‏نمایش پست‌ها با برچسب دارم بلند فکر می‌کنم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دارم بلند فکر می‌کنم. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۵

بلند فکر می‌کنم

فیس‌بوک، اینستاگرام، توئیتر... همه و همه شبیه یک فروشگاه بسیار بزرگ هستند. تو در طبقه‌ی شلوغ و کوچکی خودت را جا می‌دهی و تصور می‌کنی داری از تمام فروشگاه بهره می‌بری. سپس با دستان خالی یا با جیب‌های خالی و بسیار تنهاتر از قبل از این فروشگاه بزرگ بیرون می‌روی و به سمت خانه‌ات قدم برمی‌داری.
وبلاگ‌ها اما شبیه دکان‌های پراکنده در شهر بودند. ممکن بود چند وبلاگ همسو را کنار هم سر بزنی، چنان‌که به راسته پرنده‌فروش‌ها در مولوی، راسته ابزارفروش‌ها در حسن‌آباد، راسته تاناکورا در گمرک و... سر بزنی. اما از این موضوع مطمئن بودی که تو داری از تمام شهر بهره می‌‌بری و هنگامی که به سمت خانه باز می‌گشتی می‌دانستی شهر بدون تو چیزی را کم خواهد داشت.



چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۳

رابطه لایکی


: بابایی شما وقتی جوون بودی برای آینده من چی کار می‌کردی؟
- لایک می‌کردم بابا. شِر می‌کردم. تگ می‌کردم.
: بابایی واقعا همون حسی که شما به مصدق‌اینا داری، من هم به شما دارم.
- دورت بگردم. ممنونم.
: بابایی واقعا این درسته که لایک‌هایی که شما توی اینترنت زدی قدرت‌های جهان را به زانو درآورد؟ و باعث ارزونی در کشور شد؟ و سیاستمدارها رو مجبور کرد رفتارشون رو عوض کنند؟ و همون لایک‌ها باعث شد تساوی اجتماعی و عدالت در کشور حکمفرما بشه؟
- بله بابا. من توی مهم‌ترین صفحه طرفداران و مخالفان چیزهای مختلف عضو بودم. یادمه ما صدهزارتا لایک زدیم به صفحه با دزدی در کشور مخالفیم. بعد فرداش همه دزدها رو توی کشور گرفتند و دیگه هیشکی دزدی نکرد. این تاثیر لایک ما بود بابا. همه می‌ترسیدند. یک روز من خودم لایکم رو از صفحه هوادارن رییس‌جمهورمون که اسمش سدممد خاتمی بود برداشتم کلا محبوبیت خاتمی از بین رفت. جاش رفتم لایک زدم به صفحه کامران و هومن، کامران و هومن اون سال توی انتخابات ریاست جمهوری رای آوردند و اول شدند منتها چون کرسی ریاست جمهوری ایران نیمکت نیست و روش فقط یک نفر می‌تونه بشینه نشد که بشه کامران و هومن رییس‌جمهور بشن و جاش امیر تتلو رفت توی پرسپولیس بازی کرد و پرسپولیس رفت جام جهانی. و همه این‌ها تاثیر لایک ما بود. اصلا خود تو. فکر کردی چطوری به دنیا اومدی؟ من اولین بار مادرت رو لایک کردم توی اینترنت. دفعه بعد که کانکت شدم متوجه شدم تو توی راهی.
: دورت بگردم بابایی. بعد چطوری شد که از مامان طلاق گرفتی؟
- هیچی دیگه. مادرت رفت صفحه ممدرضا گلزار رو لایک کرد. در حالی که ما فقط سر لایک صفحه بهرام رادان و مهناز افشار به توافق رسیده بودیم. من عضو صفحه طرفداران افشار بودم و مادرت عضو صفحه طرفداران رادان. تا اینجا اوکی بود. هر کسی یک لایک داشت که می‌تونه خرجش کنه. ولی مادرت گلزار رو هم لایک کرد و دولایکه شد. می‌دونی که توی فوتبال دوکارته یعنی اخراج. اینترنت هم مثل فوتبال قوانین خودش رو داره و مساله مرگ و زندگی ما به اون بسته است.
: بابایی گلم. پس خودت چرا صفحه عکس خصوصی هنرمندان رو لایک کردی؟
- اصلا این طور نیست.
: چرا بابا. خودم دیدم عکس اون بازیگره که شلوارک قرمز خال خال سفید و بغل استخر نشسته داره خربزه می‌خوره لایک کردی.
- نه. اون یه مساله اجتماعی‌یه. من این‌طوری اعتراضم رو به عدم پذیرش جامعه و شکستن عرف جامعه نشون دادم. لایک من یک لایک اعتراضی بود. یعنی به قول تیتر روزنامه کیهان در بیست سال پیش من با حمایت کردن مخالفتم رو نشون دادم.
: اوه. پس لایک شما بر پایه‌های نظریات روانکاوی و جامعه‌شناسی استوار بوده همیشه؟
