چطوری می‌شد؟

تذکر آیین‌نامه‌ای -2
نماینده: بنده باید تذکر بدهم که عده‌ای دارند با پارلمان ور می‌روند. و از قیافه‌شان معلوم است که خوش‌شان آمده و برای‌شان شیرین است. چرا هیات رییسه کاری نمی‌کند؟
رییس مجلس: مدتی است برداشت می‌کنم در کشور دارند نوعی ور رفتن با پارلمان برای عده‌ای شیرین شده. اما مدتی است برداشت نمی‌کنم در خود پارلمان هم نوعی ور رفتن با پارلمان برای عده‌ای شیرین شده باشد.





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 19 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

برای تو چیزی نیست

این کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو اسطوره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو خاطره‌ای بسازد؟
این کلمه‌ها و ترکیب‌های عامیانه به چه کار می‌آید اگر نتواند از تو ترانه‌ای بسازد؟

این کلمه‌ها و ترکیب‌های ساده...
من به چه کار می‌آیم با این همه کلمه و ترکیب که نمی‌توانم از کلمه برای سفره‌ی خالی نانی بسازم و رژی که به لب‌هایت بمالی و شانه‌ای برای موهایت.
همیشه به اینجای کار به اینجای متن که می‌رسم تصمیم می‌گیرم تو را با این همه کلمه و ترکیب تاخت بزنم. و تاخت هم می‌زنم. و در متن دست تو را می‌گیرم. در متن تو را می‌بوسم. در متن با تو می‌خوابم. در متن با تو بیدار می‌شوم. در متن برای من می‌خندی. در متن صدات می‌پیچد در همه پاراگراف‌ها. در متن می‌چرخی. در متن می‌رقصی. در متن دامن پایت می‌کنی. در متن باد می‌پیچد زیر دامنت وقتی که می‌رقصی. در متن موهات را باد می‌برد تا صفحات بعد. در متن رد رژت می‌ماند روی لباس من تا آخرین فصل. در متن ویار می‌کنی. در متن به کودک‌مان شیر می‌دهی. در متن هر جا که اسم من می‌آید گوش تو تیز می‌شود. در متن هر جای روایت که باشی من از راه می‌رسم. در متن دانای کلی هستم که به پر و پای تو می‌پیچد. در متن مادام بوواری هستی و من خاطره همه دلبرکان غمگینم را در چشمان تو پیدا می‌کنم. در متن بوی چای می‌آید. در متن برای من چای می‌ریزی. در متن تو را سطر به سطر می‌بوسم. در متن زندگی جریان دارد. در متن در متن زندگی توام. در متن قرص‌های افسردگی اسمارتیزند.

این متن که نوشتم برای تو حاشیه است. این متن برای تو چیزی نیست. برای همین من تو را فراموش کرده‌ام بیرون از این متن. تا خودم در حاشیه بمانم.



+ چیزی نیست

همه تعطیلیم!

طرح مسائل علمی در کاناپه با هدف افزایش تولید علم در کشور:

در سایت روزنامه ایران خواندیم: «روزهای 7، 8، 9، 10 و 11 شهریورماه، با هدف بهتر برگزار شدن شانزدهمین اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد در تهران، ادارات، مدارس و دانشگاه های تهران تعطیل خواهند بود.»

رابطه بین تعطیلی و کار مفید

خب، ماشین حساب بیاورید و حساب کنید، چون از تعداد انگشتان دودست و دوپای خودتان به‌علاوه‌ی بغل دستی‌تان بیشتر خواهد شد؛ پانزده روز تعطیلات مذهبی، چهار روز تعطیلات انقلابی، شش روز تعطیلات ملی، پنجاه و دو جمعه و پنجاه و دو نصف تعطیلی پنجشنبه. چقدر شد؟ 103 روز؟ درست است. حالا همین‌طوری یلخی و کتره‌ای، چندتا بین‌التعطیلین هم بهش اضافه کنید که بشود 110 روز. سال چند روز است؟ 365 روز. تا اینجا متوجه شدیم رسما نیمه‌تعطیل هستم. از طرفی ما می‌دانیم، مرکز آمار هم می‌داند، موسسات پژوهشی و تحقیقاتی جهان هم می‌دانند، اجنبی‌جماعت که هیچی، حتا خود مرکز پژوهش‌های مجلس هم می‌داند در خوشبینانه‌ترین حالت ساعت کار مفید ایرانی‌ها در طول روز 2 ساعت و در منطقی‌ترین حالت 22 دقیقه در روز است. بگذارید یک فرمول هم بدهیم اعتبار علمی ستون کاناپه برود بالا و در تولید علم هم دخیل شویم:
110 روز کاری × 22 دقیقه کار مفید = 2420 دقیقه.
از طرفی طبق توافقی که شرق و غرب با هم کردند هر ساعت برابر شصت دقیقه است(خوشبختانه هنوز کسی نخواسته این موضوع را هم بومی‌سازی و ایرانی کند! وگرنه الان هر ساعت ایرانی برابر با یک مشایی بود که خودش شصت و سه دقیقه / درصد محسوب می‌شد!)
در نتیجه 2420 دقیقه تقسیم بر 60 = حدود 40 ساعت و دقیقه.
40 ساعت هم پر پر یعنی کمتر از 2 روز.
بله. ما با عملیات استنتاجی که در بالا انجام دادیم و با این کارمان اهمیت علمی ماموریت فضانورد "کنجکاوی" را در مریخ تحت‌الشعاع قرار دادیم، ثابت کردیم هر ایرانی در طول 365 روز سال فقط 2 روز کار می‌کند. 2 روز هم که ارزش سر کار رفتن ندارد، پس آن هم تعطیل!

اثبات نظریه وری‌وری‌لانگ‌ویکند VVLW
حقیقت این است این نتیجه‌ای که بالا گرفتیم در حالتی است که "با هدف بهتر برگزار شدن شانزدهمین اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد در تهران، ادارات، مدارس و دانشگاه های تهران" 5 روز تعطیل نشود. وگرنه فکر کنید کلا 2 روز بخواهیم کار کنیم آن هم از شانس ایرانی‌جماعت بیفتد به زمان برگزاری این اجلاس و تعطیل شود.

