یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

يك فال قهوه طلبِ محمدآقا قوچاني

به آقا محمد قوچاني قول داده بودم يك فال قهوه هم براي او بگيرم. فنجان قهوه‌اش را هنوز مزه نكرده بود كه گفتند دم در كارش دارند. گفت: «الان برمي‌گردم. تو فالت را بگير.» گفتم: «بايد قهوه فنجانت را بخوري، بعد.» جلوي در برگشت و گفت: «وقتي برگشتم قهوه‌ام را مي‌خورم و فنجان را سمت قلبم برمي‌گردانم توي نعلبكي. بعد تو ببين در فال من چه مي‌بيني.» فنجان قهوه آقا قوچاني، سرد و از دهان افتاده، الان روي ميز سردبيري اعتمادملي است. هنوز برنگشته است تا قهوه‌اش را بخورد تا فالش را بگيرم. شما از او خبري نداريد؟

آيا او آب‌خنك را به قهوه‌ ترجيح داده است؟ آيا قهوه دوست ندارد؟ ما نمي‌دانيم.

*

آقا محمد قوچاني، يك فال قهوه طلب تو.


روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 31 خرداد 1388 - پوريا عالمي

شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۸

11 دستورالعمل پس از انتخابات

اول – دقت کنيد که راي‌تان را کجا مي‌اندازيد، تا بعدا نپرسيد راي من کو؟ راي من کو؟
دوم – براي اينکه قاطي اراذل و اوباش نشويد بعد از انتخابات، مثل بچه آدم به خانه برويد و تا چهار سال ديگر که انتخابات بعدي برگزار مي‌شود از خانه خارج نشويد. به زبان خوش هر چهار سال يک‌بار از خانه خارج شويد بس است.
سوم – بعد از راي دادن، از برخورد با هر گونه جسم سخت در کوچه و خيابان جلوگيري کنيد.
چهارم – بعد از راي دادن خوشحال باشيد چون شما تنها خس و خاشاک دنيا هستيد که حق راي دارد.
پنجم – چون بعضي‌ها براي پيدا کردن راي‌شان در طول روز راهپيمايي مي‌کنند و شب‌ها بايد استراحت کنند لطفا شما براي پيدا کردن راي‌تان شب‌ها بوق نزنيد.
ششم – براي راهپيمايي مسالمت‌آميز، پوشيدن جليقه ضدگلوله، ماسک هوا، پماد سوختگي، نفربر و چيزهاي ديگر الزامي مي‌باشد.
هفتم – براي راهپيمايي مسالمت‌آميز، حمل سلاح سرد مثل چاقو، قمه و چماق، يا سلاح گرم مانند کلت کمري و کلاشينکف، و همچنين همراه داشتن نارنجک دستي، و يا سوار شدن بر تانک توصيه نمي‌شود.
هشتم – بعد از راي دادن اگر هنوز دستگير نشده‌ايد خودتان را به کلانتري محل معرفي کنيد.
نهم – بعد از راي دادن براي جلوگيري از تشويش اذهان عمومي، با کسي حرف نزنيد، در وبلاگ يا روزنامه و جاي ديگري ننويسيد که راي داده‌ايد، اگر هم نوشتيد ننويسيد به کي راي داده‌ايد، از کسي هم شکايت نکنيد. توصيه مي‌شود راي‌تان را به امان خدا سپرده، سريعا از محل راي‌گيري دور شويد.
دهم – بعد از راي دادن و به نشانه اعتراض، در پارکينگ‌تان را بشکنيد و با چوب و چماق به اتومبيل‌هاي داخل پارکينگ آسيب بزنيد.
يازدهم – بعد از راي دادن، خودتان مثل آدم، براي تسري مراحل اداري هم که شده، مستندات همکاري‌تان را با عوامل صهيونيسم و عوامل بيگانه، در اختيار دوستان و مراجع ذي‌صلاح قرار دهيد.
*
اين 11 فرمان را انجام دهيد تا سالم به خانه برسيد.

روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 30 خرداد 1388 - پوريا عالمي

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

آن مرد در... باران آمد

دستبند سبز موسوي و دستبند سفيد تغيير را از دست‌مان باز مي‌كنيم، روبان مشكي همدردي را دور دست‌مان مي‌بنديم و براي اينكه سياه‌نمايي نشود سعي مي‌كنيم به دوربين لبخند بزنيم و فال مي‌گيريم. فالي با قهوه تلخ تلخ تلخ. فال قهوه آن مرد را مي‌گيريم كه در ...باران آمد. آن مرد كه در ...باران آمد! در فالت مي‌بينم كه دست بچه‌ات از دستت رها مي‌شود و بين آن هفت نفر كه در پاي تنديس بزرگ آزادي، روي زمين افتاده‌اند و تلويزيون هم خبر آن را گفت، دنبال تو مي‌گردد. (اما تو را ترك موتور سوار كرده‌اند و به بيمارستان رسول برده‌اند.) براي همين فرزند تو كه دستت را رها كرده بود، دوان دوان به سمت بيمارستان رسول مي‌دود. (البته با احتياط زياد مي‌دود كه با اراذل و اوباش اشتباه گرفته نشود و به تير غيب دچار نشود.) وقتي به بيمارستان مي‌رسد مي‌بيند كه پزشكان و پرستاران كنار هم ايستاده‌اند و شعار مي‌دهند. فرزند تو كه دست تو را رها كرده و تو را گم‌كرده بوده از يكي از پزشك مي‌پرسد: «باباي منو نديدي؟» پزشك از او مي‌پرسد: ‌«بابات چه شكلي بود؟» فرزند تو مي‌گويد: «بابام شكل همه باباها بود.» پزشك مي‌پرسد: «بابات نشونه خاصي نداشت؟» فرزند تو مي‌گويد: «چرا، بابام يه دستبند سبز بسته بود، مثل همه باباها.» آن مرد كه در ... باران آمد! در فنجانت مي‌بينم كه وقتي داري راه مي‌روي به صفوف به هم پيوسته و با شكوه و معزز و نفوذناپذير نيروي انتظامي مي‌رسي. به آنها مي‌گويي: «اي ول! رنگ سبز تو هم قشنگه.» بعد مي‌بيني آنها با نظم خاص و باشكوهي دور تو حلقه مي‌زنند و به پايكوبي مي‌پردازند. اين همه عظمت و قدرت چنان تو را تحت‌تاثير قرار مي‌دهد كه بدنت كبود مي‌شود. آن مرد كه در...باران آمد! تو كه خس و خاشاكي بيش نمي‌باشي وقتي مشغول پياده‌روي در خيابان انقلاب تا آزادي هستي، سر راهت آقا كروبي را مي‌بيني. به او مي‌گويي: «آقا كروبي... آقا كروبي... راي منو...» كه صدايت در جمعيت محو مي‌شود. كمي كه مي‌روي جلوتر آقا ميرحسين را مي‌بيني و داد مي‌زني: «آقا ميرحسين... راي منو...» كه صدايت محو مي‌شود. آن مرد كه در ...باران آمد! پيش از اين رهبر مردم اين خاك گفت گل را در برابر گلوله قرار دهيد. حالا چرا گوشت مقابل گلوله است؟ فنجان قهوه را مي‌گذاريم كنار پنجره. پيش از آن‌كه صداي الله‌اكبر بيايد يك دقيقه سكوت مي‌كنيم.
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 28 خرداد 1388 - پوريا عالمي

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸

فال قهوه رجبعلي كه مقيم خارج بود و مي‌خواست به ايران برگردد


رجبعلي يكي از ايراني‌هاي مقيم خارج است كه از جلاي وطن خسته شده و قصد دارد به ايران برگردد. فال قهوه‌اش اينطوري از آب درآمده است؛

*

رجبعلي جان! توي فنجانت مي‌بينم كه به سلامتي به ايران بازخواهي گشت. براي همين مي‌روي ويزا بگيري (البته مي‌بيني جلوي سفارتخانه‌هاي ايران در همه‌ي خارج، مردم جمع شده‌اند و شلوغ پلوغ است. براي همين برمي‌گردي خانه‌تان.) وقتي برمي‌گردي خانه تلويزيون را روشن مي‌كني و برنامه‌هاي شبكه سحر و باقي كانال‌هاي ايران را مي‌بيني كه مي‌گويد در ايران جشن ملي برقرار شده است و مردم از شادي در پوست خودشان نمي‌گنجند و دارند از پوست خودشان مي‌ريزند بيرون. (براي همين تصميم مي‌گيري دوباره برگردي سفارت و ويزا بگيري.) اما وقتي كانال را عوض مي‌كني و ايراني‌هاي اجنبي‌شده را مي‌بيني كه با دلارهاي آمريكايي و يوروهاي انگليسي و هلندي مشغول تشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي با نيت برهم زدن نظم عمومي هستند دودل مي‌شوي. براي همين مي‌روي داخل اينترتن و خبرگزاري ايرنا و فارس را نگاه مي‌كني. خبرهايي كه آنجا مي‌خواني تو را متقاعد مي‌كند به ايران برگردي. براي همين شال و كلاه مي‌كني و برمي‌گردي سفارتخانه و به هر قيمتي هست مي‌روي داخل و ويزا مي‌گيري.

رجبعلي جان! در فالت مي‌بينم وقتي در فرودگاه تهران پياده مي‌شوي و به ميدان آزادي مي‌آيي مي‌بيني هفت هشت نفر از عوامل فريب‌خورده كه سعي مي‌كنند خودشان را ميليوني نشان دهند در حال آسيب زدن به خودشان هستند و چند نفرشان كه دچار خودزني موضعي با جسم سخت شده‌اند از حال رفته‌اند. (اما تو فريب اين بازي‌خوردگان را نبايد بخوري و بهتر است از خيابان‌هاي اطراف خودت را به مركز شهر برساني.)

رجبعلي جان! وقتي به زحمت خودت را به مركز شهر رساندي متوجه سيل عظيم جمعيت مي‌شوي كه به صورت خودجوش در ميدان وليعصر جمع شده‌اند و مشغول تماشا و شنيدن سخنراني رييس‌جمهور محبوب ايران هستند كه با راي بيست و چهار ميليوني در انتخابات پيروز شده است. در فالت مي‌بينم تو از اين‌كه به هر حال به مام وطن برگشتي و خودت را در اين خوشحالي عمومي شريك احساس مي‌كني ممكن است از شدت هيجان غش كني.

رجبعلي جان! پسر خوب! در فنجانت مي‌بينم كه ...

*

رجبعلي! پسرم! اگر بخواهم از اين همه اتفاق ميمون و فرخنده كه در فال تو مي‌بينم بنويسم جا براي چاپ بيانيه‌هاي كانديداهايي كه راي نياورده‌اند در روزنامه نمي‌ماند و روزنامه باز هم مجبور مي‌شود نصف صفحه اولش را سفيد چاپ كند. همين!

روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 27 خرداد 1388 - پوريا عالمي

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

پلي‌كپي غيرمجاز شاخه‌ي زيتون

تا ديروز اگر مي‌پرسيدي، مي‌گفتم من ايراني‌ام. بعد لابد مي‌شنيدي خوشحالم از اين كه جبر هر عيبي داشته باشد حسنش اين بوده كه من اينجا به دنيا بيايم؛ در ايران.
حالا اگر بپرسي باز هم مي‌گويم و محكم مي‌گويم من ايراني‌ام. و اين بار حتما مي‌بيني كه صدايم از غرور و شادي مي‌لرزد و لبخندي صورتم را پر مي‌كند وقتي مي‌گويم من ايراني‌ام. وقتي مي‌گويم من قطره كوچكي هستم از موج عظيم مردمي كه به بلوغ مدني و آگاهي سياسي و شعور اجتماعي رسيده‌اند. اين بار اگر ازم بپرسي مي‌بيني كه هم از جبر و تقدير خوشحالم، هم از اين‌كه تدبير و تعيين و انتخاب ما، من و من‌هاي ديگر را واداشته جبر ايراني بودن‌مان را پررنگ‌تر كنيم.
حالا اگر بپرسي مگر آن خشم پر خون و آن گلوله‌ي نامهربان را نمي‌بيني كه در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي اين خاك، خانه به خانه، سرك مي‌كشد؟ مي‌گويم مي‌بينم. اما مي‌بينم درهايي را كه پيرمردها و پيرزن‌ها و ديگر مردم اين شهر، سريع باز مي‌كنند تا مردي را، تا زني را، در پناه بگيرند، از خشم، از ضربه، از سرب.
حالا اگر بپرسي مي‌گويم جاي پرسيدن چشم‌هايت را باز كن و از پنجره نگاه كن؛ بزرگ‌ترين حركت مدني اين خاك را در تمام تاريخش. اگر كمي دقت كني، هم مرا مي‌بيني و هم همه‌ي ما را كه در كنار هم ايستاده‌ايم تا آنجا كه افق با همه‌ي وسعتش خط فرضي آغاز و پايان ما، و معيار حضور ما در نظر گرفته مي‌شود. كه حتا اگر پنهاني باشيم و با ترس ايستاده باشيم،‌ هر كدام مثل پرنده‌ي صلح، سفير برابري و آرامش هستيم و عطر آزادي را با بال زدن‌هاي‌مان در كوچه‌ها، در پس‌كوچه‌ها منتشر مي‌كنيم، تكثير مي‌كنيم و حتا اگر نخندي به من، رازي را با تو و دنيا در ميان مي‌گذارم؛ مردم اين شهر پلي‌كپي شاخه‌ي زيتون را دست به دست مي‌كنند و مثل راز مگويي كه بايد سينه به سينه منتقل شود، تصوير ممنوعه‌ي آزادي را، پلي‌كپي غيرمجاز شاخه‌ي زيتون را، پشت شيشه ماشين‌ها و پنجره خانه‌ها مي‌چسبانند.

