‏نمایش پست‌ها با برچسب شبانه بی شاملو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شبانه بی شاملو. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۶

اردیبهشت ۹۶

ما برای رسیدن به یک شب روشن خنده در خیابان
بسیار گریستیم
روزهای تاریک در خانه

در خنده روشن آن شب
از ما
نام‌هایی نبودند
در خنده زار گریستیم


اردیبهشت 96

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۵

ابرها
گلها
بوها
چشمها
هيچ يك واقعى نبود
آسمان شلوار جين خدايان بود
زمين جاسوئيچى كوچكى كه به حلقه كمربندش انداخته


اين روزها در بدنم
دنبال نشانه made in china هستم

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۴

نزديكتر بيا كبريت‌فروش من

ها نكن
دخترك زيباى كبريت‌فروش
از دست خدا هم كارى ساخته نيست
يخ اين مردم با هاى تو باز نمى‌شود
.
دخترك زيبا
زمستان دست به كار شده
تا دستهاى تو يخ بزند و دستهاى من به كارى بيايد
نزديكتر بيا كبريت‌فروش من
نزديكتر
من پاسبان آخرين شعله زمين
در چشمان توام

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۴

طرح

تار موى تو بر كت من
و تارى از موهات در پيراهنم

پروانه‌اى كوچكم
افتاده در دام تارى كه برايش تنيده‌اى

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۴



دستان تو داستان خود را دارند
من را می‌نویسند
من را می‌خوانند

دستان تو هم‌دست سرشت من 
من را از دست غم دور نگه می‌دارند
دستان تو هم‌پای سرنوشت من
هزارپله را گز می‌کنند و در کنج قلعه‌ی سراسر مه رودخان
در مراسم روحانی نوشیدن چای دمی کهنه‌ی مرد گیلک 
دست به سینه می‌گذارند

دستان تو من را دوست دارند
و لحن دستان تو با زبان بدن من ریشه‌های یکسان دارد

دستان تو داستانند
دستان من اما ساده‌اند
بلدند دست تو را بگیرند
اما یاد نمی‌گیرند دست از سر تو بردارند







جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۹۴

سمساری

برای نوشتن این کلمات هم وقت را تلف کرده‌ام
می‌ترسم پیرمرد خسیسی بوده باشم که پول‌هاش را در بالش پس‌انداز کرده
مثل من که دوست‌داشتنت را

پیرمرد می‌میرد
وراث به جان هم می‌افتند
خانه تاراج می‌شود
بالش گوشه‌ای افتاده
سمسار خرده‌وسائل مانده را از سر دویست هزارتومان می‌خرد
بار وانتم می‌کند و به مغازه می‌برد
می‌مانم کنجی
از چشم همه دور می‌مانم
هر بار روی من چیزهایی می‌گذارد
یک رادیوی قدیمی
یک قاب عکس بی عکس
یک جام بی شراب
کهنه می‌شوم
و این کهنگی شراب نیست، عفونت احساس است

کنجی می‌مانم
می‌مانم از ترس تنهایی بید بید می‌لرزم بید می‌زندم می‌پوسم خورده می‌شوم می‌خورم خودم را

هفت سال گذشته
سمسار مغازه را فروخته انتشاراتی زده است
خرت و پرت‌های مغازه را دور می‌ریزند
من را قاتی کارتن‌پاره‌ها سر کوچه می‌اندازند
شب می‌شود
باران زده است
نم برداشته‌ام

کارتن‌خوابی زباله‌ها را می‌جوید
سرد است
به من می‌رسد
بغلم می‌کند
نازم می‌کند
بو می‌کشد مرا
می‌بردم روی پله‌های بانک ملی
زیر سر در بزرگ مزین به هر جا سخن از اعتماد است لامپ نئون بانک‌ها می‌درخشد

کارتن‌ها را پهن می‌کند
می‌نشیند، لم می‌دهد، سیگار کهنه روشن می‌کند
سرش را می‌گذارد روی من
دوستم دارد

من پوسیده‌ام پیرم فراموش شده‌ام بید زده‌ام
پوست صورتم ریخته است
کارتن‌خواب بلند می‌شود و نگاهم می‌کند
برم می‌دارد
بغلم می‌کند
دست روی دلم می‌گذارد
بقچه دلم را برایش باز می‌کنم
مشت مشت اسکناس مشت مشت سکه طلا...

می‌ترسم برای دوست‌داشتنت وقت نباشد
می‌ترسم برای دوست داشتنت وقت را تلف کرده باشم

دوست داشتنت را پس‌انداز کرده‌ام
و بوسه‌های من پوسیده می‌شوند

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۴

آرام آرام...