خوابالوها

جعفرقلی که سوار اتوبوس بود دید همه خوابیده‌اند. یادش آمد پدرش هم یک بار سوار اتوبوس بوده و دیده همه خواب هستند برای همین رفته به راننده گفته: «آ راننده... آ راننده... همه خوابیدند واسه کی داری رانندگی می‌کنی؟» جعفرقلی تصمیم گرفت سنت پدرش را ادامه دهد برای همین رفت به راننده بگوید همه خوابیدند که [...]

نتیجه‌گیری
با توجه به حجم کار و فعالیت عظیمی که ما ایرانیان هم‌وطنان نام‌آوران در طول روز می‌کنیم، باید ساعت را زنگ بگذاریم که بیدار شویم و از این پهلو به آن پهلو شویم که زخم بستر نگیریم. همین. حالا هم هیس... بگیریم بخوابیم که برنامه‌ریزی‌مان به هم نریزد.








منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 18 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱

تحت لیسانس فروغ و با مُهر تایید شاملو

  مکثی بر کاریکلماتور


او یک جمله بیشتر نمی‌توانست بنویسد. آیا این ضعف نویسنده است؟ آیا پزی روشنفکری است؟ آیا ضعفی است که باید پنهانش کرد و با فرار به جلو توجیهش کرد، از همان توجیهات که اغلب از قول نویسندگان می‌خوانیم تا ناتوانی خود را امری طبیعی و اختیاری جلوه دهند؟ مثلا جمله‌ی «من از فلان نوع روایت بیزارم و اصولا این نوع روایت‌ها خیلی دِ مده است.» این جمله معنی روشنی دارد؛ یعنی اگر منِ نویسنده، فلان نوع روایت را برای داستانم انتخاب کنم گاوم دوقلو می‌زاید چون از پسش برنخواهم آمد و در نتیجه از فردا سوژه‌ی خنده خوانندگان و منتقدان خواهم شد. نویسنده با زبان بی‌زبانی می‌گوید مته به خشخاش نگذارید. شاید هم نباید مته به خشخاش گذاشت. تخصص و حرفه‌ای‌گری مسیر درستی برای به سامان رسیدن چیزهاست. هافبک چپ، هافبک چپ است و اگر او را در دروازه یا خط حمله بگذاریم خوش نخواهد درخشید. هافبک چپ خواهد گفت: «من هافبک چپم. شما خواستید جای دیگری از زمین بازی کنم. من هم بازی کردم اما تخصصم هافبک چپ است. می‌فهمید؟»
آیا این‌که بارها اقرار کرد و در گفت‌وگوهای متفاوت این موضوع را پیش کشید که یک جمله بیشتر نمی‌تواند بنویسد، باید به پای تواضع نویسنده نوشته شود یا واقعا نوعی ناتوانی نویسندگی است؟ و آیا بعد از این، بحث‌های فراوان آغاز نخواهد شد که نویسنده مگر ماشین تحریر است که هر طور و هر چیزی بنویسد یا ننویسد و اصولا تعریف ماهیت فردی و هویت نویسنده و عادات و انتخاب‌های نوشتاری او چه جایگاهی دارد؟
پرویز شاپور، جدای نامه‌هایی که به فروغ نوشت و نامه‌هایی که به فروغ نوشت و نفرستاد، بلندترین چیزی که نوشته است یک جمله است. حتا بارها نوشته و گفته است که ناشری به او پول داده و پیشنهاد می‌کند که رمان بنویسد. شاپور به خانه می‌رود و بعد از چند روز کلنجار رفتن با خود پول را به ناشر برمی‌گرداند و می‌گوید: «من نمی‌تونم رمان بنویسم.»
ناشر: «چرا؟»
شاپور: «من فقط یک جمله می‌تونم بنویسم نه بیشتر.»
ناشر: «چرا؟ تو بلدی بنویسی. رمان نوشتن که کاری نداره برای تو.»
شاپور: «من از یک جمله بلندتر نمی‌تونم بنویسم.»
آیا هدف شاپور از نوشتن این همه جمله با چیزی که نیما یوشیج وقتی گونی گونی رباعی و شعر کلاسیک می‌نوشت یکی بود؟ نیما سرفصل تازه‌ای در شکل و شیوه‌ی شعر بنیان نهاد و در دیوار سفت و سخت سنت دریچه‌ای نو ساخت که به تغییر زاویه‌ی دید شاعر نسبت به جهان انجامید و تاریخ شعر فارسی را به پیش و پس از خودش تقسیم کرد.
به نظر هدف شاپور تولید مفهوم یا ساخت معنای خاصی نیست، چون در انبوه نوشته‌های او مفاهیم متناقض کم نیست. و این اتفاق مثلا در فاصله دو یا سه کتاب نیفتاده که جهان‌بینی نویسنده عوض شده باشد. پیدا کردن مفاهیم کاملا متناقض در یک صفحه از یک کتاب او کار زیاد سختی نیست. به نظر می‌رسد او تلاش می‌کرده همچون نیما به قوانینی برای ساختاری که ابداع کرده برسد، برای همین، دغدغه معنایی یا اصراری بر انتشار یک مفهوم معین نداشته است.
ابداع نام کاریکلماتور که ترکیبی از دو کلمه کاریکاتور و کلمه است پیشنهاد احمد شاملو بوده، اما اگر چنین نامی ساخته نمی‌شد برای دسته‌بندی موضوعی این آثار امروز به مشکل برنمی‌خوردیم؟ کاریکلماتور محصول ادبی با ممارستی مثال‌زدنی در خلق و تولید آن است که شاپور با حوصله به نوشتن آن مشغول بود. اما این گونه ادبی خاص شخص شاپور بود. همزمان با او و لابد به این دلیل ساده که نوشتن یک خط زحمت زیادی ندارد خیلی‌ها به کاریکلماتورنویسی رو آوردند. در مجلات ستون نوشتند و کتاب چاپ کردند. اما جز کاریکلماتورهای شاپور کدام کاریکلماتور دیده و یا خوانده شد؟
در هجده سالگی که پا به مجله گل‌آقا گذاشتم، جایی که چندی پیش‌تر پرویز شاپور رفت و آمد داشته، وقتی توی کتابخانه می‌نشستم و نمونه‌های کاری شاپور را در ماهنامه گل‌آقا یا در کتاب‌هاش می‌خواندم، فکر می‌کردم اگر پرویز شاپور زندگی رازآلود نداشت و همسر سابق فروغ فرخ‌زاد نبود آثارش با چنین اقبالی روبه‌رو می‌شد؟ آیا من به ادبیات شاپور علاقه داشتم یا به توهمی که از او در ذهن پرورانده بودم. آیا روز اول که با اثری از شاپور مواجه شده بودم، برای معرفی اثر، نشنیده / نخوانده بودم که کاریکلماتور را پرویز شاپور، همسر سابق فروغ فرخزاد، می‌نویسد؟ شنیده / خوانده بودم. اگر کاریکلماتور را پرویز شاپوری که از شاخصه همسر سابق فروغ‌بودن برخوردار نبود نوشته بود، باز هم برای من چنین علاقه‌ای ایجاد می‌کرد؟ علاوه بر شاخصه همسری سابق فروغ آیا این موضوع که کلمه کاریکلماتور را احمد شاملو ساخته است، در ذهن شبیه تبلیغ کتونی آدیداس توسط دیوید بکام نبود؟
چنین سوالی نه برای بی‌اهمیت‌جلوه‌دادن شاپور و کاریکلماتور که به نیت آشنایی‌زدایی از مفاهیم یا باورهاست. سوالی است که در تمام سال‌ها به آن اندیشیده‌ام که شاپور بی‌فروغ و بی‌تاییدیه شاملو تا چه حد و چگونه روی پای خود می‌ایستاد؟ اما با آوردن چند مثال برای نشان دادن ورود نگاه پرویز شاپوری و کاریکلماتورهایش در داستان‌نویسی و در شعر جدی امروز فارسی، می‌توان از تلخی و تیزی سوال مطرح‌شده کاست.
کاریکلماتور را می‌توان شیوه شخصی پرویز شاپور در ادبیات دانست. شیوه‌ای کاملا خصوصی که خودش شروع و تمامش کرد. تاثیر کاری که شاپور انجام داد نه در فرم که در تغییر نگاه و زاویه دید در خلق اثر ادبی است. امروزه نوشتن کاریکلماتور شبیه نوشتن دوبیتی است. هر چقدر خوب بنویسی به نام باباطاهر تمام می‌شود و اگر بد بنویسی مورد تمسخر خلق قرار می‌گیری که «دوبیتی گفتن هم کاری داره توش موندی؟»

