دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶

رژيم عاشقانه

تلفنم رژيم گرفته است ... چند وقتي است كه زنگ نمي‌خورد

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

سهميه‌بندي دعا

پيرو انتشار طرح‌هاي محرمانه سهميه‌بندي خبري پيرامون اعزام زائران و حجاج محترم به مكه محترمه به دستمان رسيد كه به سمع و نظر مونيتورتان مي‌رسد
.
.
حجاج محترم با توجه به طرح سهميه‌بندي دعا؛ روزانه سه بار بيشتر خانواده و عزيزان خود را دعا نفرماييد
گفتني‌ست خانواده‌هاي پرچمعيت يك و نيم دعا در روز بيشتر سهميه دارند
همچنين براي كساني كه اموراتشان از كار دعا مي‌گذرد سهميه‌اي 2 برابر مردم عادي در نظر گرفته شده است تا كار مملكت لنگ نماند
در همين رابطه از طرف مقامات مسوول شديدا تاييد شده است آن‌هايي كه اهل دعا گرفتن و دعانويسي و فال قهوه هستند اجازه شارژ كارت سهميه‌بندي ديگران را ندارند
.
.
همشهري گرامي
بعد از دعا كردن، دعاكارت خود را فراموش نكنيد

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

فلسفه در فنجان - دومين

سوال
اگر جاذبه زمين نبود، انسان براي مرحله دفع با چه مشكلي روبرو مي‌شد؟
فرضيه
به جاي از پايين از بالا دفع مي‌كرد
به جاي دفع به ناچار جذب مي‌كرد
به جاي نشستن بر سر مستراح، بايد سر و ته مي‌ايستاد
به جاي اينكه پاي ديوار كارش را كند بايد سر ديوار خودش را راحت كند
به جاي اينكه در پيري سُند از پايين جاسازي كند بايد از دهان جاسازي كند
.
.
.
حالمان تهوع شد و در راستايش دفع و جذبمان دارد به هم مي‌ريزد! براي حفظ مسائل بهداشتي فعلا مطلب را درز مي‌گيريم

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

فلسفه در فنجان - يكمين

طرح بحث
خدا خر را مي‌شناخت بهش شاخ نداد يا گاو را نمي‌شناخت بهش شاخ داد؟
.
.
.
.
.
.
اين بحث‌ها سياسي نيست و هرگونه برداشت سياسي از آن‌ها از فحش ناموسي بدتر مي‌باشد

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

ادبیات تطبیقی ما و حافظ

آنان كه خاك را به نظر كیمیا كنند
آيا بود كه خاكی هم به سر ما كنند؟

به روایت ما

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند؟

به روایت حافظ

+ ادبیات تطبیقی

دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

طرح محرمانه انواع سهميه‌بندي منتشر شد

سهميه‌بندي آب
براي جلوگيري از ريختن آب به آسياب دشمن
سهميه‌بندي پشم
براي جلوگيري از انقلاب پشمي و مخملين
سهميه‌بندي گ
براي جلوگيري از خوردن گ اضافه
سهميه‌بندي م
براي جلوگيري از ازدياد جمعيت
سهميه‌بندي مناطق محروم
براي جلوگيري از فوران سفرهاي استاني
سهميه‌بندي كشورهاي بدبخت بيچاره
براي جلوگيري از گلكاري در سياست خارجي
سهميه‌بندي الهام
براي جلوگيري از تضييع شايسته‌لاري الهام‌سالار تحت محيط دولت
سهميه‌بندي صفار هرندي
براي جلوگيري از نفوذ بي‌ناموسي‌هاي غرب به ما
سهميه‌بندي احمدي‌نژاد
براي جلوگيري از تخريب آثار باستاني و عتيقه‌جات مملكت

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

اين شكلي و اون شكلي

گفت: وقتي بهش راي مي‌دادم، اصلا فكر نمي‌كردم اوضاع مملكت اين شكلي بشه
گفتم: خوشحال شدم شناختمت. هميشه فكر مي‌كردم اون‌هايي كه بهش راي دادن چه شكلين

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

روزهاي گند

روزهای گند
روزهای گند
روزهای گند
روزهای گند، گند زده‌اند به تمام روزهای خوب

.

.

ناسلامتی به سلامتی همه‌ی قهرمان‌های پوشالی
و البته همه‌ی سگ‌های پوشالی

سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶

شعر بندتنبانی برای پوریا عالمی










توکا نیستانی عزیز از اینکه شعری برای من سروده ای و عکسی از من برداشته ای و گذاشته ای بسیار سپاسگزارم


یک راز را محرمانه به تان بگویم؟ به این که می توانم با غول دوران جوانی‌ام، همان که با طرح‌هایش در کتاب کوچه‌ی شاملو زندگی می‌کردم، همان که هاشورهایش، تلخی طنزهایش، مفاهیم عمیق طراحی‌اش مرا به وجد می‌آورد و شور می‌بخشد... با غول دوست‌داشتنی آن‌روزها و انسان بسیار مهربان و ساده‌گیر این‌روزها، گپ گرم و دوستی بی‌تکلف داشته‌باشم، سخت می‌نازم و افتخار می‌کنم

...

"پوریا عالمی" دوست دوست داشتنی من است، طنز نویس با ذوقی است که برای باقی ماندن سر به تنش از صمیم قلب دعا می کنم. او چندی پیش طی "ای میلی" رسماً از من خواست تا به دو بیت شعر بند تنبانی میهمانش کنم و شرط گذاشت که حتماً اسمش در شعر آورده شود؛ علی رغم این که بنا به برخی ملاحظات از سرودن اشعار بند تنبانی پشیمان شده ام- این روزها فرق بین بند تنبان و بند های دیگر به شدت مخدوش شده است- نمی توانستم به دوست خوبی مثل او جواب منفی بدهم.

.
ابیات
از عالم ما و این جهان دوری ها
شیرینی ولی مثل نمک شوری ها
تو طنز نویس من در دو عالمی
با حسن و کمالاتی ولی، پوری ها



شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۶

مراقب چس فیل و فیل تر باش

در پاسخ به ناتور در باب مبارزه اساسی با فیلتر این راه‌ها را برای آحاد ملت در نظر گرفتیم
...
...
می‌توانیم پیش از آن‌که آن‌ها سایت‌مان را فیلتر کنند، خودمان خودمان را فیلتر کنیم
می‌توانیم چند عکس معنوی یا چند عکس حزب‌الهی را با اسم‌های سکسی در سایت‌مان بگذاریم
می‌توانیم یک صفحه کامل از کلمه‌ی سکس استفاده کنیم و در آخر مطلب بنویسیم سکسکسه داشتم
می‌توانیم یک صفحه کامل برای رجل سیاسی بد و بیراه بنویسیم و خواهر و مادرشان را مدنظر قرار دهیم. اما در آخر مطلب ذکر کنیم که این مطالب را از یادداشت های فاطمه خانم، خانم الهام آقا، نقل کرده‌ایم
می‌توانیم راجع به اکبر گنجی نظر بدهیم، وقتی فیلتری‌ها سایت ما را بررسی می‌کنند می‌فهمند که نویسنده سایت اوسکل یا چیزی در همان حوالی است که در سال 86 در حال نوشتن از اکبر گنجی است. در نتیجه دیگر دور و بر سایت شما نمی‌آیند
می‌توانیم بنویسیم "دانلود فیلم خصوصی اکبر یا محمد یا محمود" اما لینک بدهیم به سایت روزنامه کیهان
می‌توانیم بنویسیم در انتخابات شرکت نکنید اما توضیح بدهیم منظورمان این بوده که در انتخابات شرکت نکنید شعار ضدانقلاب است که از دم ملحدن
می‌توانیم بنویسیم عکس‌های هدیه تهرانی اما لینک بدهیم به نوشته‌های فاطمه رجبی
...
در تمام این حالت‌ها، فیلتری‌ها را بدجوری سرکار گذاشته‌ایم
...
و در هر صورت وقتی فیلتری‌های وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات ببینند شما این قدر شیرین می‌زنید که یک همچین سایت و وبلاگی برای خودتان راه انداخته‌اید به حتم دیگر سراغ آدرس اینترنتی شما در موتورهای جست‌وجوی حساس به کلمات خاص و بسیار هوشمندشان نمی‌آیند. در نتیجه از آن به بعد می‌توانید خیال‌تان راحت باشد که فیلتر نمی‌شوید
...

نتیجه

چس فیل از ما، فیل تر از شما

معنی

ما می‌نویسیم چس فیل، چون ترویج فساد کردیم در نتیجه فیل سانسورچی‌ها و ممیزچی‌ها، تر می‌زند به سایت‌مان

دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶

سخنرانی

نمایش در یک پرده
....
.....
اشخاص:
یک مرد
یک مرد
...
...
.....
دیگه سخنرانی نداری؟ ت
نه ت
مطمئنی؟ ت
آره . ندارم. ت
اگه داری بگوها، خجالت نکش. ت
نه ندارم. ت
تو راه وانمی ایستیم ها! ت
ندارم دیگه... نمیاد! ت
حالا یه زوری بزن! ت
هوووووم! هووووووووم! نه ندارم! ت
ببین اگه راه بیفتیم نمی تونیم جایی ترمز کنیم‌ها، باید تخته گاز بریم. ت
می‌دونم. خب الان ندارم. ت
تو راه نگی نگه دارها! ت
باشه. ت
می‌تونی خودت رو تا شهر بعدی نگه داری؟! ت
آره. ت
راه بیفتیم پس؟ ت
نه ... نه ... صبر کن صبر کن سخنرانی دارم! ت
تو که گفتی نداری! ت
یه دفعه خودش میاد وگرنه من که نداشتم! ت
.....
...
.....
پرده می‌افتد. ت
این نمایش می‌تواند تا چهار سال دیگر ادامه داشته باشد

چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

بلاگريدن

محمود فرجامي كه استثنائا ربطي به محمود احمدي‌نژاد ندارد و البته طنزنويس خوبي‌ست و اين استثنائا خيلي جاها به محمود احمدي‌نژاد ربط دارد، استثنائا يك طنز غير سياسي نوشته است كه خيلي بامزه و بلاگرچزان است! براي همين و به مناسبت اينكه شما را در شادي خودمان شريك كنيم مي‌لينكيمتان! به سايتش كه بخوانيد و كيفور شويد
...
فقط يادتان باشد آنجا كه مي‌رويد دهانتان را باز نكنيد چون خيلي وقت است كه در آن حوالي باران مي‌بارد و چيزي كه خيلي وقت است شرشر كند مشكوك است
...

یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶

اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم و واقعا آمريكا هيچ "غلطي" نمي‌تونه بكنه

اين روزها همه مي‌خواهند رابطه برقرار كنند
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم
آخه شنيدم ايدز بيشتر از والدين توي بچه‌ها نمود پيدا مي‌كنه و بعدها دهنشون رو صاف مي‌كنه
....
اين روزها يه سري نمي‌خوان رابطه برقرار كنند
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم
آخه حتما تو اين جلوگيري‌ها يه سري از استعدادها از بين مي‌رن، بيچاره اون اسپرم‌هايي كه ريخته مي‌شن رو زمين
...
اين روزها بعضي‌ها هم براشون فرق نمي‌كنه كه رابطه برقرار كنند يا نكنند
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم
آخه سرنوشت خوبي، براي بچه‌هايي كه پدر و مادرشون نمي‌دونن براي چي به دنياشون آوردن، وجود نداره
...
...
...
اين روزها فكر مي‌كنم واقعا آمريكا هيچ "غلطي" نمي‌تونه بكنه
...
مرگ بر آمريكا
درود بر سياست‌مدارهامون
اين وسط طفلك بچه‌هاي اين مرز و بوم

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

زندگي به روايت بزرگمهر

زندگی ما آدمها مثل قصه میمونه

بعضی ها رمان میشن و بعضی دیگه داستان کوتاه

بعضی ها تلخ تموم میشن و بعضی دیگه شیرین و قشنگ

اما هر چی باشن یه روز بسته میشن ومیرن توی کتابخونه

یعنی از همون جایی که ورداشته شدن

قصه ی پدر بزرگ من رمان بلندی بود که یک ساعت پیش تمام شد

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

طنزنويس و قاطرهای امامزاده داوود

ارژنگ عزیز
طنزنویسی در ایران بلانسبت وارد شدن به صنف قاطرهای امامزاده داوود است
...
آن ها که از دور می‌بینندت برایت هورا می کشند
آن ها که نزدیکتر هستند بدشان نمی آید تو پایت بلغزد تا اگر توانستند به دادت برسند و بگویند برای خودمان کسی شده ایم
بچه ها از پشت با چوب دنبال چیزی می گردند، درون آدم ، که به خنده‌شان اندازد
آن ها هم که پشت آدم می‌پرند فقط فکر سواری خودشان هستند و هی سیخونک به تو فرو می‌کنند و بر پهلویت فشار می‌آورند که آن‌ها را به خطر نیندازی
...
طنزنویس اگر مثل قاطرهای امامزاده داوود است که وامصیبتا
همه را به جایی می‌رساند بی آن که خودش به جایی برسد
...
بلانسبت طنزنویس ها *
قاطرهای امامزاده داوود هم حرمت دارند
...
طنزت را بنویس و تبریک مرا که از فحش خواهرمادر بدتر بود! بپذیر
.
.
.
* براي آشنايي با اين قماش جماعت به ليست قندفروشهاي محمود فرجامي نگاه كنيد

اين چطور نبايد نوشت

يك موضوع جالب برايم اين است كه در ايران خيلي‌ها فكر مي‌كنند، منتقدان بي‌عيب و كاست ادبي هستند براي همين هر نقدي كه مي‌خوانم و هر گفت‌وگويي كه مي‌بينم، به حتم در آن، چه طرف منتقد ادبي بوده باشد چه نويسنده، اين مفهوم را مي‌بينم كه چطور نبايد نوشت
اين چطور نبايد نوشت را همه مي‌گويند. براي همين هر كس هر طور بنويسد يك نفر ديگر پيدا مي‌شود و مي‌گويد آن طور هم نبايد نوشت. در اين آشفته‌بازار دلم به حال مخاطب بي‌خبر از همه‌جا مي‌سوزد كه نمي‌داند چه كند. كه كدام كتاب را دست بگيرد يا زمين بگذارد. به كدام جايزه‌ي ادبي اعتماد كند يا نكند
اين چطور نبايد نوشت دردسري شده است. آفتي است كه افتاده به جان داستان. شعر مادرمرده كه هيچي، يك وجب خاك است و هزار پادشاه
اين چطور نبايد نوشت از زبان هر نويسنده‌اي همان جور است كه او نمي‌نويسد
اين چطور نبايد نوشت از زبان هر منتقدي همان جور است كه او نمي‌پسندد
اين چطور نبايد نوشت فاصله‌ي زيادي با نقد دارد
اين چطور نبايد نوشت را كه گفتيد يك جوري بنويسيد كه بايد نوشت يا يك چيزي بنويسيد كه بايد گفت
....
اين چطور نبايد نوشت را چطور نبايد نوشت؟! كه درست از آب دربيايد
...
نه! بايد نوشت
...
نوش!
...
اين هم بازي‌هاي كلامي به سبك شعر حجم و سطح و سطر و ضربدري و يك كلام شعر مادرمرده

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۶

معرفی برگزیدگان بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب


طبق اخبار رسیده از وزارتخانه ارشادینا برگزیدگان بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب به شرح زیر، انتخاب و معرفی شدند.

بهترین ناشر داخلی (با رویکرد اجتماعی و احترام به حقوق شهروندی):
متروی تهران و حومه
به خاطر چاپ انبوه نقشه مترو و انتشار و تکثیر پیام‌های اخلاقی کوتاه و جملات قصار در قطارهای مترو.

بهترین ناشر داخلی (در حوزه فرهنگ و ادب):
اتوبوسرانی تهران
به خاطر اشاعه فرهنگ قطع دست جاعلین بلیط های مترو.

بهترین ناشر متفاوت (ربطی به "واو" ندارد!):
شرکت برق
به خاطر چاپ کتاب‌های لوله‌ای و گسترش آن به صورت رایگان در تمام سطح نمایشگاه و تفاوت در عرضه زیرپا زدن به قشر کتاب‌خوان برای به خود آمدن و بار دیگر پژوهیدن و جستجو کردن خویشتن خویش در طول راه با هدف نگاه کردن به راه پیموده و راه پیش رو در عرصه فرهنگ. (چی شد!)

بهترین ناشر صدادار:
گوینده و مخبر مصلای تهران
به خاطر قرائت ملکوتی و روحانی نام و محل غرفه‌های کتاب از بلندگو!

بهترین ناشر همین‌طوری:
وزارت ارشاد
به خاطر همین‌طوری آوارگی و دربدری دوستداران کتاب.

بهترین ناشر صنایع دستی (با رویکرد حفظ و احیای صنایع دستی و نشر کتاب):
ناشرین عربی
به خاطر استفاده از کاسه و سطل در ایام نمایشگاه برای جلوگیری از پیشروی چکه کردن آب از سقف مصلا.

بهترین ناشر نمی‌دونم چی:
باز هم وزارت ارشاد
به خاطر اشاعه فرهنگ صرفه جویی و چله‌نشینی برای اهل قلم و فرهنگ (با عنایت بر اینکه اهل کتاب، در زمان بازدید از نمایشگاه از هرگونه خوردن و آشامیدن و قضای حاجت کردن معذور بودند!)

بهترین ناشر عبید پسند:
ناشرین کودک
به خاطر تجمع بی‌نظیر کودکان در غرفه و ممانعت از ورود آقایان به آن‌جا!

بهترین ناشر خارجی:
ناشرین فرش قرمز!
به خاطر پهن کردن فرش قرمز در حیاط نمایشگاه با رویکرد بازآفرینی جشنواره کن و نوبل (البته بی‌عنایت به استفاده ابزاری بازدیدکنندگان از فرش قرمز برای خستگی در کردن و خوردن چیپس!)


بهترین ناشر حوادث غیرمترقبه (و حال بده!):
باران بهاری
به خاطر آب بستن به سیاست‌های وزارت ارشاد ... ببخشید کتاب‌های ناشرین بیچاره!

گفتنی‌ست از ناشرین کتاب در این نمایشگاه نیز توسط سازمان آب و فاضلاب تجلیل به عمل آمد. سازمان آب و فاضلاب متعهد شد پس از اتمام نمایشگاه بین‌المللی کتاب ناشرین و اهل قلم می‌توانند برای راست و ریس شدن اوضاع مزاجی و کلیوی (به علت عدم استفاده از امور آب و فاضلابی در طول نمایشگاه) به مدت یک ماه به طور رایگان از خدمات این سازمان استفاده کنند!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

پنجشنبه ساعت 14 گل‌آقا جلسه دارد


يادت نرود، پارسال و سال پيشش هم كه نتوانستي بروي، وقتي سپردندش به دست خاك هم كه عذرت موجه بود براي خودت كه نمي‌توانستي ، يا نمي‌خواستي، بروي و آنجا باشي. يادت نرود. اين روزها حال و هواي آن روزها را دارم. آن‌روزها كه گل‌آقا ما را جمع مي‌كرد دور هم و ما هم وقتي كسي تلفني كارمان داشت، مي‌گفتيم بگوييد در جلسه‌ايم!
جلسه بعدي افتاده است همين پنجشنبه، 13 ارديبهشت، بهشت زهرا، ساعت 14

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

روز كارگري

( بدون شرح)
با دقت در عكس فوق، احساسات خود را بنويسد

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

آرزو

آرزو دارم بتوانم آرزوهاي تو را برآورده كنم. همين
...
اين هم به خاطر بازي آرزوها كه سارا مرا دعوت كرده بود. من هم از بزرگمهر حسين‌پور ، توكا نيستاني (كه قبلا نوشته!) ، پدرام رضايي‌زاده ، هادي حيدري ، محمود فرجامي ، محمد جماعت ، حسن كريم‌زاده و هركس كه آرزوهايي براي گفتن و عيان ساختن دارد دعوت مي‌كنم كه وارد بازي شود

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

سد سيصد؟ فيلم سيوند؟

شباهت فيلم سيصد با سد سيوند چيست؟

....

هر دو آب بسته‌اند به تاريخ و فرهنگ‌مان.

......

فرموليزاسيون:

فيلم سيصد = سد سيوند = سيفون

در نتيجه مي‌توان نوشت:

سد سيصد مساوي‌ست با فيلم سيوند .

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

یک بار دیگر ابراهیم نبوی

ابراهیم نبوی یک بار دیگر برای این‌که ثابت کند جامعه به سمت چندصدایی شدن پیش می‌رود، فعالیت صدادار می‌کند. وی که از منتقدان اصلی نرسیدن صدا به صدا، سانسور و فیلترینگ در ایران است در نظر دارد چندین صدای مختلف را به سمع ایرانی‌های سراسر دنیا برساند تا از درد آنان بکاهد.
پیرو خبرهای رسیده او درصدد ساختن کاراکتر جدیدی است که تفاوت‌های چشمگیری نیز با کاراکترهای دیگر او، یعنی حسنی، ابوالفضل شو و ابراهیم نبوی داشته باشد.
ابراهیم نبوی امیدوار است این برنامه صدادار، مثل توپ صدا در کند و به گوش جهانیان، بوش، پاپ بندیکت دوم و زریبافان برسد.
برای اطلاع از چند و چون این سر و صدا اینجا را موس‌مالی کنید.

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

خدا را شکر فقط دهان‌مان آسفالت است!

بروید خدا را شکر کنید که رییس محترم جمهور، گل گلاب آقای محمود احمدی‌نژاد، مهندسی راه و جاده و آسفالت دارد.
چون همان طور که می‌دانید دهان ایران در سازمان ملل، شورای امنیت، اتحادیه اروپا و ... و همچنین دهان معلمان و کارگران و روزنامه‌نگاران و کاریکاتوریست‌ها و فعالان حقوق زنان و آنان که منتظر نفت سر سفره‌شان هستند و ... به طور مرتب آسفالت شده است و این البته رشته‌ی تخصصی اوشان است.
...
حالا تصور بفرمایید مهندس مکانیک بود. فک‌مان سرویس بود
یا مهندس ساختمان بود. فک‌مان پیاده بود
یا اگر مجسمه‌ساز بود. همه‌مان تا الان به (گل) کشیده شده بودیم
یا تصور بفرمایید فارغ‌التحصیل دانشگاه هنرهای زیبا بود. همه‌مان رنگ شده بودیم
یا اگر مهندسی کشاورزی داشت چه بیلی که باغچه‌ی ملت نخورده بود
یا فرض کنید دانش ریخته‌گیری داشت. چه داغی که بر دل ملت نمی‌گذاشت
یا اگر مثلا گلخانه داشت. چه گلی که به سر ملت نزده بود تا الان
فرض کنید تخصص (باز)یافت داشت. الان همه‌مان بازنشسته بودیم
یا اگر گرایش گریم و آرایشگری داشت الان زده بود چشم همه‌مان کور بود جای این‌که ابرویمان را برداشته باشد
حتی اگر پزشکی خوانده بود تا حالا تکه بزرگمان گوش‌مان بود
...
حالا بروید خدا را شکر کنید مهندسی آسفالت دارد و فقط دهان‌مان مورد عنایت قرار گرفته و آسفالت شده است

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

انواع و اقسام دانشجو در ایران

دانشجو در ایران دو نوع است:

نوع اول آن‌که اگر تحصن و راهپیمایی و اعتراض و حتی چه می‌دانم نفس بکشد، ستاره‌دار می‌شود و به کمیته‌ی انضباطی احضار می‌شود و ثبت‌نام نمی‌شود و به صرف آب خنک به اوین دعوت می‌شود؛

در حالی‌که تمام تریبون‌های رسمی آن را تکذیب می‌کنند و از برخی عناصر خودفروخته نام می‌برند که به دانشگاه نفوذ کرده‌اند و البته تلویزیون هم به آن اشاره‌ای نمی‌کند.