فال اين دو سه هزار نفر خس و خاشاك

فال اين دو سه هزار نفر را امروز مي‌گيريم
دو سه هزار نفر جان! در فالت مي‌بينم كه شما همه‌اش همين دو سه هزار نفريد. شما مگر نمي‌دانيد مملكت 70، 80 ميليون نفر است؟ آيا نمي‌دانيد؟ آيا نمي‌دانيد 40 ميليون نفر در انتخابات شركت كردند و شما همه‌اش همين دو، سه هزار نفريد؟ آيا نمي‌دانيد كه تعداد راي شما از تعداد آراي يك صندوق راي هم كمتر است؟ وقتي شما نمي‌دانيد، طبيعتا ما هم نمي‌دانيم.
خانوم‌ها و آقايان دو سه هزار نفري! در فنجانت مي‌بينم كه 85 درصد در انتخابات شركت مي‌كنند و 62 درصد به يك نفر راي مي‌دهند. آيا شما نمي‌دانيد كه بر حسب همين آمار، شما 23 درصد از چهل ميليون نفر كه برابر دو سه هزار نفر است، هستيد؟ آيا شما نمي‌دانيد چقدر كميد؟ آيا لوس‌بازي در مي‌آوريد؟ آيا كار لوس؟ آيا كار بد؟ ما نمي‌دانيم.
دو سه هزار نفر جان! توي فنجانت افتاده كه شما دو سه هزار نفري بعد از راي دادن در انتخابات كه كاملا و از هر نظر شبيه مسابقه فوتبال است از استاديوم بيرون مي‌آييد و چون تيم‌تان باخته است، ناراحت هستيد، پس چون مرض داريد از چراغ قرمز عبور مي‌كنيد و نيروي انتظامي به شيوه مسالمت‌آميز و مهربان و قشنگ و شاعرانه‌اي دنبال شما مي‌دود تا شما را جريمه كند. شما هم كه قانون‌گريز هستيد در حال رد شدن از چراغ قرمز، آشغال‌ها را آتش مي‌زنيد و داد مي‌زنيد: «منو جريمه نكن. منو جريمه نكن.» اما شما چون سرعت زيادي داريد نيروي انتظامي مي‌تواند شما را جريمه كند و ماشين شما را بخواباند. ممكن است بعضي از شما از ماشين‌تان پياده نشويد و نيروي انتظامي چون مي‌خواهد ماشين شما را كه از چراغ قرمز رد شده‌ايد به پاركينگ منتقل كند، شما هم سوار ماشين به پاركينگ منتقل مي‌شويد.
دو سه هزار نفركم! گلم! نازم! آيا اين شماييد كه شب‌ها بوق مي‌زنيد؟ آيا بوق‌زدن را دوست داريد؟ آيا بوق مي‌زنيد كه راه‌تان باز شود؟ آيا باز مي‌شود؟ آيا وقتي بوق مي‌زنيد نيروي انتظامي كه به شكل باشكوهي سر چهارراه‌ها و ميدان‌ها براي جريمه‌كردن كساني كه از چراغ قرمز رد مي‌شوند، ايستاده است، اين قدر تحت تاثير قرار مي‌گيرد و راه را براي‌تان باز مي‌كند؟ ما نمي‌دانيم.
دو سه هزار نفر جان! توي فنجانت مي‌بينم كه حال همه شما خوب است اما شما خودت را ناراحت نكن و اين موضوع را باور نكن.

روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 26 خرداد 1388 - پوريا عالمي

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

قهوه‌هاي ماسيده در فنجان

بچه‌ها قهوه درست كرده بودند. گفتم چه خبر است؟ گفتند مهمان داريم. گفتم كي؟ گفتند آقا مصطفي ت و آقا محمدرضا خ و آقا بهزاد- ن و آقا عبدالله ر و آقا محسن م و آقا تقي ر و زهرا خانوم م و آقا هدا ص و چند نفر ديگر قرار است بيايند قهوه‌خوري كه تو فال‌شان را بگيري. گفتم من ‌group fal تا حالا نه داشته‌ام، نه براي كسي گرفته‌ام اما چون شمايي باشد! همين‌طوري چشم به در منتظر نشسته بوديم. قهوه‌ها هم داشت سرد مي‌شد. هر چي هم اس‌ام‌اس مي‌فرستاديم نمي‌رفت، براي همين مرتب در دل‌مان با وزير مخابرات گفت‌وگو مي‌كرديم.
در همين فاصله يك موتورسوار با ظاهري قشنگ، سفارش پيتزا و ساندويچ ما را آورد، پولش را كه داديم، گفت:‌«راستي، تاج‌زاده و ممدرضا خاتمي و نبوي و اينا امشب نميان.» گفتيم: «تو از كجا مي‌داني؟» گفت: «پسر خوب! ما همه‌چي رو از قبل مي‌دونيم.»
خلاصه از بس با وزير مخابرات در دل‌مان پنهاني گفت‌وگو كرديم كه چرا اس‌ام‌اس‌ها نمي‌رود حوصله‌مان سر رفته بود. گفتيم برويم فيس‌بوك ببينيم چه خبر است و چند نفر روي Like this مان كليك كرده‌اند كه ديديم فيس‌بوك فيلتر شده است. شماره موبايل آقا عطريان‌فر را گرفتيم كه بگوييم سر راه نيم‌كيلو تخمه بخرد بشكنيم، كه ديديم شبكه تلفن همراه هم كلهم قاطي باقالي‌ها شده است.
گفتيم كانال اجنبي را نگاه كنيم كه كمي «نم‌دونم كجا بريزم» و پارميدا پارميدا بخواند كه آن هم قطع بود. يك‌بار ديگر شماره آقا عطريان‌فر را گرفتيم كه هم تخمه بخرد هم زردآلو كه آخر شبي، هسته‌هايش را بشكنيم، كه ديديم نه‌خير تلفن ثابت هم قطع شده است. تو همين هير و ويري برق‌ها هم قطع شد. رفتيم دنبال شمع گشتيم. سرمان توي كمد و زير تختخواب بود كه در خانه را زدند. زير نور شمع رفتم در را باز كردم، ديدم دو سه نفر يك‌دفعه پريدند توي خانه. گفتم: «چي شده؟» گفتند: «ما همين‌طوري داشتيم توي خيابان راه مي‌رفتيم كه نزديك بود بخوريم به چند جسم سخت براي همين آمديم اينجا.» يك كمي كه خيابان خلوت شد، آنها هم رفتند. با خودم گفتم: «مثل اينكه نمي‌شود فال قهوه بگيريم!»
*

ديگر نزديك‌هاي صبح بود، آمدم و ديدم قهوه‌ها ماسيده. گفتم يك امروز را بي‌خيال فال قهوه شوم.

روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 25 خرداد 1388 - پوريا عالمي

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

فال قهوه كامليا

دور هم بنشينيم و يك فال قهوه بگيريم. فال كي رو؟ مشخص است مملكت به شكل شديدي در وضعيت گل و بلبل به سر مي‌برد، بد نيست در اين مجلس سرور و شادي (البته بفرماييد شيريني، شما هم دهن‌تان را شيرين كنيد.)، فال كامليا، خواهرزاده يكي از دوستان را بگيريم كه خيلي اصرار كرده بود وقتي انتخابات تمام شد سر من خلوت شد برايش فال بگيرم. (راستي جا دارد همين‌جا علاوه بر تشكر از حضور سبز شما كه براي تغيير آمديد، نتيجه انتخابات را از چندين جهت به همه تبريك بگوييم. اِ چرا شيريني برنمي‌داريد؟)

دخترم توي فنجانت مي‌بينم كه دختر باكمالات و تحصيل‌كرده‌اي هستي (البته بعدا مي‌فهمي كه مدرك تحصيلي‌ات گوشه ندارد و بي‌اعتبار است) و امروز و فردا برايت شوهر خوبي پيدا مي‌شود (البته نبايد زياد به آمار طلاق كشور توجه كني، من قول مي‌دهم شوهر تو طلاقت نمي‌دهد.). اما بختت سياه است سر چهارتا شوهرت را مي‌خوري (براي همين قول دادم كه شوهرت طلاقت نمي‌دهد، چون قبل از اينكه طلاقت بدهند از دست تو سكته مي‌كنند.) و چهارتا مادرشوهرت از دست كارهاي تو دق مي‌كنند (البته كارهاي تو همه‌اش درست و كارشناسي شده است اما در و همسايه هي اهميت كارهاي تو را مي‌برند زير سوال. و قابلمه و ماهيتابه‌هاي سوخته و از بين‌رفته تو را كه مي‌اندازي در سطل زباله مي‌برند و به مادرشوهرت نشان مي‌دهند براي همين هم آن‌ها دق مي‌كنند.) و پدرشوهرهايت از دست حرف‌هاي تو موهاي‌شان يك‌شبه سفيد مي‌شود (البته اين هم تقصير كاسب‌هاي محل است كه هي چوب‌خط‌ها و حساب‌دفتري‌هاي تو را كه پر شده است از بدهي پول شير و گوجه و برنج و ... تحويل پدرشوهرت مي‌دهند. آن بنده خداها هم خب سنكوب مي‌كنند و سر به كوه و بيابان (كه شكر خدا الان ديگر همه‌جا بيابان‌زدايي شده است، مي‌گذارند.) كامليا! اي خواهرزاده يكي از دوستانم! توي فالت مي‌بينم كه مي‌روي سفر خارج. (البته چمدانت را نبند. اول برو ببين مي‌تواني ويزا بگيري يا نه.) كامليا، دخترم!‌ توي فالت مي‌بينم كه خاله‌ات آش مي‌پزد. به هر حال آش كشك خاله‌ات را چه به خوري چه نخوري به پايت نوشته مي‌شود. كامليا جان اين هم از فال قهوه‌ات. اميدوارم خوشبخت شوي.

روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 24 خرداد 1388 - پوريا عالمي

این روزهای ما را، دست‌کم کاش عشق را زبان سخن بود

آن‌که می‌گوید دوستت می‌دارم
خنیاگر غمگینی‌ست
خنیاگر غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود

آن که می‌گوید دوستت می‌دارم
دلِ اندوهگین شبی‌ست
دلِ اندوهگین شبی‌ست
که مهتابش را می‌جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستاره‌ی گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود...
*

شعر احمد شاملو که با تغییر نوشتاری برای ترانه ، آهنگسازی و آواز سهیل نفیسی تبدیل به ترانه‌ای این چنین پر غم شده است. اینجا گوش کنیدش.
و همین‌طور بشنوید یکی از بهترین اجراهای "پریا" را. هدیه
‌ای‌ست از شعر و صدا و ملودی برای سپری کردن این روزها.

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۸

11 فرمان شرکت در انتخابات

امروز فال قهوه نمي‌گيرم، فرمان مي‌دهم 11 تا. شما هم به جاي غر زدن در تاكسي، هيلكوپتري زدن در خيابان و حالت «نم‌دونم كجا بريزم» در ميادين اصلي شهر، در يك حركت غافلگيركننده فردا برويد راي بدهيد. اگر اين 11 فرمان را به 11 نفر بدهيد تا روز دوشنبه يك خبر خوش غيرهسته‌اي مي‌شنويد.
فرمان اول: از هر دستي بدهيد (اگر دست‌تان قلم نشود، يا دست‌تان را به سيب‌زميني و پست دولتي بند نكنند) با همان دست و از همان كسي كه بهش دست داده‌ايد، مي‌گيريد. پس موقع راي دادن ببينيد داريد به كي مي‌دهيد چون وقتي رأي داديد بعدا كاريش نمي‌شود كرد.
فرمان دوم: روي برگه راي چيزي ننويسيد. (حواس‌تان باشد آن نامه‌اي كه درباره درخواست وام و قيرگوني پشت‌بام مي‌نويسند اين برگه نيست. آن نامه مختص سفرهاي استاني است.)
فرمان سوم: هيچ نمادي از هيچ كانديدايي همراه‌تان نداشته باشيد. البته پرچم ايران را در حوزه‌هاي انتخابيه هميشه به عنوان نماد ايران نصب مي‌كنند نه يك كانديداي خاص! خودتان را ناراحت نكنيد و لطفا اين موضوع را به مسوولان گزارش ندهيد!
فرمان چهارم: هنگام راي دادن، همراه داشتن شناسنامه بلامانع است.
فرمان پنجم: از نوشتن شماره تلفن و كشيدن نقاشي و نوشتن باي باي، روي برگه راي خودداري كنيد.
فرمان ششم: پس از راي دادن به پاكسازي بيني‌تان نپردازيد يا در انتخاب انگشت مناسب براي اين كار دقت كنيد. فرمان هفتم: پس از راي دادن از انگشت‌تان خجالت نكشيد. اما در نشان دادن آن به ديگران هم زياده‌روي نكنيد.
فرمان هشتم : بعد از راي دادن مي‌توانيد محل راي‌گيري را ترك كنيد. دليلي ندارد براي صيانت از آرا چادر بزنيد و يا صندوق راي را با خود به خانه ببريد.
فرمان نهم: راي دادن به معني كن‌فيكون شدن اوضاع و مقيم سانفرانسيسكو شدن نيست. لطفا حجاب خود را حفظ كنيد و از رانندگي در حالت عدم تعادل بپرهيزيد.
فرمان دهم: بعضي عكس‌هاي روي ديوار، مربوط به آگهي‌هاي ترحيم است. به آنها راي ندهيد.
فرمان يازدهم: از انداختن سيب‌زميني در صندوق راي جدا خودداري فرماييد.
.
اين 11 فرمان را انجام دهيد تا رستگار شويد. آفرين.
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 21 خرداد 1388 - پوريا عالمي

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

مثلا فال قهوهِ آقا محمود احمدي‌نژاد (طنز اعتماد ملي)