توضیح: این یادداشت پاراگراف‌هایی از تحقیق بلندتری پیرامون کاریکلماتور است که به دلیل جلوگیری از اطناب از نمونه آوردن در موضوعاتی که مطرح شده چشم‌پوشی کردیم.


منتشرشده در روزنامه اعتماد

تا حالا فکرش رو کردی؟ چرا در خانه هواپیما نمی‌سازیم

رئیس "یکی از سازمان‌های پرجمعیت" به سوال خوبی اشاره کرد و پرسید: «چرا باید 64 میلیارد واردات داشته باشیم؟»

ما خواستیم رونوشت این سوال را به تیم اقتصادی دولت فکس کنیم که دستگاه فکس وارداتی‌مان خراب بود. خواستیم ایمیل کنیم که دستگاه کامپیوتر وارداتی‌مان خراب بود. خواستیم بدهیم پیک ببرد که موتور وارداتی پیک سر کوچه خراب بود. خواستیم با مترو ببریم که واگن متروی وارداتی خراب بود. خواستیم با بی‌آرتی ببریم که اتوبوس وارداتی هنوز بودجه‌اش را دولت نداده بود. خواستیم پای پیاده برویم که کفش وارداتی‌مان توش ریگ بود. و ما از اینجا فهمیدم توی کفش واردکنندگان ریگ است. البته جلوی یک خودروی وارادتی از نوع تویوتا لندکروز GXR شاید هم VXR  را هم گرفتیم که ما را تا میدان پاستور برساند که دیدیم وزیر راه دولت خدمتگزار، علی نیکزاد، سوار خودوری وارداتی است. گفت: «برسونم؟»
ما گفتیم: «شما رفتی توی خاکی و حواست نیست. داری چپ می‌کنی.» به گزارش خبرگزاری‌ها یک ساعت بعد وزیر راه چپ کرد.

گازگرفتی
وی گفت: «اگر نوشابه از خارج نیاوریم می‌میریم؟»

ما که نه. ولی به هر حال ممکن است قلب تعدادی آقازاده از کار بایستد. به هر حال سفره‌ای است که پهن شده و دارند به صورت انحصاری نان و نوشابه‌ای می‌خورند.
اصولا از صنعت نوشابه‌سازی و تجارت واردات نوشابه سهم ما گازش است که مدتی است - از بخت بد - نوشابه بدون گاز مد شده و همان سهمیه گاز ما را هم قطع کرده‌اند.

کاردستی
وی گفت: «چرا ما نباید عروسک را در خانه درست کنیم که مجبور شویم از کشوری مانند چین اسباب بازی وارد کنیم.»

ما هم معتقدیم اگر هر کسی هر چیزی لازم دارد توی خانه درست کند دیگر نیازی به واردات نیست. اصولا این راهکار این‌قدر ساده بود به ذهن کسی نرسیده بود.
ما: «الو. جعفرقلی سلام. داری چی کار می‌کنی چندروزه خبری ازت نیست؟»
جعفرقلی: «می‌خواهم بروم مسافرت به ولایت‌مان. دارم توی خانه هواپیما درست می‌کنم که دیگر مجبور نباشیم هواپیما وارد کنیم.»

پا و گلیم
 وی گفت: «ما باید به مردم بیاموزیم و به مردم نشان دهیم که باید روی پای خودمان بایستیم.»