مارى است چنبرزده شب
مى‌خواهى نيشت بزند و
كار را يكسره كند

مارى است چنبرزده شب
به آغوشت مى‌كشد
و مى فشاردت آرام آرام


پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۴

شبانه بی شاملو - ۶۷

شب بود؟
چگونه چنين روشن بود
از پس ماه و
چراغانى شهردارى برنمى‌آمد
و سوسوى پرژكتورهاى برج ميلاد خنده‌آور بود


شب بود
خورشيد در دست راست تو
و ماه
در دست چپت


و ماه و خورشيد در دستان من بود


من با خواندن خطوط دست تو
به زبان خدايان پى مى‌بردم
روز آغاز شده بود
و دستان تو
- منظومه كوچك شمسى اختصاصى من
طالع من را از نو رقم مى‌زد

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۴

ترسناك شده بودم

       مچم باز شد
       تاريكى در مشتم پنهان بود
       آفتاب ماسيد
       باغ فرسود
       شهر شُره كرد
       و تكليف يكسره شد
       نقاب را برداشتم
       ترس در چشمم پيدا بود
       ترسناك شده بودم
       
       از من نمى ترسيدند
       شبيه آنان شده بودم
       و روز، روز به روز كوتاه آمده بود

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۴

شکل جدید من

شکلی از غم
درون من ریشه دوانده
که وقتی به چشم من می‌آیید غمگین می‌شوید
دستان شاد شما در دستان غمگین من می‌پژمرد
به شکلی که شاخه ترد نسترنی نورسته را نادانسته در لیوانی سراسر اسید سپرده باشند
شکلی از غم درون من است
که من به شکلی دیگر راه می‌روم
و پا که از خانه بیرون بگذارم شهر من را پس می‌زند
و شکل من شکل گوزنی است که در بزرگراه قلنج کمرش را کامیونی شکسته باشد
شکل گربه‌ای سفید که به قیمت شاد کردن دو کودک
سوخته باشد
و حالا آنان به آونگ سیاه او بر درخت چشم دوخته‌اند
این شکل
شکل جدید من
شکلی عاریتی نیست
تشکل کوچکی است از خیابان و جیغ و سکوت
تشکل کوچکی است از خیابان و جنون
تشکل کوچکی است از خیابان و سطل‌های زباله و دست‌های تو
ها کن
ها کن
و این بخار
بخار های دهان کوچک تو
تمام یخ‌های جهان را آب می‌کند

تشکیلات سری ما
پشت سطل زباله سر چهارراه
آتش و دودی که داشت به چشم تو می‌رفت
ها کن
یخ این خیابان را آب کن
و ببین در اعجاز قرن من
سر هر چهارراه
زباله به جای آتش به گلستان مبدل می‌شود
و ما ابراهیم‌وار تکه‌های خویش و تکه‌های شهر را از بلندای چهار نقطه‌ی شهر با مشتی گره‌کرده و چشمانی گریان فراخوانده‌ایم
ما نام هم را صدا زده‌ایم
و تشکل ما اجتماع محترم دود پراکنده بود
دودی که به چشم تو رفت
و اشک من را درآورد

شکل جدید من
حاصل نان است و صف‌های راکد و طولانی سفارتخانه
که عصای موسا به حیرت به آن می‌نگرد
تز کوچک خنده است در عکس‌های اینستاگرام
و تفاوت فاحش رنجی که پشت لنز دوربین مقعر  محقر شده است
شکل جدید من
شکل عاریتی نیست
تاثیر مستقیم نوشتن روزنامه است
بر تاثر غیرمستقیم آواره‌ای که روی روزنامه شب‌ها می‌خوابد
شکل جدید من
عکس سر و ته برعکسی است بالای ستون معلقی در روزنامه
که طرح لبغم بر صورتش
سر و ته
طرح ناشیانه‌ای از لبخند شده است

شکل جدید من دست در جیب راه می‌رود
و خط فقر را با هر دستی که هر کجا نوشته شود
زود تشخیص می‌دهد
شکل جدید من
شعر نمی‌خواند
با شاعران دشمن است
و کلمه را با نان تاخت زده است
شکل جدید من
حالش از همین کلمات پی‌درپی به‌هم می‌خورد
بالا می‌آورد
شکل جدید من مردی است که قرض و خون بالا می‌آورد
شکل جدید من
جنس بنجلی است
جوک‌های کهنه را رفو می‌کند
خاطرات ریخته را بتونه می‌کند
و شب به شب
بین قرص نان و برنج پچ می‌اندازد