فال قهوه‌ي امروز فال آقا محمود احمدي‌نژاد است كه وي را دوستان در هيات دولت، منزل و اقوام در خانه، و آقا ضرغامي و عوامل در تلويزيون «دكتر» صدايش مي‌زنند. منتها من دستم بند بود...
*
بين خودمان بماند؛ داشتم دم در به آقا الهام مي‌گفتم: «به خدا توي اين چارسال اين قدر نفت آوردين، نمي‌دونيم كجا بزاريمشون، سر سفره نفت، تو يخچال نفت، تو كمد نفت، زير تختخواب نفت، گلاب به روتون تو آفتابه‌ي مبال نفت، تو كولر هم به جاي آب نفت مي‌ريزيم، دور تا دور خونه لگن و دبه گذاشتيم همه پر از نفت، تو شيشه‌شير بچه نفت، رفتم آزمايشگاه مي‌گه تو كليه‌ها و دل و روده و اين‌ها نفت، الهام جون! ديگه نفت نمي‌خوايم. جون هر كي دوست دارين اجازه بدين اين پيت نفت رو از شما نگيرم.» آقا الهام هي اصرار كه «مگه مي‌شه؟ ما شيش برابر داريم كار مي‌كنيم براي شما، اگه اين پيت نفت رو نگيري من جواب دكتر رو چي بدم؟» من گفتم: «آقا الهام! ما نفت‌دون‌مون پر شده. چرا يه كم از اين نفت‌ها رو صادر نمي‌كنين كه صندوق ذخيره‌ي ارزي پر شه، بلكه مازادش بشه 300 ميليارد جواب آقا كروبي و آقا ميرحسين رو بدين؟» آقا الهام گفت: «آقا صفار با حفظ سمت داره روي اين موضوع كار مي‌كنه. حالا اين پيت رو از دستم بگير خسته شدم.» خلاصه از صبح تا غروب دم در از من انكار از آقا الهام اصرار. هي من گفتم: «آقا الهام! فردا ملت مي‌خوان فال بخونن. من فالگيرم. بزار برم به كارم برسم.» گفت: «من هم امروز سفرهاي استاني دارم، هواپيما رو بچه‌ها نگه داشتن تا من برسم.» گفتم: «من كارم حياتيه. اگه فال نگيرم چرخ مملكت نمي‌چرخه.» آقا الهام گفت: «راستي فالي رو كه براي من گرفتي خوندم، هر چي بچه‌ها خنديدند من گفتم اين‌ها براي شما خنده‌داره براي من خاطره‌ست، اما خودمونيم يه تكون اساسي خوردم، شدت تكوني كه خوردم طوري بود كه ممكنه تو چارسال دوم رياست‌جمهوري دكتر من هم مثل ايشون اصلاح شم.» حالا من را مي‌گوييد داشتم از استرس مي‌مردم، با پيژاما ايستاده بودم دم در، فال قهوه را هم هنوز نگرفته بودم كه يك‌دفعه موبايل آقا الهام زنگ خورد. گفت: «دم انتخاباتي حال مي‌كنيد آنتن‌دهي هم توپ شده.» بعد گفت: «الو؟ دكتر جون خودتي؟ آره... من هم تعجب كردم آنتن داد... بله؟ همين الان؟» كه ديدم آقا الهام دست كرد توي جيبش و يك تراول 50هزار توماني درآورد و داد به من. من گفتم: «اين چيه؟» گفت: «دكتر گفت طرح تقسيم سود نفت رو بايد از امروز بديم.» گفتم: «بابا! خجالت مي‌دين، هم نفت ميارين دم در، هم پول سودش رو مي‌دين...» كه آقا الهام تو گوشي تلفنش گفت: «بله دكتر... گوشي دستمه... جان؟ وام 7 ميليوني خودروشون رو هم نقدا تحويل بدم؟» گفتم: «من ماشين ندارم كه.» آقا الهام جلوي دهني گوشي را گرفت و گفت: «يه فاكتور الكلي خريد ماشين تا آخر هفته برام بياري بسه.» بعد تو گوشي گفت: «جانم دكتر؟ جان؟ قفل خزانه باز شده؟» من گفتم: «راضي به باز شدن نبوديم.» آقا الهام گفت: «همه‌ي اينا براي ملته.» گفتم: «من فال قهوه‌م مونده. فردا جواب ملت رو چي بدم؟» آقا الهام حواسش به من نبود داشت با دكتر حرف مي‌زد. مي‌گفت: «چي؟ وام مسكن هم او كي شده؟ اون هم تو همين هفته بديم ملت؟ جان؟ چي؟ بگم اقوام‌شون تو شهرستان امتياز ساخت و احداث هر چي رو مي‌خوان برن بگيرن؟» گفتم: «راضي به شهرستان نبوديم.» در همان لحظه آقا الهام، با آن يكي دستش – اين دستش گوشي بود - هي داشت تراول از جيبش درمي‌آورد و مي‌گذاشت توي دست من. من گفتم: «اوخي. اوخي. تا حالا صندوق ذخيره نذري رو از نزديك نديده بودم. بميرم الهي.» آقا الهام تو گوشي گفت: «چي؟ الان مي‌گم بچه‌ها از صندوق عقب ماشين بيارن.» آقا من را مي‌گويي داشتم از خجالت مي‌مردم. گفتم: «به خدا راضي به صندوق عقب نبوديم.» آقا الهام تلفن را قطع كرد و چندتا تراول ديگر گذاشت توي جيب من. گفتم: «اينا چيه ديگه؟» گفت: «دكتر گفت سود سهام عدالت اين چند سال رو يهويي تقديم ملت كنيم.» من گفتم: «مرديم از رفاه. آقا اين كار رو نكنين با ملت. يه كمي پول به كشورهاي منطقه و اينا بدين طور خدا.» آقا الهام پيت نفت را به زور داد اين دست من و لپم را ماچ كرد و رفت. گفت: «فكر كنم ملت تو هواپيما از صبح تا حالا يه كم معطل شدن.» گفتم: «اوخي. اوخي. چه مردم‌دوست. چه احساس وظيفه. به خدا من و ملت راضي به لغو سفرهاي استاني نيستيم.» داشتم اين‌ها را مي‌گفتم كه ديدم دو نفر، دو تا گوني را از صندوق عقب آقا الهام دارند مي‌آورند سمت من. من داد زدم: «تو گوني چيه؟ تو گوني چيه آقا الهام؟» آقا الهام گفت: «خودت چي‌فكر مي‌كني؟» داد زدم: «سيب‌زميني كه نيست، هنوز چند تا گوني‌ش از هفته‌ي پيش توي انباري مونده.» آقا الهام گفت: «اين حق خودتونه، ما نمي‌ذاريم كسي بخورتش. خودتون بخورين حالش رو ببرين.» من داد زدم: «راضي به خوردن نبوديم. يه دقه صبر مي‌كردين با هم مي‌خورديم، كوكو سيب‌زميني مي‌چسبه تو سفره‌ي نفتي.» همان لحظه آقا الهام دوباره موبايلش زنگ زد. من گفتم: «همينه كه شش برابر دارين كار مي‌كنين. كاملا تابلوئه.» آقا الهام داد زد: «ما اينيم.» من گفتم: «راضي به اين نبوديم.» بعد يك‌دفعه چيزي يادم افتاد، داد زدم: «آقا الهام! دوباره كي مياين؟» آقا الهام با دست اشاره كرد كه بگذار بپرسم. بعد يك چيزي توي موبايلش گفت، بعد برگشت سمت من و داد زد: «اگه خدا بخواد و شما پاي صندوق يه حركتي بزني، ايشالله رفت تا چارسال ديگه.»
*
بله... به هر حال دم انتخاباتي دست همه بند است يه‌جورايي. امروز كه وقت نشد فال آقا محمود احمدي‌نژاد را بگيرم. ان‌شالله يك وقت ديگر.

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸

پرچم خاک من به نام شما نیست آقا

بگذار این روزها بگذرد و من آن قدر مثل پدرانم فراموشی تاریخی بگیرم که تصویر تلخ مناظره‌ی 13 خرداد 1388 را از یاد ببرم. بگذار از یاد ببرم که مردم این خاک خون‌خورده روبروی هم می‌ایستند و به هم توهین می‌کنند. بگذار از یاد ببرم که "دزدگیر 88" یعنی توهین به نخست‌وزیر کشوری که با رای 99 درصد مردمش به جمهوری‌ای که قرار است اسلامی باشد و اسلام طریقتی است که قرار بود به حریم حتی نامسلمانش هم احترام بگذارد، شکل گرفته است و بیش از 30 سال از عمرش گذشته است. بگذار از یاد ببرم که تلویزیون این کشور اختیار تام دارد که تریبونش را در اختیار هر آن که دوست دارد و علیه هر آن که دوست داشته نمی‌شود قرار دهد. بگذار از یاد ببرم که دولتی با شعار عدالت و مهرورزی با نامهربانانه‌ترین کلمات و جملات دیگران را خطاب قرار داد. که فقر را بر سر سفره‌ها گستراند که فقیران را صدقه‌گیران بارگاه خویش ساخت. بگذار از یاد ببرم که حتا پرچم سرزمین مرا برای یک شخص مصادره کردند. که پرچم ایران در انتخابات 1388 نماد ایرانی نه، که نماد کاندیدایی بود که روشنفکر و منتقد را "گوساله" نامید. بگذار از یاد ببرم که وقتی رییس کشورم که جمهوری اسلامی ایران نام دارد سخنرانی می‌کند هیات‌های دیپلمات از سالن خارج می‌شوند. بگذار از یاد ببرم که برای ثبات این مرزها، چند نفر جان باختند و شهید شدند و چند نفر دست و پای‌شان را جا گذاشتند در جبهه و جانباز شدند. که هنوز تاول‌های زخم شیمیایی‌شان در بیمارستان‌های این خاک ملتهب است. بگذار فراموش کنم همه‌ی این‌ها را و همه‌ی آن‌چه را دستم به نوشتنش نمی‌رود... بگذار فراموش کنم خدایا شب 13 خرداد 1388 را. بگذار فراموش کنم.

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۸

فکر می‌کنم

قمار باز چه ببرد و چه ببازد
تحلیل می‌رود.
.
.
.
12 خرداد 1388

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند

+
دخترها به راحتي نمي‌توانند دركش كنند
محصول مشترك پوريا عالمي و توكا نيستاني!
.
انتشارات روزنه

.



یادداشت متفاوت بزرگمهر حسین‌پور
چلچراغ - شماره 352 - شنبه 24 مرداد 1388


+

دیگه هایکو نگو
نوشته: صادق کیان
چلچراغ - شماره 352 - شنبه 24 مرداد 1388

نکته جالب کتاب "دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند" طنز رک و راست و شیطنت‌آمیز پوریا عالمی و یا طراحی‌های پریماتیو توکا نیستانی نیست، بلکه آن تلنگری است که بر جامعه روشنفکری و کافه‌نشین می‌زند. پوریا به بهانه نوشتن مطالبی که شاید دخترها زیاد هم به آن اهمیت نمی‌دهند، به زاویه‌هایی از Lite Style امروز نگاه کرده که کم‌کم وارد جامعه جوان روشنفکر ما شده و فاصله‌گذاری این قشر را هم با خودش و هم با دنیای واقعی پیرامونش موجب شده است. عنوان کتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» نباید خواننده را به این اشتباه بیندازد که با یک کتاب آنتی‌فمینیستی طرف است. پوریا، دخترها را به عنوان شاهدی برای اجرای نمایشنامه تکراری و روزمره «اداهای بی‌هویت» چه پسر و چه دختر در نظر گرفته است. نسلی که مخاطب این کتاب است، هایکو را کشف کرده و فکر می‌کند خودش هم می‌تواند هایکو بگوید، چون سهل است و ممتنع. اما فراموش می‌کند که برای هایکو نوشتن باید فیلسوفی رها باشی. البته نگاه تند پوریا در طول کتاب بعضی وقت‌ها ولرم می‌شود. آنجاهایی که به نظر می‌آید به یک نوعی حدیث نفس می‌گوید. طرح‌های توکا هم کاملا «کافه‌ای» است و حال و هوای کتاب را کامل می‌کند. در یک کلام، کتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» کتابی است که خواندنش در این حال و هوای گرم تابستانی توصیه می‌شود.




+


* خودآموز نصب روشنفکری بر آدمیزاد (یادداشت و نقد رویا صدر)
* و چهارشنبه‌ای که روز عاشقی نیست؛ علی زراندوز / گل‌آقا
* داستان‌های نامتعارف / علی حیدری 
* پیشنهاد کتاب / روزنامه‌ی اعتماد ملی / رضا آشفته 
* طنزي كه از امروزي‌ها زياد مي‌داند؛ خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) 
* معنای واقعی کلمه طنز؛ آزاده نجفیان 
* گفت‌وگوی رادیویی درباره‌ی طنز و طنزنویسی؛ کارشناس - مجری رضا ساکی / ایران‌صدا 
* سین جیم پوریا عالمی، روزها اندیشه آزادی شب‌ها آزادی اندیشه؛ گفت‌وگو با محمود فرجامی / آی‌طنز 
* طنز ظرفیت و ظرافت می‌خواهد؛ گفت‌وگو با علی نیلی / ماهنامه‌ی بیرون 
* دختر، فیل، کافه؛ گفت‌وگو با زهرا ماهری / ماهنامه‌ی روشنا 
* اولین رمان پوریا عالمی و دیگر کتاب‌هایش / معرفی و امکان سفارش کتاب‌ها در کتابفروشی اگر 
* خبر چاپ دوم کتاب / خبرگزاری سینمای ایران، ایسنا 
* جای خالی طنز در ادبیات (گفت‌وگو) / رادیو فرهنگ 
* پرهیز از شیوه‌ی مرسوم طنز / ایلنا 
* معرفی کتاب در رادیو کالج پارک / برنامه‌ی رادیویی هفتگی دانشگاه مریلند 
* ترجمه به زبان اسپانیایی؛ دل‌آرام رحیمی 
* به بهانه‌ چاپ دوم کتاب دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند؛ مینا رضایی‌فرخ 
* طنزی که متداول نیست / ایلنا 
* زنان به راحتی می‌توانند درکش می‌کنند! (نمایشگاهی از صورتک زنان) / کافه پراگ 
* طنزنویسی به نام آقای پندلتون! ؛ یادداشت فاضل ترکمن در مجله‌ی خط خطی / آدم‌حرفی 
* خرید اینترنتی کتاب؛ آی‌کتاب 
* پشت ویترین روزآنلاین 
* مجموعه اي از طرح ها؛ خبرگزاري شبستان 
* پیشنهاد میکنم کتابش رو نخرید! ؛ سه قطره خون

صفحه‌ی فیس‌بوک این کتاب



کافه کله‌قند/ به دَرَکْ که دَرْکْ نمی‌کنند!

نوشته: فاضل ترکمن

چاپ شده در شماره‌ی ۲۷۴ ـ ۲۷۲ دو ماهنامه‌ی جهان کتاب (ویژه‌نامه‌ی نوروز ۱۳۹۱)