خیلی هم خوب است. الان فقط مشکل این است که یک‌سری دارند جفت‌پا می‌آیند که یک‌سری بخورند زمین. یک‌سری هم که با یک لنگ در هوا جلوی در کلاس بایستند تا درس عبرت باشند. یک‌سری هم که اصولا در فعالیت اقتصادی پاشان قلم شده و از تولیدکننده تبدیل به مصرف‌کننده شده‌اند. یک‌سری هم توی اقتصاد پااندازی می‌کنند که تولیدکننده داخلی بخورد زمین و آن‌ها با خیال راحت واردات‌شان را کنند. خلاصه الان وضعیتی است که باید با احتیاط قدم برداشت. ما هم که این حرف‌ها را زدیم پامان را از گلیم‌مان درازتر کردیم... اجازه بدهید برویم پاراگراف بعد.

فرهنگ تخم مرغی
وی با اشاره به اینکه روستاها می‌توانند منبع تولید تخم‌مرغ و مرغ باشند گفت: «هم‌اکنون ما شاهدیم که در روستاها حتی تخم‌مرغ را از شهر می‌آورند. این چه فرهنگی است که ما پیدا کردیم؟»

به نظر شما کدام گزینه پاسخ سوال وی است؟
الف- فرهنگ شهری   ب- فرهنگ مصرفی   پ- فرهنگی مرغی    ت- فرهنگ تخم مرغی





منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 17 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

وقتی وزیر راه از راه راست خارج می‌شود

وزیر راه و شهرسازی، علی نیکزاد، صبح پنجشنبه ماشینش چپ کرد و از راه راست خارج شد. راستش چون ما آدم هستیم و دوزار انسانیت داریم صبر کردیم تکلیف وزیر راه مشخص شود ... اما حالا که جان سالم به در برده و به آمار تلفات جاده‌ای ایران اضافه نکرده، باید برای وزارت راه فاتحه بخوانیم که وزیر راهش در جاده کله می‌کند و آب از آب تکان نمی‌خورد.

فاتحه
[…]

ماشین وزیر راه
ما البته با دارندگی و برازندگی موافقیم. اما خیال می‌کردیم وزیر دولت خدمتگزار و غیره برای این‌که شعارهای آقای احمدی‌نژاد زمین نماند دست کم اگر با خودروی پراید سفر نمی‌کند با سمند مسافرت کند. اما وقتی عکس ماشین تویوتا لندکروز GXR شاید هم VXR  که به صورت گوجه کنار جاده چپ شده بود دیدیم فهمیدیم آقای نیکزاد که وزیر خدمتگزاری است خیلی خوش‌سلیقه است. چون اصولا این مدل تویوتا لندکروز را ما توی خیابان جردن می‌بینیم که آقازاده‌ها مشغول دور دوربازی هستند. وزیر راه و دور دوربازی؟

باز هم ماشین وزیر راه
آدم وقتی ببیند یکی شعار منع رطب می‌دهد بعد خودش رطب‌خورده است و هی رطب می‌خورد اعتراض مدنی‌اش برانگیخته می‌شود. ما از وقتی ماشین چپه وزیر راه را دیدیم داشتیم حساب کتاب می‌کردیم اگر وضیعت تولید خودروی داخلی این‌قدر کتره‌ای نبود و یا دست کم خودروی وارداتی این‌قدر کالای لوکس محسوب نمی‌شد و خلاصه آهن‌قراضه نمره‌شده به مردم فروخته نمی‌شد آمار تلفات جاده‌ای ... نبود. می‌گویند در جنگ جهانی دوم اگر با ...

سه ساعت دیگه نوبت کی‌یه؟
دبیر کنگره بین المللی تصادفات جاده‌ای چندماه پیش گفته بود: «هر 3 ساعت یک نفر در جاده‌های ایران می‌میرند.» به نظر ما خیلی شانس آوردیم وزیر راه و تیم همراه سه ساعت زودتر عازم سفر نشده بودند.

آمار
پزشک قانونی هم گفته روزانه 51 نفر در تصادفات جاده‌ای جان‌شان را از دست می‌دهند.
[…]

شوخی دستی
ما اگر وزیر راه بودیم و بعد از این همه افتخارآفرینی وقتی ماشین‌مان در بین راه چپ می‌کرد یا خودمان را می‌زدیم به بی‌هوشی کامل و تا آخر دولت از کما درنمی‌آمدیم. یا بلند می‌شدیم و از ماشین می‌آمدیم بیرون و سینه‌خیز از محل حادثه دور می‌شدیم و تا بیست سال دیگر سر و کله‌مان آفتابی نمی‌شد. یا استعفا می‌دادیم که استعفا دادن مقام مسوول در ایران شوخی دستی محسوب می‌شود. مثلا:
: آفا رییس شنیدم استعفا دادی.
: خودت سر شوخی را باز کردی‌ها […] !


در پایان تصویر خودرو تصادفی وزیر راه را با یک خودرو تصادفی وطنی مقایسه کنید و انشای خود را برای وزارت راه و رونوشت آن را به تولیدکنندگان داخلی بفرستید. آفرین.

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1391/5/14/179206_417.jpg


 http://www.niazerooz.com/im/p/90/0206/safe6343942001691.jpg



منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 16 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱

فارسی شکر است چایی است چایی شیرین است - 1

1)
اد همون موقع باباش رسید.
اشتباه است. درست‌تر این است: «عدل همون موقع باباش رسید.»
یا
اد توی این بی‌پولی مریض هم شدیم.
اشتباه است. درست‌تر این است: «عدل توی این بی‌پولی مریض شدیم.»
استفاده از عدل در واقع می‌خواهد با کنایه به عدالت و ساز و کار برقرار دنیا اشاره کند، که عدل می‌گذارد در بدترین موقع بدترین چیز برای آدم پیش می‌آید.


2)
بعض شما نباشه...
بز شما نباشه...
اشتباه هستند. این‌طور درست‌تر است بنویسیم که: به ز شما نباشه.
یعنی به از شما نباشه. یا به زبان ساده‌تر یعنی بهتر از شما نباشه.

مثال: فلانی خیلی مهربونه، به‌ز شما نباشه.
یعنی فلانی مهربان است اما بهتر از شما در مهربانی نسبت به من نیست.