...

بخش دوم آن‌که تحصن و راهپیمایی و اعتراض می‌کند و گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده پرتاب می‌کند و از دیوار سفارت بالا می‌رود و پرچم آن را پایین می‌آورد؛

در حالی‌که تریبون‌های رسمی آن را تایید می‌کنند و آن را نشانه‌ی حضور موثر و شایسته‌ی دانشجویان در عرصه سیاست اعلام می‌کنند و البته تلویزیون هم گزارش زنده‌ی آن را در تمام برنامه‌های خبری پخش می‌کند.

.

با توجه به متن فوق به سوالات چهارگزینه‌ای زیر پاسخ دهید:

.

1- دانشجو را در چه حالی هرگز ندیده‌اند:

الف- از دیوار بالا برود

ب- گوجه پرتاب کند

ج - تخم مرغ گندیده پرتاب کند

د- درس بخواند

.

2- دانشجویانی که راهپیمایی می‌کنند در چه حالتی ستاره می‌گیرند؟

الف- تلویزیون راهپیمایی آن‌ها را به صورت زنده پخش نکند

ب- لااقل پرچم سه کشور مختلف را آتش نزنند

ج- کفن نپوشیده باشند

د- در فیلم‌هایی که دوربین‌های مخفی از راهپیمایی‌ها گرفته اما تلویزیون آن را پخش نکرده است، دیده شوند

.

3- یک دانشجو در چه حالتی خودفروخته می‌شود؟

الف- خودفروشی کند

ب- به خاطر دفن شهدا در صحن دانشگاه اعتراض کند

ج- به خاطر مشکل خوابگاه و عدم کیفیت غذا، تحصن کند

د- گوجه پرتاب نکند

.

4- یک دانشجوی خوب چه دانشجویی است؟

الف- دانشجوی خوب دانشجوی مرده است

ب- دانشجوی خوب دانشجویی است که برای اشتغال‌زایی و گردش سرمایه به جای مصرف کالای خارجی، گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده‌ی ایرانی پرتاب کند

ج- دانشجوی خوب دانشجویی است که در حرکت‌های دانشجویی پیش از انقلاب دستگیر شده باشد و یا دستیگر هم نشده باشد

د- دانشجوی خوب دانشجویی است که بتواند از دیوار یک سفارت‌خانه سه سوت بالا برود

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

عید آمد و ما لختیم

پدربزرگ مکتبی بود. سواد خواندن قرآن هم داشت. شعرهای بسیار هم از بر بود. شعرهای حکیمانه و پندآموز و مطایبه در ذهنش فراون داشت. یکی از آن شعرها را که نمی‌دانم اصلش به کجا برمی‌گردد (و البته نباید بسیار هم قدیمی باشد) عیدانه‌ای بود پر از فقر و درد که طنز تلخی لابلایش موج می‌زد:

عید آمد و ما لختیم

رفتیم به بابام گفتیم

بابام گفت به چسم به نیم‌چسم

برای عیدت می‌چسم

روح پدربزرگ شاد... پدرخوانده‌ی خاندان عالمی بود برای خودش.

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

کهنه‌ی سال را عوض کنید (دستورالعمل چندش 1)

یک سال دیگر هم کهنه شد. کهنه‌ی سال را باید عوض کنیم. در اینجا آموزش عوض کردن کهنه‌ی سال را برای شما می‌آوریم:

مواد لازم:

عمر........... به اندازه‌ی یک سال

کهنه........... یک عدد

ترکمون....... به اندازه‌ی دلخواه (که به زندگی‌تان زده شده باشد)

طریقه عوض کردن کهنه:

ابتدا پاهای سال را از هم باز می‌کنیم. توجه داشته باشید این باز کردن با باز شدن، بازنشستگی و هر نوع بازی دیگر تفاوت دارد. سپس لاستیکی سال را باز می‌کنیم و بعد از آن کهنه‌ی سال را برداشته به ترکمونی که به زندگی‌مان زده شده است و یا خودمان به آن زده‌ایم، دقت می‌کنیم.

(در نظر داشته باشید که می‌توانید با صبر و حوصله‌ی فراوان به گندی که در یک سال گذشته به زندگی خود زده‌اید نگاه کنید بلکه درس عبرت بگیرید.)

سپس با گرفتن سوراخ دماغ‌های محترممان، کهنه را که به حتم غیرقابل استفاده است در سطل زباله در دار می‌اندازیم. بعد از انجام مراحل فوق، منتهاعلیه تحتانی سال مبارک را، زیر آب سرد شسته و آن منطقه را با حوله خوب خشک می‌کنیم.

آن گاه با پاشیدن پودر بچه به مواضع جانبی و جوانب موضعی به کار خود پایان می‌دهیم.

برای «کهنه کردن» سال جدید، یک سال فرصت دارید اما می‌توانید برای جلوگیری از کثافت‌کاری و جنگ جهانی سوم، عجالتا از یک کهنه یا مای بیبی در مهر و موم کردن نیروگاه‌های هسته‌ای سال جدید استفاده کنید.

.........

دستورالعمل‌های چندش دیگری را برای طول عید شما عزیزان در نظر داریم که به تدریج منتشر می‌شود.

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

اين بچه‌ي ننر عقب‌افتاده دوزار به آدم نمي‌رود كه نمي‌رود

موضوع اين است كه تا به حال وقتي نوروز مي‌آمد و پدر و مادر سياست و اقتصاد ايران مي‌خواستند براي بچه‌شان لباس نو بخرند، بدو مي‌رفتند و يك كت و شلوار سرمه‌اي يا طوسي مي‌خريدند و مي‌آوردند تن بچه‌شان مي‌كردند و بعد گل و گشادي و تنگ و كوچكي‌ش را با سوزن نخ و قيچي و سنجاق قفلي درست مي‌كردند. البته هيچ وقت اين لباس نوي بچه‌گول‌زنك بر تن اقتصاد و سياست و فرهنگ خوش ننشسته‌است.
ولي اصل قضيه اين است كه اين بچه‌ي ننر عقب‌افتاده يا عقب‌مانده (خدا مي‌داند!) مشكلش پيراهن و شلوار نو نبود. مشكلش زيرپيراهني و زيرشلواري بود كه به خاطر بي‌توجهي پدر مادرش سال‌هاي سال در آن كثافت‌كاري كرده است و كسي يك بار عوضش نكرده و طهارتش نگرفته است.
حالا همچين بوي گندش از ده فرسخي به مشام مي‌رسد كه اگر كت و شلوار ماكسيم كه هيچي ، كت و شلوار دست‌دوز ايتاليايي هم تنش كني دوزار به آدم نمي‌رود كه نمي‌رود.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

سيگارت هسته‌اي

احمدي‌نژاد اعلام كرد در راستاي دستيابي به انرژي هسته‌اي، در روز چهارشنبه‌سوري، ايران سيگارت‌هاي هسته‌اي خود را، كه توسط دانشمندان جوان و نوباوه اختراع شده است، آزمايش مي‌كند
در پي اعلام اين خبر امريكا ناوهاي خود را از خليج فارس خارج كرد
گفتني‌ست فشفشه‌هاي هسته‌اي ايران دوربرد محسوب مي‌شود كه اين موضوع واكنش اسراييل را در پي داشته است

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

با فیلم سیصد چه کار کنیم؟

فیلم 300 هم ساخته شد. این لینک را از وبلاگ بزرگمهر می‌آورم و ارجاع می‌دهمتان به اینجا برای یک راهکار مناسب برای اعتراض و مبارزه با توهینی که در این فیلم به سرزمین ایران شده است
اینجا به همت لگوماهی ساخته شده است . او از هنرمندان و کاریکاتوریست‌ها خواسته با کشیدن آثاری پیرامون ایران باستان تصویر مناسب و واقعی ایران را در ذهن مخاطبان فیلم 300 جا بیندازند.
خواهش می‌کنم بروید و ببینید و در ساختن بمب گوگلی آن، کمک کنید.

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

كلمات

كلمات ژن‌هاي منند
از آن‌ها زاده شدم
...
كلمات كودكان منند؛
چون مادري فقير
در فلاكتي منحوس و مقدس، آن‌ها را به دنيا مي‌آورم
مي‌گذارم تا شيره‌ي جانم را بمكند
و بزرگ شوند
...
وقتي بيمار مي‌شوند
بر بستر شعرم مي‌خوابانمشان
وقتي به بلوغ مي‌رسند
در كوچه‌هاي داستان‌هايم رهايشان مي‌كنم
آنگاه كه به سفر مي‌روند
كتابي در اختيارشان قرار مي‌دهم
كه ارابه‌شان شود
و آنگاه كه جان مي‌سپارند
تابوتشان
...
كلمات ژن‌هاي منند
از آن‌ها به دنيا آمدم
از آن‌ها مي‌ميرم

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵

نوشتن


نوشتن چيزي بيشتر از نوشتن است. تكثير خويش است در كلمه. انحلال خود است در متن. پيوستگي با طنين آواهاست و دور شدن از خود... و نزديك شدن به خود. گشتن است در جيب‌هاي روح. و گم كردن است دلواپسي‌ها را. و پيدا كردن دلواپسي‌هاي تازه است

نوشتن نوشتن است. نه چيزي كم. نه چيزي بيش

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

نامه‌ی بی‌مهر و امضا کوچه‌ی صفار و اینا

پاکت بی‌تمبر و تاریخ. نامه‌ی بی‌مهر و امضا. کوچه‌ی صفار و اینا. برسه به دست آقا.


بازتاب برای بار هزارم فیلتر شد.

یک راه مثلا اعتراض به چنین روندی این است که بروید پای این صفحه را امضا کنید. بازتاب را که تاب نیاورند صدای تو را هم تاب نمی‌آورند. بازتاب سایت عجیبی‌ست. هم منتقد این وری دارد هم منتقد آن وری. فعلا هم که یک وری‌اش کردند. پیشنهاد می‌شود دوستان دست به عصا هم سینه خیز بروند که خدایی نکرده به تیر غیب دچار نشوند.