پوریا عالمی بعد از سال‌ها طنزنویسی در مطبوعات مهم و تاثیرگذار و انتشار چند کتاب خوب، حالا دیگر در این عرصه برای خودش یک استار شده که کاری هم به سوپر بودنش نداریم! پوریا برای خودش (و حتی مخاطب!)، یک عالم طنز ساخته (حتی توی عالم مجازی!) که فقط و فقط مختص قلم خود اوست و احتمالاً به‌همین‌خاطر است که در سوابق او، مسئولیت دبیری سرویس بخش طنز بسیاری از مطبوعات نیز آمده و تازگی هم که به‌عنوان کارشناس بخش طنز نشر «چشمه» (که در حال راه‌اندازی است و طنازان مشغول کارند!)، انتخاب شده. دیگر بهانه از این بیشتر برای پرداختن به یکی از کتاب‌های طنز چاپ دومی (و حتی نزدیک به چاپ سومی!) او؟!
«دخترها به‌راحتی نمی‌توانند درکش کنند»، عنوان جذاب این کتاب است که شاید فمنیست‌ها را عصبانی کند، اما شما خونسردی خودتان را حفظ کنید؛ چون توی کتاب به همان اندازه که با دختران شوخی شده، با پسران هم مزاح گردیده! البته بعضی از آقایان (برادران!) از فمنیست‌ها جلو زده‌اند و حتی یکی از آن‌ها چیزهایی درباره‌ی این کتاب، در یکی از مجلات زیر مجموعه‌ی روزنامه‌ی «همشهری» نوشت که به‌شدت نامردی بود! از آن‌جا که اما، برادران به‌راحتی نمی‌توانند درکش کنند و آن چیزها شباهتی به نقد نداشت و این‌ها، بیشتر از «این» به «آن» نمی‌پردازیم و می‌رویم سراغ درس شیرین خودمان! دخترها به‌راحتی درکش نمی‌کنند، مجموعه‌ای از داستانک‌ها یا داستان‌های به‌شدت کوتاه طنز پوریای عالم مذکور است که برای یک‌سری از طرح‌های توکا نیستانی نوشته شده! درواقع پوریا، طرح‌های کافه‌ای توکا را دیده (توی یک کافه احتمالاً!) و پسندیده و بعد طنزیده! اتفاقاً داشتن این بک‌گراند باعث شده تا پوریا حرف‌های پخته‌تری بزند که مکمل طرح‌های توکاست. اُبژه‌ی تمامی داستان‌ها (از الان به بعد کاری به کار کوتاه و بلند بودن آن‌ها نداریم!)، «کافه» است (جز داستان آخر که به‌یاد مرحوم قهوه‌خانه نوشته شده!) و مسلماً به‌دنبال آن، پای سایر مخلفات کافه، از جمله کافه‌چی‌ها (یعنی من!)، کافه‌نشین‌ها و بقیه‌ی کافیجات هم به‌اندازه‌ی کافی وسط کشیده شده و بنابراین خدا را شکر با یک کتاب شهری و امروزی روبه‌رو هستیم که به دغدغه‌های جوان‌های معاصر مربوط می‌باشد؛ نه جوانان جان قرن چهارم و پنچم هجری! [آمد روبه‌رویم ایستاد. چشم‌هایش را بست. بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشم‌هایش از سفیدی برف‌ها، یک‌دست‌تر و سبک‌تر بود. بعد سیاهی چشم‌هایش را دوخت به من. گفت: «دوستم داری هنوز؟». گفتم: «همیشه دوستت داشته‌ام». گفت: «فقط و فقط من را دوست داری؟». گفتم: «فقط و فقط تو را دوست دارم». گفت: «دروغ می‌گویی». گفتم: «راست می‌گویی!». آن‌وقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستاده‌ام این‌جا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد، هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مساله‌ی خیلی مهمی است که دخترها نمی‌توانند به‌راحتی درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می‌گوید دروغ می‌گویی، دروغ گفته باشد. (دخترها به‌راحتی نمی‌توانند درکش کنند، ص ۸)].
کافه‌ی بدون شعر و داستان و کتاب و کتاب‌خوانی و فلسفه‌ و فلسفه‌رانی (مثل سخنرانی!) و این‌ها، مثل شیرکاکائوی بدون کاکائوست! و خب برای همین کتاب پوریا هم پُر است از این اشارات که اتفاقاً حسابی درآمده! (به‌قول مسعود فراستی!): [گفت: «من ترکت می‌کنم. من هم یک‌دفعه از روی این صندلی می‌پرم». فکر کردم می‌خواهد مرا بترساند. گفتم: «می‌شه بگی دلیلت چیه؟». فکر کنم فکر کرد حرفش را جدی نگرفته‌ام. از حالت چشم‌هایش معلوم بود. صدایش را کمی بلند کرد و گفت: «تا این سانتی‌مال مزخرفت تبدیل به یک رئالیسم کوفتی شه!»... این قصه و آن چیزها را که در ذهنم ساخته بودم، چاپ کردم. منتظر بودم توی نقدهای بلندبالایی برایم بنویسند: «با روی کار آمدن "صادق هدایت" جدید؛ ادبیات فارسی دوباره جان می‌گیرد»، یا چیزی با این مضمون، اما بی‌انصاف‌ها نوشتند: «کپی ناقص "کارو"». منتقدهای احمق ارزش «بوف کور» مرا در حد «شکست سکوت» پایین آورده بودند. (حساب چشمات رو از حساب شما جدا می‌نویسه کافه‌چی، صص ۶۲ و ۶۸)].
پوریا از روی این شعرخوانی‌ها و فلسفه‌بافی‌‌ها، نقیضه هم نوشته و با دقت و مهارت تمام از کافه‌نشین‌ها تاثیر گرفته و ادای آن‌ها را درآورده (یعنی زبان‌شان را تقلید نموده!)؛ درست مثل خودشان: [دختری که کتاب قطور فلسفی روی میزش گذاشته است، اما فردا امتحان جبر دارد. (می‌خواست آرتیست بشه یا مخ یارو رو بزنه اما مخ ما رو خورد، ص ۹۵)]. اگر نمی‌گفتم این جمله از کتاب پوریاست، جان خودتان! فکر می‌کردید یکی از جملات قصار شاعرانه‌ی "نیچه" است یا "مارکس" مثلاً! نقضیه‌ی درست و حسابی یعنی همین!
در حال و هوای نقضیه‌سازی، داستان «شاهنامه‌خوانی در قهوه‌خانه» را هم داریم که علاوه بر این‌که بلندترین داستان کتاب است (دیدی؟! قرار بود دیگه از کوتاه و بلندی داستان‌های کتاب حرف نزنم! یادم رفت ننه!)، اِسانس خنده‌اش هم بسیار فراوان می‌باشد!: [رستم داد زد. بلند هم داد زد. گفت: «من باباشم، شما را سن‌نه؟» مشتش را گره کرد که بزند، نزد. گفت: «کارت ملی‌ات رو بده ببینم». گفتیم: «کارت شناسایی به چه دردت می‌خوره؟». گفت: «کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. نمی‌خواهم باز هم اشتباه کنم». شما هم جای رستم بودید، همین کار را می‌کردید. مخصوصاً با این قانون‌های حمایت از کودکان، این دفعه اشتباه می‌کرد، کارش زار بود. (ص ۱۵۲)].
دخترها به‌راحتی نمی‌توانند درکش کنند، نیشگون‌های سیاسی هم کم ندارد؛ مثلاً «کافه کوفته» که کاملاً وجوهات سیاسی دارد! (دردسر دارم درست می‌کنم برای بنده‌ی خدا!). توی این داستان، ما با سه تا آدم کوبیده (از لحاظ مخ!) طرف هستیم که برای بار اول در عمرشان آمده‌اند به یک کافه و نگاه‌های خشک و عوامانه‌ای به کافه‌ها و آدم‌هایش دارند و همه‌چیز را با «مدار صفریت کوتوله»ی خودشان (به‌قول فروغ!) می‌‌سنجند: [متفکرانه می‌گوید: «همه‌ش توطئه است. همه‌ش». دومی می‌گوید: «یواشکی یه نگاهی به دور و برتون بندازین. همه‌شون دودی‌ان». سومی باز چیزهایی در دفترش می‌نویسد. می‌گوید: «قهوه‌ی فرانسه! لاقل باز خدا را شکر انگلیسی و آمریکایی نمی‌فروشن!». دومی اضافه می‌کند: «متاسفانه روسی هم ندارن!». کمی به هم نگاه می‌کنندو اولی می‌پرسد: «ببینم نمی‌دونین "کافه گلاسه" کیلویی چنده؟!». هیچ‌کدام نمی‌دانستند. (صص ۳۴ و ۳۵)].
همه‌ی کافه‌نشین‌های کتاب پوریا، یک‌جور نیستند. بعضی‌هاشان پُرند و بعضی خالی! بعضی‌هاشان فقط به «نیم‌رخ» و «تمام‌رخ» خودشان اهمیت می‌دهند و بعضی‌ها هم گم شده‌اند در افکاری که مثل «جزیره‌های سرگردان» هستند و آن‌ها را از از بقیه‌ی «آدم‌»ها «دور» کرده‌اند؛ به تعبیر پوریا...
روی جلد کتاب، طرحی از یک «فیل بالدار!» چاپ شده و در همین راستا سه داستان نیز با محوریت «فیل» داریم! حالا این فیل نماد چه گروهی است، هر کس برداشت متفاوت خودش را دارد. اگر بین دو، سه گروه مردد بودید، مردد بمانید و از پوریا هم نپرسید که با رندی تمام می‌گوید: «سوال بعدی!». فیل‌های این سه داستان اما، آدم را یاد خیلی چیزها می‌اندازند و توی طنز هم مهم همین «انداختن» است دیگر!: [به‌هرحال و در هر آینه باید در نظر بگیریم، اوضاع فیل‌ها در جامعه‌ی انسانی کنونی، هرچه‌قدر هم قاراشمیش و درهم و برهم که باشد، فیل‌ها برای خودشان آدمند و می‌توانند پشت میز، هرچند به‌سختی، بنشینند و لیوان‌های کافه گلاسه‌شان را، هرچند با دردسر، به دست بگیرند و مانیفست فیلی خود را، هرچند این عمل از طرف مسئولین و مقامات حیات وحش، مضحک و چس‌فیلی به‌نظر بیاید، بنویسند. (مانیفست فیلی یا کافه کافکا، ص ۱۴۴)].
پوریا چون یک طنزپرداز چند منظوره است و رمان جدی هم در کارنامه‌اش دارد و خلاصه توی هر یک از سوراخ‌های ادبیات، یک انگشت جانانه زده!، موفق شده «زبان طنز ژورنالیستی»‌اش را از «زبان روان طنز ادبی»‌اش جداسازی بفرماید! او اما، با همین زبان ادبی، کلی حرف‌های بی‌ادبی! زده که البته رندانه روایت شده‌‌اند. حرف‌هایی که مثل داستان «دو کفتر غریب» زیر سایه‌ی یک واژه‌ی «همانندسازی شده» مثل «کفترباز!» پنهان می‌شوند، یا مثل داستان زیر، «لباس کاراکتر متناسب با مضمون» خود را به تن می‌کنند: [آقای ابر در کودکی بارها به‌خاطر این که شب‌ها تشکش را خیس می‌کرد، تنبیه شد. روانکاوها سعی داشتند بگویند که این موضوع ریشه در کودکی آقای ابر دارد و همیشه، وقتی خانواده‌ی آقای ابر به این مساله‌ی پیش‌پاافتاده اشاره می‌کردند که آقای ابر در سن کودکی است و ریشه‌ای در او نیست، روانکاوها همه‌ی کاسه و کوزه را سر "فروید" می‌شکستند و می‌گفتند این بچه مشکلات جنسی جورواجور دارد. البته آقای ابر بعدها فهمید نظریات "یونگ" برای ایرانی‌ها مناسب‌تر است. چون او معتقد بوده مشکلات جنسی ریشه در خود آدم و دم و دستگاهش دارد، برخلاف فروید که ریشه‌ی مشکلات جنسی را به هر قیمتی که شده، به کودکی پیوند می‌دهد و فکر آبروی آدم را نمی‌کند. این‌ها را بعدها آقای ابر می‌گفت. (آقای ابر هم برای خودش آدمی است دیگر، صص ۲۴ و ۲۶)]. و در نهایت این «بی‌ادبی‌های غیرمجاز!» با «کنایه‌ای قدرتمند و مجاز!» به خورد مخاطب داده می‌شوند که مرا یاد مهارت‌های بی‌نهایت "عمران صلاحی" در این زمینه می‌اندازد!: [رستم می‌خواست باز هم گریه کند. ترسیدیم. گفتیم: «جلوی خودت را بگیر مرد». جلوی خودش را گرفت. انصافی مردانگی کرد. گفت: «خلاصه وقتی که تی‌شرتش رو درآورد، دیدم روی بازویش...». بعض امانش نمی‌داد. مرتب دماغش را بالا می‌کشید. «دیدم روی بازویش مهر من است. آن‌موقع‌ها که سجل نبود. آی.دی.کارت هم نبود. مثلاً اگر کسی می‌خواست بداند کی پسرش است، باید یارو را لخت می‌کرد تا ببیند مهری، چیزی، به بازوی طرف بسته شده است یا نه». یکی گفت: «لابد وقتی من هم بچه بودم، همسایه‌مون شک داشت که بابای من هست یا نیست! چون اون بنده‌خدا هم لباس مرا به‌‌زور درآورد!». گفتیم: «شک داشته. حتماً شکش برطرف شده!». گفت: «نه بابا! بیچاره تا مدت‌ها شک داشت! چون هر روز می‌اومد تا مطمئن شود که بابای من نبوده!». (شاهنامه‌خوانی در قهوه‌خانه، صص ۱۵۸ و ۱۵۹)].
به‌هرحال و در هر آینه! این درکیات! ما بود از کتاب خوش‌خوان پوریا عالمی که می‌توانید توی یک روز خوب در یک کافه‌ی خوب، هورتی آن را بکشید بالا! (مثل "پاستا!" نه ببخشید مثل "سوپ‌جو"ی‌تند!). از ما گفتن بود که تازه نوشتن هم کردیم! در آخر نیز به‌عنوان اِشانتیون، می‌توانید چند ثانیه‌ای بنشینید روی صندلی‌های داستان «کافه‌ نبش» و چند ساعتی به همه‌چیزمان که به همه‌چیزمان می‌آید، بخندید!: [کافه‌ی نبش خیابان، پاتوق روشنفکرترین شخصیت‌های این روزگار است. همه‌شان مجهز به نگاه جدید، منطق جدید، فلسفه‌ی جدید، هنر جدید، عرفان جدید و پوچ‌گرایی جدید هستند. حتی نوشیدنی‌های گرم و سرد جدید سفارش می‌دهند. سیگارهایشان مارک‌های جدید دارد. پیراهن و کفش و حالت مو و سبیل‌شان جدید است. حرف‌های جدید می‌زنند و به دنیای جدید فکر می‌کنند. اصطلاحات جدید و رسم‌الخط جدید دارند. جدید می‌خندند، جدید عمگین می‌شوند، جدید دندان‌هایشان را خلال می‌کنند. در بحث‌های خود به دنیای قدیم و دنیای امروز اعتراض‌های شدید و جدید می‌کنند. کافه‌ی نبش خیابان در طرح تعریض خیابان است. طبق نقشه‌هایی که دولت کشیده است، یک بزرگراه جدید از روی آن به‌زودی می‌گذرد. (ص ۱۸)].

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۸

فال قهوه

زده‌ام تو کار فالگیری. فال قهوه. برای شما فال نخود هم می‌گیرم. فال‌های قهوه را در صفحه‌ی 23 اعتماد ملی می‌نویسم.

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

مانیفست ادبیات داستانی ایران و چند پرسش

اتل متل توتوله

گاو حسن چه جوره

نه شیر داره نه پستون

شیرش رو بردن هندستون

یک زن کردی بستون

اسمش رو بذار عم قزی

دور کلاهش قرمزی

هاچین و واچین

یه پات رو ورچین


پرسش‌ها و تاملات:

.

اتل متل توتوله

در این بند به وضوح به تاثیر دف دف رضا براهنی در شعر و داستان، اشاره‌ی مستقیم شده است. و این مشت محکمی است (شاید پاسخ درخوری هم باشد) به آنان‌که تاثیر صدا در تصویر و صدا در سیما را انکار می‌کنند.

.

گاو حسن چه جوره

گاو حسن چه کسی است؟ آیا رمزی در این جمله نهفته است؟ آیا گاو حسن به مافیای پخش کتاب اشاره می‌کند؟ آیا گاو حسن همان گاو غلامحسین ساعدی نیست؟ آیا گاو غلامحسین ساعدی نمرده است و در تمام این مدت مخاطبان ادبیات و سینمای اقتباسی بازی خورده‌اند؟ آیا گاو حسن فقط به گاو حسن اشاره می‌کند یا به خود حسن هم اشاره می‌کند؟ آیا گاو حسن گاو است؟ آیا به صورت رمز و اشاره به خود حسن که گاو دارد توهین شده است؟ آیا احوالپرسی از گاو حسن نوعی رفیق‌بازی و باندبازی در پشت‌پرده‌ی ادبیات را نشان نمی‌دهد؟ آیا گاو حسن کنایه‌ای مستقیم به مخاطب است؟ و یا تلاش شده است سرنخی از کسانی که مشغول دوشیدن شیر گاو حسن هستند، به ما بدهد؟ آیا باندها و حلقه‌های ادبی در این جریان نقش دارند؟ آیا نقش وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی در گاو حسن مستتر است؟

.

نه شیر داره نه پستون

چه کسانی گاو حسن را دوشیدند؟ ما نمی‌دانیم. چه کسانی به شیر گاو حسن، که مربوط به بیت‌المال هم می‌شد، نظر داشتند؟ ما نمی‌دانیم. چه کسانی شیر گاو حسن را ارث پدری خود می‌دانستند و سر آن خون به پا کردند؟ ما نمی‌دانیم. ما فقط می‌دانیم که نامردها شیر را که بردند، هیچ، به پستون گاو حسن هم رحم نکردند.