مثال: به‌ز شما نباشه خواهرتون هم زیباست!
یعنی بهتر از شما که در زیبایی نیست اما خواهرتان هم زیباست!

- آره جون خودت بگو چشمم گرفته!

بچه‌دار شدن بایدی شد؛ هم خودش، هم تعدادش

وزیر بهداشت گفت: سیاست جمعیتی وزارت بهداشت افزایش جمعیت و تشویق زاد و ولد است و هر خانواده ایرانی به طور متوسط حداقل باید ۲ تا ۲.۵ فرزند داشته باشد.

در بیمارستانپدر: ما الان 2تا بچه داریم که قبلا 2تا بچه کافی بود. الان طبق فرموده فرمایشی و بایدی وزارت بهداشت انگار باید 2تا و نیم بچه داشتیم.
دکتر زنان: خب؟
پدر: بی‌زحمت الان که توی اتاق عمل، نصف بچه یعنی پنجاه درصدش را به دنیا بیاورد که بچه‌های ما بشوند 2تا و نیم.

در خواستگاری
: عزیزم خوشحالم که جفت‌مان قرمه‌سبزی دوست داریم. اما تو به عنوان مرد آینده زندگی من بگو ببینم دوست داری چندتا بچه داشته باشیم؟
: مگه به دوست داشتن منه؟ وزیر بهداشت گفته باید 2تا و نصفی بچه داشته باشیم.
: اگه به دوست داشتن تو نیست، پس من چی؟ یعنی من را هم دوست نداری؟ پس چرا می‌خواهی با من ازدواج کنی؟
: نه. دوستت ندارم. چون آقای احمدی‌نژاد توی این سال‌ها گفته جوان‌ها باید زود ازدواج کنند دارم ازدواج می‌کنم.


در خانه
: ما باید یک و نیم بچه دیگر هم بیاوریم.
: چرا؟
: برای این‌که که حرف وزیر روی زمین نماند.

در جلسه امتحان
: بچه‌های نصفه‌نیمه توجه کنند. آن‌هایی که نصفه راست هستند سمت چپ میز و آن‌هایی که نصفه چپ هستند سمت راست میز بنشینند که دیگر نتوانند تقلب کنند.

در خواستگاری، بیست و چند سال بعد
پدر داماد: شما بچه‌ات نصفه است، بعد چطور توقع داری سیصدتا سکه مهریه‌اش کنیم؟
پدر عروس: نصفه است که نصفه باشد. اصلا همه چی‌ش نصفه است اما معده‌اش که نصفه نبوده. قدر همه غذا خورده. هزینه داشته. حالا هم باید سیصدتا سکه مهرش کنید.
پدر داماد: اصلا از دوره وزارت بهداشت خانم دستجردی عرف این بوده که بچه آخری که نصفه بوده، مهریه‌اش نیم‌سکه باشد. ما هم سیصدتا نیم‌سکه مهریه را می‌پذیریم. باشه؟
پدر عروس: شما هم خودت بچه نصفه داری ها. فردا سرت می‌آید.
پدر داماد: بچه نصفه ما پسر است. اصلا بهش زن نمی‌دهند. خیال‌مان راحت است.


منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 14 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۱