- بله. بهتره کتاب "جُستارهایی در لایک‌شناسی موضعی، پیش و پس از مساله دیس‌لایک" اثر نیما دهقانی رو بخوونی. همچنین کتاب "نسبت ما و فالوئرهای‌مان و نسبت ما و کسانی که فالو می‌کنیم" اثر استاد شراگیم رو حتما مطالعه کنی. در ضمن کتاب شش جلدی "مساله شِر کردن؛ آیا انسان با هر شِر کردنی خودش را شِر می‌کند؟" اثر استاد محمود فرجامی را هم ببینی. یا استاد کیومرث مرزبان کتابی دارند با عنوان "عزیز جان و جان عزیز؛ گمانه‌زنی درباره روش‌های کشف مخاطب خاص در استاتوس دیگران" که بسیار خواندنی است. یا حتا امین بزرگیان کتابی دارد به نام "استاتوس و استرس استاتیک"  که در نقد این کتاب استاد الف کاف گاف لام نون کتاب "کدام استاتوس بهتر است و چرا؟" و استاد قاف ناف پاف کتاب "راستی‌آزمایی استاتوس‌ها؛ چپ‌آزمایی استاتوس‌نویس‌ها" را منتشر کردند. استاد شاگردپروریان نیز با انتشار یک کامنت سه هزار کلمه‌ای توانست با برهم زدن قواعد کلاسیک هویت استاتوسی کلام را در کامنت احیا کند. تازه حتما کتاب "من فالوئرم را فالو می‌کنم پس هستم؛ بحث اخلاقیات و تگ کردن و منشن کردن در جهان امروز" حسین نوروزی هم را که باید بخوانی. یا پوریا عالمی کتاب "سبک‌شناسی تک‌لایک؛ راه‌های کشف نیمه گمشده" را منتشر کرد. همچنین...
: بابایی...
- جان بابا؟
: خودت چی کار کردی؟
- من؟ من لایک می‌کردم دیگر بابا. لایک می‌کردم، آن‌لایک می‌کردم. خلاصه من یک لایکر حرفه‌ای بودم. الان اسمم در صفحه شصت میلیون لایکری که تاریخ را با لایک‌شان شِر کردند ثبت شده.
: بابا.
- جانم؟
: وقتی اینترنت قطع می‌شد چی کار می‌کردید؟
- چی؟ پسرم؟ هرگز این حرف رو نزن. اینترنت هیچ وقت قطع نمی‌شه. توی اون مدرسه چی پس یادتون می‌دن؟ تو هر جای این خونه می‌تونی حضور اینترنت رو حس کنی. چطوری به اینترنت اعتقاد نداری؟ بی‌شعور احمق. حیف پولی که خرج تو کردم.
: بابا.
- بله؟
: قبل از اینترنت شما چی را لایک می‌کردید؟
- ما اصلا قبل از اینترنت وجود نداشتیم. ما در ظلمت بودیم. برای همین پدران ما اشتباهات زیادی کردند چون در جامعه تاثیر مستقیم داشتند. می‌فهمی؟ از وقتی که ما وارد فیس‌بوک شدیم دیگر اشتباهی در جامعه نکردیم و جامعه هم هزینه اشتباهات ما را نداد چون ما فوق فوقش لایک اشتباه می‌زدیم. اگر هم قضیه تابلو می‌شد و معلوم می‌شد اشتباهی لایک زدیم و حمایت کردیم، می‌رفتیم لایک‌مان را برمی‌داشتیم. فهمیدی یا نه؟
: بله. آیا شما من را لایک داری؟
- بله عزیزم. من خیلی لایکت دارم.
: پس من با اجازه شما را شِر می‌کنم.
- دورت بگردم. من همیشه برات کامنت می‌ذارم.
: من شارژ آی‌پدم داره تموم می‌شه. برم بزنم به شارژ؟
- برو پسر عزیزم.
: تا من برم و برگردم می‌شه یک سوال کنم؟ چرا شما معلم من رو لایک هی لایک می‌کنی؟
- چیزه بابا... چیزه... این‌طوری خانم معلم‌تون می‌فهمه من پیگیر تو هستم. و مجبوره توجه بیشتری به تو سر کلاس کنه. چون می‌دونه اگه تو از نحوه تدریس و برخوردش با بچه‌ها راضی نباشی، ما والدین دیگه لایکش نمی‌کنیم.
: یعنی واقعا بین شما و خانوم معلم ما مسیج خصوصی شکل نگرفته؟
- این چه حرفی‌یه می‌زنی؟ اگر هم مسیجی بوده به خاطر خود توئه.
: شارژم داره تموم می‌شه بابایی... ولی خواستم بدونی نصف باباهای بچه‌های کلاس نگران بچه‌هاشون هستند و تنها راه پیگیری رو از طریق لایک معلم‌مون می‌دونند... باورت نمی‌شه برو مچوآل فرندهات رو ببین...
- راست می‌گی بابا؟ البته موضوع مهمی نیست. مهم اینه که تو لایک‌هات رو توی کلاس و جامعه از دست ندی... وگرنه چیز دیگه‌ای نیست... مطمئن باش... هیچ مسیج خصوصی‌ای نبوده.
: seen now.
- بابایی... با تو هستم...
: seen now.
- بابایی... رفتی؟
: seen now.
- اگر رفتی چرا می‌زنه  seen now؟ به من اطمینان نداری بابا؟ قهری؟ می‌خوای شِرت کنم فرندهات زیاد شه؟ هان؟ شِرت کنم دوست می‌شی باهام؟
: seen now.
- بابایی قهر نکن. اشتباه کردم. یک چیزی بگو
: دیس‌لایک بابا... تو دیگه واسه من دیس‌لایکی. الان هم بلاکت می‌کنم. هم تو رو، هم همه معلم‌های همه این چندسالم رو. هم کل کادر آموزشی مدرسه‌مون رو که دیگه نبینم لایک‌شون می‌کنی. همه رو لایک می‌کنی جز من که پسرتم. خاک بر سر من. دیس‌لایک بابا. آن‌فرندت می‌کنم بعد بلاکت می‌کنم بابا. مطمئن باش.