آیا اشاره‌ی مستقیم به پستون گاو حسن نوعی فرافکنی است؟ آیا ممیزان زیر پستون خط نمی‌کشند و نمی‌گویند باید به جای آن "عضو شیردهی" جایگزین شود؟

.

شیرش رو بردن هندستون

باندهای ادبی نه تنها به پستون گاو حسن رحم نمی‌کنند بلکه با شیر گاو حسن در کشورهای دیگر شیرپارتی می‌گیرند. آیا همین شیر نیست که هزینه‌ی جایزه‌های خصوصی را تامین می‌کند؟ آیا پستون گاو حسن، همان جایی نیست که ارشاد به آن اشاره کرده و گفته می‌خواهد آن را (یعنی منابع و پشتیبانی‌های خارجی از جوایز خصوصی ادبی را) به همه، حتا شما دوست عزیز، نشان دهد؟

راستی آیا نشان دادن تبرج محسوب نمی‌شود؟

.

یک زن کردی بستون

اسمش رو بذار عم قزی

دور کلاهش قرمزی

هاچین و واچین

یه پات رو ورچین

آیا این مانیفست با اطلاع مسوولان نوشته شده است؟ و بنا بر مصلحت جوان‌ها را تشویق به ازدواج می‌کند؟ آیا در این دعوت نکته‌ای پنهان است؟ آیا چون گاو حسن شیر و پستون ندارد و بنابراین نسل جوان داستان‌نویس دستش به جایی بند نخواهد شد، بهتر است زودتر ازدواج کند که دستش بند شود؟ آیا اشاره‌ی ظریفی به بند شدن دست داستان‌نویس با دستبند شده است؟ و آیا ازدواج جوانان آنان را از گناه و معصیت و داستان‌نویسی دور می‌کند؟

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

دعای نیمه‌شب‌ها

خدایا در توبه را باز بگذار. نیمه‌‍شب‌ها که مست و پاتیل برمی‌گردم دوست ندارم زنگ خانه را بزنم و باز تو را به دردسر بیندازم.

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۸

شوخی ناموسی با کتاب‌ها

بعضی کتاب‌ها مثل ناموس آدم هستند؛ با کسی شوخی ناموسی نکنید.
بعضی کتاب‌ها مثل عشق آدم هستند؛ موقع عشق‌بازی به همه‌ی جوانب دقت کنید.
بعضی کتاب‌ها مثل بچه‌ی آدم هستند؛ لطفا بچه‌بازی نکنید.
بعضی کتاب‌ها کتاب بالینی آدم هستند؛ برای خواندن یا امانت دادن به کسی تعارف نزنید.
بعضی کتاب‌ها مثل عمه‌ی آدم هستند؛ هر کاری خواستید با آن کتاب‌ها بکنید.

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

اثرات هنری من



آخرین اثرات هنری‌ام را برای اولین بار به معرض نمایش می‌گذارم! کارشناسان می‌گویند اثر این آثار ممکن است تا مدت‌ها در تاریخ هنر جهان بماند.

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷

هفت فرمان پوریا

اول- ازدواج نکنید
دوم- ازدواج کردید طلاق بگیرید
سوم- بچه‌دار نشوید
چهارم- بچه‌دار شدید، یک پرستار جوان خوشگل برایش بگیرید
پنجم- با پرستار بچه‌تان ازدواج نکنید، فراموش نکنید لذتی که در پرستار هست در مادر بچه نیست. (وگرنه چه دلیلی داشت که از مادر بچه‌تان جدا شوید!؟)
ششم- با فامیل‌تان، دوست نشوید
هفتم- با دوست‌تان، فامیل نشوید
.
به این هفت فرمان عمل کنید تا رستگار شوید

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

به دنیا آمده‌گی


از نگاه مای بست فرند! در سال 87 این شکلی هستم لابد دیگر!

...

درست در هم‌چون‌این روزی، یعنی چهارم اسفند، بر اثر ترکیدگی و سوراخ شدن لایه‌ی ازن، بنده پایم سر خورد و وارد این دنیا شدم و موجبات سرور و غرور ملی را مهیا ساختم.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷

دیدن تئاتر در تئاتر شهر

نمایش در یک پرده

بازیگران: یک زن

یک مرد

نور صحنه‌ی تاریک را روشن می‌کند.

تنها دو صندلی چوبی در صحنه قرار دارد. یک مرد روی یکی از صندلی‌ها نشسته است.

زن وارد می‌شود. می‌آید و صندلی خالی را از صحنه خارج می‌کند.

مرد واکنشی نشان نمی‌دهد.

زن باز می‌گردد و صندلی دیگر را با مردی که رویش نشسته است از صحنه خارج می‌کند.

صحنه تاریک می‌شود.

...

تماشاچی‌ها شروع به دست زدن می‌کنند.

کارگردان سرخوش از تشویق با لبانی به خنده گشوده، روی صحنه می‌آید. تعظیم می‌کند.

...

یکی از تماشاچی‌ها می‌گوید: «ایول... ایول... اون خانومه چقدر زورش زیاد بود!»

باقی تماشاچی‌ها به افتخار زور زیاد "اون خانومه" با هیجان بیشتری دست می‌زنند.

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

دعای آمدن برف

پروردگارا
این که اسمش برف‌باریدن نیست
یبوست آسمان شهر من را دوا کن

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

10 پایان 10 رمان

برای لذت بردن در این دنیا بهانه‌های ساده‌ای لازم داریم تا تلخی و خستگی روزمرگی را تاب بیاوریم. یکی از این بهانه‌های ساده مرور داستان‌هایی‌ست که دوست‌شان داریم و حتا می‌توان گفت با آن‌ها بزرگ شده‌ایم.
حالا و بعد از این سال‌ها، خواندن دوباره‌ی پایان‌بندی 10 رمان ایرانی، که جایگاه‌شان در ادب فارسی مشخص و روشن است، مثل دیدن آلبوم عکس‌های کودکی شگفت‌انگیز و طرب‌بخش است. سوای این واکنش احساسی، می‌توان از مقایسه‌ی آن‌ها با هم و از مقایسه‌شان با رمان‌هایی که ماندگار نشدند، چیزی آموخت که شاید به نحو دیگر نتوان درکش کرد.
برای لذت‌بردن از خواندن 10 پایان 10 رمان به نوشته‌های پشت شیشه سفر کنید.

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

جشنواره‌ی دوم داستان‌های ایرانی

برای تماشای گزارش تصویری جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی موس‌تان را بمالید اینجا.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

بریم سر قبر آقامون صادق هدایت

بلند شوید یک تک پا برویم سر قبر صادق هدایت یک خدابیامرزی بگوییم و فاتحه‌ای بخوانیم و به رجاله‌ها لعنتی بفرستیم که صادق‌خان هم خوشش بیاید.
اینجا بهشت‌زهرای فرانسوی‌ها، قبرستان pere-lachaise، است. به راحتی می‌توانید درونش گردش کنید.
اگر حوصله ندارید در قبرستان بچرخید مستقیم بروید اینجا، و سر قبر آقامون صادق‌خان هدایت کلیک کنید.
ما که رفتیم و یک بوف کور ختم کردیم برای شادی اموات.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

قول می‌دهم یک شعر خوب بنویسم

اگر لوله‌ی فاضلاب همسایه باز آب ندهد و چکه نکند سقف آشپزخانه
اگر بیمه‌ی درمانی‌ام این ماه قطع نشود
اگر امریکا کمی دندان روی جگر بگذارد و امسال حمله نکند
اگر کارفرما آخر سالی به فکر تعدیل نیرو نیفتد
اگر ناشر چک شش ماه بعد را یکی دو روز زودتر بنویسد!
اگر گاز قطع نشود و سرما نخورم
اگر بنزین گران نشود و بتوانم پنجشنبه‌ها با تاکسی تا پای کوه بالا بروم
اگر قاضی حکم کند که مهریه را ریز ریز بپردازم
اگر وعده‌ی پرداخت قرض‌هایم را کمی عقب بیندازم و بتوانم کمی پول پس‌انداز کنم
اگر خدا یک بطری خوب برای روز تولدم از آسمان بیندازد!
اگر بتوانم اتومبیل دوستم را چند روزی امانت بگیرم
اگر بتوانم کلبه‌ی خوب و ارزانی کنار رودخانه کرایه کنم
اگر هیزم‌ها باران‌نخورده و خشک مانده باشد
اگر هوا هوای شاعرانه‌ای باشد، از همان‌ها که نم آرام باران و آفتاب و ابر از پنجره پیداست
اگر بتوانم آخر یکی از همین هفته‌ها به شمال بروم و دو سه روزی نفس راحتی بکشم
اگر هنوز قلاب ماهیگیری و چادر و کیسه‌خوابت را لازم نداری
قول می‌دهم
قول می‌دهم یک شعر خوب یا یک داستان کاردرست برایت بنویسم!

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

نمکدان

دو نوع رفیق عوضی داریم؛
اول آن‌هایی که نمک می‌خورند و نمکدان را می‌شکنند
دوم و بدتر از گروه اول، آن‌هایی که نمک می‌خورند و نمکدان را می‌کنند در ... تان.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

حکایت آن لب‌ها

1
چند روز به افتتاح لبخند من مانده است؟
2
به عمر دولت من که قد نمی‌دهد
چند روز به افتتاح لبخند تو مانده است؟
3
افتتاح کن لبت را
بگذار بخندد
4
تا دست‌کم نسل جدید به گریه عادت نکند
بخند
تا به آن‌ها بگویم
برای طرح شکستن این طلسم
چقدر گریه کرده‌ایم
5
حالا که خنده‌ات افتتاح نمی‌شود
روبروی چشمانت بست می‌نشینم
این است اعتراض در جامعه‌ی مدنی من!
6
نمی‌خندی؟
می‌خواهی به سرزمین دیگری کوچ کنم؟
می‌خواهی شعرهایم را
به زبان دیگری بنویسم
که شعر ترجمه را از شعر فارسی بهتر می‌دانی؟
7
کوچ کرده‌ام
اگر اینجا بخواهم بگویم یک لیوان آب به دست من دهید، جانم در می‌آید
به زبان دیگر، چطور بنویسم
آیا پس از من، لبخند تو در سرزمینی که دیگر آن‌جا نیستم، افتتاح شده است؟

سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷

عصر ملال‌انگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی در آپارتمان کوفتی‌اش

برای خواندن این داستان، یعنی داستان کوتاه عصر ملال‌انگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی در آپارتمان کوفتی‌اش، به زاگرس استوری مسافرت کنید.

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

شعر دیگری برای عشق

مجنون

چه حالی می‌شود

اگر پستچی در بزند و

بگوید

لیلی قصه‌ها

مهرش را اجرا گذاشته است

و خسرو و شیرین هم شهادت داده‌اند

که مجنون نفقه نپرداخته است

شعری برای عشق

برای عشق

چگونه می‌توان شعر نوشت

وقتی

باید

برای عشق چک نوشت

شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷

دستشویی خروجی

عکس از: پوریا عالمی
دیوارنویس پمپ بنزینی در خرم‌آباد

.
می‌خواستم بر حاشیه‌ی این عکس چیزی بنویسم، اما گفتم ذهن خواننده را رها بگذارم تا هر کسی به قریحه‌ی خویش درباره‌ی آن طنزی بسازد و چیزی بنویسد.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

تولد بزرگمهر

عکاس: پوریا عالمی


خیلی حال دادی به دنیا آمدی بزرگمهر. دستت درد نکند. می‌دانم به زحمت افتادی!

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

چرا گاوها همیشه خوشبختند؟

عکس خانوادگی آقای گاو و بانو
عکاس: پوریا عالمی

آقای گاو به اتفاق بانو، در سایه، مشغول نشخوار بوده و در کنار هم احساس خوشبختی می‌کنند.


با توجه به تصویر و متن فوق، کدام گزینه صحیح‌تر است؟

برای در سایه نشستن باید احساس خوشبختی کرد.
کسی که در سایه می‌نشیند و نشخوار می‌کند خوشبخت است.
برای نشخوار کردن طبیعی‌ست که فرد احساس خوشبختی کند که گاو به دنیا آمده است.
نشخوار موقعی منجر به خوشبختی فرد می‌شود که زیر سایه و به اتفاق پارتنری مناسب باشد.
آقای گاو چون نمی‌داند گاو است همسرش را خوشبخت می‌کند.
آقای گاو چون نمی‌داند همسرش گاو است، خوشبخت است.
خانم گاو از این‌که همسری گاو دارد خوشبخت است.
خانم گاو به هر حال با هر کسی ازدواج می‌کرد طرف گاو از کار در می‌آمد.
آقا و خانم گاو پذیرفته‌اند که گاو هستند.
آقا و خانم گاو از این‌که دیگران مثل گاو با آن‌ها برخورد می‌کنند راضی هستند.
خانم گاو و آقای گاو از این‌که دیگران شیرشان را بدوشند ناراضی نیستند.
برای احساس خوشبختی باید در سایه نشست.
برای احساس خوشبختی باید نشخوار کرد.
برای احساس خوشبختی به یک پارتنر نیاز است.
برای احساس خوشبختی باید گاو بود.
برای گاو بودن باید احساس خوشبختی کرد.
گاوها همیشه احساس خوشبختی می‌کنند.
بنیان خانواده در جوامعه گاوی منجر به خوشبختی طرفین می‌شود.
موارد دیگر؟

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

دارم به چی فکر می‌کنم

* آقام عباس کیارستمی
دارم به این فکر می‌کنم که اگر آقام عباس کیارستمی تصمیم بگیرد مثنوی هفتاد من آقام حضرت مولوی را هم به سبک وسیاق اشعار حافظ و سعدی از زیر نظر (و احتمالا دست!) بگذراند چند جلد کتاب تولید می‌شود.

** آقام یوسف داستان‌نویسی ایران
دارم به این فکر می‌کنم حالا که، بلاتشبیه!، یوسف داستان‌نویسی ایران، آقام یوسف علیخانی به جلال رسیده چرا جماعت، بلانسبت نسوان این‌دفعه آقایان!، جای این‌که با چاقو دست‌شان را ببرند گوش آقام یوسف داستان‌نویسی ایران را می‌برند.
شما از هر جهت هم که نگاه کنی، علاوه بر کتاب و نویسندگی، دلایل انتخاب اژدهاکشان را می‌بینید؛
یکی – هم‌زمانی و هم‌پوشانی برگزاری جایزه‌ی جلال با پخش سریال آقام یوسف پیامبر.
دو تا – جمال آقام یوسف اژدها بکش!
سه تا – گرایش برگزارکنندکان که قزوینی بودن آقاشون جلال آل احمد و آقامون یوسف علیخانی را به دلایلی (که مانند اسامی داوران بر ما پنهان است) مد نظر داشته‌اند.
چهارتا – بعد از آقام فردوسی کدام نویسنده‌ای - آره و این‎ها - که دیو و اژدها بکشد؟! از کانون نویسندگان باید پرسید که چرا تا حالا جایزه‌ی قوی‌ترین مردان ایران را به آقام یوسف علیخانی نداده‌اند.
دارم به این فکر می‌کنم که اگر باز هم جایزه‌های کلان و مطلا به یک ناشر دولتی و نویسنده‌ی دولتی می‌رسید خوب بود؟ آن‌جای آدم دروغ‌گو (منظورم بینی‌اش است!)