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

تست کاریکاتوری

انتقادها به روند غیردموکرات انتخاب دبیر بینال کاریکاتور آغاز شد. کسانی که به نحوی با جریان طرح و کاریکاتور ایران آشنا باشند، می‌دانند پس از هفت برگزاری این بینال که در هر دوره‌اش با اما و اگرهای بسیار مواجه بود، بهترین و آبرومندانه‌ترین برگزاری آن دوره‌ی گذشته بود. دوره‌ای که با برگزاری یک انتخابات آزاد (هرچند باز هم حرف‌هایی بود که اکثریت شرکت‌کنندگان در آن، شاگردان جوان خانه‌ی کاریکاتور بودند پس رییس خانه، شانس بیشتری برای انتخاب داشت- فعلا به درست و غلط این موضوع توجه نمی‌کنیم) شور و دمی نو به جریان این شاخه‌ی هنری دمید، چنان که با بیشترین استقبال پیشکسوتان داخلی و خارجی مواجه شد. انتخاباتی که این احساس را در هنرمندان و کاریکاتوریست‌ها به وجود آورد که برای نخستین بار به شعور جمعی ایشان احترام گذاشته شده است و در نتیجه از طرف ایشان - که هر دوره مهمترین منتقدین به دوسالانه بودند - کمترین انتقادها را نسبت به دوسالانه‌ی هفتم پیش آورد.

این بار اما گویی آن لباس متمدنانه‌ی انتخابات آزاد، عاریتی بود که باید زود به صاحبش (که احتمالا استکبار جهانی است!) بازگردانده می‌شد. و شاید چون در این میان کسی نبود که رسما به ردصلاحیت کاندیداها، که کسی هم برای کاندیداتوری دعوت نشده بود!، بپردازد، شخص ریاست مجلس ردصلاحیت‌کنندگان موزه‌ی هنرهای معاصر خود دست به کار شد و بی‌آنکه در آشکار کسی را ردصلاحیت کند، یک نفر را صلاحیت بخشید!

و متاسفانه این صلاحیت بخشیدن انحصاری، نه تنها مشروعیت آن را زیر سوال برد، بلکه آغازگر موج سردی میان کاریکاتوریست‌ها گشت.

.....

بزرگمهر حسین‌پور نخستین کسی‌ست که رسما از حضور در این دوره انصراف می‌دهد.

.....

در این‌جا چند سوال چهارگزینه‌ای برای علاقه‌مندان و کاریکاتوریست‌ها مطرح می‌کنیم.

1- خانه‌ی کاریکاتور ایران کجاست؟

الف - خانه‌ی پدر پسر شجاع ب - خانه‌ی پسر شجاع

ج - خانه‌ی پدر پسر شجاعی د - خانه‌ی شجاع

2- رییس خانه‌ی کاریکاتور چه کسی است و از طرف چه کسی منصوب می‌شود؟

الف - پدر پسر شجاع و از طرف شیپورچی ب - پسر شجاع و از طرف پدر پسر شجاع

ج - آقا شجاع و از طرف شیپورچی د - خانوم کوچولو

3 - پدرخوانده‌ی کاریکاتور ایران چه کسی است؟

الف - کورلئونه ب - کاسترو

ج - هوگو چاوز د - پدر پسر شجاع

4- برای یک انتخابات هنری در موزه‌ی هنرهای معاصر کدام گزینه مناسب‌تر است.

الف - یک صلوات می‌فرستیم و چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم.

ب - چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم و یک صلوات می‌فرستیم.

ج - هنرمندان را دعوت می‌کنیم تا با هم صلوات بفرستیم.

د - دقیقه‌ی نود همه را دعوت می‌کنیم و چون وقت رو به پایان است، داور را برنده‌ی بازی می‌کنیم و بعد یک صلوات می‌فرستیم.

5 - در برگزاری مسابقات بین‌المللی کاریکاتور چطور اسراف نکیم؟

الف - یک مسابقه‌ی هولوکاست برگزار می‌کنیم و دوسالانه‌ی کاریکاتور را ماست‌مالی می‌کنیم تا اسراف نکنیم.

ب - در دبیر مسابقه‌ی هولوکاست اسراف می‌کنیم و او را دبیر دوسالانه کاریکاتور می‌کنیم.

ج - در جایزه‌ی مسابقه‌ی هولوکاست اسراف می‌کنیم.

د – خیرالامور اوسطها. یک کمی اسراف در جایزه و دبیر و این قبیل چیزها، به جایی بر نمی‌خورد.

(به احترام شخصیت انسان‌ها یک نام در متن فوق حذف شد.)

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

دوخط راجع‌به طرح‌هاي امير سقراطي


طرح‌هاي سيد امير سقراطي، كالبدشكافي تنهايي انسان در جامعه‌ي مدرن است. نقبي‌ست به برهوت آدمي در ازدحام شعارها و دروغ‌ها، در هياهوي سياست‌زدگي مدرن
.....
سقراطي با حجم مطالعه‌اي كه دارد، كم كم دارد تبديل به يك كتاب جامع هنر و ادبيات مي‌شود. كتاب كلفتي‌ست امير! هر دفعه كه مي‌بيني‌اش يك فصلش را مي‌خواني. بايد يك چيزي، چه مي‌دانم مثلا چوق الفي يا هر چيز ديگري! بگذاري لايش، كه گم نكني تا كجايش را نگاه كرده‌اي و خوانده‌اي
.....
پيش‌بيني مي‌كنم (والبته كه آرزو مي‌كنم) با توجه به قدم‌هاي درستي كه در راه مطالعه برمي‌دارد و يادداشت‌ها و مقالاتي كه اين ور آن ور منتشر مي‌كند، تا چندسال ديگر منتقد درست و حسابي هنرهاي تجسمي از آب درآيد
.....
اين طرحي را هم كه اين‌جا گذاشته‌ام ، براي من كشيده است. از او ممنونم. و برايش آرزوي سلامتي و چيزهاي ديگري كه به من مربوط نيست مي‌كنم

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵

بالارفتن ازخورشيد

داشتم همین طور در اینترنت می‌چرخیدم که لینک این گزارش را که 9 مرداد 83 در ایران جمعه منتشر کرده بودم به چشمم خورد. آن صفحه حکایتی داشت... با کلی برو بیا، مرا دعوت کردند که یک صفحه‌ی طنز آن‌جا راه بیندازم. من هم با چندتا از بچه‌ها صحبت کردم و به خیلی از بزرگان طنز هم اطلاع دادم. خلاصه کلی مایه گذاشتم.
یک شماره که منتشر شد، رفتم دیدم مسوولین ایران جمعه نشسته‌اند و عزا گرفته‌اند. گویا قرار بود سردبیری کار را بدهند به گروه دیگری. و طبیعتا آن سردبیر هم اکیپ خودش را می‌آورد.
نفهمیدم این اتفاق یکباره افتاد یا نه، و سردبیر سابق ایران جمعه از این موضوع خبر داشت یا نه، اما این موضوع بگویی نگویی کمی برای من گران تمام شد. تلفن زدن به خیلی‌ها که قرار بود کار بدهند برایم سخت بود. دلیلی که باید می‌آوردم هم به نظرم مسخره می‌آمد.
ولی خداوکیلی، ایران جمعه با این تغییر جان تازه‌ای گرفت. گروه قوی‌شان واقعا ترکاند و درنهایت هم متاسفانه با یک سوسک بسته شد.




۱عصرپاييزى يكى دوسال پيش، اگر اشتباه نكنم، طبقه همكف دفتر مجله گل آقا، پاييزى تر ازهمه عصرهاى اين چندسال بود. از سالن كتابخانه كه مى گذشتى در تاشويى بود كه هميشه بازبود و درآستانه پنجره تمام قد آن دوميز قرارداشت. ميزى كه من پشت آن مى نشستم و كارى نمى كردم و ميزى كه كسى كه پشتش مى نشست هركارى مى كرد.ميز من كه بين دركشويى و پنجره ها قرار داشت خوب به خاطر دارد كه كدام روز را مى گويم. هرچند حالا تمام قصه عوض شده و ميزها از آنجا رفته اند ـ نمى دانم كجا ـ و ازتمام آن سالن بزرگ، با اين كه حتى كتاب ها خانه شان را به طبقه اى ديگر برده اند، پنجره ها هنوز كه هنوز اگر به چشمشان خوب خيره شوى، تصوير دوكس را نشانت مى دهند كه پشت دو ميز ـ كه از آنجا رفته اند ـ نشسته اند و گرم صحبتند.گاهى خنده اى و گاهى غصه اى. گاهى نوشتن و يادداشت كردن نكته اى يا ريختن و استواركردن طرحى. ميزها ـ كه از آنجا رفته اند ـ خوب به خاطر دارند، بپرسيد حتماً از آنها. اگر جايى به چشمتان خوردند، سلام دوكس را حتماً به آنها برسانيد، دوكس را كه از آنجارفته اند، اما هنوز در فضاى پنجره، تصويرشان مانده است.يكى از آن نكته ها كه پشت ميز من نوشته شد و پشت ميزكس ديگر خلق شد طرحى است كه درسفيدى اين كاغذ نقش بسته است.به رسم ادب و حق كپى رايت(!) اسم بزرگمهر حسين پور را ذكرمى كنم و تمام حقوق مادى و معنوى اثر را به او دايورت مى كنم!

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

چه کسی در دوران اوج گل‌آقا روی جلدهایش را می‌کشید

گفت و گویی که پنجشنبه پیش از رادیو تهران به نویسندگی من و اجرای هادی حیدری پخش شد.
هفته‌نامه‌ی گل‌آقا مجله‌ای بود که به راحتی توانست اعتماد مردم را جلب کند. کشیدن تصاویر و کاریکاتور وزرا و مسوولین تابویی بود که در آن زمان شکسته شد. هنوز روی جلدهای هفته‌نامه‌ی گل‌آقا را خیلی‌ها با کاریکاتور بانمک دکتر حبیبی، که روزگاری نماد دولت بود، به یاد دارند. موضوعات اجتماعی و اقتصادی و معاش مردم با پهلو زدن به رویکرد مسوولان، ابتدا روی جلد گل‌آقا و سپس دهان به دهان مردم کوچه و بازار می‌گشت.در این میان تصویرگر مهم‌ترین کاریکاتورهای دوران طلایی گل‌آقا، که این روزها از دنیای کاریکاتور به انیمیشن گذر کرده است و تاثیرش بر کاریکاتوریست‌های نسل پس از او غیرقابل کتمان است، کسی نیست جز احمد عربانی. احمد عربانی را با 60 سال سن، بیشتر از هر کسی خود کاریکاتوریست‌ها می‌شناسند چرا که گزاف نیست اگر بگوییم معروف‌ترین کاریکاتوریست‌های مطبوعاتی این دوره، با کپی کردن از دسن‌های او وارد میدان شده‌اند•

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

یلدابازی توکا نیستانی

توکا نیستانی یکی از بلندترین قله‌های کاریکاتور ایران و مخصوصا طنز سیاه است. غولی‌ست دوست داشتنی! ه
در پست پیش (با این‌که می‌دانستم وبلاگ ندارد) از او دعوت کردم تا وارد بازی یلدای بلاگستان شود و شد. متنی نوشت و آن را برای من ایمیل کرد. افتخار من است که پنج محرمانه‌ی زندگی او را (که از کودکی کارهایش را در کتاب جمعه می‌ستودم) در وبلاگم منتشر می‌کنم.
...
پوریای عزیز

می‌دانی که من "وب لاگ" ندارم و "وب لاگ" نویس هم نیستم اما ممنون هستم که خواستی من را هم وارد این ماجرای "یلدا بازی" بکنی. پس می نویسم اما برای خودت می فرستم تا در وب لاگ خودت منتشرش بکنی
.
...................................................................