سونامی خردادیانی

سال‌ها پیش، که می‌توان از آن به عنوان دوره‌ی شوهای نوروزی نام برد، یک ویدئوی آموزش رقص به اهتمام آقای محمد خردادیان در ایران دست به دست می‌شد. اهالی فن یا دست کم آنان که با رقص ایرانی آشنا بودند با همان یک ربع اول فهمیدند موج خردادیان همچون سونامی بی‌ملاحظه‌ای، رقص ساده‌دلانه و ساده‌گیرانه‌ی ایرانی‌جماعت را زیر ده‌ها متر سیل تکنیک‌های این ویدئوی آموزشی خواهد برد. ویدئویی که از فرط سادگی انگار برای گروه سنی الف طراحی شده بود.
سونامی چنان بود که ویدئوی لورفته‌ی کلاس‌های آموزش رقص خانم کابلی هرگز به عنوان ویدئویی آموزشی در دستگاه پخش قرار نگرفت. تمام جذابیت راز مگوی کلاس رقص زنانه، آن هم در آن سال‌ها که هنوز اوشین آرایش‌کرده‌ترین زن تلویزیون محسوب می‌شد، ارزش آموزشی ویدئو را پاک از بین برده بود.
حتا حضور افتخاری خانم شیخی در آن فیلم لورفته نتوانست بر تاثیر آن بیفزاید.
همان‌زمان که در مرکز هنرهای نمایشی تلاش می‌شد با قضیه‌ی حرکات موزون در تئاتر کنار بیایند، پیر و جوان جلوی تلویزیون و روبه‌روی استاد غیر حضوری خود، آقای خردادیان، مشغول قر دادن کمر و ابرو بالا انداختن بودند.
در دوره‌ی پیشرفته‌تر یاد می‌گرفتند با باز کردن دست مشغول پاشیدن گندم شوند و در مرحله‌ی بعد با تا کردن کمر یاد می‌گرفتند گندم‌ها را درو کنند.
خوب که دقت می‌کردی بعد از مدتی در انواع رقص ایرانی از رقص چوب گرفته تا رقص بندری و باباکرم تا رقص‌های عربی و فرنگی، هنرجویان را می‌دیدی که مشغول کاشت داشت و برداشت محصول گندم یا برنج هستند.
اگر رند هوشمندی در وزارت کشاورزی بود حتما انجام مو به موی تمرینات این ویدئو را برای شالی‌کاران و گندم‌کاران اجباری می‌کرد تا در صنعت گندم زودتر به خودکفایی برسیم؛ پیش از آخرین سال‌های دولت هشتم که رسیدیم اما تاب خودکفایی نیاوردیم.
حالا که از صادرات به واردات گندم رو آوردیم هنوز هم دیر نشده و می‌توان با چنین ترفندی انگیزه برای شالی‌کاری و نشای دوباره در کشاورزان ایجاد کرد.
از این فرصت‌سوزی بگذریم.
انتخاب بهترین رقاص و رقاصه‌ی سال که به زحمت آقای خردادیان و خانم تاتیانا مدتی است برگزار می‌شود خیل هنرجویان مجدوب فن خردادیانی را گرد هم جمع می‌کند. گردآوری‌ای که از لحاظ کیفیت و شیوه‌ی اجرا البته برنامه‌سازی‌اش می‌تواند با برنامه‌ی جیم گروه خردسال شبکه دو تلویزیون داخلی، چیزی لابد شبیه برنامه پنگول، رقابت کند نه با سرمشق‌های فرنگی تلویزیون‌های فرنگی یا حتا ترکی‌اش که مسابقات این چنین مثل رقص را از روی آن کپی‌پیست می‌کنند.
نیاز به دانستن هیچ علم و هنری نیست که حرکات کاشت داشت و برداشت برنج را در هر نوع اجرای رقص رقصندگان که در این دور همی - اگر اسمش را فستیوال نگذاشته باشند - روی استیجی که احتمالا در زیر زمین یا جایی شبیه آن مستقر است، رصد کرد.
باباکرمی‌هاش هم به سی‌ثانیه نرسیده، بعد از دو حرکت گردن، سریع می‌روند توی کار برنج‌کاری و اگر ضرب آهنگ باباکرم نبود احتمالا تا برنج را درو و سپس آبکش و بعد دم نمی‌کردند ول‌کن قضیه نمی‌شدند.
این‌طور احتمالا دیگر هیچ مرکزی، مرکز هنرهای نمایشی که جای خود دارد، نیازی نیست نگران ترویج حرکات موزون در سطح جامعه باشد. چون یک‌سره از انواع رقص ایرانی چیزی می‌ماند در حد چند جرکت سر و گردن و چند تکنیک ساده روتین که پیش از این به عنوان نرمش قبل از ورزش یا حرکات ایروبیک در نظر گرفته می‌شد. .فاتحه رقص خوانده است. فاتحه‌خوانی‌ای که به ذهن هیچ مسوولی برای عملی کردن آرزوی خوردن حلوای رقص ایرانی نرسیده بود.
فرنگیانی که در یوتیوب فیلم‌هایی از رانندگی و شکل ترافیکی خیابان‌های ایران را آپلود کرده‌اند و صدای خنده‌شان از بوق‌های پی در پی پیکان‌ها و نیسان‌ها بلندتر است، به حتم اگر چشم‌شان به یکی از این مسابقات رقص بیفتد به فرهنگ ما علاقه بیشتری نشان خواهند داد. مخصوصا پوشیدن لباس رقص پولک‌دوزی‌شده‌ی عربی روی زیرپوش تمام‌بدن چسبان مشکی باید آنان را به فکر فرو ببرد که این دیگر چه سبک پوششی است که به ذهن هیپی‌های خودشان نیفتاده بوده.
این‌که رقصیدن جزو ممنوعات داخلی کشور است منتج به از بین رفتن هنر رقص ایرانی نشده و نمی‌شود. اما طبیعی است که برای از بین نرفتن گلادیاتوری در روم نمی‌توان در مکزیک از علاقه‌مندان گلادیاتوری خواست با پوشیدن لباس اسکاتلندی روی لباس گلادیاتورها با هم مبارزه کنند. و یا برای حفظ رسم گاوبازی از چند اسکیمو دعوت کرد به صورت نمادین گاوی نمادین را روی استیج به مبارزه بطلبند.
تا چندوقت دیگر ممکن است آگهی برگزاری مسابقات پخت دیزی هم از تلویزیون‌ها پخش شود، آن‌هم در وضعیتی که شرکت‌کننده‌ها مجبورند از دیزی سنگی تا نان سنگک و ریحان را با خود بار بزنند و به دوبی یا ترکیه ببرند. وگرنه باید چیزی شبیه دیزی بپزند، انگار چیزی شبیه رقص انجام دهند.
این میان میل به دیده شدن و به تلویزیون آمدن مخاطب، نقطه‌ضعف ساده‌ای است که روی آن همیشه دست گذاشته می‌شود و هزینه و درد سرش هم فقط پخش یک آگهی ساده است: «مسابقه‌ی فلان.» و همه تلفن را برمی‌دارند تا بپرسند شرایط شرکت در فلان‌مسابقه چیست.
نمونه داخلی‌ش برنامه مشاعره تلویزیونی است، که هنوز بین علاقه‌مندان زبان فارسی مشخص نشده برگزاری پر سر و صدای چنین مسابقه‌ای چطور به غنای ادبیات فارسی اضافه خواهد کرد؟ بازخوانی شعرهای کلاسیک چه تفاوتی با مسابقه اطلاعات عمومی مرحوم نوذری دارد، جز این‌که نهایتا ذخیره و اندوخته اطلاعاتی یک شرکت‌کننده، برای لحظه‌ای بیننده را به وجد بیاورد.
مسلما جای خالی ادبیات امروز در برنامه‌های تلویزیون با چنین میان‌برنامه‌های طولانی‌مدتی پر نخواهد شد.
برگردیم سر نمونه خارجی. تا آنجا که دیده شده و به گوش رسیده بیشتر ویدئوهایی که از این مسابقات دست به دست شده، بیشتر برای تماشای پوشش و جوشش فورانی شرکت‌کنندگان بوده. تک و توکی هم لابد برای تماشای ریزه‌کاری و هماهنگی هنر رقص رقصنده بوده، نه بیشتر
شیوه‌ی برگزاری مسابقات خوانندگی و رقاصی و خوش‌پوشی و این‌گونه دم دستی بودن ابزار داوری که به صورت خلاصه می‌توان مانیفست قضاوت آن را به چند جمله «حرکاتت خوب بود دوست داشتم.»، «لحن صدات خیلی قشنگه.»، «روی استیج خیلی ناز وای‌میستی.»، «لباس‌هات رو خودت دوختی؟» خلاصه کرد، شبیه ساختن روزنامه‌دیواری با بچه‌های مدرسه و انتشار آن در سطح کشوری و به اسم کاری حرفه‌ای است. عیبی هم ندارد، اما وقتی مخاطب نمی‌تواند عطش خود را برای تماشای جادوی نور و رنگ و رقص و آواز جایی در شبکه‌های داخلی برطرف کند، چاره‌ای ندارد جز این‌که به بلاتکلیفی جوانانی نگاه کند که رقص‌شان احتمالا در مهمانی‌های خانوداگی سوژه فامیل است، اما آنجا روی سن می‌رقصند تا درست دیده شوند و نفر اول شوند.
اقتضای سن است یا میل به داوری و استادمآبی؟ شاید باز کردن بساط و دکان موجه‌تر به نظر برسد برای بازنشستگان هنری، که هنر دیگران را سنگ محک شوند، بی‌آنکه دیگر مورد قضاوت قرار بگیرند.
از داوری بگذریم.
سیاستگذاری مدیران این تلویزیون‌ها زیاد نباید ساز و کار پیچیده‌ای داشته باشد. با یک ماه تبلیغ، بی‌دغدغه‌ی رقابت، آن‌قدر در گوش بینندگان می‌خوانند تا او را تا دست کم یک‌بار به تورهای سه شب و چهار روز اقامت در هتل پنج ستاره با حضور ستارگان موسیقی پاپ نکشانند ول‌کن او نمی‌شوند، و حالا که فروشگاه زنجیره‌ای باز کرده‌اند؛ با تحریک حس رقابت و دیده شدن مخاطب، او را تا ترکیه و دوبی می‌کشانند تا برای نود ثانیه روبه‌روی دوربین قرار بگیرند و برقصد و بخواند و از آنجا برای خانواده‌اش دست تکان بدهد.
سیاستگذاری‌ای که در بهترین حالت – اگر انگیزه فرهنگی پشت آن باشد - با مسابقات تلفنی سر ظهر شبکه سه و شبکه پنج می‌تواند رقابت کند. آنجا می‌گویند هر چه دل تنگت می‌خواهد بخوان، اینجا می‌گویند از توی صندوق کلید را پیدا کن.
غربی‌ها اگر رفتار بومی و عملکرد بنگاه‌هایی این چنین را بیشتر مطالعه کنند، نیازی به سرمایه‌گذاری برای تهاجم فرهنگی نخواهند دید. کافی است به همین ساز و کار بخشنامه‌های دولتی برای هنرمندان و فرهنگیان و چوب لای چرخ گذاشتن‌ها و از آن طرف به مسابقات دم دستی که هنرمند انتخاب می‌کند و هنر را قضاوت می‌کند، میدان و فرصت بیشتری داده شود تا کار فرهنگ و هنر یکسره شود.