*** آقام احمد آقالو
دارم به این فکر می‌کنم آقام احمد آقالو که درگذشت قسمتی از حافظه‌ی دل‌انگیز تصویری و نمایشی ما به نامش خورده است. روحش آرام.

**** دعوت از مادر سرطان!
دارم به این فکر می‌کنم حالا که بیشتر هنرمندان به خاطر بیماری سرطان جان می‌سپارند بدم نمی‌آید نامه‌ی کوتاهی برای مادر سرطان بنویسم و او را به یک جای خلوت (البته به نیت شام) دعوت کنم!

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷

نبش قبر

دعوت به همکاری

به چند نفر جوان تحصیل‌کرده برای نبش قبر نیازمندیم

.

سوال کنکوری

نبش قبر مربوط به کدام دوره‌ی هنری می‌باشد و خاستگاه آن کجا بوده است؟

1- دوران گوتیک، گوتنبرگ
2- دوران صفویه، پاساژ صفوی
3- دوران پیش از اسلام، بزرگراه حکیم
4- دوران پس از اسلام، سانفرانسیسکو

.

شعر

بر نبش قبر من که دکانی برپاست
می به سر و صورت هم می‌پاشید
"میرزا حکیم ساووی"

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

به چند نویسنده و طنزنویس برای خرید و فروش تریاک نیازمندیم

در سفر به چابهار موفق شدم سر صحبت را با یکی از مردم شریف قاچاقچی باز کنم. در این گفت‌وگو متوجه شدم قیمت یک کیلوگرم تریاک در چابهار 250هزار تومان است. (البته توجه داشته باشید که چابهار شهری بندری است بنابراین تریاک در ایرانشهر، زاهدان و یا زابل بسیار ارزان‌تر از این قیمت خرید و فروش می‌شود.) از طرفی در حال حاضر تریاک در تهران کیلویی 600 تا 700 هزار تومان خرید و فروش می‌شود. پس تا این‌جا - اگر به امر شریف و پسندیده‌ی فروش تریاک رو بیاوریم - نزدیک به چهار برابر سرمایه‌ی اولیه سود نصیب‌مان می‌شود. اما توجه داشته باشید که اگر همان یک کیلو تریاک را به قیمت امروز، گرمی دو هزار تومان بفروشید 2 میلیون تومان کاسب خواهید شد. و این یعنی 250 هزار تومان سرمایه‌گذاری ما تبدیل به 2 میلیون تومان می‌شود.
پس با عنایت بر حق‌التالیف‌ها، عدم امنیت شغلی، نبود بازار کار و غیره، و همچنین با توجه به مطالب و فرمول‌های اقتصادی‌ای که پیش‌تر با ذکر مثال ذکر شد و به منظور جذب نیروهای کار و متعهد و لاابالی‌های نویسنده و طنزنویس‌های لاابالی، و برای ایجاد حمایت و استقلال مالی برای نویسندگان، از چند نویسنده و طنزنویس با هر شرایطی که دارند برای خرید و حمل و نقل و توزیع تریاک دعوت به همکاری می‌شود.

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷

جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۷

معرفی یک اشتباه لپی رندانه با ذکر مثال و ترسیم شکل

: دستم تو دامنت! یک‌کاری برای من بکن.
- ببین عزیزم، با این اوصاف، اگر قرار باشد کسی کاری کند تویی، نه من!

.
به این می‌گویند اشتباه لپی. گاهی باعث دردسر است، گاهی رندانه که استفاده شود می‌شود حسن تصادف و مسیر زندگی آدم را تغییر می‌دهد. در مثال فوق اگر اشتباه مذکور اتفاق نمی‌افتاد گفت‌وگو ختم به خیر هم نمی‌شد! توجه بفرمایید؛
.

: دستم به دامنت. یک‌کاری برای من بکن.
- بگذارید پرونده‌تان را بررسی کنم، چشم. حالا هفته‌ی دیگر هم یک سری بزنید و ...

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

شعری برای معشوقه

برای فصل بارندگی
به معشوقه‌ای با چتر ِ دو نفره نیاز دارم
برای فصل زمستان
به معشوقه‌ای
با کلبه‌ای گرم
و توانایی پختن یک کاسه سوپ ِ خوب

برای فصل بهار و تابستان
خودم از پس کارهایم برمی‌آیم
دیگر به شما زحمت نمی‌دهم

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

ته خط

انسانی که به ته خط برسد یا خودکشی می‌کند یا ازدواج.

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۷

شعری برای ایربگ

حسودي‌ام مي‌شود
به ايربگ ِ ماشين ِ تو؛
به احتمال ِ وقوع ِ يك لحظه ْ لمس ِ صورتت
و بوسيدن ِ لب‌هاي ِ سرخ ِ تو
توسط ِ اين ايربگ ِ لعنتي

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

انزال ادبی

"شعر باید خودش بیاد" یعنی ما در ترانه‌سرایی به انزال ادبی رسیده‌ایم.

شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۷

بازی مرگ و بازی ما یا ناتور ناتو نیست

مجموعه داستان ناتور را هنوز از تنور و حمام در نیامده خواندم. داغ داغ. دو سه داستان از کتاب را که پیش‌تر در کتابخانه‌ی خوابگرد یا مجله‌ی زنان دیده بودیم و چشم‌مان به جمال چند داستان بکر و خوانده نشده‌ی دیگر هم که در کتاب مرگ‌بازی روشن شد.
داستان مرگ‌بازی که از همان الف ابتدا تا الف انتها هم تو را به بازی می‌گیرد هم احساسات تو را، که هر دو در این بازی با مرگ بازی کرده باشید یا گمان کرده باشید که با مرگ بازی می‌کنید در حالی که از همان الف ابتدا تا الف انتها این مرگ است که سطر به سطر و فعل به فعل با شخصیت‌های داستان – و شما – بازی می‌کند.
نمی‌دانم خواننده‌ی این چند خط برای کدام نسل است اما اگر هم‌نسل من باشد بعید می‌دانم پس از خواندن داستان "مرگ‌بازی" و "فانفار" هم‌ذات‌پنداری نکرده باشد و نسبت به داستان یک احساس روشن – خواه موافق خواه مخالف – به دست نیاورده باشد. بر خلاف داستان‌های دیگری که ممکن است شما پس از خواندنش به راحتی از کنارش گذشته باشید. مثلا یکی "خورشیدگرفتگی" که موضوع خوبی دارد اما در نوع روایت یا زبان به خوبی از کار درنیامده است.
داستان "در خیابان برف می‌بارد یا ..." داستان مهم دیگر این مجموعه است که با نوعی فاصله‌گذاری برشتی که در تئاتر اتفاق می‌افتد مخاطب را در طول داستان دخیل می‌کند، چه در نوع روایت و چه بازی‌هایی که با زمان روایت شده است و چه شوخی کردن با قضیه‌ی جدی‌ای که در داستان اتفاق می‌افتد.
"آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشته‌ای؟" و "سیگار نیم‌سوخته‌ی روی دیوار" هم دیگر داستان‌هایی‌ست که خواندنش را دوست داشتم.

...
روی یک طناب باریک راه می‌روی انگار. هر کس هم از دور ببیندت، همین فکر را می‌کند. نگاهم می‌کنی، پیشانی‌ات چین می‌خورد.
«از متن کتاب»
...

داشتم فکر می‌کردم نکند با چاپ کتاب، ناتور ناتو از آب دربیاید! نه این‌طور نشده است. چاپ کتابت را تبریک می‌گویم.

ادبی کردن یک بی‌ادبی

در باب بی‌ادبی در ادبیات فارسی و عاقبت آن
در زبان فارسی ضرب‌المثل شیرین و "فروید"پسندی وجود دارد که می‌گوید: "مثل نان از تنور درآمده از زن تازه از حمام درآمده نمی‌توان گذشت!".
مانند مولوی که پس از ذکر داستان "کدو و خر" (که تنها و تنها برای طولانی نشدن مطلب از ذکر مو به موی آن خودداری می‌کنیم!) و اتفاقاتی که برای آن کنیزبخت‌برگشته می‌افتد (البته مولوی ماوقع را با جزییات کامل! و با دست‌ودل‌بازی خاصی تعریف کرده است) مطلب سخیفی چون آن حکایت را به مفاهیم عمیقی سوق داده است، ما هم می‌توانیم با افزودن یک جمله به ضرب‌المثل فوق، جمله‌ای دیگر بسازیم و مفهومی دیگر بنیان نهیم. و صد البته نیت دیگری نداریم جز این‌که مفهوم بی‌ادبی ِ ضرب‌المثل فوق را کمی ادبی کنیم.

در باب ختم به خیر کردن ضرب‌المثلی که در آن بی‌ناموسی به وقوع پیوسته بود
با تغییر یک "از" به "واو عطف" و کمی تغییرات در ساختار ضرب‌المثل، قضیه‌ی بی‌ناموسی فوق کاملا ادبی – ناموسی شده و حتا می‌توان نتیجه‌گیری عرفانی و ادبی از آن استخراج کرد. بدین صورت که:

مثل نان از تنور درآمده و زن تازه از حمام درآمده نمی‌توان از کتاب تازه از زیر چاپ درآمده گذشت!

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

سلوک یک‌طرفه

رابطه‌ی آدم‌ها یک‌طرفه است. موبایلم یک‌طرفه است. قضاوت تو از من یک‌طرفه است. رابطه‌ی عاشق و معشوق یک‌طرفه است. رابطه‌ی عابد و معبود یک‌طرفه است. طواف خانه‌ی خدا یک‌طرفه است. راه راست یک‌طرفه است. مسیر خانه تا کافه یک‌طرفه است. خیابان ولیعصر که می‌رسد به خانه‌ی شما یک‌طرفه است. کوچه‌ی دایی که در جنگ شهید شد یک‌طرفه است. خیابان یک‌طرفه را هم که خلاف بیایی "خلاف" یک‌طرفه است. لعنت به این حقوق شهروندی. چقدر دلم می‌خواهد همه‌ی راه‌ها را ورود ممنوع بروم. چقدر دلم می‌خواهد راه خودم را بروم.

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

آگهی استخدام "شعرکده‌ی بره‌ی طلایی"

شرکت سهامی "شعرکده‌ی بره‌ی طلایی" استخدام می‌کند؛

شاعر مدیحه‌سرا 2 فقره
مسلط به مدح اراذل و تشبیه مادر فولادزره به ماه شب چهارده

شاعر مرثیه‌سرا 5 فقره
مسلط به کباب‌کردن دل (دو طرفه؛ جوجه‌کبابی)، مسلط به تشکر از دوستان، آشنایان و عزیزانی که از راه دور قدم‌رنجه کرده با مینی‌بوس به مراسم تشریف می‌آورند در مطلع مرثیه

شاعر غزل‌سرای نوین 15 فقره
مسلط به استفاده از واو عطف در ابتدای هر مصرع، مسلط به تایپ و فتوشاپ

شاعر نوسرا 2 فقره
مسلط به کرل و ویندوز ویستا

شاعر شعر حجم 6 فقره
مسلط به کار با باسکول

شاعر شعر گفتار 3 فقره
مسلط به خیابان‌های تهران، ترجیحا با موتور

شاعر ترانه‌سرا 4 فقره
مسلط به مریم حیدرزاده، مسلط به کار با سوزان روشن یا کامران و هومن (البته به صورت چت)

شاعر اهل حال یکی‌دو فقره
مسلط به چاق کردن قلیان، انبر و حقه

....

متقاضیان استخدام با در دست داشتن اصل و فتوکپی شناسنامه، خودشان و مدارک و سابقه‌ی کاری‌شان را به اینجا فکس، کامنت یا ایمیل کنند.

پوریا عالمی
مدیرعامل "شعرکرده‌ی بره‌ی طلایی" با مسوولیت محدود

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷

آگهی تجاری "شعرکده‌ی بره‌ی طلایی"

سرودن شعر برای سنگ قبر، نوشتن اعلامیه‌ی فوت و آگهی تسلیت برای روزنامه‌ها
و سرودن مرثیه برای شب اول قبر، سوم، هفتم، چهلم و شب سال مرحومین شما و...
با بهترین کیفیت، با کمترین هزینه و در کوتاه‌ترین زمان
پذیرفته می‌شود

- دوستانی که جایزه‌ی ادبی برده باشند یا دارای مدال المپیک هستند از تخفیف ویژه‌ی 50 درصدی بهره‌مند می‌شوند.
- دوستان روشنفکر که دست‌کم دو کتاب چاپ کرده باشند در صورت اشتراک سالانه، علاوه بر تخفیف 10 درصدی، اسم‌شان در پای تمام تسلیت‌های ادبی روزنامه‌ها منتشر خواهد شد.
- برای دانشجویان ادبیات 20 درصد و برای دانشجویان بی‌ادبیات 10 درصد تخفیف در نظر گرفته شده است.
- با سفارش دو شعر یا مرثیه، یک شعر یا آگهی فوت به صورت رایگان برای دیگر بستگان شما نوشته خواهد شد.
- مداح خوش‌صدا همچنین ساب، باند، اکولیزر، رقص نور و تولید دود (با هزینه‌ی جداگانه) قابل سفارش می‌باشد.
- تحویل در محل با پیک رایگان.
- شب‌ها نیز سرویس داده می‌شود.

پوریا عالمی
مدیرعامل و موسس شرکت "شعرکده‌ی بره‌ی طلایی"

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

سه پیشنهاد

پیشنهاد اول؛
هدیه‌ی مرموز
که تا اول شهریور در کارگاه نمایش تئاتر شهر (چهارراه ولیعصر - پارک دانشجو) اجرا می‌شود. کاری‌ست ساده، جالب و بی‌ادعا که بعید می‌دانم بعد از تماشای آن، ناراضی سالن را ترک کنید. طنز شیرینی هم گاهی، از نیمه‌ی نمایش به بعد شما را غافلگیر می‌کند. طنزی که متاسفانه در ابتدای نمایش کمی تکراری و نچسب است.

پیشنهاد دوم؛
خوردن "پیشنهاد سوم" بعد از دیدن "پیشنهاد اول" است یا برعکس.

پیشنهاد سوم؛
آب هندوانه
به کافه‌ی خانه‌ی هنرمندان بروید و سفارش یک لیوان آب هندوانه بدهید. برای من که خوب بوده است. دنبال آب سنجد هم هستم که اگر خدا قسمت کند در طول عمر من اختراع شود. آمین. در ضمن لطفا دوستان ورزشکار، کتابخوان، نویسنده، روشنفکر و دیگر مخاطبین آب هندوانه، صف را رعایت نمایند.

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

دو تا جمله که برای پشت مینی‌بوس مناسب است

گمشده

دارم دنبال خودم می‌گردم. اگر پیدام کردی عمرا بتوانی بيندازی‌ام تو صندوق پست.

......

ادبیات برقی

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در ساعات اوج مصرف برق و انرژی برای چی در کارند؟

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

مشکل فنی جان!