سه‌شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۳

دارم بلند فکر می‌کنم - 20

فکر می‌کنم نسبت ما کاربران اینترنت، به زندگی و جامعه و مشکلات و معضلات آن - تا حدودی - شبیه نسبت من به فوتبال به‌خصوص بازی فوتبال ایران است.
توضیح می‌دهم؛
ما خبر خودسوزی در ایلام، خبر آتش‌سوزی در مدرسه‌ای کپری، خبر قتل عام داعش در عراق، خبر آتش‌سوزی در خیابان جمهوری، خبر زندانی شدن‌ها، خبر توقیف مطبوعات، خبر جمع‌آوری فلان‌کتاب، خبر افتادن دیوار بتنی روی دختری در تبریز، خبر خشک‌شدن دریاچه ارومیه، خبر خشک‌شدن زاینده‌رود و کارون، خبر اعتراض با درآوردن لباس، خبر اعتصاب غذا، خبر تولد نوزادان نارس به خاطر تاثیر امواج آسیب‌زننده... و در کل خبر خبرهای زیادی را می‌خوانیم و همین‌پشت کامپیوتر نسبت به آن خیلی سریع واکنش نشان می‌دهیم؛ یا مثبت یا منفی.
اما انگار هیچ‌کدام این‌ها مساله‌ی ما نیست. عرض می‌کنم چرا.
با نوشتن یک پست اینترنتی، یا همخوان‌کردن متن یا عکسی، یا نوشتن کامنتی، یا زدن لایکی، خیال می‌کتیم حمایت یا اعتراض کردیم و لابد واقعا حمایت یا اعتراض می‌کنیم چون بعد از این حمایت یا اعتراض حسی از آرامش ما را در بر می‌گیرد. ما به آرامش می‌رسیم چون مسوولیت اجتماعی‌مان را انجام دادیم.
لابد خیلی از کاربران اینترنت اهل ورزش هستند و شاید ورزشکاران علاقه‌ی بیشتری به تماشای ورزش دارند. مثل تماشای بازی تخته‌نرد دیگران. نمی‌دانم.
برگردم سر حرفی که زدم؛
اما انگار هیچ‌کدام این‌ها مساله‌ی ما نیست. مثل فوتبال که مساله‌ی من نیست و تصویری که می‌بینم تاثری از خوشی یا اشتیاق و اضطراب به وجود نمی‌آورد، چون نه در میدان هستم، نه دور گود نشسته‌ام،‌ نه تجربه لذت بردن از فوتبال و دویدن دنبال توپ را دارم.
خلاصه حرفم را این‌طوری جمع می‌کنم که؛
من از تماشای تصویر فوتبال به وجد نمی‌آیم. از تماشای تصویر خون منقلب نمی‌شوم. اما تماشای فوتبال بچه‌ها در کوچه سرگرمم می‌کند. تماشای خون در خیابان ویرانم می‌کند.

تا نظر شما چه باشد.

جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۳

جست‌وجو

دنبال چیزی حقیقی در دنیای مجازی گشتن، وقتی که در دنیای حقیقی مجازی است؛ مثل عشق.

سه‌شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۳

اون اینترنت موبلوند...

یک‌روز وقتی خانه نیستم کتابخانه‌ام می‌آید و کامپیوترم را می‌اندازد از پنجره بیرون و وقتی برگشتم خانه می‌بینم که کتاب‌نوهایش را پوشیده و صفحه‌هاش را از هم برام باز می‌کند و با عشوه می‌گوید: بیا عزیزم. بیا بغلم. اون اینترنت موبلوند رو،‌ اون لعنتی رو از خونه انداختم بیرون. بیا مثل قدیم تا صبح توی گوشت قصه بخوونم. :)
من هم کتابخانه‌ام را بوس می‌کنم و می‌گویم: خوب کردی. با موبایل وصل می‌شوم. :|


چهارشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۳

دارم بلند فکر می‌کنم - 17

- یک روز مارک زوکربرگ خسته می‌شود و کامپیوترش را خاموش می‌کند و ما لای سیم‌ها گیر می‌کنیم. عشق‌ها، حرف‌ها، جهانی که با آدم‌هایی که برگزیدیم در فیس‌بوک... مارک خسته که بشود و کامپیوترش را که خاموش کند همه ما قبل از این که از بین برویم، از بین می‌رویم.

- ما کارمندان مارک زوکربرگ هستیم. کارمندان بی‌جیره و مواجبی که به بزرگ شدن امپراطوری مارک کمک می‌کنیم و در استاتوس‌های‌مان درباره حقوق کارگری و چه و چه تز صادر می‌کنیم و فریاد می‌کشیم.