اول - از سه سالگی به مرگ فکر می کردم و از مردن وحشت داشتم، یادم است که به خودم دلداری می دادم که هنوز خیلی زمان پیش رو دارم و نباید به آن فکر کنم... هنوز هم می ترسم.

دوم - در همان سه سالگی عادت داشتم که لوازم قیمتی پدرم مثل خودنویس و عینک و... را از جیب او بردارم و گوشه حیاط خانه با سنگ بشکنم. بزرگتر که شدم انباری خانه مادربزرگم را آتش زدم و شیشه های نوشابه ی بوفه مدرسه امان را دور از چشم ناظم، پشت بوفه ی مدرسه، با سنگ خورد می کردم و از صندوق بوفه پول می دزدیدم! (خودم مسئول بوفه بودم!)... هنوز هم هر روز در حال شکستن چیزی یا خراب کردن زندگی ام هستم.

سوم - از مردهایی که با کت و شلوار رسمی جوراب سفید می پوشند متنفرم! ه

چهارم - پدرم خوابیدن را زیاد دوست داشت و همیشه بهترین مدل من برای طراحی کردن بود. وقتی که مرد -25 سال قبل- تا فاصله‌ی آمدن آمبولانس، برای آخرین بار از جسدش طراحی کردم.

پنجم - زمستان، کلاه، تاریخ فلسفه، آتش شومینه، قهوه ی خوب، بعضی نوشیدنی ها، مصاحبت با جوانان، عاشق شدن، گریه کردن، کتاب خواندن و متروی پاریس را خیلی دوست دارم.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

یلدابازی وبلاگی

بزرگمهر حسین‌پور یلدابازی را کشاند به ما. ما هم پنج چیز پنهان‌مان را آشکار می‌کنیم!

اول - من حافظه‌ی کوتاه مدت خوبی ندارم اما حافظه‌ی بلندمدتم به شدت قوی است. خاطرات زیادی دارم. مثلا از دو سه سالگی چیزهایی به خاطرم هست که وقتی برای دیگران تعریف می‌کنم از تعجب شاخ درمی‌آورند. چیزهایی مثلا از شش سالگی‌ام تعریف می‌کنم که برادر بزرگم که آن موقع یازده سالش بوده، یادش نمی‌آید.

دوم - پیرو همین مشکل حافظه باید بگویم که در حفظ کردن اسامی مشکل دارم. ممکن است کتابی را که خوانده‌ام اسم نویسنده و حتا عنوان خود کتاب را از خاطر ببرم. یا فیلمی که دیده‌ام. یا مکانی که رفته‌ام. برای همین قدرت توصیف در من به شدت قوی‌تر است از قدرت استفاده از اسامی خاص.

سوم - از بچگی عاشق‌پیشه بوده‌ام. وقتی چهار سالم بود عاشق دختر بیست و دو سه ساله‌ای بودم که هرگز فراموش نمی‌کنم. هدیه‌ای را که برای تولدم آورده بود خیلی خوب به خاطر دارم. یک پیراهن آبی با پارچه‌ی مخمل. رویش یک عکس بزرگ بود از یکی دوتا جانور مثل خرس. اگر باور کنید باید بگویم که حتا بوی آن پیراهن و زبری پارچه‌اش را هم به خاطر دارم.

چهارم - از وقتی بچه بودم دوست داشتم یک نویسنده‌ی بزرگ شوم. حالا سال‌هاست که تلاش می‌کنم و کتاب می‌خوانم تا ببینم می‌توانم آن‌چه را که آرزو داشتم به دست آورم.

پنجم - یک تفکر احمقانه اما رئال در من هر روز قوت بیشتر ی می‌گیرد:
دولت خاتمی برای مردم ایران مناسب نبود. آن‌ها واقعا به یک "همیشه‌احمدی‌نژاد" نیاز دارند. کسی که بتواند چشم‌هایش را ببندد و دهانش را باز کند. می‌دانید خاتمی با همه‌ی خاتمیتش! دهانش را بست اما چشمانش را باز باز نگه داشت.
(حقیقتش من به سرنوشت کشورم زیاد فکر می‌کنم)


حالا دعوت می‌کنم از توکا نیستانی، پنج محرمانه را به سبک بازی یلدابازی وبلاگی رو کند.

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

کمکم کن! کمک کن

لباس وبلاگم را عوض کردم. چندتا مشکل پیش آمد:
1- لینک‌هایم پرید.
2- مشخصات و جای ایمیل پرید.
3- فکر کردم بلاگ‌اسپات ، کلا ساختار وبلاگم را به بلاگ اسپات جدید تغییر می‌دهد که نداد.
حالا هر کس می‌داند این سه مشکل چطور حل می‌شود یک ایمیل به خودش زحمت بدهد و مرا کمک کند در این امر خطیر.
الهی خیر ببینید. الهی دست کنید تو خاکستر طلا شود. الهی به نان شب محتاج نشوید. ثواب دارد. این هم ایمیلم!

دعوت به دعوت کسی که باران در دهان نیمه بازش می‌بارد

بروید سری به این لینک بزنید.

اگر حرفی داشتید یا بمیلید یا بآفلاینید یا بکامنتید.

جماعتی هم که فکر می‌کنند در طنز این مملکت حق‌شان خورده شده است و دیده نشده‌اند بیایند یک تکانی به خودشان بدهند که دیده شوند. (مسوول این قسمت برنامه البته من نیستم و عواقبش هم گردن همان است که تکان داده است)

فعلا هم این آی طنز داره خودش رو رو به راه می‌کنه از لحاظ فنی. منتظر باشید. شاید اتفاق خوبی در طنز آن‌لاین بیفتد.

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

ژان وارژان و کوزت زیر پل سیدخندان

مشغول آماده کردن نمایشنامه‌های طنزی برای رادیو هستم. سعی کردم از آن طنز آبکی که هر روز از این وسیله‌ی ارتباطی برای خراب کردن روحیه‌ی مردم به کار می‌رود، حذر کنم. باید دید چه از آب در می‌آید. اجرا هم خیلی مهم است. اولین کار که احتمالا تا هفته‌ی دیگر روی آنتن می‌رود «ژان وارژان و کوزت زیر پل سیدخندان» نام دارد.

اگر بتوانم فایل صوتی‌اش را تهیه می‌کنم و اینجا می‌گذارم. اگر نه که به تکسش اکتفا می‌کنم. وقتی کار ضبط شد و موقع اجرا رسید، جزئیات آن را این‌جا می‌آورم.

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

رسما فحش خوارمادر می‌گذاریم

یک راهکار برای روشن شدن تکلیف ایران با ادا و اصولی که سیاسیون و آحاد ملت موقع انواع و اقسام انتخابات از خودشان درمی‌آورند، وجود دارد. با این راهکار دیگر تکلیف یک‌سره می‌شود. اگر قرار است کسی در انتخابات شرکت کند و به تغییر بیشتر از تقدیر اعتقاد دارد، که شرکت می‌کند. اگر کسی هم می‌خواهد با شرکت نکردنش مشروعیت حاکمیت ایران را زیر سوال ببرد، که شرکت نکند. بحث اینجاست که قبل از هر انتخاباتی فضای جامعه را چنان مسموم می‌کنند که ملت سر در گم می‌شوند چه کنند. می‌ترسند شرکت کنند و آب به باغچه‌ی دیگری ریخته باشند، از طرفی می‌ترسند شرکت نکنند و اوضاع بر همین منوال بماند. در این بدترین سهم را کسانی دارند که تا دقیقه‌ی نود نمی‌دانند تحریم می‌کنند یا نه. اما جوری تبلیغ می‌کنند که تحریم می‌کنند و اگر کسی شرکت نکند کار یک‌سره می‌شود! (این آقایان متاسفانه از همین چپ‌ها و اصلاح‌طلب‌ها هم هستند که آدم تا آنجاش می‌سوزد)
خلاصه آن راه‌کار که گفتم این است که فحش خوارمادر بگذاریم برای کسی که شرکت می‌کند و می‌گوید نمی‌کند. یا کسی که نمی‌کند و می‌گوید می‌کند. یا نمی‌داند بکند نکند. یا نمی‌داند نکند می‌کنند یا نه. یا بکند نمی‌کنند یا می‌کنند. یا بترسد اگر کرد بگویند چون کردی آن‌‌ها هم بکنند. یا بترسد اگر نکند بگویند چون نکردی بکنند.
بله. فکر می‌کنم اصول دموکراتیک چاره‌ی کار ملت و مخصوصا سیاستمداران ما نیست. ناچاریم رسما فحش خوارمادر بگذاریم.
و برای این‌که این فحشی را که گذاشته‌ایم بدانید چقدر سندیت دارد قاطعانه عرض می‌کنم من خودم به شخصه در انتخابات شورا و مخصوصا انتخابات خبرگان شرکت می‌کنم و رای‌هایی هم که می‌دهم مشخص است. نمی‌خواهم فردا پس‌فردا باز جایزه‌های لب لب را از تلویزیون ببینم که سخنرانی می‌کنند.

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵

گفت‌وگو با توکا نیستانی در رادیو تهران

برنامه رادیو تهران
نویسنده: پوریا عالمی

طنز سیاه یا تلخ، برنده چون چاقوی جراحی و تلخ چون عصاره‌ی گیاهی‌ست که تنها چاره‌ی بیماری لاعلاجی باشد.پس در حالت عادی، کسی خودش با پای خودش میل ندارد زیر چاقوی جراحی برود، یا تا آن موقع که بیماری امانش را نبریده است هرگز لب به شربت تلخ نمی‌زند.کاریکاتوری که در طنز سیاه جای گیرد، مخاطب خاص خودش را دارد. و البته کاریکاتوریستی که به طنز سیاه روی می‌آورد، لزوما آدمی نیست که به دنیا سیاه نگاه کند.قدمت طنز سیاه در کاریکاتور - چه در ایران و چه در تاریخ کاریکاتور جهان - اگر از فکاهه‌سازی و خنده‌پردازی در کاریکاتور بیشتر نباشد کمتر نیست.دست‌نیافتنی‌ترین قله‌ها در هنر کاریکاتور، طنز سیاه است. که از دور دست‌یافتنی و سهل‌الوصول می‌نماید اما فتح آن به ممارست‌ها و تمرین‌های بسیار نیاز دارد.در این میان یکی از بلندترین قله‌های کاریکاتور ایران مهمان ماست: توکا نیستانی.