دو قدم مانده به صبحی؛
تازه محمد صالح اعلای جان ما را به مرغزار گفت‌وگو با دکتر میرعابدینی هدایت کرده بود، که مجری جان برنامه اشاره به حکایتی از "جلال آل‌احمد" کرد. آل‌احمد آن‌قدر متقی و به راست هدایت‌شده بوده است که یک بزرگراه و یک جایزه‌ی دولتی به نامش شود. اما با برده شدن نام "غلامحسین ساعدی" که متقی و تواب درست و حسابی نبوده است، قضیه‌ی آنتن زنده‌ی شبکه‌ی چهار، قضیه‌ی جن و بسم‌الله شد و "مشکل فنی جان!" پیش آمد و برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح قطع شد.
اما قصه این‌جا تمام نشد؛
صالح‌اعلای جان که در نقش ناتور ما را از این مرغزار به آن مرغزار هدایت می‌کرد رضا کیانیان و محمد رحمانیان را از معبر محترم شبکه‌ی چهارم سیما به خانه‌ی ما آورد. اما تا گفت‌وگوی این دو هنرمند تئاتری آغاز شد، قضیه‌ی جن و بسم‌الله دوباره برقرار شد!
این بار آقای کیانیان در یادآوری خاطره‌ای از فیلم "خانه‌ای روی آب" اشاره به "مستی" و صحنه‌ی بازی کردن "مست شدن" خود کرد که باز "مشکل فنی جان!" پیش آمد!

دو قدم رد شده از صبح؛
این ممیزی به خودی خود مشکلی ندارد، مصیبت آن جاست که روی صفحه‌ی تلویزیون نوشته می‌شود "بینندگان فرهیخته به خاطر مشکل فنی برنامه قطع شد" و ما بینندگان "فرهیخته" از دم باید شاسکول باشیم که "ممیزی ماهوی" را از "مشکل فنی" تشخیص ندهیم.

اشارات و تنبیهات؛
1- درصد الکل موجود در "غلامحسین ساعدی" و "مستی" برای قطع شدن آنتن زنده‌ی یک برنامه‌ی تلویزیونی کافی است!
2- اساسا و اصولا تلویزیون ایران شبیه بارباپاپا است. هر وقت و هر موقع از شبانه روز که بخواهد به هر رنگ و شکل می‌تواند تغییر قیافه دهد.
3- در تلویزیون مگر جای بی‌ناموسی‌ست که از "ساعدی" و "بازیگری" حرف می‌زنید؟
4- اون کنترل ماهواره کجاست؟

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷

این بچه آدم‌‎بشو نیست!

بابام دیشب سر سفره‌ی شام، گفت: «پسرم وقتی بزرگ شدی می‌خوای چی کاره بشی؟»
مامانم گفت: «آره پسرم، چی کاره می‌شی؟»
من گفتم: «می‌خوام این قدر درس بخوونم تا استاد دانشگاه بشم! رییس و معاون دانشگاه بشم!»
دیس پلو از دست مامانم افتاد و برنج‌ها ریخت تو سفره. یک جیغ برعکس کشید و گفت: «خاک بر سرم! خدا نکنه!»
بابام اخم‌هاش رفت تو هم و به من گفت: «ما آبرو داریم! لازم نکرده!»
من گفتم: «ولی استاد دانشگاه دیگه آخر سواده! چرا استاد نشم؟ من می‌خوام عینک بزنم و شاگردهام، مثل تو فیلم‌ها کیف دستی‌م رو برام تا دم ماشین بیارن!»
بابام گفت: «همین که گفتم؛ لازم نکرده!»
مامانم گفت: «همینم مونده فردا فیلم تو رو با موبایل، در و همسایه واسه هم بلوتوث کنن!همینم مونده با لگد در اتاق رو باز کنن، چندتا نره خر بیان تو اتاقت و با موبایل ازت فیلم بگیرن! از خدابی‌خبرها!»
بابام گفت: «مامانت راس می‌گه، باهاس یه شغل آبرومند پیدا کنی بچه! نباهاس دنبال شغلای بی‌ناموسی بری! شیر فهم شد؟!»
...
بابام سر صبحانه گفت: «فکراتو کردی؟»
گفتم: «راجع‌به؟!»
مامانم گفت: «که آخرش می‌خوای چی کاره بشی...»
من گفتم: «می‌خوام پلیس شم!»
مامانم باز یک جیغ برعکس کشید. استکان از دستش افتاد و شکست. گفت: «خاک بر سرم! خاک بر سرم!»
بابام چشم‌هاش را گرد کرد و گفت: «تو درست بشو نیستی بچه! ذهنت فاسده! گفتم این قدر پای ماهواره نشین!»
من گفتم: «آخه می‌خوام از اون کله‌گنده‌ها شم، که هر روز میان تو تلویزیون و حرف می‌زنن! از اون‌ها که با این ماشین‌قوطی‌کبریتی‌های مشکی سر چهارراه وامی‌ستن. از اون‌ها که آفتابه می‌کنن تو حلق اراذل و اوباش و تو تلویزیون نشون‌شون می‌دن!»
مامانم هنوز داشت می‌گفت: «خاک بر سرم! خاک بر سرم!»
بابام گفت: «تو آخرش ما رو دق مرگ می‌کنی!»
من گفتم: «مگه من درجه‌دار بشم، سردار بشم چه عیبی داره؟»
مامانم گفت: «همینم مونده! همینم مونده! از فردا بگن بچه‌ت کی و کی و کی رو اون جور لباس پوشونده، اون کارها رو کرده گرفتنش!»
بابام گفت: «ولی لباس نپوشونده بوده که، لباساشون رو درآورده بوده!»
من گفتم: «ولی...»
بابام گفت: «همین که گفتم؛ لازم نکرده!»
...
سر سفره‌ی ناهار بابام از من دوباره سوال کرد. من گفتم حالا که نمی‌گذارید کار درست و حسابی پیدا کنم می‌خواهم زن بگیرم تا دست‌کم وقتی که بزرگ شدم، "داماد" شوم.
بابام قاشق را از دستش انداخت و با پشت دست، محکم گذاشت تو دهانم. دهانم پر خون شد. مامانم سرش را به جدا کردن گوشت‌های آبگوشت گرم کرد. من گفتم: «ولی...»
که بابام گفت: «بی‌تربیت! بهت خندیدیم پررو شدی؟ حالا بذار بری دبیرستان، بعد […] ت کف کنه!» بعد به مامانم گفت: «می‌بینی خانم! می‌بینی؟»
مامانم گفت: «خاک بر سرم! خاک بر سرم! از فردا ببرش دم مغازه، این بچه آدم بشو نیست!»

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷

مسوول امور غیر مهم

در اداره‌ی ارشاد یکی بابایی مسوول این است که به آدم‌هایی که وارد وزارتخانه می‌شوند نگاه کند. اگر چیزی از او نپرسی می‌توانی بروی به کارت برسی. اگر از او چیزی بپرسی نمی‌گذارد بروی داخل. باید کارت شناسایی نشان بدهی. اسم و سمت کسی را که می‌خواهی بروی پیشش بگویی و... . به یک همچین جانداری می‌گویند مسوول امور غیر مهم.
در همان وزارتخانه در بخش کتاب چندین نفر دخترخانم پشت پیشخوان شیشه‌ای در حرکت هستند تا پرینت کتاب‌هایی را که ناشرین برای گرفتن مجوز (یا نگرفتن مجوز!) به آنجا می‌برند روی هم بچینند. به این دخترخانم‌ها می‌گویند مسوول امور غیر مهم.
در همان مکان، آدم‌هایی هستند که به چاپخانه‌ها می‌روند که چیزی خلاف یا بدون مجوز چاپ نشود. این به هر حال برای خودش شغلی محسوب می‌شود. اما آدم‌هایی هم از طرف ارشاد به چاپخانه‌ها نمی‌روند اما در راهروهای ارشاد تردد می‌کنند، یا همیشه در حال رفتن به ناهار یا رفتن برای گرفتن وضو هستند. خیلی وقت‌ها هم به اسم سیگار کشیدن از پله‌ها پایین می‌روند. یا به اسم این که سیگارشان را کشیده‌اند از پله‌ها بالا می‌آیند. با توجه به همچین مشاغلی است که می‌گویم آن‌ها که برای سرکشی چاپخانه‌ها برای چاپ غیرمجاز سرکشی می‌کنند به هر حال شغلی دارند. به این‌ها و خیلی‌های دیگر که دست به دست هم داده‌اند تا در وزارت ارشاد برای ارتقای سطح فرهنگ ملت، پول و زمان صرف کنند، می‌گویند مسوول امور غیر مهم.
...
ارشاد مسوولین مهم و غیرمهم دیگری هم دارد که به علت اطناب کلام از آن چشم می‌پوشیم.
...
در اداره‌ی بیمه یک بابایی مسوول این است که بالای پرونده را یک عدد بنویسد و شما را بفرستد بایگانی. در بایگانی هم چند نفر هستند که همه‌شان با هم سعی می‌کنند یک مهر "ثبت شد" پایین پرونده‌ی ملت بزنند. یک بابای دیگر هم در طبقه‌ی بالا روی مهر بایگانی باید با خودکار آبی یک خط بکشد. یک نفر دیگر هم در طبقه‌ی همکف، که داخل یک اتاق کولردار نشسته است، مسوول این است یک شماره‌حساب را روی کاغذ بنویسد تا بروید آن طرف خیابان پولی را به حساب بیمه بریزید. بعد باید فیش را پیش آقای ایکس ببرید. شما را به اتاق 405 راهنمایی می‌کنند. یک بابایی آنجا نشسته، آنجا هم کولر دارد و این کولر در اداره‌ی بیمه یعنی طرف کارمند رده بالا است و اگر شما این را متوجه نشوید بهتان می‌گوید بروید یک هفته‌ی دیگر بیایید!، خلاصه طرف مسوول این است که به آدم‌هایی که دنبال آقای ایکس می‌گردند بگوید اتاق آقای ایکس طبقه‌ی زیر همکف است. در اتاق طبقه‌ی زیر همکف یک خانم با مانتو و مقنعه و عینک دسته‌کائوچوئی مشکی، که به شکل غلیظی چاق و گرد است پشت یک میز نشسته و می‌گوید آقای ایکس صبح‌ها از ساعت 10 تا 12 فیش‌های بانک را می‌گیرد. به همه‌‎ی این آدم‌ها می‌گویند مسوول امور غیر مهم.
...
در دفتر روزنامه‌ها همیشه چند نفری هستند که در اتاق‌ها می‌چرخند، راجع‌به همه چیز و همه کس نظر می‌دهند و بیشتر زیرآب زدن‌ها به پای آن‌ها نوشته می‌شود. اولین نفری هستند که وارد دفتر روزنامه می‌شوند و صد البته آخرین نفری هم هستند که آنجا را ترک می‌کنند. بدیهی است که اگر نباشند کارها زودتر و بهتر انجام می‌شود.
همیشه طوری حرف می‌زنند که انگار بیشتر از همه می‌فهمند. یا طوری سکوت می‌کنند که انگار بیشتر از آن فهمیده‌اند که بخواهند راجع‌به آن با کسی صحبت کنند. راجع‌به آینده نظرات عجیبی دارند، مشغول دعوت یادداشت‌نویس از لومند هستند، اصرار دارند همه‌ی تیترهای مهم با مشورت آن‌ها نوشته و چاپ شده است، همیشه روی روزنامه‌ی دیروز با خودکار آبی چیزهایی نوشته‌اند که ضعف تک تک سرویس‌ها را به اطلاع دیگران و البته سردبیر و اگر پا بدهد مدیرمسوول برسانند. این آدم یا آدم‌ها به صورت دسته‌جمعی یک شغل در روزنامه‌ها دارند؛ مسوولیت امور غیر مهم.
...
در دستشویی عمومی میدان سربند، یک آقایی است که اصرار دارد شما را به داخل یک دستشویی خاص هدایت کند. مثلا همه‌ی درها باز است اما او می‌گوید "برو تو 3 !" یعنی در شماره‌ی سه. به این آقا می‌گویند مسوول امور غیر مهم.
...
سر بعضی چهارراه‌ها یا در بعضی خیابان‌ها مامورهای راهنمایی و رانندگی‌ای وجود دارد که فقط ایستاده‌اند. یا با حرکت دادن دست‌شان ، با دقت خاصی، رانندگان را در خیابان یک طرفه، به سمت درست هدایت می‌کنند! به این برادران می‌گویند مسوول امور غیر مهم.
...
البته در میدان‌ها، چهارراه‌ها و جلوی پاساژها هم برادران و خواهرانی هم حضور دارند که همین‌طوری اما خیلی بادقت کنار ماشین‌های ون مشکی استقرار پیدا کرده‌اند. این‌ها به هیچ وجه مسوولین امور غیر مهم نیستند. آن‌ها همان‌‌طور که با دقت خاصی ایستاده‌اند در حال بهبود اخلاق جامعه می‌کوشند. کافی‌ست کمی به تاثیری که در حال عمومی شهروندانی که از فاصله‌ی بیست متری‌شان می‌گذرند دقت کنید.
...
وبلاگ‌نویس‌هایی هم هستند که کنار وبلاگ‌شان نوشته شده: "مدیر وبلاگ: فلانی!" این وبلاگ‌ها که در کل یک نفر پسوردش را دارد و در نتیجه همان یک نفر داخلش می‌نویسد یا طبیعتا همان یک نفر است که مطالب وبلاگ‌های دیگر را با دقت نظر خاصی، کپی می‌کند، و دست بر قضا همان یک نفر باید روی خودش مدیریت کند، اساسا وبلاگ‌های غیر مهمی هستند که عقل حکم می‌کند به آن وبلاگنویس‌‌ها بگوییم مدیران امور غیر مهم و یا با حفظ سمت مدیریت‌شان؛ مسوول امور غیر مهم.
...
می‌توانید دور و برتان "مسوولین امور غیر مهم" را پیدا کنید. بهترین مشخصه‌ی آن‌ها این است که به شدت سعی در اثبات خودشان و کارشان دارند. یا وقتی ازشان بپرسید فلان‌جا چه کار می‌کنی می‌گویند: «ای! یه کارایی می‌کنیم!» یا وقتی قرار است به کسی برای کار معرفی شوند این طور معرفی می‌شوند: «ببین آقای مهندس! فلانی رو بیارش اونجا یه کاری بده دستش!» آقای مهندس هم فورا می‌فهمد که باید یک مسوول امور غیر مهم به کارکنانش اضافه کند. راه دیگر شناسایی این افراد هم این است که در محل کارتان بگویید کاش رنگ دیوارها این‌قدر روشن نبود. تنها کسی که از فردا با یک پرونده به اتاق رییس در حال آمد و رفت دیده می‌شود تا در یک برنامه‌ی یک ساله رنگ دیوارها را تیره‌تر کند، یک نفر بیشتر نیست. کسی که خوشحال از این است که فکر نابی را در هوا قاپیده و می‌تواند مخ رییس را برای چند روز بخورد؛ آقای مسوول امور غیر مهم.

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

وسط کار خانم


تصویر آگهی فوق در چهارراه امیراکرم (حول و حوش پاساژ شانزلیزه) برداشته شده است. خوانش شما از از آن چیست؟


نتیجه‌گیری:
جمله‌ی فوق اهمیت استفاده از علائم نگارشی و جمله‌سازی صحیح را گوشزد می‌کند!