- سرخ‌پوست‌ها می‌گویند جهان رویای مشترک رویابین‌های قهاری است که ما بخشی از رویای آنانیم و در آن زندگی می‌کنیم. حالا ما بخشی از رویای مارک زوکربرگ هستیم. دنیای‌مان هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود.

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۳

دست کوتاه ما از دنیا و خاراندن پایی که نیست

نیازی به رفتن تا بهشت زهرا نیست. تکلیف آدم‌هایی که می‌روند توی صفحه‌های اینترنتی مشخص نیست. می‌مانند... ساکت. با تصویری از آخرین عکسی که آپلود کرده‌اند. با پژواکی از آخرین حرفی که نوشته‌اند. و این خیلی غم‌انگیز است.
با این‌که مرده‌اند روی دیوارشان آگهی‌های احمقانه می‌آید. انگار کسی برود تا قبرستان، روی سنگ قبرها برچسب آژانس و تخلیه چاه یا اعلان دلیوری یک رستوران را بچسباند.
اینترنت حتا معنای دست از دنیا شستن را هم تغییر داده. تعبیر از دست دادن را. تصور «از جلوی چشمم دور شو»، «گم شو» را. مفهوم داغ از دست دادن آن عزیز تغییر کرده است. هر بار وقتی با یک کامنت، یک لایک، یک آگهی مزخرف، یک تگ روی یک تصویر مشمئزکننده، نام آنان روی دیوار تو می‌آید. انگار یادی از رفتگان می‌شود. انگار یادش همیشه زنده باشد. شاید یادش هم زنده باشد، ادامه زندگی اینترنتی که داشته. شاید این شکلی از نامیرایی است. شکلی از غم.
اگر من مردم هر صفحه‌ای از من توی اینترنت بود را بلاک کنید. ریپورت کنید تا ببندندش. بلکه به آرامش ابدی برسیم، بی تلنگر پوکی و اشارات لایکی. به سراغ من حتا نرم و آهسته هم نیایید. چینی نازک تنهایی من را بگذارید به جای لایک، خاک بخورد. ما نامیرایان نیستیم. تکه‌ای از ما که در اینترنت جا می‌ماند عذاب‌مان خواهد داد انگار حس خاریدن دست و پایی را داشته باشیم که قطع شده باشد و دست‌مان از دنیا، از خاراندن، کوتاه باشد.

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۲

کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است

الان چهارنفر هسیتم. همه دل‌تنگ بودیم. بعد از مدت‌ها چهارنفر هستیم. پیش هم. کلی هم گفتیم. شنیدیم. خندیدیم. اما از ده دقیقه پیش سه‌تا از کله‌ها توی گوشی موبایل و اینترنت است.
کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است. آمده بگوید این خطرناک نیست؟ این‌که الان چهارنفر هسیتم. همه دل‌تنگ بودیم. بعد از مدت‌ها چهارنفر هستیم. پیش هم. کلی هم گفتیم. شنیدیم. خندیدیم. اما از ده دقیقه پیش سه‌تا از کله‌ها توی گوشی موبایل و اینترنت است.
کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است. آمده بگوید این خطرناک نیست؟ این‌که الان چهارنفر هسیتم. همه دل‌تنگ بودیم. بعد از مدت‌ها چهارنفر هستیم. پیش هم. کلی هم گفتیم. شنیدیم. خندیدیم. اما از ده دقیقه پیش سه‌تا از کله‌ها توی گوشی موبایل و اینترنت است.
کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است. آمده بگوید این خطرناک نیست؟


 + دارم بلند فکر می‌کنم 

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۲

جای خالی صبحانه، جای خالی بیلبرد

وقتی صدقه به صورت تلفنی و اساماسی شد و با تماس با یک شماره تلفن و فرستادن فلان عدد و انتخاب فلان رقم مبلغ صدقه از حساب آدم کم و یا به قبض موبایل آدم اضافه شد، و اسلوب سنت حسنه دیجیتال شد، باید فکرش را می‌کردیم که با لایک‌زدن روی یک‌تصویر و شِر کردنش، یک بنگاه اقتصادی قول شرف می‌دهد برای یک‌نفر صبحانه آماده کند. 
عزیزم تبلیغت را بکن. پول مالیاتت را بزن پای این امر خیر. عیبی هم ندارد. ولی من را فریب نده و نگو زحمت پردردسر امر خیر را می‌کشی. پوسترت این‌قدر در اینترنت دست به دست شده، خب ما همهخَیِر هستیم و این را تو خوب می‌دانی،
که اگر توی اتوبان مدرس بیلبرد می‌گرفتی، این‌قدر دیده نمی‌شد. و البته نه تنها از مالیاتت کم نمی‌کرد، که توی سند هزینه‌ها هزینه بیلبرد هم می‌آمد و به مخارج و مالیاتت هم اضافه می‌کرد. دم مشاوران و ایده‌پردازانت گرم. خوب بلدند دست روی کجا بگذارند که ما احساساتی شویم. 
راستش الان جای صبحانه خالی نیست، جای بیلبردت توی بزرگراه خالی است.
......