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

لطفا سکوت را رعایت فرمائید

سیدابراهیم نبوی از معدود نویسندگانی‌ست که هنوز سیدابراهیم نبوی است.
او وقتی از ایران رفت مدت کوتاهی به کودک درونش اجازه‌ی خودنمایی داد. کودک درون او هم هر چه می‌خواست بار هر که می‌خواست کرد. همین شد که در داخل کشور، خیلی‌ها، از او رنجیدند.
اما پس از چندی او یک بازگشت مقتدرانه به ابراهیم نبوی ماخوذ به خودش کرد و خوش درخشید. این بار حرمت قلم و انسان‌ها را نگه داشت و دست به نقد و طنز زمانه و سیاست زمانش زد.
مسیری را پیمود که از راستی و درستی خود نلغزید. نه امریکایی شد و دلار امریکایی را انتخاب کرد، نه فکر عافیت کرد و امنیت حکومت ایران را برگزید. ساز خود به دست گرفت و آن را نواخت.
این نامه، پاسخی‌ست که او به نامه‌ی رییس‌جمهور محترم ایران خطاب به ملت شریف و غیور و مومن و همیشه در صحنه‌ی امریکا نوشته است:


جناب آقای احمدی نژاد ریاست جمهوری اسلامی ایران
اگر تاریخی وجود نمی داشت و نامه شما برای ملت آمریکا که دیروز منتشر شده است، در این تاریخ ثبت نمی شد و مردم جهان و آمریکا براین گمان قرار نمی گرفتند که چطور آدمی با این لحن و ادبیات،هنوز رئیس جمهور کشوری با تاریخی کهن و فرهنگی دیرپا مانند ایران است، شاید پاسخ دادن به نامه شما برای مردم آمریکا ضرورت نداشت. و اگر فردایی که حتما خواهد آمد، فرزندان مان از ما سووال نمی کردند که مگر در آن زمان هیچ آدم زنده ای وجود نداشت که پاسخی به این موجود بدهد تا حداقل موجودی که ظاهرا رئیس جمهور ایران به نظر می رسد، در این توهم نباشد که با این نامه نویسی ها کاری سترگ کرده است، شاید هرگز پاسخی به نامه شما نمی دادم. اما متاسفانه مجبورم به شما پاسخ بدهم. نامه تان را خواندم، آقای احمدی نژاد! بس کنید، چرا کاری می کنید که مردم جهان یقین کنند که یک موجود ساده لوح رئیس جمهور ایران است.

نامه‌ی ابراهیم نبوی به احمدی‌نژاد در نشانی دیگر

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

می‌خوانم برای نوبل!


1
نامزدهای جایزه‌ی گلشیری معرفی شدند. حتما مثل هر سال حرف‌ها و حدیث‌هایی هم در پی‌اش آغاز می‌شود.

2
اولین کتاب من اسمش «نیم‌ساعت قبل از ساعت هفت» است. همین.

3
یکی از بچه‌ها گفت: « حالا که گلشیری قبول نشدی، چکار می‌کنی؟»
گفتم: « هیچی، می‌خوانم برای نوبل!»

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

تیمی برای طنز و کاریکاتور

سعی دارم تیمی رو برای یک نشریه‌ی طنز و کاریکاتور گرد هم بیاورم.
عجله‌ای هم برای شروع کار نیست. برای همین فعلا دارم سبک سنگین می‌کنم. هر کس از بزرگ و کوچک، پیش کسوت و بی‌کسوت هم دوست دارد می‌تواند ایمیلا ما را مورد لطف قرار دهد.

فعلا همین!

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

دانستني‌هاي ايران

در ايران؛
- كار سياسي مي‌كنند چون در آن نان است.
-كار اقتصادي مي‌كنند چون مي‌خواهند وارد عرصه‌هاي سياسي شوند.
-كار توليدي مي‌كنند چون مي‌خواهند برج‌سازي كنند.
-برج‌سازي مي‌كنند تا بتوانند شكر وارد كنند.
-شكر وارد مي‌كنند تا صنعت نساجي را هم به تصرف خود درآورند.
-براي اين كه به خارج سفر كنند، نماينده مجلس مي‌شوند.
-براي اينكه گاهي به ايران سفر كنند، رييس‌جمهور مي‌شوند.
-براي اينكه مسجد بسازند، شهردار مي‌شوند.
-براي اينكه شهر را اداره كنند، باجناق مي‌شوند.
و در نهايت براي اينكه در هيات دولت باشند، عضو شوراي شهر مي‌شوند.

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵

برنامه هفتگي مردم اعلام شد

شنبه‌ها: دريافت نفت سر سفره .
يك‌شنبه‌ها: اختراع يا كشف يك چيز محيرالعقول توسط دانشمندان جوان و نوباوه.
دوشنبه‌ها: مفسدين اقتصادي به ترتيب قد يا دور كمر يا دور گردن اسامي خود را با صداي بلند معرفي مي‌كنند.
سه‌شنبه‌ها: پختن كيك زرد.
چهارشنبه‌ها: پرتاب گوجه‌فرنگي و تخم‌مرغ گنديده به سفارت خانه‌ها.
پنج‌شنبه‌ها: فعاليت براي اين كه دو بچه كافي نيست!
جمعه‌ها: بدرقه يا استقبال پرشور و مردمي از رييس‌جمهور احمدي‌نژاد.
(چون به هر حال يا دارد به سفر مي‌رود يا از سفر مي‌آيد.)

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

سر گرم و دست بند

از چند روز پیش ولوله‌ای افتاده در ملت. هر کسی را نگاه کنی عجله دارد که شب‌ها زودتر برود خانه. مردم اهل خانه و زندگی شده‌اند انگار. می‌روند. می‌آیند. سرهاشان به زیر است. سر و ته‌شان را بزنی در خانه‌اند. سرشان به کار خودشان گرم است. سرگرمی‌شان هم که در خانه است.
هر کسی دستش بند شده و کار دارد. مشکل بیکاری هم یک‌جورهایی دارد حل می‌شود. اوقات فراغت جوانان هم دارد پر می‌شود. هر کسی انگار به حق مسلمش رسیده یا نفت را سر سفره‌شان برده‌اند که همه در حال بشکن زدن هستند.
تحریم اقتصادی ایران مثل این که مالیده . کسی نگران دونرخی شدن پول بنزین نیست یا تورم گردن کلفت این روزها.
خدا را شکر! چه می‌شود ... تمام این همه مشکل را رییس‌جمهور گلمان حل کرده است. فرموده‌اند: «دو بچه کافی نیست.» و سر ملت را گرم و دستشان را بند کرده‌اند.

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

جن تلویزیون

پیرزن را به زور از پله‌ها بالا آوردند. اول راه‌پله نشست که نفس بگیرد و هر پاگرد که رسید گفت باید نفس تازه کنم. پیرزن را سایه‌ی پله‌ها ترسانده بود. پرهیب سنگین پاگردها که نورگیری هم نداشت پایش را سست می‌کرد. دلش به خانه خرابه‌ی خودش خوش بود. دل‌خوشی‌اش را در هر پله که بالا می‌آمد از خودش دورتر می‌دید. هر پله برایش مصیبتی بود. جان می‌کند که از آن بگذرد. جان که می‌کند و بالاتر که می‌آمد حس می‌کرد سبک‌تر می‌شود. سنگین بود. سبک می‌شد. چیزی از خودش جا می‌گذاشت. پاگردها برایش شب اول قبر بود. درنگی در ابتدای تاریکی برای ورود به اعماق راه‌پله‌های زمانی بی‌پایان. بی‌بازگشت. می‌دانست که دیگر با پای خودش از این راه باز نمی‌گردد. ترس نکیر و منکر برش داشته بود. می‌خواست بالا نرود. نمی‌شد. کشیده می‌شد. سوهانی بر تن و روحش شده بود این پله‌ها. ریخته می‌شد. صیقل می‌خورد. آینه می‌شد. تصویر سایه‌هایی برش افتاده بود. تصویرهایی بی‌تاریخ. بر صفحه‌ای بی‌عنوان. روحش عیان‌تر شده بود پیرزن. صفحه‌اش پاک‌تر شده بود.


خواندن کامل این داستان در مسابقه ی ادبی صادق هدایت (سایت سخن)

می توانید در رای گیری خوانندگان این مسابقه شرکت کنید.

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

10 نكته براي اينكه توقيف نشويم

دو كلام حرف با بچه‌هاي روزنامه‌نگار داريم. آقاي مرتضوي،آقايان هيات منصفه مطبوعات، آقاي دادگاه مطبوعات آقاي مدعي‌العموم و ديگر كاسه‌هاي داغ‌تر از آش عزيز! شما لطفا اين يادداشت را نخوانيد:
روزنامه‌نگاران عزيز با توجه به حساسيت‌ها، موانع و محدوديت‌هاي پيش رو 10 نكته را براي توقيف نشدن مطبوعات تبيين مي‌كنيم:
1- چون نسبت به صفحات سياسي روزنامه‌ها حساسيت‌ وجود دارد، بهتر است خودمان صفحات سياسي را تعطيل كنيم؛ در عوض، گزارش فعاليت اقتصادي، نفتي، شكري، پارچه‌اي و غيره آدم‌هاي سياسي را در صفحه‌ي اقتصاد مي‌نويسيم؛ بلكه اين طوري مفسدان اقتصادي هم معرفي شوند!
2- چون حساسيت زيادي نسبت به پوشش خبري هر نوع انتخابات در ايران وجود دارد، روزنامه‌ها براي عدم جلوگيري از توقيف، به جاي انتشار صفحات سياسي، رنگ‌آميزي كودكان چاپ كنند.
3- يك حساسيت هم به حمايت از هاشمي رفسنجاني و پوشش اخبار وي در برابر جريان مصباح يزدي وجود دارد. در اين رابطه مي‌توان عكس بزرگ آقاي مصباح را به صورت تمام صفحه چاپ كرد اما به صورت پاصفحه توضيح داد كه گويا آقاي هاشمي هم كانديدا تشريف دارند!
(البته ممكن است در اين حالت تبصره‌ي چاپ پاصفحه و پاورقي در روزنامه‌ها هم، به دلايل لغو مجوز اضافه شود.)
4- يك راه جلوگيري از توقيف هم اين است كه شما روزنامه‌ي‌كيهان منتشر كنيد. در اين حالت از جميع بلايا و سوانح طبيعي و غيرطبيعي در امانيد.
5- در اجراي بند 4 اين مقاله ممكن است آقاي شريعتمداري از شما به خاطر حق كپي رايت شكايت كند. خود دانيد.
6- در حالت كلي، بهترين راه مصونيت اين است كه همه برويم و كارمند كيهان شويم. حسن كيهان اين است كه اگر در آن سلام يا شرق هم منتشر شود اتفاقي نمي‌افتد.
7- وزارت ارشاد هم مي‌تواند از اين به بعد با بررسي و تاييد هر روزه صلاحيت مدير مسوول و دست‌اندركاران روزنامه، با همكاري سازمان طرح ترافيك، اقدام به انتشار مجوز يك روزه چاپ جريده و مطبوعه كنند. (اين روش رد خور ندارد آقاي ارشاد! مطمئن باشيد.)
8- وزارت ارشاد مي‌تواند براي جلوگيري از خطر، به هر شماره‌ي روزنامه مانند پروسه - مجوز كتاب- مجوز پيش از چاپ بدهد. در اين حالت با توجه به عملكرد ارشاد دولت نهم، هر مجوزي دست كم 2 سال در نوبت مي‌ماند. پس 2 سال روزنامه بي‌روزنامه!
9- در اجراي بند 8 ممكن است پس از چاپ يك شماره از روزنامه‌اي كه بعد از 2 سال مجوز چاپ گرفته (مثلا شماره‌ي امروز ما در سال 87 مجوز چاپ بگيرد) اخبار مندرج در آن افشاي اسناد محرمانه تلقي شود! و اين جرم شوخي بردار نيست. پس بهتر است پس از 2 سال مجوز پيش از چاپ كذايي را به شوراي امنيت ملي بفرستيم! اگر در آنجا چاپ روزنامه‌ي دو سال پيش تاييد شد، يك نسخه از آن را هم براي مجلس مي‌فرستيم. بديهي است اگر هيات رييسه و آقاي حداد اينا با چاپ آن موافقت كنند، بايد كار به مجمع تشخيص مصلحت نظام برود!
در اين مرحله با اصلاح مواردي كه معاند نظام است و مجمع، تشخيص مي‌دهد، بالاخره روزنامه‌ي «دو سال پيش‌‌نامه» چاپ مي‌شود. و البته ناگفته نماند كه هيچ بعيد نيست پس از چاپ مدعي‌العموم، مدعي شود.
10- روزنامه‌نگاران عزيز! با توجه به 9 بندي كه ذكرش رفت و 90 بندي كه نمي‌شود ذكر كرد، بهتر نيست همگي برويد و در سازمان تربيت بدني اخبار آقاي علي‌آبادي را پوشش دهيد.