بحران سلطنت نیسان!

رییس مرکز کنترل ترافیک پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: «خودرو نیسان 4/9 درصد از میزان کشته‌های رانندگی را به خود اختصاص داده است.»

در مشهد
اول نیسان مِره.
دوم مو مِروُم.
بعد هر کی خواست بِرَه.

در تهران
اول نیسان می‌رود. بعد خودروی تشریفات می‌رود. بعد ون گشت ارشاد می‌رود. بعد لامبورگینی و بی‌ام‌دبلیو سوت‌زنان می‌روند. بعد مردم به صورت کمپوتی و درهم‌فشرده در حالی که یکی لای در مانده و دوتا کله و یک پا از پنجره زده بیرون، سوار اتوبوس بی‌آرتی می‌روند. باقی مردم مایوپوشیده منتظرند باران بیاید و شناکنان مسیر مترو را طی کنند.

در اصفهان
اول نیسان می‌رود. دوم بازاری‌ها خیلی با طمانینه سوار دوچرخه می‌روند. بعد همه پیاده می‌روند چون در مصرف بنزین باید صرفه‌جویی کرد و ماشین‌های صفرکیلومتر نمره اصفهان در پارکینگ خانه‌هاست.

نیسان‌نویسی
سلطان جاده نیسان.
از نیسان نترس از خدا بترس! (به نظر ما بعید نیست به نویسنده این جمله پشت نیسان – به حق - جایزه صلح نوبل را بدهند.)
راست می‌گی یه قدم بیا جلوتر.
مگه از رو نعش من رد شی بذارم ازم رد شی.

سلطنت نیسان
رییس مرکز کنترل ترافیک پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: «بیش از 287هزار وانت نیسان در کشور در حال تردد است که 2 درصد کل خودروهای کشور را به خود اختصاص می‌دهد. یعنی سالانه به ازای هر ده هزار نیسان 14 نفر کشته می‌شوند. از طرفی سال گذشته 2398 نفر در تصادف با نیسان مجروح شدند.»
کار دنیا همین است. 90 درصد پول دنیا دست 10 درصد مردم دنیاست. 90 درصد قدرت دنیا دست 1 درصد مردم یعنی دست دیکتاتورها و مراکز قدرت است. پس طبیعی است که قدرت حاکم بر جاده‌های کشور دست 2 درصد کل خودورهای کشور یعنی نیسان باشد. حتا سازمان ملل متحد و نهادهای حقوقی بشری توی کار سلطنت بلاعزل نیسان بر جاده‌ها که سالی 14 نفر را می‌کشد و دو سه هزار نفر را ضرب و شتم و مجروح می‌کند مانده‌اند. بعد شما فکر می‌کنید توی خیابان مرسدس بنز و بی‌ام‌دبلیو دارند اورد می‌دهند در حالی که ماشین جگوار و فراری هم باشد وقتی به نیسان می‌رسند می‌کشند کنار و دستی را می‌کشند تا سلطان جاده در حالی که صدای جواد یساری ازش به گوش می‌رسد یک دفعه بپیچد به راست و از همه عبور کند.









 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 14 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱

کاناپه یک دفعه متوجه شد: دوره اظهارنظرهای کشکی

بعد از این‌که پریروز جعفر شجونی گفت «اصلاح‌طلبان بروند کشک بسابند» و سوژه کاناپه شد، موسی غضنفرآبادی، نماینده بم در مجلس، حسودی‌اش شد و برای این‌که او هم معروف شود و ازش نقل قول کنند، تلاش کرد با یک اظهارنظر مشابه سوژه شود.
غضنفرآبادی گفت: «سازمان ملل کشک است.»