چون جایی دیگر نظر بالا را نقد کردند و من توضیحاتی نوشتم، آن توضیحات را اینجا تکرار می‌کنم تا رویکرد نقد من را به تبلیغ مورد نظر بدانید:

الف
شعار این تبلیغ خیرانه این است:"جای صبحانه خالی است. "
شعار معرفی محصول جدید این شرکت چیست؟
عرض می‌کنم:
"این یکی جاش خالی بود"
که با طعم دسر تافی است.و دقیقا بعد از تبلیغات جای صبحانه خالی است معرفی می‌شود.
ذهن مخاطب درگیری احساسی و عاطفی با عمل خیری که کرده پیدا کرده. و به نظر شما تاثیرگذاری شکلات تازه دسر تافی که جاش خالی بوده، روی ذهن آدم خیر، تاثیر متفاوتی نخواهد داشت؟

ببینید کل این قضیه یک ایده تبلیغاتی است و بس. حالا شما بگویید چه عیبی دارد و امر خیر است. بحثی نیست. نظر من را نقد کنید تا بیشتر به زوایای این تبلیغات و این اعمال خیر بیندیشیم.

ب
مساله من از تبلیغ بعد از این آگهی شروع می‌شود.
که مشخصا استفاده از تاثیر آگهی تبلیغی خیرانه قبلی است.
و 2- ما باید فضای عمومی را هم در نظر بگیریم. اگر من الان بگویم به من نفری ده هزار تومن بدهید، می‌خواهم برای یکی جهیزیه بخرم. بعد ببینید پول را خوردم و رفتم باهاش سفر. 
آیا نباید بگویید عالمی چنین کرد و چنان گفت؟
چون باید مراقب بود نظر مردم به کار خیر برنگردد؟
این هم همان محافظه‌کاری‌است که مثلا می‌گویند خاتمی یا روحانی را نباید نقد کرد چون تضعیف می‌شود. نقد تضعیف نمی‌کند، اصلاح می‌کند.


یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۲

روز مرگش خیلی باشکوه بود

وی محل تولدش نامعلوم (دیگر به خاطر نداشت)، محل تحصیلش فیس‌بوک، محل کارش فیس‌بوک، محل عاشقیتش فیس‌بوک، محل فارغیتش فیس‌بوک، محل آشنایی با همسرش فیس‌بوک، محل اولین تیکش فیس‌بوک، محل تحقیقات محلی‌اش فیس‌بوک (تمام لایک‌هایی را که طرف به هر کی زده بود با دقت بررسی کرد تا خدایی نکرده لایک نیمه گمشده زندگی‌ش هرز نرفته باشد)، محل خواستگاری‌اش فیس‌بوک، محل ازدواجش فیس‌بوک، محل تولد بچه‌اش مطمئنا فیس‌بوک، محل آشنایی با پرستار بچه‌اش فیس‌بوک،  محل دعوا با زن و مادر بچه‌اش فیس‌بوک، محل طلاق زنش فیس‌بوک، محل ازدواج با پرستار بچه‌اش فیس‌بوک، محل همه سفرهایی که رفته بود فیس‌بوک، محل همه سفرهایی که می‌خواست برود فیس‌بوک، محل همه برآورده شدن همه آرزوهاش فیس‌بوک، و در پایان محل وفاتش نیز فیس‌بوک بود.
خدایش بیامرزد. روز مرگش خیلی باشکوه بود. همه پروفایل‌شان را مشکی کرده بودند و با ریختن لایک به خاک آخرین پست آن مرحوم با وی خداحافظی کردند.


چه کسی زیباتر است؟

روی گوشی‌ها و دوربین‌های جدید علاوه بر گزینه‌های روشن‌تر، کدرتر، شفاف‌تر و... گزینه‌ای هست به اسم "خوش‌تر".
وقتی عکسی گرفتید موقع روتوش می‌روید روی این گزینه و گزینه‌های "خوشبخت‌تر"، "خوشگل‌تر"، "خوشحال‌تر"، "خوش‌نشین‌تر"، "خوش‌روتر"، "خوش‌هیکل‌تر"، "خوش‌قدوبالاتر"، "خوش‌رنگ‌تر" و... را انتخاب می‌کنید.
یک گزینه هم هست به اسم "پولدارتر". این گزینه را می‌توانید بای‌دیفالت تیک بزنید که همه عکس‌ها را این‌طور ادیت کند.
حتما چنین گزینه‌ای روی دوربین‌های عکاسی و گوشی‌های موبایل اضافه کرده‌اند، که ما هم خوشحال‌تر به نظر برسیم، هم پولدارتر و هم خوشگل‌تر. 
تنها عیبش اینجاست که همه عکس‌ها شبیه هم شده و همه آدم‌ها عین هم می‌افتند توی عکس‌ها؛ یک اندازه خوشحال، یک اندازه پولدار، یک اندازه خوشبخت.
وقتی همه از گزینه‌های "تر"ی استفاده کنند تا ترتر و سرتر به نظر برسند، باز هم برتری آدم از بین می‌رود چون این برتری مثل کم کردن صفر از پول، یک‌باره ارزشی را کم و زیاد می‌کند و تاثیری در حال و احوال آدم ندارد. در عمل این گزینه‌ها و افزونه‌ها آدم را جای این که متفاوت‌تر کند، شبیه‌تر می‌کند به دیگرانی که برای متفاوت‌ترشدن در مشابه‌ترشدن‌شان تلاش می‌کنند.
شاید بتوان گفت با فراگیری این دوربین‌ها و ادیت‌های یکسان، کسی که عکسی بدون روتوش از خود منتشر کند بکرتر به نظر خواهد رسید.


چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۲

منقلب و انقلاب



فرق آثار شریعتی با ادبیات این است که شریعتی درون آدم انقلاب ایجاد نمی‌کند، فقط آدم را انقلابی می‌کند.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

شیفت‌دیلیتی وجود ندارد

شیفت‌دیلیتی وجود ندارد. هارد قدیمی کامپیوتر قدیمی را دردانه‌خواهر ناامید برده پیش احیاکننده، که شاید پوشه‌ی عکس‌های پروژه‌ی آخرین سفرش را که بی‌هوا پاک شده بوده، شیفت‌دیلیت شده بوده، دوباره به دست آورد. احیاکننده گفته امیدی نیست اما چندروز دیگر سر بزنید.
دردانه‌خواهر چندروز دیگر سر زده و احیاکننده گفته عملیات نجات با موفقیت انجام شده است. دردانه‌خواهر آمده خانه و دیده ای دل غافل، تمام آنچه که تا به حال توی آن هارد لعنتی کپی و سیو شده بوده، همه‌ی آنچه که به عمد و غیر عمد پاک شده بوده، همه و همه بازگشته، سُر و مُر و گنده، مثل روز اول. بعد دیده پوشه‌ای هست به اسم پوریا، زنگ زده به من که: بیا، کارنامه‌ی اعمالت را بررسی کن.
رفتم پیشش. توی راه هی فکر می‌کردم توی آن پوشه چه‌ها بوده. ترس برم داشته بود که هارد زپرتی وقتی به تو رحم نمی‌کند، چطوری امید بستیم به فراموشی؟ اصلا فراموشی مطلق وجود دارد؟ بعد یاد مادربزرگ افتادم که دم رفتن، وقتی توی بستر افتاده بود، اسم‌هایی را می‌گفت که به عمرم نشنیده بودم. از مادرم پرسیدم کی هستند این‌ها؟ گفت آدم‌های خیلی خیلی قدیم. مادربزرگ داشت چیزهایی را خطاب به آنان می‌گفت. چیزهایی که مربوط به خیلی خیلی قدیم هم نبود. فکر می‌کردم ذهنش باید شیفت‌دیلیت شده باشد که این آخری‌ها من را گاهی به اسم پسرش که توی جنگ شیمایی شد و سال‌ها بعد، عدل وسط میدان انقلاب نقش بر زمین شد، صدا می‌کرد. اما شیفت‌دیلیتی در کار نبوده، همه‌ی آن گذشته‌ای که ما ازش خبر نداشتیم با همه‌ی آدم‌هاش توی ذهن مادربزرگ احیا شده بود. انگار هارد بدسکتوری‌گرفته‌ای یک‌باره درست شده باشد.
 وقتی رسیدم به دردانه‌خواهر گفتم توی این هاردِه چی‌ها هست مثلا؟ گفت همه‌ی عکس‌ها، همه‌ی یادداشت‌هایی که توی این کامپیوتر داشتی. برای خیلی خیلی وقت پیش. برای چندسال پیش را نمی‌دانم. بیا ببین.
پا پیش نگذاشتم. گفتم خودت پاکش کن. تمام و کمال.
گفت: حتا عکس‌هایت را؟
گفتم: لطفا.
گفت: حتا نوشته‌هایت را؟
گفتم: حتما.
نگاهم کرد. باید توضیحی می‌دادم. توضیحی نداشتم.

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود...

قبرستان از روی زمین حذف می‌شود. مردم برای زیارت اهل قبور می‌آیند به صفحه‌ی آن مرحوم سر می‌زنند. فیس‌بوک علاوه بر گزینه لایک، پس از فوت فرد گزینه‌های انگشت اشاره به معنای ضربه زدن روی سنگ قبر و گزینه فاتحه را اضافه خواهد کرد.
آدم‌ها می‌روند و دیوار و صفحه‌شان می‌ماند. کم کم کسی سر نمی‌زند به‌شان. سالی یک‌بار برای سالروز مرگ و یک‌بار برای تولدش می‌آیند.
پس از مرگ، به جای پوک کردن، گزینه شمع اضافه خواهد شد و می‌توان برای آن مرحوم شمع روشن کرد.
صندوق پستی مرحوم پر از نامه‌هایی خواهد شد که هنگام حیاتش دیگران از گفتن چنان‌حرف‌هایی به او ابا داشته‌اند.
دیگر آن مرحوم به خواب ما نمی‌آید، اگر حرف، عکس یا چیزی داشته باشد ما را پس از مرگش تگ خواهد کرد.
و آن روز فرا خواهد رسید.

- پیش‌بینی‌های نوسترادومین (نوستراداموس سابق)

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

دارم بلند فکر می‌کنم – 8

دهه شصت در خانه را باز می‌کردم بچه‌ها را ببینم.
دهه هفتاد پنجره را باز می‌کردم همسایه‌ها را ببینم.
دهه هشتاد موبایل را باز می‌کردم همکاران را ببینم.
دهه نود فیس‌بوک را باز می‌کنم شما را ببینم.
دهه بعدی فکر کنم این‌قدر باز شده باشیم که... که هیچی دیگر، کاری‌ش نشود کرد.