پیام بازرگانی:
هم‌اینک نیازمند ویرگول گردتان برای آن وسط‌مسط‌ها هستیم!

...


چند خوانش که توسط فارسی‌شناسان مقیم مرکز به انگار نه انگار پیشنهاد شد؛

1- به یک نفر "وسط‌کار ِ خانم" نیازمندیم

معنی اول: به یک نفر خانم وسط‌کار (وسط کار = شغلی در دوزندگی) نیاز داریم.

معنی دوم: به یک نفر خانم که تخصص و کارش "وسط" است نیاز داریم!

2- به یک نفر وسط ِ کار، خانم نیازمندیم

معنی: به یک نفر خانم، برای وسط و بین کار نیاز داریم!




جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

این طنز نیست تسلیت است

پیراهنش فقط دو دکمه داشت
برای مرگ
چه تفاوت داشت
که پیراهنش انبوه از دکمه باشد
چنان غرق بود که دعوت ما را به شام نشنید
طلب صبحانه کرد
شب بود
نمی‌دانست که شب است
(احمدرضا احمدی)



مادر مادرم ذوق شاعرانه داشت، ترانه‌های عامیانه‌ی بسیار از بر داشت. مادر پدرم شاهدهای فراوان می‌آورد از شعر و حکایت‌های تهرانی، مثل پدربزرگ و البته کمتر از آن. پدربزرگ مکتب رفته بود، روایت دیگری داشت از شعرهای حافظ و مولوی و سعدی. روایت خاص خودش بود. صد سال بود که از مکتب رفتنش گذشته بود.
یکی یکی کتابشان را بستند و خواندند قصه‌ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. با رفتن آخرین مادربزرگ، قصه‌ی مادربزرگ‌های من هم تمام شد، در آخر قصه گفت بالا رفتیم ماست بود قصه‌ی ما راست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه‌ی ما دروغ بود.
در خبرها آوردیم در مراسم خاکسپاری جمعه‌ی خرداد هشتاد و هفت، آخرین گنجینه‌ی شخصی متل‌ها و شعرهای تهرانی را به دست خاک سپردیم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

طنز را جدی بگیرید لطفا

- من در دوره‌ی تندخوانی شرکت کردم و «جنگ و صلح» را در بیست دقیقه خواندم؛ یک‌چیزی راجع‌به روسیه بود!

- روشنفکران مثل مافیا هستند. فقط همدیگر را می‌کشند.

- من به ساعت طلای جیبی‌ام خیلی می‌نازم؛ پدربزرگم آن را در بستر مرگ، به من فروخته است.

- وقتی آدم‌رباها من را ربودند والدینم بلافاصله دست به کار شدند و اتاقم را اجاره دادند.

- به دلایلی آن‌قدر که در فرانسه از من قدردانی می‌شود در وطنم نمی‌شود؛ حتما در فرانسه زیرنویس‌هایی که برای فیلم‌هایم می‌گذارند محشر است!
...
این چند جمله را یکی از رفقا از قول "وودی آلن" تعریف کرد. طنزهایش را همیشه دوست داشته‌ام. خاصیت طنز وودی آلنی این است که طنز هر چند در ظاهر اتفاق می‌افتد اما لایه‌ی عمیق‌تری هم دارد. یعنی یک‌بار ساختار معنایی طنزش ما را غافلگیر می‌کند و سپس مبهوت رندی او در بازی گرفتن مفاهیم و یا طرح سوالات کاملا جدی که در نظر به هیچ وجه جدی نیستند می‌شویم. این شکل طنز را در ادبیات فارسی کم داریم. البته نمونه‌های خوبی از عبید زاکانی در دست داریم. مثلا این یکی؛

- قزوینی از بغداد می‌آمد. او را پرسیدند آنجا چه می‌کردی؟ گفت: عرق!

ساختار محکم، مفهوم پنهان و بیشتر از همه رندی و متلک‌پرانی محترم و کنایه‌آمیز عبید، این طنز را در جایگاه والاتری از طنز قرار می‌دهد. یا این طنز از ابراهیم نبوی؛

- آن‌ها برای شرف‌شان می‌جنگیدند. بعد از جنگ یک قبرستان بزرگ ماند و مقدار زیادی شرف.

برای رمزگشایی این جمله، باید آن را کلمه به کلمه بخوانید. هر مفهومی که در هر مرحله از آن به دست بیاورید لبخند تلخی را گوشه‌ی لب‌تان می‌نشاند.
حافظ نیز در دیوانش، سراسر و واژه به واژه، هوشمندانه و رندانه، عالم و مافیها و دین و ریا را با زبان طنز خاص خویش به بوته‌ی نقد می‌کشد، و چه خوش می‌نشیند و عمر مدام می‌یابد، بازی‌پردازی‌اش با مفاهیم عمیق و خط قرمزهای دینی و عرفی، وقتی لباس صناعت ادبی بر تن آن می‌کند؛

- پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
که به قول عبدالکریم سروش، هفتصد سال از این عمر این شعر می‌گذرد و هنوز که هنوز اهل نظر و اهل ادب، در خواندنش به توافق نرسیده‌اند!
که هم
- پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک، خطا، پوشش باد
در نظر گرفته شده است. و هم
- پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک ِ خطاپوشش، باد
این هوشمندی در چیدمان و مهندسی شعر مختص حافظ بوده است و بس. تخصصی که در این زمانه به شدت کمبودش حس می‌شود.
***

متاسفانه بعد از رونق گرفتن کار و بار مطبوعات از مشروطه به این سو، دامنه‌ی طنزنویسی به شوخی با گرانی و اقتصاد و شوخی با سخن مسوولین و... محدود شد. طنزی که با یک خبر به دنیا می‌آید با سوختن یک خبر می‌سوزد و با از خاطر رفتن آن خبر، از خاطر می‌رود و محو می‌شود. در این سال‌های دراز جز مواردی انگشت‌شمار تلاشی در جدی گرفتن طنز از سوی اهل قلم صورت نگرفت. فقر ادبی ما در زمینه‌ی داستان‌نویسی و رمان‌نویسی که رویکرد طنز داشته باشند و یا قلم طنز نویسنده مهمترین شاخصه‌ی آن تلقی شود، موضوع جدی ادبیات ماست. این فقر ادبی در طول این سال‌ها گسترش یافته و امروزه به راحتی در فیلمنامه‌نویسی و نمایشنامه‌نویسی هم مشهود است. فقری که تنها و تنها با ترجمه سعی به پر کردن جای خالی آن می‌شود. می‌خواهم از شما یک خواهش در گوشی کنم؛ طنز را جدی بگیرید. لطفا.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

ده فرمان جاری شدن صیغه‌ی مجوز کتاب

با توجه به این‌که کتاب‌های چاپ شده، برای تجدید چاپ با مشکل روبرو می‌شود، مجوزشان تغییر کرده و چیزی از متن آن‌ها کم و زیاد می‌شود و یا اصلا مجوز چاپ دوباره نمی‌گیرند، بهتر است به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت مهروزی پیشنهاد کنیم مثل صیغه که برای هر مسلمان بسیار و بسیار سفارش شده است،
1
از این به بعد مجوزهای موردی، ساعتی و روزانه برای کتاب‌ها صادر شود، که خواننده و نویسنده بعد از هر دور برای تجدید صیغه، ببخشید تجدید مجوز به ارشاد مراجعه کنند تا از آخرین تغییرات این فعل اطلاع حاصل کنند.
2
وزارت ارشاد، بررس و ممیزچی‌ای را در ورودی کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها مستقر نماید، که برای هر دور خواندن کتاب، صیغه‌ی مجوز را بر زبان جاری ساخته، فعل را تنها برای آن دور، حلال کند.
3
هر خواننده‌ی کتابی بعد از هر دور مطالعه غسل کند.
4
برای رمان، داستان‌های بلند و کتاب‌هایی که در یک نشست کارشان تمام نمی‌شوند، صیغه‌ی شش ماهه خوانده شود، که آدم سر فرصت روی کتاب کار کند.
5
برای هر نویسنده‌ای شناسنامه (= عقدنامه) صادر شود.
6
با تمام مراقبت‌هایی که بررس‌ها می‌کنند، امکان خطا هم هست. برای همین وسائل جلوگیری، مثل عینک دودی، عینک آبی، عینک جوشکاری و دیگر لوازم پیشگیری در کتابخانه‌ها و داروخانه‌ها، به صورت رایگان در اختیار مردم قرار گیرد.
7
هر خواننده‌ای برای این‌که به گناه نیفتد، هر کتاب را یک دور مطالعه کند و برای در نظر گرفتن مسائل بهداشتی و عدم سرایت ویروس‌ها (ی فکری و ایدئولوژیک)هرگز یک کتاب را دو نفری (یا بیشتر) با هم و در یک دور، نخوانند.
8
چون اندیشه مانند ایدز بعد از چند سال نمود عینی پیدا می‌کند، هر خواننده‌ای که افزون‌طلب است و با دیدن کتاب یک جوری می‌شود که نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد، بعد از هر دور (خواندن کتاب)، افکارش را مورد بررسی برادران قرار دهد، که خدایی‌نکرده آلوده نشده باشد.
9
برای امنیت و بهداشت (ذهنی) و جلوگیری از شیوع و واگیر بیماری‌ها (ی فکری) از هر کتاب، تنها یک نفر استفاده کند، مگر این‌که کتاب را از عقد خود درآورده، مدتی مطرود گذاشته، تا دیگری آن را عقد کرده و اختیار کند.
10
برای کتاب‌خواندن هم روز خاصی در هفته مثلا یک‌شنبه، که مثل شب پنجشنبه و جمعه سر مردم شلوغ نیست، در نظر گرفته شود که بتوان کتابخوانی ملت را کنترل کرد.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

دیر آمدی موسا...

(تصویر؛ دست‌نویس شمس‌لنگرودی)


چاپ سوم کتاب "باغبان جهنم" که شعرهای سال‌‎های 79 تا 82 "شمس لنگرودی" را دربرمی‌گیرد، با حذف شعر سی‌وششم منتشر شده است. شاعر هم به ناچار شعر "دیر آمدی موسا..." را برای چاپ جدید برداشته است، اما صفحه‌ی 65 را سفید گذاشته بماند تا اگر کسی دوست داشت، شعر را خودش در جای مربوطه اضافه کند.
اگر به نمایشگاه کتاب بروید و اگر این شانس را داشته باشید که شمس لنگرودی در غرفه‌ی "آهنگ دیگر" حضور داشته باشد، اگر کتاب را از قبل داشته باشید یا اگر نداشته باشید، بد نیست یک نسخه‌ی دیگر از کتاب را تهیه کنید و سر وقت شمس لنگرودی بروید تا شعر ممیزی‌شده را در جای خالی کتاب شما بنویسد.


شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

راز بقا؟

1
کلی چک و چانه زدیم و ریش گرو گذاشتیم که برنامه، مثل برنامه‌های دیگر، تریبون شخصی برگزارکنندگان نشود و به سیاق دیگر آنتن‌ها، فقط و فقط به مجیزگویی نپردازد. آن وقت دوره افتادیم در نمایشگاه. رفتیم جلو غرفه‌های ادبی. گفتیم آقا شما که اعتراض داشتی، انتقاد داشتی، بیا این آنتن این هم میکروفون. شنیدیم که ما گفت‌وگو نمی‌کنیم. گفتیم پدر جان! ما که نفوذی نیستیم. ما هم یکی مثل شما، دیدیم تنور داغ است، چسباندیم، ما چسباندیم، شما برش ندارید می‌سوزد. یک ساعت و دو ساعت برنامه‌ی زنده در هر روز، که کم نیست. شنیدیم که ما به طرح مسائل و مشکلات‌مان از رسانه علاقه نداریم. گفتیم ما را باش سنگ شما را به سینه می‌زدیم. شنیدیم که انتشارات ما سرش را انداخته پایین، کار خودش را می‌کند. گفتیم پس مزاحم کارتان نمی‌شویم. سرمان را انداختیم پایین. میکرفون را تحویل دوستان دادیم، و به حتم تایم و زمان یک برنامه هرگز خالی نمی‌ماند. آن‌ها هم خالی نگذاشتند، پرش کردند، با گفت‌وگوهایی با از ما بهتران برای از ما بهتران!
2
چیزهای دیگری هم گفتند و گفتیم. ساده‌اش این‌که باد درو کردیم و آب در هاون کوبیدیم. درمانده شدیم؟ نه! بیشتر افسرده شدیم. چیزی به سنگینی بختک، شد غم، سایه کرد بر ما. نشستیم یک گوشه به پر شدن برنامه نگاه کردیم، که یکیش دست‌کم شد تریبونی یک ساعته، برای فلان مدیر. که از خودش تعریف کند و سلسله‌ی روسا. نوش جانش. آدم که درست نیست نه خود خورد نه کس دهد گنده کند به سگ دهد. حالا تو حساب کن قحطی آرد باشد و تو نان داشته باشی. قحطی تریبون که هست. نیست؟ آن‌ها به حتم اهمیت رسانه، گفت‌وگو، سخنرانی و... را بهتر از ما می‌دانند. اهمیت قحطی و نان را هم.
3
با یک ناشر و دو ناشر هم که دردی دوا نمی‌شد. در کل مایل به گفت‌وگو نبودند. چرا؟
4
هر چند دوستان ناشر، به حتم و به حق، نگرانی‌هایی برای خود دارند. اما لحن و نگاه ایشان در عدم پذیرفتن گفت‌وگو، بیشتر ترس از بی‌امنیتی و تبعات گفت‌وگویشان بود تا مسموم بودن فضای رسانه‌ای. یعنی بیشتر ترس داشتند که نکند حالا بیایند و چیزی بگویند که برای‌شان گران تمام شود. اگر بگویم همه‌ی ما به راز بقا فکر می‌کنیم، حرف گرانی زده‌ام؟
5
فکر می‌کنم کاری که دوستان کردند، مثل کاری‌ست که اهل فکر و اهل قلم در برابر دعوت صدا و سیما می‌کنند. یعنی همکاری را به دلیل انگ کار با صدا و سیمای دولتی نمی‌پذیرند. این هم از آن حرف‌هاست. یعنی دوستان اهل فکر ما، از بازتاب و تاثیرگذاری رسانه‌ی قدری مثل تلویزیون در داخل کشور، بی‌خبرند؟ که به راحتی از چنین تریبونی چشم می‌پوشند؟ به قول فرهنگ عامه، کسی که قدر یک شاهی را نداند، قدر هیچ‌چی را نمی‌داند. حرف گرانی زدم؟
6
فدایی‌بازی و قهرمان‌بازی که نبود. فرصت گفت‌وگو بود. فرصتی که تقدیم شد به کسانی که از قهرمان‌بازی‌هایشان با آب و تاب تعریف کنند.

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

یک زن در تصویر زیر گم کرده است خودش را


یک زن در تصویر زیر گم کرده است تصویر خودش را
یک زن در تصویر زیر گم کرده است خودش را
یک زن در تصویر، زیر گرفته شد
وقتی که تصویر یک زن گرفته شد.
.
بعضی موقع‌ها چندتایی هم عکس می‌گیرم. از توی سوراخ کوچک روی دوربینم، چیزها را کمی واضح‌تر می‌بینم.