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

آينه به دستان

تصور كنيد تا به حال، يعني سال 1385 خورشيدي، آينه كشف نشده باشد. واكنش تعدادي از مسوولان را، وقتي براي اولين بار آينه را به دستشان مي‌گيرند، در پي مي‌آوريم:

خاتمي: ماشاءا... !
احمدي‌نژاد: عين عدالت!
حداد عادل: يادت باشد اعتراض كني، ميكروفونت را قطع مي‌كنم.
الهام: تصوير آقاي احمدي‌نژاد در آينه را تكذيب مي‌كنيم.
لاريجاني: اين كه صدا و سيماي زمان خودمونه ... همش داره عكس منو پخش مي‌كنه.
صفار هرندي: ابتدا پشت جلد آينه را نگاه مي‌كند، سپس مي‌گويد:
چون در دوره‌ي ما مجوز چاپ نگرفته، مجوزش لغو مي‌شود.
قاضي مرتضوي: اين رسانه به جرم سياه‌نمايي توقيف مي‌شود!
اسدا... بادامچيان: آخيش! آخرش پوستر مرا هم چاپ كردند!
اعلمي: واي! اين چقدر شبيه منه ... همش تصويره، اصلاً نطق نمي‌كنه!
عشرت شايق: اِوا ... خاك عالم.
فاطمه رجبي: فتوكپي برابر اصل.

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

چطور از خیابان رد شویم؟

برای عبور از خیابان، نیاز داریم که از خانه خارج شویم. برای خروج از خانه نیاز به رعایت و حفظ شووناتی داریم که عرف جامعه است در غیر این صورت، جرممان که تجاوز حریم خصوصی‌مان به حریم عمومی دیگران است، محرز می‌شود. پس با پوشاندن چیزهایی که بیرون آمدنشان، دیگران را به رعشه می‌اندازد، از خانه خارج می‌شویم؛ مثل مو، گردن، بناگوش و چیزهای دیگر.

پس از عبور از فیلترهای فوق، صلاحیت رد شدن از خیابان را به دست می‌آوریم؛

اول- به سمت چپ نگاه می‌کنیم:

اگر دوران آقای خاتمی بود، در همان حالت می‌ماندیم تا یک ماشین ضدگلوله از سمت راست از رویمان رد شود.

اگر دوره‌ی آقای احمدی‌نژاد باشد نیازی نیست به سمت چپ نگاه کنیم. چون مطمئنیم راه بسته شده و از چپ ماشینی نمی‌آید. پس راست شکممان را می‌گیریم و چشم‌هایمان را می‌بندیم و تند تند از خیابان عبور می‌کنیم. منتها چون هزینه‌ی ساخت و تعمیر بلوار و چاله چوله‌های خیابان از دوره‌ی شهرداری سابق، خرج ازدواج جوانان کوچه‌های چند خیابان آن طرف‌تر شده است، می‌افتیم در چاله و پایمان می‌شکند. در نتیجه از خیابان رد نمی‌شویم.

دوم - فرض را بر این می‌گیریم که با عنایات خداوندی صحیح و سالم خودمان را به میانه‌ی خیابان رسانده‌ایم. در این حالت باید به سمت راست نگاه کنیم:

اگر دوره‌ی آقای خاتمی بود به راست نگاه نمی‌کردیم. سرمان را مثل بچه‌ی آدم می‌انداختیم پایین و با ترس و لرز وارد خیابان می‌شدیم به این امید که ماشینی، چیزی، تانکی بهمان نزند. منتها چون تصویرمان در فیلمبرداری‌های 18 تیر در دوربین‌های مداربسته و هندی‌کم، ضبط شده بود پیش از آن‌که به آن سوی خیابان برسیم به مکان امن و نامعلومی منتقل می‌شدیم. پس به آن طرف خیابان نمی‌رسیدیم.

اگر دوره، دوره‌ی آقای احمدی‌نژاد باشد، باید خیلی احتیاط کنیم. چون تمام ماشین‌ها نه تنها از سمت راست می‌آیند، بلکه پایشان را هم گذاشته‌اند روی گاز و به خطوط عابر پیاده دقتی نمی‌کنند. پس عبور از خیابان کار خطرناکی‌ست. باید مدتی، شاید 4 سال، صبر کنیم تا چراغ سواره‌ها قرمز و چراغ پیاده‌ها سبز شود.

راهکار اصلاحاتی: عبور از خیابان را تحریم می‌کنیم و همین طرف خیابان کارمان را انجام می‌دهیم.

راهکار مخملین: به صورت سر و ته، از خیابان رد شویم.

راهکار دکتر سروشی: بر دانشجویان و محیط‌های فرهنگی سرمایه‌گذاری می‌کنیم، تا زمانی که برای عبور از خیابان، در جامعه احساس نیاز شود. خواه اگر چهل سال طول بکشد و ما همین طرف خیابان ایستاده باشیم.

راهکار کیهانی: عناصر خودفروخته‌ای که برای عبور از عرض خیابان، عملیات گسترده و هدایت‌شده‌ای را از خارج مرزها پیاده می‌کردند، به وجود کانال‌هایی در مطبوعات، اعتراف مکتوب کردند که فیلمش هم تا آخر هفته می‌آید بیرون.

انگار نه انگار در روزنامه اسرار منتشر می شود.

شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۵

اشتباه بزرگ، تکرار اشتباه‌ست

(یا گاف‌کاری ادبی!)

شعری را که خبرگزاری مهر از عمران صلاحی آورد، با شوخی ساده‌ی تایپیست آن منتشر شده بود. تایپست در نیمه‌های شعر «بچه‌ی جوادیه» می‌نویسد: «بقیه‌اش را وقت ندارم بتایپم.» و تمام.
البته فکر می‌کنم خبرگزاری مهر تا به حال شعر را اصلاح کرده باشد. اما بدتر از این اتفاق این است که دو روزنامه شعر را عینا کپی پیس کرده‌اند! و ناگفته پیداست که زحمت خواندن و در نتیجه اصلاح آن را نیز به خود نداده‌اند. (عمق فاجعه اینجاست که مسوولان صفحه، شعر را خوانده باشند و متوجه غلط فاحشش نشده باشند!)
این دو روزنامه‌ی وزین! یکی حضرت همشهری است! دیگری آقای آینده‌ی نو!
جا دارد برای دبیران سرویس ادبیات این دو روزنامه تشکر و خسته نباشی تکه‌پاره کنیم!

نکته‌ی جالب همشهری این بود که در انتهای شعر - یعنی بعد از «بقیه‌اش را وقت ندارم بتایپم.» - اضافه شده است:
«گفتنی‌ست شعر فوق سال‌ها قبل از انقلاب اسلامی سروده شده است.»
نکته‌ی قابل تاملی‌ست که تحلیلش را به خودتان می‌سپارم.

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

تخت عمران صلاحی سبک تر شده است

این شعر را 8 اردیبهشت 1384 به عمران صلاحی تقدیم کرده بودم.
عمران دست مرا در شعر و داستان گرفته بود و پا به پا جلو می برد. دوست ندارم فعلا چیزی بیشتر از او بنویسم. فقط فکر می کنم او رفته است. تلخ ترین طنزش را نوشته است و رفته است. و دوست دارم فردا که پیشش می روم بلند شود و با همان حجب و حیا لبخند بزند و بگوید حالا حکایت ماست....




پرنده پرنده است
پرنده اما در قفس هم، زندگی می‌کند و نغمه سر می‌دهد

شیر شیر است
شیر اما در قفس هم، زندگی می‌کند و نعره سر می‌دهد

انسان انسان است
انسان اما در قفس، پرنده نیست تا نغمه سر دهد، مرثیه می‌خواند و مویه می‌کند.
انسان اما در قفس، شیر نیست تا نعره سر دهد، در خود فرو می‌رود و فرو می‌ریزد.

انسان انسان است.
گناهی‌ش نیست.

انسان در قفس است.
گناه این است.

8 اردیبهشت 1384
تقدیم می شود به عمران صلاحی

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

صف

ما ایرانی‌ها، کجا هستیم؟ این سوال ساده را در هر دورانی بررسی کردیم و به این نتایج رسیدیم؛

در دوران انقلاب: در صف تظاهرات.
در دوران جنگ: در صف نبرد.
در دوران هاشمی رفسنجانی: بعضی‌ها در صف تیرآهن. چند نفری هم در صف استخدام. باقی مردم هم در صف کوپن.
در دوران سیدمحمد خاتمی: بعضی‌ها در صف اعتراض. بعضی‌ها در صف جنبش مدنی. دانشجویان هم در کوی دانشگاه به صف ایستاده بودند. خیلی‌ها هم در صف نبودند، با موتور برای خودشان جلوی صف مردم و دانشجوها پرسه می‌زدند.
در دوران محمود احمدی‌نژاد: اکثرا ته صف هستند چون سر صفی‌ها چند تا سمت و پست مختلف دارند. جوان‌ها هم در صف وام ازدواجند. کارگران در صف اعتصابند. دانشجویان هم در سه صف یک ستاره‌ها، دو ستاره‌ها و سه ستاره‌ها، به ترتیب قد ایستاده‌اند. مردم هم نامه به دست صف کشیده‌اند تا هواپیمای رییس‌جمهور به زمین بنشیند.

شعر فولکلوریک نو: اگر دیدی جوانی در صفی تکیه کرده، بدان عاشق شده، وام ازدواج گرفته، حالا تو پول رهن و اجاره خانه و خرج و برج زندگی مثل چی‌چی توی گل مانده، در نتیجه از ناچاری گریه کرده!

نتیجه‌گیری: جامعه‌ی ایرانی مثل یک صف بزرگ است؛
1- مهم این است که تو کجای صف ایستاده‌ای.
2- مهم‌تر از آن، این است که جلویی تو برای باجناق‌هایش جا نگرفته باشد.

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

ستاره دانشجویی

بعضي‌ها وضعشان خوب است و سه ستاره دارند؛ يعني بي‌برو برگرد ثبت‌نام مي‌شوند.

بعضي‌ها دو ستاره دارند؛ يعني اگر تعهد بدهند و قسم بخورند كه تعهد داده‌اند، ثبت‌نام مي‌شوند.

بعضي‌ها هم يك ستاره دارند؛ يعني به جان عزيزشان هم قسم بخورند، فرقي نمي‌كند و به هيچ وجهي ثبت نام نمي‌شوند. بيچاره‌ آنها كه در اين آسمان حتي يك ستاره هم ندارند... دستشان هم جايي بند نيست و حتي تفهيم نشده‌اند كه چون ستاره ندارند، دستشان جايي بند نيست.

نامه يك پدر به پسر دانشجويش

پسرم! شنيدم غلط‌هاي اضافه كردي و چون با دو تا ستاره سر و سري داشته‌اي ثبت نامت نكرده‌اند. حقت است. من به شوما نگفتم دانشگاه اخلاق آدام را فاسد مي‌كند؟مواظب اين ستاره‌ها باش كه نگيري؟ نگفتم مرض ستاره مسري است؟

در ضمن دختر عمه‌ات هم وقتي خبر را شنيد غش كرد. آخر آدام عاقل دو تا دو تا ستاره مي‌گيرد، وقتي دختر‌ عمه‌اش به ستاره آلرژي دارد؟

تكذيب و تصحيح

وزير محترم ستاره دادن به دانشجويان را تكذيب كردند. اما در عين حال تصحيح هم كردند كه كساني كه ستاره دارند، مشكل نقص پرونده داشته‌اند نه مشكل فعاليت سياسي.