اظهارنظر کشک است
ای غضنفرآبادی، ای نماینده بم، ما این‌دفعه شما را آوردیم روی کاناپه، اما باید بدانی برای دفعه بعد خودت باید ابتکار به خرج بدهی و در اظهارنظرهایت خلاقیت به خرج بدهی. مثلا شما می‌توانی در نطق بعدی‌ات در مجلس بگویی: «بادمجان بم آفت ندارد، سازمان ملل بدبخت که بادمجان هم نیست.»
مطمئن باش اگر چنین اظهارنظری کنی می‌ترکاند. یادت باشد الان «دوره اظهارنظرهای بامزه و کشکی» است و اصولا عملکرد تعطیل است. یعنی باید یک چیزی بگویی که سر رسانه‌ها و مردم یک هفته گرم شود و کاری به کارت نداشته باشند.

موش در برابر گربه
غضنفرآبادی گفت: «بهم یک فرصت دیگر بده.» فرصت دادیم. گفت: «چگونه می‌توان گفت بشر به کرامت انسانی رسیده زمانی که سران برخی از کشورها بخصوص کشورهای مسلمان در برابر آمریکا مانند موش در برابر گربه می‌لرزند؟» و بعد به ما نگاه کرد و گفت: «چطور بود؟»
ما گفتیم: «دیگر خیلی اغراق کردی. هر چیزی حدی دارد. ما نمی‌توانیم با این سوژه بازی کنیم.»

تدبیر شایسته‌تر یعنی چی؟
غضنفرآبادی گفت: «درخواست ما از دولت این است که نسبت به وضع گرانی‌ها تدبیر شایسته‌تری انجام دهد.»
ما گفتیم: «آفرین. تازه دارد دستت می‌آید.» و توضیح دادیم اظهار نظر بانمکی کردی. کلی کیف کردیم. چون به نظر ما اصولا وجود تدبیر وضع گرانی و باقی مشکلات را حل می‌کند و اصولا نیازی به تدبیر شایسته‌تر نیست. بعد هم تدبیر شایسته‌تر یعنی تدابیری بوده. و تدابیری که بوده شایسته بوده. آره؟ مثل این می‌ماند که وقتی غذایی در کار نیست بگویی غذای چرب با نوشابه خیلی می‌چسبد. پدر جان، شما بگو سفره را پهن کنند نفت هم نیامد سر سفره عیب ندارد، منتها ...

مشق شب
باقی نمایندگان بدون اینکه به اظهارات دیگران توجه کنند و از روی آن کپی بردارند، خودشان توی خانه چند اظهار نظر بانمک آماده کنند و از روی آن بیست مرتبه بنویسند تا هنگام نطق در مجلس خوش بدرخشند. آفرین.




 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 12 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۱

مساله جریان انحرافی مشخص شد: درد زایمان

یکی از معادنی که تا به حال درست به بهره‌برداری نرسیده و همین‌طوری دارد از دست می‌رود، عبدالرضا د است که در کار رحیم مشایی است، یعنی کارش را نمی‌دانیم درست چیست، منتها می‌دانیم یک سری هستند که برای خود رحیم مشایی کار می‌کنند یا برای پول رحیم مشایی کار می‌کنند یا برای خوش آمدن رحیم مشایی کار می‌کنند یا خوش‌شان می‌آید برای رحیم مشایی کار کنند. البته یک سری هم هستند که به خاطر رحیم مشایی نفس می‌کشند، کار کردن که دیگر برای‌شان شوخی است.

هضم و بعد تولد؟
خلاصه این آقا نمی‌دانیم کارش چیست گفت: «با تلاش و صبر رحیم مشایی، فراگفتمانی در حال بروز و ظهور است که تمامی گفتمان‌های ۳۰ سال اخیر را در درون خود هضم نموده و گفتمان دهه های آینده انقلاب را متولد خواهد ساخت.»
1- یعنی ماحصل 30 سال را خورده، یک لیوان آب هم روش و الان در مرحله هضم است؟
2- از لحاظ مسائل بیولوژیکی، یعنی وقتی هضم می‌کند، چطوری بعدش متولد خواهد ساخت؟ (ما نمی‌دانیم.)

همه‌اش شعر بود
این آقا که نمی‌دانیم کارشناس چی است ادامه داد: «منظومه فکری مهندس مشایی نقطه پایان تمامی دوگانه انگاری های کاذب و نفی پلاریزاسیون و قطبی سازی عرصه عمومی جامعه ایران در ۱۵۰ سال اخیر است.»
سوال: قافیه این منظومه چیست؟
الف- انحرافی       ب- اختلاسی       پ- جنی       ت- سلین دیون

درد زایمان و توابع
این آقا که آخرش متوجه نشدیم اصلا توی چه کاری است در پایان گفت: «سکوت آقای مشایی نیز در برابر حجم وسیع حملات و تخریبها به آن دلیل است که ایشان هم این دوره تاریخی را حامل دردهای زایمان فراگفتمان نوین جامعه ایران دانسته و آن را گذرا و بی اثر تلقی می کند.»

دیالوگ 1سیاستمدار اول: اوووف... اوووخ... فکر کنم لگد زد.
سیاستمدار دوم: ای وای... جانم... چند وقت مانده به دنیا بیاید؟

دیالوگ 2[...]

دیالوگ 3خبرنگار: خب این جلسه مطبوعاتی است که بعد از عهد بوق تا الان اولین بار است که دارد برگزار می‌شود. به عنوان اولین سوال خیلی رک و صریح بفرمایید مشکل از کجاست؟ و این دردی که بر جامعه تحمیل می‌شود درد چیست؟
سیاستمدار: درد زایمان است.
خبرنگار: خیلی ممنون. و چه راهکاری دارید؟
سیاستمدار: سزارین. وگرنه این‌طوری پیش برود سقط می‌شود بچه.





 منتشرشده در روزنامه‌ی اعتماد، 11 مرداد 91 
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در اینترنت بازنشر می‌کنم)