شکل جدید من شکل وثیقه است
شکل انشای خوش‌خط دبستان
و انشای بدخط رای دادگاه
شکل جدید من شکل خط ناخوانای یادداشت‌های نیمه‌شب است

شکل جدید من
شعرهای عاشقانه را
با تغییری جزئی تبدیل به آگهی تبلیغاتی می‌کند
شکل جدید من
عشق را
عشق شما را
می‌تواند در همه نظرسنجی‌ها جاودانه کند
و سیمرغ بلورین جشنواره‌ی فجر را
می‌تواند کاری کند که تخم طلا بگذارد

شکل جدید من
مردی منطقی است
و شکل شما
- هرقدر هم اساطیری و دست‌نایافتنی باشی -
در شکل جدید من غیرمنطقی است
شکل شما
اگر بخواهم شکل شما شوم
خنده‌دار است
انگار ژنرالی در رژه‌ی سالانه رو به دوربین شکلک درآورده باشد



  + شبانه بی شاملو

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۴

و فراموشی

مرگ پيش از رسيدنش
ما را مى‌كشد
در خستگى روزى كه به آخر نمى‌رسد

و فراموشى
كارى از دستش بر نمى‌آيد
مرگ
ذره ذره از چشمان تو دست به كار شده است

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۴

و من جنين بالغى در تهرانم

درون من
مرگ جنينى است كه به بلوغ فكر می‌كند
و من جنين بالغى در تهرانم
كه روزها روده‌ها و اتوبان‌ها به دست و پايم مى‌پيچند
شهر آبستن رنج است
ماماچه دست فرو مى‌كند در رحم خانه
دستم را مى‌گيرد
و مثل هر روز
من را مرده به دنيا مى‌آورد

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۴

در چهار جای اندوه مستقر

بقایای مردی که در خانه جا گذاشته‌ای
در سطرهای نامه‌هات
و لابه‌لای این اساماس‌های لعنتی
و حرف‌هایی که در گوشش زمزمه می‌کردی
دنبال پیامبری می‌گردد
که دست به کار معجزه ببرد
دهان بگشاید
و نام مرد را
چون رازی مگو به زبان بیاورد

نامم را به زبان بیاور
فریاد کن این نام فراموش‌شده را
و چشم  بدوز به قدرت اعجاز ناز کلام سحرانگیزت
که بقایای من را
از چهار قله‌ی چهار کوه در چهار جای اندوه مستقر
به خود فرا می‌خواند

بنگر که چگونه زنده می‌کنی مردی از دست رفته را
از یاد رفته را
که از فراموشی تو
که از فراموشی دیگران
که از فراموشی دنیا
که از فراموشی خود
خودش را جمع می‌کند و به سمت تو سر برمی‌گرداند
با ترنم نام گمراهش به آوای مقدس تو

بنگر که چگونه پیامبران به تماشات نشسته‌اند
و کرنش‌کنان و رقص‌کنان
نامت را در آسمان‌ها سرودی ساخته‌اند
که کبریا را اعتباری دوباره داده است

بنگر من را
و بازی بده نامم را در فاصله‌ی حنجره و زبان و دندان‌هایت
به احترام بازی قدیمی من و موهات
و بازی قایم شدن چشم‌های من در امنیت دست‌هایت
به حرمت نان و نمک بناگوش تو

بازی بده نامم را و نگه‌ام ندار در دورترین جای جهان بر نوک زبانت
معجزه را آغاز کن و نامم را به زبان بیاور
نمی‌بینی که چطور نام من با لب و دهان تو بازی می‌کند؟

پیرزنی باش
که پای برهنه روی مین می‌رود
تا پیدا کند تکه استخوان پسرش را هر کجا که شد
تکه‌های من بر اندوه خانه پاشیده است
و دیگر دارم ایمانم را به کائنات از دست می‌دهم

به خاطر خدا هم شده
معجزه باش لعنتی
کلید بینداز
و چراغ را روشن کن

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳

مرگ از تو به راحتی گذشته است

ببوسمت؟
چنان که لبه‌ی تیغ بوسه بر شاهرگ می‌زند
و چنان که لب دریا دختری نورسیده را در بوسه غرق می‌کند

ببوسمت
و رهایت کنم
چون ماری کوچک که به پر و پای فیلی پیچیده
چون دانه برفی که به خورشید نظر دارد؟