 + دارم بلند فکر می‌کنم 

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۲

اگر روحانی شهردار می‌شد قالیباف چی می‌شد؟ (و برعکس)

(خودزنی – یا دارم بلند فکر می‌کنم – 6)


اگر روحانی شهردار می‌شد
قالیباف چی می‌شد؟ (و برعکس)

جنتی (پسر) که قبلا گفته بود ممیزی پیش از انتشار کتاب را برمی‌دارم، بعدا گفت که برنمی‌دارم.
وی در پاسخ به این سوال که چرا برنمی‌داری؟ گفت: آخه نمی‌شه.
وی در پاسخ به این سوال که چرا نمی‌شه؟ گفت: آخه نمی‌تونم.
وی تصریح کرد: یه چیزهایی هست که حتا حسین رضازاده هم نمی‌تونه برداره.
جنتی (پسر) گفت: بارها گفته‌ام ممیزی یک اصل حاکمیتی است که به عهده دولت است.
وی در پاسخ به سوالی که ما نتوانستیم بکنیم، گفت: اگه راست می‌گید حالا سوال بکنید.

فرمول ارزبافی
جنتی پسر درباره معرفی معاونت فرهنگی وزارت ارشاد گفت: معاونت فرهنگی هم پس از ارزیابی‌های کامل معرفی خواهد شد.

ارزیابی + قالیباف = ارزبافی

به من بگو چرا؟
آیا می‌دانستید با توجه به این‌که تیم فرهنگی و مشاوران محمدباقر قالیباف الان همه شدند معاونان وزیر ارشاد حسن روحانی، قالیباف مانده حالا که دوباره شهردار شده، کی را بیاورد؟ مطمئن هستم نمی‌دانستید. یعنی الان اگر قالیباف هم رییس‌جمهور شده بود، وزارت ارشاد همین‌طوری که الان شده، می‌شد.

سوال
می‌دانید اگر روحانی شهردار و قالیباف رییس‌جمهور می‌شدند، فرقش چی بود؟
پاسخ: گویا برای اهل فرهنگ فرقی نداشت. باقی‌ش را ما نمی‌دانیم.

سوال
آیا ما قالبیاف مشکل شخصی داریم؟
پاسخ: بله... نه نه... اشتباه شد. خیر. ما مشکل شخصی نداریم. به جان عزیزم نداریم. ولی با روحانی مشکل شخصی داریم که آخه چرا؟ چرا چی؟ عزیز من، آن اول جنتی را گذاشتی وزیر ارشاد، ما چیزی نگفتیم. بعد معاونان جنتی این‌طوری شدند باز هم ما چیزی نگفتیم. آخه پدربیامرز این معاونت فرهنگی را بسپار به یکی که الکی هم شده، که اهل فرهنگ بگویند دیدید.

مثال
اصلا هم استقلال خوب، هم پرسپولیس. اما اگر کسی به علی پروین رای داد، توقع ندارد پروین، مسی را بردارد از خارج بیارود پرسپولیس. اما وقتی ببیند پروین از یازده نفر، ده تا استقلالی گذاشته، تازه آن یک پرسپولیسی را هم گذاشته دروازه، که هر چی گل خورده شد، به پای پرسپولیس نوشته شود، صدای تماشاگرها در می‌آید.

استنتاج
حسن جان، اصلا اگر این‌طوری بود می‌گفتید مردم رای‌شان را یک کار دیگر می‌کردند. یا اصلا اگر قضیه رودروایسی است می‌گفتید نفر اول انتخابات را مشترک اعلام کنند و خلاص.

سوال
آیا ما با این حرف‌ها رسما داریم زیرآب خودمان را می‌زنیم؟


+ دارم بلند فکر می‌کنم 

جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

دارم بلند فکر می‌کنم - 5

یک‌موقع همه کتاب می‌خواندیم، بعد چشم‌مان گاهی به یک جمله قصار از یک بابایی در مجلات روشن می‌شد.
الان همه جمله قصار می‌خوانیم در فیس‌بوک و گاهی چشم‌مان به یک کتاب روشن می‌شود.


 + دارم بلند فکر می‌کنم

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۲

خودزنی (یا دارم بلند فکر می‌کنم - 4)

بعضی‌ها نمی‌توانند مربی یا کاپیتان تیمی باشند که توی آن تیم کسی از خودشان بهتر باشد. برای همین تیم فشلی می‌بندند. توی فوتبال که این‌طوری است. توی دولت هم تاریخ نشان داده همین‌طوری بوده است. رییسی که از خودش مطمئن بوده، وزرای قدر آورده. رییسی که به جای خودش مطمئن نبوده، آدم‌های بزرگ را حذف کرده، تا روی آدم‌های کوچک ریاست کند. برای این‌که نه نشنوند دهان را می‌بندند. یا دهانی را می‌آورند که بله‌قربان/بله‌استادگو باشد. توی همه‌جا همین‌طوری است. سردبیر قوی، با تحریریه قوی کار می‌کند. سردبیر و دبیر و مسوولی که می‌هراسد هر کسی را که ازش نهراسد حذف می‌کند. نوچه‌پروری و مریدسازی یکی از شگردهایی است که می‌تواند شما را محفوظ کند.