نتيجه‌گيري:

ستاره پرپر مي‌كني، اي نازنين گريه نكن!

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵

یک عدد آقای لاریجانی گم شده


ارزانی

گرانی این روزها ارزان شده است.

گمشده
یک عدد آقای لاریجانی مشابه عکس ذیل گم شده است. فرد مذکور یک هفته است که رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده است. نامبرده با من قول و قرارهایی گذاشته بود. با ارایه هر نوع خبر، هسته‌ای یا غیرهسته‌ای، علاوه بر دریافت مژدگانی (بنا به درخواست آقای لاریجانی آب‌نبات نمی‌دهیم، پشمک یا یک چیز دیگر می‌دهیم)، اتحادیه‌ی اروپایی را از نگرانی برهانید.
امضا: خاویر سولانا معروف به کار چاق کن.

اولین پیام انوشه انصاری از فضا مخابره شد
انرژی هسته‌ای حق مسلم ما (ایرانی‌های مقیم مرکز) است.

ماشین دولت در دست تعمیر
به میمنت و مبارکی ماشین دولت در حال تعمیرات است. فعلا که یک قطعه عوض شده است. در همین رابطه مکانیک‌های ما، مشکل ماشین دولت را این طور مطرح نموده‌اند: دوتا از لاستیک‌ها کم‌باد است؛ برای همین حرکت به کندی صورت می‌گیرد. استفاده از چند بوق ده یازده برای شهر مناسب نیست، حجم صداها و شعارها زیاد می‌شود. آینه بغل‌ها میزان نیست؛ برای همین است که تصویر دولت‌های پیشین، تیره و تار نشان داده می‌شود. در ضمن آب و روغن ماشین تا قاطی نکرده است کنترل شود.
همچنین با توجه به سیاست‌های اعلام شده‌ی وزارت ارشاد، بهتر است دستگاه پخش CD ماشین را بیندازید دور؛ بعید است حالا حالاها استفاده شود.

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵

تحلیل نقش سفر در عملکرد دولت نهم

سفرهای داخلی
چون سفرهای استانی برای دولت اهمیت زیادی دارد و مردم مناطق محروم هم از دیدن چند هواپیما آدم بااهمیت احساس اهمیت می‌کنند پیشنهاد می‌شود وزارت راه، سازمان گردشگری و نهاد ریاست جمهوری در هم ادغام شوند تا نتیجه‌ی مطلوب‌تری به دست آورند. بدین ترتیب شاید آن شعارهای کوچک‌سازی دولت هم که تا چند وقت پیش نقل محفل دولتیان بود کمی تا قسمتی محقق شود.

سفرهای خارجی
با توجه به حجم سفرهای خارجی و داخلی رییس‌جمهور و اعضا و اذناب دولت ، پیشنهاد می‌شود ساختمان‌های بلااستفاده‌ی نهاد ریاست‌جمهوری به اقشار کم‌درآمد به مدت چهار سال اجاره داده شود.

شباهت سفرهای داخلی و خارجی
هر دو مناطق محروم محسوب می‌شوند.

تفاوت سفرهای داخلی و خارجی
در سفرهای داخلی راجع به مسایل جهان صحبت می‌شود اما در سفرهای خارجی پیرامون مسایل داخلی ایران صحبت می‌شود.

سفر حج
با عنایت بر این‌که شهروندان، اکثرا بعد از گرفتن پست و مقام، طلبیده می‌شوند، بعضی‌ها هم در یک ماه دوبار طلبیده می‌شوند و به زیارت خانه‌ی خدا تشریف می‌برند، دولت محترم برای عدم گسستگی مابین جلسات هیات دولت و هیات همراه در شهرستان‌ها، یکی از سفرهای استانی را استثنائا در کشور عربستان برگزار کند تا یک تیر و دو نشان شود.

خودکفایی سفر
تا پایان چهار سال خدمتگزاری دولت نهم بعید نیست آخرین خبر خوشی که اعلام می‌شود خودکفایی ایران در سفرهای دولتی باشد.

سفر هسته‌ای
با توجه به تعدد پروازهای مرتبط با امور هسته‌ای از ایران به اقصی نقاط کره‌ی زمین، پیشنهاد می‌شود کشورهای دیگر با حق مسلم ماست انرژی هسته‌ای، موافقت کنند تا مسوولین نپرند و به امور غیرهسته‌ای کشور هم بپردازند.

مزیت سفر
مزیت سفر این است که دست کم آدم را پخته می‌کند. شاعر هم گفته بود که بسیار سفر باید...

روزنامه اسرار

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

فرهمند و الهام و فاطمه رجبی

فرهمند روزنامه نگار خوبی ست. جوان و پرانرژی. سرش به تنش می ارزد. دوست دارد که حرفه ای باشد و به همین سمت هم قدم بر می دارد. بهترین گواه، یادداشت های بین المللش است که تحلیل و نگرش او را به مسایل نشان می دهد.
حالا هم اسبابش را جمع کرده و رفته آینده ی نو.
ورودش را هم در نشست مطبوعاتی سخنگوی دولت چه باشکوه جشن گرفته اند!
این یک سوالی کرده که آن یک نامه ای نوشته این چه جوابی دارد؟
!این گفته که آن که نامه نوشته به من که سخن می گویم چه ربطی دارد یا به تو که سوال می پرسی چه دخلی دارد؟

این نشانی فرهمند است در این دنیای بی در و پیکر مجازی.

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

انگار نه انگار

اعتراف
یک توریست از دوستش پرسید: ببینم این مدت که ایران بودی فهمیدی برای اعتراف کجا می‌روند؟
- ما یا ایرانی‌ها؟
: مگر فرق دارد؟
- آره بابا! ما برای اعتراف می‌رویم کلیسا. ایرانی‌ها می‌روند ایسنا!

زنان قالیباف
طبق اخبار موثق، زنان قالیباف 70درصدشان عشایرند.

ساعت
قرار بر این شده است که مدرسه‌ها هفت و نیم، اداره‌ها هشت و نیم، بانک‌ها 9 آغاز به کار کنند. بر همین قرار، برای کاهش ترافیک، مشاغل زیر می‌توانند طبق ساعات پیشنهادی ما فعالیت کنند:
- ساندویچی‌ها و رستوران‌ها از 7 تا 11 صبح و بعد از ظهرها 4 تا 30/7 عصر.
- تاکسی‌ها روزهای جمعه در شهر تردد کنند.
- ورزش‌های صبحگاهی در پارک‌ها ساعت 12 ظهر انجام شود.
- انواع تجمع مسالمت‌آمیز و حمایت‌آمیز خارج از وقت اداری برگزار شود.

همچنین پیشنهاد می‌شود جمعه‌ها که ترافیک کم است، تعطیل نباشد. به جای آن هر جمعه تعدادی ماشین در اتوبان‌ها و پشت چراغ قرمزها راه‌بندان کنند تا از حجم ترافیک روزهای هفته کاسته شود.


منتشر شده در اسرار

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

تاک قد کشیده

سفرنامه‌ی سیدمحمد خاتمی، رییس جمهور سابق بر این ایران را که در ترانه‌ی زیر مسطور است، کشف رمز کردیم؛

تو یه تاک قد کشیده پا گرفتی روی سینم
واسه پا گرفتن تو عمریه که من زمینم

بنده هر چند تخم اصلاحات را کاشتم اما خاصیت زمین ایجاب می‌کرد که میوه‌ی «گفت و گوی تمدن‌ها» برداشت کنم. که کردم. حالا آن میوه، مثل خاویار، چون مصرف داخلی ندارد و به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌آید و هزینه‌بر است و برای بعضی‌ها گران تمام می‌شود، تمام و کمال صادرمی‌شود. اما بعید نیست به عنوان یک خبر خوش، پس‌فردا اعلام شود که در زمینه‌ی صادرات غیرنفتی، عدل در همین یک‌ساله‌ی میمون، پیشرفت کرده‌ایم و دانشمند جوان، یعنی بنده، کاشف ایده‌ی گفت و گوی تمدن‌ها هستم.

می‌زنم چوب زیر ساقت واسه لحظه‌های رستن
ریختن آب، روی پاهات هی منو شستن و شستن

بنده می‌روم چهار ساعت سخنرانی‌ام را تنظیم می‌کنم و از ایران دفاع می‌کنم. بعد سه سوت در یک یادداشت و در طول سه خط، آب پاکی را می‌ریزند روی دستم که آب به آسیاب دشمن ریخته‌ام. بنده شک برم داشت که اگر در این هشت سال حامی اسراییل و آمریکا بوده‌ام، چرا آن‌ها اعلام حمایت از بنده نکرده و نمی‌کنند؟ و اگر این سفر مزد خدمت بنده به اجنبی‌ست که ضرر کرده‌ام! هشت سال کار را با قانون جدید کار دولت جدید هم حساب کنیم مزدش بیشتر از یک سفر دو هفته‌ای می‌شود.

توی سرما و تو گرما واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی سپر بلاتم عمری

بنده هر چند در سرمقاله‌ها، نامه‌ها و کتاب‌هایی مورد هجوم قرار گرفته‌ام اما ایستاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم.

آدما هجوم آوردن برگای سبزتو بردن
توی پاییز و زمستون ساقتو به من سپردن

در این بیت شاعر اشاره‌ای لطیف و رندانه به خودکفایی گندم می‌کند؛ که هر چه ریسیدیم پنبه شد.

سنگینیت رو سینه‌ی من سایتم نصیب مردم
میوه‌هاتم آخر سر که می‌شن قسمت هر خُم

شاعر در این بیت حرف‌های سنگینی زده است.

نه دیگه پا می‌شم این بار خالی از هر شک و تردید
می‌رم اون بالاها مغرور تا بشینم جای خورشید

این بار که از زمین بلند شدم و رفتم در غرب دور یک لب تاپ می‌برم تا بتوانم به کمک آقای ابطحی که به اینترنت و این چیزها واردند، از ایران هدایت شوم و متن سخنرانی‌ام را عینا از سرمقاله‌ی کیهان یا بنا به سلیقه و شعور مدعوین مراسم، از نامه‌های حکیمانه و محبت‌آمیز قرائت کنم تا خدایی ناکرده آبی از ما به آسیاب دشمن نریزد تا چرخ‌های استکباری با انرژی هسته‌ای، که حق مسلم ماست، بچرخد.

بذار آدما بدونن می‌شه بیهوده نپوسید
می‌شه خورشید شد و تابید می‌شه آسمونو بوسید

بگذار آدم‌ها بدانند می‌شود بیهوده نپوسید. می‌شود خورشید شد و نورانی شد و تابید. آن هم طوری که از آدم نور ساطع شود. می‌شود آسمان را هم به شرطی که در ملاء عام نباشد بوسید.

خلاصه‌ی شعر:
این چه نوع مخالفت با سیاست‌های نظام جمهوری اسلامی ایران است که در طول هشت سال ریاست‌جمهوری، خیال تمام مخالفان خاتمی راحت بود که «مخالفتی نیست.» و اعصاب موافقان خاتمی ناراحت بود که «مخالفتی نیست.»