ببوسمت
و در خاطر بسپارمت
همچون زخمی که به کارد به استخوان رسیده‌اش دل بسته است

ببوسمت
و چطور فراموشت کنم
همچون مرگ
که از تو به راحتی گذشته است



جمعه، دی ۲۶، ۱۳۹۳

من میخ غم‌انگیزی هستم

میخ آهنی باشم هم
در قلب تو فرو نمی‌روم

باید به دیواری گچی بسنده کنم در خانه‌ی سالمندان
که قاب کوچکی بهم بند کنند
برای به یاد آوردن زیبایی از دست رفته

یا میخی که به درد آویختن کلید انباری بخورد
کلیدی که سالی یک بار هم به کار نمی‌آید

یا میخی آهنی که به گَلَش تسبیح و آیت الکرسی انداخته‌اند
تا خانه و اهل خانه را بیمه کند
و اهل خانه سال‌هاست به خانه بازنگشته‌اند
و سینه‌کش قبرستان خوابیده‌اند

همین‌قدر غم‌انگیز باید بوده باشم
میخ زنگ‌زده‌ای که در لاستیک اتوبوسی رفته
قلب لاستیک را شکسته و ترکانده
و اتوبوس اکنون در دره‌های گردنه حیران فروخفته است

صدای خنده‌ی کودکان به گریه تبدیل نشد هرگز
میخ خودش را از لاستیک بیرون کشید
و خودش را در رودخانه غرق کرد

همین‌قدر غمناک همین‌قدر زنگ‌زده
میخی در اعماق رودخانه‌ام که هر چقدر می‌خواهد جان بکند زنگ می‌زند و تمام نمی‌شود

با این روضه‌ای که خواندم
دیگر مشخص است
میخ آهنی باشم هم
در قلب تو فرو نمی‌روم
و سر کج می‌کنم در مغازه تابوت‌سازی تا نوبت شود

پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۳

شب شباشب شب

حتما راهی دارد از شب بگذرم
راهی دارد بگریزم
راهی دارد نقب بزنم به روز
شب
شباشب
هجوم می‌آورند خاکستر خاطراتی که سوزانده‌ایم در سراسر روز
در سراسر عمر
آدم‌هایی را که سوزاندیم
دل‌هایی را که سوزاندیم
باد
یاد
می‌آورد و می‌ریزد خاکستر را بر دست‌های ما
بر موهای ما
بر مژگان ما
قلب‌های ما روی کوره‌های آدم‌سوزی را سفید کرده است
به بهانه‌ی این‌که نسل سوخته‌ایم
تاریخ را دور می‌زنیم
و سراسر روز دودی که از دودکش بلند کوره‌های حافظه بلند می‌شود
فضای افسانه‌ها
و بوسه‌های ما را مسموم می‌کند
حتما راهی دارد بگذریم
و هر چه پیشتر برویم
فروتر می‌رویم در شب
و شب
راهی باز می‌کند در روز
و خودش را می‌کشد تا شبی دیگر

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۳

طرح

ترکش کوچک باقی‌مانده از جنگی بزرگ
ذره ذره به قلبم نزدیک می‌شود
خاطره‌ای کوچک از عشقی بزرگ
ذره ذره به مغزم نزدیک می‌شود

و ضربان قلبم به شماره افتاده است

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 57

شب
از آغاز روز
گریبانم را می‌گیرد
من
با مشتی آب
قیر شب را از صورتم می‌خواهم بشویم
چونان کارگری ساده
صبح به صبح
با قیر
گونه‌هایم را قیرگونی می‌کنم
تا جلوی نشت اشک‌هایم را بگیرم
شب
از آغاز روز
همچون مرگ از آغاز تولد
همچون درد از آغاز لذت
همچون شک از آغاز عشق
همچون رفتن از آغاز آمدن
همچون خون از آغاز خنده
بیرون می‌جهد
و من با مشتی آب می‌خواهم صورتم را بشویم


چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۳

دوستم هم داشته باشی

دوستم هم داشته باشى
اسيدى هستم
كه دستت را مى‌خورم
و زيبايى‌ت را حرام مى‌كنم
بايد بگذارى‌ام در شيشه
درم را بگذارى
و دور از دسترس اطفال نگهم دارى


دوستم هم داشته باشى
اسيدى هستم كه در تنهايى
زانوهاش را بغل كرده
خون خونش را
و خودش خودش را مى‌خورد
تا چكه چكه تمام شود


سه‌شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۳

نخستين راه را

نخستین راه را
مردی ساخت
که راهی برایش نمانده بود
از جایی که نمی‌توانست بماند
به جایی که نمی‌دانست کجاست

راه‌ها
جایگزین غرق شدن آدم‌ها هستند
در دریاچه‌ها
در خودشان
وقتی غمگین شده‌اند
و به پایان راه رسیده‌اند