+ دارم بلند فکر می‌کنم

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲

خودزنی؟ (یا دارم بلند فکر می‌کنم - 3)


اگر نظام طبقه‌بندی کاستی باستانی را در نظر بگیریم، به نظرم جای مطبوعات و جای روزنامه‌نگار خیلی بالاتر از جای سیاستمدار قرار می‌گیرد. سیاستمدار روی صندلی تاریخ مصرفدار می‌نشیند. و با توجه به شیوه انقضا آن صندلی، سیاست‌های فریزی یا فست‌فودی برمی‌گزیند. یعنی یا راست یا چپ. یا محافظه‌کارانه یا اصلاح‌طلبانه. اما صندلی روزنامه‌نگار صندلی بی‌برچسب است. صندلی مدت‌دار نیست که منقضی شود بلکه صندلی مقتضی نقد است.
یا اگر فرنگی‌اش را هم در نظر بگیریم، این چهره سیاسی است که برای عکس انداختن با چهره هنری و فرهنگی برنامه می‌ریزد. یا حضور چندمهمان چهره در مهمانی شامش را در بوق و کرنا می‌کند. یعنی به اعتبار جای افراد فرهنگی و هنری برای جای خود محبوبیت اجتماعی کسب می‌کند. تا آن‌جا هم که بیشتر شنیده شده، اصولا اگر بین اهل قلم و هنر با یک چهره سیاسی، رفاقتی قدیمی هم باشد، دوستی‌شان را خیلی عیان نمی‌کنند و عکسی هم از تک تک ملاقات‌هاشان با آن چهره سیاسی منتشر نمی‌کنند.
اصولا درست‌تر است که چهره سیاسی به بازدید از تحریریه برود نه بار عام بگذارد و تحریریه‌ها را به حضور بپذیرد.
روزنامه‌نگار وقتی سیاستمدارچی و رییس‌جمهورچی و وزیرچی و چی‌چی‌های دیگر شود، دیگر چطور دست به قلم ببرد و به نقد سیاست‌های کلان و خرد عرصه‌های مختلف که در زندگی اجتماعی مردم تاثیر مستقیم یا غیرمستقیم دارد، بپردازد؟
دیدار با فلان شخصیت سیاسی اگر بنا بر دلیل شخصی و مشخصی باشد، که تکلیفش مشخص است. مثلا آقای خاتمی سال‌هاست خطبه عقد روزنامه‌نگاران را می‌خواند. که سنتی حسنه است. یا مثلا آقای احمدی‌نژاد عادت به رفتن به تکیه داشت. علاقه‌مندان و روزنامه‌نگاران علاقه‌مند وی نیز به همان تکیه می‌رفتند که او می‌رفت. که آدابی محترم است.
اما چطور روزنامه‌نگار جز ستون روزنامه می‌تواند کار روزنامه‌نگاری‌اش را پیش ببرد؟ مشاوره دادن به فرد سیاسی، توسط روزنامه‌نگار، دیگر کار روزنامه‌نگاری نیست و کنشی سیاسی محسوب می‌شود، حتا اگر در امور اقتصادی و فرهنگی مشاوره داده باشد. چون حتما مشاور برای مشورت منافع گروه‌هایی را در نظر می‌گیرد و از منافع گروه‌هایی دیگر چشم می‌پوشد، اولویت‌بندی می‌کند، مرزبندی می‌کند، سیاستی به خرج می‌دهد تا ضرر کمتری به وجود آید و هزینه‌ها فایده بیشتری داشته باشند. این کار مشاوری است. کار نفع‌برنده. یا کار ایجاد امکان برای نفع بردن دیگران.
اما روزنامه‌نگاری نقد سیاست‌ها، شعارها، نظرات و عملکرد و کارنامه افراد را در بر می‌گیرد. یعنی پیش‌بینی و تحلیل و نقد و هشدار دادن. یا تشویق کردن به ادامه دادن مسیری صحیح با اصلاح معایب. روزنامه‌نگار نفع عمومی را در نظر می‌گیرد و در نقد کمتر به اولویت منفعت‌برنده‌ها نظر می‌کند. مثل موضوع از بین رفتن جنگل‌ها. مشاور حتما مشاوره داده که اگر این جنگل از بین برود آن جاده ساخته می‌شود و سود جاده‌داری به ضرر نداشتن جنگل می‌چربد. چه سود مردم در کوتاه شدن مسیر، چه سود راهبانی، چه سود شرکت پیمانکار، چه سود دولت در تحقق شعارها و غیره. اما روزنامه‌نگار جنگل را به عنوان جنگل بررسی می‌کند، نه پروژه‌ای تبلیغاتی یا سیاسی.
جای روزنامه و تاثیر و کارکرد روزنامه‌نگاری را - اگر غلو نکنیم و قداست ندهیم - باید جایی بسیار حساس و ظریف و در خطر در نظر گرفت. روزنامه‌نگاری شبیه چراغ‌توری‌های قدیم است. چراغ گازی‌هایی که نور زیادی داشت و به کوچکترین تزلزل، تورش می‌ریخت و نورش را از دست می‌داد، و اگر دیر می‌جنبیدی می‌توانست کار دستت بدهد و به انفجار، به فاجعه ختم شود.


+ دارم بلند فکر می‌کنم